بانوی کوچک | سیزده و آخر

.دوهفته بیشتر طول نکشید که بساطعروسی راه انداختیم.....فکر می کردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم.....از خوشحالی روی پام بندنبودم....شب که شدهمه رفتند من موندمو سیمین.....یه شب رویایی....من واقعا خودمو خوشبخت میدونستم....

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | دوازده


آناوا با یه حرکت سریع بلند شدو روی مبل نشست.چشمهاش سرخ بودند.شروع کرد به گریه....می لرزید
خودشو گوشه ی مبل جمع کرده بود....شهروز آروم به سمتش رفت...دستشو به سمتش دراز کرد واناوا رو به
اغوش کشید.....فکر می کنم بهترین راه برای اروم کردن این دختر همین بود

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | یازدهم

-اره عزیزم تو بخواب....امروز خیلی خسته شدی
نگاه تشکر امیزی به شهروز انداختم.دستمو روی دستش ,دستی که روی دنده بود گذاشتم وخودمو به خواب
سپردم.نمی دونم چقدر خوابیده بودم که صدایی به گوشم رسید
-ساره...ساره جان پاشو رسیدیم

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | دهم

-چرا گذاشتی پسره منو باخودش ببره؟چرا وقتی داشت حالم بد می شد حواست بهم نبود....
-حواسم بهت بود ساره...به خدا بود
-نبود که اگه بود یه بار حداقل برمیگشتی سمتم...تو از اول تا اخر حواست پی صحبت باکتی بود
برگشتم سمتشو باگریه گفتم:من زیادی بچه ام نه؟؟؟
خمدیدومهربون نگاهم کرد,موهای جلوی سرمو به هم ریخت وگفت:حسود نبودی ساره....

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | نهم

اجازه ی ادامه ی حرفو بهم نداد.گفت:مهم نیست...حالت چطوره؟
از حالتهاش معلوم بود به شدت دلخوره.جواب دادم:خوبم...من باید برات توضیح بدم که...
عصبی شدو باصدایی که حالا کمی بلند شده بود گفت:توضیح لازم نیست ...یعنی دیگه جای توضیحی باقی
نذاشتی...

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | هشت

بعد از چند دقیقه سکوت درحالی که خوابم گرفته بود ناخوداگاه باصدای ارومی گفتم:شهروز
-جان دلم؟
- کی میای؟دلم واست تنگ شده
- میام عزیزم تا یک ساعت دیگه میام
- الان بیا
- میام اماده شم میام,توبخواب کمی استراحت کن بیدار که بشی من اونجام

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | هفت

- بله؟
- ساره فردا 1شنبه است حاضر باش زود تر میام بریم خرید.
- خرید واسه چی؟
- میریم هرچی دوست داشته باشی بخریم.
- من که چیزی لازم ندارم ,ممنون
خندید وگفت من تشخیص میدم که چیزی لازم داری یا نه؟فردا حاضر باش

 

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | شش

پدرام بالحنی خندون گفت:مگه دیشب اینجا چه خبر بود عموجوووون
-پسره ی احمق دو روزه باز حالش خوب نیست دیشبم حمله ی تنفسی داشت
- اهان از اون لحاظ,من فکرکردم از یه لحاظ دیگه حالش بد شده
- شوخی بسه پدرام خیلی نگرانشم
پدرام جدی شدو پرسید:
- دارو هاشو می خوره؟
- اره البته فکر کنم

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | پنجم

با درد و ناراحتی نگاهش کردمو گفتم:عمو واقعا نگران منی؟باورنمی کنم.من حتی اگه بمیرم هم واسه شما
فرقی نمی کنه
بابغض نگاهی به سالن انداختم وزیرلب به عمو گفتم:خیلی بی انصافی عمو,خیلی
اقای صارمی گفت صبر کن دخترم داری اشتباه می کنی

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | چهارم

پس واسه همینه کاری واسه سامان نمی کنید.دکتر کور خوندی بذارم سامانو بکشی که بتونی پسرتو نجات
بدی .
خواست حرفی بزنه که اجازه ندادمو گفتم:
من نمی ذارم برادرم رو بکشی از این بیمارستان میبرمش ,میبرمش جایی که سعی کنند حالشو بهتر کنن نه
جایی که ارزوی مرگش رو داشته باشن

 


ادامه نوشته

بانوی کوچک | سوم

.عجیب تر از همه
پوزخند مسخره ای بود که گوشه ی لب عمو یاورنشسته بود.بابا به حرف اومدو پرسید:اتفاقی افتاده؟
-عمو یاور :ماهمگی به توافق رسیدیم که عمارت اقاجون فروخته بشه وهرکس به حق خودش برسه.
عجیب بود که عمو مهدی وعموعلی هم راضی به این موضوع شده بودند.
-بابا به حرف اومدو گفت:یاور جان تو که دیشب سهمت رو به من فروختی ,دیگه چی می خوای؟

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | دوم

گفتم:ببخشید اقای احمدی اما من وشما به دردهم نمی خوریم منم قصدازدواج ندارم .
-چرا من که خیلی ازشماخوشم اومده تازه باادامه تحصیل هم مخالف نیستم
خنده ام گرفت وگفتم چه ربطی داره من اصلا بااصل قضیه مشکل دارم بااجازه

 

 

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | اول

.قراره همه چیز اروم پیش بره قراره تنش کمی داشته باشیم ودر ضمن قول میدم که همه تون عاشق شخصیتها مخصوصا شهروز بشید......پایانشم خوشه(خودم دیروز خوندمش

 

ادامه نوشته