قسمت 5 و آخر - عشق دردناک
رفتم تو ماشین وسایل رو جمع کرد و تو ماشین گذاشت . صندلی ماشینو خوابوندکه موهام معلوم نباشه . نزدیک جنگل یه سری معازه بود که وسایل خوراکی و تفریحی می فروختن ... مدتی تنهام گذاشت و رفت ... یه کلاه بزرگ خریده بود حصیری ..
ادامه نوشته
+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 0:53 توسط ادمین
|