عشق برنامه ریزی شده | قسمت چهارم و آخر
با چشماش داشت التماس ميكرد كه اينكار رو باش نكنم ...ولى لج كرده بودم...نگاش آتيشم ميزد.. ميدونستم كه جلو همه دارم كوچيكش ميكنم , ولى نميتونستم روزاى سختمو فراموش كنم....ولى بازم اون دل لعنتى عاشقش بود...يه كم كه از نشستنمون گذشت,گفتم : خاله جون ميشه بگيد چه موضوعى رو بايد من بدونم ؟ بابا هم خيلى اصرار داشت كه هر چه زودتر بيام خونتون و اون موضوع رو بدونم...: باشه ميگم...