دو موتور سوار | قسمت 6
- بخواب.وقت داریم.
"وقت داریم"...واقعا وقت داشتیم؟!
صدای پرت شدن دستکش هایش روی زمین را شنیدم.
افکارم را کنار زدم و روی حضور فرز در فاصله ی کمی از خودم تمرکز کردم...
حرفش را باور می کردم...ما وقت داشتیم...
آرمیتا اول از این که چیزی به او نگفته بودم عصبانی شد ولی بعد از دیدن نیش باز من بی خیال بازخواست کردن و قهر کردن شد!
آترین با مدرسه به اردو رفته بود و چند ساعت دیگر بر می گشت.
بقیه ما سر میز نشسته بودیم و خورش کرفس مدل نیکانی (!) را که پرهام برایش جان می داد می خوردیم!
پرهام با مسخرگی به فراز گفت:
- خورش بخور عروس خانونم...بله گفتن خیلی بی جونت کرده.............
فراز نیشخند زد و گفت:
- نه به جون تو...مثل نقل و نبات خودش اومد...تو که تجربه کردی دیگه چرا!
نیکان خندید و گفت:
- اون وقت من و صنم این وسط کشک سابیدیم که شما بله گفتید؟!
پرهام با نیش باز گفت:
- باید بودی و می دیدی صنم چطوری نون خامه ای خریده بود اومده بود ناز این اسکولو بکشه که بله رو بده...یه لحظه به مردونگی و غیرتم برخورد.
آرمان با نیشخند گفت:
- مگه تو از اینا هم داری؟!
پرهام با نگاه "واست دارم" ای به او خیره شد و با لبخند ملیحی گفت:
- نه راست می گی نداشتم مال تو رو گرفتم.
آرمان چشمانش را باریک کرد و خواست جواب بدهد که آرمیتا نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:
- خجالت بکشید.عین بچه های دو ساله به جون هم افتادید.آترین اینجا بود خجالت می کشید!
من و فراز ساکت غذایمان را می خوردیم.آرام بودم،آرام بود...
پرهام بدون حرف سرش را پایین انداخت و مشغول خوردن بقیه ی غذایش شد.آرمان هم بعد از چشم غره رفتن به خواهرش یک قاشق خیلی پر (!) در دهانش گذاشت!
نیکان با هیجان پرسید:
- عروسی رو کی می گیرید؟
گفتم:
- هنوز راجع بهش حرف نزدیم...ولی من از عروسی بدم میاد.اگه به حرف من باشه غروسی نمی گیریم.
فراز با نیشخند نگاهم کرد.گفت:
- ببین از همین الان داری ناز می کنی و مخالفت می کنی ها!ضعیفه ای گفتن،مردی گفتن!
با چشمان ریز شده نگاهش کردم و گفتم:
- می دونی که گوشام تازگیا دیر انتقال شدن...چی گفتی؟
نیکان ریز می خندید و نیش آرمان و پرهام تا ته باز بود.این وسط فقط آرمیتا بود که خیلی عادی و با لبخند کمرنگی نگاه می کرد.
فراز نچ نچی کرد و با مسخرگی گفت:
- دیگه پشیمونم نکن...بذار این کمالاتت بعدا رو شه...
خندیدم و گفتم:
- نه دیگه...من نون حلال می خورم...می خوام از الان باهات صادق باشم...بقیه ی مرضامم بگم؟!
فراز با دهان بسته خندید.
فصل دهم
سینی در دستم می لرزید.آن را روی میز گذاشتم و سعی کردم منظم نفس بکشم.یخ کرده بودم ولی کف دستانم عرق کرده بود.
به خودم گفتم:
چرا استرس داری دیوونه...فقط درسا جون و امیر و فرازن....تو واسه کدومشون استرس داری؟
صدا با جدیت گفت:
آبتین.
با به یاد آوردن آبتین یاد نازنین افتادم (و چهره ی وحشت ناک آبتین را موقتا فراموش کردم) و لبخندی روی لب هایم نشست.به خاطر حامگی از صبح حالت تهوع داشته و بعد از کلی عذرخواهی کردن گفت که نمی تواند بیاید.
آبتین بیشعور گذاشته بود و حالا که سه ماه و دو هفته اش شده بود به ما می گفت...بچه پسر بود...خوشگل عمه...
یاد نیشخند فراز و حرفش بعد از شنیدن خبر عمه بودنم افتادم:
از آبتین انتظاری جز اینم نمی رفت...ماشالا توانایی هاش گوش فلکو کر کرده...فقط موندم چی چیه عمه شدن جذابه...از فردا باید تمام مدت نگران این باشم که چه فحشی به دست پرورده آبتین می دن که به تو برگرده...من غیرتی ام تحمل این چیزا رو ندارم ها...
و من فقط خندیده بودم.بابا صدایم کرد:
- صنم؟چی شد این چایی ما بابا؟
از جا پریدم و سینی را برداشتم.
تمام مدتی که به طرف شان می رفتم نگران بودم به خاطر لرزش دستانم چایی در سینی بریزد.
فراز با نیش باز تماشایم می کرد.خوب می توانست عصبی بودنم را بفهمد.درسا مثل دختربچه ها ذوق زده (!) بود و امیر با نیشخند نگاهم می کرد.
درسا و امیر کنار هم نشسته بودند،فراز کنار بابا نشسته بود (خودشیرین!) و آبتین تنها بود.
تمام سعیم را کردم تا چشم در چشم آبتین نشوم چرا که واقعا ناراحت و عصبانی به نظر می رسید.
دلیلش را وقت نکرده بود به من بگوید چرا که همزمان با خانواده ی فراز رسید ولی حدس می زدم از این که چیزی به او نگفته ام ناراحت باشد.
با این حال آن قدر عصبی بودم که فرصت تجزیه و تحلیل اخم آبتین را نداشتم.
یک دفعه وسط راه مکث کردم و به صدا گفتم:
الان باید از کی شروع کنم؟!
آبتین نفسش را با حرص بیرون داد و با حالتی کنایه آمیز گفت:
- از آقای فرهمند شروع کن.
احساس کردم که تمام صورتم سرخ شده است.از کار آبتین اشک در چشمانم حلقه زد.مردم برادر داشتند من هم برادر داشتم!
فراز با حات عجیبی آبتین را نگاه کرد و بابا به او اخم کرد.
مقابل امیر خم شدم و با زحمت زیادی اشک هایم را کنار زدم.همینم مانده بود که گریه هم بکنم.امیر بعد از برداشتن فنجانش زیر لب گفت:
- بیخیال.
لبخند زورکی زدم و سینی را مقابل درسا گرفتم.او هم فنجانش را برداشت و تشکر کرد.
سینی را مقابل بابا گرفتم.بعد از برداشتن زیر لب گفت:
- فکر کنم تو تربیت داداشت سهل انگاری زیادی شده.
خنده ام گرفت ولی اگر می خندیدم اشک هایم سرازیر می شدند.
سینی را مقابل فراز گرفتم.لبخند آرامش بخشی زد و بعد از برداشتن چایی زمزمه کرد:
- مرسی.
به ناچار کنار آبتین نشستم و بدون این که به او چایی تعارف کنم سینی را مقابلش روی میز گذاشتم.
امیر و درسا با چشمان گردشده نگاهم کردند و بابا لبخند زد.فراز با نیشخند نگاهم کرد و لب هایش تکان خوردند:
- ایول!
خودم هم از کارم راضی بودم.تا یاد بگیرد که من را در مراسم خواستگاریم ضایع نکند!
حرف ها زده می شدند و من مشغول بررسی فراز بودم.موهایش بلند شده بودند و حالا یکدست بودند.به طور طبیعی بالا ایستاده بودند و آشفتگی شان آن ها را قشنگ تر کرده بود.ته ریش نداشت و لبخند کجی تمام مدت گوشه ی لب هایش خودنمایی می کرد.
کت و شلواری مشکی رنگ،با پیراهن سفید پوشیده بود که دکمه ی بالایی اش باز بود...
صدا به من چشم غره رفت و گفت:
این قدر بی حیا نباش...خجالت بش جلو پدر و برادرت.
ولی من هم چنان با پررویی او را دید می زدم.یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و خونسرد به حرف هایی که زده می شد گوش می کرد.یک دفعه با صدای امیر به خودم آمدم:
- یکم به منم نگاه کن خانوم خانوما...احساس از رده خارج شدن بهم دست داد!
جلوی خنده ام را گرفتم و سرم را پایین انداختم.آبتین در گوشم زمزمه کرد:
- خاک بر سرت ینی...به جای این که اون به تو خیره شه تو داری قورتش می دی...کلا ازت ناامید شدم.
با عصبانیت نگاهش کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- تو امروز چه مرگته؟!ببینم می تونی همه چیو زهرمارم کنی یا نه!
آبتین بهت زده نگاهم کرد.انتظار چنین واکنش تندی را از من نداشت.
سرم را به سمت بقیه چرخاندم و بغضم را کنترل کردم.بابا با نیشخند گفت:
- حالا که حرفای معمول زده شد،باید بگیم که این دو تا نوگل نو شکفته برن حرفاشونو بزنن ولی از اون جایی که هر دو بیش از حد راضی به نظر می رسن حرفی نمی مونه!
امیر با خنده گفت:
- حالا یه سری حرفا هستا اشتباه نکنید...بذارید برن...این حرفا پشت درای بسته باید زده شه.
درسا زیر لب گفت:
- امیر!
لبم را گاز گرفتم و زیر چشمی فراز را نگاه کردم.می خندید!
به صدا گفتم:
این از من پررو تره...ببین چه ذوق زده شد!
صدا هم دستش را زیر سرش گذاشت و با نیشخند گفت:
منم ذوق زده شدم!
صدایم را صاف کردم و با جدیت گفتم:
- یه چیزی هست که ما با هم درباره اش توافق کردیم و می خواستم باهاتون در میون بذارم.
امیر با خنده گفت:
- شما که عقدم کردید انگار دیگه در میون گذاشتن نمی خواد!البته اگه حامله ای بعدا بگو داداشت انگار به خونت تشنه اس!
بابا خندید و فراز هم با نیشخند نگاهم کرد.آبتین با حالتی معذب سر جایش جابجا شد و گفت:
- اون طوری هام نیست آقای فرهمند...من فقط یکم "دیر" خبرای جدیدو شنیدم...
امیر نیشخند زد و گفت:
- والا ما هم تازه رسیدیم.موضوع چیه؟!
همه خندیدند.درسا با مهربانی گفت:
- حرفتو بزن عزیزم.
مکثی کردم و سپس گفتم:
- ما نمی خوایم عروسی بگیریم.
همه ساکت بودند.انگار حرف من را تجزیه و تحلیل می کردند.
درسا پرسید:
- دلیل خاصی دارید؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- نه دلیل خاصی نیست...فقط ما هیچ کدوم از خود عروسی خوشمون نمیاد...به این نتیجه رسیدیم که یه مهمونی کوچیک بگیریم که فقط فامیل و دوستای نزدیک باشن...البته اگه شما مشکلی نداشته باشید.
درسا با مهربانی گفت:
- این زندگی شماست...هر طور دوست دارید...ولی مطمئنید پشیمون نمی شید؟معمولا شب عروسی جزو بهترین خاطره هاست.
امیر با لبخند کجی گفت:
- نه دیگه خانوم....شب عروسی که پابرجاست...قبلشو عرض می کنه عروسم.
فراز آنقدر از دست پدرش خندیده بود که اشک در چشمانش حلقه زده بود.چشمان خاکستری اش از همیشه روشن تر بودند...
آبتین هم با شوخی های امیر ناراحتی اش را موقتا فراموش کرده بود.
بابا گفت:
- اگه واقعا دلتون اینو می خواد که بحثی نیست...شما مشکلی ندارید آقای فرهمند؟
امیر شانه بالا انداخت و با نیشخند گفت:
- نه...فقط زودتر اینا برن سر خونه زندگیشون که من نگرانم...زیادی آماده به نطر می رسن...
فراز نیشش را تا ته برای پدرش باز کرد.می دانست که رسما بی آبرو شده بودیم؟!یا امیر نگفته بود که آن شب تعقیبش کرده بود؟!
- تاریخ عروسی چی؟
این آبتین بود که برای اولین بار در بحث شرکت می کرد.
فراز سریع گفت:
- هفته ی بعد.
همه خندیدند و فراز انگار نه انگار که باید خجالت می کشید،لبخندی از خود راضی زد.امیر گفت:
- نگفتم آقای صارمی؟!پسر بار آوردم آماده و با اراده...حالا هفته ی دیگه خوبه از نظر شما؟
بابا با لبخند شیطنت آمیزی (از اثرات امیر بود!) گفت:
- تو آماده بودن و با اراده بودن این دو تا شکی نیست...چند وقت پیش صنم از بس آماده بود هوس کرده بود ساعت دو نصفه شب رو چمنا دراز بکشه.
با دهان باز به بابا نگاه کردم.آبتین و درسا از ماجرا خبر نداشتند و گیج به نظر می رسیدند ولی مثل این که امیر همه چیز را برای بابا تعریف کرده بود؛چرا که با هم می خندیدند و به هم چشمک می زدند!
من سرخ شدم و فراز نیشخند زد.واقعا هیچ چیز باعث خجالت او نمی شد؟!
بابا با مهربانی رو به من گفت:
- فراز تا حالا اتاقتو ندیده...ببرش نشونش بده.
امیر به بابا نیشخند زد.آبتین اخم کرد؛مشخص بود از ایده ی تنها بودن من و فراز اصلا خوشش نمی آید!
صدا با نیشخند گفت:
داداش غیرتیت تازه داره خودشو نشون می ده ها!
گفتم:
والا!
از جایم بلند شدم و فراز هم به دنبالم آمد.بالا رفتم و مقابل اتاقم ایستادم.در را باز کردم و منتظر ماندم تا وارد اتاق شود.دستانش را با بالا زدن کتش در جیب هایش فرو برد و در حالی که با ژست قشنگی به دیوار تکیه داده بود،با نیشخند گفت:
- لیدیز فرست.
لبخند کوچکی زدم و وارد اتاق شدم.
پشت سرم وارد شد و در را بست.با شیطنت گفت:
- میدونی آرمان همیشه درباره ی این که مردا همش می گن خانوما مقدم ترن چه نظری داره؟
پرسشگرانه نگاهش کردم.
- می گه بهونه ای برای دید زدنه!
لب هایم را جمع کردم و گفتم:
- پس یادم باشه از این به بعد وایسم همه برن تو بعد خودم برم!
فراز با خنده گفت:
- نه دیگه...از این به بعد باید همیشه بعد من وارد شی!
سرم را پایین انداختم و گفتم:
- خوب اتاقمو ببین دیگه...
فراز خندید و در حالی که به سمتم می آمد زمزمه کرد:
- اتاق بهانه اس...ولی خوشم اومد...بابات اهل دله ها!
لبخندم را پنهان کردم.به طور ناگهان بغلم کرد.
چشمانم را بستم و روی نفس هایم تمرکز کردم.زیر لب گفتم:
- فراز...بریم پایین می فهمن...
زمزمه کرد:
- از کجا؟
سرش را چند سانتی متر عقب کشید و نجوا کرد:
- فکر نمی کردم هیچ وقت چنین شبی رو تو زندگم تجربه کنم صنم...
نفس هایم منظم شدند.زیر لب گفتم:
- منم...فکر نمی کردم هیچ کس بتونه منو تحمل کنه...من یه بچه ی لوس غیر قابل تحملم...می دونی که...
نیشخند زد و دستانش را دو طرف صورتم گذاشت.زمزمه کرد:
- جوحه ی لوس غیر قابل تحمل من...فقط من...
قلبم به تپش افتاد.
رهایم کرد و به اطراف اتاقم نگاه کرد.دستالی برداشتم و رژ لب را از روی صورتش پاک کردم.
بعد از دیدن نقاشی هایم که کل دیوار را گرفته بودند،با نیشخند نگاهم کرد و گفت:
- ید طولایی در نقاشی کشیدن داری!
- از وقتی تو رو دیدم علاقه ام به نقاشی کمتر شده...
با نیش باز گفت:
- عوضش عاشق خودم شدی!
- دقیقا!
رژلبم را تجدید کردم و گفتم:
- به اندازه کافی اتاقو دیدیم؟
فراز بلند خندید و با شیطنت گفت:
- نمی دونم والا...دیدیم؟
با مسخرگی گفتم:
- از رژلبی که هنوزم رنگش رو لبات مونده معلومه دیدیم!
دستمال را برداشت و با دقت مقابل آینه صورتش را پاک کرد.
آن شب جزو بهترین شب های زندگی ام بود...با شوخی های امیر تمام اضطرابم را فراموش کردم و توانستم از لحظه هایم لذت ببرم...
اولین خواستگاری بود که در آن شرکت می کردم و آن خواستگاری مال من بود...
فراز در ظاهر با ازدواج ما موافق بود ولی می دانستم که هنوز مردد است و شک دارد که کارمان درست است یا نه...
با این حال من مطمئن بودم...با این که هنوز هم می ترسیدم...
*****
- من اینو دوست ندارم.
فراز طوری نگاهم کرد که نتوانستم بفهمم به چه چیزی فکر می کند.فقط گفت:
- خیلی خوب...می ریم یه جای دیگه.
صدمین باری بود که لباسی را می پوشیدم و ازش خوشم نمی آمد.فراز چیزی نمی گفت و ظاهرا صبورانه همراهی ام می کرد.
- صنم؟تا الان نزدیک چهار تا پاساژو زیر و رو کردیم...دقیقا چی می خوای که پیدا نمی شه؟
کاملا با احتیاط حرف می زد.انگار که از حرفش مطمئن نبود یا این که می خواست احساس واقعی اش را پنهان کند.
متفکرانه گفتم:
- نمی دونم...از هیچ کدوم از این لباسا خوشم نیومده...اصلا به دلم نمی شینن...
- پس چیز خاصی مدنظرت نیست؟
دستش را گرفتم.گرم بود...همیشه تب داشت ولی این بار انگار گرم تر بود.
وحشت زده گفتم:
- خسته ات کردم؟
چشمانش را برای چند ثانیه محکم بست و سپس باز کرد.دستش را دور کمرم حلقه کرد و در حالی که از پاساژ خارج می شدیم زمزمه کرد:
- چیزی نیست...من حالم خوبه.
با لجبازی گفتم:
- نه نیست.
مثل خودم گفت:
- چرا هست.
- پس چرا این قدر تب داری و درست راه نمی ری؟
مکث کردم و سپس با نیش باز گفتم:
- نکنه معتادی خودتو بهم انداختی؟
لبخند زد و گفت:
- والا تا این جا که تو خودتو به من انداختی...هر کس دیگه ای بود تا الان عقد نکرده طلاقت داده بود!
لب هایم را جمع کردم و قبل از این که سوار ماشینش شوم گفتم:
- دلتم بخواد...سلیقه ام از بس خوبه پیدا نمی شه...
به خودش اشاره کرد و با چشمکی گفت:
- مشخصه!
شکلکی درآوردم و سوار شدم.او هم نشست و راه افتاد.
- برو خونه...واسه امروز بسه...خودمم خسته شدم.
چرا این قدر بی فکر بودم؟او کم خونی داشت و این کم خونی باعث ضعفش می شد...آن وقت من حدود ده ساعت او را در خیابان ها و پاساژها چرخانده بودم!
درست بود که او چیزی نمی گفت ولی من چرا این قدر احمق بودم؟!
با شیطنت پرسید:
- خونه ی من یا خونه ی شما یا خونه ی ما؟
با خنده پرسیدم:
- الان اینا که گفتی یعنی چی؟
با نیشخند گفت:
- خونه ی من یعنی چند واحد بالاتر از پرهام اینا...خونه ی شما که مشخصه...خونه ی ما هم خونه ای که سال های کودکیمو توش گذروندم.
جمله ی آخرش را که با مسخرگی گفته بود مرا به خنده انداخت.
- من واحد بالایی پرهام اینارو ترجیح می دم.
اگر امکان داشت،نیشش از آن هم بازتر می شد!
با مسخرگی گفت:
- فکر کنم نشون دادن اتاقت به من بهت ساخته!
با نیشخندی مثل خودش گفتم:
-بیشتر به تو ساخته.من می خوام وسایلا رو بچینم.
لب هایش را جمع کرد و ناباورانه پرسید:
- واقعا حال داری؟
با نیشخند گفتم:
- آره...هیجان زده ام آخه.
نیشش دوباره باز شد.اسباب و اثاثیه ی خانه را خریده بودیم و همه یک گوشه ی خانه اش بودند و منتظر تا ما آن ها را بچینیم.قرار بود آن جا زندگی کنیم.
وقتی نیکان این را شنیده بود به شدت هیجان زده شده بود!می گفت که اتفاقی بهتر از آن نمی توانست در آن آپارتمان بیوفتد و پرهام با نیشخند گفته بود:
- چرا ممکنه بیوفته...با یه بچه ی دیگه چطوری؟!
نیکان به او چشم غره رفته بود و من خندیده بودم.
- شام چی می خوری؟
به یاد آوردم که در آن خانه چیز خاصی پیدا نمی شود.
- بریم سوپرمارکت ببینم چی می تونیم بخوریم.
- انسان همه چیزخواره...
خندیدم.
*****
- این چطوره؟
ابروهایش را بالا برد و با تردید به الویه ی آماده درون دستانم خیره شد.
- الویه؟
نیشخندی زدم و گفتم:
- آره.الویه.دوست نداری؟
مثل من نیشخند زد و گفت:
- نه.دوست دارم،فقط عجیب بود برام.
بعد از این که کارمان تمام شد به خانه رفتیم.وقتی دوباره وارد آسانسور شدیم فراز با نیشخندی که انگار محونشدنی بود گفت:
- می دونی آسانسور چقدر جای باحالیه؟اتفاقات جالبی می تونه توش بیوفته...
دستم را به کمرم زدم و به شیطنت بچگانه اش چشم غره رفتم.
- مثلا چه اتفاقایی عزیزم؟
با دهان بسته خندید و زیر لب گفت:
- من غلط بکنم وقتی این جوری جوجه ی ترسناکی میشی حرفای کثیف بزنم!
با خنده پرسیدم:
- حرفای کثیف؟!
همراه با من خندید.
وقتی به طبقه ی مورد نظرمان رسیدیم،به طرف در رفت و با کلیدی که از جیبش درآورده بود در را باز کرد.لبم را گاز گرفتم و منتظر ماندم تا خودش اول وارد شود.
با حالت بامزه ای ابرویش را بالا برد و گفت:
- خانوما مقدمن به خدا.من اینو نگفتم بقیه می گن!
با نیش باز گفتم:
- حالا تو برو تو اول.
فراز آهی نمایشی کشید و گفت:
- می دونم که آخرش عقده ای می شم!
خندیدم و به دنبالش وارد شدم.
با شیطنت گفتم:
- مهم اینه که من عقده ای نمی شم.
بلند خندید.
*****
روی قالیچه ی زرشکی نشسته بودیم و الویه ای را که خریده بودیم می خوردیم.
- فراز؟
- جانم؟
- یادته یه بار درباره ی آرزوهات پرسیدم؟
لبخند خاصی روی لب هایش نشست و گفت:
- آره.
- وقت نشد درباره ی آرزوهای دیگه ات حرف بزنی؟
متفکرانه قاشقی از الویه را در دهانش گذاشت و یک دفعه لبخندی روی لب هایش نشست.
- رویای خیسو دیدی؟
به خشکی گفتم:
- باورت بشه یا نه من تا پارسال آناستازیا می دیدم.
خندید و گفت:
- ببخشید یادم نبود.ببین یه دختر و پسر بودن،آرش و نازنین،هر دو شونزده ساله.آرش بچه طلاق بوده و بعد این که می بینه مامانش زیادی بهش گیر می ده تصمیم می گیره با پدرش زندگی کنه.اون جا با همین دختره نازنین آشنا می شه.اینا از هم خوششون میاد.حالا بگذریم چی شد و چه جوری شد ولی اینا فرار کردن تا با هم زندگی کنن.بعد توی راه،مه بوده تو جاده،کنترل ماشین از دست آرش در میره و اینا میوفتن تو دره.وقتی میان دنبالشون،نازنینو زنده و تقریبا سالم پیدا می کنن،بعد می بینن آرش نیست.پدره آرشو پیدا می کنه....ته دره...مرده بوده.
آب دهانم را قورت دادم و زیر لب گفتم:
- آرزوت اینه که تو دره بیوفتی بمیری؟
بلند خندید و و با دو انگشتش بینی ام را فشار داد:
- نه جوجه!آرزوم اینه که با تو فرار کنم!
خندیدم و گفتم:
- خوب چه نیازی هست فرار کنیم وقتی که همه چی اون طوریه که می خوایم؟!
نیشخندی زد و گفت:
- نه دیگه نگرفتی موضوع رو!بحث سر آدرنالین و هیجانه جوجه!هدف ما از فرار اینه که یکم خوش بگذرونیم نه این که از زیر سلطه ی خانواده ی های سختگیرمون بیرون بیایم!
لبخندی روی لب هایم نشست.
- خوب کی فرار کنیم؟
شیطنت تازه ای چشمانش را پر کرد.
- راستش من یه فکر کاملا بچگانه دارم که فکر نکنم خوشت بیاد.
مشتاقانه به جلو خم شدم و پرسیدم:
- بگو.
مکث کرد و به چشمانم خیره شد.دنبال چیزی می گشت؟!
این فراز برایم جدید بود.فرازی که مثل یک پسربچه ی زیاد از حد رشد کرده (!) برای انجام کاری غیر قانونی،ممنوع،بچگانه و احمقانه هیجان داشت و چشمان و افکارش پر از خباثت شده بود!
- قبل از مهمونی که قراره برای عروسیمون بگیریم می ریم.
با دهان باز نگاهش کردم.
ناامیدانه دستی به موهایش کشید و گفت:
- دیدی گفتم خوشت نمیاد.مطمئنا نمی خوای از مهمونی عروسیت بگذری.
- بحث این نیست فراز...فکر کنم فهمیدی که کلا با جمعای خاکی حال می کنم و از عروسی و مهمونی و تولد و این چیزا خوشم نمیاد...مسئله اینه که علاوه بر این که من برای این کار هیجان زده ام،نگران بقیه ام...نگران می شن...
فراز متفکرانه گفت:
- می تونیم به یکیشون خبر بدیم که یه جوری نگرانی بقیه رو کم کنه...چمیدونم...مثلا بگه تا دم در اومدن شاید جیم زدن...یا...یا چیزای دیگه!به هر حال این مشکل بزرگی نیست.آرمان می تونه این کارو بکنه....یا پرهام...اگرم افتخار بده آبتین!
مقدار زیادی الویه در دهانم گذاشتم و متفکرانه با آستین بلوز خاکستری فراز بازی کردم.
صدا برای اولین بار نمی دانست چه بگوید و ساکت نشسته بود.
لب هایم را جمع کردم و به صدا گفتم:
اگه همون طور که می گه به یه نفر خبر بدیم،مشکلی از لحاظ نگرانی بقیه پیش نمیاد،ولی بازم یه جوریه...خوب وقتی می خوایم بریم جیم بزنیم به قول خودش،چرا اصلا مهمون دعوت کنیم و مهمونی بگیریم؟
حرفم را بلند بر زبان راندم.با نیشخند نگاهم کرد و گفت:
- مزه اش به همینه که قال بذاری بقیه رو...البته اگه دوست نداری اشکالی نداره صنم...من فقط گفتم دوست دارم این کارو انجام بدم همین...نگفتم باید این کارو انجام بدیم.اوکی؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- مسئله این جاست که من خودمم از این ایده بدم نمیاد فقط...از این که مهمونا رو سرکار بذاریم بدم میاد.
لبخندش پررنگتر شد و گفت:
- این فقط یه فکر بچگانه بود صنم...بیخیالش شو.
فکرش را موقتا عقب زدم.
با نیشخند پرسید:
- احیانا نمی خوای بری خونه؟
با چشمان گرد شده نگاهش کردم و گفتم:
- چه زود چهره ی پلیدتو نشون دادی!این قدر حضورم عذاب آوره که دو ثانیه هم نمی تونی تحملم کنی؟اصلا من جوابم منفیـــــــه.
دستانش را مقابلم گرفت و با خنده ی نصفه و نیمه ای گفت:
- آقا من غلط کردم حرف زدم!فقط منظورم این بود که بری خونه تفتیش بدنی می شی!
اخم کردم و گفتم:
- چرا باید تفتیش بدنی بشم؟!
نیشخندش برگشت و شیطنت گفت:
- از هشت صبح تا الان هشت شبه با من بودی ها...یه وقت خیالاتشون از مرزها فراتر می ره...
خندیدم و در حالی که بلند می شدم گفتم:
- با وجود حرص دادنت ولی پر بیراهم نمی گی...هنوزم هر بار باباتو می بینم منو یاد اون شب که تعقیبت کرده بود میندازه...بابامم که قبل خواب بهم می گه اگه هوس خوابیدن رو چمنا به سرت زد بیا به خودم بگو حبست کنم تو اتاق...
از شدت خنده روی زمین ولو شده بود و من هم با لبخندی که روی لبم بود مانتویم را پوشیدم و شالم را سرم کردم.
از جایش بلند شد تا دنبالم بیاید و احتمالا مرا برساند که کف دستم را به سینه اش زدم و طلبکارانه گفتم:
- کجا؟
گیج نگاهم کرد و گفت:
- می رسونمت.
ابروهایم را بالا بردم و گفتم:
- خودم می رم.
اخم کرد و با جدیت گفت:
- این وقت شب؟
- هنوز هوا تاریک نشده.
- قبل از این که برسی شده.
- می خوام خودم برم.
- منم می گم می برمت.
در چشمانش خیره شدم.قصد تسلیم شدن نداشت.
- چرا نمیذاری تنها برم؟هوا اونقدرام تاریک نمی شه...
- مثل دختر دبیرستانیا عشق تنهایی رفتن و تنهایی اومدن داری؟
اخم کردم و در چشمان مصممش خیره شدم.
خوب این چیز جدیدی بود.فراز مصمم و خودرای...
آهی کشیدم و گفتم:
- باشه.
وقتی لبخند محوش را دیدم با لحنی هشداردهنده گفتم:
- واسه این قبول کردم که روزم سر جر و بحث خراب نشه وگرنه همیشه از این خبرا نیست ها!
نیشخندی زد و در حالی که با حالتی نمایشی تعظیم می کرد گفت:
- چاکریم!
تازه داشتم می فهمیدم خودم را در چه بدبختی گیر انداخته ام...!
فصل یازدهم
در را پشت سرش بست و پوفی کرد.با چشمان بسته گفت:
- اینا دیگه کین!
لبخند هم نزدم.عصبی بودم.
آرمان و پرهام تا دم در آمده بودند و تمام مدت مزه می پراندند.
- فراز کمک خواستی کافیه سوار آسانسور شی بیای بگی ها...ما بیداریم.
- صنم،مادر،اذیتت کرد بگو بیام دهنشو سرویس کنم...
- می گم کاچی با نمک دوست دارید یا فلفل یا آبلیمــــــــو؟
- می خواید مقدماتشو آماده کنیم ما؟
آخر سر نیکان لطف کرد و آن دو را از دسترس فراز خارج کرد چرا که کم کم داشت عصبانی می شد.
بعد از این که نیکان ردشان کرد فراز با نیشخند گفت:
- اجرت با آقــــــا!
نیکان هم خندید و بعد از این که به من چشمک زد سوار آسانسور شد.
در حالی که چشمانش را می مالید گفت:
- از این به بعد با پرهام برنامه داریم ها!
از شدت ضعف روی مبل تکنفره ای نشستم و مانتوی سفیدم را که روی پیراهنم پوشیده بودم درآوردم.
پیراهن دکلته ی نباتی رنگی پوشیده بودم که پارچه اش لیز و خنک بود.وقتی که از خانه ی ما به خانه ی خودمان می آمدیم،رویش مانتوی سفید شنل مانندی پوشیده بودم که حالا کنارم روی دسته ی مبل بود.شال سفید و نازکم را هم برداشتم و روی مانتویم گذاشتم.
نفس هایم منظم نبودند و دست خودم نبود.متوجه فراز شدم که هم چنان به در تکیه داده بود و با اخم کوچکی،دقیق نگاهم می کرد.
تنها با حرکت لب هایش و بی صدا گفت:
- خوبی؟
سرم را به چپ و راست تکان دادم.احساس می کردم دل و روده ام در حال چرخش هستند و روی زمین نیستم.تا به حال در عمرم این قدر عصبی و نگران نبودم.
با توجه به تجربه هایی که با فراز داشتم فکر نمی کردم این همه بترسم و به قول آرمیتا "بی جنبه بازی" دربیاورم ولی این طور شده بود.
جلو آمد و مقابلم زانو زد.دستان یخ زده ام را در دستانش گرفت و با نیشخند پر از شیطنتی گفت:
- جون من؟!
گیج نگاهش کردم.چه می گفت؟!
خندید و گفت:
- آقا منو بگو که فکر می کردم از ازدوج با من پشیمون شدی...نگو خانوم...
حرفش را ادامه نداد و من از این بابت ممنونش بودم.بند انگشتان دستم را به آرامی بوسید و زیر لب،در حالی که دیگر هیچ اثری از شوخی و خنده در صدایش نبود،گفت:
- مرسی که قبول کردی مال من شی.
نفسم را محکم بیرون دادم.در آخر حلقه ام را بوسید.پیشانی اش را به زانوهایم تکیه داد و زمزمه کرد:
- من صبورم...تا هر وقت که بخوای.
آب دهانم را قورت دادم و دستم را در موهایش فرو بردم.
به طرز وحشتناکی عاشق این فراز باملاحظه،صبور و مهربان بودم...
چقدر خوشحال بودم که مستقیما به رویم نیاورد...چقدر خوشحال بودم که مرا مجبور به کاری که برایش آماده نبودم نکرد...
و چقدر خوشحال بودم که با هر حرکتش به من بیشتر از قبل عشقش را ثابت می کرد و مرا از درستی تصمیمم مطمئن تر می ساخت...
بدون این که چشمانم را باز کنم دستانم را از دو طرف کشیدم.بر خلاف انتظارم مانعی در سر راهم بود.
چشمانم را باز کردم و به سمت راستم چرخیدم.
فراز معصومانه خوابیده بود و دست من روی سینه اش بود.رو به من دراز کشیده بود.موهایش روی موهایش را پوشانده بودند و لب هایش از هم جدا بودند.سینه اش به آرامی زیر دستانم بالا و پایین می شد و ضربان قلبش آرام بود.
به او نزدیک تر شدم و دو دستم را روی سینه اش گذاشتم.کمی تکان خورد ولی بیدار نشد.موهایش را از روی صورتش کنار زدم و دستم را روی گونه اش گذاشتم.
عاشق این بودم که صبح زودتر از او بیدار شوم و به تماشایش بنشینم.در خواب آن قد معصوم و دوست داشتنی می شد که دلم نمی آمد بیدارش کنم.
فرصتی که به من داده بود،تمام شده بود و چند شبی می شد که با من می خوابید...البته من با این قصیه مشکلی نداشتم و به حد کافی ترسم ریخته بود.
زندگی با او واقعا شیرین بود.به موقعش بحث می کردیم،می خندیدیم،جدی می شدیم،ناراحت می شدیم و ...
حدود سه هفته بود که ازدواج کرده بودیم و من واقعا احساس خوبی داشتم...
ماه عسل نرفته بودیم و قرار شد هر وقت "حسش" بود برویم!
خوابش واقعا سنگین بود و این برای منی که تماشا کردنش در خواب را خیلی دوست داشتم عالی بود.
به ساعت نگاه کردم.هشت...
دستم را در موهایش فرو بردم و دست دیگرم را روی گونه اش گذاشتم.بدون این که چشمانش را باز کند با صدای گرفته ای گفت:
- ینی اسباب بازیتم دیگه؟فکر کردی خوابم می تونی عصمتمو لکه دار کنی؟برو اون ور دختره هیز دله!
موهایش را از قصد کشیدم و با خنده گفتم:
- تو خوابم دست از دلقک بازی بر نمی داری...
لبخندی روی لب هایش نشست و بالاخره چشمانش را باز کرد.با نیشخند گفت:
- چه حالی می ده آدم صبح پیش تو پاشه.
خندیدم.خواستم بروم که با خنده گفت:
- کجا؟!دو ساعت با سر و صورت و سینه و جیگر و بقیشو خدا عالمه ی من ور می رفتی هیچی نگفتم...حالا نوبت منه!
لبخندم را قورت دادم با لجبازی سعی کردم بلند شوم ولی...
*****
شالم را مرتب کردم و بعد از برداشتن وسایلم از خانه بیرون رفتم.سوار آسانسور شدم و پایین رفتم.در طبقه ی خانه ی نیکان و پرهام متوقف شدم و در زدم.در باز شد و نیکان هیجان زده در را باز کرد.گونه ام را سریع بوسید و گفت:
- الان می خواستم بیام بالا!چه تلپاتی ای!
خندیدم و وارد خانه شدم.با نیشخند گفتم:
- خدا پرهامو خیرش بده که سر فرازو گرم کرده...وقتایی که خونه اس نمیذاره به کارام برسم!همش تو دست و پاس!
نیکان خندید و گفت:
- پسرا کلا تو دست و پان!
منظورش را که فهمیدم نیشم بازتر شد و خنده ی نیکان هم بلندتر شد!
پرهام گفته بود که در شرکتی که خودش و آرمان اداره اش می کنند،یک مهندس مثل فراز کم دارند.فراز هم که از بیکاری خسته شده بود قبول کرد که در آن جا کار کند.آن طور که من فهمیده بودم که پرهام و آرمان و فراز با هم آن شرکت را تاسیس کرده بودند ولی فراز بعد از فهمیدن بیماری اش،کارشان را رها کرده بود و پرهام و آرمان به کارشان ادامه دادند.
آرمان می گفت:
- این اسکول حق آب و گل داره تو این شرکت!
مانتو و شالم را آویزان کردم و گفتم:
- نیکان؟
از بس لحنم پر خواهش و نیکان خر کن بود که نیشش باز شد.دستش را به کمرش زد و با نیشخندی که لحظه به لحظه عریض تر می شد گفت:
- چی می خوای که این همه مهربون شدی وروجک؟!
خندیدم و به چیزهایی که آورده بودم اشاره کردم:
- من که همیشه مهربون و خوش برخوردم....ولی فقط همین یه دفعه یه کاری هم دارم...بلد نیستم این موادو تو برگ مو بپیچم...بهم یاد می دی؟
نیکان خندید و گفت:
- اولین باری که واسه پرهام دلمه درست می کردم یادمه...از بس خراب می شد می خواستم چسب دوقلو بزنم بهشون...
دستم را گرفت و مرا به آشپزخانه برد.بعد از این که تمام آن ها را درست کردیم با کنجکاوی پرسیدم:
- تو امروز ناهار چی داری؟
- مرصع پلو.
لب هایم را جمع کردم و گفتم:
- من همیشه تو درست کردن مرصع پلو مشکل دارم...
خندید و گفت:
- چند بار درست کنی گند بزنی به همه چی یاد می گیری!
- نیکان؟
- جانم؟
- گفته بودی مدرسه درس می دی نه؟
- آره.چطور؟
- همین جوری.دبستان،راهنمایی یا دبیرستان؟
- دبستان...
- چرا حالا دبستان؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-دبستانو و بچه کوچولو هارو بیشتر دوست دارم...دبیرستان پر لندهوره...راهنمایی هم نیمه لندهور!
خندیدم.با نیشخند گفت:
- یه مدت تو مدرسه آترینم درس می دادم...معلمش بودم...همه فکر می کردن بهش تقلب می رسونم ولی آترین خودشو می کشت هم بهش نمره اضافی نمی دادم...
لبخند زدم.
- زندگی با فراز خوبه؟مشکلی نداری؟
مثل خودش شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- از خوبم یه چیزی اونورتر...مشکلم نه...جز مشکلای عادی چیز خاصی نیست...
دیگر اثری از شوخی و خنده در صورت و چشمانش دیده نمی شد.بدون این که نگاهم کند زمزمه کرد:
- نمی ترسی؟
مثل خودش آرام پرسیدم:
- از چی؟
کمی حرف هایش را سبک سنگین کرد و گفت:
- از این که همین الان زنگ بزنن و بگن که...از بعدی که اون نباشه...
لبش را گاز گرفت و دیگری چیزی گقت.
تپش نامنظم قلبم را نادیده گرفتم و به سختی گفتم:
- می ترسم...خیلی هم می ترسم ولی...ترجیح می دم وقتی هست باهاش باشم و از وجودش لذت ببرم تا این که صبر کنم تا وقت نبودنش زار بزنم و حسرت روزای رفته امو بخورم...
نیکان سرش را تکان داد.به شدت احساس وحشتناکی داشتم و دیگر از حال خوبم خبری نبود.بعد از خداحافظی سرسری که با نیکان کردم به خانه برگشتم.کار های ناهار را انجام دادم و بعد روی تخت دراز کشیدم.بالشی را که بوی فراز را می داد در آغوش گرفتم و بینی ام را به آن چسباندم.
خودش نبود،بالشش که بود!
فراز پنج برمی گشت و من ناهار نمی خوردم تا او بیاید.خیلی از این قضیه عصبانی می شد ولی من بدون او غذا نمی خوردم.
غذا را در یخچال گذاشتم و بعد از دوش سریعی دوباره به تخت رفتم.پیراهن راحتی پوشیده بودم و موهایم را خشک نکرده بودم.وقتی فراز نبود،به طرز عجیبی حوصله ی خودم را هم نداشتم!
چشمانم بسته بودند.نه خواب بودم و نه بیدار.یک جور حس معلق بودن ولی روی زمین بودن داشتن داشتم....عجیب بود...
دلم نمی خواست از دستش بدهم...کاش می شد تلفن را از برق بکشم و گوشی ام را خاموش کنم تا هیچ وقت چنین خبری را به من نرسانند...کاش می شد بعدی وجود نداشته باشد...از هر چه "ن" بود متنفر بودم...نبودن،نماندن،نشدن...
دستانی از پشت سرم دور من و بالش حلقه شدند.لب های فراز را مقابل گوشم حس کردم:
- چه تفکر عمیقی...می تونم امیدوار باشم که به من فکر می کنی؟
لبخند زدم...کاش بدانی که شب و روزم با فکر به تو سر می شود...
به سمتش چرخیدم و دستانم را دور گردنش حلقه کردم.زیر لب گفتم:
- امروز دیرتر اومدی...
در حالی که در موهایم نفس عمیق می کشید زیر لب گفت:
- تقصیر پرهام آشغاله...سه ساعته منو اون پایین معطل کرده نمی گه عیال این بالا داره بی تابی می کنه...
ریز خندیدم و گفتم:
- عیال واسه غذا بی تابی می کنه نه تو...
با دلخوری ساختگی گفت:
- چشمم روشن...زنم این قدر شکمو؟!
سرم را بالا بردم و صورتش را قاب گرفتم.این برنامه ی هر روزمان بود...چندین دقیقه بدون حرف و بی حرکت دراز می کشیدیم و به هم خیره می شدیم...
انگار می خواستیم در ذهن هم دیگر حک شویم...انگار می خواستیم تصویرمان تا ابد در چشمان مان بماند...انگار هیچ چیز جز قطره قطره نوشیدن تصویر همدیگر به ما آرامش نمی داد...انگار...
چشمان خاکستری اش برق می زدند...ته ریش کوتاهی داشت که صورتش را مردانه تر کرده بود...مثل قبل موهایش را مدل دیزلی زده بود...فراز من مثل قبل بود...مثل همیشه...هیچ فرقی نکرده بود...لازم نبود کسی از طرفش به من زنگ بزند...
پیشانی ام را به پیشانی اش چسباندم و نفس عمیقی کشیدم.وقتی که دستم را روی ته ریشش کشیدم چشمانش بسته شدند...
همیشه همین طور بود؛به محض این که صورتش را نوازش می کردم خواب آلود می شد!
طوری صورتش را نوازش کردم که انگار شکننده بود...ولی حقیقت این بود که "باارزش" بود...
زیر لب گفت:
- اگه ادامه بدی غش می کنم،غذا تعطیل می شه،دل عیالم بی تاب تر می شه...
لبخندی روی لب هایم نشست.روی تخت نشستم.کتش را روی کاناپه انداخته بود و با پیراهنی که دکمه های بالایی اش باز بودند کنارم دراز کشیده بود.
از بس از دیدنش خوشحال شده بودم که به ظواهر امر توجهی نکرده بودم!
زیر لب گفتم:
- دلم برات تنگ شده بود.
روی تخت نشست و با خنده به من خیره شد.موهای آشفته اش را خیلی دوست داشتم...خیلی....
- از این به بعد بیشتر بیرون می مونم تا بیشتر دلت برام تنگ شه...مثل این که دلتنگی تو مزایای خاص خودشو برای من داره!
آهم را سرکوب کردم و پاهایم را روی زمین گذاشتم.سریع تر از من بلند شد و شانه ام را برداشت.لبه ی تخت نشست و عقب رفت.با لحن دستوری گفت:
- بیا بشین ببینم.
موهایم خشک شده بودند ولی شانه شان نکرده بودم.
بدون حرف بین پاهایش نشستم.به آرامی و با حوصله موهایم را شانه کرد.سپس آن ها را شل بافت و روی شانه ام انداخت.در گوشم زمزمه کرد:
- این جوری می گردی اون وقت انتظار داری نرم هوو بیارم سرت؟
به آرامی خندیدم.دستانش را دور شکمم حلقه کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت.
خدایا...آرامشم را از من نگیر...
خنده ام را قطع کردم چرا که کم کم تبدیل به هق هق می شد...
مرا روی تخت گذاشت و خودش مشغول عوض کردن لباس هایش شد.سپس دستم را گرفت و مرا به آشپزخانه برد.مرا روی اپن نشاند و به سمت یخچال رفت.
چرا مثل بچه ها شده بودم؟!اجازه می دادم او مرا با خودش این طرف و آن طرف بکشاند...
می دانستم چرا...می خواستم حس کنم که هست...که هست و مراقبم هست...که هست و جایی نمی رود...
می خواستم چهار چشمی مراقبش باشم...
غذا را گرم کرد و من تمام مدت ساکت نشسته بودم و او را با چشمانم قورت می دادم...
به طور ناگهانی چرخید و مچم را گرفت.دستش را به کمرش زد و با نیشخند خبیثانه ای گفت:
- هیز و دله تر از تو پیدا نکردم ینی...اون جا نشستی پسر مردمو دید می زنی که چی؟!فکر کردی به خواسته های کثیفت تن می دم؟!واسه عصمت من نقشه کشیدی؟!
خندیدم.عصمت؟!
مثل خودش نیشخند شیطانی زدم و گفتم:
- تا اون جایی که من می دونم تنها چیزی که هیچ کدوم نداریم عصمته...چند ماه پیش هر دو به...
حرفم را با مقابلم گرفتن ملاقه با حالت تهدیدآمیزی قطع کرد و با جدیت (در حالی که سعی می کرد خنده اش را به خاطر جمله ی آخرم پنهان کند!) گفت:
- راستشو بگو...دیشب که خواب بودم چکار کردی؟!
باز هم خندیدم.
- اعتماد به نفستو برم...حالا من نگران این باشم که وقتی خوابم عمل قبیحی انجام بدی یه چیزی...تو آخه چی داری که من بخوام بهت دست درازی کنم؟!
با حالت بامزه ای گفت:
- دلتم بخواد پسر به این خوش بر و رویی...سینه ی ستبر...بازو دارم آ!
دوباره خندیدم...
- نه حالا که می گی واقعا یه چیزایی داری...
نیشخند زد و گفت:
- لطف داری عزیزم...
- من همیشه لطفم شامل حال تو شده و می شه و خواهد شد....
دستانش را به هم زد و با خنده گفت:
- آخ جــــــــــــــون...پس بیا بریم...
قهقهه زدم و سعی کردم جلویش را بگیرم.دستانش را دور پاهایم حلقه کرد و مرا روی دوشش انداخت.با مشت هایم به کمرش زدم و بریده بریده گفتم:
- نکن...فراز...گشنمه...
فراز با خنده گفت:
- خوب منم گشنمه!
چشمانم را چرخاندم و گفتم:
- من منظورم اون نبود!
خبیثانه گفت:
- مگه من منظورم چی بود؟!
آمدم حرف بزنم که با حالت مچ گیرانه و بامزه ای گفت:
- ببین فکرت منحرفه...دلستر گرفته بودم اشتباهی آورده بودم تو اتاق به جا آشپزخونه...داشتیم می رفتیم اونو برداریم.
لب هایم را جمع کردم و خوشحال شدم که صورتم را نمی بیند چرا که ناامید شده بودم!
دیگر چیزی نگفتم.بعد از برداشتن دلستر به آشپزخانه رفتیم و مرا دوباره سر جایم نشاند.موها و پیراهنم را مرتب کردم و مثل دخترهای خوب به تماشایش نشستم.
مشغول تماشای غذا شد و با نیشخند ذوق زده ای گفت:
- روز به روز بیشتر به این پی می برم که چه انتخاب خوبی کردم!
نیشم باز شد.خوشش آمده بود!
وقتی که غذا گرم شد یک بشقاب کشید و به سمتم آمد.کنارم روی اپن نشست و مشغول غذا گذاشتن در دهانم شد.می خواستم اعتراض کنم و بگویم که خودم دست دارم ولی وقتی لبخند کمرنگ روی لبانش را دیدم و فهمیدم دارد از این کار لذت می برد،ساکت شدم و تنها دiانم را باز و بسته کردم.
در آن میان خودش هم می خورد و هر لحظه برق چشمانش بیشتر می شد.
خانه ساکت بود ولی انگار تمام صدا های دنیا در آن لحظه و ان نقطه از دنیا جمع شده بودند...پیش من و فراز...
هنگامی که کنارش بودم،تمام مدت این جملات در اعماق افکارم می چرخیدند و جلب توجه می کردند:
چطور با رفتنش کنار می آمدم؟!
چطور بعد از او زندگی می کردم؟!
چطور "اجازه" می دادم برود؟!
چطور می گذاشتم بدون من برود؟!
با من چکار کرده بود که با دو ساعت ندیدنش این طور بهم می ریختم؟!
این بغض ودرد لعنتی چرا خفه ام نمی کرد و مرا به آرزویم نمی رساند؟!
به دنبال جواب هایی می گشتم که از همان اول می دانستم شان...
می خواستم با او بروم...نمی خواستم برود و مرا زیر باران اشک ها و غم هایم تنها بگذارد و رویای رنگارنگم در نبود چتر عشق و حمایتش به همین سادگی خیس شود...
نمی خواستم تنها از او یک سنگ قبر بماند و من و رویای خیسم...شاید هم رویای خیس مان...
شاید فراز از قصد بحث آن فیلم بچگانه و به ظاهر احمقانه را پیش کشیده بود...می خواست به وسیله ی یک فیلم به من بفهماند چه چیزی در انتظارم هست...می خواست چشمانم را باز کند...غیرمستقیم...
ولی نمی دانست که چشمان من تا آخرین حدشان بازند...نمی دانست که از این دیدن چقدر رنج می کشم...نمی دانست که چند ماهه بزرگ شده ام...
نمی دانست که تا ابد پیشش می ماندم...مهم نبود در این دنیا یا دنیای دیگر...من پیشش می ماندم...تا آخر...
Search for the answers I knew all along
I lost myself, we all fall down
Never the wiser of what I've become
Alone I stand a broken man
All I have is one last chance
I wont turn my back on you
Take my hand drag me down
If you fall then I will too
And I can't save what's left of you
Say something new
I have nothing left
I can't face the dark without you
There's nothing left to lose
The fighting never ends
I can't face the dark without you
Follow me under and pull me apart
I understand there's nothing left
Pain so familiar and close to the heart
No more, no last I wont forget
Come back down save your self
I can't find my way to you
And I can't bare and face the truth
Say something new
I have nothing left
I can't face the dark without you
There's nothing left to lose
The fighting never ends
I can't face the dark without you
I wanted to forget
I'm trying to forget
Don't leave me here again
I'm with you forever, the end
Say something new
I have nothing left
I can't face the dark without you
There's nothing left to lose
The fighting never ends
I can't face the dark without you
breaking benjamin-without you
- این قدر زحمت نکش صنم اینجا خونه خودمونه.
نیشخند زدم.آرمان از وقتی رسیده بودند مشغول مزه پرانی بود و آرمیتا با لبخند محوی تنها تماشاگر بود.فراز تمام مدت یا به آرمان خیره خیره نگاه می کرد یا همراه من پذیرایی می کرد.
آرمان وقتی که مشغول چایی برداشتن از سینی بود که فراز مقابلش گرفته بود با نیشخند گفت:
- ماشالا صنم روت تاثیر گذاشته...حسابی کاری شدی...بچه ات کو؟چرا پشتت نبستیش؟
فراز به طور ناگهانی سینی را عقب کشید.لبخند خبیثانه و کمرنگی روی لبانش بود.آرمان که هنوز به طور کامل فنجانش را برنداشته بود کنترلش را از دست داد و چایی را روی خودش ریخت.
فراز خیلی ریلکس (در حالی که آرمان بالا و پایین می پرید) گفت:
- بچه ام شیر می خواست هول شدم.
من نمی دانستم بخندم یا نگران باشم.آرمیتا هم با خونسردی نشسته بود و می خندید.آرمان با عصبانیت (در حالی که انگار می خندید!) گفت:
- نه!انگار علاوه بر مهارت های خانه داری پدرسوخته بودنشم به ارث بردی!
فراز سینی را بالا برد و با نیشخند خبیثانه ای که در مواقع خاص دو نفری مان (!) به کار می برد گفت:
- بازم دارما!یه وقت دیدی بچه شیر خواست!
آرمان هم بیخیال شلوارش شده بود و می خندید.
به سمت اتاق فراز رفتم و گفتم:
- بذار یکی از شلوارای فرازو برات بیارم.
فراز اعتراض کرد:
- بذار از بس تو تنش بمونه که خشک شه!
آرمان با نیشخند گفت:
- کاش شعورشم به ارث می بردی!
فراز با خنده گفت:
- حرف نزن که شلوار عزیزم قراره نجس شه!
آرمان بعد از کلی چشم و ابرو آمدن برای فراز رفت و شلواری را که برایش آورده بودم پوشید.
آرمیتا با لبخند مهربانی پرسید:
- خوب...همه چی خوبه؟خوش می گذره؟
مکثی کرد و گفت:
- حتما می گذره که صنم منو یادش رفته.
اعتراض کردم:
- من که همیشه بهت زنگ می زنم!
آرمان که برگشته بود با نیش باز گفت:
- کار درستو می کنه دیگه...دختر مجرد نباید با این چش و گوش گسترده بگرده که...همین جوریشم یه بوهایی می دی...
آرمیتا سریع سرخ شد و فراز نیشخند زد.من هم گیج بودم.منظورش چه بود؟
آرمان با لحنی که دیگر شوخ نبود گفت:
- خانوم عشق نری جونو در قلب می پروره...
با تعجب گفتم:
- نری؟
با نیشخند گفت:
- بله.فامیل محترمتون آقــــای نریمان آقــــــــا.
با دهان باز نگاهش کردم و گفتم:
- دروغ...
فراز خندید.آرمان با جدیت گفت:
- ببینم این پسره آدمه؟خورده شیشه نداره؟
به یاد بطری هایی افتادم که با آبتین ترتیبش را می دادند...
با لبخند زورکی گفتم:
- بد نیست فقط شیطنت جوونی داره.
فراز به زور جلوی خنده اش را گرفت و آن را به سرفه تبدیل کرد.
آرمان چشمانش را چرخاند و با ناراحتی گفت:
- این یعنی هر جور فسق و فجوری هست انجام می ده.
قبل از این که من بتوانم با دستپاچگی ماستمالی کنم به تندی به آرمیتا گفت:
- دیگه نبینم با این پسره ارتباط داری ها...بیخیالش شو...اگه مثل صنم باشه که دیگه نمیشه جمعت کرد...
فراز به تندی گفت:
- هــــــــــــــــوی!درست حرف بزن!
آرمان با جدیت گفت:
- تو مسائل خونوادگی ما دخالت نکن!
فراز یک دفعه بلند خندید.بریده بریده گفت:
- ینی بمیری آرمان...
آرمان بلافاصله نیشخند زد و گفت:
- من متعلق به تو هستم عزیزم...
آرمیتا با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:
- نری نه نریمان...
آرمان پرخاشگرانه گفت:
- چی؟نشنیدم!
آرمیتا خودش را جمع و جور کرد و گفت:
- از بس کری.
فراز بلند خندید و گفت:
- مگه دادگاه تفتیش عقاید راه انداختی!ولش کن بابا!خوب یه مدت باهاش بگرده ببینه چه طوریه...خودش عقل داره می فهمه که باید ولش کنه اگه بیشعور باشه...
به خشکی گفتم:
- لطفا به این قضیه هم توجه کنید که دارید درباره ی پسر عموی بیشعور من حرف می زنید...
رو به آرمان کردم و با جدیت گفتم:
- نریمان اونقدرام بیشعور نیست...مشروب می خوره،دوست دختر زیاد داره...ولی عوضی نیست...مطمئنم آرمیتا هم خودش می دونه داره چکار می کنه...اصلا خدا رو چه دیدی....شاید تونستم این پسرعموی خل و جلمئو ببندم به ریش آرمیتا...
آرمان چیزی نگفت.فراز برای این که بحث را عوض کند گفت:
- خوب چه خبر بچه ها؟
نیشخند آرمان دوباره برگشت و صورتش را به دو نیمه ی شمالی و جنوبی تقسیم کرد!
- خبرا که دست شماست!
فراز دستش را پشت من و روی پشتی مبل قرار داد و با بی خیالی گفت:
- نه والا...ما خبری داریم صنم؟
آرمان با نیش باز گفت:
- من بچه می خوام...یکی بیارید بدین من بزرگش کنم...
فراز با جدیت گفت:
- هر وقت خواستم مقطوع النسل شم بچه هامو می دم دست تو اولا...دوما بچه می خوای خودت دست به کار شو به من چه...از خودت مایه بذار...مفت خور...
آرمیتا ریز خندید و نیش آرمان باز تر شد!
- مگه بچه ای هست اصلا که ما داریم سرش بحث می کنیم؟
با حرف من نیش آرمان از آن هم باز تر شد و گفت:
- نمی دونم والا...هست؟
****
آن دو را پیچاندم و با آرمیتا به آشپزخانه رفتم تا ازش بازجویی کنم!
به محض این که تنها شدیم محکم پس کله اش زدم.بهت زده تماشایم کرد و گفت:
- چیه؟
- می ری با پسرعموی من رو هم می ریزی صدات درنمیاد؟!
- فقط باهاش دوستم...می دونی که؟
- پـ نـ پـ فکر کردم با هم دشمنید و به خاطرش این جوری با داداشت حرف می زنی...
نفسی از سرآسودگی کشید و گفت:
- منو بگو که فکر کردم می دونی ما...
با چشمان گرد شده نگاهش کردم و او ساکت شد.
- چکار کردی آرمیتا؟
صدایم به زور شنیده می شد.می ترسیدم...یعنی واقعا این قدر احمق بود؟
دلم می خواست نریمان را بکشم...چه بلایی سر دوست ابله من آورده بود؟
کمی نگاهم کرد و زیر لب گفت:
- نفهمیدم چی شد...
دستم را به کمرم زدم و در حالی که به سختی سعی می کرد داد نزنم گفتم:
- غلط کردی نفهمیدی...یعنی واقعا نفهمیدی داره چکار می کنه؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود و ما...
با کف دستم ضربه ی نسبتا آرامی در پیشانی اش زدم و با حرص گفتم:
- وقتی فهمیدی که ترتیبتو داده بود؟
با چشمان گرد شده نگاهم کرد.پس از چند لحظه با صدای بلندی خندید.
من هم بهت زده به او نگاه می کردم که خم شده و دلش را گرفته بود.از شدت خنده سرخ شده بود.
صدای در مغزم نچ نچ کرد و گفت:
- این دختره چقدر شیرین عقله!هنوزم نفهمیده پسره چکار کرده؟چقدر دیر انتقاله!
با دهان باز نگاهش کردم و گفتم:
- این قدر بهت خوش گذشته که داری این جوری می خندی؟انتظار دیگه ای ازت داشتم...فکر نمی کردم...
حرفم را قطع کرد و بریده بریده گفت:
- تمام مدت...فکر می کردی...من...دارم اینو...می گم؟!
دستم را به کمرم زدم و با اخم گفتم:
- یعنی چی؟
به خودش مسلط شد و گفت:
- دیوانه جون...من منظورم از این که نفهمیدم چی شد و کار از کار گذشته بود و اینا اون چیزی نبود که تو فکر منحرف تو بود...منظورم این بود که نفهمیدم کی بهش علاقند شدم و اونم از من خوشش اومد...فقط دوست بودیم...تو عروسی آبتین شماره مو گرفت...
چشمانش غمگین شده بودند و نگاهش را ازم می دزدید.من هم به خاطر قضاوتم شرمنده شدم و زیر لب گفتم:
- ببخشید...آخه نریمان کلا آدم بیشعوریه...
لبخند کمرنگی زد و گفت:
- می دونم عزیزم...منم بودم همین فکرو می کردم...
بعد از مکث کوتاهی،یک دفعه جلو آمد و مرا بغل کرد.سرش را روی شانه ام گذاشت.متوجه شانه هایش شدم که می لرزید.شگفت زده از حرکت ناگهانی اش دستانم را دورش حلقه کردم و او را روی صندلی ای نشاندم.
گریه می کرد ولی صدایش درنمیامد.مقابلش زانو زدم و زیر لب گفتم:
- چی شده آری؟بهم بگو...
فقط گریه می کرد.اشک هایش را پاک کردم ولی بلافاصله اشک های دیگری جایشان را گرفتند.کمی صبر کردم تا آرام شود.با پشت دست هایش اشک هایش را پاک کرد و با صدای گرفته و خشداری گفت:
- ما نمی تونیم با هم ازدواج کنیم...
- چرا؟
- چون...چون...خانواده اش از من خوششون نمیاد و می خوان اون با گیسو ازدواج کنه....
بهت زده نگاهش کردم.درست می گفت...گیسو از وقتی به دنیا آمده بود برای نریمان در نظر گرفته شده بود ولی آن دو به روی خودشان نمی آوردند و این قضیه ظاهرا فراموش شده بود ولی...انگار هنوز هم مصرانه می خواستند این دو را به هم بچسبانند!
با ملایمت گفتم:
- اینو منم می دونم...ولی گیسو بر عکس خواهرش گلاره دختر خوبیه و اگه ببینه یکی دوسش نداره خودشو بهش نمیندازه...اونام نمی تونن وقتی هر دو مخالفن بازم کاری کنن که با هم ازدواج کنن که...
- فقط این نیست...
دوباره داشت اشک می ریخت...
با ناراحتی پرسیدم:
- دیگه چیه؟
- مامان و بابای منم نریمانو قبول نمی کنن...
- اونا دیگه چرا؟نکنه تو هم برای کس دیگه ای در نظر گرفته شدی؟!
جمله ی آخرم به شدت کنایه آمیز بود.
- نه...ولی آرمان بعد از این که فهمید با نریمان دوستم رفت درباره اش تحقیق کرد...چیزای خوبی نشنید...بعدشم هفته ی پیش نریمان اومد خونمون تا شرایطشو بگه و ببینه مامان و بابا نظرشون چیه...آرمان پته شو ریخت رو آب و بابا هم مخالفت کرد...گفت اصلا راضی نیست و نریمان حتی اگه بتونه خانواده شو راضی کنه بهش دختر نمی ده...
هق هق کنان اضافه کرد:
- صنم چکار کنم؟من نریمانو خیلی دوست دارم...
سرش را در آغوش گرفتم و سعی کردم آرامش کنم ولی موفق نمی شدم.مشخص بود واقعا دوستش دارد...
واقعا از دست آرمان عصبانی بودم که چنین کاری کرده بود...نریمان تخصصش را گرفته بود و حالا جراح قلب بود...آن قدر در کارش موفق بود که توانسته بود با پول خودش یک آپارتمان بخرد و از پدر و مادرش جدا شود...بر خلاف شیطنت هایش پسر خیلی خوبی بود ولی آرمان تنها تعداد دوست دختر هایش را می دید...
در ذهنم تمام فحش هایی را که خودم بلد بودم یا از فراز یاد گرفته بودم (!) را به آرمان نسبت دادم و کمی آرام شدم.
*****
آرمیتا هنوز هم چشمانش قرمز بود.فراز هم هر از چند گاهی نگاه نگرانی به او می کرد ولی من از او می خواستم که چیزی نگوید.آرمان هم اصلا به آرمیتا نگاه نمی کرد.
به آرمان نگاه کردم که غذایش ار می خورد...دلم می خواست سینی را در حلقش فرو کنم...حرف نزنی نمی گویند لالی...
متوجه نگاه غضبناک و پر از نفرت من شد و سرش را بالا آورد.غافلگیرانه نگاهم کرد به آهستگی گفت:
- چی شده صنم؟
با حالتی کنایه آمیز گفتم:
- چیزی نیست بخور نوش جونت.
آرمان با چشمان گرد شده نگاهم کرد.پس از چند ثانیه چشمانش تیره شدند و با جدیت گفت:
- اگه دوستت ماجرای عشق نافرجامشو باهات در میون گذاشته و به خاطر اونه که داری مثل شمر و یزید نگام می کنی،باید بگم بر خلاف چیزی که خودش فکر می کنه من هیچ نقشی تو این قضیه ندارم...
دیگر تعارف را کنار گذاشتم و بی توجه به نگاه هشدار دهنده فراز به تندی گفتم:
- پس عمه ی من رفته پته ی نریمانو ریخته رو آب؟
فراز به آرامی گفت:
- صنم قضیه اون طوری نیست که...
با ناراحتی گفتم:
- پس تو هم طرفدار اونی؟
آرمان صندلی اش را عقب کشد و صندلی صدای گوشخراشی ایجاد کرد.با کلافگی گفت:
-من رفتم تحقیق کردم چون بابا آرمیتا رو با نریمان دیده بود و ازم خواسته بود این کارو بکنم...من از قبل از رابطه ی این دو تا خبر داشتم ولی به روی خودم نمی آوردم...بابا که فهمید دیگه نتونستم چیزی نگم...رفتم درباره اش پرس و جو کردم و دیدم نریمان با نصف تهران رو هم ریخته...
فراز سرفه ای رد که به شدت شبیه خنده بود و آرمیتا هم لبخند کمرنگی زد.آرمان به لبخند آرمیتا چشم غره رفت و ادامه داد:
- به بابا چیزی در این باره نگفتم تا این که نریمان هفته پیش اومد...منو کشوند بیرون از اتاق و ازم پرسید که چی دستگیرم شده...خواستم بپیچونمش چون می دونستم به این قضایا حساسه که گفت خودم یه چیزایی از این پسره فهمیدم...دروغ نگو...منم همه چیو با اندکی سانسور براش گفتم...بعدم سعی کردم متقاعدش کنم که این دلیل نمی شه که پسر بدیه...من خیلیا رو می شناسم که از این زباله تر بودن ولی بعد ازدواج شدن خر باربر...بعدشم به ریخت و قیافه اش و رفتارش نمیومد آدم خیلی آشغالی باشه...زیادی با شخصیت می زد...ولی مگه قبول می کرد؟آخرشم رفت چند تا گذاشت تو کاسه این پسره و ردش کرد بره...
چشم غره ای به آرمیتای بهت زده زد و با ناراحتی عجیبی گفت:
- همه کاسه کوزه هام سر من شکست و خانوم یه هفته اس منو به چشم آشغال ته کفشش می بینه...
آرمیتا طلبکارانه گفت:
- پس چرا اینارو قبلا نگفتی؟
آرمان پوزخندی زد و گفت:
- نمی خواستم بابا رو بیشتر از این پیشت خراب کنم...ولی وقتی دیدم دارید بسیج می شید علیه من نتونستم نگم...الان بیا منو بزن...
- از کجا بدونم راست گفتی؟
به تلخی گفت:
- تا حالا بهت دروغ گفتم آرمیتا؟
من در سکوت نگاهش می کردم...فراز هم سرش را با تاسف تکان داد و در گوشم زمزمه کرد:
- من از این قضیه خبر داشتم...برای همین نگاهت کردم تا چیزی نگی...
برای دومین بار در آن روز به شدت شرمنده شدم.زیر لب گفتم:
- ببخشید آرمان...من فکر می کردم...
آهی کشید و با لبخند کوچکی گفت:
- مهم نیست...باید زودتر از اینا می گفتم...تقصیر خودم بود...
آرمیتا هم سرش را پایین انداخته بود و با غذایش بازی می کرد.آرمان تشکر کرد و به هال رفت.فراز با ملایمت گفت:
- آرمان دشمنت که نیست...برادرته و تا اونجایی که من می دونم تا اونجایی که بتونه با دلت راه میاد و پشتته...ولی تو این قضیه نمی تونه کاری بکنه چون اجازه ی تو دست پدر و مادرته...اون نمی تونه بهت بگه خیلی خوب برو با این پسره ازدواج کن...این یه هفته ام خیلی اعصابش سر این قضیه خورد بود...نمی خواست از دستش ناراحت باشی...از یه طرفم چون نمی تونست کاری برای رفع ناراحتیت بکنه عصبانی بود...
آرمیتا سرش را به آرامی تکان داد و زیر لب گفت:
- از این فردین بازیا زیاد درمیاره...نمی دونم چرا زودتر به این فکر نکرده بودم...
با لحنی که سعی می کردم طوری باشد که آرامش کند گفتم:
- من با عمه و عمو حرف می زنم و سعی می کنم راضیشون کنم...تو هم این جوری نچزون اون بدبختو...خاک بر سرم کنن خودم چقدر بد بهش نگاه کردم غذا کوفتش شد...
فراز با نیشخند گفت:
- نترسین الان میاد منم می خوره!
برای خواندن همه قسمت های رمان دو موتور سوار کلیک کنید