بانوی کوچک | دهم
-چرا گذاشتی پسره منو باخودش ببره؟چرا وقتی داشت حالم بد می شد حواست بهم نبود....-حواسم بهت بود ساره...به خدا بود-نبود که اگه بود یه بار حداقل برمیگشتی سمتم...تو از اول تا اخر حواست پی صحبت باکتی بودبرگشتم سمتشو باگریه گفتم:من زیادی بچه ام نه؟؟؟خمدیدومهربون نگاهم کرد,موهای جلوی سرمو به هم ریخت وگفت:حسود نبودی ساره....
بعد از اینکه پتومو مرتب کرد.دست برد وماسکو روی صورتم گذاشت وگفت:تو بچه ای ساره خیلی هم بچهای...یه بچه ی دوست داشتنی والبته حسود....ساره من همیشه حواسم بهت هست همه جا...اگه جلوی بردیارو نگرفتم واسه این بو که می خواستم باهاش بری...دوست داشتم پیش هم سن وسالهات باشی فکر میکردم این طوری حال وهوات عوض بشه..بی انصافیه اگه فکر کنی حواسم پیشت نبود.من حتی صدای نفسکشیدنتو از فاصله ی دور هم می تونم تشخیص بدم...کتی بامن حرف می زد اما قسم می خورم هیچی نمیفهمیدم از حرفهاش حواسم پی تو بود.به جان خودت قسم می شنیدم... صدای خس خس نفستومی شنیدم..نفهمیدم اون احمقا قلیون سفارش دادن..همین که بلند شدم بیام دنبالت که برگردیم دیدم حالت بدشده....درحالی که بلند می شد ادامه داد:من از قهر خوشم نمیاد ساره....نبینم قهر باشیاباحاضر جوابی اززیرماسک اکسیژن گفتم:نیست خودت یه هفته است قهر نیستینگاهش غمگین شدودر حالی که بلند می شد گفت:بخواب حسود کوچولو....من اشتباه کردمخواست بره که دستشو گرفتمو گفتم:-امامن می خوام توضیح بدم-بخواب ساره دیروقته..خسته ای...من خسته ام باشه واسه فردا-بی انصاف من بهت اجازه دادم توضیح بدی اما تو نمی ذاری حرف بزنم فردابه حرفم گوش می دی؟-اره-قول می دی-قول می دم بخواببعد هم خم شد بوسه ی کوتاهی روی پیشونیم زدو رفت.بین خستگی که از امروز تو بدنم مونده بود به خواب رفتم.هرچند ته دلم هنوز هم کمی دلخور بودم از دستشهروزصبح که از خواب بیدار شدم شهروز رفته بود ورباب خانم تند تند در حال کار کردن بود.به اشپزخونه رفتمسلام کردم که رباب خانم با مهربونی جوابمو داد وازم خواست صبحونه بخورم.از رباب خانم تشکر کردم کهگفت:شما که چیزی نخوردی-چرا دستت درد نکنه زیادم خوردم-خانم تو روخدا بیشتر مواظب خودتون باشید...بیشتر به خودتون برسید...اقا خیلی نگرانتونن.نمی دونم چرا بغض کرده بود.اروم باانتهای روسریش گوشه ی چشمشو پاک کردوگفت:خانم جان اقا خیلیتنها هستند.من خیلی وقته می شناسمشون.خیلی ساله واسشون کار می کنم.حتی از قبل ترها هم شناختداشتم ازشون.راستش مادر من واسه پدر ایشون کار می کردند.مادرم که فوت شد .من موندم تنهای تنهابابای اقاشهروز دستمو گذاشت تو دست همین مشدی خودمون.خدا خیرش بده ایشالا خدا ازش راضیبشه.بعدهم که اقا فوت کردند اقا شهروز زیر بال وپرمونو گرفت واوردتمون اینجا.خیر از جوونیش ببینه ماشالاهمه چی تمومو اقا است حیف ...حیف ...اما نمی دونم حکمت این تنهایی اقا چیه؟یه دفعه رباب خانم به خودش اومدونگاهی به سمتم انداخت وگفت:ببخشید حواسم پرت شد یه لحظه,به خداهرچی از اقایی شهروز خان بگم کم گفتم.لحظه ای مکث کردو ادامه داد:راستی خانم جان شما بهتری؟-خوبم رباب خانم به لطف شما-اره مادر جون شکرخدابزنم به تخته حالت بهتره بذار برم واست اسفند دود کنم چشم نخوریبه سمت کابینت رفت که گفتم :زحمت نکش رباب خانمبعد هم با خجالت ادامه دادم:خودت که بهتر می دونی بوی اسفند....ادامه ندادم که گفت:حواسم هست خانم جان شما بی زحمت برین تو سالن تا من اینجا اسفندو دود میکنم.خنده ام گرفت از مهربونی رباب خانم.رفتم تو سالن وبی هدف کانالهای تلوزیونو بالاو پایین میکردم.بوی خوش اسفند توی بینیم پیچید که حس خوبی بهم می داد.به سمت اشپزخونه برگشتم رباب خانماسفند دود کرده بود وفقط یکمی بوش تا سالن می اومد.بوش ازار دهنده نبود برعکس خیلی هم واسم لذتبخش بود.همون طور روی مبل دراز کشیده بودم که صدای زنگ تلفن باعث شد نگاه از تلوزیونبگیرم.گوشی تلفن کنار دستم بود.نگاهی به شماره اش انداختم وبا دیدن شماره ی شهروز لبخندی روی لبمنشست.گوشی رو گذاشتم کنار گوشم خواستم بگم الو که متوجه شدم رباب خانم از اون طرف سالن گوشیوبرداشته.ناخود اگاه لبخندی زدمو کنجکاو به حرفهاشون گوش دادمبله بفرمایید-سلام رباب خانم خسته نباشید-سلام اقا شما هم خسته نباشیددلم گرفت.انگاری شهروز واقعا خسته بود.-رباب خانم به ساره سر زدی؟حالش خوبه؟-بله اقا خیالتون راحت تازه از خواب بیدار شدند.صبحونه شونو خوردند الانم تو سالنن-حواست کخ بهش بود.غذاشو کامل خورد-بله اقا خیالتون راحت-رباب خانم حواست بهش باشه ها.بعد از خدا من میسپارمش دست تو.خدای نکرده نکنه حالش بد بشهحواست نباشه ها-اقا جان حواسم هست خیالتون راحت ,فقط جسارت نباشه ها اقا-بله؟چیزی شده؟-چیزی که نه,اما اقا این دختر خیلی بچه است من همه ی حواسم بهش هست اما به نظرم بهتر خودتونمبیشتر حواستون بهش باشه. یکم بیشتر واسش وقت بذارید.می بینید که مریضه خیلی کم از خونه می رهبیرون.گناه داره به خدا شما هم ماشالا هزار ماشالا انقدر کار دارید که صبح زود می رید شب دیروقت میایید.شهروز خسته وکلافه پوفی کردوگفت:می دونم رباب خانم به خدا می دونم اما چیکار کنم دوهفته دیگه عیدهسرم خیلی شلوغه.حساب رس های اخر سال به خدا حواس واسم نمی ذاره.ایشالا دو سه روز دیگه سرم کهخلوت تر شد از خجالتش در میام-اقا تورو خدا جسارت منو ببخشیدا به خدا قصد فضولی نداشتم-این چه حرفیه رباب خانم.حالا برو گوشیو بده به ساره می خوام باهاش حرف بزنم.صدای قدمهای ربابو می شنیدم.وقت نبوداگه قطع می کردم می فهمیدند که داشتم گوش می کردم.ناچارگوشیو پشتم قایم کردم وچشمهامو بستمو خودمو به خواب زدم.رباب بالا سرم رسید چند بار صدام کرد کهجواب نداد.صدای قدمهاشو می شنیدم که در حال دور شدن بود.سریع گوشیو برداشتم که صدای رباب خانمبه گوشم رسید:اقا جان خوابند.ماشالا هزار ماشالا این دختر چقدر می خوابه انگار نه انگار الان بیداربودهاشهروز خنده ی خسته ای از اون طرف خط کردوگفت:بذار بخوابه رباب خانم.فقط تو رو خدا یه چیزی روشبکش سرما نخورهرباب خانم خندیدوگفت:اقا به خدا حواسم هست.شما ماشالا چقدر نگرانی .الان می رم پتو میارم واسشون-برو.فقط بیدار که شد بگو بهم زنگ بزنه-چشم اقا حتما-خدافظ-خدافظ شما اقاگوشی که قطع شد منم قطع کردم.ولبخندی روی لبم نه روی دلم نشست.نگرانی های شهروز چقدر برایمن دوست داشتنی بود.کمی به همون حالت موندم .رباب خانم پتوی نازکی روی من کشیدو از صدای در ورودی متوجه شدم کهبیرون رفت.تو همون حالت بودم که صدای تلفن بلند شد.به هوای شهروز از جام پریدم وچنگ زدم به گوشیوبدون نگاه کردن به شماره جواب دادم:--بله سلامصدای نا اشنایی از اون طرف خط با لحنی که خنده توش موج می زد گفت:سلام.مثل اینکه منتظر کسیبودیداین صدای نااشنا ودر عین حال اشنا کی بود؟گفتم:بفرمایید شما؟-به جا نیاوردیدبالحنی جدی گفتم:نه خیر.کمی مکث کردو گفت:بردیا هستم ساره خانمبردیا......کمی به مغزم فشار اوردم...یادم اومد....پسرکی که خودش واون فامیلهای نچسبش واون عمه یچندشش روزقشنگیو که می شد با شهروز داشته باشم رو واسم زهر کردند.از دادن این همه القاب به خودشو خانواده اش خنده ام گرفت.وای که اگه شهروز بودباارامش همیشگیش می گفت:ساره جان عزیزم این طرزصحبت کردن در شان شما نیست-حواستون به من هست خانم ساره؟از حال وهوای شهروز بیرون اومدم وگفتم:ببخشید حواسم پرت شد.چی می فرمودید-راستش واسه اینکه حالتونو بپرسم تماس گرفتم.دیروز خیلی نگرانتون شدمخیلی سرد جواب دادم:ممنون.حالم خوبه نیازی نبود زحمت بکشید-زحمتی نبود خانم.هنوزم صداتون کمی گرفته است.به نظرم بهتره به درباره به دکتر مراجعه کنیدبی حوصله وکلافه از دست این مزاحم پرچونه گفتم:ممنون از توصیه تون اما نیازی نیستانگاری خودش فهمید که حوصله شو ندارم که گفت:انگاری داشتید استراحت می کردید مزاحمتون شدممنم رک بهش گفتم:بله داشتم استراحت می کردم-پس من دیگه مزاحمتون نمی شم.استراحت کنید ایشالا حالتون که بهتر شد وقت داریم بیشتر باهم اشنابشیم.سلام به شهروز خان برسونید.خداحافظ-خداحافظقطع کردم.عجیب حالم گرفته شد که شهروز نبودو بیشتر حالم گرفته شد که بردیا بهم زنگ زده بود.کلافه وسردر گم همونجا نشسته بودم که رباب خانم وارد شد.منو که دیدگفت:خانم جان بیدار شدیلبخندی زدم وبه سمتش برگشتم:اره نفهمیدم چی شد که خوابم برد-عیبی نداره.فقط اقا تماس گرفته بودند گفتند باهاشون تماس بگیریدیاد شهروز باعث شد لبخندی بزنم.گوشیو دستم گرفتمو منتظر برقراری تماس شدم.-جانم؟باخنده گفتم:جانت بی بلا...سلامسلام ساره خانم عزیز دل.خوبی خانم خواب الود-خوبم شما هروقت گوشیو برداری بدون اینکه بپرسی کیه میگی جانم؟خندیدوگفت:نه فقط به کسی که جانم باشه این طوری جواب می دم.ساره دیشب چی خوردی که از اونموقع تا حالا عجیب حسود شدیاخندیدمو گفتم:من حسود نیستممکثی کردمو پرسیدم:رباب خانم گفت زنگ زده بودی گفتم شاید کارم داشتی-می خواستم حالتو بپرسم بعدهم ببینم چیزی لازم نداری؟-خوبم.خیلی خوب ...خیالت راحت-من که فکرنکنم هیچ وقت خیالم بابت تو راحت بشه.بس که سربه هوایی وکوچولو-نه دیگه این طوریا هم نیست دیگهخندیدوگفت:اتفاقا همین طوریاستخواستم چیزی بگم که گفت:ساره جان جلسه دارم.دارن صدام می کنم.خواستم بگم ناهارتو بخور اماده باشعصرکمی زودتر میام باهم بریم بیرون..-من دیگه غلط کنم بیرون بیام-نگو این حرفو ساره.به جبران دیروز.قول می دم امروز بهت خوش بگذره .اماده باش جوجه فقط هم بگوچشم-چشم.- باریکلا.مواظب خودت باش-توهم همین طورقطع کردم وباانرژی رفتم تو اتاقم وکمی به درسهام رسیدم.امروز1شنبه بود ومن تقریبا بیشتر از یک هفتهبود که دانشگاه نرفته بودم.فکرکنم شنبه باید سری به دانشگاه می زدم.هرچند که سه هفته تا عید مونده بودوصددرصد کلاسها تق ولق بودند.بعد از ظهر شهروز به دنبالم اومد.راستش دوساعتی می شد که حاضر واماده نشسته بودم.تواین دوساعت بهخیلی چیزا فکرکرده بودم.شهروز چیزی به روم نمی اورد اما متوجه می شدم که هنوزم ته دلش به خاطرقضیه ی بیمارستان دلگیره.من باید بهش توضیح می دادمو ازش معذرت خواهی می کردم..صدای گوشیم کهبلند شد چادرمو سرم کردمو به دو خودمو بیرون رسوندم.شهروز با دیدنم لبخندی زدوگفت:پشت در ایستادهبودی که این طوری پریدی بیرونیکم خجالت کشیدم که خندیدوگفت:خجالتتم قشنگهشهروز بی حرف حرکت کرد.نمی دونستم قراره کجا بریم.اهنگ قشنگی در حال پخش بود.اونقدر قشنگ کهچند بار گوش دادمش وهر بار می خواستم از اول گوش کنم شهروز بهم می خندید وسربه سرم می گذاشت.ماشین که ایستاد برگشتم وچشمم خورد به مرکز خریدی که کنارم بود.باتعجب پرسیدم:اینجا اومدیم چیکار-خرید عید-چی؟-اومدیم واسه عید خرید کنیم-خرید داشتی؟-می خواهیم باهم خرید کنیم-اما من که چیزی لازم ندارم-چونه نزن ساره.پیاده شو می ریم خرید.هم واسه من وهم واسه تو.تازه قراره تا شب فقط خوشبگذرونیم.شامم مهمون من به جبران دیشبخواست پیاده بشه که دستشو گرفتمو گفتم:صبر کن قبل می خوام یه چیزی بگم؟-چیزی شده-نهمنتظر نگاهم کرد که گفتم:ببخشید.من نباید بی خبر می رفتم بیمارستان-الان موقع این حرفها نیستدستشو محکم تر گرفتمو گفتم:گوش کن. استاد رهنما بهم پیشنهاد کارداد.من همیشه ارزوم بود سر کاربرم.عاشق رشته ام بودم دلم می خواست یه تجربه در این زمینه داشته باشم.استاد ازم خواست برمبیمارستان.من رفتم که فقط بامحیطش اشنا بشم.دلخور نگاهم کردوگفت:خوب چرا بهم چیزی نگفتی-دوست داشتم وقتی مطمئن شدم بهت خبر بدم.اون روز که ازت درمورد کار پرسیدم وقاطعانه گفتی نه.بهجان خودم تا صبح فکر می کردم.صبح که بیدار شدم رفتم که انصراف بدم اما استاد نبود.فرداش هم رفتمکه بازهم وقت نداشت.حالم خوب نبود می خواستم موقع ناهار بهش بگم وبیام خونه که اون اتفاق افتاد-خوب حالا چرا داری اینا رو می گی؟-واسه این که بدونی .حرف تو واسه من خیلی مهمه اونقدر ارزش داره که قید خیلی چیزها رو به خاطرشبزنم نمی خوام ازم دلگیر باشی و فکر کنی حرفت واسم اهمیت نداره.من فقط می خواستم داشتن یه کاروتجربه کنمشهروز دلخور بهم گفت:تو که دوست داشتی کار کنی چرا به خودم نگفتی. می بردمت پیش خودم اونجا کارمی کردیباناز وکمی دلخوری که چاشنیش کردم گفتم:اون که دیگه نمی شد کار.می شد سیزده بدرمنتظر نگاهم کردکه ادامهدادم:من اگه می اومدم پیش خودت که می خواستی مدام بگی ساره این کارد نکناون کارو بکن.نمی ذاشتی که کار کنم حتما مجبورم می کردی ده صبح بیام شرکت 2بعد از ظهرم کیفمومی دادی دستم که برو.تازه تو اون چهار ساعتم هی واسم خوراکی می اوردی که بخور...خنده اش باعث شد ادامه ندم.دلم ضعف رفت واسه شیطونی نگاهش وخوشحالی چهره اش.بی هوا دستشوبالا اوردمو بوسه ی کوتاهی پشت دستش زدم وگفتم:افرین همیشه بخند.اگه بدونی خندیدنی چه ناز میشی دیگه اخم نمی کنیمنتظر عکس العمل شهروز نشدم.از ماشین پایین پریدمو در حالی که عمیقا خوشحال بودم منتظر شهروزشدم.تا ساعت1شب در حال خرید بودیم.اونم چه خریدی.شهروز واقعا کلافه ام کرده بودهرچی می دید واسم میخرید.حتی گاهی اوقات نظرمو نمی پرسید کافی بود چشمش چیزیو بگیره بی حرف می رفت ومی خریدشواعتراض من هم راه به جایی نداشت.واسه خودش هم خرید کردیم البته خریدهاش در برابر چیزهایی که واسه من خریده بود هیچ بود.خستهوکلافه وگرسنه بودم.شهروز رفته بود وسایلو بذاره تو ماشینو برگرده.وسط پاساژ چند تا نیمکت بودند کهروی یکی شون نشستم.واقعا توان ادامه دان نداشتم.شهروز بانگاه مهربونش داشت بهم نزدیک می شد.نزدیکمکهرسید گفت:خوب ساره خانم پاشو که باید به ادامه خریدمون برسیمعین این بچه های لوس چشمهام پر از اشک شدوگفتم:نمی خوامشهروز کنارم نشست وگفت:چی شده؟شونه ای بالا انداختم که گفت:پاشو بریم تو ماشین ببینم چتهبلند شدیم که شهروز دستمو گرفت وکمی اخم کردوگفت:چقدر سردی سارهبی حرف دستمو کشید سمت ماشین.سوار که شدیم بخاری ماشینو روشن کردوگفت:الان گرم می شیواقعا موج هوایی که از بخاری بهم می خورد حس خوبی بهم می داد-بهتری-اره ممنون-خوب حالا بگو ببینم گریه ات واسه چی بود؟مستقیم برگشتم سمتشو گفتم:گشنمه ,خسته ام,دوست دارم بریم خونهخنده ی بلندی کردوگفت:ساره خیلی رکی به خدا گفتمالان باید هی التماس کنم توهم ناز کنی تا منبفهمم چتهبی حرف ماشینو روشن کردوگفت:من دوست داشتم شام بیرون باشیم اما حالا که خسته ای شام میگیریممی بریم خونه می خوریم خوبه؟-اره خیلی خوبه-پس بزن بریم تادیر نشدهخونه که رسیدم واقعا خسته وگرسنه بودم.باشهروز همه ی وسایلو همونجا وسط سالن ریختیم.همون جاروی مبل نشستم که شهروزگفت:پاشو ساره...پاشو که خیلی گرسنه ام..بدو لباسهاتو عوض کن بیابلند شدم خودم به اتاقم رسوندمولباسهامو با یه دست لباس راحتی خونگی عوض کردم.بعد از شستن دستوصورتم پایین رفتم که دیدم شهروز هم لباسهاشو عوض کرده .یه سفره ی کوچیک همون جا کنارخریدهامو انداخته ومنتظر منه.-چراینجا؟-نمی دونم یه دفعه هوس کردم رو زمین غذا بخوریمنشستم رو به روی شهروز.ظرف غذارو کشیدم جلوم وشروع به خوردن کردم.خیلی گرسنه ام بود .غذا همخیلی خوش مزه بود اونقد با ولع داشتم می خوردم که یه لحظه سرمو بالا گرفتم ودیدم شهروز هم داره باخنده نگاهم می کنه-خدا منو نبخشه ساره.اصلا حواسم نبود به خدا اگه می دونستم این قدر گرسنه ای زودتر می اومدیم خونهخجالت زده سرمو انداختم پایین.انگاری از خجالت اشتهامو از دست دادم.تو دلم به خودمو سرزنش می کردمکخ چرا عین قحطی زده ها حمله کردم به غذا.سرم پایین بود که شهروز دستشو زیر چونه ام گذاشت وسرموبالا گرفت:نگفتم که خجالت بکشی ودیگه نخوری.بی هواگفتم:خیلی بد بود غذا خوردنمخندیدوگفت:نه خیلی هم ناز می خوردی.اصلا غذا خوردنتم واسه من قشنگه.-اخه...شهروز بین حرفم خیلی جدی گفت:این چند وقته خیلی کم غذا شدی.نگرانتم ساره امروز خیلی خوشحالمکه بعد از یه هفته این طوری با اشتها غذا می خوری حالاهم فکر بی خود نکن وغذاتو بخور.باشه ای گفتمو شروع به غذا خوردن کردم.اما دیگه خیلی اشتها نداشتم که شهروز گفت:ساره مسابقه میذاریم.اگه من بردمو زودتر غذاموتموم کردم یه هفته من واست غذا می کشمو تو باید همه شو بخوری اگه توزودتر تمو م کردی...میون حرفش پریدمو باذوق گفتم:کولم می کنی؟-چی؟- کولم کن از اینجا تا دم در حیاطخندیدوگفت:برو بابا دختر من اونقدراهم که فکر می کنی جوون نیستما-پس توهم برو بابا منم شرط تو رو قبول ندارمخندیدوگفت:جهنمو ضرر.قبول اما بگما باید سالاد ودوغتو هم تموم کنی-باشهبا صدای سه دو یک شهروز شروع به خوردن کردیم.وسط خوردن اونقدر خندیدیم که نگو.شهروز بیچاره یکبارغذا پرید توگلوشو اونقدر سرفه کرد که صورتش کبود شد.تازه بعداز اینکه بهش اب دادم وکمرشوماساژدادم تا خوب بشه پرو پرو گفت مسابقه ادامه داره ودر کمال بدبختی من بازنده بودم.شهروز اونقدر بهخاطر بردنش خوشحال بودکه حد نداشت.سفره رو که جمع کردم شهروز صدام زد کنارش رفتم که گفت:بیاخریداتو بازکن باهم ببینیمشوندرحالی که غر می زدم دونه دونه خریدها رو بازمیکردم.انگاری تو خونه قشنگ تر دیده می شدند.کم کماونقدر خوشم اومد ازشون که بقیه ی پاکتها رو باذوق بازمی کردم ونگاهشون می کردم.شهروز ازم پرسید:خرید امروزو دوست داشتی؟بهت خوش گذشت؟بااین حرف بهش پریدم:به تو که بیشتر خوش گذشت اصلا گذاشتی من چیزی بخرم؟همه چیو خودتخریدی-اگه دوسشون نداری فردا بریم عوضشون کنیمنگاهی به تمام لباسها کردم.یه دفعه دست انداختمو بغلشون کردم.لبخند گنده ای زدموگفتم:نه دیگه حالاکه به اسم من خریدی عمرا اگه عوضشون کنمشهروز بلند خندیدو من مشغول جمع کردن لباسهام شدم.سر بلند کردم که دیدم شهروز نسیت اما دارهصدام میکنه.بلند شدم صداش از سمت در ورودی می اومد کنارش رسیدمو پرسیدم:چی شده؟کت بافت کوچیکمو تنم کرد وکلاه بافتنیمو سرم گذاشت.خودش هم گرم کن به تن داشت.دستموکشیدوباهم رفتیم بیرون باغ-قدم بزنیم؟واقعا بعد از اون غذایی که خورده بودم احتیاج به قدم زدن داشتم.لبخندی زدمو گفتم:ارهشهروز دستمو گرفت وباهم تا نتهای باغ رفتیم.شهروز حرف می زدو من گوش می کردم. از کار زیادش توشرکت می گفت وازم می خواست بببخشمش اگه این چند وقته حواسش بهم نبوده.میون حرفهاش یاد تماس بردیا افتادم.اونقدر خوش بودیم که یادم رفته بود بهش بگم.دوست نداشتم چیزیواز شهروز پنهون کنم واسه همین دلمو زدم به دریا وگفتم:شهروز راستش صبح بردیا زنگ زده بودمکث کرد.گره ی کوچیکی بین ابروهاش افتاد وگفت:واسه چی؟منم تمامو کمال واسش گفتم که چی گفت.شهروز حرف دیگه ای نزد اما همون طور ساکت ومتفکر بود.لعنت فرستادم به خودم که خوشی امشبمونوخراب کردم.داشتیم به پله های عمارت نزدیک می شدیم که ایستادم جلوی شهروز.منتظر نگاهم کرد.منمکمی سرمو خم کردمو گفتم:من امروزهمه ی سعیمو کردم ازت ببرم اما نشد.شهروز دست به سینه ایستاد.یه ابروشو برد بالاوگفت:خوب ...بقیه اشلبخند بزرگی زدمو باذوق گفتم:کولم می کنی؟شهروز بلند خندیدوگفت:معلومه که نه-تو روخدا فقط تا بالای پله ها...من که شرطتو قبول کردم.چی میشه من تو عمرم فقط یه چیز ازت خواستممی خوای بگی نه؟شهروز نگاهی مستقیم به چشمهام کرد.پوفی کردوگفت:جهنمو ضرر بپر بالا تا پشیمون نشدم.خوشحال پریدم پشت کمرش که گفت:اخ...بچه جون یواشترتا برسیم بالای پله ها اونقدر سروصداکردمومسخره بازی در اوردم که همین که رسیدیم داخل.شهروز بهطرف یکی از مبلهای گوشه ی سالن رفت وپرتم کرد رو مبل بعد هم در حالی که کمرشو ماساژ می دادو زیرلب غر غر می کرد به سمت پله ها رفت.اما یه دفعه دم پله ها به سمتم برگشت و بالحن خاصیگفت:ساره..مواظب خودت باش.قول بده دیگه مریض نمی شی.به خدا وقتی مریض میشی به اندازه ی دهسال پیرتر میشمبدون این که چیزی بگه بالا رفت.من موندم بین حجم عظیمی از خوشحالی وخوشبختی که به وجودمسرازیر شده بودجنب وجوش زیادی تو مردم به چشم می خورد.خیابونها همه شلوغ بودند وهرکدوم از مردم سراسیمه دنبالتکمیل کردن وسایلشون بودند.منم تنها بین این مردم بودم.از دیدن خوشی مردم خوشی زیادی به دلمسرازیر شد لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست.چقدر خوشحال بودم امروز.صبح خیلی زود رفته بودمسرخاک خانواده ام می خواستم سال تحویل پیششون باشم.دوساعتی پیششون بودم اما وقتی گوشی تلفنمزنگ خورد واسم شهروز روی صفحه نقش بست لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست.-سلام-سلام ساره جان.کجایی؟-هنوز اینجاممکثی کردوگفت:مگه قول ندادی زود برگردی؟-چرا الان میام-دختر دوساعت دیگه سال تحویله.میمونی تو ترافیک اون وقت من تنهایی باید سال تحویل کنما-دارم میام.قول می دم تا یک ساعت دیگه خونه باشم-باشه.منتظرتملبخندی زدم وروی هرکدوم از قبرها رو بوسید وگفتم:متاسفم که دارم میرم. شما ها باهمید کنار هم اماشهروز تنهای تنهاست.به جز من که کسی رو نداره نمی تونم تنهاش بذارم حداقل به حرمت اینکه هیچ وقتتنهام نذاشته نمی تونم تنهاش بذارم.بلند شدم.سوار ماشین شدمو به سمت خونه حرکت کردم .توراه یاد صبح افتادم.شهروز وقتی فهمید میخوام بیام اینجا اماده شد همراهم بیاد اما من اجازه ندادم دوست داشتم باخانواده ام تنها باشم.وقتی دیدحریفم نمیشه سویچ یکی از ماشینهای تو پارکینگو بهم داد وازم خواست زود برگردم. چند باری هم تماسگرفته بود که مطمئن بشه حالم خوبه.به سر خیابون منتهی به خونه که رسیدم دیدم هنوز خیلی وقت تاسال تحویل دارم واسه همین رفتم ماهی خریدم اونجا چشمم خورد به گلدون قشنگی از سنبل که اونمخریدمو به سمت خونه حرکت کردم.سفره ی هفت سینی که دیشب با شهروز با کلی مسخره بازی چیدهبودیم ماهی وسنبل کم داشت.مطمئنا با اینا سفره مون معرکه می شدبه خونه رسیدم ریموتو زدم که درهای پارکینگ بازشدند.رباب خانم وخانواده اش از دیروز تا اخر تعطیلاتعید مرخصی گرفته بودند وبه شهرستان رفته بودند.ماشینو همونجا وسط حیاط پاک کردم پیاده که شدم شهروز به استقبالم اومد-کجایی تو دختر بدو اماده شو یه نیم ساعت دیگه سال تحویلهنگاهی به وسایل تو دستم انداخت وگفت:اینا چیه؟-سفره مون ماهی کم داشتسرشو خاروندوگفت:منم اومدنی ماهی خریدمخندیدمو گفتم :اشکالی نداره اینها رو ببر بنداز کنا ر اوناوسایلو از دستم گرفت ورفت داخل-ساره بدو اماده شو بیا پایین- باشهرفتم بالا بعد از این که دوش گرفتم موهامو سشوار کشیدمو لختشون کردم.نمی دونم چرا اما دوست داشتمامروز بهترین باشم .شاید...نه...حتما که دلم می خواست این خوشبختی که این چند ماهه داشتم هم چنانادامه داشته باشه.من دلم شهروز واین ارامشو می خواست.روبه روی کمد لباسهام ایستادم وازبین تمامشوندرنهایت کت ودامنی یاسی رنگی که دامن کوتاهی داشت به همراه یه ساپورت ضخیم پوشیدم.ارایشچندانی نکردم فقط یکم رژ صورتی زدم ,بعد از اینکه کادوی شهروز ودستم گرفتم پایین رفتم.شهروز کنار7سین دیشبمون نشسته بود وداشت تلوزیون می دید.بادیدنم چند لحظه خیره نگاهم کرد.یکم خجالتکشیدم وسرمو پایین انداختم.انگاری خجالت کشیدنمو حس کرد که خندیدوگفت:بیا جوجه بیا بشین دهدیقه دیگه سال تحویل میشهخجالت زده سرمو پایین انداختمو روی مبل کنارش نشستم.کادوی تو دستمو که دید پرسید:به به این دیگهچیه؟دستشو دراز کرد که دستمو عقب کشیدمو گفتم:الان نه بعد سال تحویلخندیدو چشم به تلوزیون دوخت.منم دستمو دراز کردم.قران رو میز وبرداشتم همین طوری بازش کردم وشروع کردم به خوندن چند ایه از قران.چند دیقه مونده بود به سال تحویل که چشمهامو بستم نمی دونستماز خدا چی می خوام واقعا نمی دونستم.فقط از ته دلم خواستم این خوشبختی که تو این چند ماهه داشتمادامه داشته باشه فقط همین.....سال که تحویل شد ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست اروم چشمهامو بازکردمو چشم دوختم به شهروزیکه داشت نگاهم می کرد.ته دلم روشن شد امسال سال من بود من به هیچ قیمتی حاضر نبودم دست از اینخوشبختی بکشم.-عیدت مبارک ساره خانم-ممنون عید شما هم مبارک ایشالا سال خوبی داشته باشی-تو هم همین طوربلند شدمو روبه روی شهروز ایستادم.کادویی که واسش خریده بودمو جلو بردمو ازش خواستم بازشکنه.شهروز لبخندی زدو بازش کرد با دیدن ساعتی که واسش خریده بودم چند لحظه خیره نگاهمکرد.راستش ساعت خیلی گرونقیمتی نبود اما با این حال من همه ی پس اندازمو واسه خریدش داده بودم.-ببخشید که خیلی گرون نیست راستش دلم می خواست خودم پولشو بدم واسه همین یکمی ....ادامه ندادم نفس عمیقی کشیدمو گفتم:ببخشید دیگه ناقابلهشهروز لبخندی زد وساعت مارک وگرون قیمت خودشو از دستش بازکرد وساعتو به سمتم گرفت.-خودت واسم ببندشدستشو بالا اورد وهمونجا ساعتو به دستش بستم.سرمو بالا اوردم وبه شهروز نگاه کردم شهروز بانگاه خاصینگاهم می کرد.-ممنونتم ساره.من خیلی وقت بود که کسی واسم کادوی عید نخریده بود.حالا بیا اینجارفتم جلوتر که شهروز دستمو کشید ومنو روی پای خودش نشوند.از تو جیبش یه جعبه ی مخمل قرمز دراوردوبه دستم داد.-اینم عیدی شما ساره خانمجعبه رو باز کردم .داخلش یه زنجیر پلاک ظریف طلا بود.پلاکش خیلی جالب بود.یه قلب کوچیک وریزنگینکاری شده درمرکز بود ودورش یه قلب ساده ی بزرگتر قرار گرفته بود.انگاری که یه قلب کوچیک وسط یهقلب بزرگ قرار داشته باشه.خیلی قشنگ وجالب بود با ذوق زنجیروپلاک وبلند کردموناخوداگاه گفتم:خیلیقشنگه-مبارکت باشه عزیزم.نمی خوای امتحانش کنی-چرا الان می ندازمش ....خیلی قشنگه ...خیلی خوش سلیقه ایشهروز دستشو دراز کرد زنجیرواز دستم گرفت وگفت:ببین ساره این قلب بزرگه قلب منه...این قلب کوچیکههم تویی.یعنی تو همیشه تو قلب من هستی.ببین اگه این قلب بزرگه بشکنه اون وقت قلب کوچیکه ممکنهاسیب ببینه.یعنی من همیشه مواظبتم ونمی زارم اب تو دلت تکون بخوره.ببین این نگینا چقدر قشنگن تویه عالمه از این نگینا تو وجودت داری که باهاش قلب منو روشن می کنی.....حالا امتحانش کن ببین خوشتمیادزنجیرو پلاک ودستم گرفتم ودستمو به سمت شهروز دراز کردم.-خودت واسم بندازلبخند چهره ی شهروز وروشن کرد.دتشو دراز کرد زنجیرو از دستم گرفت و به گردنم انداخت.زنجیرو تویگردنمو با دستم گرفتم وگفتم:ممنون خیلی خیلی قشنگهشهروز چند لحظه خیره نگاهم کرد .بعد ارو دستمو بلند کرد بوسه ی کوتاهی پشت دستم زدوگفت:دستتتو هم درد نکنه.....قابل تو رو نداره.کمی خجالت کشیدم سرمو پایین انداختم که شهروز نفس عمیقی کشید وگفت:خوب حالا پاشو حاضر شوبریم یه سر خونه ی شایان ,بعدشم اگه شد شام مهمون منبلند شدمو خودموبه اتاقم رسوندم.جلوی ایینه نگاهی به خودم انداختم چقدر گونه هام سرخ شدهبود.لبخندی تو ایینه به خودم زدم .نفس عمیقی کشیدمو به سمت کمد رفتم.من چقدر این خوشبختی رو...وچقدر شهروزو دوست داشتم.تومسیر کلی باشهروز در مورد عیدواین چیزا صحبت کردیم.وقتی ازش پرسیدم چرا میریم خونه ی برادرشجواب داد:همه هر سال عید دور هم جمع میشن وسال تحویل باهم هستند.سرمو پایین اندختمو گفتم:ببخشید حتما امسال به خاطر من نتونستی بریسرشو به سمتم برگردوندوگفت:ساره امسال اولین سالیه که من بعد از مدتها سال تحویل خونه بودممتعجب نگاهش کردم که لبخند غمگینی زدوگفت:من هیچ وقت کسیو نداشتم که سال تحویلو باهاش باشمهمیشه تنها بودم.همیشه عیدو تعطیلاتشو واسه خودم سفرکاری می چیدم.هیچ وقت عیدو دوست نداشتمچون همیشه تنها بودمناخوداگاه دستمو گذاشتم روی دستش که روی دنده بود.لبخندی زدم وگفتم:دیگه تنها نیستی....من هستمتنهات نمی ذارمبه سمتم برگشت.نگاهش یه طوری بود:قول میدی ساره...قول میدی تنهام نذاری؟لحنش خیلی غمگین بود اون قدر که یه بغض گنده نشست توی گلوم.شهروز تنها بود...خیلی تنها بود...نمیدونم چرا؟شاید به حرمت همه ی کارهایی که واسم کرده بود... به حرمت ارامشی که بهم هدیه می داد....بهحرمت امنیتی که کنارش داشتم...وبه حرمت عشقی که ذره ذره تو وجودم نسبت بهش احساس می کردم....مهم نبود چی میشه..مهم این بود که من می خواستم باتمام وجودم قول بدم....مهم نبود چقدر اختلاف سنیبینمون هست..مهم نبود که شهروز مشکلاتی داشت....هیچ چیز مهم نبود...فقط مهم شهروز بود..منبودم.....عشق بودفشارکوچیکی به دستش وارد کردمو گفتم:قول میدمرنگ نگاهش عوض شد انگاری نگاهش پر شد از تشکر...پر از ارامش...وشاید پر از عشق...جو خونه ی شایان بدون در نظر گرفتن فریماه وحرفهایی که بهم می زد خوب بود.وجود مونا وخواهرش برامنعمتی بود.من وشهروز فقط خونه ی برادرهاش وخواهرش عیددیدنی رفتیم والبته خونه ی پدرام که یه روزبرای شام دعوتمون کرد.یه روزهم کامرانی دوست شهروز با خانواده اش به دیدنمون اومدند.بردیا پسر کیاواقعا حوصله ای واسم نمی ذاشت از همه بدتر این بود که کتی روهم همراه خودشون اورده بودند که دلم میخواست کله شو بکوبم به طاق.اما انگاری شهروز حساسیتهای من نسبت به این زنو درک کرده بود که خیلیازش فاصله می گرفت.خیلی ذوق زده بودم که من به عنوان خانم خونه ی شهروز از مهمونهاش پذیرایی میکردم.جدیدا حس مالکیت عجیبی نسبت به شهروز پیدا کرده بودم.خانواده ی کیا دو ساعتی نشتند وبعدخداروشکر رفتند.برام عجیب بود که بردیا خیلی بهم می چسبید ولم نمی کرد گاهی باخودم می گفتم نکنهاینا نمی دونن من چه نسبتی با شهروز دارم.خلاصه وقتی رفتند نفس عمیقی کشیدم وخداروشکر کردم بایددرمورد این پسره ی سیریش با شهروز صحبت می کردم.روز پنجم عید شهروز خبر یه مسافرتو بهم داد.-وسایلتو جمع کن صبح زود با پدرام ومونا می ریم شمال.قراره یه هفته اونجا باشیم بعد برمی گردیماونقدر ذوق زده شدم که نگو.تند تند وسایلمو جمع کردم.صبح با صدای شهروز از خواب بیدار شدم.-ساره...ساره جان ...پاشو دیرهلبخندی به چهره ی متفکرش زدمو سلام کردم.-سلام به روی ماه نشسته ات...پاشو الاناست که پدرام ومونا برسن...میز صبحونه رو واست چیدم سریع بیابعد از رفتن شهروزسریع بلند شدم لباسهامو پوشیدمو رفتم پایین.شهروز بی حرف داشت چایی میخورد.صدامو که شنید گفت:اومدی بیا بشین الان بچه ها میاننشستم .شهروز حرف نمی زد.-چیزی شده؟دستشو دراز کرد دستمو که روی میز بود گرفت وگفت:ببین ساره...گوش کن...بچه ها دارن میان دنبالت توباید باهاشون بری-مگه تو نمیای؟-راستش یکی از کارگرهای واحد شیراز از موقع جابه جایی از بالای پله ها افتاده...الان بیمارستانه می گنچیزیش نیست اما دلم شور میزنه باید برم ببینمش ...تو با بچه ها برو منم قول می دم دو روز دیگه میامپیشتوندستمو سریع از دستش کشیدم بیرونو گفتم:یعنی چی نمیام....منم نمی رم....می مونم برگرد باهم بریم-نمیشه ساره..کسی خونه نیست من که نمی تونم بذارمت وبرم.تو که باپدرام بری من خیالم بابت تو راحتمیشه بعد میرم دنبال کارم.لج نکن ساره....گوش کن به حرفمبغض کردموگفتم:من تنهایی کجا برم شهروز....تو رو خدا می مونم باهم بریمفدای بغض کردنت بشم برو....مونا هست تنها نیستی...برو بذار خیالم ازت راحت باشهدر اخر در مقابل اصرار های شهروز تسلیم شدمو همرا بچه ها به شمال رفتم.شمالو همیشه دوست داشتم.عاشقش بودم اما الان انگاری یه چیزی گم کرده بودم.انگاری یه چیزی یه تیکهاز قلبمو گذاشته بودم تو خونه واومده بودم.شهروز تو راه دو بار باهام تماس گرفته بود.دوست نداشتم خیلیجوابشو بدم هرچی بیشتر جواب می دادم بیشتر دلتنگ می شدم.ظهر بود که به ویلای شهروزرسیدیم.انگاری قرار بود اینجا بمونیم.خیلی قشنگ بود.یه ویلاکنار دریا.صدای موجهای اب به ادم ارامشمیداد.وسایلمو بردم تو یکی از اتاقها ومونا وپدرام هم وسایلشونو جابه جا کردند.در مقابل حرف مونا که میگفت:چرا وسایلتو نمی بری اتاق شهروزفقط لبخندی زده بودم وبه گفتن:این طوری راحت ترم اکتفا کرده بودمتمام روز به کارهای این خانواده که عین پت ومت می موندن خندیده بودم.شب موقع خواب یاد دایی ناصرافتادم چقدر دلتنگشون بودم.ای کاش می شد سری بهشون بزنم.صبح که از خواب بیدار شدم بعد از صبحانهبا شهروز تماس گرفتم.بعد از اینکه گوشیو برداشت بدون این که بذاره من حرف بزنم گفت:جانم؟خندم گرفت:سلام-سلام خوبی؟-ممنون.کارهات خوب پیش میره؟انگاری خیلی خسته بودکه گفت:اره دیشب تا صبح بیمارستان بودم خیلی خسته ام-حالش چطوره....طوریش که نشده-خداروشکر حالش خوبه فقط پاش از دو جا شکسته بود که دیشب عملش کردند تا الانم اونجا بودم کهبهوش بیاد-خداروشکر...پس من دیگه قطع کنم برو استراحت کن-حرف زدن باتو واسه من عین استراحت می مونه....خوش می گذره بهت؟راحتی؟-اره همه چیز خوبه...راستش می خواستم ببینم می تونم برم دیدن داییم؟چند لحظه ای مکث کردو ادامه داد:باشه برو...فقط زود برگرد.می گم پدرام ببردت شبم بیاد دنبالتخودم می تونم برم.زحمتش میشه-چونه نزن ساره.-باشه.......فقط...-فقط چی؟-حالا که من به حرفت گوش کردم میشه شبو بمونم اونجا فردا صبح پدرام بیاد دنبالم؟شهروز خندیدوگفت:خدایی استاد سوء استفاده هستی.باشه بهش میگم فردا صبح بیاد دنبالت.حالا گوشیبده تا سفارشتو بهش کنمخندیدمو گفتم:خیلی اقایی به خدا....-برو شیطون...کم زبون بریز-باشه گوشی دستت...پدرامو صداکردم که شهروز گفت:ساره مواظب خودت باش-چشم تو هم همین طوربااومدن پدرام خداحافظی کردمو گوشیو دادم دستش خودم هم سریع رفتم بالا که اماده بشم.استقبال دایی وزن دایی از من فوق العاده بود.ازم کلی گله داشتند از طرفی هم راست می گفتند من نبایدبی خبرشون می ذاشتم.وقتی گفتم ازدواج کردم هم خوشحال شدن وهم دلگیر اما قول دادم یه روزهمباشهروز بیام پیششون.خیلی چیزارو به دایی ناصر نگفتم چیزهایی که گذشته بود ارزش بازگوکردننداشتند.دایی می گفت رفته سراغم اما از عمو یاور خبری نبوده راست می گفت عمو می خواست بره که منواز سر خودش بازکرد.زن دایی اونقدر ذوق کرده بود که نگو برای ناهارو شام غذاهای محلی که دوست داشتم واسم پخت.وقتیفهمیدندکه می خوام شب بمونم کلی ذوق کردند ازمحبتشون چند باری بغض کردم ای کاش موقع بی کسیمی اومدم اینجا اما همش می ترسیدم بااومدنم اینجا عمو یاور واسشون درد سر ایجاد کنه.شب زن داییجامونو رو پشت بوم انداخت.من وخودشو دایی.من بینشو دراز کشیدم تا خود صبح باهم حرف زدیم.صدایاذان صبح که شنیده شد با کلی خنده نماز خوندیمو خوابیدیمصبح که بیدار شدم مونا بهم پیام داده بود که پدرام می خواد بیاد دنبالم.زن دایی که فهمید ازشون واسهناهار دعوت کرد.مونا وپدرام اومدن پیشمون منم به شهروز خبر دادم که همه گی اینجا هستیم.عصر بود که بین بغض خودمو گریه ی زن دایی خداحافظی کردیم که برگردیم.اما من قول دادم که ازاین بهبعد بیشتر بهشون سر بزنم.روز بعد پدرام واسمون بلیت سیرک گرفته بود دوست نداشتم برم انگاری خوشی بی شهروزو دوستنداشتم.دلم تنگ شهروز بود.ازظهر به این ور ازش خبر نداشتم.همش گوشیش در دسترس نبود.ناچار بابچهها رفتم که نمایش سیرکو ببینم.هیچی از نمایش نفهمیدم.دوست داشتم شهروز کنارم بود.انگاری بچه ها همفهمیده بودند که حوصله ندارم واسه همین سربه سرم نمی گذاشتند.به در خونه که رسیدیم پدرام ماشینوداخل حیاط نیاورد پیاده شدموگفتم:مگه شما نمیایید؟مونا لبخندی زدوگفت:تو برو ماچند دیقه دیگه میاییممن تنهایی تو خونه می ترسیدم.سرمو پایین انداختموگفتم:اخه کجا می رید؟...میشه منم بیام...راستشتنهایی می ترسمپدرام خندیدوگفت:تنها نیستی....اونجارو ببینبه سمت حیاط برگشتم باورم نمی شد ماشین شهروز تو حیاط تو حیاط بود.موناگفت:بروعزیزم تازه رسیده...کچلمون کرد بس که زنگ زدوگفت ساره کی میادنگاه پراز تشکری به مونا انداختمو به سمت خونه دویدم.مسافت درحیاط تاخونه برای منی که مشکل داشتمکمی طولانی بود.به درخونه که رسیدم ایستادم.سینه ام یه کمی خس خس می کرد اما مهم نبود دربازکردم رفتم تو.شهروز کجا بود نگاهمو چرخوندم سمت سالن شهروز روی مبل نشسته بود عینک به چشمداشت وروی لپ تاب روی میز خم شده بود.انگاری هنور متوجهم نشده بود.جلوترکه رفتم سرشو بالااورد.همه ی دلتنگیمو توی نگاهم ریختمو به سمتش رفتم.خودکار دستشو روی میز انداخت دستهاشو از همبازکرد ومن به سمتش پرواز کردم.انگاری این جای امن همیشه برام ارامش داشت.سرفه های کوتاهی می کردم.شهروز منو روی مبل نشوندخودش رفت وبایه لیوان اب برگشت.اروم پشتمو ماساژمی دادآبو به سمتم گرفت وگفت:بخورارومتر که شدم به سمتش برگشتمو گفتم:کی رسیدی؟نیم ساعتی میشه.بهت زنگ زدم اما گوشیت اینجا بود-نگرانت بودم.هرچی تماس گرفتم جواب نمی دادی-توجاده بودمکمی سکوت بینمون برقرار شدکه شهروز پرسید:چه خبرا؟انگار منتظر همین جمله بودم که باذوق گفتم:جات خالی شهروز رفتم خونه ی دایی ...خیلی خوشگذشت...بچه هاهم اومدن...یه بارهم تورو می برم...سیرکم رفتیم از اونایی که تلوزیون نشون میده ....یه سرهمبازار محلی زدیم..همین طور حرف می زدم وحواسم نبود که بین هرجمله ای که می گم یه سرفه ی کوتاه می کنم.شهروزدستمو گرفت وبالبخند گفت:اروم دختر اروم تر....من همین جام....یکی یکی بگو...پس من که نبودم حسابیبهت خوش گذشتهمحکم وقاطع گفتم:نهصدای خنده هایی سالنو پرکرد.پدرام درحالی که ارین خواب الودو بغل کرده بود به همراه مونا جلوی درسالن ایستاده بودند .پدرام که منو منتظر دید گفت:ساره خانم اون طوری که شما تعریف می کردی والا ادمشک می کرد اصلا یاد شهروز افتاده باشیدخجالت زده سری پایین انداختم که شهروزگفت:اذیتش نکن پدرام...چیکارش داریمونا به سمت پدرام برگشت وگفت:ببر ارینو بذار بالا بخوابه منم میرم فکری واسه شام کنمپدرام رفت ومونا به سمت اشپزخونه حرکت کرد که من گفتم:مونا منم الان میاماز جا بلند شدم قبل از رفتن خم شدمو کنارگوش شهروز اروم گفتم:دیگه تنهاجایی نرو...دلم طاقت این همهدلتنگیو ندارهنگاهی به شهروز انداختم که خیره نگاهم می کردخواستم عقب بکشم که منو به سمت خودش کشیدوسرشو جلو اورد.انگاری برق هزار فاز بهم وصل شد.شوکه شدم.صورتم از خجالت سرخ سرخ شده بود.شهروزباخنده نگاهم می کرد انگار منتظر عکس العمل من بودخواستم عقب بکشم که سرشوجلو اوردو اروم گفت:دفعه ی اخر بود که بدون توجایی میرفتم....دلم طاقتاین همه عاشقی ندارهلبمو به دندون گرفتمو خجالت زده به دو خودمو به اتاقم رسوندم.تمام طول شب با خجالت نگاه از شهروزمی گرفتم هر وقت که نگاهم به نگاه مهربونش می افتاد ناخوداگاه سرخ می شدم که این باعث خنده وتفریحشهروز می شد.بعد از شام دیگه تحمل این همه هیجانو نداشتم واسه همین زود تر از همه شب به خیرگفتمو به اتاقم رفتم.جلوی ایینه ی اتاقم ایستاده بودموبه خودم تو ایینه خیره شدم ناخوداگاه دستمو رویلبهم کشیدم ویاد چند ساعت پیش افتادم.ازخودم تو ایینه خجالت کشید سرمو پایین انداختمو خودم رویتخت پرت کردم.ازخجالت پتو رو روی سرم کشیدمو عین دیوونه ها فقط بی صدا می خندیدم.چقدر خوب بود تجربه ی همه ی اولین ها با شهروزبااومدن شهروز انگاری دنیارو به من داده بودند.ازفرداش به همراه شهروز وبچه ها خیلی جاها رفتیم ازتلکابین سواری تا تماشای دوباره سیرک.کلی تو بازار خرید کردیم.شهروز هرچی می دید اصرار می کرد کهبخرم توچشمهای شهروزم کلی خوشحالی وشادی بود انگاری اونم مثل من این خوشبختی رو دوست داشت.یه شب که دور هم بودیم پدرام گفت شام می خواد واسه همه مون کباب کوبیده درست کنه که مونا کلیبنده خدارو مسخره کرد اونم لج کرد, انگاری بهش برخورده بود که پاشو کرد تو یه کفش که شام مهمون منهستید.شب شهروزو پدرام سر اجاق باکبابها درگیر بودند منو مونا هم کمی عقب ترتو بالکن نشسته بودیموسالاد درست می کردیم که مونا بی هواپرسید:ساره برنامه ات واسه اینده چیه؟-منظورتونمی فهممبامن ومن گفت:منظورم شهروزه...بالاخره می خوای چیکار کنی؟مکثی کرد کمی بااحتیاط به سمتم خم شد.نگرانی تو چشمهاش بود که پرسید:باهاش می مونی؟خواستم چیزی بگم که گفت:صبرکن ....شهروز عموی منه.من عاشقشم.حق شهروز این همه تنهایینیست.توچشمهای شهروز می بینم که بدجوری وابسته ات شده.اگه باهاش بمونی به خداکه دنیا رو به پاتمی ریزه.تنهاش نذار ساره.شهروز خیلی وقته این جوری نبوده تو رو خدا این خوشیو ازش نگیر.مونا با گفتن جمله های اخر بغض کرده بود.من نمی دونستم چی جوابشو بدم.من عاشق شهروز بودم.مطمئنم که بودم مخصوصا با اتفاقی که اون روز افتاد.من اگه می خواستم هم دیگه نمی تونستم شهروزوول کنمرهاش کنم.مونا با چهره ای غمگین ومنتظر نگاهم می کرد .لبخندی زدم ودستشو فشار دادم وگفتم:می مونممونا...برای همیشه می مونممونا لحظه ای بهت زده نگاهم کرد بعد بلند خندیدوازجاش بلند شد وهمه ی صورتمو غرق بوسه کرد ومدامازم تشکر می کرد.صدای شهروز باعث شد مونا سرشو بالا بگیره اما همچنان دستهاش دور گردنم حلقهبود.پدرام همون جا کنار اجاق ایستاده بود ولی شهروز تقریبا جلوی بالکن بود.-چی شده مونا.چیکارش داری؟-عمو جان موضوع کاملا زنونه است.شما به کارت برسشهروز لبخندی زدوگفت:اذیتش نکنی مونا.مونا دوباره صورتمو محکم بوسید که با اعتراض شهروز مواجه شد.مونا باخنده برگشت سمتشهروزوگفت:نترس عمو جان تموم نمیشه.مطمئن باش واسه توهم می مونهمن باچشمهای گرد شده زل زدم به شهروز.شهروز سرشو پایین انداخت وودرحالی که می خندید بی حیایینثار مونا کردو به سمت پدرام رفت.شام اونشب خیلی خوش مزه بود.وقتی سینه ی کبابها روی میز قرارگرفت چند لحظه صدایی از هیچ کس خارج نشد بعد همگی باهم زدیم زیر خنده خود پدرام از همه بدتربود.کبابهایی که پخته بو همگی وارفته بودند.سینی پربود از تیکه های کوچیک وگاهی سوخته ونیمه پختهی کباب ولی با این حال خیلی خوب بودالبته من که از مزه اش چیزی نفهمیدم من غرق خوشی دیگه ایبودم.شب تا دیر وقت لب دریا نشسته بودیم پدرام از دوران کودکیش خاطره می گفت وما می خندیدیم.سه روزی به سیزده به در مونده بود که برگشتیم تهران.من وشهروز باهم با ماشین شهروز بودیم.تمام طولراه بدون اینکه حتی لحظه ای بخوابم باشهروز بودم.براش میوه پوست می گرفتم,چای واسش میریختم,مدام باهاش حرف می زدم.این تجربه های جدید واسم خوشایند بود ودوست نداشتم حتی لحظه ایاز این لحظات رو از دست بدم.بعد از برگشت به تهران رابطه ی من وشهروز عوض شده بود انگاری هردوتامون دلهامون پر از عشق شده بودونگاهمون خواستن همدیگه رو فریاد می زد.روز سیزدهم عید قرار بود بریم باغ برادر شهروز تو لواسون.همه ی فامیلهای شهروز اونجا بودند.برادرهاشوخواهرش ,وهمچنین برادر زاده هاش.جمع خوبی داشتند انگاری دیگه همه شون منو به عنوان یه عضوجدید از خانواده شون پذیرفته بودند.موقع ناهار همگی تو باغ بودند شیما خانم وزن داداشهای شهرور جوجههای ناهارو اماده می کردند و پدرام وشهروز مشغول پختنشون بودند.پدرام مشغول صحبت با شهروز بود.موناوبقیه ی بچه ها باهم والیبال بازی می کردند.موقع بازی همگی به سمتم اومدن وازمنم خواستند کنارشونباشم اما من قبول نکردم.نمی تونستم البته حالم خیلی خوب بود اما می ترسیدم به خاطر دویدن زیاد وسطبازی نفسم بگیره ,ومن دوست نداشتم کسی منو تو اون حال ببینه.انگاری مونا حالمو فهمید که دست بقیهرو کشید وباگفتن:هرجور راحتی ساره جان....هروقت دوست داشتی بیا کنارمون بچه ها رو باخودش برد. منتنها بودم خیلی دلم می خواست برم کنار شهروز.نمی دونم چرا از دیشب که به دیدن دایی حامد رفته بودخیلی گرفته وپکربود.بلند شدم برم کنارش که دیدم آرین به یه توپ کنده جلوم ایستاده وبغض کرده.خمشدم سمتش-چی شده خاله؟باناراحتی گفت:تو که خالم نیستی تو زن عموییخنده ام گرفت وگفتم:خوب چی شده زن عمو؟-هیشگی بامن بازی نمی کنه-اخه چرا؟همون طور بغض کرده به سمت بچه ها که شدیدا مشغول بازی بودند اشاره کردوگفت:اونهاروببین می گن توبچه ای منو بازی نمی دننگاهی به سمت بچه ها انداختم .مونا وبقیه باهم شدیدا مشغول بازی بودند وبچه های کوچیک تر فامیل همبه تقلید از اونا کمی اون طرف تر واسه خودشون مشغول بودند.انگاری منو ارین تو یه وضعیت بودیم.دستی به موهاش که شبیه موهای شهروز بود کشیدموگفتم:عیبی نداره من خودم باهات بازی می کنمآرین کوچیک تر از اونی بود که بتونه بازی کنه هرکدوم یه سمت ایستادیم وبه هم توپ پرت می کردیم.بعدهم باهم گرگم به هوا بازی کردیم.بازی با ارین 0ساله منو سرحال می اورد.شهروز.................................مشغول باد زدن کبابها بوداما تمام حواسش پی ساره ای بود که عجیب دلش را برده بود.ساره ای که چنددقیقه ای تنها بود همین که می خواست او را صدا بزند تا در کنارش باشد آرین پیش دستی کرده بود وسارهرا تصاحب کرده بود.دلش ضعف می رفت برای ساره ای که تمام وجودش شده بود.برای ساره ای که هنگامبازی با پسرکی 0ساله ازته دل می خندید.مطمئن بود این گنجینه ی ارزشمند از ان خودش است هیچ کسحق نداشت ساره را از او دور کند تمام دنیایش را می داد تا در کنار ساره باشد.-عمو کجایی؟اینا که سوختندبه سمت پدرام بازگشت.پدرامی که باخنده نگاهش می کردو معلوم بود اماده است تا حرفهایی بارش کند.-بسوزه پدر عاشقی که زد تمام جوجه هارو سوزوندشهروز با بادبزن دستش ضربه ی ارامی به شانه ی پدرام زد وگفت:فضولی موقوف-میگم عمو...ناراحت نشیا اما مثل اینکه ارین داره جاتو می گیره ها-بی خود...به پسرت بگو دور وبر زن مردم نپلکه که کلاهمون میره تو هم-اوه..اوه...اوه....چشم.عمو نمی دونستم عاشق بشی خطرناک می شیلحظه ای سکوت برقرار شدو پدرام ادامه داد:دیشب رفتی دیدن دایی حامد؟ابروهای شهروز ناخوداگاه در هم گره خورد یاد دیشب دلش را به درد می اورد.پدرام بهترین دوست وامینشبود.مطمئن بود از برادر زاده اش که همیشه یاورش بوده .مونا رانیز دوست داشت وبه اندازه ی چشمانش بهاین دونفر اطمینان داشت.-اره رفتم-چیکارت داشت؟شهروز کلافه پوفی کردوبادبزن دستش را روی میز انداخت وگفت:می خواست تکلیف ساره مشخص بشه-خوب این که ناراحتی نداره.می گفتی ساره تکلیفش معلومه من می خوام با ساره بمونم همین...-همش اینا نیست پدرام.یه حرفهایی می زد درست بودنشون منو می ترسونهپدرام منتظر نگاهش کرد که شهروز ادامه داد:بردیا ازساره خواستگاری کرده-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟صدای پدرام کمی بلند بدو که شهروز ادامه داد:کیا از حامد اجازه ی خواستگاری خواستهدرحالی که کم کم عصبانیت درچهره ی شهروز مشاهده می شد ادامه داد:مرتیکه ی عوضی می خواد پاشهواسه پسرش بیاد خواستگاری زن مردم.مگه من مرده باشم که اجازه بدم ...همونجا عصبانی شدم وبه داییحامد گفتم دست از سر زندگی من برداره اگه همه ی دنیا هم جمع بشن من ساره رو از دست نمیدم,شیطونه می گفت پاشم برم دفترش کاسه کوزه شو بریزم به هم........دستس روی شانه اش قرار گرف.پدرام با لبخند نگاهش می کرد و گفت:اروم باش عمو اتفاقی نیفتاده...خوبتو که همه ی حرفهاتو زدی واسه چی ناراحتیشهروز در مانده خودش را روی صندلی انداخت وگفت:حامد میگه از کجا مطمئنی ساره می خوادت.شایدالان بهت احساس دین داره.از کجا معلوم چند سال دیگه ازت متنفر نشه.....نگاهی باعجز به پدرام انداخت وگفت:حامد میگه چند سال دیگه تو پیر شدی وساره تازه اول جوونیشه اونموقع است که متوجه تفاوتش با تو میشه ازکجا مطمئنی به پات می مونه.....راست میگه پدرام؟میگه....میگه....انگاری گفتن این قسمت بیشتر از هرچیز ازارش می داد در حالی که چهره اش پر از درد شده بود ادامهداد:میگه تو توانایی بچه دار شدنو نداری....ارزوی هر دختریه که مادر بشه تو اگه ساره رو برای خودت نگهداری اونو از قشنگ ترین تجربه ی زندگیش محروم می کنی.میگه رهاش کن بره.....پدرام کجا برهساره؟؟؟؟پس من چی؟؟؟می دونی اگه ساره بره من چی میشم؟خواست ادامه دهد که پدرام اجازه نداد.لبخند دلگرم کننده ای به شهروز زد.دستش را به گرمیفشردوگفت:خودتو این قدر عذاب نده شهروز.این افکار و بریز دور.من تو چشمهای ساره می بینم که عاشقتهبه خدا اونم تو رو می خواد.به جان آرین خودش به مونا گفته.-نمی خوام بعدا ازم دلگیر باشه که چرا حق انتخاب نداشته.تو که می دونی بودن ساره بامن اجبار بوده نمیخوام فکر کنه مجبور به تحمل منه.....-چرا از خودش نمی پرسی؟چرا به خودش حق انتخاب نمی دی؟رنگ به وضوح از صورت شهروز پریدکه پدرام بالحن اطمینان بخشی ادامه داد:نترس شهروز ساره کفتر جلدخودته مطمئن باش هیچ وقت تنهات نمی ذاره نه به خاطر اینکه بهت مدیونه نه...به خاطر این که دوستداره.....حالا هم ناراحت نباش میرم مونا رو صدا می کنم بره باهاش صحبت کنه.دست پدرام رافشروگفت:الان نه پدرام.....بذار ناهارشو بخوره بعدپدرام بالحن مهربانی گفت:باشه هرچی تو بخوای..... نگران نباش همه چیز درست میشه.نگاهی به سمت ساره ی عزیزترازجانش انداخت که همچنان باآرین مشغول بود.چقدردوست داشت خندههای از ته دل ساره را...ساره........................قبل از ناهار کلی باآرین مشغول بودم.کارکردن با بچه ها انرژی از ادم می گرفت.وقتی صدامو زدند برای ناهارتازه تونستم از دست آرین فرار کردم آؤین رضایت نمی داد که بازی تموم بشه وقتی بهش قول دادم که بعداز ناهار هم باهاش بازی می کنم قبول کرد که بریم.دست آرینو گرفتم وبه سمت ساختمون باغ حرکتکردیم می خواستم برم داخل اما با دیدن شهروز وپدرام راهمو به سمتشون مج کردم.شدیدا مشغول کبابکردن جوجه ها بودند.اخم بزرگی روی پیشونی شهروز بود.این همه ناراحتی چرا باید تو وجود شهروز باشهدلم نمی خواست شهروز ناراحت باشه دوست داشتم کنارش باشم مثل همه ی وقتهایی که شهروز کنارمبود.کنارشون که رسیدیم سلام کردم پدرام باروی خوش جوابمو داد وشهروز لبخندی زد ودرحالی که سعیمی کرد ناراحتیشو نشون نده پرسید:بازی خوب بود؟به جای من آرین باحاضر جواب گفت:اره عمو خیلی خوب بود منو ساره جون بعد از ناهار هم میریم که بازیکنیم.پدرام به سمتم برگشت ونگاه تشکر امیزی به من نداخت وگفت:اذیت که نکردخواستم جواب بدم که آرین در حالی که تکه جوجه ای که شهروز به دستش داده بودوگاز می زد گفت:نهاصلا اذیتم نکرد...خیلی ازش راضی بودم کلی باهم بازی کردیم هرچند چند باربهم گفت,خاله توپ وبیار..خاله بیا این طرف..حرص منم در می اومد هی بهش می گم بابا جان تو که خاله نیستی تو زن عمویی ولیبازم می گفت....اما عیب نداره چون خیلی مهربونه منم می بخشیدمش خوب هر ادمی می تونه اشتباه کنه....من وپدرام وشهروز همگی با دهان باز داشتیم به این بلبل زبون 0ساله نگاه می کردیم.پدرام درحالی که یکسینی ازجوجه های اماده رو دستش گرفت آرینو بغل کردو گفت:بیا بریم بابا جان چقدر حرف می زنی....بعد هم به سمت ما برگشت وگفت :شماهم بی زحمت اون چندتا سیخ باقی مونده رو بیارید.زود بیایید کهغذا یخ نکنه.به سمت شهروز متفکر برگشتم وپرسیدم:چیزی شده؟نه-اخه انگار بی حوصله ای انگاری حالت خوب نیست-چیزی نیست یکم سرم درد می کنه فکر کنم دارم سرما می خورمقدمی به سمتش برداشتم دلشوره گرفتم وبی تاب بودم برای شهروز.بایه قدم مقابلش قرار گرفتم ودستم روروی پیشو نیش گذاشتم.-بهت که گفتم لباس گرم بپوش.فکر کنم باد صبح بهت خورده.خدا رو شکر تب نداری....شهروز تو کی قرارهحرف گوش کنی؟آخه صبح هی بهت می گم لباس بپوش می گی نمی خواد الان میریم تو ماشین گرممیشم....ببین اینم عاقبتش........حواسم نبودو همین طور ادامه می دادم که شهروز دستمو از روی پیشو نیش برداشت بوسه ی ارومی به کفدستم زدوگفت:اروم دختر تو چته؟من که چیزیم نیست ....این همه نگرانی واسه چیه؟خجالت زده دستمو عقب کشیدموگفتم:ببخشید...اما دست خودم نیست...چیکار کنم...بی حال وحوصله کهمی بینمت دست وپامو گم می کنم-ساره....من چیزیم نیست ...قسم می خورم که حالم خوبه.فقط یکم بی حوصله ام فقط همین...-اخه چرا؟-یکم کارهام به هم ریخته.همین.....نگران نباش حالا بیا بریم توسینی به دست به سمت خونه حرکت کرد که صداش زدم:شهروز؟-جان شهروز-مواظب خودت که هستی؟خنده ی پر مهری زدوگفت:اره قول میدم که هستمدست دیگه شو به سمتم دراز کردوگفت بیابریم.ناهار از دهن افتادمثل همیشه به سمتش پرواز کردمناهار در محیط دوستانه ای صرف شد.شهروز سعی می کرد لبخند بزنه وخودشو شاد نشون بده اما منی کهشهروزو خوب می شناختم می فهمیدم که همه اش به خاطرمنه واین برام قابل احترام بود.بعد از ناهار منوشهروز اولین کسانی بودیم که زودتر از همه خداحافظی کردیم .شهروز کارو بهونه کردوازم خواستبرگردیم.موقع برگشت پدرام نمی دونم چی از شهروز پرسید که شهروز گفت:حالا نه خبرت می کنمتمام طول مسیر هردو ساکت بودیم.نمی دونم چی فکر شهروزو مشغول کرده بود اما خودم به روزی کهداشتم فکر می کردم.جمع خانوادگیشون خیلی خوب ودوستانه بود.مونا وخواهرش وهمین طور پریا محبترو در حق من تموم کرده بودند.فقط گاهی اوقات حرفهای فریماه بود که دلمو ازار می داد .یاد حرفشافتادم.بعدازناهار همگی تو اشپزخونه بودیم ومشغول شستن ظرفها وتهیه ی چای بودیم که مونا اومد داخلمنو که مشغول کار دید شروع کرد به قربون صدقه ی من رفتن.شیما خانم هم بااون صورت گوشت الودشبه سمتم اومد وگونه مو محکم بوسید .خجالت می کشیدم تو جمع پر محبتشون کمی که اطرافم خلوت شدفریماه پیشم اومد روبه روی من دست به سینه ایستاد نگاهش یه طوری بود نگاه پراز تمسخری به سرتا پامانداخت واروم بدون این که کسی متوجه اش بشه گفت:زیاد به حرفهاشون دل نبند......می دونی چرا این قدرقربون صدقه ات می رن؟منتظر نگاهش کردم که تو همون حالت گفت:واسه این که دروغ می گنکمی خم شدودم گوشم گفت:خوشون می دونن تو انگشت کوچیکه ی سیمینم نمی شیته دلم خالی شد فکرکنم به وضوح رنگم پرید که فریماه نگاه پر تمسخرشو تکرار کردو رفت.این چی میگفت؟بازهم سیمین ....وجودم پراز حسادت شد نسبت به سیمین که نه می شناختمش ونه دیده بودمش......-خیلی خوابت میاد؟به سمت شهروز برگشتم که گفت:یه ساعته هی خمیازه می کشی.....بخواب یه ساعتی طول میکشه تابرسیم-تنها می تونی؟-اره عزیزم تو بخواب....امروز خیلی خسته شدینگاه تشکر امیزی به شهروز انداختم.دستمو روی دستش ,دستی که روی دنده بود گذاشتم وخودمو به خوابسپردم.نمی دونم چقدر خوابیده بودم که صدایی به گوشم رسید-ساره...ساره جان پاشو رسیدیم
برای خوندن همه قسمت های رمان بانوی کوچک کلیک کنید