قسمت 25 و آخر | جایی نرو

من اگه نداشتمش چی کار می کردم . .از لابلاي انگشت هام می دیدمش که داره هر چی کاغذ پاره اس رو مرور می کنه :- اوهوم . . واقعا بودنش نعمتیِ . . همه فن حریفِ !ویبره ي گوشیم از جایی بین کاغذهاي زیر دست کامران بلند شد ، بی حرف گوشی رو به دستم داد . . . پیامکی از میعادبود :- بابا مرخصِ ، بیارمش خونه ي شما ؟

 

ادامه نوشته

قسمت 24 | جایی نرو

تن رو تخت که انداختم ، اهورا که روي سینه ام خوابوندم و خیره شدم به چنگ زدنهاش به تنم یه چیزي توي دلم جشنراه انداخته بود ! انگار سلول هاي تنم داشتن می رقصیدن از خوشی . . . ترانه پرچم سفید نشون داده بود . . . . صلح کردهبود !چند لحظه بعد زانو زد کنار تخت و قرصی کف دستم گذاشت . . . چشم هام میخ شده روي صورتش ، بلعیدم و آبی همروش !

 

ادامه نوشته

قسمت 23 | جایی نرو

اونوقت تو این همه سال ، وقتی حتی یه بچه ي دو سه ساله بودم هم عاشقِ من نشدي ؟دست هاش رو پس کشید و رويِ سینه چلیپا کرد :- تو بودي که گذاشت و رفت . . . تو چشمام نگاه کرد و گفت اگه بچه ي علیرضا نبود ، حتی با اون کاري که باهاتکرد ، می گرفتمت . . ولی من مسئولِ تفاله ي یکی دیگه نیستم . . . بهم گفت هرزه . . بهم گفت خیابونی . . بهم گفت

 

ادامه نوشته

قسمت 22 | جایی نرو

به سمتِ خودم کشیدمش ، آهسته گفتم :- بسِّ . . . خسته شدي از صب تا حالا . .نگاهم کرد . . . آروم گفت :- انگار تو خسته تري !ابروهام کمی به هم نزدیک شد :- کنایه می زنی ؟نفسِ عمیقی کشید و گفت :- تو چته ؟ چرا از اول صبح مثه برجِ زهرمار شدي ؟
سرم رو کج کردم :- هیچی . . .

 

ادامه نوشته

قسمت 21 | جایی نرو

با شیطنت گفتم :- نمی زنم چون می دونم تو هلاكِ همین ته ریش امی !پشتِ چشمی نازك کرد :- آب قطِ برادر !پر صدا خندیدم و با تعجب گفتم :- ترانه ؟لبخندش رو فرو خورد و شال اش رو مرتب کرد :- هان ؟ چیه ؟ چی کارت کنم ؟ باید یه جوري این اعتماد به نفس ات رو کنترل کنم یا نه ؟

 

ادامه نوشته

قسمت 20 | جایی نرو

چه به روزِ بلوطِکوچیک ام می اومد ؟به سختی گفتم :- ترانه زنِ منِ ، مگه می تونه به همین راحتی حبس اش کنه ؟ابروهايِ حسین از تعجب جایی بینِ لابلايِ موهاش گم شد . . .سام عصبی گفت :- چه می دونم . . هر چی باهاش حرف می زنم یا جواب نمی ده یا سربالا جواب می ده . . فقط زنگ زدم بهت نگراننباشی. . .

 

ادامه نوشته

قسمت 19 | جایی نرو

گفت :-برو بخواب . . .آهسته زمزمه کردم :-کیانمهر تنهاست !پوفی کرد و لب اش رو گزید . . کمی بعد آهسته گفت :-کسی نمی تونه پیش اش بمونه . . .بغ کردم . . .لبِ بالام رو جلو دادم و چونه ام لرزید :-تقصیرِ منِ ؟درمونده از سوالی که هزار بار ازش پرسیدم بودم من رو تو آغوش اش کشید و گفت :

 

ادامه نوشته

قسمت 18 | جایی نرو

کلافه دست کشیدم رويِ ابرويِ سمت راستم و گفتم :-نمیدونم !نگاه دزدیدم از نگاهِ کیمیا که ته ته اش سرزنش داشت . .. سرزنشِ من !سکوت که طولانی شد ، کلافه که شدم از چشم هاي کیمیا که دوخته شده بود به من ، آروم و با من و من پرسیدمسوالی رو که ذهن ام رو مشغول کرده بود :-به . . . به حسین گفتی که . . . که کیان نیست ؟

 

ادامه نوشته

قسمت 17 | جایی نرو

.کیان فقط چند کلمه گفت ولی همون چند کلمه برايِ خرد کردن ام کافی بود !تخت بالا و پایین رفت .. دست اش نشست رويِ بازوم .چشم بستم.زمزمه وار صدام زد:-بلوطم؟پوزخند زدم . . . فشار دست اش بیشتر شد . . :-می دونم بیداري . . .چشم باز کردم ، کمی خم شد به جلو :

 

ادامه نوشته

قسمت 16 | جایی نرو

ولی شما دارین اصرار بی خود می کنید . . . . . . . . . من بی احترامی به شمانکردم . .دیگه اختیار پاهام دستِ خودم نبود . . . نمیدونم چرا فرار می کردم از دیدن اش ، از چشم تو چشم شدن باهاش . . .علیرضا چی کارداشت با حسین ؟براي چی باهاش تماس گرفته بود ؟چی می خواست بگه ؟دست هام می لرزید . . .

 

ادامه نوشته

قسمت 15 | جایی نرو

.با سر به کیمیا اشاره زدم ، دوباره نگاهی به تلفنِ همراه اش کرد و بعد آهسته رو به من لب زد:-هیچی !کلافه پوفی کشیدم و دستی به چشم هام کشیدم که می سوختن . . .اما کسی که همچنان بیدار بود و لحظه اي خواب به چشم هايِ خسته اش نمی اومد ، کیانمهر بود !

 

 

ادامه نوشته

قسمت 14 | جایی نرو

نفسِ راحتی کشیدم که اگه نمی گفتم می دونستم مدام باید خودخوري می کردم...چند لحظه اي گذشت و جواب نداد ، نگاه اش که کردم ، نگاه اش به زمین دوخته شده بود...عجیب هر دو شبیه خجالت زده ها رفتار می کردیم !وقتی جواب نداد مطمئن شدم که جواب اش نه بود.. همونی که می دونستم... پرسیدن نداشت !آهسته گفتم:-باشه.. فهمیدم... نمیام...قدم از قدم برنداشته بودم که گفت:

 

ادامه نوشته

قسمت 13 | جایی نرو

می دونم چی تو فکرتِ..... از تویی که اونطوري تو خونه بهم ریختی با حرف هاشون انتظار ندارم زود آروم بگیري و بهخودت بیاي ، ولی الان بهش فک نکن.... باشه؟!چونه ام لرزید.... هر لحظه داشت بیشتر یادم می اومد ، تک به تک کلمه هاشون!چونه ام رو توي دستش گرفت:-باشه کیان؟!نگاهش بدجور دلسوزانه بود.... آهسته لب زدم:-باشه..

 

ادامه نوشته

قسمت 12 | جایی نرو

لبم رو تر کردم و آهسته صداش زدم:-کیان؟!گنگ نگاهم کرد ، با سربه حسین اشاره زدم ، اخم کرد و به حسین نگاه کرد ، حسین نفسی از رويِ آسودگی کشید وگفت:-بله....داشتم می گفتم ، اینکه امشب اینجا جمع شدیم و مزاحم شما و خونواده شدیم ، هم قصدمون آشنایی بود و هماینکه بتونیم یه همکاري اي بین دوتا شرکت به وجود بیاریم...

 

ادامه نوشته

قسمت 11 | جایی نرو

((می دونم که یه روزبه وقت نوجوونی

 

می رسه وقت دلباختن و همزبونی

می گی به عشق اسیري،اجازه اتو میگیري

می خواي عروس بشی ، قشنگ ترین عروسِ دنیا

می ذاري همه ي عروسکاتو واسه ي ما

این آخرِ کارِ ، رسمِ روزگارِ.......))

ادامه نوشته

قسمت 10 | جایی نرو

.آدمهایی که سعی می کردن باگفته هاشون من رو هدایت کنن ولی نمی دونستن بیشترگیج ام می کنن....کارم که تموم شد ، ازآشپزخونه بیرون زدم....نگاهم چرخید دنبالِ کیانمهر...نبود...درنیمه باز ورودي توجه ام رو جلب کرد...کامل بازش کردم ، رويِ پله ها نشسته بود....قدم برداشتم وکنارش نشستم..

 

ادامه نوشته

قسمت 9 | جایی نرو

:-بدبخت شدم!میرانِ!سارا با صداي بلندتري گفت:-بس نمی کنم!چرا سوگل باید تو خونه ي این باشه؟اصلا چرا باید فرار کنه؟تویادش دادي لعنتی!تو!کیانمهر بلندترگفت:-خواهشا تو یکی دخالت نکن!فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه!علیرضا بلندتر از بچه هاش گفت:-به اونی که ربط نداره تویی!تویی که بی ربطی این وسط!دخترِ من چرا باید اینجا باشه؟!

 

ادامه نوشته

قسمت 8 | جایی نرو

!باتعجب نگاهش کردم...من لبخند زدم؟من؟با ابروهایی برافراشته گفتم:-من؟من ژکوند زدم؟خندید ، سري تکون داد و گفت:
-ژکوند رو نزدي!...ولش کن.........برو بقیه رو صدا کن بیان صبحانه....می خوام زودي بریم ملاقاتِ بابات....همونطور خیره اش شدم....مشکوك بود!چی پیشِ خودش فکر می کرد......

 

ادامه نوشته

قسمت 7 | جایی نرو

!پا زمین کوبان به سمتِ خونه رفتم...ترانه...ترانه رو باید می دیدم..باید باهاش حرف می زدم...ترانه.....ترانه برايِ من بود...نمی ذاشتم به دستِ کسِ دیگه اي بیفته....خدایا ؛ این که حق منِ ، نیست؟خدایا ؛ بودنِ ترانه که حق امِ، نیست؟نمی ذارم دستِ کسی بهش برسه....نمی ذارم

 

ادامه نوشته

قسمت 6 | جایی نرو

همونطور گوش به زنگ بودم که ببینم کِی صداش در میاد که بلند گفت:-چی؟از جام پریدم وبهش نگاه کردم....از چشم هاش ناباوري رو می شد خوند...ابروهام رو بالا بردم وبا کمال خونسردي گفتم:-چی چی؟!نگاهم می کرد ، انگار به شنیده هايِ گوشش اعتماد نداشت.....با دست منو نشون داد و گفت:-ت...تو چی گفتی؟

 

ادامه نوشته

قسمت 5 | جایی نرو

کارتِ ملی اش رو ببین!میخواي زنگ بزنم از مامانمبپرسی؟میخواي عکسِ بچگی هام رو بهت نشون بدم؟می خواي دست رو قرآن بذارم؟!ابروهام ازاین همه تنديِ شیرینش بالا رفت....چه قدر خواستنی می شد وقتی عصبانی می شد!انگار اصلا حالم خوب نبود!پوفی کردم ودست ترانه رو گرفتم وسمتِ خودم کشیدم.....کیفِ مدارك وموبایل رو هر دو کفِ دستش گذاشتم وآهستهگفتم:-من بهت اعتماد دارم!

 

ادامه نوشته

قسمت 4 | جایی نرو

-نه،نه بی بی!یعنی آره...یعن چیزه...اي بابا....نفسی گرفتم وبالبخندگفتم:24- سالمِ بی بی....چشمهاش رو گرد کرد وگفت:-ماشاءالله...ماشاءالله مادر....فکرمیکردم یکی دوسال کمترداشته باشی....مثه این دختر محصل تازه هایی!

 

ادامه نوشته

قسمت 3 | جایی نرو

من پیشِ خودم واون مرد قول داده بودمبه این خونواده سروسامون بدم...وبه قولم عمل میکردم،دستهام رو توي هم گره کردم وگفتم:-شنیدم یه پسرخاله داري که دکترِ....خنده اي تمسخرآمیز کرد وسري تکون داد وگفت:-شنیدي؟خسته نباشی!میتونم بشمرم چندبارباهاش بیرون رفتیم!

 

ادامه نوشته

قسمت 2 | جایی نرو

!بس کنین!سرم رو برگردوندم،ترانه با رنگ ورویی پریده،ودستهایی مشت کرده یک متريِ ماایستاده بود،مردم ازهمین فرصت استفادهکردن ومنو عقب کشیدن،ترانه هم به سمت برادرش دوید ودستش رو گرفت،سام عربده کشید:-تو حق نداري،توحق نداري نزدیک خواهرم بشی...این وسط داشت آبروي ترانه ام می رفت،

 

 

 

ادامه نوشته

قسمت 1 | جایی نرو

گاهی زندگی بازی هایی با آدم میکنه که غیرقابلِ پیش بینیِه … کیانمهر و ترانه ، برنده ی این بازی میشن یا بازنده؟!
میتونن جای نداشتنهای هم رو پر کنن؟!

 

 

 

ادامه نوشته