قسمت چهارم و آخر | قدیسه نجس

چند دقيقه بعد كه اوضاع روبه راه شد رفتيم تو و باز همون چيزه رو هى كشيد رو شكمم و به سودا توضيح مى داد كه اين جنينه و اين قلبه و اينم فلانه و اون بهمانه... سودا هم هى الكى سرشو تكون مى داد و مى گفت: صحيح... صحيح... بلآخره اجازه دادن من پا شم... سودا دستمو گرفت: بريم هونام جان بايد به فكر سيسمونى باشيم...

ادامه نوشته

قسمت سوم | قدیسه نجس

انگار حرفمو فهميد كه سريع راه افتاد! كتابا يكم سنگين بودن واسه همين تقريبا بغلشون كرده بودم و خوب جلومو نمى ديدم... يه رعد و برق ديگه زد كه پاپى پارس كرد و چسبيد به پام! - چيزى نيست دخى! رعد و برقه! مى دونى يعنى چى؟! يه پارس ديگه كرد! خنده م گرفت! اين چى مى فهمه رعد و برق چيه؟!

ادامه نوشته

قسمت دوم | قدیسه نجس

چيزى نگفت كه منم پر رو پر رو باهاش هم قدم شدم... سرمو چرخوندم ببينم ارميا و سمر كجان كه ديدم هنوز دارن مى رقصن... ماشالا به اين سمر خانوم... خسته نمى شه از رقص... ارميا نگاش چرخيد سمت ما... تو نگاش دو تا جمله بود: موفق باشى... و ... مراقب خودت باش...

ادامه نوشته

قسمت اول | قدیسه نجس

سرمو چرخوندم ببينم ارميا و سمر كجان كه ديدم هنوز دارن مى رقصن... ماشالا به اين سمر خانوم... خسته نمى شه از رقص... ارميا نگاش چرخيد سمت ما... تو نگاش دو تا جمله بود: موفق باشى... و ... مراقب خودت باش...

 

ادامه نوشته