تقلب قسمت پانزده و آخر
هر چی بود اون روزا هم گذشت و بالاخره بعد از اونهمه گریه خندیدم. خنده بلند. وقتی مانی روزنامه رو جلوم گذاشت باورم نمیشد ولی واقعیت به همین شیرینی بود. و حالا من روپوش عروسکی مشکیم رو با یه شلوار گرمکن و مقنعه و یه کفش ورزشی درست شده برای پام و کوله به پشت دارم میرم تا پیمان رو غافلگیر کنم. دارم میرم تا با هم بریم خونه خودمون. تا بفهمم چرا پیمانم تو این مدت انقدر سایه اش سنگین شده بود و هر بار باهاش حرف میزدم هم بهانه اش کار زیاد و خستگی و دوری بود.