قسمت چهارم و آخر | قدیسه نجس
چند دقيقه بعد كه اوضاع روبه راه شد رفتيم تو و باز همون چيزه رو هى كشيد رو شكمم و به سودا توضيح مى داد كه اين جنينه و اين قلبه و اينم فلانه و اون بهمانه... سودا هم هى الكى سرشو تكون مى داد و مى گفت: صحيح... صحيح... بلآخره اجازه دادن من پا شم... سودا دستمو گرفت: بريم هونام جان بايد به فكر سيسمونى باشيم...
ادامه نوشته
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 4:12 توسط ادمین
|