سهم من از زندگی | ششم و قسمت آخر

حساب شده اومدی جلو... ولی بعدش که همه چیزو فهمیدم مطمئن شدم انتخابم درسته
خودش هم کنارم دراز میکشه و سرمو میذاره رو سینش
-رامبد خیلی دوستت دارم
چشاشو میبنده و میگه: منم دوستت دارم خیلی خیلی بیشتر
منم چشامو میبندمو با خیال راحت به خواب میرم

ادامه نوشته

سهم من از زندگی | پنجم

هر نفس خاطره سازه ...
از همون روزی که رفتی
دل من شده دیوووونه
دیگه بسه کم آوردم
کاش میشد برگردی خونه...
ماشینو نگه داشت... چشامو باز میکنم میبینم رسیدیم... ازش تشکر میکنم و اونم فقط یه سر تکون میده و میره... منم داخل آرایشگاه میرم

 

 

ادامه نوشته

سهم من از زندگی | چهارم

با چشمای غمگین زل میزنم بهشو با هق هق میگم: تـا چـ ـشامـ ـو میـ ـبنـ ـدم... هـمـ ـه اون صـحنـ ـه ها مـیـ ـان جلـ ـوی چشـ مـ ـم... مــن میـ ــترسم رامـ ـبـ ـد... مــ ـن خیـ ـلـ ـی مـ ـیترسـ ـم
رامبد از جاش بلند میشه و میگه بلند شو باهام بیا... بلند میشمو همراهش میرم... منو میبره سمته اتاقه خودشو درو باز میکنه... از امشب اینجا میخوابی... از اول هم نباید میذاشتم بری اون اتاق

ادامه نوشته

سهم من از زندگی | سوم

رامبد میخواد چیزی بگه که صداشو میشنوم... صدای هومن رو... کم کم داشتم امیدوارم میشدم که حدسم اشتباهه... که هیچکدومشون تو این مهمونی نیستن... آخه سر و کله ی این از کجا پیدا شد... هومن دوست صمیمی یاشار، اینجا چیکار میکنه؟... با صدای هومن به خودم میام... ببخشید خانم؟؟
رامبد با اخم به هومن نگاه میکنه و با لحن جدی و مغرور همیشگیش میگه: با کی کار داری؟

ادامه نوشته

سهم من از زندگی | دوم

ازش میترسم... انگار ترسو از چشام خوند...رامبد: کاریت ندارممیاد طرفم از ترس نیم خیز میشم که منو محکم نگه میدارهرامبد: میخوام سرمتو باز کنمحرفی نمیزنم، سرمو بازم میکنه رامبد: آماده شو مرخص شدی باید بریم خونه-من با تو هیچ جا نمیام

ادامه نوشته

سهم من از زندگی | اول

ازش میترسم... انگار ترسو از چشام خوند...رامبد: کاریت ندارممیاد طرفم از ترس نیم خیز میشم که منو محکم نگه میدارهرامبد: میخوام سرمتو باز کنمحرفی نمیزنم، سرمو بازم میکنه رامبد: آماده شو مرخص شدی باید بریم خونه-من با تو هیچ جا نمیام

ادامه نوشته

عاشق اسیر | پنجم و آخرین

.تا ديدمش از جام بلند شدم ..........سلام....پرهام- سلام تنهايي؟- بله مادر و پريناز رفتن خونه يكي از همسايه ها ........چايي مي خوريد براتون بيارم ...پرهام- نه ممنون...كيف به دست به طرف اتاقش رفت كه يه لحظه وايستاد و به طرفم برگشت...

ادامه نوشته

عاشق اسیر | چهارم

سحر- من كه تو زن بودن يا مرد بودنت شك دارم
-زهرمار ديونه.... ارومتر بخند همه دارن مارو مي بينن
سحر- حالا این اقاهه سرش به تنش مي ازره 
-مي خواي ببينيش 
سحر- اوه ... از خدامه
-ماشين كه اوردي 
سحر- بعــــــــــــــــله
-ايول بزن بريم

ادامه نوشته

عاشق اسیر | سوم

پريناز- پس چطور سر از اينجا در اوردي؟..... يعني اينكه ... نمي دونم منم حسابي قاطي كردم 
الان بايد چيكار كنم -
پريناز- تو يه لحظه صبر كن
پريناز از اتاق خارج شد

 

 

ادامه نوشته

عاشق اسیر | دوم

در حين حرف زدنشون اون كت و شلوري با سوئيچ تو دستش در ماشينشو باز كرد

از صدا و چراغاي كه با زدن دكمه روشن شد فهميدم ماشينش همون پرايد نقره ای كه جلوي ماشين بابك پارك شده بود .

يه لحظه يه جرقه تو مخم زده شد.

ادامه نوشته

عاشق اسیر | یک

در حين حرف زدنشون اون كت و شلوري با سوئيچ تو دستش در ماشينشو باز كرد

از صدا و چراغاي كه با زدن دكمه روشن شد فهميدم ماشينش همون پرايد نقره ای كه جلوي ماشين بابك پارك شده بود .

يه لحظه يه جرقه تو مخم زده شد.

ادامه نوشته

گشت ارشاد | قسمت ششم و آخر

نه نمیتونم دلم پیششه به مامان قول دادم تو برو اصرار فرزین فایده ای نداشت و شایسته پیش حاجی موند سرشو به دیوار تکیه داد و به حرفای فرزین فکر کرد و خیلی دوست داشت بدونه امیر چی کار کرده که اونو انقدر تغییر داده و به رها فکر کرد و اینکه امیر اونو از کجا میشناسه با هزار جور فکر مزاحم همون جا روی صندلی خوابش برد

ادامه نوشته

گشت ارشاد | پنجم

رها پوزخندی زد و گفت:من که بهت گفتم دختر خوب ماموریت کجا بوده تو ساده باور کردی شایسته:یعنی چی ؟ رها:یادته بهت گفتم واست مدرک میارم که اقا امیر تون احتمالا داره زیر ابی میاره نگاه شایسته رنگ ترس و نگرانی گرفت و با اضطراب به رها نگاه کرد و گفت:خوب چی شده؟

ادامه نوشته

گشت ارشاد | چهارم

دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر دید در نقش فروزنده او روز هایی به امید وفای شوهر به هدر رفت به هدر زن پریشان شد و نالید که وای این حلقه که باز هم در چهره او تابش و رخشندگی حلقه بندگی و بردگیست احساس میکرد تو زندگی مامانش شکوفه و اکثر زن هایی که میشناخت این شعر صدق میکرد تو همین فکر بود که موبایلش که حالا با یه خط جدید بهش تحویل داده شده بود زنگ خورد

ادامه نوشته

گشت ارشاد | سوم

رها اوهومی کرد و گفت:بریم دربند من اونجا رو دوست دارم هواش الان خیلی خوبه سهند خنده ای کرد و گفت:به روی چشم خوشگل خانم فقط شما اون روسری رو سرت کن که گشت نگیردتمون حوصله ی دعوا و جواب دادن ندارم رها با نارضایتی ایشی گفت و روسری که روی شونه هاش افتاده بود رو روی سرش کشید و ضبط ماشین رو روشن کرد

ادامه نوشته

گشت ارشاد | دوم

 

فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری حالا هم گم شو



و موهاشو به شدت ول کرد و شایسته روی زمین تقریبا ولو شد



فرهاد از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید



با نفرت خون گوشه ی لبشو پاک کرد و از ته دل توی درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم
ادامه نوشته

گشت ارشاد | اول

 

فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری حالا هم گم شو



و موهاشو به شدت ول کرد و شایسته روی زمین تقریبا ولو شد



فرهاد از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید



با نفرت خون گوشه ی لبشو پاک کرد و از ته دل توی درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم
ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت آخر و دهم

مگه من مخالفتی با ازدواج شما دارم آخه؟!اون حرفامم به خاطر این قضیه نبود...چند وقت بود سراغمو نگرفته بود...منم ناراحت شده بودم...تازه متوجه موضوع شدم و نفسی از سر آسودگی کشیدم.فکر می کردم آرمیتا هم به جبهه ی دشمن رفته باشد!بازویش را رها کردم و به آرامی گفتم:- تو ماشینه...من می رم با مامان حرف بزنم...آرمیتا لطفا عمدی یا غیر عمدی عصبیش نکن باشه خواهری؟

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 9

- عزیزم شعور یه مفهوم انتزاعیه و نمی تونه بخشی از هیکل منو به خودش اختصاص بده...
آرمان هم که خنده اش گرفته بود صورتش را چرخاند و به جای دیگری نگاه کرد.
تمام این کارها را کرده بودم تا بیخیالم شود...خوب من آدم حسودی بودم و دلم نمی خواست درباره ی صنم با او حرف بزنم!

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 8

بعد از چند لحظه چشمانم را باز کردم و مثل همیشه نقاب خونسردی ام را زدم:
- نه.مستقیما بهش نگفتم آرمان ولی گفتم بعد از من به اولین درخواست ازدواجی که بهش داده می شه جواب مثبت بده.همین.
آرمان نفسش را در سینه حبس کرد و رک گفت:
- خیلی آشغالی.با این حرفات دلشو می شکنی.

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 7

- من با عمه و عمو حرف می زنم و سعی می کنم راضیشون کنم...تو هم این جوری نچزون اون بدبختو...خاک بر سرم کنن خودم چقدر بد بهش نگاه کردم غذا کوفتش شد...
فراز با نیشخند گفت:
- نترسین الان میاد منم می خوره!

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 6

لب هایش را روی پوستم فشار داد و زمزمه کرد:
- بخواب.وقت داریم.
"وقت داریم"...واقعا وقت داشتیم؟!
صدای پرت شدن دستکش هایش روی زمین را شنیدم.
افکارم را کنار زدم و روی حضور فرز در فاصله ی کمی از خودم تمرکز کردم...
حرفش را باور می کردم...ما وقت داشتیم...

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 5

صدای درون ذهنم که چند وقت بود ساکت شده بود بیدار شد و به من چشم غره رفت:
فرازم که آبرو نداره!
با پررویی گفتم:
به من چه خودش دختر مردمو خفت کرده!
صدا هم مثل خودم جواب داد:
دختر مردمم که داره له می شه زیر فشار!

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 4


چقدر امروز خوش خنده شده بود!کم کم داشت می شد همان فرازی که همه می گفتند.تمام مدت بی دلیل نیشش باز بود و می خندید.
دلم می خواست اعتراف کنم آن قدر دوستش دارم که احساس می کنم دارم می ترکم ولی او همین طوری هم پررو بود!

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 3

 

 

.صدای ضعیفش روی اعصابم خط انداخت و هم زمان قلبم را از حرکت ایستاند:- صنم؟چشمانم را برای لحظه ای روی هم فشردم.یه ثانیه همک نمی شد از دست خودش یا فکرش آزاد باشم؟سر جایم نشستم و بعد از چند نفس عمیق چشمانم را باز کردم.مقابلم نشسته و به درختی تکیه داده بود.مثل ملاقات های اولمان کلاه آبی رنگی روی سرش بود.با حرص گفتم: 

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 2

- شنیدی که نذاشتم ببینه...بعدشم خجالت بکش با این هیکلت با بچه کل کل نکن نفسش می گیره...
- خب بعدا میاد من و نیکانو کچل می کنه!...بعدشم نترس خیلی وقته که دیگه حالش بد نمیشه!

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 1

- شنیدی که نذاشتم ببینه...بعدشم خجالت بکش با این هیکلت با بچه کل کل نکن نفسش می گیره...
- خب بعدا میاد من و نیکانو کچل می کنه!...بعدشم نترس خیلی وقته که دیگه حالش بد نمیشه!

ادامه نوشته

قسمت آخر و یازدهم | هوس و گرما

_آره هوس داشتنت..هوس بوسیدنت..هوس هم آغوشیت...وستا تو داغ بودی...کاری میکردی آدم از فاصله ی دور هم زیر سلطه ات در بیاد...کم کم گرمای عشقت منو گرفت.....و هیچوقت منو رهانکرد.......میپرستمت وستا....ودوباره.............

ادامه نوشته

هوس و گرما | قسمت دهم

آقای ارم مثل اینکه از این تماس خیلی خوشحال شدید...
 
برخلاف اول برنامه از ته لم لبخندی زدم و گفتم:
 
_خیلی...
 
با صدای آرومی گفت:این خانم همون عشقتون بود؟
فقط لبخندی زدم.......

ادامه نوشته

هوس و گرما | قسمت نهم

سوار ماشین شدم....اون منو زد....احساس میکردم از خواب بیدار شدم......اشکام دوباره روونه ی صورتم شدن....حرفاش برام تکرار شد..به خودت بیا وستا......ماشینو روشن کردم و ازاون جا دور شدم.....

ادامه نوشته

هوس و گرما | قسمت هشتم

ممنون آقای ارم.ولی من راحتم._لطفا وقتو نگیرید خانم گرگانی.میخوایم زودتر جلسه رو شروع کنیم.دهنمو براش کج کردم و از جام بلند شدم.آقای رحمانی جای من نشست و من رفتم سر جای اون..آرتا شروع به صحبت کرد.

ادامه نوشته

هوس و گرما | قسمت هفتم

همون موقع در خونه باز شد و آروین اومد داخل.مامان هم جلوی در بود.آروین کی زنگ زده بود که من متوجه نشدم.انقدر غرق حرف زدن با آرتا بودم.دوتاشون با تعجب منو نگاه کردن.آروین زودتر به خودش اومد و گفت:_به سلامتی کجا داری میری؟

 

ادامه نوشته

هوس و گرما | قسمت ششم

 

.ربابه با ترس و در حالیکه زیر چشمی منو نگاه میکردگفت:آخه آقا من فکر کردم با خانم اومدین و ایشون هم...آرتا اومد تو حرفشو گفت:بسه ربابه.وستا مشروب نمیخوره.منم همونطوری که بهتون گفته بودم دیگه برام مشروب نمیارین.حالا برو دو تا شربت بیار 

 

 

ادامه نوشته

هوس و گرما | قسمت پنجم

ساقی داشت با ساشا حرف میزد.آرتا هم که....داشت منو نگاه میکرد.وقتی متوجه شد دارم نگاش میکنم بهم لبخند زد.منم بهش لبخند زدم ولی توجهم به نگاه کردم.منتظر ادامه حرفم بود گفتم:کناریش جلب شد

ادامه نوشته

هوس و گرما | قسمت چهارم

بدبخت تعجب کرد که چرا من انقدر سریع تغییر موضع دادم.شَکَم تقریبا به یقین تبدیل شده بود که این آرتا همون آرتاست.با کلی استدلال به این نتیجه رسیدم.فکر نمی کردم به این راحتی دوباره رو به روی هم قرار بگیریم.بهترین موقعیت برای من جور شد تا نقشمو اجرا کنم

ادامه نوشته

هوس و گرما | قسمت سوم

رویا:شایان زنگ زده بود گفت 5 مین دیگه میام.الان دیگه باید پیداشون بشه.
یه زانتیا از دور دیده شد.ماشین شایان بود.حیف شدا.فکر کردم با ماشین آرتا میریم.آرتا و شایان از ماشین پیاده شدن

ادامه نوشته

هوس و گرما | قسمت دوم

بعدش راه افتادم.با خنده در حالیکه پشت سرم می اومد گفت:با خودت چی فکر کردی کوچولو؟حتما تو مخت یه خیلی داستان عاشقونه برای خودت ساختی.نه عزیزم.من فقط دوست ندارم دختری که قراره لذت منو بسازه با بقیه پسرا خوش و بش اضافی بکنه.

 

ادامه نوشته

هوس و گرما | قسمت اول

یعنی تو عمرتون آدم به این پررویی دیده بودین؟خب من اینم دیگه.متفاوت ترین دختر.الان استاده فکر میکنه من چقد آویزونم میخوام خودمو بهش بچسبونم.به درک بزار فکر کنه.مهم اینه که چشم این دخترا در بیاد.حالا بدبختا چیزیم نگفتنا.

ادامه نوشته

عشق توت فرنگی نیست | برای دانلود

 

او ساکن خونه عمویش میشود و مشکلات زیادی رو از طرف اقوامش تحمل میکنه ولی هیچ کدوم ….


 

نویسنده:مریم عباس زاده

خلاصه ی داستان:

ترمه بعد از قبولی دررشته دندانپزشکی از شیراز راهیه تهران میشه درحالی که پدرش دچار مشکلات مالی وحقوقی کارخونه اش است .. او ساکن خونه عمویش میشود و مشکلات زیادی رو از طرف اقوامش تحمل میکنه ولی هیچ کدوم ….

 

 

دانلود رمان عشق توت فرنگی نیست فرمت پی دی اف

دانلود رمان عشق توت فرنگی نیست فرمت اندروید

دانلود رمان عشق توت فرنگی نیست فرمت جاوا

قسمت آخر و چهاردهم - عشق توت فرنگی نیست

دستمو نوازش کرد : همه آفریده های خدا زیباست...البته تو از بقیه آفریده ها زیباتری! چون خدا تو رو فقط برای من خلق کرده، واسه این که مال من باشی.
پلک هام سنگین بود: واسه این که دوستم داشته باشی.
صداش مثل ترنم آبشار لطیف بود: دوستت دارم واسه تموم عمرم.

ادامه نوشته