عشق برنامه ریزی شده | قسمت اول
پدرش به ظاهر زندگی آرومی رو می گذراند و در آموزشگاه ،زبان انگلیسی تدریس می کند. شیده بزودی عاشق پسر همسایه مادربزرگش می شود که این همسایه تازگی به انجا نقل مکان کردن. همه چیز با شروع این آشنایی شکل دیگری به خود می گیرد. ….
اه خدايا بازم شب زنده داريهاى بابا و قمار ومشروب و... حالم از اين كاراش به هم ميخوره ولى چاره ايى ندارم نه كسى رو دارم كه برم پيشش و نه جايى رو. البته خونه دارم ولى شرط بابا اينه كه بعد از ازدواجم اجازه دارم برم توش زندگى كنم. اخلاق بابا در مورد من يه كم غير عادى هست با اينكه مرد پايبندى نيست يعنى مشروب و قمار و هزار جور خلاف انجام ميده ولى وقتى دوستاش ميان خونه حق بيرون اومدن از اتاقم رو ندارم زيادمه يه بار بخاطر حس كنجكاويم بيرون رفتم ولى بابا فهميد و تا چند وقت نه پول تو جيبى داشتم نه لپ تاپ نه ماشين واى غذا هم كه ديگه نپرسيد اونم مجبور بودم خودم بپزم و بعد از كلى معذرت خواهى و خواهش بابا منو بخشيد و به من فهموند كه همه اينها واسه آينده خودم لازم هست. منم بچه مثبت قول دادم كه هميشه تو اينطور مواقع تو اتاقم باشم و در رو از داخل قفل كنم.واى چه سر و صدايى راه انداختن معمولا تا نيمه هاى شب دوستاش هستن يه قرص مسكن خوردم و رو تخت دراز كشيدم و فورى خوابم برد.صبح كه از خواب بيدار شدم دست و صورتم رو شستم و آماده شدم كه به آموزشگاه زبان برم. بعد از اينكه تو كنكور موفق نشدم به كلاس آموزش انگليسى رفتم و چون به قول استادام استعدادم خوب بود زود موفق به گرفتن ديپلم و فوق ديپلم انگليسى شدم و حالا به عنوان استاد به آموزش زبان مشغول هستم البته توى رده سنى پايين. زود آماده شدم و به آژانس زنگ زدم رفتم تو حياط كه تا تاكسى مياد فورى برم. ماشينم تعميرگاه هست و حالا قدرش رو مى دونم.تاكسى كه بوق زد مثل برق در رو باز كردم و سوار شدم كه راننده تعجب كرد .مسير رو گفتم و مشغول ور رفتن به تلفنم شدم با صداى ترمز ماشين به خودم اومدم اوه چه كاميون بزرگى , جلو خونه عزيز جون داشتن بار خالى مى ردن حتما همسايه جديد هست.عزيزجون يه پيرزن با صفا و مهربون بود كه با نوه هاش دوست بودم بعد از فوت عزيز جون ورثه خونه رو فروختن . مهتاب و نورا هم براى ادمه تحصيل رفتن خارج و من تنهاى تنها شدم.به آموزشگاه كه رسيدم كرايه رو حساب كردم و به طرف دفتر خانم صبورى مدير مؤسسه رفتم.خانم صبورى مشغول صحبت با آقاى جوونى بودند , آفرين به خانم صبورى با عجب تيكه ايى هم داشت حرف مى زد قد بلند , چشم و ابرو مشكى جلو موهاشو كج زده بود بقيشم هم بالا .در كل صورت جذابى داشت سنش هم به 30 تا 32 مى خورد. شلوار جين يخى با يه پيرهن مردونه راه راه طوسى با يه نگاه به سمتم غافلگيرم كرد با سر سلام كردم خانم صبورى كه متوجه من شده بود با لبخند نگام كرد و گفت:شيده جان چه به موقع اومدى معرفى ميكنم آقاى عليرضا خسروى از امروز همكار جديدمون هستن در مورد كلاساى زبان فرانسه, بعد به سمت من اشاره كرد و گفت : ايشون هم شيده جنتى هستن معلم بچه هاى زير 12 سال ما ,_: خوشبختم از آشناييتونو با اجازه برم سر كلاسعليرضا : منم خوشبختم,خانم صبورى : برو عزيزم با سنگينى نگاه عليرضا از دفتر بيرون اومدم 2ساعت كلاسم هميشه مثل 2 دقيقه ميگذشت خيلى اين كلاس رو دوست داشتم, هميشه از فيلم و شعر و كتاب داستان و عكس توى كلاسم استفاده ميكردم اين بود كه همه با ذوق و شوق به كلاس ميومدن.از كلاس كه خارج ميشدم عليرضا رو ديدم كه داشت با خانم صبورى خداحافظى ميكرد, با لبخند ازشون خداحافظى كردم و از آموزشگاه بيرون اومدم و به طرف ايستگاه تاكسى رفتم در همين حين ماكسيماى نقره ايى از كنارم رد شد خوب كه نگاه كردم عليرضا رو پشت فرمون ديدم يه كم جلوتر ترمز زد و دنده عقب گرفت عليرضا : خانم جنتى مسيرتون كجاست ؟ در خدمت باشيمواى خدا چه بهش مياد راننده تاكسى باشه با اين فكر غير ارادى لبخندى روى لبم نشستعليرضا هم كه انگار از خدا خواسته ايستاده بود زوم كرده بود رو صورتم و نگام ميكرد يه مرتبه به خودم اومدم و گفتم : مرسى مزاحم نمى شم امروز ماشينم تعميرگاه هست يه كم پياده روى رو ترجيح مى دم با گفتن هر طور راحتيد, گاز داد و رفت. مثل اينكه مجبور بوده بايسته خارجى!! تعارف هم كه بلد نبود ولى عجب چشم و ابرويى داشت آقاى جذبه ولى نه خارجى بهتره اسمش رو ميزارم آقاى خارجى اخه عادت بدى دارم هر كى رو ميبينم فورى يه اسم مستعار واسش انتخاب ميكنم خودم كه خوشم مياد . سر كوچه كه پياده شدم از كاميون خبرى نبود ولى در خونه عزيز جون هنوز باز بود حس كنجكاويم گل كرده بود داشتم تو حياط سرك ميكشيدم كه يه دخترى هم سن سال خودم رو ديدم با لبخند به طرفم اومد وگفت : سلام ميتونم كمكتون كنم؟_: سلام من همسايه بغلى هستم دستش رو بطرفم دراز كرد و گفت : سمانه هستم_: منم شيده جنتى هستم اميدوارم دوستا و همسايه خوبى واسه هم بشيمسمانه: منم اميدوارم , اسمت هم مثل خودت خوشگله . دختر عجب چشمايى دارى سرم رو پايين انداختم و گفتم: شما لطف داريد, كه صداى آشنايى به گوشم رسيد: سمانه كجا رفتى؟اين آقا خارجى اينجا چه كار ميكنه؟با لبخند نگام كرد و گفت: تعقيبم كرديد خانم جنتى؟_: واه مگه بيكارم آقاى خسروىسمانه: ا شما همديگر رو ميشناسيد؟ عليرضا شيطون شدىبا اين حرف سمانه از خجالت لپام سرخ شد البته خودم احساس كردم. فورى موضوع آموزشگاه رو واسه سمانه تعريف كردم خيلى تعجب كرد بعدش با خنده گفت : حالا اولش چرا گفتى آقاى خارجى؟واى يعنى بلند گفته بودم؟_: بعدا واست تعريف ميكنمعليرضا پوزخندى زد و خداحافظى كرد و رو به سمانه گفت باييد داخل حياط صحبت كنيد تو كوچه خوب نيست و خودش داخل ساختمان شد._: ببخشيد من برم تو يه فرصت مناسب بازم همديگر رو ببينم.
بعد از رد و بدل كردن شماره خداحافظى كردم به طرف خونه راه افتادم. امروز باز كلاس زبان داشتم كه عليرضا رو هم تو آموزشگاه ديدم كلاسش چون تازه تشكيل شده شاگرد زيادى نداره تصميم گرفتم بعد از كلاس برم و سمانه رو ببينم خيلى احساس تنهايى ميكنم بعد از فوت مامان ديگه خاله نادره رو نديدم هميشه با بابام اختلاف داشتن اونم بخاطر مشروب خورياش بود مامان هم از دستش شاكى بود ولى كارى از دستش بر نميومد. مهتاب و نورا هم كه نبودن تا با هم درد دل كنيم بنابراين ميخواستم شانسم رو با سمانه امتحان كنم.ماشينم كه انگار درست بشو نبود بايد به بابا ميگفتم به فكر يه جديد باشه واسم.تو فكر بودم كه خودم رو جلو در خونه سمانه اينا ديدم اصلا يادم نبود كى سوار تاكسى شدم كى پياده!زنگ زدم و منتظر ايستادم ودر كه باز شد فقط دو جفت چشم جادويى رو ميديدم با صداى عليرضا به خودم اومدم:سلام_: سلام . ببخشيد با سمانه جون كار دارم. هستش؟: آره, در حالى كه داخل ميرفت شروع كرد به صدا زدن سمانه.سمانه با عجله تو حياط اومد از لبخندش معلوم بود كه خوشحال هست تازه داشتيم با هم خوش وبش ميكرديم كه عليرضا وارد حياط شد و گفت سمانه جون با مهمونت بريد تو اتاقت تو كوچه جاى خوبى واسه صحبت نيست.: چشم داداش خودم هم همين كار رو ميخواستم بكنم.فورى دستام رو گرفت و منو به داخل خونه كشوند._: سمانه جون مزاحم مامان بابات نباشم؟: نه عزيزم بابام فوت كرده 14 سال پيش_: متأسفم روحشون شاد.:مرسى عزيزم مامانم هم دوست داره باهات آشنا بشه .ديروز داشت با اكرم خانم در مورد تو حرف ميزداكرم خانم آشپزمون بود .خودش و آقا رحيم شوهرش تو خونمون كار ميكردن.سمانه زودتر از من وارد ساختمون شد و شروع به صدا كردن مامانش شد. مامان, مامان كجاييد؟ شيده اومده از توى آشپزخونه صداى مامانش رو شنيدم كه داشت به سمانه ميگفت خب تعارفش كن بياد تو اتاقت, همزمان يه خانم حدود 50 تا 55 ساله با قدى متوسط وارد سالن شد و با لبخند به طرفم اومد :سلام عزيزم خوش اومدى_: سلام , شيده هستم.:وصفت رو از بچه ها و اكرم خانم شنيدم سمانه هم اينجا احساس تنهايى ميكنه خوب كردى كه اومدى.وارد اتاق سمانه شديم پشت صندلى ميز كامپيوتر نشستم و سمانه هم رو تختش نشست _: چقدر اتاقت قشنگه سمانه جون (همه وسايلش تركيبى از صورتى و سفيد و گلبهى بود):مرسى شيده جون, شنيدم معلم زبان هستى منم خيلى دوست دارم در حد پيشرفته ياد بگيرم ولى فعلا كه كلاس خياطى و تيراندازى ميرم وقتم پر پر هست._: چه جالب تير اندازى , پس مواظب خودم باشم نشونه گيريت خوبه.:نه تازه شروع كردم.راستى چند سالت هست من 28 سالمه._: من 23, ولى من فكر ميكردم همسن خودم باشى ,:پس بايد به امير بگم كه اينهمه سر به سرم نذاره كه همش ميگه به قيافت ميخوره نوه هم داشته باشى._: امير؟: نامزدم, در اصل شوهرم .چند ماه ميشه كه عقد كرديم عيد امسال عروسيمون هست حتما بايد بيايى._: پس نامزد دارى باز من تنها ميشم كه.: خوب تو هم ميتونى نامزد كنى.._: دلت خوشه ها كو نامزد؟ كو شوهر ؟ قحطى اومده كه هنوز حرفم تموم نشده بود كه در با يه تقه باز شد و عليرضا در حالى كه سينى شربت تو دستش بود وارد اتاق شد.: مرسى داداش چى شده شما به زحمت انداختى خودتو و با شيطنت به من نگاه كرد.سنى شربت رو روى ميز كامپيوتر گذاشت و با لبخندى رو به سمانه كرد و گفت مامان داشت با تلفن صحبت ميكرد من به دادتون رسيدم خانم.تشكرى كردم و يه ليوان واسه سمانه برداشتم يه ليوان هم واسه خودميه كمى از شربت رو كه خوردم به عليرضا كه مشغول ديد زدنم بود كردم و گفتم : خودتون پس چى؟ با من من گفت من ميل ندارم و از اتاق بيرون رفت. اونروز كمى در مورد خودمون و خانواده هامون با سمانه حرف زديم و بعد خداحافظى كردم به طرف خونه اومدم.واى اين كنه اينجا چكار ميكنه. سياوش پسر عمم بود . عاشق سينه چاك من به قول خودش ولى مى دونم عاشق سينه چاك پولاى بابا هست.قد بلند چشماش عسلى و درشت ,ابروهاى پر و كوتاه در كل خوش قيافه ولى ازش بيزارم. :به به سلام شيده خانم خوبى كجايى؟ خونه همسايه بودى؟ جديد هستن؟ به هر كسى اعتماد نكن ._: سلام, باز تو كار من دخالت كردى : نشد يه بار با من درست حرف بزنى_: اخه آدم درستى نيستى كه بخوام بات درست حرف بزنم:شيده ساكت شو در رو باز كن بريم تو خونه هر چقدر خواستى حرف مفت بزن._: باز نمى كنم .تو ميايى چكار؟ اكرم خانم و آقا رحيم نيستن رفتن مرخصى, تنهام : خب چه بهتر _: سياوش برو گمشو خونتون حوصلتو ندارم با يه حركت تند كليد خونه رو كه از قبل تو دستم بود در اورد و در رو باز كرد و خودش وارد حياط شد._:سياوش بيا برو خونتون گفتم كه..با لبخند نزديكم شد و صورتش رو نزديك صورتم اوورد و با لحن بدى گفت چيه نكنه ازم ميترسى؟ نترس فعلا كاريت ندارم , اصل كارى بعد از عقدمون_: خفه شو , تو خواب هم نميبينى كه زنت بشم حالا گمشو بيرونتو يه حركت برگشت چونم رو محكم گرفت و در حالى كه صورتش رو تو صورتم ميوورد با عصبانيت گفت: سعى كن عصبانيم نكن خانم كوچولو و گرنه شرمنده دايي ميشم و كارى كه بعد از عقد ميخوام بكنم قبلش ميكنم, مواظب رفتارت باش.صورتم رو به عقب هول داد كه نزديك بود زمين بيفنم. از عصبانيت صدام رو بلند كردم و گفتم : نه بابا رو دل نكنى بوته ايى.واى چى گفته بودم. آخه سياوش رو عمه وقتى صيغه بوده حامله ميشه و بعد هم شوهرش زير بار بچه نميره و بعد از مدت صيغه ولشون مى كنه ميره. صورت سياوش از عصبانيت سرخ شد و به طرفم حمله كرد تا مى خوردم كتك ميزد و فحش ميداد زورش زياد بود فقط من جيغ ميزدم . يه مرتبه در باز شد عليرضا و سمانه سراسيمه وارد خونه شدند سياوش داشت با لگد تو كمرم ميزد كه عليرضا با يه ضربه پرتش كرد يه طرف ديگه حياط , سمانه فورى منو بلند كرد ,عليرضا به زور سياوش رو نگه داشته بود كه دوباره به طرفم حمله نكنه سياوش هم همينطور داد ميزد: يه بلايى به سرت ميارم شيده ,كه هر روز بيايى التماسم كنى بيام بگيرمت.از شنيدن اين حرفا اونم جلو عليرضا از عصبانيت بلند شدم و گفتم : از همچين بى پدرى مثل تو اين كارا بعيد نيست با شنيدن اين حرف به طرفم حمله كرد ومشت محكم تو دهنم زد و ديگه نفهميدم چى شد. وقتى چشمم رو با درد باز كردم اولين چيزى كه ديدم يه سرم بود و بابا كه پشتش به من بود.با ناله گفتم : بابابابا فورى به طرفم اومد و گفت: كشتى منو دختر . خوبى؟_:بابا سياوش منو كتك زد.بابا: ميدونم بابا , يه درسى بش بدم كه ديگه طرفاى خونه هم رد نشه._: سمانه كجاست ؟: كى؟ دختر همسايه منظورته؟_: آره,: به زور با برادرش فرستادمش خونه. اگه نبودن معلوم نبود چه بلايي سرت اومده بود._: اره.و دوباره بى حال شدم, بابا به طرفم اومد و گفت اثرات دوا ها هست استراحت كن.فردا صبح دكتر مياد ببيندت. من تو راهرو هستم.ميدونستم كه بابا اگه شب جاش خوب نباشه و راحت نخوابه تا چند روز بد اخلاق ميشه بخطر همين گفتم : بابا برو خونه فردا صبح بيا منم ميخوابم .برو بابا. بابا هم كه انگارى از خدا خواسته پيشونيم رو بوسيد و رفت تا فردا صبح. چند روز از مرخص شدنم از بيمارستان ميگذشت كه سمانه اس داد اگه خونه هستم ميخواد با مامانش بياد ديدنم. فورى به اكرم خانم خبر دادم و خودم رفتم ولباس مناسبى پوشيدم يه تونيك ساده و فيروزه ايى كه تا زانوهام بلنديش ميرسيد با يه ساپورت مشكى صندل فيرزه ايم رو هم پوشيدم و با صداى زنگ به استقبالشون رفتمسمانه يه جعبه شيرينى دستش بود كه به دست اكرم خانم داد و با من روبوسى كرد همينطور خانم خسروى_: سلام خانم خسروى خيلى خوش اومديد: سلام دخترم خوب هستى بهتر شدى؟_: بله مرسى بفرماييد همه تو سالن نشيمن نشستيم_: اون روز باعث زحمت واسه آقا عليرضا هم شدم:اختيار داريد دخترم همسايه واسه اينطور مواقع خوبه_: محبت داريد خانم خسروى: عزيزم اسمم فريده هست ميتونى به اسم صدام كنى_: چشم ميگم فريده جون, خب سمانه از تيراندازى چه خبر؟انگارى كه سمانه هول شده بود با من من گفت خوبه , زياد پيشرفتى ندارم._: راستى سمانه ميايى عصر برم بيرون تو خونه دلم پوسيد: كجا مثلا ؟_: خوب, نمى دونم هر جا تو بگى من زياد بيرون نمى رم يعنى دوست صميمى ندارم كه باهاش بيرون برم: خب بايد به امير بگم بعد خبرت ميكنم_: باشه هر طور راحتىظهر با صداى اس از خواب بيدار شدم سمانه بود كه خبر داده امشب ساعت 8 شب با امير و عليرضا بريم پارك بعد هم شام رو بيرون بخوريم. جوابش رو دادم و گفتم كه ساعت 8 آماده هستم و ميرم در خونشون. با موبايل بابا تماس گرفتم_: سلام بابا: سلام شيده خانم خودم خوبى بابا؟_: اره خوبم , شركت هستيد؟: بله, چيزى شده؟_: امشب ميخواستم با سمانه و نامزدش بريم بيرون گفتم كه به شما خبر داده باشم اشكالى نداره : نه برو خوش بگذره , منم امشب دير ميام جايى ميخوام برم با دوستام هستم برگشتى بخواب منتظر من نباش_: چشم , باى باى تا ساعت 8 كلى مانتو عوض كردم نميدونم چرا وسواس گرفته بودم هم نميخواستم خيلى ساده باشم و هم نميخواستم زياد تو چشم باشم اخه ميدونستم كه سمانه و مامانش چادرى هستن بايد يه كم رعايت ميكردم. بالاخره يه مانتوكه بلنديش تا زانو بود به رنگ آبى نفتى با دكمه هاى قهوه ايى و يه شلوار جين قهواه ايى و يه شال كه قهوه ايى بود با خطهاى سياه و آبى, يه آرايش خيلى ملايم صندل آبيم رو هم بوشيدم.تو آينه به خودم يه نگاه انداختم خوب بودم خوشم اومد.عطر مورد علاقم رو زدم از خونه اومدم بيرون ماكسيماى عليرضا دم درشون بود خودشم هم تو ماشين بود و سرش رو فرمون گذاشته بود نمى دونم خواب بود يا داشت فكر ميكرد دوست داشتم بيشتر در موردش بدونم اروم به شيشه زدم سرش رو بلند كرد با يه لبخند شيشه رو پايين اوورد: سلام_: سلام ببخشيد از خواب بيدارتون كردم: نه خواب نبودم بفرماييد سوار شيد سمانه منتظره, راستش كارى پيش اومد سمانه با امير بيرون رفته الان هم تو پارك منتظر ما هستن.با تعجب گفتم : ما؟ يه مرتبه به خودم اومدم حتما منظورش خودم و خودش بوددر جلو رو باز كردم و سوار شدم ماشين رو روشن كرد و راه افتاد. موسيقى بى كلامى از ضبط پخش ميشد سرم رو به پنجره تكيه دادم و بيرون رو نگاه ميكردم . پشت چراغ قرمز ماشين بغل دستى شروع كرد به بوغ زدن نگاش كردم يه پسر جوون بود با دست اشاره كرد كه شماره بدم واى اينم جلو عليرضا , يه لبخند غير ارادى رو لبهام نشست كه چرا اينكار ميكنه اونم وقتى ميبينه با يه پسر تو ماشين هستم.صداى عليرضا رو شنيدم كه ميگه : چيه انگار خوشت اومد كه واسش لبخند ژوكوند ميزنى. ميخوايى پيادت كنم تا باش برى؟واى اين بشر چقدر نفهم هست با عصبانيت نگاش كردم و گفتم : داشتم به حماقت و احمقى راننده ميخنديدم ولى نميدونستم كه اول بايد به حماقت شما به خندم .چرا زود قضاوت ميكنيد من تا حالا حتى با پسر عمم هم تنهايى جايى نرفتم كه الان دارم با شما ميام.با عصبا نيت موبايلم رو از كيفم بيرون اوردم و مشغول بازى باهاش شدم. و سرم هم تا موقعى كه رسيديم بلند نكردم . بچه پر رو حتى معذرت خواهى هم نكرد.وقتى خواستم بياده بشم صدام زد: شيده ؟چه زود هم پسر خاله شد ,تو چشماش نگاه كردم : بله: ببخشيد زود قضاوت كردم دوست ندارم امروز رو كه براى اولين بار با هم اومديم بيرون خراب كنم حالا آشتى؟نگام رو به يه طرف ديگه چرخوندم و به اروى گفتم باشه بياييد هر دوتامون فراموش كنيم.با لبخندى جوابم رو داد و پياده شديم تلفش رو برداشت و مشغول شماره گيرى شد فهميدم كه داره با سمانه و يا نامزدش صحبت ميكرد چون داشت آدرس جايى رو كه هستن ميپرسيد.به طرفم نگاه كرد و گفت سمانه و امير قسمت بازيها هستن بريم سمت راست تا رسيدن به سمانه و امير ساكت بوديم و قتى از دور سمانه رو ديدم براش دست تكون دادم اونم داشت منو به مرد جوونى كه نزديكش ايستاده بود نشون ميداد پسرى قد بلند البته از عليرضا كوتاهتر بود صورتى كشيده و لاغر گندمگون با اين حال رنگ چشماش و موهاش روشن بود شلوار مشكى با يه تى شرت دو جيبه كه مشكى ساده بود به تن داشت از سمانه خوشكل تر بود نزديكشون رسيديم سمانه دستاش رو به كمرش زد و گفت : طول داديد شيطونا كجا بوديد؟از خجالت لپام گل انداخت عليرضا كه متوجه حال من شده بود رو به سمانه گفت: خودت كه وضعيت خيابونا و ترافيك رو ميدونىامير با لبخندى كه با شيطنت بود گفت : خوب شد ما اين بهونه ترافيك رو داريم و گر نه بهانه از كجا مياورديم؟با ناراحتى ساختگى به سمانه گفتم : سمانه جون اول سلام بعد هم واسه شما كه بد نشد با يار خلوت كردى عزيزم.: شيده جون سلام خوبى شما هم كه از جواب كم نميارى بعد رو به امير كرد و گفت : معرفى ميكنم امير نامزدم و ايشون هم شيده جون دوست عزيزم.با سر سلام كردم . امير هم سلام كرد و رو به من و عليرضا گفت : سمانه ميخواد سوار كشتى پرنده بشه .سمانه فورى دستم رو كشيد و گفت بيا بريم من بليت خريدم با ترس دستم رو از دستش بيرون كشيدم و گفتم : نه عزيزم من سوار نميشم از سمانه اصرار و از من هم انكار دوباره سمانه دستش رو دراز كرد كه دستم رو يگيره نا خواسته بازوى عليرضا رو چسبيدم و گفتم : واى عليرضا نجاتم بده . عليرضا نگاهى به من و دستم انداخت و گفت: سمانه اصرار زيادى نكن.تازه اون موقع بود كه متوجه اوضاع شدم و بازوش رو ول كردم زير لب يه ببخشيدى گفتم و سرم رو پايين انداختم سمانه و امير به طرف بازيها رفتن عليرضا با گفتن بيا رو اين نيمكت بشينم , خودش به طرف نيمكتى رفت و نشست منم به طرفش رفتم و كنارش نشستم داشتم با بند كيفم ميجنگيدم كه عليرضا گفت : از دست سمانه ناراحت نباش ._: نه ناراحت نيستم اخه از جاهاى بلند ميترسم هر كارى هم ميكنم نميتونم با اين ترسم كنار بيام.: موضوع مهمى نيست كه بخواهى در موردش خودت رو ناراحت كنى._: سمانه از دستم ناراحت شد؟: نه فكر نكنم اون دختر منطقى هست ميخوايى تا بيان يه كم قدم بزنيم؟_: اره فكر خوبيه با هم مشغول قدم زدن بوديم كه صداى آشنايى رو از پشت سرم شنيدم : به به شيده خانم _: تويى سياوش برو گم شو دوست ندارم بات حرف بزنم: ميدونستم كه حتما واسه خودت كسى رو زير سر گذاشتى كه به من جواب رد دادى چند وقته با هميد؟_: خفه شو سياوش: اوه اوه چه با ادب لااقل جلو دوست پسرت با ادب باش كه پشيمون نشه_: به تو هيچ ربطى نداره حالا هم برو ميخواييم تنها باشيم: باشه ميرم ولى بدون بد ميبينىعليرضا كه تا اون موقع ساكت بود رو به سياوش گفت : نشنيدى چى گفت ميخواييم تنها باشيم سياوش با شنيدن اين حرف پوزخندى زد ورفتبا شرمندگى سرم رو پايين انداختم و گفتم متأسفم نمى خواستم اينطورى ..حرفم رو قطع كرد و گفت مهم نيست خودم هم دوست داشتم شرش رو كم كنم.با لبخندى سرم رو بالا بردم كه برق قشنگى رو تو چشماش ديدم از برق نگاش داشتم ذوب ميشدم كه صداى سمانه منو به خودم اورد: كجا رفتيد شيطونا؟ _: سمانه خوش گذشت ؟: به ما كه بله ولى فكر كنم به شما بيشتر با لبخندى شيطنت آميز به عليرضا نگاه كردعليرضا هم گفت : مهم اينه كه اومديم خوش بگذرونيم الان هم من گشنمه شماها چطور؟ بعد از اينكه همه موافقت كرديم كه بريم به سوى شكم ! به طرف ماشين رفتيم تا به رستوران مورد نظر بريم خواستم با سمانه سوار ماشين امير بشم كه عليرضا گفت : رفيق نيمه راه شدي شيده خانم؟اوه جلو سمانه , شيده خانم شدم ! نميدونستم چى جوابش رو بدم كه سمانه گفت: شيده جون برو پيش رفيقتواى از دست اين شيده هنوز گيج بودم كه كجا برم كه سمانه و امير سوار شدن و با يه بوق دست تكون دادن و رفتن منتظر چى هستى شيده بيا ديگه گشنمها باز شدم شيده ! عجب بشرى هست اين عليرضا ولى من كه تو دلم قند آب ميشدسوار شدم و راه افتاديم: سمانه خيلى رك هست زياد حرفاشو به دل نگير_: نه به دل نگرفتمحالا نمى دونست كه خوشم هم اومده!اونشب تو رستوران كلى شيده و امير سر به سر من و عليرضا گذاشتن من و عليرضا هم كه قرار گذاشته بوديم جلوشون كم نياريم جوابشون ميداديم . نگاهى به ساعتم انداختم كه ديدم ساعت 11:30 هست عليرضا گفت: ديرت شده؟ بابات نگران ميشه؟_: نه بابا امشب خونه دوستاش هست دير مياد ولى اگه بريم بهتر هست فردا كلاس دارمبا اين حرفم متوجه نگاههاى امير و عليرضا به هم شدم كه عليرضا بلند شد و گفت: بله بريم ميرسونمتون مامان هم تا حالا بيداره منتظرمون هست ,بهتره بريمبا سمانه و امير خداحافظى كرديم وقتى تو ماشين عليرضا نشستم با گفتن ببخشيد الان ميام از ماشين پياده شد و به طرف امير رفت مشغول صحبت با هم شدن بعد از 10 دقيقه اومد و راه افتاديمتو ماشين ساكت بوديم كه عليرضا گفت : فردا چه ساعتى كلاس دارى؟_: من ساعت 10 صبح شما چى فردا كلاس نداريد؟: نه ندارم ولى با خانم صبورى كار دارم اگه ميخواهى با هم بريم_: راستش جلو آموزشگاه شلوغه ميترسم بچه براشون سوءتفاهم بشه: سر كوچه پيادت ميكنم خوبه؟_: راستش .. باشه مزاحم ميشمواى تو دلم عروسى بود ولى سعى كردم خودم رو آروم نشون بدم: اگه مزاحم بودى بيشنهاد نميدادم, دوست دارم بيشتر با هم آشنا بشيم تو چطور دوست دارى؟_: من من تا حالا با كسى ..چطورى بگم ..: بابات ناراحت ميشه؟ دعوات ميكنه؟_: نه اون زياد كارى به كارم نداره منم كارى به كار اون ندارم ولى بايد گزارش همه كارامو بش بدم ولى توضيح ازم نميخواد:آهان , با سياوش رابطتت در چه حدى هست؟چقدر مثل بازپرسا سؤال ميپرسيد لبخندى زدم كه از نگاه تيزش درو نموند: چرا ميخندى؟_: داشتم فكر ميكردم كه مثل بازجوها سؤال ميپرسيداحساس كردم كمى جا خورد از حرفم ولى زود به خودش مسلط شد و گفت : دوست ندارى ازت سؤال بپرسم؟ واسه آشنايى بيشتر لازم هست كه در مورد همديگر بيشتر بدونيم شما هم هر چى خواستى بپرس.و با لبخندى نگام كرد_: نه اصلا ناراحت نشدم راحت باشيد با سياوش رابطه خاصى به غير از كل كل كردن و دعوا و فحش كارى ندارم هميشه همينطور هستيم با هم تازگيا ازم خواستگارى كرده ولى ردش كرم بابام هم چيزى در اين مورد بمن نگفت بيشتر بخاطر پول بابا هست كه منو ميخواد و گرنه دوست دختر زياد داره كه واسش ميميرن تا حالا با چند تاشون ديدمش .: كه اينطور تا رسيدن به خونه ديگه حرف مهمى بينمون زده نشدموقعى كه رسيديم منوجلو در پياده كرد و گفت: تنهايى نميترسى؟_: نه عادت دارم به تنهايى اكرم خانم و شوهرش هستن ولى امشب مرخصى رفتن .ميشه شما بياييد در رو برام باز كنيد تا من لامپا رو روشن كنم؟: باشه حتما , فقط با من راحت باش مثل من ,بگو عليرضا و به جاى شما هم بگو تو, باشه؟_:اره خوبه داشتم آماده خواب ميشدم كه صداى اس بلند شد دعا كردم از طرف عليرضا باشهخودش بود نوشته بود: همه چى خوبه؟ نميترسى كه؟ شب خوش صبح ميام دنبالت. واسش نوشتم : دارم ميخوابم نميترسم صبح ميبينمتدوست داشتم بيشتر براش بنويسم ولى براى روز اول بهتر بود كه از كم شروع كنم خدايا يعنى ميشه من و عليرضا؟ با اين فكر خوابيدم صبح زودتر از هميشه از خواب بيدار شدم سريع آماده شدم عليرضا اس داد كه منتظر هست . فورى بيرون رفتم دم در خونشون تو ماشين بود تا خواستم سوار بشم فريده جون هم از در بيرون اومد باهاش سلام و احوالپرسى كردم با لبخندى نگام كرد و گفت: وقتى ديشب عليرضا گفت قرار گذاشتيد كه يه كم بيشتر با هم آشنا بشيد خيلى خوشحال شدم تا حالا كه هر چى من و سمانه باش حرف ميزديم ميگفت زوده نميخوام ازدواج كنم ولى از روزى كه شما رو ديده خودش حرفش رو پيش كشيده .انشاءالله كه هر چه زودتر خبراى خوب بشنوم.گيج بودم نميدونستم چى جواب فريده جون رو بدم كه عليرضا به كمكم اومد و گفت : شيده دير شد بقيشو بذار وقتى برگشتيمبا فريده جون خداحافظى كردم و سوار شديم كه عليرضا گفت : خوبى ؟ بابات كه چيزى نگفت در مورد من؟_: بابام رو هنوز نديدم اخه وقتى با دوستاش هست نزديكاى صبح مياد خونه تا ظهر هم خوابه عصر ميره شركت ديگه شب ميبينمش .: ديشب در موردت با مامان صحبت كردم كلى ذوق كرد آخه هميشه وقتى باهام در مورد تشكيل خانواده صحبت ميكرد حرف رو عوض ميكردم ولى نميدونم يه مرتبه چى شد كه تو رو تو آموزشگاه ديدم دلم لرزيد و وقتى هم كه فهميدم همسايمون هستى از خوشحالى نميدونستم چكار كنم ديشب هم خودم به سمانه گفتم كه با امير بياد تا با هم صحبت كنيم اونم تا ميتونست اذيت كردسرم رو از خجالت پايين گرفته بودم كه عليرضا گفت : دنبال چيزى ميگردى؟_: نه: پس چرا پايين رو نگاه ميكنى؟_: همينطورى آخه راستش اولين بار كه با يه پسر در اين مورد حرف ميزنم و ارتباط دارم : نظرت در مورد من چيه؟ از ديشب تا حالا به چيا فكر كردى؟_: زياد عجله نكن امشب با بابا صحبت ميكنم خدا به دادم برسه: چرا؟ دعوات ميكنه؟_: در مورد من خيلى حساسه تا اونجايى كه باورت نميشه تا حالا يكى از دوستاى بابا رو نديدم با اينكه ماهى يك بار خونمون ميان ولى تا ميان بايد تو اتاقم بمونم و در رو از داخل قفل كنم و گرنه تنبيه ميشم: چه خبره مگه؟_: عليرضا هنوزم سر حرفم هستم مثل بازجوها هستى همش سؤال ميپرسىبا اين حرفم جا خورد و تا سر كوچه آموزشگاه حرفى نزد وقتى ميخواستم پياده بشم گفتم : ببخشيد از حرفم ناراحت نشو همينطوى گفتم منظور بدى نداشتملبخندى زد و گفت : نه من زياده روى كردم براى بر گشتن همينجا باش ميام دنبالت: باشه اونروز اصلا حوصله درس و كلاس رو نداشتم تا كلاس تمام شد يه سال برام گذشتسر كوچه منتظر عليرضا بودم كه كه پژو آلبالويى كنارم ترمز زد_: خوشگله كى بوده كه تو رو قال گذاشتهسرم رو بر گردوندم و موبايلم رو در آوردم و واسه عليرضا اس دادم : كجايى؟ من منتظرت هستم: دارم ميام عزيزمواى عزيزم ! خيلى خوبى خداراننده پژو هنوز داشت چرت پرت ميگفت: د بيا ديگه با من بيشتر خوش ميگذرهبا صداى ترمز سرم رو بلند كردم عليرضا رو ديدم كخ با خشم به من نگاه ميكرد سريع سوار شدم و با سرعت از اونجا حركت كرد: مزاحمت شده بود؟ چى ميگفت؟_: چرت و پرت ميگفت واسم اهميت نداره كه چى ميگفت: آهان خوبه , كلاست چطور بود؟_: خوب بود ولى امروز زياد حوصله نداشتم : داشتى به من فكر ميكردى؟ جواب ندادم در همين موقع تلفنم زنگ خورد بابا بود_: واى عليرضا بابام هست: چيزى نيست عزيزم هر چى پرسيد راستش رو بش بگو دكمه جواب رو فشار دادم _: الو بابا سلام خوبى؟: سلام كجايى؟_: دارم از كلاس ميام خونه: با كى هستى؟ _: حالا ميام خونه ...: پس سياوش راست ميگفت _: بابا اون همه حرفاش مزخرفه..: ساكت شو زود بيا خونه اون مرديكه رو هم با خودت بيار _: ولى بابا ..: ساكت شو زود بيابا ناراحتى تماس رو قطع كردمعليرضا نگام كرد و چشمكى زد و گفت : چى شد دعوات كرد؟_: اره مثل اينكه سياوش به بابا زنگ زده و يه چيزايى گفته اونم گفت كه با هم بريم خونه , ميايى؟عليرضا دستى توى موهاش كشيد و گفت : باشه ميام تو خودت رو ناراحت نكن خانمى تا خونه هيچ حرفى رد و بدل نشد با هم وارد خونه شديم بابا تو سالن داشت سيگار ميكشيد با ديدن ما سيگارش رو خاموش كرد رو به من گفت : تو برو تو اتاقت تا نگفتم بيرون نيااصلا فرصت هيچ حرفى رو به من نداد منم بدون هيچ حرفى به اتاقم رفتم چون ميدونستم شروع به حرف زدن همان و داد و بيداد بابا هم همانتا يك ساعت مدام راه ميرفتم و دعا ميخوندم كه بابا با عليرضا به تفاهم برسه كه اكرم خانم به اتاقم اومد و صدام كرد تا بيش بابا برموقتى رفتم بابا تنها بود بابا لبخندى زد و گفت: رفتش نيست دنبالش نگرد امشب با مامانش مياد خواستگارىبا شرم سرم رو بايين انداختم و گفتم : بابا شما مجبورش كرديد؟: نه خودش پيشنهاد داد حالا هم برو خودت رو واسه شب آماده كنبا خوشحالى به اتاقم رفتم و شماره عليرضا رو گرفتم_: الو عليرضا: چقدر زود دلت واسم تنگ شده امشب ميبينمت _: ببخشيد بابا كه باهات بد حرف نزد؟:نه در مورد شغلم تحصيلاتم و اين جور چيزا سؤال كرد, تو خوبى دعوات كه نكرد؟_:نه گفته واسه امشب آماده بشم:خب پس برو آماده بشو_: حالا كو تا شب , سمانه و امير هم ميان ؟: اره اون كه اصل كارى هست با امير مياد_: خوبه من برم ديگه به فريده جون سلام برسون:چشم خانمم خانمم! خدايا شكرت دارم خواب ميبينم خيلى دوستش دارم , ميدونم زود عاشق شدم ولى يه حس خيلى قوى به عليرضا دارم خدايا كمكم كن. كمى با خدا راز و نياز كردم بلند شدم دوش گرفتم و موهامو فر كردم مىخواستم يه لباس ساده تنم كنم يه تونيك سبز زيتوتى كه يقش ساتن براق بود رو با يه ساپورت قهوه ايى سوخته با يه صنددل قهوه ايى و شال قهوايى كه توش گلهاى ريز سبز بود غروب كه شد لباس پوشيده منتظر تو سالن با بابا نشسته بوديم _: بابا به عمه نميخواستى بگى كه بياد: گفتم بياد گفت قلب پسرم رو شكستيد نميامداشتيم با بابا صحبت ميكرديم كه زنگ زدند اكرم خانم در رو باز كرد اول از همه فريده جون با سمانه و امير وارد شدند و بعد از اونها هم عشقم تو اون كت و شلوار خاكسترى رنگ ماه شده بود فدات شم خوشكلم البته اينا رو تو دلم گفتممهمانه نشستند مشغول صحبتهاى اوليه شدند منم كنار بابا نشستم اكرم خانم با سينى چايى وارد شد با اشاره بابا سينى رو از دستش گرفتم و مشغول پذيرايى شدم وقتى جلو عليرضا رسيدم چشمكى زد و گفت : چه خبر خوشگل كردى !از خجالت گر گرفتم بعد از پذيرايى كنار بابا نشستم فريده جون گفت : آقاى جنتى هدف از اومدن امشبمون رو كه ميدونيد اگه اجازه بديد با صيغه بچه ها يه مدت محرم بشن و تا انشاءالله بعد از اون عقد و ازدواج..بابا كه معلوم بود ناراحت هست وسط حرف فريده جون پريد و گفت : ببخشيد كه حرفتون رو قطع ميكنم بيشتر به خاطر همين مسائل خواستم كه اگه پسرتون قصدش ازدواج با شيده هست هر چى زودتر پا پيش بذاره كه با اين جور ارتباطات مخالف هستم خواهرم هم در گذشته از صيغه ضربه بدى خورد بنابراين در اين مورد مخالف صد در صد هستم اگه دخترم رو ميخواييد عقد دايم رو فقط قبول دارم فقط شرطم همين هست و گرنه شير بهاء و مهريه زياد برامون مهم نيست و چيز زيادى نميخوام.عليرضا مدام دستش رو تو موهاش فرو ميكرد و معلوم بود كه كلافه هست نميدونستم از حرف بابا هست يا مسئله ديگه ايى شايد هم پشيمون شده بابا كه سكوت رو ديد گفت :اگه دوست داريد ميتونيد فكراتون رو بكنيد و يه روز ديگه تشريف بياريدعليرضا كه داشت عرق پيشونيش رو پاك ميكرد گفت :قصد ما از صيغه آشنايى بيشتر بود ولى حالا كه شما اينطور دوست داريد چشم عقد دائم ميكنيم با اين حرفش امير و سمانه با تعجب به عليرضا نگاه ميكردن منظور نگاهاشون رو نميفهميدم ولى هر چى بود باعث تعجبشون بود عليرضا با يه لبخند نگاهشون كرد و اونا هم سرش رو برگردوندبقيه حرفا در مورد تعيين مهريه و تاريخ عقد بود فريده جون ميخواست كه عقد محضرى باشه و جشن بمونه واسه عروسى. بابا با اينكه زياد موافق نبود ولى وقتى ديد من راضى هستم رضايت خودش رو اعلام كرد قرار عقد واسه 5شنبه آينده گذاشته شد يه هفته وقت داشتم تا خودم رو آماده كنم موقع خداحافظى بابا عليرضا رو به كنارى برد و با هم شروع به صحبت كردند مونده بودم كه چى به هم ميگن حس كنجكاوى و يا بهتر بگم فضوليم حسابى قلقلكم ميداد بعد از كمى عليرضا اومد و خداحافظى كردن و رفتند .موقع رفتن منتظر بودم كه عليرضا چيزى بگه و يا يه خداحافظى مخصوص با من داشته باشه ولى اون به يه خداحافظى كوتاه و شب بخير بسنده كرد و رفت : بابا چى ميگفتى به عليرضا وقتى ميخواستن برن؟: وقتى ديديش از خودش بپرس_: باشه شب بخير:شب خوشقبل از خواب دوست داشتم با عليرضا حرف بزنم ولى بهتر ديدم اس بزنم_: مثل باران چشم هایت دیدنی است، شهر خاموشنگاهت دیدنیست، زندگانی معنی لبخند توست يكم كه گذشت اس داد : فردا صبح ميام بريم آزمايش چيزى نخوريا ,شب بخير خانمى خنده هاى تو ديدنى تره فداش بشم عزيزم , البته فعلا اين حرفا رو بش نمى زنم تا به وقتش.صبح بعد از اينكه آزمايش رو داديم رفتيم تو يه كافى شاپ . من نسكافه و چيز كيك سفارش دادم عليرضا هم كيك و قهوه تلخ مشغول خوردن بوديم كه عليرضا گفت: شيده جون آخرش نظرت رو راجع به من نگفتيا. _: اگه نظرم بد بود كه حالا اينجا پيشت نبودم : ميدونم گلم , ولى دوست دارم از زبونت بشنوم_: من, من.. منم تو آموزشگاه همون بار اول كه با نگات غافلگير شدم ازت خوشم اومد راستش احساس ميكنم چشات منو طلسم كرده دوست دارم تا آخر عمرم تو طلسم چشات باشم اصلا نميخوام اين طلسم يه روز باطل بشه, قول ميدى هيچوقت طلسم رو باطل نكنى؟ هر چى رو تو زندگيم ميتونم تحمل كنم الا خيانت و دروغ قول بده هيچوقت به من خيانت نكنى و دروغ نگى. (زود باش زود باش )اينا رو با لبخند به عليرضا ميگفتم . مثل ديشب كلافه بود. در حالى كه داشت منو با آتيش نگاش ذوب ميكرد گفت: حتى اگه دروغ مصلحت آميز هم باشه قبول ندارى؟_: نه من به دروغ مصلحت آميز اعتقاد ندارمبا زنگ موبايلم صحبتامون نيمه تمام موند خانم صبورى بود كه در مورد ترم جديد ازم سؤال ميپرسيد كه ميخوام قرارداد ببندم و يا نه ازش مهلت خواستم كه تا فرداش خبر بدم بعد از قطع تماس موضوع رو به عليرضا گفتم : راضى هستى كار كنم ؟ يا دوست ندارى؟: محيط كارت خوبه چيز بدى نديدم ازنجا خودم هم بعضى روزا ميام پس مشكلى نيست _: مرسى عزيزم , راستى ديشب بابا چى ميگفت يواشكى؟: از خودش بپرس_: پرسيدم اونم گفت از تو بپرسم: ا ..ا. واقعا ميخوايى بدونى؟ _: نگران شدم بگو ديگه: گفت كه تا قبل از اينكه عروسى كنيم اجازه ندارى شب پيش من باشى منظورم رو فهميدى؟از خجالت گر گرفتم, سرم رو پايين گرفتم و گفتم: تو هم قبول كردى؟:اره بعد از عقد زود عروسى ميگيريم پس ناراحتى نداره تحملم زياده! بريم من بايد جايى برم كار دارمتو ماشين عليرضا بدون هيچ مقدمه ايى پرسيد : شيده مامانت چطورى فوت كرده؟_: راستش ...: اگه ناراحتت ميكنه نگو_:نه ..نه.. دوست دارم در موردش باهات صحبت كنم, ميدونى بابام بيشتر با دوستاش دوره دارشت و شب نشينى يه بار كه خونه ما بودن من هم 3 سالم , مامانم هم تو اتاقش كه يكى از اون پست فطرتا كه حسابى مست بوده به اتاق مامان مياد و ميخواد اذيتش كنه بابا هم نميدونم كدوم گورى بوده خلاصه مامان خيلى مقاومت ميكنه ولى وقتى ميبينه نميتونه كارى كنه محكم با مشت تو آينه ميز توالت ميزنه تا با اون شيشه از خودش دفاع كنه ولى متأسفانه شيشه با عث بريدن رگش ميشه و چون كسى نبوده به دادش برسه همون جا تموم ميكنه فكرش رو بكن تنهاى تنها ...با دستمالى كه عليرضا بطرف گرفته بود به خودم اومدم _: اين واسه چى هست؟ : اشكاتو پاك كن تازه اون موقع بود كه متوجه شدم گريه كردم.تا رسيدن به خونه صحبتى نكرديم .منو تا خونه رسوند خودش رفت . هيچ دوست و آشنايى نداشتم كه باهاش در اين مورد حرف بزنم كاشكى مامانم زنده بود , مامان آخه اين چه كارى بود كه كردى؟ رو تخت دراز كشيدم ياد خالم افتادم خيلى وقت بود ازش خبرى نداشتم اون زياد دوست نداشت منو ببينه چون شبيه مامان بودم ياد خاطراتش با مامان ميافتاد منم نميخواستم حرمت و احترامى كه بينمون هست از بين بره بخاطر همين كارى به كارش نداشتم.*** فردا صبح با عليرضا و سمانه رفتيم حلقه خريديم , سمانه مدام سربه سرمون ميذاشت ولى عليرضا معلوم بود زياد حوصله نداره جوابش رو نميداد موقعى كه به بهانه تلفن از ماشين پياده شد به سمانه گفتم : سمانه عليرضا انگار زياد حوصله نداره مشكلى پيش اومده؟سمانه با دستپاچگى گفت: نميدونم .. شايد توى كارش مشكل داشته باشهعليرضا سوار ماشين شد و راه افتاديم نميدونستم چه جورى ازش بپرسم تا ناراحت نشه_: عليرضا اگه مشكل مالى دارى ميتونم به بابا بگم..با عصبانيت فرياد زد: مشكل مالى ندارم تو هم پول بابات رو به رخم نكشنميتونستم باور كنم كه عليرضا سرم داد زده با صدايي لرزون گفتم : باور كن عليرضا منظور بدى نداشتم اخه ديدم خيلى ناراحت و كلافه هستى نميتونم ببينم كه ناراحتى ..: شيده يه كم ساكت باش ناراحت نيستم فقط يه كم آرامش ميخوام لطفا..موقعى كه منو رسوند خونه بدون هيچ حرفى پياده شدم بغض گلوم رو فشار ميداد اگه يه كلمه حرف ميزدم اشكم سرازير ميشد.تا در رو باز كردم ديدم سياوش تو حياط نشسته و يكى از شيشه هاى كوفتى بابا هم تو دستش هست با عصبانيت وارد شدم و گفتم : تو اينجا چه غلتى ميكنى؟ اين چيه دستت؟ اكرم خانم كجاست؟با لحنى كشدار گفت : بيا اينجا پيشم بشين بهت احتياج دارم شيدهموبايلم رو در اوردم تا به بابا زنگ بزنم كه ديدم شارژ نداره , ميخواستم از كنارش رد شم برم داخل تا از اونجا تماس بگيرم كه با يه حركت سريع دستم رو گرفت منو كشوند تو بغلش يه جيغ بلند زدم كه با يه سيلى جوابش رو داد فرياد زدم : اشغال ولم كن عليرضا ميكشتتدهنش بوى گند ميداد به صورتم نزديك كرد و گفت : فقط بگو چى از اون پسره عوضى كمتر دارم ؟_: شعور و عقلت از اون كمتره ,حالا برو گم شو: تا كارى رو كه ميخوام انجام ندم نميرم , يالا پاشو بريم تو اتاقتعجب زورى هم داشت فرياد زدم : عليرضا عليرضا بدادم برس .. سياوش تقريبا منو بغل كرده بود و بطرف داخل خونه ميكشوند يه مرتبه در باز شد و عليرضا و امير داخل شدند عليرضا منو از دست سياوش در اورد مشغول كتك زدن به سياوش شد منم كه از ترس بيحال شده بودم , احساس كردم چشمام سياهى ميره و ديگه هيچى نفهميدم ...با صداى سمانه چشمام رو باز كردم تو اتاق نشيمن بودم سمانه كنارو نشسته بود و داشت سرم رو نوازش ميكرد با ديدنم عليرضا رو صدا زد و گفت :بيا عليرضا شيده حالش بهتر شدهعليرضا وارد نشيمن شد ,با خشم نگام كرد: سيا وش تو خونه شما چكار داشت؟ اكرم خانم كجاست ؟با بى حالى گفتم : نمى دونم نمى دونماونم با عصبانيت فرياد زد : نمى دونم نمى دونم, تو چى از زندگيت ميدونى هر وقت ازت ميبرسم كه ميگى نميدونم سمانه به طرف عليرضا رفت و سعى داشت كه آرومش كنه عليرضا دستش رو كنار زد و گفت: سمانه برو خونه ميخوام با شيده صحبت كنم سمانه كه داشت به طرف در ميرفت گفت : خواهش ميكنم فقط صحبت كنيد, عليرضا شيده فشارش پايين هست عصبانيش نكن: نه كاريش ندارم سمانه كه رفت چشمام رو بستم و داشتم سعى ميكردم كه بغضم رو فرو ببرم احساس كردم عليرضا كنارم نشسته نزديكم اومد بوى عطرش رو حس ميكردم داشتم مست ميشدم كه صورتش رو نزديك گوشام كرد و گفت : شيده چشمات رو باز كن , شيده؟چشمام رو با آرومى باز كردم چونم رو تو دستش گرفت و سرم رو بالا برد داشتم طلسم ميشدم لباش رو گونم فرود اومد مثل كوره داغ شدم با گفتن : ببخشيد از جاش بلند شد و شروع به قدم زدن كردسعى ميكردم تا صدام نلرزه نميخواستم فكر كنه كه ضعيف هستم_: عليرضا من هيچ گناهى ندارم وقتى منو پياده كردى سياوش تو حياط رو نيمكت نشسته بود ميخواستم بيام تو ساختمون به بابا زنگ بزنم كه منو به زور گرفت...: بسه ديگه در موردش نميخوام بشنوماز ترسم حتى نپرسيدم كه سياوش كجاست چون با اون حالى كه سياوش داشت نميتونست تنهايى رانندگى كنه : سياوش رو با امير فرستادم كه بره , بابات كجاست ؟ هر چى زنگش ميزنم جواب نميدهجوابى بهش ندادمعليرضا باز عصبانى شد و گفت :مگه با تو نيستم ميگم بابات كجاست؟منم صدام رو بلند كردم و گفتم : نميدونم بايد شركت باشه ولى هيچوقت جواب تلفنام رو نميده ميگه وقتى بيرون هست نبايد باهاش تماس بگيرم اگه كار ضرورى داشته باشم بايد به آقا رحيم بگم اونم امروز وقت دكتر داشته..ديگه جلو بغضم رو نگرفتم اجازه دادم تا مثل بارون بباره عليرضا بدون هيچ حرفى در و محكم بست و بيرون رفت شب كه بابا اومد جريان سياوش رو براش تعريف كردم ,عصبانى شد و زنگ زد به عمه كلى باهاش دعوا كرد .چند روز بود كه از عليرضا خبرى نداشتم تلفنش هم جواب نميداد دلم شور ميزد فردا قرار بود كه مثلا عقدمون باشه تصميم گرفتم كه به سمانه زنگ بزنم_: الو سمانه خوبى؟ احوالى ازم نميگيرى؟: خوبيم مرسى تو خوبى عروس خانم؟با پوزخندى گفتم : عروس؟ چه عروسى كه از داماد خبرى نداره..: راستش شيده جون يه كم كاراى شركتشون بهم ريخته اينه كه.._: شب هم تو شركته؟ حتى نمىتونست قبل از خواب يه زنگ بزنه؟ ميدونى تا حالا چند بار زنگ زدم به موبايلش؟ از قول من بهش بگو همه چى تموم شد ديگه نميخوام ببينمشو فورى قطع كرم نميخواستم اين حرفا رو بزنم ولى اين چند روزه اينقدر فشار روم بود كه ناخواسته به سمانه اون حرفا زدم چند دقيقه بعد عليرضا زنگ زد جواب ندادم مرتب تماس ميگرفت ولى قطع ميكردم در آخر هم تلفنم رو خاموش كردم و رفتم تو اتاقم دراز كشيدم كه اكرم خانم وارد شد و گفت كه عليرضا پايين هست ميخواد منو ببينه جوابش ندادم و چشمام رو بستم صداى بسته شدن در رو كه شنيدم فكر كردم اكرم رفته پايين كه احساس كردم يه نفر رو تخت كنارم نشسته چشمام رو باز كردم عليرضا رو كنارم ديدم روم رو برگردوندم و گفتم: پس خونه بودى كه با اين سرعت خودت رو رسوندى: نه جايى بودم كه سمانه زنگ زد ميدونى چند تا چراغ قرمز رو رد كردم؟_: پول جريمه هات رو ميدم: شيده بلند شو منو نگاه كن بعد حرف بزنيم_: نميخوام برو بيرون دستش رو به طرفم اورد منو تو بغلش نشوند و گفت :حالا راحت ميتونيم با هم صحبت كنيم شيده بذار واست توضيح بدم كاراى ..در حالى كه سعى ميكردم از بغلش بيام بيرون گفتم : توضيح نميخوام كه كارات چى شده فقط ميخوام بدونم چرا جوابم رو نميدادى به همين زودى ازم سير شدى؟ حتى شبا وقت خواب هم نميتونستى من رو از دلواپسى بيرون بيارى حتى اگه واسم يه شب بخير هم اس ميزدى دلگير نميشدم ..ديگه هق هق گريه هام بلند شده بود: اون روز گفتم كه همه چى رو تحمل ميكنم اگه كار دارى باهام رو راست باش و بگو نه اينكه خودت رو ازم پنهون كنى ..سرم رو سينهاش گذاشتم و گريه كردم يه كم كه گذشت سرم رو بلند كرد و گفت : ببخشيد ديگه تكرار نميشه آشتى؟ شيده جون آشتى؟نميخواستم بيشتر از اين عذابش بدم گونش رو بوسيدم و گفتم :آشتى اون روز خيلى خوش گذشت تا شب بيرون بوديم و خريد كرديم و كلى خوش بوديم روز پنجشنبه زود بيدار شدم و حمام رفتم , موهام و خشك كردم جلوش رو پوش دادم زدم بالا . پشت موهام رو هم با كليبس جمع كردم. مانتو كرم رنگى رو كه شب قبلش عليرضا برام خريده بود رو با يه جين قهوه ايى و يه شال قهوه ايى . يه جفت صندل كرم هم پوشيدم آرايش مختصرى كردم با بابا راه افتاديم كه به محضر مورد نظر بريم._: بابا عمه نمياد؟ : نه_: خاله چى؟: اوهوم ديشب بهش زنگ زدم مسافرت هست رفته كيش تبريك گفت_: كى براى شاهد مياد؟: پسر و عروس عزيز جون.._: واى راست ميگى بابا مرسى كه زنگشون زدىخوشحال بودم كه بعد از مدتها اسماعيل آقا و مريم خانم رو ميديدم . تا ديدمشون تو بغل مريم خانم رفتم و اونم منو غرق بوسه كرد تا قبل از اينكه عزيز جون فوت كنه همش خونشون ميرفتم ولى بعد از اون ماجرا و رفتن دخترا به آمريكا براى ادامه تحصيل ديگه نديده بودمشونهنوز عليرضا اينا نيومده بودن دلشوره گرفته بودم نكنه نيان حالت تهوع داشتم ميترسيدم زنگ بزنم و بگن كه پشيمون شدن و نميان بعد از 10 دقيقه بالاخره اومدن عليرضا يه كت اسپرت قهوه ايى با يه جين به همون رنگ تنش بود كه جذابترش كرده بودموهاشو بالا زده بود كامل .سمانه و امير و فريده جون و يه آقايى كه گفتن عموى عليرضا هست , هم بودنمهريه رو بابا گفته بود زياد نميخواييم ولى يه قطعه زمين و 1000 سكه طلا رو عليرضا مهرم كرد.بعد از عقد بابا همه رو واسه ناهار تو يه رستوران دعوت كرد . ناهار رو كه خورديم , عليرضا از بابام اجازه گرفت تا شب رو با هم باشيم بابا هم اجازه داد.فريده جون با امير و سمانه رفت من و عليرضا هم وقتى سوار ماشين شديم دستم رو گرفت و با همون دست دنده رو عوض ميكرد يه آهنگ ملايم هم گذاشته بود هر چند ثانيه يه بار نگام ميكرد و لبخند ميزد. حالا ديگه زن عليرضا بودم .قلبم تند تند ميزد از گرماى دست عليرضا احساس ميكردم دستام تاول زده .: خب خانم كجا بريم ؟_: هر جا كه دوست دارى ولى اول برو يه جايى ميخوام بستنى قيفى بخورم ميخواستم يه كم از گرماى بدنم رو كم كنم با هم به يه پارك رفتيم و بستنى خورديم تا عصر تو پرك بوديم و چون خلوت بود حسابى تاب بازى كردم عصر عليرضا گفت كه بريم تو يه مركز خريد يه كم قدم بزنيم منم كه عاشق خريد قبول كردماز كنار يه مغازه لباس فروش كه رد شديم لباسى تو ويترين بود , نظرم رو جلب كرد _: عليرضا اين پيرهن رو بريم ببينيم؟يه بيرهن بلند ياسى بادو تا بند بنفش جلوش , كه پشت گردن گره ميخورد يه چاك بلند هم تا زانوهاش داشتعليرضا كنارم اومد و گفت: اين رو ميخواهى كجا بپوشى؟ _: فعلا نميدونم هر وقت يه جشنى چيزى بود ميپوشم: ببين شيده دوست ندارم خانمم اين طور لباسا بپوشه حتى اگه خانما تنها باشن و هيچ مردى تو جمع نباشه شايد فكر كنى افكارم به درد نميخوره ولى يه سرى اعتقاداتى هست كه لازمه هر دو طرف بهش احترام بذاريمبا اينكه بهم برخورده بود ولى دوست نداشتم روز عقدمون در مورد اين جور مسائل با هم جر و بحث كنيم_: باشه بعدا در موردش حرف ميزنيم , بريم تو يه كافى شاپ بشينيم يا اينكه دوست دارى بريم خونمون بابا امشب دوره داره تا صبح نمياد : اره منم خستم شده بهتر بريم يه كم استراحت كنيم بعد واسه شام بريم بيرون خونه كه رسيديم اكرم خانوم و آقا رحيم اجازه گرفتن و رفتن ديدن نوه شونعليرضا در حالى كه در سالن رو باز ميكرد گفت: اين دو تا اصلا تو خونتون كار هم ميكنن همش كه بيرون هستندر حالى كه داشتم تو اتاقم ميرفتم گفتم : اكرم خانم , مامانم رو از كوچيكى بزرگ كرده بوده چون مامان مامانم و باباش سر كار بودن هميشه و وقت كافى نداشتن وقتى هم كه مامان فوت كرد بابا بخاطر من اونا رو اورد تا با هم زندگى كنيم يه خونه هم بهشون داده همين پشت هست اكرم خانم پادرد داره آقا رحيم هم يه كليه بيشتر نداره هفته ايى دو روز يه دختر جوون مياد تو كار نظافت خونه كمك ميكنه بابا هم بخاطر مامان اونا رو نگه داشته_: اوهوم: راستى دوست دارى كتابخونه بابا رو ببينى؟: كتابخونه؟ بابات كتاب هم ميخونه؟_: نه بيشتر واسه پز دادن به دوستاش اونجا رو درست كرده , هر كتاب به هر زبونى بخواهى ميتونى پيدا كنى:جالبه بريم ببينيم_: فقط به بابا چيزى نگو اينجا منطقه ممنوعه هست كسى اجازه ورود نداره من هم يواشكى بعضى وقتا ميرم تو كتابخونه كتابا رو ميبينم درش هميشه قفله با يه سنجاق درش رو باز ميكنم: عجب دخترى هستى ,خب از بابات خواهش كن تا اجازه بده _: تو بابا رو نميشناسى وقتى بگه نه , يعنى نه در كتابخونه رو كه باز كردم عليرضا تا چند ثانيه پلك نميزد آخه از ديوار چيزى معلوم نبود فقط كتاب بود كه دور تا دو ر اتاق به چشم ميومد_: عليرضا خوشت اومد؟: اره خيلى بزرگه ميشه برى برام يه ليوان آب بيارى _: تا تو اينجا يه نگاهى بندازى ميرم واست شربت درست ميكنم الان ميامبا سرعت پايين رفتم شربت البالو رو از تو كابينت پيدا كردم تو يه ليوان پايه بلند شربت رو درست كردم دوتا برگ نعنا تازه هم توش انداختم اخه اكرم خانم ميگفت البالو سرده , نعنا گرمه , از اين چيزا سر در نميووردم ولى دوست داشتم خودى به عليرضا نشون بدم 10 دقيقه طول كشيد الان فكر كنم از تشنگى هلاك شده از تو پله ها كه بالا ميرفتم عليرضا رو صدا زدم _: عليرضا زنده ايى يا از تشنگى هلاك شدى؟عليلرضا از كتابخونه بيرون اومد و ليوان رو از دستم گرفت و گفت : برو در كتابخونه رو قفل كندر كتابخونه رو قفل كردم و با عليرضا رفتيم تو اتاقممانتو رو از تنم در اوردم رو تخت كنار عليرضا نشستم زير مانتو فقط يه تاپ بندى تنم بود ولى خب اشكالى نداشت عليرضا كه شوهرم بودگرماى دستاى عليرضا رو رو بازوهام حس كردم تو چشماش نگاه كردم چشماش برق ميزد سرش رو به صورتم نزديك كرد نفسهاش به صورتم ميخورد منم مسخ نگاش شده بودم نگاش به لبام بود لباش رو كنار گوشم گذاشت و گفت : شيده من ميرم بيرون تو هم لباست رو عوض كن اينطوى ميترسم زير قولم بزنم خواهش ميكنميخ زدم با اين حرفش , خواستم جوابش رو بدم كه انگشتش رو رو لبم گذاشت و گفت : هيس , خواهش ميكنمو از اتاق بيرون رفت حس خيلى بدى داشتم اون تاپ لعنتى رو با يه تى شرت عوض كردم و از اتاق بيرون رفتم تو نشيمن رو كاناپه دراز كشيده بود و چشماش هم بسته بود كنارش نشستم و دستم رو تو موهاش فرو كردم چشماش رو باز كرد و گفت: شيده موهامو خراب كردىبوسه ايى كوتاه رو لباش زدم و گفتم :دوست دارم حتى با موهاى خراب لبخند تلخى زد و گفت :شيده منو ميبخشى ؟_: عزيزم اتفاقى نيوفتاده كه بخوام ببخشمت دستامو تو دستش گرفت و بوسيد.تا شب پيشم بود و با هم حرف ميزديم و بعدش هم زنگ زديم شام رو اوردن خونه . عليرضا هم بعد از اومدن اكرم خانم خداحافظى كرد و رفت. يه كم ازش دلگير بودم نميدونم چرا شايد بخاطر قولى كه به بابا داده بود( عجب بچه پر رويى بودم من )شب قبل از خواب واسش اس دادم : جاده عشق همسفر میخواست و من تورا برگزیدم بهخاطر قلب مهربانت بامن بمان و بدان خلوت دلم همیشه آشیانه توست.اونم جواب داد : ببخشيد من اس ام اس قشنگ مثل تو بلد نيستم, ولى بدون كه منم دوست دارمبا يه لبخند قشنگ تو تختم دراز كشيدم با فكر عليرضا بخواب رفتم. چند روز از عقدمون ميگذشت و كه عليرضا گفت: اگه اشكال نداره ميخواد بياد خونمون اخه اون چند روز همش بيرون ميرفتيم و ديگه از بيرون رفتن خسته شده بوديم.يه بلوز سفيد با يه جين يخى پوشيدم موهام رو هم گيس كردم با يه آرايش صورتى.وقتى عليرضا اومد اكرم خانم خداحافظى كرد و رفت: چرا رفت؟_: فكر ميكنه خبرايى هست ميخواد مزاحممون نشه!!دستمو تو دستاش گرفت و گفت :تو ازم ناراحتى كه باهات رابطه... ندارم؟در حالى كه گر گرفته بودم گفتم: نه نه هر طور راحتى مرده و قولش ! البته اين حرفو رو با خنده گفتم كه يه وقت فكراى نا جورى در موردم نكنه_: اوهوم: راستى از كتابخونه چه خبر؟با تعجب نگاش كردم و گفتم :كتابخونه؟ اهان , از يواشكى رفتن مثل اينكه خوشت اومده: يه جورايى _: بيا بريم اونجا : بابات نياد ناراحت بشه_: نه امروز گفت كار داره نمياد فردا صبح مياد: كه اينطوربا هم وارد كتابخونه شديم عليرضا مشغول نگاه كردن به كتابا بود منم داشتم اونو نگاه ميكردميه مرتبه غافلگيرم چشماش طلسمم كرده بود از جام تكون نخوردم نزديكم اومد گرمى لباش رو براى يه لحظه رو لبام حس كردم زود به خودش اومد و گفت: اونروز شربتى كه درست كردى خوش مزه بود.._: باشه الان برات ميارمزود اومدم بيرون صورتم داشت آتيش ميگرفت (عجب لبايى داره)شربت رو اماده كردم وقتى رفتم بالا عليرضا بيرون كتابخونه منتظر بود ليوان رو از دستم گرفت منم زود در رو قفل كردم . تا شب پيش هم بوديم و فيلم ميديم و در مورد آينده و عروسى صحبت كرديم ساعت 11 بود كه تلفنش زنگ زد تا شماره رو ديد رفت تو حياط و صحبت كرد : شيده شريكم بود مثل اينكه اون جنسايى كه ميخواستيم رسيده بايد برم ميخوايى شب پيش مامان باشى آخه سمانه هم امشب نيستش_: نه نه ..الان در رو از داخل قفل ميكنم وميخوابم تو هم برو خيالت راحت لبام رو بوسيد و رفتصبح كه بيدار شدم صبحونه رو خوردم رفتم آموزشگاه ميخواستم واسه ترم آينده مرخصى بگيرم عليرضا گفته بود كه تا فرداش كار داره و نميتونه منو ببينه تو آموزشگاه مرخصى رو گرفتم و با خيالى راحت راهى خونه شدم سر راه به مركز خريد رفتم ميخواستم واسه عليرضا يه هديه بخرم نميدونستم چى بگيرم مغازه ها رو كه نگاه ميكردم به فكرم رسيد كه عطر بخرم .وارد مغازه عطر فروشى شدم بعد از 1ساعت معطلى بالاخره عطر مورد نظرم رو خريدم خيلى خوش بو بود خوشم اومد يكى هم واسه خودم خريدم تا هر وقت دلم واسش تنگ شد عطر و بو كنم ( عجب دختر رمانتيكى شده بودم!!)
برای خوندن همه قسمت های رمان عشق برنامه ریزی شده کلیک کنید