شاه شطرنج | قسمت چهار
.بؽض تا ابتدای گلويم میآيد و برمی گردد...درد در تمام بدن می دود و برنمی گردد...! از تماس دست!...اميرحسين می لرزم...نه از سرما...از خشم...از نفرت...از کينهسردته خانوم؟-...تمام تالشم را می کنم که سردی و تلخی را از نگاهم بگيرم!...نه...اونقدری هم که فکر می کردم سرد نيست-
:سرش را به عالمت تاييد تکان می دهد و می گويدقبال هم اينجا اومدی...درسته؟؟؟-...اينبار من سرم را تکان می دهم...اوهوم...خيلی سال پيش...با پدرم اومديم...دوتايی-...لبخند می زند...يا شايد نيشخند...نمی دانم!...چقدر خوبه که اينهمه خاطره قشنگ از پدرت داری-...لپم را از داخل گاز می گيرم...آره...خوبه-حرؾ زدن در مورد پدر...آخرين چيزيست که می خواهم...او هم می فهمد و می:گويدمن اينجا رو از تهرانم بهتر می شناسم...می تونم جاهايی رو نشونت بدم که خود -...ترکا هم بلد نيستنرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 215!...جوابش را با يک لبخند می دهم...تنها چيزی که اکنون در چنته دارمدوش آب گرم تنها راه نجات از اين انجماد است...و يک فنجان قهوه تلخ تنها راهآرامش بخشيدن به اين ذهن آشفته و خسته..."سايه" که می شوم...مقابل آينه میايستم و آرايش می کنم...امشب دلم می خواهد رنگ چشمانم برجسته ترينخاصيت صورتم باشد...با کشيدن خط چشم مشکی روی پلک باال و پايين به هدفممی رسم...تونيک بافت يشمی و شلوار جين تنگ...ظرافت اندامم را آنگونه کههست نمايش می دهد...کاله همرنگ بلوزم را...کج روی سرم می گذارم و شالرا دور گردنم می بندم...بوت تخت جير را به پا می کنم...پالتويم را روی دستممی اندازم...با رضايت جذابيت های دخترانه ام را از نظر می گذرانم و از اتاق...بيرون می زنم...امشب اگر اراده کنم...عرش را هم به زانو در می آورمچند ضربه نرم به در اتاق همسايه رو به رو می زنم و صبورانه منتظر میمانم...با موهای خيس و حوله دور گردنش مقابلم ظاهر می شود...هم من با لبخند:سر تا پای او را موشکافی می کنم و هم او...در را کامل باز می کند و می گويد!...مفتخر کردين مادام-:پشت چشمی نازک می کنم و در حاليکه وارد اتاق می شوم می گويم!...مادام نه...مادموازل-:دستش را دور شانه ام می اندازد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 216دوران مادموازل بودنت گذشته خانوم...يادت رفته؟؟؟-حرفش خار می شود و در چشمم فرو می رود...سنگ می شود و قلبم را می...شکند...زخم می شود و در جانم می نشيند...سرم را باال می گيرم و با دلخوری نگاهش می کنم!...مهم روحمه که دختره و اونو تقديم کسی می کنم که دوستش دارم-:قهقهه بلندی می زند و می گويدمثالا کی؟پويا؟فکر می کنی اين نظريه ی فيلسوفانه تو واسش قابل قبوله؟-:شبم زهر می شود...از تنش فاصله می گيرم و به سردی می گويماز کجا به اين نتيجه رسيدی که من عاشق پويام و افکارش واسم مهمه؟؟؟-...دستم را می گيرد و دوباره مرا به طرؾ خود می کشد!...باشه...بداخالق نشو...يه شوخی بود...بشين االن حاضر می شم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 217:پالتويم را روی دستم مرتب می کنم و می گويمنيومدم اينجا که بخوام با من بيای...فقط خواستم خبر داشته باشی که دارم می رم -!...بيرونپالتو را از دستم می گيرد و کاله را از سرم بر می دارد...دستش را روی کمرممی گذارد و فاصله بينمان را از بين می برد...چشمانش پر است از خنده های:شيطنت بار...! حلقه ای از موهای سياهم را بين انگشتانش می گيرد و می گويدنگو که به خاطر تفاوت مادام و مادموازل اينقدر تلخ شدی...هر چند که هنوزم -معتقدم بازيم دادی و به اون چيزی که می خواستی رسيدی...اما بازم می گم منپای کاری که کردم می ايستم...بنابراين نيازی نيست اينقدر به خاطر اين قضيه...خودت رو ناراحت کنیروی پنجه ام بلند می شوم...هنوز با چشمانش فاصله دارم...اما چرخش مشتاقانهمردمکش را روی لبهای سرخ براقم می بينم...من هم چند تار از موهايش را به:بازی می گيرم و می گويمپس می خوای جبران کنی؟-:چشمکی می زند و با خنده می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 218مگه چاره ديگه ای هم دارم؟-:می خندم و می گويم!...خوبه...پس حرفت يادت باشه...تا به وقتش جبران کنی-دستم را زير بازويش می اندازم و در حاليکه در ساحل زيبای بوؼاز قدم می زنيم:می گويم...ؼذاش فوق العاده بود-:دست راستش را روی دست من می گذارد و می گويدتازه کجاشو ديدی؟پايه ديسکو هستی؟-!...تا موقعی که پدرم بود و خدا بود...نبودم...اما االن که هر دو رفته اند...هستم...آره...يه کم قدم بزنيم...بعد بريم-:به سمت ديگر هدايتم می کند و می گويد...قدم زدن بمونه واسه وقتايی که هوا گرمتره...هنوز کامل خوب نشدی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 219:سرم را روی بازويش می گذارم و می گويم!...مرسی که به فکرمی...آخرش نفهميدم ما دوستيم يا دشمن-...حرکت نوازشگر دستش متوقؾ می شود و در سکوت محض فرو می رودديسکوی بشيکتاش را می شناسم...تعريفش را از امين شنيده بودم....بر خالؾانتظارم موسيقی آرام و ماليمی در فضای نيمه تاريکش پخش می شود... َج وشبيشتر عاشقانه و رمانتيک است تا شلوغ و شاد...!ميزی در گوشه سالن پيدا میکنيم و می نشينيم...به پسر و دخترهای حل شده در آؼوش يکديگر نگاه می کنم و...به حال خوششان ؼبطه می خورم:صدای اميرحسين را کمی بلندتر از حد معمول می شنومچی می خوری؟-:بدون اينکه نگاهش کنم می گويم!..آرماگدون-:با نارضايتی می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 221...منظورم مشروب نبود...اونم اينی که تو انتخاب کردی...يه چيز سبک بگو-...اينبار نگاهش می کنم...زياده روی نمی کنم-...سرش را تکان می دهد...واسه گلوت بده دختر-...گردنم را کج می کنم!...اذيت نکن ديگه...بذار خوش باشيم-نفسش را پر صدا بيرون می دهد و گارسون را صدا می زند...قلپ اول گلويم را...می سوزاند...قلپ دوم معده ام را...قلپ سوم چشمانم را:گيالس را از دستم می قاپد و با اخم می گويديواش...اين چه طرز خوردنه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 221:با لبخند گيالس را برمی گردانم و می گويم...نترس عزيزم...حواسم هست-:اخمهايش همچنان در هم است...او هم لبی به ليوانش می زند و می گويددوست دارم بيشتر ازت بدونم...می گی؟-:انگشتم را روی خيسی دور بطری سياهرنگ می کشم و می گويمچی می خوای بدونی؟-...با ناخن کوتاهش پشت دستم خط می اندازد و می گويد...از خونوادت...از پويا-:عميق نفس می کشم و می گويمپدرم تو کار فرش بود...از اون قديميهای بازار...فرشهای عتيقه...دست -بافت...ابريشمی...يه جورايی عاشق نقش و نگار روی فرشها بود...ساعتها تویتار و پودشون فرو می رفت و با لذت هر قسمتش رو تفسير می کرد...گاهیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 222احساس می کردم به جز مادرم هيچی رو بيشتر از فرشهاش دوستنداره...آخه...بابا...عاشق مادرم بود...ديوونش بود...اگه از اعتقاد شديدش به خداخبر نداشتم با جرات می گفتم مادرم رو می پرستيد...يه جورايی بت زمينيشبود...اختالؾ سنی زيادی با هم داشتن...درست مثل ماها نازش رو می کشيد...و!...چقدر هم که ناز مادرم خريدنی بودتاريکی که می آيد ضعيؾ می شوم...شب می شکندم...مشروب هم بی فايده...ست...لبم را گاز می گيرمتوی کل زندگيم زنی به به زيبايی مادرم نديده بودم...هنوزم نديدم...خدا تو -...خلقتش حسابی وسواس به خرج داده بود..از هر عضوی...بهترينش رو داشت...نگاهش می کنم که با دقت به صورتم زل زدهمن به مادرم نرفتم...هيچ شباهتی بهش نداشتم...برعکس سامان...سامان کپی -مادرم بود...اما از نوع مردونش...مگه می شد کشته مرده هاشو جمع کرد؟...لبخند تلخی می زنمنمی دونم اين دخترا شماره خونه ما رو از کجا پيدا می کردن...يه منشی نياز -!...داشتيم واسه جواب دادن به عشاق سينه چاک آقا سامان...دستم را مشت می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 223گاهی بهشون حق می دادم...سامان واقعاا خواستنی بود...شايد اگه برادرم نبود -...منم مجنونش می شدم...توی چشمش خيره می شوماما االن اون قد بلند...اون شانه های پهن...اون صورت جذاب و مردانه...اون -...سينه ستبر و ايمن...زير خروارها خاک سرد... پوسيده...سرش را پايين می اندازد...بؽضم را قورت می دهمطبق يه قانون نانوشته اما هميشگی...که پسر مامانيه و دختر بابايی...سامان -ساما مامان بود و من کلوچه بابا...نه اينکه مامانم به من محبت نمی ن هميشه ن کرد...نه...ولی ازساما مامان گفتنش بدم می اومد...دلم می خواست منم يهاسمی داشتم بر وزن مامان که اونجوری شيرين صدام بزنه...دلم می خواست منمبه اندازه سامان بهش شباهت داشتم...خصوصا وقتی بزرگتر شدم و تو کوچه وخيابون مهمونی همه توجهات رو به جای خودم...به مادرم می ديدم...حس حسادتمبيشتر شد...اما االن که فکر می کنم می بينم مردم حق داشتن...مامان فقط 67سال از سامان بزرگتر بود...هيچ کس باورش نمی شد بچه هايی به اين سن و سالداشته باشه...همه فکر می کردن خواهرمونه...کسی باورش نمی شد اين زن بااون اندام ظريؾ و دخترونه...دو بار زايمان کرده باشه...اون پوست سفيد بی لکهيچ اثری از گذر زمان نشون نمی داد..می دونی چرا؟؟؟...چشمانم را روی هم فشار می دهم و يک قلپ بزرگ ديگر آرماگدون می خورمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 224چون شوهرش عاشقش بود...تنها عامل شاداب نگه داشتن يه -زن...شوهرشه...عشق مرد...صورت زن رو مثل يه شکوفه بهاری...زيبا و...خندان می کنه...و مادرم از سن 66 سالگی از اين نعمت برخوردار بود...نوازش دستانش مرا به خود می آوردولی چی شد...يه شب...يه ماشين و راننده بی وجدانش...اون همه زيبايی و -روشنايی رو ازمون گرفت...من و سامان بی مادر شديم...اما پدرم...پدرم بی کسشد...مامان همه زندگيش بود...همه زندگيش در يه چشم به هم زدن از دست...رفت!...لبم را محکمتر گاز می گيرم...امشب وقت اشک ريختن نيست...لعنت به شبطفلی سامان...وقتی صداش می زدم...سامان...به عادت هميشگيش جواب می -داد...بله مامان...و خودش از اين درد بؽض می کرد و ذره ذره نابود میشد...سامان بعد از مامان مرد...نمی خواستيم باور کنيم...ولی با رفتن...مادرم..سامان يه جسم تکيده بيشتر نبوداز جايش بلند می شود و کنار من می نشيند...سرم را در آؼوش می گيرد...دستم:را روی سينه اش می گذارم و می گويمسعی کردم قوی باشم...چون هم پدرم...هم سامان خيلی ضعيؾ بودن...همه -فشارا رو دوش من بود...واسه سامان مادری می کردم...واسه پدرمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 225همسری...سنگ صبور جفتشون من بودم...سنگينی اين سنگ داشت لهم میکرد...اما دووم آوردم...دووم آوردم و ضربه مرگ سامان رو هم تحملکردم...باورم نمی شد اين شونه های کوچيک و کم طاقت بتونن اينهمه بار روتحمل کنن...اما عشق...عشق پدر...نگهم داشت...نذاشت زانوبزنم...جنگيدم...واسه برگردوندن پدر به زندگيم خيلی جنگيدم...ولیباختم...پدر...ديگه انگيزه ای واسه زنده موندن نداشت...من نتونستم انگيزشبشم...نتونستم دلخوشيش بشم...نخواست بمونه...می گفت راضيم به رضایخدا...اما ای کاش اين رضايت به مرگ من باشه...! خدا هم راضی شد بهرضايت پدر و انگار نه انگار که منم هستم و منم آدمم و منم بندشم...پدرم رو هم!...ازم گرفتاشک می آيد...بی اجازه من...قطره قطره روی سينه اميرحسين فرو می!...چکد...از شدت گرما در مرز انفجارم...اما از آؼوشش بيرون نمی آيمبهش التماس کرده بودم...گفته بودم خدا...خدا جون...نکنه منی که اينقدر تنهام -رو تنها تر کنی...گفتم نکنی خدا...نکنه پدرم رو هم ازم بگيری...نکنیخدا...هيچی ازت نمی خوام...فقط بابا رو خوب کن...منی که تا حاال هر چیگفتی...مو به مو گوش دادم...هر فرمانی دادی...گفتم چشم...منی که تو اوججوونی...به خواست تو و به دلخواه تو زندگی کردم...فقط همين رو ازت میخوام...بابام رو خوب کن...بابام رو نبر...شبا قرآنش رو بؽل می کردم وميخوابيدم...می ترسيدم اگه يه کم ازش فاصله بگيرم...همينی رو هم که دارم ازدست بدم...اما چی شد؟؟؟راضی شد به رضای بابا...چون من رو اصال نمی...ديد...صدام رو نمی شنيد...سرم را باال می گيرم...توی چشمانش نگاه می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 226می دونی امير...يه عمر ما رو گول زدن...کو خدا؟؟؟ميشه يه خدا...اينقدر ظالم -باشه...؟؟؟نميشه...!! پس حتما نيست...الکی يه چيزی به ما گفتن...بابامم گولخورد...خداش کمکش نکرد...خداش بهش قدرت استقامت نداد...خداش خونواده وآرامشش رو حفظ نکرد...هميشه می گفت خدا...حافظ همه بنده هاشه...کدوم...حفاظت؟؟؟ نيست که بخواد حفاظت کنه...دوباره سرم را توی سينه اش پنهان می کنم!...اگرم هست...اينقدر سرش شلوؼه که وقتی واسه ما نداره-...دستم را روی پيشانی داؼم می گذارم...اگرم هست...حواسش به من نيست...منو نمی بينه-...بؽضم می شکند...اگرم هست...من ديگه مزاحمش نمی شم...بذار به کارای مهمترش برسه-...هق می زنم!...اگرم هست...من ديگه دوسش ندارم...ديگه کاری باهاش ندارم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 227دستانش را دورم حلقه می کند و من زار می زنم...نه از بی کسی...از بی!...خدايینمی دانم چقدر گذشته...اما گردنم از بی تحرکی خشک شده...کمی بدنم را تکانمی دهم...حلقه دستانش را شل می کند...بدون اينکه از آؼوشش بيرون بيام اندکی:خم می شوم و گيالسم را برمی دارم...با ماليمت دستم را می گيرد و می گويد...بسه ديگه...قول دادی زياده روی نکنی...همين االنم تنت يه تيکه آتيشه-...پا بر زمين می کوبم...واسطه های شيميايی مؽزم الکل بيشتری می طلبند دش -...ب به من امير...تو که بيشتر از من خوردی گيالس و بطری و را از دسترسم دور می کند...چانه اش را روی سرم می گذارد:و می گويد...من عادت دارم...حد خودم رو هم می دونم-...عصبی می شوم...منم عادت دارم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 228:محکم فشارم می دهد و می گويد...نه...تو فقط تظاهر می کنی که عادت داری-...سرم را باال می آوردديگه بعد از سی و چند سال تجربه همه چی و همه کس...می فهمم کی مشروب -...خور قهاره و کی نيست...کدوم دختر همه کارست و کدوم نيستچهار انگشتش را روی گونه ام می گذارد و با انگشت شستش زير چشمم را...نوازش می کندانقدر سعی نکن بد به نظر بيای...چون هر چقدر که توی روز اينو ثابت -کنی...شب که ميشه چهره واقعيت رو نشون می دی...تو دو تا شخصيت کامالاجدا داری...وقتی که روشنه اونقدر خطرناک به نظر می آی که هيچ کس جراتنمی کنه نزديکت بشه...حتی خود منم احساس خطر می کنم...اما به محضتاريکی هوا...عوض می شی...خودت می شی...نمی دونم تا حاال چند نفر خو د تورو ديدن...ولی ديگه واسه من نمی تونی فيلم بازی کنی...چون من روح عريانترو ديدم...معصوميتی رو که سعی می کنی قايمش کنی...ديدم...می دونمهرچقدرم که تو طول روز اذيت کنی و حرصم بدی...شب که بشه عين يه بچهگربه خونگی...مظلوم و آروم می شی...همينه که نمی ذاره بی خيالت بشم...نمی...ذاره با وجود شيطنت هات اونجوری که دلم می خواد حالت رو بگيرمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 229سرش را نزديک می آورد...نفس داؼش...بوی عطرش...و بوی الکل...حرارت...تنم را بيشتر می کندهر وقت تصميم می گيرم اذيتت کنم...اين چشمای خوشگل اشکيت...يادم مياد و -...دست و پام رو شل می کنه:دستش را روی رد اشک های خشک شده می کشد و می گويدچشمات خيلی خوشگله...خصوصاا وقتی تر ميشن...گاهی دلم می خواد -...مخصوصا گريه ت بندازم...که اينجوری ملوس و با بؽض نگام کنی ا...سرش را به پيشانيم می چسبانددلم می خواد..شبی رو که با هم بوديم...فراموش کنم...دلم می خواد حماقت و -بازی خوردنم رو فراموش کنم...اما توی لعنتی...با اين چشمات...نمیذاری...نمی تونم در برابر بؽل کردنت مقاومت کنم...نمی تونم طعمت روفراموش کنم...نمی تونم خاص بودنت رو...پاک بودنت رو فراموش کنم...میدونم...هيچ عشقی در کار نيست...اما تو يه رقيب کوچولوی دوست داشتنی هستی!...که نميشه ساده ازت گذشت...اينو نمی تونم انکار کنمعقب می کشم و به ديوار تکيه می دهم...نگاه هوشيار و شفافش همچنان با مناست...تالش می کنم...منهم هوشيار و سرحال به نظر بيايم...اگر اين چرخش:مداوم سرم اجازه بدهد...پاهايم را توی شکمم جمع می کنم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 231تو دوست دختر داری؟-...چشمان تيره شده اش برق می زنند...بلند می خندد...گيج و منگ نگاهش می کنميه سوال پرسيدم...چيش انقدر خنده داشت؟؟؟-...بازويم را می گيرد و مجبورم می کند بايستم...بلند شو بريم...فضای اينجا داره کالفم می کنه-باد سرد...آرامش مطبوعی به تن آتش گرفته ام می دهد...دستانم را باز می کنم وبی توجه به سوزش گلويم...با لذت نفس می کشم...کنارم ايستاده و بی حرؾنگاهم می کند...رد خنده همچنان در صورتش پيداست...دستم را می گيرد و می:گويد...علی رؼم سردی هوا...بهتره يه کم قدم بزنيم-:سرم را روی سينه اش می گذارم و می گويم...ولی من خوابم مياد...خستمه...سردمه...بريم هتل-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 231:کمرم را در بر می گيرد و می گويد...تا وقتی کلمون داؼه...هتل نمی ريم...نمی خوام دوباره اشتباه کنم-...منظورش را می فهمم...اما با اخم و اعتراض نگاهش می کنم:سرش را جلو می آورد و می گويداگه می خوای بدونی من دوست دختر دارم يا نه...بايد تنبلی رو کنار بذاری و يه -!...کم راه بيایبا نارضايتی سرم را تکان می دهم و بازو به بازويش قدم بر می دارم...هر دو:دستش را توی جيبش فرو می کند و می گويدمی دونی واقعيتش اينه که توی ايران تعريؾ درستی از رابطه پسر و دختر -وجود نداره...خب من توی تمام مدتی که انگلستان بودم...يه دوست دختر داشتم وبا تعداد زيادی دختر دوست بودم...دوست دخترم...همخونم بود...مثل يه همسر وتا مدتی که زير يه سقؾ بوديم به هم موفادار مونديم... و دخترهای ديگه...دوستمبودند...درست مثل پسر باهاشون رفتار می کردم...ازدواج توی اروپا و امريکافقط واسه کسانيه که می خوان خانواده تشکيل بدن...بچه دار شن و از حق وحقوق همديگه سهم داشته باشن...اما رابطه دوستی واسه تنها نبودن و تاميننيازهای جسمی و روحيه...ولی اکثريت به همين رابطه بی قانون...پايبندن و اينوضعيتی که توی ايران االن می بينی اونجا کمتر به چشم مياد...اگه مردی تنوعطلب باشه...معموال دوست دختر و همخونه انتخاب نمی کنه...آدم واسه رابطهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 232های يه شبه زياده...پول می ده و به چيزی که می خواد می رسه...بدونکلک...بدون دروغ...بدون پنهان کاری...اما اينجا چی...دختره با صدتا پسردوسته و همه رو هم می پيچونه...يا پسر با هزارتا دختر ارتباط داره و به بهانهازدواج...از همشون سوءاستفاده می کنه...نمی خوام وارد مشکالت فرهنگی واعتقادی جامعه بشم...به هر حال ايران هميشه يک فضای سنتی و خاص خودشرو داشته...مشکل سنت نيست...مشکل اين حالت تعليق مردم بين فضای ؼرب وشرقه...فرهنگمون يه چيز می گه...اما جامعه چيز ديگه ای رو می طلبه...دختراو زنامون رو مجبور می کنيم حجاب داشته باشن....چون عالوه برحکومت...تعصبات خودمون هم اجازه نمی ده که زن رو آزاد بذاريم که پوششرو خودش اتخاب کنه...نتيجه چی ميشه؟شرايطی که توی خيابونا میواقعا خانومهای بی حجاب اروپايی و امريکايی بيشتر جلب توجه می ا بينی...!!!!کنن...يا زنای ما با اين حجاب عجيب و ؼريبشون؟؟؟دختری که من باهاش توانگلستان بودم...پدر داشت...مادر داشت...تحصيلکرده بود...مستقل بود...خودشتصميم گرفت وسايلش رو جمع کنه...بياد پيش من...کسی هم مانعش نشد...چوناز نظر حقوقی يه فرد بالػ محسوب می شد که می تونه به تنهايی واسه زندگیخودش تصميم بگيره...نمی گم کار اون درسته...ولی حداقل همه چيشروئه...مشخصه...اينجا دخترا از صبح تا شب پيش دوست پسراشونن...ولی قبلاز تاريکی هوا بايد خونه باشن...نمی دونم خونواده ها چی فکر کردن...بؽلخوابی فقط مال شبه؟؟تو روز هيچ خطری دخترشون رو تهديد نمی کنه؟؟؟اينطرز تفکرهای ؼلط..اين تعصبات بيجا...اين بين زمين و آسمون موندن...ايرانرو به اين روز انداخته...! بچه هامون حريص شدن...گستاخ شدن...ارزشهایجامعه ضد ارزش شدن...!ضد ارزشها...با ارزش شدن...!تعدد دوستدختر...اوج مردی يه پسر رو نشون می ده...دم دستی بودن دخترا...خواستنیبودنشون رو ثابت می کنه...! نمی گم ؼرب خوبه...يا اونجا همه چیتکميله...همه چی درسته...اما شرايط ايران امروز رو هيچ جای دنيانداره...خودت ببين...توهين کردن به قوميتهای مختلؾ...جوک ساختنواسشون...خنديدن به لهجه و رفتارای هم وطنامون...بزرگترين تفريحمونشده...طرز رفتار آدما رو با هم ببين...با فحش دادن به همديگه ابراز محبت میکنن...با فحش دادن...همديگه رو صدا می زنن...و ؼش ؼش به اين شرايط میرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 233خندن...! تو زندگی اطرافيانمون سرک می کشيم...دنبال يه نقطه سياه می گرديمکه دست مايه مسخره کردنشون کنيم...به حريم شخصی و اعتقادات همديگهاحترام نمی ذاريم...خودمون رو تو هر رابطه ای محق می دونيم..محق بهقضاوت کردن...به رای صادر کردن...به محکوم کردن...! اينا به کنار...لباسپوشيدن پسرامون رو ببين...به زودی شاهد آرايش کردنشونم هستيم...مردايرانی...هميشه به جبروت و مردانگی معروؾ بوده...تو واقعا می تونی به اينپسرا بگی مرد؟يا می تونی به عنوان يه دختر...به پسری که زير ابرو بر میداره و بينی عمل می کنه و سه ساعت جلو آينه مو درست می کنه...تکيه کنی...؟يا من به عنوان يه پسر...می تونم دخترايی رو که هيچی از قيافه واقعيشون پيدانيست رو به عنوان همسر بپذيرم؟توی ؼرب آرايش واسه دخترای هفده هيجدهساله خنده داره...چون يه دختر به اين سن...اونقدر پوستش شاداب و قشنگه کهنيازی به اين همه رنگ و روؼن نداره...باليی به سر خودشون ميارن که تو سیسالگی نميشه نگاشون کنی...از بس مواد شيميايی به پوستشون می زنن و ژل وليپيد و هزارتا کوفت و زهرمار به خودشون تزريق می کنن که آدم می ترسهنگاشون کنه...يکی نيست به اينا بگه بابا اين کار مال سن پنجاه به بعده...نهاالن...که تو اوج جوونی و زيبايی طبيعيت هستی...!هر روز رنگ موهاشون روعوض می کنن و اسمش رو می ذارن کالس...اما نمی دونن دارن با دستخودشون تار به تار موها رو می سوزونن و نابود می کنن...! نمی گم آرايشبده...نميگم رنگ کردن مو بده...اين چيزا واسه زنه...زيباتر شدن مال زنه...اماهر چيزی اگه از حدش بگذره...فاجعه به بار مياره...! هيچ جای دنيا...به اندازهايران عمالی زيبايی انجام نميشه...! هيچ کس تو بهترين و مدرن ترين کشور همحاضر نيست به خاطر خوشگل تر شدن ريسک عمل رو بپذيره...مگر افرادخاص وهنرپيشه ها...آدمهای اونجا اونقدر واسه خودشون و سالمتيشون ارزشجدا بيمار نباشن زير تيػ عمل نمی رن...اما اينجا...هه..ببين ا قائلند که تا زمانی که!!...اعتماد به نفس جوونای ما با چه روشهايی باال می ره...صورتش برافروخته شده...آه می کشدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 234ازدواج کردن سخت شده...چون اينقدر همه هفت خطن و تا آخر همه چیرفتن...که نمی تونن به طرفشون اعتماد کنن...يا اينکه اينقدر توی روابط باز وآزاد ؼرق شدن که نمی تونن به يه نفر وفادار بمونن...!من نگرانم...نگرانايران...ايرانی که داره به قهقهرا می ره و هيچ کس هم نيست که يه فکری به!...حالش کنهروی نيمکتی می نشينيم...مستی از سرم پريده...تفکرات پسر فرنگ رفته:احتشام...مستی را از سرم پرانده...دستش را دور شانه ام می اندازد و می گويدسالها ايران نبودم...اما هيچ وقت نتونستم نسبت به شرايط مملکتم بی تفاوت -باشم...سعی می کنم حرص نخورم...اما نمی تونم...دلم می سوزه...! دلم میسوزه وقتی می بينم دختر چهارده ساله...به جای اينکه پوالش رو جمع کنه وکتاب بخره...دزدکی می ره سراغ لوازم آرايش...يا به جای درس خوندن...باپسری که نهايتا دو سال از خودش بزرگتره اس ام اس بازی می کنه...و اين ميشهجزو افتخاراتش...آينده ايران رو کی قراره بسازه؟؟؟ايران داره به کجا می ره؟؟؟:سرم را به بازويش تکيه می دهم و می گويم...چقدر دلت پره-...دوباره آه می کشدآره...خيلی...می خواستم جواب سوالت رو بدم...به اينجا کشيد...من دوست دختر -ندارم...وقتی اومدم ايران...داشتم...يکی دو نفر رو امتحان کردم...ولی نتونستمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 235ادامه بدم...چون به من به چشم يه کيسه پول نگاه می کردن...واسه هر حرکتشونانتظار جبران مالی داشتن...من واسه زن ارزش قائلم...نمی خوام واسه رابطهداشتن يا رسيدگی به خونه و زندگيم به کسی پول بدم...احساس بدی بهم میده...نمی خوام به چشم يه وسيله به زنای دور و برم نگاه کنم...دوست دارم اگهرابطه ای هست...دو طرفه باشه...اون زن...به خاطر من...اون رابطه روبخواد...نه به خاطر پول...! من مرد هرزه ای نيستم که دنبال زن هرجايیباشم...دوست دارم گاهی به جای رختخواب تو پذيرايی خونم بشينم و با طرؾمقابلم مثل يه انسان حرؾ بزنم...نيازهای من به اتاق خوابم خالصه نميشه...يهدوستی دو طرفه...و همه جانبه...خواسته زيادی نيست...من اگه دنبال يکی واسهجسمم باشم...تو خونم راهش نمی دم...خونه حرمت داره...رابطه بدون عشق...توخونم انجام نميشه...! جالب اينجاست که درک حرفام واسه دخترا خيلی سختشده...باورش نمی کنن و به خساست و هزار تا چيز ديگه متهمم می کنن...! درچنين شرايطی...تنهايی رو به بودن به آدمايی که حتی به خودشون و شخصيتشون!...احترام نمی ذارن...ترجيح می دم...سرم تير می کشد...قلبم تير می کشد...تمام تنم تير می کشداميرحسين...ماتم کرد...از جسمم برای اسير کردن چه کسی استفاده کردم؟؟؟!...شاهم...شاه سياه شطرنج...اما با يک حرکت...هم کيش شدم...هم مات!...باختم..بد باختمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 236سرم را از روی شانه اش بر می دارم و عقب می روم...او هم دستش را از پشتمن برمی دارد و روی سينه اش قالب می کند...هوای سرد آزارم می دهد...شالم....را تا چانه باال می آورم!...تفکراتت واسم جالبه-...سرش را به سمتم می چرخاند و به نيمرخ يخ زده ام نگاه می کندمن دو سوم عمرم رو بين انگليسيا گذروندم...با اونا درس خوندم...زندگی کردم -و با سياستهای خاصشون بزرگ شدم و شکل گرفتم...نمی دونم چقدر مردمانگليس رو می شناسی و با اخالقشون آشنايی داری...فوق العادهسياستمدار...باهوش...ديرجوش و سردن...اصوالا اعتماد نمی کنن...يعنی اعتمادرو حماقت می دونن...باهات دست می دن...به ظاهر می گن و میخندن...دوستن...رفيقن...اما هميشه دور خودشون يه حصار فلزی الکتريکی وخطرناک دارن و اجازه نمی دن تا يه حدی بيشتر از زندگی خصوصيشون سر دربياری...تا بوده مردم بريتانيا با همين سبک و سياق زندگی کردن....منم بين همينمردم و با همين روش باال اومدم...اعتماد کردن صد در صد رو حماقت میدونم...دست می دم...به ظاهر می گم و می خندم....دوستم...رفيقم...اما به هرکسی اجازه ورود به حريم شخصيم رو نمی دم...ياد گرفتم که به آدما تا حدی کهنتونن بهم آسيب بزنن نزديک بشم...نه بيشتر از اون...! تعداد آدمای مورد اعتمادزندگيم از انگشتای يه دست هم کمترن...اما هميشه سعی کردم معتمد ديگرانباشم...اجازه نمی دم تفکرات سخت و منقبضم...دور و وری هام رو آزردهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 237کنه...سعی می کنم يه دوست صادق و رو راست...يه همکار خوب و قابل اعتمادو يه شهروند قانون مدار باشم...اينا تموم چيزايی که می تونم در مورد خودم...بگم...پوزخند می زنم...به حال و روز خودم...پس با اين حساب بايد بدجوری نسبت به من بدبين و مشکوک باشی-...لبخندی گرمی به رويم می پاشدراستش شايد اين همه رک بودن خوب نباشه...اما نمی خوام دروغ بگم...دلم می -خواست می تونستم يه بار ديگه بهت اعتماد کنم...اما متاسفانه منو تو موقعيت بدیقرار دادی...ضربه سختی به خودمو ؼرورم زدی...نمی تونم بفهمم کی راستمی گی...کی دروغ...دوست ندارم اينجوری باشه...اما درسته...بهت اعتماد!...ندارم:دستهايم را بؽل می کنم...سرما شديدتر شده...انگار...! آهسته می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 238...ميشه برگرديم؟من خيلی سردمه-:سريع از جا بلند می شود...دستش را به سمتم دراز می کند و می گويد...آره...بريم...زياد بيرون مونديم-لرزش خفيفی در چانه ام حس می کنم...بلند می شوم و انگشتهای بی حسم راتکانم می دهم...کاپشنش را در می آورد و روی دوشم می اندازد...نگاهی به بافت:ظريؾ تنش می کنم و می گويم...خودت بپوش...سرما می خوری-:دستش را برای تاکسی تکان می دهد و می گويد...من خوبم..ولی اگه تو دوباره مريض شی خودمو نمی بخشم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 239...با اخم نگاهش می کنم...تاوان مشروب خوردن و داغ شدن کله شما رو من بايد بدم ديگه-:می خندد...در ماشين را برايم باز می کند و زير گوشم می گويداگه مرد بودی و يه افعی خوش خط و خال...اينجوری به دهنت مزه کرده -!...بود...حال منو می فهميدیبا آرنج ضربه آهسته ای به شکمش می زنم و سوار می شوم و سرم را به شيشه...بخار گرفته ماشين می چسبانم:مقابل اتاق من می ايستيم...دستم را به سمتش دراز می کنم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 241...ممنونم....شب خوبی بود-دستم را می فشارد...محکم و دوستانه...چشمانش خيره به صورتم مانده...نگاهمرا می دزدم و دستم را می کشم...اما نگهم می دارد...فاصله بينمان را کم می کندو دست ديگرش را روی بازويم می گذارد...چشمان خسته و نيمه خوابم را به:لبهايش می دوزم...فشاری به بازويم می دهد و می گويداز حرفام دلخور شدی؟-:با القيدی شانه هايم را باال می اندازم و می گويم...نه...هرکسی يه جوره ديگه-...چانه ام را می گيرد و وادارم می کند که در چشمانش نگاه کنمتو اگه اميرحسين بودی...به سايه اعتماد می کردی؟؟؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 241...پلک می زنم...فکر می کنممن اميرحسين نيستم و نمی دونم که چه حسی به سايه داره...اما تو جايگاه خودم -به هر آدمی فرصت جبران می دم...چون اگه کسی اشتباه نکنه...انسان!...نيست...خداست...کمی روی پا...بلند ميشومايران مثل انگلستان نيست...ما چيزی از سياست بازيهای انگليسی نمی -دونيم...هر چقدر هم که آب زير کاه و موذی باشيم بازم بدون اعتماد اطرافيانمون...دووم نمياريم...تو يه محيطی مثل انگليس ديوونه می شيم...دق می کنيم...پاشنه ام را روی زمين می گذارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 242اولين شرط هر رابطه ای اعتماده...اگه همين حداقل رو هم نداری...بهتره که -...همين رفاقت نصفه و نيمه هم تموم شهچشمانش می خندند....لپم را می کشد و در حاليکه سرش را جلو می آورد و با:دقت نگاهم می کند می گويدتو همين حداقل رو نسبت به من داری؟-از سوالش جا می خورم...جواب دادن به اين پرسش عين شمير دو لبه عمل میکند...جواب مثبت را کلک و دروغ می خواند...جواب منفی...همه چيز را خراب:می کند...با ناميدی و حسرت به در بسته اتاقم نگاه می کنم و می گويمتو اگه سايه بودی به اميرحسين اعتماد می کردی؟-...خنده اش را کنترل می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 243...من سايه نيستم و نمی دونم که چه حسی به اميرحسين داره-از ذکاوت و حاضر جوابی اش خوشم می آيد...با لبخند به سمت اتاقم می روم و:می گويماگه فکر کردی با اين چرخه شيطانی...می تونی از من حرؾ بکشی...کور -!...خوندیکارت امنيتی را توی شيار در فرو می برم و با سبز شدن چراغ در را هل می...دهم...صدايش پايم را شل می کند...باشه...پس اول من اعتراؾ می کنم-نزديک می آيد و دستش را روی ديوار اتاقم می گذارد...اندامش روی تنم سايه!...می اندازد...چشمانش پر از سرخوشی سترمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 244من...اميرحسين احتشام...از همين سايه جسور...با وجود همه خباثت -!...ها...شيطنت ها و کارشکنی هاش...خوشم اومدهنگاهم از صورتش پايين می آيد و روی سر شانه هايش توقؾ می کند...الکل ذهنمرا کند کرده...هرچند که مثل هميشه هوشيارم...!کمی پلکم را باال می کشم...تا...حدی که نگاهم به گودی توی گردنش برسد...زمزمه می کنم!...خدا کنه تو مثل پدرت نباشی-کمی خم می شود...آنقدر که چشمانش در راستای چشمان من قرار بگيرد...خنده وتفريح از نگاهش رفته...صورتش جدی و تا حدی...درهم است...!دست داؼش را:روی گونه ام می گذارد و می گويد!...اميدوارم...تو هم اونی که نشون می دی...نباشی-پوزخند می زنم و سرم را عقب می کشم...جمالت را مزه مزه می کنم و بر زبان...می رانمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 245!...در اين مورد...نمی تونم هيچ تضمينی بدم-...خنده به صورتش برميگردد و با يک حرکت در آؼوشم می کشدآؼوشش سکون دارد...سکوت دارد...آرامش دارد...امنيت دارد...ای کاش...من!...سايه نبودم...ای کاش...او احتشام...نبودگوشی موبايل را بين شانه و صورتم قرار می دهم و در حاليکه سعی می کنم...صدايم را کنترل کنم می ؼرممن اين حرفها حاليم نيست امين...وقتی که برگردم می خوام فرمول دوم رو -...معرفی کنم...تا اون موقع بايد جواب آزمايشا واضح و روشن باشه.صدای او هم باال می رود... د داری زور می گی ديگه...بابا اصال شايد اين فرمول جواب نده-:با دست قطرات آبی که از موهايم می چکد را می گيرم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 246سامان از اين دارو جواب گرفت...هر دومونم شاهدش بوديم...يه جای کار شماها -ايراد داره...بگردين و تا قبل از اومدن من...مشکل رو پيدا کنين و از بينببرين...اين دارو تير خالص منه...نميشه و جواب نمی ده و مشکل داره...تو َکَتم!...نمی ره.صدای امين پر از اعتراض و خشم استو اگه مشکل از بين نره؟-گوشی را در دستم می گيرم و دهانم را به دهنی اش می چسبانم و شمرده و محکم:می گويم...در اون صورت عامل مشکل ساز از بين می ره-گزينه قطع ارتباط را لمس می کنم و مقابل آينه می ايستم...موهای خيس و حولهسفيدم...صورتم را رنگ پريده نشان می دهد...ضربه ای به در می خورد...ازچشمی...اميرحسين را می بينم و با لبخند در را می گشايم...آماده و مرتب:است...بوسه آرامی بر گونه ام می نشاند و می گويدهنوز حاضر نشدی؟-:در حاليکه به سمت آينه برمی گردم جواب می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 247...ديشب خوب نخوابيدم...خواب موندم-:پشت سرم می ايستد...دستانش را دور شکمم حلقه می کند و می گويد...اشکال نداره...منتظر می مونم-حرکت دستش کالفه ام می کند...توی آؼوشش می چرخم و به چشمانش خيره می...شومآماده شدنم زياد طول نمی کشه...به شرط اينکه شما مثل يه پسر خوب يه گوشه -...بشينی و بذاری من به کارم برسمخنده روی لبش عمق می گيرد...فشار دستش را روی کمرم بيشتر می کند و:ميگويداگه نخوام خوب باشم چی ميشه؟-از شيطنت نگاهش خنده ام می گيرد...چشمانم راتنگ می کنم و صورتم رانزديکش می برم...مردمک های رقصان و چراؼانی اش را نشانه می روم و می:گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 248اونوقت دوباره خام يه افعی خوش خط و خال می شی و خون پاکت زهرآلود -!...ميشهلبش را گاز می گيرد...بلکه خنده را از صورتش محو کند...اما از صدايش...نمیتواند...! اندک فاصله بينمان را از بين می برد...سرش را پايين می آورد و آرام:می گويددلم واسه اين افعی خانوم خوشگل تنگ شده...می خوام يه بار ديگه زهرش رو -بچشم...از نظر تو اشکالی داره؟؟؟ضربان قلبم اوج می گيرد...بالفاصله آدرنالين ترشح می شود...دستی به چانه ام:می کشم و می گويم...خب بستگی به اين داره که افعی خانوم هم آتيش سوزان آقای اژدها رو بخواد-...ابروهايش را باال می بردنمی خواد؟-:توی نگاه پرسشگرش ؼرق می شوم و با لذت می گويم!...نچ-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 249:با حرص کيفم را روی دوشم می اندازم و می گويم...زودتر بريم که دارم خفه می شم-دستش را پشتم می گذارد و به بيرون از سالن هدايتم می کند...بازدمم را با صدا:بيرون می دهم و می گويمانگليسی با لهجه ترکی نوبره واال...بعد ادعای اروپايی بودنشونم می شه...هيچی -...از حرفاشون رو نفهميدم:نيشخندی رو لبش می نشيند...شالش را گره می زند و می گويديعنی حرفای منو کامل متوجه شدی؟؟؟-...طعنه کالمش را می گيرم...اما به روی خودم نمی آورمتو هم لهجه بريتانيايی خيلی ؼليظی داری...اما بهتر از ترکا و هنديا بودی...ولی -خداييش آمريکاييا محشر بودن... سليس بودن و روون...نود درصد حرفاشون رو...فهميدمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 251دستی به موهايش می کشد...نگاهش به جايی که نمی دانم کجاست خيره!...مانده...برای اينکه چيزی گفته باشد...جواب می دهدامريکاييا گند زدن تو زبان و ادبيات انگليسی...قواعد رو هرجوری که دلشون -خواسته تؽيير دادن...انگار نه انگار که هر زبانی...دستور و قوانين خودش رو...داره:دستم را به زور از درز بين بازو و بدنش عبور می دهم و می گويمعلت پيشرفتشونم همينه...خودشون رو درگير قواعد و رسوم دست و پا گير نمی -کنن...مثل انگليسيا...يا بهتر بگم..ايرانيا...واسه هر حرکتشون هزارتا راه و رسمنمی تراشن...راحتن...راحتم زندگی می کنن...هيچی رو سخت نمی گيرن...بهنظر من اينا عيب نيست...وقتی می تونن به راحتی قيد و بندای دست و پاگير روکنار بزنن و اونجوری که دلشون می خواد نفس بکشن...جای تحسين دارن...! خودتم که بهتر می دونی......از هر لحاظ که فکرش رو بکنی حرؾ اول رو میزنن...!من که نديدم...ولی شک ندارم...اونقدری که می گن...کافر و از خدا بیخبر و هيچی ندار هم نيستن...فقط مسائل رو قاطی همديگه نمی کنن...وقتکار..کار...وقت تفريح...تفريح...وقت عبادت...عبادت! اما ما چی؟ وقتکار...ريا...! تفريح که استؽفرهللا...بلند بخندی...جات تو جهنمه...! وقتعبادت...؟؟؟هه...هرکاری می کنيم به جز عبادت...! در واقع....از تنها کسی کهتوی زندگيمون شرم نمی کنيم...همون خدای باال سريه...اونقدر ؼرق در خرافاتو نگران از حرؾ مردميم...که...خدا...همون اصل کاريه...يادمون می ره...!اونااگه يه روز در هفته می رن کليسا...خالصانه می رن...به خاطر خود خدا میرن...! ولی ما پنج بار در روز نماز می خونيم...حتی به معنی پنج کلمش همتوجه نمی کنيم...! حاال ببين اون کافرای بی دين نجس کجان و ما کجاييم...ماادعای تمدن دو هزار و پونصد ساله داريم...ولی اونا فقط چهارصد ساله کهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 251حکومت تشکيل دادن...! تنها افتخارمون...کوروش بزرگه...اما دريػ از اينکهبتونيم ده دقيقه...در مورد خودش...آرماناش و افتخاراتش...درست و علمی حرؾبزنيم...! ولی حاال برو از يه دانشجوی امريکايی در مورد سلسله هخامنشيانسوال کن...عين بلبل تا دو ساعت واست توضيح می ده...ما هنوز نمی دونيمحافظ قصيده می گه...دوبيتی ميگه...اصال شاعره يا دانشمند...اما اشعارش الهامبخش گوته آلمانی می شه و سر در دانشگاهها و مدارس آلمان حکشون میکنن...! کتاب قانون ابن سينا تا دويست سال رفرنس دانشجوهای پزشکی ؼرببوده..اما دريػ از يه دانشجوی ايرانی که حتی واسه يه بار...فقط به خاطر آشنايیبا مشاهير کشورش...اين کتاب رو خونده باشه...!واسه امامامون سياه میپوشيم...عزاداری ميکنيم...با چاقو و قمه خودزنی می کنيم...اما کوچکتريناطالعاتی از اهدافشون...انگيزه هاشون و خواسته هاشون نداريم...! برداشتایسطحی...نگرش خرافی...تعصبات بی پايه...اعتقادات بی مطالعه...و انتظاراتبيجا از خدا و بنده های خاصش...تن پروری و تن دادن به قضا وقدر...اوووؾ...!نتيجش همينه ديگه...اين ميشه ايران امروز...که من و تو اينقدراز حال روزش متعجب و متاثريم....و ؼرب...که جای همشون...با وجود تمام!...خدماتی که روزانه به نوع بشر ارائه می دن... تو جهنمهدستم را از بازويش جدا می کند و همراه با دست خودش...توی جيب پالتويش فرو...می برد...صدايش ماليم و آرام استتو که اينقدر دلت خونه...واسه چی موندی؟چرا نمی ری؟تو که در هر دو -!...صورت تنهايی...چه ايران...چه هر جای ديگه:دندانهايم را روی هم فشار می دهم...با سرما می جنگم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 252چون با همه اين شرايط...ايران رو دوست دارم...مردمش رو دوست دارم...جای -ديگه دووم نميارم...بين ؼريبه ها نمی تونم نفس بکشم...ديدن کسی که همزبان وهم دردمه...تسکينم می ده...با مردم خودم...کلی حرؾ مشترک دارم...کلی دردمشترک دارم...توی ايران هرچی که مرده باشه...اما عاطفه و عشق هنوزم موجمی زنه...برم بين آدمای يخ بسته اروپايی و امريکايی که چی بشه؟از اينی کههستم تنها تر بشم؟دستم را محکم فشار می دهد...انگشتانم را تکان می دهم...نگاهش همچنان به...جايی ست که نمی دانم کجاست...سوالش خونم را منجمد می کندچرا نامزديت رو با پويا بهم زدی؟-!...انتظارش را داشتم...پوياهمسايمون بودن...فراتر از همسايه...دوستمون...فاميلمون.. .نزديک تر از -فاميلمون...! من و سامان با پويا و پريسا بزرگ شديم...! تا وقتی که شرع وعرؾ اجازه می داد تو سر و کله هم زديم و باال اومديم...وقتی هم اونقدر عقلمونرسيد که فهميديم چرا ديگه نمی تونيم با هم بازی کنيم...احساسات خفتمون بيدارشد...من عاشق پويا شدم...پريسا عاشق سامان...! پويا رو که ديدی...شايد ظاهرفوق العاده ای نداشته باشه...اما از اون دسته پسراست که رفتار و طرزبرخوردش هوش از سر دخترای رويايی می بره...يه جذابيت و مردونگی خاصو منحصر به فرد داره...! می دونستم اونم نسبت به من بی ميل نيست...ولیسکوت کرد...تا وقتی که دانشگاه قبول شد و يه کار نيمه وقت پيدا کرد...منهنوز ديپلمم رو نگرفته بودم...اما اومد خواستگاريم...می ترسيد از دستش...برم...يه انگشتر تو دستم انداخت و محرمم شدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 253چشمانم می سوزند...از سرماست؟؟؟؟بابا رفت و آمد زيادی رو قدؼن کرده بود...می گفت دختر و پسر عين پنبه و -آتيشن...پيش هم بمونن گر می گيرن...! خداييش من و پويا هم رعايت میکرديم...خب هر دومون تو خونواده های مذهبی بزرگ شده بوديم...شرم و حيایوجوديمون ريشه دار بود...پا رو از گليم خودمون اون ورتر نمی ذاشتيم...گاهیکه پويا آروم و يواشکی...صورتم رو می بوسيد...احساس سکته بهم دست میداد...از خوشی...از خجالت...از ترس...خب مگه چند سالم بود؟همش هفده!...سال!...سوزش چشمانم بيشتر می شود...لعنت به اين سرمای ترکيهيه هفده ساله چشم و گوش بسته...پويا می گفت همين نابلديم رو دوست -داره...همين که اينقدر بکر و دست نخوردم...هم جسمم...هم ذهنم...هم روحم...! می گفت هيچی واسه يه مرد لذت بخش تر از اين نيست که اولين لمس کننده يهزن باشه...! اولين عشقش...اولين و آخرين همبسترش...! اون می گفت و منهزارتا رنگ عوض می کردم...پويا به معنای واقعی کلمه اوليش بود...يعنی من!...به جز بابا و سامان و پويا...مرد ديگه ای رو نمی شناختماز شدت سرما...اشک به چشمم می آيد...! با انگشتانش پشت دستم را نوازش میکند...آب بينی ام را باال می کشم...! ادامه دادن برايم سخت است...اما تشويقم می!..کند...به ادامه دادن اين سختیخب...چی شد که جدا شدين؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 254سرما انگار روی گلويم هم اثر گذاشته و راه نفسم را بند آورده...سرم را باال میگيرم...که مبادا اشک بچکد...که مبادا اين اشک ناشی از سوز زمستان...با اشک!...ناشی از سوز دل اشتباه گرفته شودوقتی که سامان خودکشی کرد...و تو محل انگشت نما شديم...خانوادش با -...ازدواجمون مخالفت کردن...حرکات نوازشگر دستش متوقؾ می شوداحسانا" رو آويزه گوشش کرد و به خاطر آبروی ا پويا هم "بالوالدين -...خانوادش...ازم دست کشيددمای دست او هم پايين آمده...با تعجب رو به رويم می ايستد و نگاهم می کند...به...کفشهايش خيره می شوم...زمزمه می کندبه همين راحتی؟-...زمزمه می کنم...از اينم راحت تر-...پوزخندش صدا دار است...آنقدر که روحم را خراش می دهدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 255مردانگی خاصی که ازش حرؾ می زدی همين بود؟-...چشمانم را می بندم...روی او...روی دنيا...همين بود-...دستش گرم و آرام روی بازويم می نشيند...نجوا می کند...سايه-تحمل ترحم محبوس شده در صدايش را ندارم...سرم را باال می گيرم و مستقيم در...چشمانش خيره می شوم!...نمی خواستم ناراحتت کنم-بايد لبخند بزنم..حتی اگر اين خنده چيزی جز کج و معوج شدن خطوط لبم...نباشد...زبان سنگينم را تکان می دهمگفت خدا دستور داده...مطيع پدر و مادر باشين...گفت خدا دستور داده...بالوالدين -!...احسانا...گفت پدر و مادرش عاقش می کنن...خدا هم ازش رو برمی گردونه ارمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 256نمی دانم چرا تصويرش پيش چشمم می لرزد...دستم را روی بازويش می گذارم...و کنارش می زنم!...خدا...پويا رو هم از من گرفت-پريسا قفس پودی را به دستم می دهد و روی مبل می نشيند...با تمام عشقم به جؽد...خواب آلود می نگرم و آرزو می کنم که ای کاش می توانستم بؽلش کنمول کن اون ديوونه بد اخالق رو...من نمی دونم از کی تا حاال جؽدم جزو -حيوانات خانگی محسوب می شه...قيافه که نداره...صدا که نداره...اعصابمنداره...همچی نگاه می کنه که آدم قلبش می ريزه...بيا بشين و بگو چه خبر؟قفس را روی کانتر چوبی می گذارم و با دو فنجان نسکافه شيرين شده به پذيرايیبر می گردم...نگاهش موشکاؾ و دقيق است...فنجان را برمی دارد و آهسته می:گويدالبته از اين آبی که زير پوستت رفته و از اين برقی که تو چشماته و از اينکه -!...حاضر نبودين دل بکنين و برگردين... کامال معلومه که خوش گذشته:به نسکافه کؾ آلود خيره می شوم...اعترافش سخت است...اما می گويم!...آره...خوش گذشت...بعد از مدتها-...زمزمه می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 257به چيزی که خواستی رسيدی؟-با افسوس سر تکان می دهم...کمی از محتويات فنجان سراميکی را در حلقم می:ريزم و می گويمواسه دوستی و روابط عاطفی تا آخرش مياد...اما بحث کار که ميشه کال -...شخصيتش تؽيير می کنه...نگاهی به صفحه روشن شده موبايلش می اندازد و رد تماس می زندپس کاری از پيش نبردی...حاال می خوای چيکار کنی؟-:به پرده بنفش و ياسی خانه چشم می دوزم و می گويماز اولم هدؾ من اميرحسين نبود که بابت نرسيدن بهش ناراحت باشم...چيزی که -اذيتم می کنه شاخکای قوی و فعالشه...هدؾ اين بود که اين شاخکا رو از کاربندازم يا به نفع خودم ازشون استفاده کنم...اما نتونستم...اميرحسين اونی نبود که....من فکر می کردم...يه جاهايی واقعاا شگفت زدم می کنه...فنجان را توی سينی می گذارد و به سمتم خم می شودرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 258اينا رو من از اول می دونستم...تو قبول نکردی...چيزی بينتون هست؟؟؟-نگاهش پر از رنجش و دلخوريست...شايد به خاطر برادرش...شايد به خاطر:برادرم...سرم را پايين می اندازم و می گويم...قاتل سامان و بابام...يکی ديگه ست...اميرحسين بی گناهه-...پوفی می کند و عقب می رود!...پس يه چيزی هست-می انديشم...به تمام يک هفته گذشته...هفته ای که حتی يک ثانيه ايش بی حضورپررنگ و صميمی اش سر نشده...! دلم می رود...برای بودنهای مردانه وحمايتگرانه اش...برای نوازشهای گرم و بی دريؽش...! دلم می رود...برای آخرشبهايی که که رو به دريا...سر بر شانه و دست در دستش می گذاشتم...خاطراتمرا مرور می کردم و او در سکوت همراهيم می کرد...! دلم می رود...برایلبهايی که روی موهايم می نشستند...بدون بوسه...فقط حس خوب بودن...تنهانبودن را به تن من تزريق می کردند...! دلم می رود...برای دستهايی که به خاطرهرز نرفتن...هرازگاهی مشت می شدند و روی پاهايش فرود می آمدند...! دلم میرود...برای چشمهايی...که هميشه خنديدند...به جز وقتی که از مرگ مادرشحرؾ می زد...! دلم می رود...برای سينه پهن و محکمی که وقت و بی وقتپناهگاه سر سنگين و بی طاقتم می شد و کوبش پر قدرت قلبش...توانايی جسمیمرد کنارم را به رخم می کشيد...!دلم می رود...برای لبخندهايش...حتیپوزخندهايش...حتی همان طعنه کالمش...! دلم می رود...برای نگاهی...که هيچوقت عمقش را نفهميدم و حرفش را نخواندم...اما برای گم شدن در روشنیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 259مردمکش بيقرار و بی تاب می شدم! دلم می رود...برای رقصهايمان...برایتنگی بازويش...برای شيطنت چشمانش و گاهی اختيار از کؾ دادنش...! دلم میرود...برای در آؼوش کشيده شدنهای از پشت و گرمی نفسهايش روی اللهگوشم...! دلم می رود...برای سماجت هايش...در خوب ؼذا خوردن...خوبخوابيدن...خوب لباس پوشيدن...! دلم می رود...برای خشمش...هنگام مشروبخوردنم...مست شدنم...رها شدنم...! دلم می رود...برای داؼی تنش...در سرمایزير صفر زمستان ترکيه...! دلم می رود...برای افعی گفتنهايش...برای لببرچيدنم ...و بعد... باز شدن آؼوش پرمهر و بی بديلش....!دلم می رود...برایتمام" ازت خوشم مياد" هايی که هرگز به "دوستت دارم" تبديل نشد...! دلم میرود...برای عزيزم گفتنهايی که هر چند از سر عادت...اما شيرين و خواستنیبيان می شد...! دلم می رود...برای نيازش...دلم می رود... برای نازم...!دلم میرود...برای مرد بودنش...نه شاه بودنش...دلم می رود...برای زن بودنم...نه شاه!...بودنمدستم عرق می کند...از بخار نسکافه ای که رو به سردی می رود...!سنگينی نگاه:سرزنشگر مجبورم می کند از رويا بيرون بيايم و بگويم!...هر چی هم که باشه...مانع من نميشه-...ناله ای از گلويش خارج می شود و تکرار می کند...پس يه چيزی هست-...نسکافه را سر می کشم و از جا بلند می شوم...اميرحسين يه دوست خوبه...فقط همين-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 261او هم بلند می شود...شالش را روی سرش می اندازد و دکمه های پالتويش را میبندد...به ديوار تکيه می دهم و دست به سينه نگاهش می کنم...عصبيت از:حرکاتش پيداست...نفس عميقی می کشم و می گويم...ما فقط دوستيم پريسا...اين چيزی رو عوض نمی کنه-گوشه لبش واضح و تلخ...باال می رود...رو به رويم می ايستد و در چشمانم خيرهمی شود...در چشمانش...پويا را می بينم...سرم را پايين می اندازم...دستش را:روی بازويم می گذارد و می گويد...همين که تو عوض شدی...کفايت می کنه...فکر نمی کردم اينقدر زود وا بدی-بی انصافی ست...اين همه توقع...از آدمی که اين همه تنهاست...بی انصافی!...ست:آهسته می گويم...وا ندادم...اختيار دلم تو دستمه...نگران نباش-...با کؾ دستش سرم را باال می آورد...صدايش آرام اما پر از خشم استرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 261چطور می خوای از پدر پسری که دوست داری انتقام بگيری؟-سرم را به ديوار می زنم و چشمانم را می بندم...نفسهای منقطع و گرمش کالفه ام...می کند...زمزمه می کنم!...به راحتی-!...هه...بلند و پر تمسخری می گويد...فشارم باال می رود...چشمم را باز می کنم و توی چشمش براق می شوم...تمومش کن...گفتم که دوستيم...نه بيشتر...نه کمتر-...صدايش را باال می بردنه بيشتر...نه کمتر...آره؟؟؟يعنی می خوای باور کنم تو اين يه هفته مثل دو تا -دوست...به هم شب بخير گفتين و هرکسی تو اتاق خودش..ال ال!!؟؟؟:خشمگين و پر حرص...انگشت اشاره ام را به سمتش می گيرم و می گويمروابط شخصيه من به خودم مربوطه...اين که من به کی چه حسی دارم به خودم -...مربوطه...اين که من تو کدوم رختخواب می خوابم..به خودم مربوطهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 262نگاه ناباورش...رفته رفته سرد می شود...کيفش را در آؼوش می کشد و می:گويد...راست می گی...به خودت مربوطه...هرچند-مکث می کند...رويش را برميگرداند و به سمت در می رود...دستش را روی!...دستگيره می گذارد و ضربه آخر را می زندحقم داری...تو که ديگه چيزی واسه از دست دادن نداری...تا امروز نذاشتم پويا -بفهمه که چه جونوری شدی...همه جوره حمايتت کردم...اما ديگه نمی ذارم بيشتراز اين پاسوز تو بشه...مامانم راست می گفت...تو به درد خونواده ما نمی!...خورینمی دانم چند ساعت زمينی گذشته...برای من که شب شدن روز...کمتر از ثانيهبوده...! روی مبل نشسته ام...زانوهايم را توی شکمم جمع کرده ام و چانه ام راروی آنها گذاشته ام...حتی خشکی تنم هم باعث نمی شود از اين حال خارجشوم...کليد در قفل می چرخد...بوی عطر دی وان می پيچد...گونه ام را رویزانو می گذارم و نگاهش می کنم...عصبانيست...از چشمانش پيداست...! نگاه از...او می گيرم و به ديوار می دوزم...صدايش بلند می شود!...چرا گوشيت رو جواب نمی دی؟؟؟هزار بار زنگ زدم-بيشتر در خودم مچاله می شوم...کنارم می نشيند...هيکل تنومندش مقابل ديدم را:می گيرد...آهسته می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 263...ببخشيد...متوجه تماست نشدم-!...نزديکتر می آيد...بوی دی وان...شديدتر می شودسايه...خوبی؟؟؟-گفته بودم اختيار دلم...در دستم است...اما انگار نيست...تنظيم ضربان قلب...ازعهده من خارج است...آبی برای قورت دادن...در دهانم نمانده...زبانم را روی لبم:می کشم ومی گويم...آره...خوبم-...می داند که نيستم...کاپشنش را در می آورد و روی دوشم می اندازدچقدر خونت سرده...رادياتورات خاموشن؟؟؟-:دوباره چانه ام را روی کشکک فيکس شده ام می گذرام و می گويم...آره روشنشون نکردم-...دستش...نرم و آرام...روی موهايم می چرخدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 264نمی خوای بگی چی شده؟-...کلمات بی اراده از دهانم خارج می شود!...امشب پويا می فهمه-شانه ام را می گيرد و مرا به طرؾ خودش می کشد...کمرم صدا می دهد...آخبلندی می گويم...اما از برای فرو رفتن در آؼوشش مقاومت نمی کنم...مهره های:کمرم را می مالد و می گويداز کی اينطوری نشستی؟-:آهسته می گويم...از وقتی پريسا رفت-...تکيه می زند و سينه اش را حايل تنم می کندکی رفت؟؟؟چی گفت؟؟؟پويا هم اينجا بود؟؟؟-...تکان کوچکی به سرم می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 265...نه نبود...ولی امشب همه چی رو می فهمه-...لبهايش را روی موهايم می گذاردچيو می فهمه؟-:دستم را روی شکمش می گذارم و می گويماينکه من ديگه دختر نيستم...ديگه دست نخورده و بکر نيستم...اونم ديگه اوليش -...نيست:سرم را از سينه اش جدا می کند...توی چشمانم خيره می شود و می گويدواست مهمه؟-...سرم را آزاد می کنم و توی آؼوشش جمع می شوم!...خيلی وقته که هيچی واسم مهم نيست-...صدايم می زندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 266...سايه-:دوست دارم بگويم...جانم...اما حدم را حفظ می کنم و می گويمهوم؟؟؟-...دوباره سنگينی سرش را روی سرم حس می کنم...پويا لياقت تو رو نداره-...لبم را گاز می گيرم...با تمام قدرت!...می دونم-دستش دور شکمم حلقه می شود...چقدر جای خاليشان...درست همين جا...حس...می شد....مردی که تمام ارزش يه زن رو به باکرگيش بدونه ارزش فکر کردن نداره-...چشمانم را روی هم فشار می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 267!..می دونم -حلقه دستش را محکمتر می کند...سرش را کنار گوشم می آورد...داؼی...نفسش...دلم را می لرزاندپس چی اينقدر داؼونت کرده؟؟؟-...به پيراهنش چنگ می زنم...صادقانه می گويم!...تنهايی-دوباره سرم را باال می گيرد...چشمانش پر از ستاره های کوچک و پر نوراست...خنده در صورتش نشسته و جذابيتش را بيشتر کرده...دستش را روی گونه:ام می کشد و می گويد!...آخ آخ...دوباره شب شد-!...مسخ نگاهش می شوم...خودم را به بوسه های بی امانش می سپارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 268گرم می شوم...داغ می شوم...آتش می گيرم...دستم را دور گردنش میاندازم...دستش به سمت بلوزم می رود...ممانعت نمی کنم...اما ناگهان صدای اذان...در کل خانه می پيچد...هللا اکبر-تمام آتشم فرو می نشيند...حس از بدنم می رود...اميرحسين توجهی به عقبکشيدنم نمی کند...سعی می کنم...قوه شنوايی را ناديده بگيرم...چشم میبندم...گوش می بندم...بوسه اميرحسين را جواب می دهم...اما اينبار صدای...زمزمه پدر در سرم طنين می اندازد...ملکا ذکر تو گويم...که تو پاکی و خدايی...دندانهايم را روی هم فشار می دهم...نروم جز به همان ره...که توام راهنمايی...سرم را می چرخانم...امير حالم را نمی فهمدبری از رنج و گدازی ، بری از درد و نيازیبری از بيم و اميدی بری از چون و چرائیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 269سرم را تکان می دهم...بلکه اين صدا خاموش شود...اينبار صدای موذن می...پيچد...دستم را روی گوشم می گذارم...پدر می خواندهمه درگاه تو جويم ، همه از فضل تو پويمهمه توحيد تو گويم که بتوحيد سزائیديوانه شده ام...بی شک...! تمايالتم محو می شود...با دست کنارش می زنم...بازتوجه نمی کند...از دست خودم...عصبانيم...از دست اذان...از دست پدر و اينشعری که عاشقش بود...از دست خدا...! بوسه اميرحسين روی گردنم می:نشيند...تمام توانم را در گلويم جمع می کنم و به زور می گويم!...نه امير-سرش را باال می آورد...نمی دانم به چه حالی افتاده ام که سريع بلند می شود و:می گويدچی شد سايه؟اذيتت کردم؟؟؟-پاهايم تحمل وزنم را ندارند...اما من سايه ام...نتوانستن معنی ندارد...پدر همچنان:می خواندهمه عزی و جاللی همه علمی و يقينیهمه نوری و سروری همه جودی و سخائیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 271برمی خيزم...به سمت شيشه دو جداره می روم...پرده ياسی و بنفش را کنار میزنم و پنجره را باز می کنم...تاريکی شب حالم را خراب تر می کند...اذان کهتمام می شود...نفس راحتی می کشم...اما نفس هنوز باال نيامده...در سينه حبسمی شود...صدا در تمام وجودم پژواک می شود...دهانم باز می ماند...از پخش...اين آهنگ...اين موقع سالبازآ...بازآ...هرآنچه هستی...بازآگر کافر و گبر و خودپرستی بازآاين درگه ما درگه نوميدی نيست..صدبار اگر توبه شکستی..بازآزانويم می لرزد...قلبم به جای طپش می لرزد...دستم را به لبه پنجره می گيرم کهنيفتم و در همان حال به سمت اميرحسين می چرخم که دست در جيب وسط:پذيرايی ايستاده...نگاهش می کنم و با بهت می گويمشنيدی؟؟؟-:نگاهش پر از...نمی دانم چيست...کمی جلو می آيد و می گويدچی رو؟-:نشنيده؟يعنی او نشنيده...؟؟؟گلدسته مسجد را نگاه می کنم و زير لب می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 271مگه اين شيشه ها دو جداره نيستن؟؟؟چطور صدای اذان اينقدر بلند و واضح تو -اين خونه پخش می شه؟؟؟به سمتم می آيد و تن لرزانم را در آؼوش می کشد...صدايش آخرين توانم را به...تاراج می برد!...ده و نيم شبه سايه...اذان رو چهار ساعت پيش گفتن -!...همچنان مبهوت نگاهش می کنم...ديوانه شده ام...بی شکقلپ قلپ آب می خورم...اينبار از درون آتش گرفته ام...امير رو به رويم نشستهو با دقت نگاهم می کند...انگشتانم را توی ليوان فرو می برم و به گردنم می:کشم...تمام تنم می سوزد...زمزمه می کنمچه باليی به سرم اومده؟-:نفسش را پر صدا بيرون می دهدهيچی...اعصابت ضعيؾ شده...چند ساعت يه جا نشستن و فکر و خيال الکی -...کردن مؽزت رو دچار توهم کرده...فقط همين...نگاهش می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 272توهم؟می خوای بگی عقلم رو از دست دادم؟؟؟-...بلند می شود و مقابلم زانو می زند...نه عزيزم...عقلت سرجاشه...اشتباه از من بود...زياده روی کردم-...هنوز از بهت در نيامده ام...اما...ما قبال هم با هم بوديم-:لبخند بی رنگ و رويی می زند و می گويد!...می دونم...ولی امشب...وقتش نبود-حرفش توی کتم نمی رود...به دستش که روی پايم گذاشته نگاه می کنم...صدا...واضح تر و نزديک تر از توهم بود...قسم می خورممی خوای بخوابی؟-می خواهم تنها باشم...به سمت اتاق خواب می رويم...روی تخت می:نشينيم...ذهنم لحظه ای از فعاليت نمی ايستد...می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 273...اينجا می مونم تا بخوابی-...نگاهش می کنم...در تاريکی!...توهم نبود امير-:دستی به پيشانيم می کشد و می گويد...ممکنه...می تونه ناشی از اعتقادات سفت و سخت قديميت باشه-:دستم را روی گلويم می گذارم ومی گويمبابام رو حس کردم امير...خيلی نزديک حسش کردم...انگار داشت نگام می -!...کرد...چشمانش را پايين می اندازد...مقصر منم سايه...خودت رو عذاب نده-:سرم را به سمت پنجره می چرخانم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 274منظور خدا از اين کارا چيه؟-...سکوت می کند...نور گلدسته چشمم را می زند...اما رو برنمی گردانميعنی دلش می خواد من برگردم طرفش؟؟؟-...پوزخند می زنم...االن؟؟؟يعنی االن يادش افتاده که من هستم؟؟؟هه...چقدر دير-...صدای آرام امير را می شنوم....بسه سايه-...پوزخند روي لبم عمق مي گيرد...بي ارادهدير شده امير...ميگه بازآ...ولی ديگه خيلی ديره...اون موقع که التماسش می -...کردم بايد دستم رو می گرفت...نه االن که تا خرخره تو لجنم...شانه ام را فشار می دهد...همچنان خيره به گلدسته امرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 275اگه برنگردم چی ميشه؟؟؟مگه می تونه زندگيم رو از اين بدتر کنه؟يا شايد بگه -می ندازمت تو جهنم...خب بندازه...مگه االن تو جهنم نيستم...؟؟؟...قطره ای اشک فرو می چکدمی دونی آدم وقتی خدا نداشته باشه...حداقل دلش نمی سوزه...ميگه هيچ کس رو -ندارم که کمک کنه...خودم هستم وخودم...اما وای به اون روزی که تموم اميدترو بدی به اونو...يه دفعه وسط راه قالت بذاره...داؼون می شی امير...می...شکنی...نابود می شی...قطره ها بيشتر می شودمن ديگه برنمی گردم...طاقت ندارم التماس کنم و جواب نشنوم...ديگه نمی -...تونمبا انگشتانش اشک از چشمم می گيرد...نگاهش می کنم...هيچی نمی بينم...جز...تاريکی مطلق...دستم را دراز می کنم و صورتش را می يابم...من ديگه پيش خدا هم زانو نمی زنم امير...نمی زنم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 276دستم را می گيرد و روی لبش می گذارد...سرم را روی پايش می گذارم...قلبمميان پنجه های آهنين کسی محبوس شده...بؽضم می ترکد...با صدا گريه می کنم:و می گويم...ولی دلم خيلی واسش تنگ شده...حتی بيشتر از بابام-...احساس می کنم قطره ای اشک روی موهايم می چکد...زار می زنممن باهاش قهرم...ولی تو بهش بگو که خيلی دلم واسش تنگ شده...! بهش بگو -!...که اين سايه احمق...هنوزم دوسش داره...سرم را بلند می کنم...چشمان امير نم دار است...لب می زنمبهش می گی؟؟؟-سرش را به چپ و راست تکان می دهد...سرم پايين می افتد...چانه ام را می:گيرد...دستانش يخ کرده...درد دارم...با درد می گويمنمی گی؟-:بين دو چشمم را می بوسد ومی گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 277...نه...ولی کمکت می کنم که خودت بهش بگی-پتو را روی سرم می کشم بلکه از شر نور مزاحمی که مخل خوابم شده نجاتبيابم...اما همين فعاليت اندک...ذهنم را بيدار می کند....تند..سرجايم می نشينم وموقعيتم را می سنجم...اتاقم خالی از هر جنبنده ای ست و اين يعنی...اميرحسينرفته...موبايلم را چک می کنم...چندين تماس بی پاسخ از شرکت...بدون هيچ نامو نشانی از او...! کج خلقی شدت می گيرد...سردردهايم هميشگی شده...کمیگردنم را ماساژ می دهم و از اتاق بيرون می زنم...نرسيده به آشپزخانه...خشکمی شوم...روی صندلی ايستاده و المپ سوخته را عوض می کند...نگاهم رویقامتش می چرخد...نمی دانم چرا اين روزها...نگاههای يواشکی ام خاصيتخصمانه بودنشان را از دست داده اند...از تؽيير لباسش..می فهمم که شب را اينجانبوده...دلم...مالش می رود...از گرسنگيست يا ديدن قد و باالی يک مرد توی اينخانه؟؟؟؟ تکان های عجيب و ؼريب قلبم را حس می کنم...دوست دارد از سينهبيرون بزند...از شوق ديدن کسی...بودن کسی...داشتن کسی...مهم بودن برایکسی! مطمئنم که هيچ حسی به او ندارم...اما نمی دانم چرا تازگيها..وقتی او رانزديکم حس می کنم...دلم نفس کشيدن می خواهد...عميق...آنقدر که بوی خاصعطرش...حتی کؾ پايم را هم پوشش دهد...! نمی دانم چرا تازگيها...چشمانمروی آستين باال زده پيراهنش...دکمه باز مانده يقه اش...رگهای قطور و برجستهگردنش...گره های بازويش و عضالت سينه اش خيره می ماند...! نمی دانم چراتازگيها...گوشهايم ضربان می خواهند...از همان نبض های پر و کوبنده....ازهمانها که فقط وقتی سرم را در آؼوش می گيرد می شنوم...! نمی دانم چراتازگيها...دستانم...زود به زود يخ می کنند و چرا تازگيها هيچ گرمايی به جزدستان او از انجمادشان نمی کاهد...! نمی دانم چرا تازگيها...يک فضای خالیروی شکمم حس می کنم که هيچ حجمی به جز انگشتان حلقه شده او پرش نمیکند...! نمی دانم چرا تازگيها...دلم زنانه راه رفتن کنار يک مرد را میخواهد...بازويی که از آن آويزان شوم و تنی که به آن تکيه دهم...! نمی دانم چراتازگيها...خلوت و تنهايی ام فقط او را می طلبد و چراؼهای خانه ام لمس او رابرای روشن شدن می خواهند...! نمی دانم چرا تازگيها موبايلم از جانم همرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 278عزيزتر شده و صدايش آهنگ قلبم را تؽيير می دهد...!نمی دانم چرا تازگيها حتیفکر کردن به او..لبخند روی لبم می آورد...و چرا تازگيها تنها با شب بخيرهای!او خوابم می بردبه من ديد ندارد...يعنی با اخم تمام حواسش را به لوستر چرخان دادهاست...!عقبگرد می کنم و به اتاق می روم...هيچ حسی به او ندارم...اما نمی دانم!!!...چرا تازگيها دلم نمی خواهد ظاهرم را آشفته ببينددست و رويم را می شويم...موهايم را شانه می زنم و همانطور باز...رهايشانمی کنم...با کمی آرايش...خواب آلودگيم را می پوشانم و دوباره بيرون میروم...کنار کانتر ايستاده و با دستمال کاؼذی دستهايش را خشک می کند...صدایپاشنه صندلهايم متوجهش می کند...می چرخد و با لبخند نگاهم می کند...منهم می...خندم...صبح بخير-دستمال را توی سطل زير ظرفشويی می اندازد و به سمتم می آيد...برای اولينبار روشن پوشيده...پيراهن سفيد...با خطهای ريز سورمه ای...و شلواریهمرنگ طرح پيراهنش...حرصم می گيرد..از خودم و نگاههای مشتاقم...مسيرديدم را منحرؾ می کنم...اما همين که عطرش توی بينی ام می خوابد...چشم من...هم توی صورت مردانه مرد رو به رويم می نشيندهميشه وقتی از خواب بيدار می شی همينجوری خوشگل و مرتبی؟-...نگاهش مملو از شيطنت است...لحظه ای سکوت می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 279...اوهوم-:می خندد...با دستش موهايم را به بازی می گيرد و می گويدنمی دونستی من اينجام؟-!...سرم را تکان می دهم...يعنی نه...بلندتر می خنددپس اونی که يه ساعت همين گوشه وايساده بود و منو نگاه می کرد تو نبودی؟-لعنتی...ديده و به روی خودش نياورده...! ديده و محلم نداده...!با مشت ضربه:آرامی به لپش می زنم و می گويم...نه...من نبودم-می خواهم از سد تنش عبور کنم...اما بازويم را می کشد...منهم از خدا...خواسته...در آؼوشش رها می شومرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 281راست می گی...اونی که من ديدم يه دختر هپلی بداخالق بود...هيچ شباهتی با -!...اين عروسک نداشتدلم می خواهد توانايی خفه کردن ضربه های قلبم را داشتم...! نکند اين صدای بیآبرو...به گوشش برسد...با استرس نگاهش می کنم...لبخند هميشگی روی لبشمحو شده...چشمانش محو چشمانم شده اند...اينبار که حرؾ می زند...کامال جدی!...استگفته بودم چشمات خيلی خوشگلن؟؟؟-آب دهانم را قورت می دهم....صورتش را نزديک می آورد...چشمانم را میبندم...شب رفته...ؼم رفته...پدر رفته...خدا هم رفته...آماده ام...برای هرگناهی..هر دنائتی...پيشانی ام می سوزد...از بوسه نه چندان محکمش...چشم باز...می کنم...تلخی تمام صورتش را پوشانده...صدايش هم تلخ است!...تو به درد اين کارا نمی خوری...افعی خانوم خوشگل-برخالؾ تمام دفعات گذشته...اينبار از افعی گفتنش دلم می شکند...حس خوبیندارم...از اين بی اعتمادی نگاهش...!خودم را جمع و جور می کنم و در حاليکهنقاب خونسردی ام را به چهره می زنم...به آشپزخانه می روم...دنبالم نمی آيد...بانگاه تعقيبم می کند...! ظرؾ پنير و کره را از يخچال بيرون می آورم و روی...ميز می گذارمممنون بابت المپ...تا حاال ده بار عوضش کردم...نمی دونم چرا اينقدر زود به -...زود می سوزهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 281...دستهايش را به لبه کانتر می زند و تنش را از آن فاصله می دهد...حتما اتصالی داره...بايد سيمهاش چک بشه-.لقمه می گيرم و در دهان می گذارمصبحونه خوردی؟-.سرش را تکان می دهدآره راحت باش.می ری شرکت؟-:لقمه دوم را در دهانم می گذارم و می گويم...نه...يه جا قرار دارم-:چشمانش برق می زنند...چشمان هميشه خندانش...! با بی تفاوتی می گويم...اونجوری نگام نکن...يه قرار کاريه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 282:شانه هايش را باال می اندازد و می گويد...من که حرفی نزدم-لعنتی...! يعنی برايم مهم نيست...! بی اراده اخمهايم در هم فرو می روند...سرم:را پايين می اندازم و می گويم...فکر کردم واست مهمه که بدونی-بؽض بی معنی و بی جا...گلويم را فشار می دهد...به آشپزخانه می آيد و پشتسرم می ايستد...دستش را روی شانه هايم می گذارد و خم می شود...نفسش را!...حس می کنم...هم شانه ام می سوزد...هم پوست صورتم...درست فکر کردی...هر چی که مربوط به تو باشه واسم مهمه-دندانهايم را روی هم فشار می دهم...می ترسم...از خودم و عکس العملهای بی!...پروايم:بوسه سريعی روی گونه ام می زند و می گويدمی خوای برسونمت؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 283سرم را جابجا می کنم...اما صورتم مماس با صورتش می شود و دگرگونی حالم...را بيشتر می کند...نه...خودم می رم...تو برو به کارت برس-...راست می ايستد...بالفاصله دلم تنگش می شود...باشه...شب می بينمت...بايد حرؾ بزنيم-چشمانم را باز و بسته می کنم...او که می رود...نفس می کشم...کاری که تا االن!برای حفظ حياتم انجام می دادم...جان کندن بود********ماشين را پارک می کنم و پياده می شوم...قدمهايم استواری سابق را ندارند....امااراده ام همچنان محکم است...روسری را روی موهايم مرتب می کنم و واردرستوران می شوم...بالفاصله موهای جوگندمی اش...توجهم را جلب می کند...دلممی لرزد...اما دستم نه...جلو می روم...رو به رويش می ايستم...سرم را باال می:گيرم و می گويم!...سالم جناب احتشام-می نشينم و به جذابيت عجيب و ؼير قابل انکار مرد رو به روبم خيره میشوم...سعی می کنم شباهت بی حدش را به امير...ناديده بگيرم...اما با هر خندهاش...اميرحسين...زنده می شود و مقابلم می نشيند...کمی آب می خورم...صدايش:سکوت را می شکند
برای خواندن قسمت های کامل رمان شاه شطرنج کلیک کنید