کتاب دنیای سوفی

کتاب دنیای سوفی کتاب فلاسفی درباره زندگی دختر بجه ای  به نام سوفی  است که به صورت  رمان در اورده شده تا مخاطب از خواندن کتاب لذت ببرد.                                                                               درباره نویسنده                                                                                                                          یوستین گردر وی استاد فلسفه بود کتاب دنیای سوفی در سال 1991 نوشت . و کتاب او استقبال بسیار زیادی در کل جهان داشت.  کتاب او  فعلا در جهان به 59 زبان مختلف  ترجمه شده  وچهل میلیون نسخه در کل جهان بفروش رفته ااست.

کتاب حیفا

سلام امروز می خوام درباره کتاب حیفا صحبت کنم کتاب حیفا درباره چگونه بوجود امدن داعش هست و سازمان موساد نیز به وسط این داستان می اید.                                                                             درباره نویسنده                                                                                                                          نویسنده این مستند داستانی حجت اسلام محمد رضا حداد پور جهرمی باشد . وی نویسنده مستند داستانی  نه و همه نوکران و  کف خیابون می باشد.Image result for ‫کتاب حیفا‬‎

بانوی کوچک | سیزده و آخر

.دوهفته بیشتر طول نکشید که بساطعروسی راه انداختیم.....فکر می کردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم.....از خوشحالی روی پام بندنبودم....شب که شدهمه رفتند من موندمو سیمین.....یه شب رویایی....من واقعا خودمو خوشبخت میدونستم....

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | دوازده


آناوا با یه حرکت سریع بلند شدو روی مبل نشست.چشمهاش سرخ بودند.شروع کرد به گریه....می لرزید
خودشو گوشه ی مبل جمع کرده بود....شهروز آروم به سمتش رفت...دستشو به سمتش دراز کرد واناوا رو به
اغوش کشید.....فکر می کنم بهترین راه برای اروم کردن این دختر همین بود

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | یازدهم

-اره عزیزم تو بخواب....امروز خیلی خسته شدی
نگاه تشکر امیزی به شهروز انداختم.دستمو روی دستش ,دستی که روی دنده بود گذاشتم وخودمو به خواب
سپردم.نمی دونم چقدر خوابیده بودم که صدایی به گوشم رسید
-ساره...ساره جان پاشو رسیدیم

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | دهم

-چرا گذاشتی پسره منو باخودش ببره؟چرا وقتی داشت حالم بد می شد حواست بهم نبود....
-حواسم بهت بود ساره...به خدا بود
-نبود که اگه بود یه بار حداقل برمیگشتی سمتم...تو از اول تا اخر حواست پی صحبت باکتی بود
برگشتم سمتشو باگریه گفتم:من زیادی بچه ام نه؟؟؟
خمدیدومهربون نگاهم کرد,موهای جلوی سرمو به هم ریخت وگفت:حسود نبودی ساره....

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | نهم

اجازه ی ادامه ی حرفو بهم نداد.گفت:مهم نیست...حالت چطوره؟
از حالتهاش معلوم بود به شدت دلخوره.جواب دادم:خوبم...من باید برات توضیح بدم که...
عصبی شدو باصدایی که حالا کمی بلند شده بود گفت:توضیح لازم نیست ...یعنی دیگه جای توضیحی باقی
نذاشتی...

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | هشت

بعد از چند دقیقه سکوت درحالی که خوابم گرفته بود ناخوداگاه باصدای ارومی گفتم:شهروز
-جان دلم؟
- کی میای؟دلم واست تنگ شده
- میام عزیزم تا یک ساعت دیگه میام
- الان بیا
- میام اماده شم میام,توبخواب کمی استراحت کن بیدار که بشی من اونجام

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | هفت

- بله؟
- ساره فردا 1شنبه است حاضر باش زود تر میام بریم خرید.
- خرید واسه چی؟
- میریم هرچی دوست داشته باشی بخریم.
- من که چیزی لازم ندارم ,ممنون
خندید وگفت من تشخیص میدم که چیزی لازم داری یا نه؟فردا حاضر باش

 

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | شش

پدرام بالحنی خندون گفت:مگه دیشب اینجا چه خبر بود عموجوووون
-پسره ی احمق دو روزه باز حالش خوب نیست دیشبم حمله ی تنفسی داشت
- اهان از اون لحاظ,من فکرکردم از یه لحاظ دیگه حالش بد شده
- شوخی بسه پدرام خیلی نگرانشم
پدرام جدی شدو پرسید:
- دارو هاشو می خوره؟
- اره البته فکر کنم

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | پنجم

با درد و ناراحتی نگاهش کردمو گفتم:عمو واقعا نگران منی؟باورنمی کنم.من حتی اگه بمیرم هم واسه شما
فرقی نمی کنه
بابغض نگاهی به سالن انداختم وزیرلب به عمو گفتم:خیلی بی انصافی عمو,خیلی
اقای صارمی گفت صبر کن دخترم داری اشتباه می کنی

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | چهارم

پس واسه همینه کاری واسه سامان نمی کنید.دکتر کور خوندی بذارم سامانو بکشی که بتونی پسرتو نجات
بدی .
خواست حرفی بزنه که اجازه ندادمو گفتم:
من نمی ذارم برادرم رو بکشی از این بیمارستان میبرمش ,میبرمش جایی که سعی کنند حالشو بهتر کنن نه
جایی که ارزوی مرگش رو داشته باشن

 


ادامه نوشته

بانوی کوچک | سوم

.عجیب تر از همه
پوزخند مسخره ای بود که گوشه ی لب عمو یاورنشسته بود.بابا به حرف اومدو پرسید:اتفاقی افتاده؟
-عمو یاور :ماهمگی به توافق رسیدیم که عمارت اقاجون فروخته بشه وهرکس به حق خودش برسه.
عجیب بود که عمو مهدی وعموعلی هم راضی به این موضوع شده بودند.
-بابا به حرف اومدو گفت:یاور جان تو که دیشب سهمت رو به من فروختی ,دیگه چی می خوای؟

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | دوم

گفتم:ببخشید اقای احمدی اما من وشما به دردهم نمی خوریم منم قصدازدواج ندارم .
-چرا من که خیلی ازشماخوشم اومده تازه باادامه تحصیل هم مخالف نیستم
خنده ام گرفت وگفتم چه ربطی داره من اصلا بااصل قضیه مشکل دارم بااجازه

 

 

 

ادامه نوشته

بانوی کوچک | اول

.قراره همه چیز اروم پیش بره قراره تنش کمی داشته باشیم ودر ضمن قول میدم که همه تون عاشق شخصیتها مخصوصا شهروز بشید......پایانشم خوشه(خودم دیروز خوندمش

 

ادامه نوشته

شبنم عشق | آخر و چهارم

 

 

الو آبتین چرا حرف نمیزنی خوبی -خوبم خیلی خوب -درست میشه غصه نخور -کی؟ - نمیدونم یه پوزخند تلخ رو لبام نشست -شبنم با مامان دعواش شد -سکوت شبنم یعنی تایید حرف مامانت چرا دعوا کرد دیگه کاری نداری شروین -نه مواظب خودت باش

-باشه

ادامه نوشته

شبنم عشق | سوم

-الو


-آبی منظورت زلزله که نیست


-بهش زلزله هم میگن بلای آسمونی ملکه عذاب


-هوی نفهم من الان غیرتی شدم 


-برو گمشو


-با برادر زنت درست حرف بزن نفله


-چشم برادرزن عزیزم


-خفه


-شروینی ؟


-باز چه مرگی داری؟


-میخوام سوپرایزش کنم


-چه جوری؟

 

ادامه نوشته

شبنم عشق | دوم

آخر شب بود که رفتیم خونه از شروین تشکر کردم داشتم میرفتم دیدم یه چیزی خورد بهم دیدم این خل وچل نصف تنشو از ماشین کرده بیرون داره با سنگ ریزه میزنه بهم من موندم کی وقت کرد سنگ برداره وقتی دید برگشتم گفت مرسی کارت درسته و زبونشو تا حلقش کرد بیرون ماشین شروین رفت داخل عجبا.

ادامه نوشته

شبنم عشق | اول

شبنم عشق داستان زندگی یه پسر جوان هست که از اوج به زیر کشیده میشه ولی همیشه سعی خودش میکنه که در مقابل شکستاش خم نشه و ...

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - دوازده و آخر

نفس بریده بریدم رو بیرون دادم و حلقه رو بوسیدم و با صدایی که زیر فشار بغض نامفهوم بود گفتم : « کوچولو خیلی خوبه که من و تو با هم می مونیم ! » قطره های اشک راه نفسم رو برام باز کردند ... به سرعت از رو صورتم پاکشون کردم و لبخند زدم ....

 

 

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - یازده

« داداش تو واقعا پانته آ رو دوست داری ؟! »
لبخندی زدم و گفتم :
« آره ، من عاشقشم ! »
کیانا زیر لب گفت :
« خوش به حالش ! »
تو بغلم گرفتمش و گفتم :
« خوشگل خانوم تو رو هم دوست دارم ... »
کیانا لبخند مهربونی زد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد .

 


ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - دهم

کیفشو از روی میز برداشت و به سرعت از رستوران خارج شد . انگیزه ای واسه این که دنبالش برم وجود نداره ! شاید الان بهتره که همدیگه رو نبینیم !

شعله ی شمع روی میز رو بین دو انگشتم خفه کردم !

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - نهم

 

صدای پای کیارش رو می شنیدم که به طرف اتاقم می اومد .... دستم رو روی قلبم گذاشتم ، صدای قلبم تمام گوشم رو پر کرده بود . قدم های کیارش پشت در اتاقم متوقف شدند .چشمام رو بستم و منتظر صدای در شدم اما .... تنها چیزی که شنیدم صدای دور شدن قدم ها بود ....

 

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - هشت

جوابش سکوت بود . کیارش با عصبانیت آهی کشید و رو دستاش بلندم کرد و محکم بغلم کرد و به سمت خونه براه افتاد . عطر تن خیسش مثل عطر شب بو های بهاری بود !

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - هفت

از آغوشش بیرون اومدم و به سمت اتاقم رفتم ! کیارش هنوز سر جاش ایستاده بود . وقتی خواستم وارد اتاقم بشم برگشتمو بهش نگاه کردم . دستش رو روی گونه اش گذاشته بود و به من خیره مونده بود .

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - شش

« این لباس خوب نیست ! » صداش خش دار بود . 
« کیارش پام دیگه داره تاول میزنه ! این از همه ی لباس هایی که تا حالا دیدیم بهتره دیگه ! می تونم یه شال بندازم رو شونه ام . »
« نه !! »

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - پنجم

 

منو بغل کرد و گفت : « خوشحالم که عروس خوشگلی مثل تو دارم . »
دوباره ماه تو آسمون می رقصه و من از پنجره ی اتاقم کرشمه هاشو نگاه میکنم . همه چی تو ذهنم به هم ریخته !!! مطمئنم کیارش هم حالش بهتر از من نیست . باید ببینم سرنوشت چه چیزی برام در نظر گرفته !

 

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - چهارم

دستم رو محکم به دهنم فشار دادم تا صدای هق هق ام رو خفه کنم . زیر شکمم خیلی شدیدتر از دفعه قبل تیر کشید و نفسم رو بند آورد !ضربه ای محکم تر به در وارد شد و در لرزید . نکنه درو بشکنه !!!!!! یه چیز گرم خیلی سریع وسط پاهام جاری شد !! این دیگه چیه ؟ با ترس یه نگاه به شلوارم انداختم .نه!!!!!!

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - سوم

از بس بغضم رو قورت داده بودم گلودرد گرفته بودم مهمان ها بعد از صرف شام رفتند . بابا خیلی از کیارش خوشش اومده بود . منم سریع به اتاقم پناه بردم . میدونستم بی بی میاد که بهم سر بزنه ! به بهانه ی دوش گرفتن به حموم رفتم و ساعت ها زیر دوش آب بی صدا گریه کردم .

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - دوم

تماس را قطع کرد و به سمت من برگشت و با دیدن لرزش بدنم گفت :
« تو چرا داری می لرزی ؟ سردته ؟ »
به ناچار گفتم : « آره »
پتو را رویم کشید و گفت :« خوب ضعف داری دیگه ! طبیعیه که سردت بشه ! »

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - اول

داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره اما طی جریاناتی کیارش مجبور میشه که پانته آ رو به عقد خودش در بیاره و……

 

ادامه نوشته

قسمت 4 و آخر | در مسیر آب و آتش

.به اهورا نگاه کردم..کنارم ایستاده بود و حالتش گرفته بود..نه حرفی میزد نه میخندید..بی هوا برگشت و نگام رو غافلگیر کرد..دیگه دیر شده بود..نمی تونستم چشم ازش بردارم..نگاهش گرم و گیرا بود..ذوبم میکرد..شمیم اروم زد به بازوم..به خودم اومدم و نگامو گرفتم..با صدای لرزونی رو به شمیم گفتم: بریم دیگه..--باشه بریمخیلی سریع خداحافظی کردیم و به راه افتادیم..

 

ادامه نوشته

قسمت 3 | در مسیر آب و آتش

با تعجب نگاش کردم..مست نبود ولی حالت عادی هم نداشت..با خودم گفتم نکنه مواد مصرف کرده؟!..--اینجوری رام نمیشی اره؟!..نشونت میدم..از جاش بلند شد..به طرف یکی از قفسه ها رفت و یه بطری مشروب بیرون اورد..با تعجب به کارهاش نگاه می کردم..
 

 

ادامه نوشته

قسمت 2 | در مسیر آب و آتش

هر چی فکر می کردم می دیدم من کاری باهاش ندارم..ولی اون هی به من گیر میده..صورتش سرد و خشک بود..چشمان قهوه ای تیره..موهای مشکی..بهش می خورد پره پر..30 یا 32 رو داشته باشه..برای همین می گفتم به سنش نمی خوره اهل کل کل باشه..ولی اون باهام کل کل نمی کرد..انگار ازم یه جور کینه داشت..از اینکه یه زن در کنارش کار کنه خوشش نمیاد..ولی چرا؟!..

 

ادامه نوشته

قسمت 1 | در مسیر آب و آتش

.شمیم پرستاری خونده و مانیا پزشکی..تا اینکه مانیا یه روز تصمیم می گیره بره تو ارتش و بشه پزشک اونجا..نه به حرف پدر ومادرش گوش می کنه نه به حرف دوستش تصمیم خودشو گرفته..می خواد به این یکی ارزوش هم برسه..تا اینکه بالاخره به عنوان پزشک یار وارد ارتش میشه..مانیا که تا حالا فکر میکرده تو ارتش کلی هیجان انتظارشو می کشه با ورود به اونجا می فهمه ای دل غافل اینی که داره می بینه با اونی که تو ذهنش همیشه برای خودش مجسم می کرده زمین تا اسمون فرق می کنه..از همون بدو ورودش با سرگرد جدی وسخت گیری به اسم جناب سرگرد اهورا راد اشنا میشه..ولی اونم چه اشنایی..دیدن داره …

 

ادامه نوشته

کوه غرور قسمت آخر و 8

به چشم من
به چشم من تو اون کوهی
پر غروری بی نیازی با شکوهی
طعم بارون بوی دریا رنگ کوهی
تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاده اما بی صدایی

تو مثل قله های مه گرفته
منم اون ابر دلتنگ زمستون
دلم می خواد بذارم سر رو شونت
ببارم نم نم دلگیر بارون

تو اون کوه بلندی که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره

تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام

ادامه نوشته

کوه غرور قسمت 7

دستمو بالا بردم و تو یک میلیمتری صورتش نگه داشتم…مردد بودم اشکاشو پاک کنم یانه…!نمیدونستم انگشت اشاره مو روی پوست سرخ و خیسش بکشم یانه…؟
انگار فهمید چون زودتراز من صورتشو پاک کرد و کمی عقب رفت…
نباید این کارو میکردم نباید…!الان دیانا درمورد من چه فکری میکنه؟!

ادامه نوشته

کوه غرور قسمت 6

 

همونطور که اشک میریخت بریده بریده گفت:اون بی ناموسا حتی…حتی …به قبر زنا هم رحم نمیکردن!خدایا اینه انصافت؟!اینه آبرو داری و حفظ ناموست که یه مرد غریبه تن عریان یه زن رو…نتونست ادامه بده…درک میکردم چه قدر اذیت شده…من که با شنیدنش اینقدر بهم ریخته بودم اینا بادیدنش قطعا اوضاعی خیلی بدتر از من داشتن! 

 

 


ادامه نوشته

کوه غرور قسمت 5

نیم نگاهی به من انداخت وگفت:نمیخوام بیشتر ادامه بدم
فهمیدم ناراحت شده ولی من قصدم این نبودآروم گفتم:معذرت میخوام نمیخواستم فوضولی کنم!
نگاهش روی دستم ثابت موند و صورتش جمع شد وگفت:دستت داره خون میاد حواست کجاست دختر؟
متعجب به انگشت بریده ام نگاهی انداختم و تازه دردشو حس کردم

ادامه نوشته

کوه غرور قسمت 4

این طوری کسی منو نمیشناسه…حتی خود شادی هم اصلا متوجه حضور من نمیشه اصلا به ذهنشم خطور نمیکنه که منم اونجا حضور دارم…به خیال خودش خیلی زرنگه که منو دعوت نکرده!هه…نمیدونه که سامی ختم روزگاره و چیزی نیست که ازش مخفی بمونه!

 

ادامه نوشته