بت پرست | قسمت 4 و آخر
محمد با صدای دادی گفت:بیات...بیات...
هنوز این بیات بدبخت کارش تموم نشده؟...
بیات اومد احترام نظامی دادو گفت:بله قربان...
محمد:بگو طاهری بیاد اینجا...
بیات احترام گذاشت و رفت و طاهری اومد احترام گذاشت...
محمد با صدای دادی گفت:بیات...بیات...
هنوز این بیات بدبخت کارش تموم نشده؟...
بیات اومد احترام نظامی دادو گفت:بله قربان...
محمد:بگو طاهری بیاد اینجا...
بیات احترام گذاشت و رفت و طاهری اومد احترام گذاشت...
روش کارت رزرو داشت... که نیما نشست... یهو یه پیشخدمته اومد و شروع کرد داد و بیداد کردن که چرا اینجا نشستین....نیما:برو بچه به رئیست بگو بیاد کار دارم...پیشخدمته یه نگاهی به نیما کرد که یهو یه آقایی که کت و شلوار مشکی داشت و خیلی هم شکم گنده بود اومد اونجا...شکم گنده:مهندس ستوده...شمایید؟...پسر برو از غذای مخصوص بیار...برو...
برگشتم سمتشو یه دختره که کت و شلوار بلند پوشیده بود و یه روسری هم سرش بود کنار خاله نیما نشسته بود...
به رها با لحن تمسخرآمیزی گفتم:همون لچک به سره؟...
رها:آره...
با یه لحن پر تمسخر تر گفتم:لابد از عشق محمد هم داره بال بال می زنه...
مقدمه:
پرسید:دوستم داری؟...
گفتم:نه...
گفت:لابد تو هم ادعا داری عاشقمی...
گفتم:نه...
و رفت و من بی ادعا می پرستیدمش...
بتم بود...