سهم من از زندگی | ششم و قسمت آخر
خودش هم کنارم دراز میکشه و سرمو میذاره رو سینش
-رامبد خیلی دوستت دارم
چشاشو میبنده و میگه: منم دوستت دارم خیلی خیلی بیشتر
منم چشامو میبندمو با خیال راحت به خواب میرم
در حين حرف زدنشون اون كت و شلوري با سوئيچ تو دستش در ماشينشو باز كرد
از صدا و چراغاي كه با زدن دكمه روشن شد فهميدم ماشينش همون پرايد نقره ای كه جلوي ماشين بابك پارك شده بود .
يه لحظه يه جرقه تو مخم زده شد.
در حين حرف زدنشون اون كت و شلوري با سوئيچ تو دستش در ماشينشو باز كرد
از صدا و چراغاي كه با زدن دكمه روشن شد فهميدم ماشينش همون پرايد نقره ای كه جلوي ماشين بابك پارك شده بود .
يه لحظه يه جرقه تو مخم زده شد.
.صدای ضعیفش روی اعصابم خط انداخت و هم زمان قلبم را از حرکت ایستاند:- صنم؟چشمانم را برای لحظه ای روی هم فشردم.یه ثانیه همک نمی شد از دست خودش یا فکرش آزاد باشم؟سر جایم نشستم و بعد از چند نفس عمیق چشمانم را باز کردم.مقابلم نشسته و به درختی تکیه داده بود.مثل ملاقات های اولمان کلاه آبی رنگی روی سرش بود.با حرص گفتم:
.ربابه با ترس و در حالیکه زیر چشمی منو نگاه میکردگفت:آخه آقا من فکر کردم با خانم اومدین و ایشون هم...آرتا اومد تو حرفشو گفت:بسه ربابه.وستا مشروب نمیخوره.منم همونطوری که بهتون گفته بودم دیگه برام مشروب نمیارین.حالا برو دو تا شربت بیار
او ساکن خونه عمویش میشود و مشکلات زیادی رو از طرف اقوامش تحمل میکنه ولی هیچ کدوم ….
نویسنده:مریم عباس زاده
خلاصه ی داستان:
ترمه بعد از قبولی دررشته دندانپزشکی از شیراز راهیه تهران میشه درحالی که پدرش دچار مشکلات مالی وحقوقی کارخونه اش است .. او ساکن خونه عمویش میشود و مشکلات زیادی رو از طرف اقوامش تحمل میکنه ولی هیچ کدوم ….