قسمت 5 و آخر | میراث

اومد داخل نشست لبه ي تخت و نگاهم كرد خيلي اذيت بودم كلا وقتي يكي نگاهم ميكرد عصبي ميشدم يذره اخمام رفت تو هم ناگهان دست سامان رو حس كردم كه اروم روي صورتم كشيده ميشد سپس پيشونيمو بوسيد و رفت بيرون از جام پا شدمو دستمو رو پيشونيم گذاشتم گرم گرم بود

 

ادامه نوشته

قسمت 4 | میراث

پندار سعي کرد نيشخند نامردانه خودشو نشون نده و گفت: استاد من هيچ مشکلي با اين خانم ندارم 
استاد همک گفت: پس حل شد تا آخر اين ماه تحقيقتونو ارائه ميديد 
- استاد....
ولي او دور شده 
صداي پندارو کنار گوشم شنيدم که با لبخندي پيروزمند گفت: نترس به سامان چيزي نميگم 
وخنده کنان دور شد.

 

ادامه نوشته

قسمت 3 | میراث

سهند طبق معمول با پويا مشغول خراب کاري بود سهيل داشت کارهارو راست و ريست ميکرد با ديدن داداش گلم تو لباس مشکي بي اختيار گفتم: الهي قربون اون قدو بالات 
سامان نگاهمو دنبال کردو گفت: کيو ميگي؟
گفتم: داداشمو ديگه 
صدايي از پشت سرم گفت: منو ميگي ديگه ؟؟؟

 

ادامه نوشته

قسمت 2 | میراث

با كنجكاوي پرسيدم :چي؟گفت: بعدا بهت مگم و دستمو گرفت و دنبال خودش كشيد خداحافظي كردم و با سامان رفتيمبيرونتو ماشين ساكت بود به قدري كه من صدام در اومد- سامان.....جوابي نداددوباره گفتم: سامانگفت: سميرا هيچي نگوبرسيم خونه حسابي ادبت ميكنم تا ديگه حرف بي جا نزني  

 

ادامه نوشته

قسمت 1 | میراث

دختر برای گرفتن ارث کلانی که بعد از یکسال ازدواج از مادربزرگ مرده اش بدست می اورد حاضر به ازدواج شده و پسر برای این که برای کارهایش سرپوشی گذاشته باشد!  در این یکسال ماجراهایی برای این زوج اتفاق می افتد که سراسر ماجراهای بامزه ای است …

 

ادامه نوشته