شاه شطرنج | قسمت ده و آخر

چيزی نگفت.ولی من احمق نيستم...باردارم...عقلم که از کار نيفتاده...! از طرز -
نگاه هرکسی می فهمم چی تو سرش می گذره.حاال بهم بگو...مطمئن باش هرچی
.باشه من تحمل می کنم

 

 

ادامه نوشته

شاه شطرنج | قسمت نه

.ببين...هنوز سرپام-همين يک جمله...آرامش را به صورتش برمی گرداند.کليد می اندازم و وارد خانهمی شوم. اميرحسين و مادرم توی هال ايستاده اند...يکی قدم می زند...يکی بهديوار تکيه داده...هر دو در يک زمان به سمتم هجوم می آورند.صدای امير از.خشم می لرزدمعلوم هست کجايی؟

 

ادامه نوشته

شاه شطرنج | قسمت هشت

.همين فردا با نماينده من می ری و شرکتت رو تمام و کمال
...واگذار می کنی...ديگه نمی خوام اونجا هم ببينمت
.صدای گرفته ام گلويم را خراش می دهد
...امير-رمان شاه شطرنج

...برق چشمانش خاموش است

 

 

ادامه نوشته

شاه شطرنج | قسمت هفت

...مگر چقدر گذشته؟سايه خانومی کجايی؟-...دروغ نمی گويم...پيش بابام-.مکث می کندبيام دنبالت؟-از جايم بلند می شوم و بدون اينکه خاک مانتويم را بتکانم راه خروج را در پيش.می گيرم...نه...دارم ميام-.قطع می کنم و دوباره شماره می گيرم

 

ادامه نوشته

شاه شطرنج | قسمت شش

:چشمانش رو به بسته شدن می رود...اما فکش همچنان کار می کندآخه هميشه به مامان بابام می گه اگه کسی بود که ازم مراقبت کنه منو می برد -.پيش خودش.اگه تو باهاش عروسی کنی و مراقبم باشی...می تونم بيام خونتون.حتی مرگ پدرم هم تا اين حد مستاصلم نکرده بود.باشه عزيزم.تو فعال بخواب.من با داداشت صحبت می کنم-

 

ادامه نوشته

شاه شطرنج | قسمت پنج

رو به رويش می ايستم...سرم را باال می:گيرم و می گويم!...سالم جناب احتشام-می نشينم و به جذابيت عجيب و ؼير قابل انکار مرد رو به روبم خيره میشوم...سعی می کنم شباهت بی حدش را به امير...ناديده بگيرم...اما با هر خندهاش...اميرحسين...زنده می شود و مقابلم می نشيند...کمی آب می خورم...صدايش:سکوت را می شکند

 

ادامه نوشته

شاه شطرنج | قسمت چهار

.بؽض تا ابتدای گلويم میآيد و برمی گردد...درد در تمام بدن می دود و برنمی گردد...! از تماس دست!...اميرحسين می لرزم...نه از سرما...از خشم...از نفرت...از کينهسردته خانوم؟-...تمام تالشم را می کنم که سردی و تلخی را از نگاهم بگيرم!...نه...اونقدری هم که فکر می کردم سرد نيست-

 

ادامه نوشته

شاه شطرنج | قسمت سه

در حاليکه لقمه اش را:می جود، پرسشگرانه نگاهم می کند...هنوز می توانم پوزخند بزنماين کادو رو به خاطر تشکر گرفته بودم ...می تونی فکر کنی اينم قسمتی از اون -...نقشه های کثيفيه که واست کشيدمسه تراول پنجاه تومانی هم از کيؾ پولم بيرون می کشم و روی ميز پرت می کنم:و آرام می گويم

 

ادامه نوشته

شاه شطرنج | قسمت دوم

.نگاهش را به دستم می دوزد... مردد لقمه را می گيرد و روی ميز می گذارد...دستانش را در هم گره می زند و!...دوباره سر به زير می اندازدصبحانه ام را تمام می کنم و با پودی مشؽول می شوم...حضورش در نزديکترين فاصله ممکن دست پاچه ام می کند...صدايش را درست کنار گوشم می:شنومخوبی؟؟؟

 

ادامه نوشته

شاه شطرنج | قسمت اول

من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی .
زانو نمی زنم، حتی اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد !
زانو نمی زنم، حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند !
” مـــن زانــــو نمــی زنــــم. . . “….

 

ادامه نوشته

ناتاشا | قسمت آخر و 5

من هنوز ارزو دارم.. اینا رو میگفت و پشت سر من با ترس میومد .... یه گارد با حال گرفتم اومدم حمله کنم سمت بوته که یهو سرهنگ امینی ظاهر شد .. _سرهنگ شما نیوشا_ علیییی سرهنگ باخنده . _سلام به سروانای نترس ارتش...عجب جای دنجی خلوت کردین . بابا کجایین شما ،کلی گشتم تا پیداتون کنم ...

 

ادامه نوشته

ناتاشا | قسمت 4

تندتر پشت سرم میدویید . دوباره نزدیک بود منو بگیره که صدایی شنیدم_ناتاششششاااااااااااااااناتا ..ناتاشا جونم ....قربونت برم...برگشتم سمت صدا ،خدا جونم نیوشا بود ...سرهنگ امینی و فرزام و چند نفر دیگه هم پشت سرش بودند ...چنان پریدیم همیدگه رو تو بغل گرفتیم و غرق بوسه کردیم که یادمون رفت کجاییم ....

 

ادامه نوشته

ناتاشا | قسمت 3

. هم جای شوهرمون میشه هم بابای بی عاطفمون...بالشت رو تخت باخنده پرت کردم سمتش_گم شو دیوونه ..نیوشا_خاک تو گورت لیاقت نداری _ارزونی خودت نیوشا _باشه خودم تنها صیغه اش میشم ،ولی بعد پشیمون نشی ..._بگیر بکپ که دارم از خواب میمیرم ...اینقدر خسته بودیم که تا سرمون گذاشتیم رو بالشت خوابمون برد .

 

ادامه نوشته

ناتاشا | قسمت 2

میدونستم داره پشت سرم میاد.نفسم بالا نمیومد اما دیگه چیزی نمونده بود به ساختمون خوابگاه برسم .یهو پام به سنگی گیر کرد، افتادم .سینه هام بد جوری درد گرفت ،تا بلند شدم و خواستم بدوم دستای قوی دور بدنم تنیده شد از وحشت جیغ زدم ،چشمامو بستمو با مشت به سینه پهن و عضله ای مرد کوبیدم .

 

ادامه نوشته

ناتاشا | قسمت 1

میدونستم داره پشت سرم میاد.نفسم بالا نمیومد اما دیگه چیزی نمونده بود به ساختمون خوابگاه برسم .یهو پام به سنگی گیر کرد، افتادم .سینه هام بد جوری درد گرفت ،تا بلند شدم و خواستم بدوم دستای قوی دور بدنم تنیده شد از وحشت جیغ زدم ،چشمامو بستمو با مشت به سینه پهن و عضله ای مرد کوبیدم .

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | سیزدهمین و آخرین قسمت

عصبی شده بودم. بهم فشار اومده بود. تحمل فراموش شدن دوباره رو نداشتم. می ترسیدم همه اینا یه خواب باشه و فردا صبح که بیدار شدم بفهمم همه اش یه رویای شیرین بوده. توهم دیدن ماهان در حال حرف زدن و در حال شکوندن قفل زبونش. ماهان با دوقدم خودشو بهم رسوند. دستهاش و گذاشت دو طرف صورتمو و سرمو بلند کرد و بالا آورد.

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | دوازدهمین قسمت

برس و بشین رو لبهاش ... بوسه آخرمو بهش برسون. از دیوار جدا شدم و رفتم رو تخت نشستم. دوباره با چشم کل اتاق و نگاه کردم. روز اولی که میومدم تو این اتاق هیچ وقت فکر نمی کردم که تو این اتاق عاشق بشم و معنی عشق و بفهمم و براش اشک بریزم و ذوق کنم. هیچ وقت حتی یه درصد هم فکر نمی کردم اون کسی که می تونه انقدر منو بی تاب کنه ماهان باشه. ماهان شیطون و شر ...

 

 


ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | یازدهمین قسمت

رسیدم خونه و رفتم تو خونه. تا در و باز کردم خاله پرید جلوم. با نگرانی گفت: کجا بودی آنا جان تو که ما رو نصف عمر کردی عزیزم. شرمنده گفتم: ببخشید خاله یه جایی کار داشتم. خاله: خوب چرا جواب تلفنتو ندادی؟ من: نبرده بودمش. صبح یادم رفت تو خونه جا موند. ببخش خاله جان. خاله یه نفس عمیق کشید و گفت: خوب زودی برو یه زنگ به مامانت بزن مرد از نگرانی.

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | دهمین قسمت

 

به خاطر درسهام و کنکورو بعدم دانشگاه و اینا بابا اینا زیاد پیله نمی کردن که باهاشون این ور اون ور برم. منم هر خونه ای که آسانسور داشت و بی خیال می شدم و نمی رفتم. بعدم که برای ارشدم از تهران رفتم. دیگه مامان اینا نتونستن بفهمن از آسانسور می ترسم. 
دکتر با دقت به حرفهام گوش کرد. خیلی آروم ... خیلی صبور... 
راحت شدم .. سبک شدم ...

 

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | نهمین قسمت

واقعا" اگه یه روز ماهان نباشه من چی کار کنم؟؟؟ بی ماهان ؟؟؟؟؟ 
تو نباشي كي حسمو بدونه 
تو گوش من آروم از عشق بخونه 
دركم كنه وقتي که غمگينو تنهام 
لمسم كنه دست بكشه توي موهام 
صدات هميشه مي پيچه توي سرم 
دوست دارم فقط تو باشي دوروبرم 
حس مي كنم بوي تو رو روي تنم 
تو نباشي منمو چشماي ترم  

 

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | هشتمین قسمت

خاک بر سرت آنا که تو این سن تازه برگشتی شدی مثل دختر دبیرستانیها که دلشون به دیدن یکی از پسرای محله تو راه مدرسه اونم از دور خوشه و برای خودش 1000 تا فکر و رویا می بافه. دیگه تا آخر مسیر هیچی نگفتم و ماهانم که سوزنش گیر کرده بود و مدام همون یه آهنگ و ریپیت می کرد. دیگه تک تک کلمه هاشو حفظ بودم و مدام تو ذهنم می پیچید. تو حال و هوای آهنگ بودم که خوابم برد.

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | هفتمین قسمت

 

ماهان دستم شکست... ماهان همچین نگام می کرد که انگار اصلا" من و نمی دید. اما صدام و شنید. بازومو با حرص ول کرد و برگشت و با قدمهای تند رفت. من موندم مات سر جام. این چرا این جوری می کنه با من؟؟؟ مگه براش فرقی هم میکنه که من با کی باشم و با کی نباشم؟؟؟ یه صدایی تو وجودم میگفت شاید ماهانم به تو حس داره.

 

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | ششمین قسمت

 شونه ای بالا انداختم و گفتم: آخه خوردم زمین و چون شوکه شدم نتونستم حرف بزنم. دوستم ( به پریسا اشاره کردم) با اون خانم و آقای صاحب ماشین هم فکر کردن ممکنه مشکلی پیش اومده باشه و برای همینم آوردنم بیمارستان. هر چند فکر کنم همه این اتفاقها برای این بود که نتونیم بریم سینما.

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | پنجمین قسمت

 به زور دهن باز کردم و بریده بریده گفتم: ماهان .... من ....صدام و طرز بیانم و نفسهای بریده ام اونقدر ناجور بود که به ثانیه نکشید که صدای شاد ماهان تحلیل رفت. تو صداش نگرانی پر شد. تند گفت: آنا .. آنا چی شده؟؟؟ تو کجایی ؟؟؟؟ دوباره به زور یه نفس گرفتم و گفتم: ماهان ... من ... تو اتاق مامانت اینا .... گیر کردم ... در بسته ... من ... نجاتم بده ... ماهان ....

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | چهارمین قسمت

 

معمولا" روز اول کلاس به معارفه و گفتن روش تدریس می گذشت اما از اونجایی که می خواستم از همین اول کار اقتدارمو نشون بدم. دقیق یک ساعت و ربع کامل درس دادم. این دانشجوهام از ترسشون صداشون در نیومد. خوب که حالشون و گرفتم. خسته نباشیدی گفتم و منتظر موندم یکی یکی بی سرو صدا از کلاس برن بیرون. 
از خودمو اقتدارم خوشم اومده بود. الان دیگه همه منو به رسمیت می شناختن.

 

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | سومین قسمت

ماهان سرشو انداخت پایین و یکم بعد با یه ببخشید پا شد رفت. 
منم بی خیال دوباره چشمهامو با حسرت دوختم به کیارش. آخی چه نازه. چه حسه خوبی میده به آدم همین جور بی خودکی. بدون دلیل خوشم میاد ازش. چون آروم بود. یه جورایی آقا بود. کسی و مسخره نمی کرد ندیده بودم پشت سر کسی حرف بزنه. 
-: میشه با هم برقصیم؟؟؟؟؟ 
اه این کیه مزاحم خلوت عاشقانه من با توهماتم شده؟

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | دومین قسمت

آیفونم گوشیش و برداشتم که اگه کسی زنگ در و زد نفهمم. گوشیمم گذاشتم رو سایلنت بدون ویبره که هیچ رقمه مزاحم نداشته باشم. خودم نیشم به خاطر کارهام باز بود. از الان می دونستم که تا یه هفته از دست حرفها و سرزنشهای هر روزه مامان سر درد می گیرم اما بی خی به نرفتن می ارزید. نمی دونم چقدر فیلم دیدم ولی وسطهاش یا آخراش یا هر جاش خوابم برد.

 

ادامه نوشته

هیچکی مثل تو نبود | اولین قسمت

تلاش اصلیش اینه که به گفته مادرش خانم باشه و چقدر سخته خانم بودن با توجه به داشتن کودک درون فعال و کمی بی حواسی.
در هر تلاش آنا برای خانم بودن باعث میشه که مدام سوتی بده و صحنه های جالبی ایجاد کنه

 

ادامه نوشته

عشق برنامه ریزی شده | قسمت چهارم و آخر

با چشماش داشت التماس ميكرد كه اينكار رو باش نكنم ...ولى لج كرده بودم...نگاش آتيشم ميزد.. ميدونستم كه جلو همه دارم كوچيكش ميكنم , ولى نميتونستم روزاى سختمو فراموش كنم....ولى بازم اون دل لعنتى عاشقش بود...يه كم كه از نشستنمون گذشت,گفتم : خاله جون ميشه بگيد چه موضوعى رو بايد من بدونم ؟ بابا هم خيلى اصرار داشت كه هر چه زودتر بيام خونتون و اون موضوع رو بدونم...: باشه ميگم...

 

ادامه نوشته

عشق برنامه ریزی شده | قسمت سوم

موهامو ول كرد و بيرون رفت...دوست داشتم تو باغ رو ببينم ولى هميشه در قفل بود منتظر بودم آخر هفته سياوش بره تامنم بتونم با يه كلكى از خونه برم تو باغ يه كم قدم بزنم...***چند روزى كه شكوه نبود زياد بحث و جدلى بين من و سياوش نبود خودم هم حوصله نداشتم و احساس افسردگى ميكردم ساعتها با ياد عليرضا از پنچره اتاق به باغ خيره ميشدم و اشك ميريختم..***

 

ادامه نوشته

عشق برنامه ریزی شده | قسمت دوم

ميخواستم واسه عليرضا يه هديه بخرم نميدونستم چى بگيرم مغازه ها رو كه نگاه ميكردم به فكرم رسيد كه عطر بخرم .وارد مغازه عطر فروشى شدم بعد از 1ساعت معطلى بالاخره عطر مورد نظرم رو خريدم خيلى خوش بو بود خوشم اومد يكى هم واسه خودم خريدم تا هر وقت دلم واسش تنگ شد عطر و بو كنم ( عجب دختر رمانتيكى شده بودم!!)

 

ادامه نوشته

عشق برنامه ریزی شده | قسمت اول

پدرش به ظاهر زندگی آرومی رو می گذراند و در آموزشگاه ،زبان انگلیسی تدریس می کند. شیده بزودی عاشق پسر همسایه مادربزرگش می شود که این همسایه تازگی به انجا نقل مکان کردن. همه چیز با شروع این آشنایی شکل دیگری به خود می گیرد. ….

 

ادامه نوشته

قسمت دوازده و آخر | وصیت نامه

-خب من مهمونم مثلا ، دوست داری مهمونتون آواره و سرگردون تو شهر غریب تنها و بی کس....
-خیلی خب، خیلی خب، یادداشت کن من وقت ندارم.
میخنده و میگه-اوه اوه... چه عصبی...
شمارم و بهش میگم و با سرعت به شرکت میرم، هنوز یه ربع تا جلسه مونده.

 

ادامه نوشته

قسمت یازدهم | وصیت نامه

اووووووووف... خدا یا گفتم نفهمه ولی نه دیگه اینجوری ، ولی بهتره همین جوری فکر کنه تا اینکه بفهمه بچه آرتامه.سرم و پایین میندازم و به ظاهر که مچم و گرفته میگم.-خب...خب راستش.کیانا سرش و با دستش میگیره و به علامت سکوت دستش و تکون میده و ازم دور میشه.خدایا ، عاقبتم و به خیر کن، این تازه اولشه...***

 

ادامه نوشته

قسمت دهم | وصیت نامه

ما باید سورپرایزش کنیم امشب! یادت نره که براش کادو بگیری و یکم زودتر بیای خونه.-باشه دخترم... امشب زود میام خونه!-thanks mummy… kiss U!! bye bye-مرسی مامی، میبوسمت، بای بای.با لبخند میرم به ادامه ی کارم میرسم.***

 

ادامه نوشته

قسمت نهم | وصیت نامه

با خونسردی به ادامه ی فیلم میپردازم و جوابش و نمیدم.ک2ادامه میده-آقاتون رفتن ، تو فکر تجدید فراش نیستی؟دستام و مشت میکنم اما همچنان روند بیخیالی طی میکنم.با پوزخند میگه-بالخره که مال خودم میشی، نازاتم خریدارم خانــــــــــوم...

 

ادامه نوشته

قسمت هشتم | وصیت نامه

 

سپیده لبخندد مصنوعی میکنه و به سردی دستش و به سمتم دراز میکنه و میگه.-خوشبختم.منم به همین خوشبختم اکتفا میکنم، دختره ی نچسب، فکر میکنه از دماغ فیل افتاده.به پارسا میگم.-جناب پیردوست، باید زحمت و کم کنم ، از قول من به دوستتونم سلام برسونید ، خدانگهدار.لبخندی میزنه و میگه.-از دیدنتون خوشحال شدم، خدا حافظ. 

 

 

ادامه نوشته

قسمت هفتم | وصیت نامه

-کمتر چرت و پرت بگید، خب، حالا کجا بریم؟الی-بریم پاساژ (...)گاز میدم و میرم سمت پاساژ، تند تند ویراژ میدم و سبقت میگیرم، از بچگی عشق رالی و مسابقه و گاز و ویراژ بودم.کنار ما یک سورنتو ی مشکی که توش چند تا پسر سوسول بودن حرکت میکرذن ، یکیشون برداشت گفت.-خانوم خوشگله افتخار آشنایی میدی؟

 

ادامه نوشته

قسمت ششم وصیت نامه

میخنده و میگه-برادر و شوهر توه، از من میپرسی؟شونه ای بالا میندازم و بلند میشم و سمت آشپز خونه میرم. جفتشون و میبینم که کنار قابلمه ی بزرگ پشت به من نشستن و دارن پچ پچ میکنن.آرتام-خب حالا چیکار کنیم؟ آخه دیوونه، تو که بلد نیستی آشپزی کنی چرا هم
 

 

ادامه نوشته

قسمت پنجم وصیت نامه

؟رومو بر میگردونم که علیرضا، نامزد الی و میبینم، ایول پس بالخره وارد عمل شدن اینا.من در حالی که سعی میکردم خودمو هول نشون بدم گفتم.-اِ...اِ ... داداش شما اینجا چیکار میکنید.علیرضا یه نگاه خم آلود به من و یه نگاه وحشتناکی به محمد مهدی میکنه که شک دارم خودشو قهوه ای نکرده باشه.محمد مهدی-سـ...سـ ... سلام...  

 

ادامه نوشته