افسونگر قسمت دوازدهم و آخر

حقیقت ... چقدر دوستم داری؟!!- دیوونه وار ... اونقدر که دیگه دارم از شدتش می ترسم ... هیچ کدوم نمی خندیدم ... با اخم توی صورت هم خیره شده بودیم ... گفت:- جرئت ... منو ببوس!ازخود بیخود خم شدم روی صورتش که ببوسمش ...

ادامه نوشته

افسونگر قسمت یازدهم

زن پشت میز با دیدن من سرش رو بالا گرفت و گفت:- کارتون؟- می خواستم آقای مجستیک رو ببینم ... - وقت قبلی دارین؟- نخیر ... - پس نمی شه ... وقت ایشون پره!- می شه بهشون خبر بدین دختر خونده اشون میخواد ببینتشون؟ با تعجب نگام کرد و وقتی نگاه مصمم من رو دید تلفن روی میز رو برداشت و جمله من رو تکرار کرد ...

ادامه نوشته

افسونگر قسمت دهم

میخوای بدیش به من؟- نه می یارمش ... - خوب بذار کمکت کنم ...- فقط بدو در ماشین رو باز کن ... نوژن دیگه حرفی نزد و من هم پلکان سنگین شد و به خواب فرو رفتم ... ***- پاشو دیگه ... جا برای بقیه هم بذار ... معلوم نیست یادگاری می نویسی یا لبخند مونالیزا می کشه واس من! پاشو جمعش کن ..

ادامه نوشته

افسونگر قسمت نهم

هنم اندازه یه غار باز مونده بود! فکر هر چیزی رو می کردم جز ازدواج با دنیل! منتظر بودم فقط ازش بشنوم که دوستم داره ، اما برای ازدواج .... وای خدای من! قفسه سینه ام با هیجان بالا و پایین می شد ... دو دستم رو بردم بالا و گرفتم جلوی دهنم ...

ادامه نوشته

افسونگر قسمت هشتم

گفت:- افسون! نترس ... منم!نفسمو فوت کردم چشمامو گرد کردم و گفتم:- امان از دست تو! کی اومدی؟ نزدیک بود غش کنم!لبخندی زد و گفت:- نیم ساعتی هست که اومدم ... دقیقا از وقتی که دایه رفت!اوه خدای من! پس منو تنها هم نذاشته بود ...

ادامه نوشته

افسونگر قسمت هفتم

اما بعد از خودم و اون با هم متنفر می شم ... دوست دارم هر دومون رو نابود کنم ... هر دومون رو نابود کنم چون هر دو باعث نابودی تو شدیم ... آره مامان! منم باعث نابودی تو شدم ... اگه من نبودم شاید تو اونقدر کتک نمی خوری و زخم زبون نمی شنیدی ...

ادامه نوشته

افسونگر قسمت پنجم و ششم

چشمامو بستم و سعی کردم آرامش از دست رفته ام رو به دست بیارم ... آهنگ عوض شد ... یه آهنگ لایت ... آروم ... دوست داشتنی ... آرامش به دلم سرازیر شد ... آرامشی که خیلی وقت بود نداشتم ... گیلاس رو گذاشتم روی میزی که بغل دستم بود ... بازوهامو بغل کردم و به روبرو چشم دوختم ... اوه خدای من! دنیل و دوروثی داشتن با هم می رقصیدن ...

ادامه نوشته

افسونگر قسمت چهارم

ای خدا این مردا منو خل کردن! چقدر منو دست به دست می کنن ... می دیدم که خیلی های دیگه هم می خوان بیان سمتم اما فرصت نمی کردن. با وجود دنیل و ادرواد و ... جیمز که تازه وارد میدان شده بود. منو برد وسط پیست رقص و گفت:

ادامه نوشته

افسونگر قسمت سوم

دنیل زد روی صندلی کناریش و گفت:- یه کم پیشمون بشین، ما که اصلاً فرصت نمی کنیم ببینیمت. با تصمیم قبلی رفتم به طرفش یکی از دستامو گذاشتم روی رون پاش خم شدم و در گوشش با صدای آروم و کشداری گفتم:- هر موقع یاد گرفتی دخترت رو هی توی خونه تنها نذاری ...

ادامه نوشته

افسونگر قسمت دوم

دختره رفت و دوروثی رو به من گفت:- من اینو می خوام، توام هر کدوم رو که می خوای بردار.دنیل هم کنجکاوانه نگام کرد. حقیقتاً هیچ کدوم رو دوست نداشتم! گذاشتم اون فروشنده هه برگرده ، تا چیزی بگم چند تا مدل جدید تر برام بیاره.

ادامه نوشته

افسونگر قسمت اول

با یه حرکت سریع منو کشید توی بغلش، شروع کردم به دست و پا زدن، یکی از دستاش رو ملایم گذاشت روی پهلوم که توی اون لگد زدنا زخمش سر باز نکنه و با دست دیگه اش منو مهار کرد و محکم توی بغلش نگه داشت، عین یه بچه جوجه می لرزیدم، بغض لعنتیم سر باز نمی کرد ...

ادامه نوشته