با درد و ناراحتی نگاهش کردمو گفتم:عمو واقعا نگران منی؟باورنمی کنم.من حتی اگه بمیرم هم واسه شما
فرقی نمی کنه
بابغض نگاهی به سالن انداختم وزیرلب به عمو گفتم:خیلی بی انصافی عمو,خیلی
اقای صارمی گفت صبر کن دخترم داری اشتباه می کنی

 

 

 


 

 

توجهی نکردم خودمو به زیر زمین پیش مامان رسوندم.بالای سرش نشستمو یه دل سیر گریه کردم .سینه ام
خس خس میکرد و این ازارم میداد.اسپریم استفاده کردمو پیش مامان دراز کشیدم.بغلش کردمو بوئیدمش
.آغوش مادرم بوی ارامش میداد.ارومم می کردو بهم می فهموند که تنها نیستم ,که هنوز مادرمو دارم واین
یعنی با ارزش ترین چیز در زندگی من ,بقیه ی چیزها برای من مهم نبود.
کم کم ارامش وجودمو پرکردو به خواب رفتم.
یک هفته از شب مهمونی می گذشت.عمو و زن عمو حرفی از مهمونی نمی زدند واین منو متعجب می
کرد.حال مامان روز به روز بدتر می شد واین منو نگران می کرد.تب بالایی داشت وباید تو بیمارستان بستری
می شد.من پول کافی نداشتم مجبور شدم بازهم از عمو یاور کمک بخوام ودرکمال تعجب عمو موافقت کرد
این کارو برای من انجام بده حتی زن عمو زینتم خیلی کمکم می کرد .
حال مامان روز به روز بدتر می شد تبش به هیچ وجه قطع نمی شدواین منو نگران می کرد هرشب پیشش
بودمو اصلا خونه نمی رفتم .در کمال ناباوری یک روز زن عمو ازم خواست برم خونه واستراحت کنم نمی
خواستم قبول کنم اما واقعا احتیاج به استراحت داشتم سینه ام خس خس می کردو اذیت زیادی داشت
فشارو استرسی که تحمل کرده بودم به علاوه ی بوی بیمارستان روی ریه ام تاثیر گذاشته بود.
خونه رفتم ودوش گرفتم یک ساعتی استراحت کردمو برگشتم دلم طاقت دوری از مامانو نداشت .همین
قدرم از زن عمو ممنون بودم .
دو روز دیگه گذشت و حال مامان خوب نشد.مدام هزیون می گفت واین منو نگران می کرد یک شب که
کنار تختش نشسته بودم سرموگذاشتم روزدست مامان وخوابم برد که احساس کردم کسی داره موهامو
نوازش می کنه چشم باز کردم دیدم مامانه مثل قدیما خوب خوب بود,پریدم روی تخت و بغلش کردم
-مامان گلم خوب شدی؟الهی ساره فدات بشه
چیزی نگفت فقط بغلم کردو موهامو بوسید.منم بابغض بغلش کردمو شروع کردم به حرف زدن.از همه چی
می گفتم از ارزوهام واز اینده,ازش گله داشتم بهش میگفتم حالا که خوب شده از خونه عمو یاور میریم
,ودوتایی ....
همین طور حرف می زدم اما مامان فقط بالبخند نگاهم می کرد گفتم چرا چیزی نمی گی مامان؟
-ساره مامان جان من باید برم نمی تونم پیشت بمونم,منتظرم هستن
-کجا مامان باهم می ریم اصلا خودم می برمت
-نه تو باید بمونی عزیز مادرکسی منتظرته
- کی؟
-می فهمی کمکش کن ,من همیشه مواظبتم
دستشو گرفتمو گفتم نه مامان باهم میریم در کمال ناباوری دیدم دست مامان سرد سرده جیغی کشیدمو از
خواب پریدم.چشم دوختم به مامان صورتش سفید سفید بود.دستشو گرفتم سرد بود.جیغ زدمو گریه کردم
.مامان گلمو صدا می زدم اما جوابی نمی داد.پرستارهای بخش اومده بودند تو اتاق و سعی داشتن منو از
مامان جدا کنن اما کسی حریفم نمی شد.من فقط مامانم می خواستم.هیچ کس منونمی فهمید همه ی
زندگیم از دستم رفت تنهاو بی کس شده بودم.اون قدر جیغ کشیدم که بازهم نفس کم اوردمو از حال رفتم.
دو ماه از مرگ مامان می گذشت و من مثل یک تکه سنگ شده بودم سردو یخ.حوصله ی هیچ کس و هیچ
چیزو نداشتم.با کسی حرف نمی زدم از صبح تا شب فقط کار می کردمو یک کارو صدبار امجام می
دادم.انگار وسواس گرفته بودم.خیلی لاغرو رنگ پریده شده بودم .روزی ده بار ظرفها رو می شستمو اب می
کشیدمشون ,ده بار خونه رو گردگیری می کردم .فکر کنم وضعیتم خیلی خراب بود که دیگه زن عمو زینتم
دلش به حالم سوخته بود.خیلی وقتها کاری به کارم نداشت واین وقتا من خودموتو زیر زمین حبس می
کردم وتخت مامانو می بوئیدمو گریه می کردم.خانواده ی عمو مهدی رو خیلی کم میدیدم یکی دوباری
بیشتر ندیدمشون بیشتر عمویاور اینا می رفتن اونجا.البته همون یکی دو باری هم که دیدمشون زن عمولیلا
اونقدر زخم زبون می زدومسخره ام میکردکه تو دلم صدبار قربون زن عمو زینت می رفتم.عمو مهدی ام که
دیگه هیچ انگار نه انگار من برادر زاده اش هستم دقیقا به من به چشم کلفت خونه ی برادرش نگاه می کرد
این قدر بی معرفت بودند که نخوام ببینمشون
امروز از اون روزایی بود که اصلا حوصله نداشتم چیزی که واسم عجیب بود این بود که زن عمو از صبح به
زور منو اورده بود بالا و هی بهم خدمت می کرد,واقا کلافه ام کرده بود.همین طور که بی توجه بهش داشتم
از پنجره بیرونو نگاه می کردم صداش به گوشم رسید,بازهم داشت از خواستگاری اریانژاد می گفت
آخرین باری که من شهروز آریانژادو دیدم مراسم هفتم مادرم بود.خوب یادم می یاد کمی دورتر همراه اقای
صارمی ایستاده بودوبا اینکه عینک دودی زده بود اما احساس می کردم که نگاهش با من.کسی رو نداشتم
برای مراسم هفتم همراهم سر خاک بیاد فکر می کردم کسی نیاد اما در کمال ناباوری دیدم که زن
عموزینت حلوا پخته بود و چند نفر ازاقوام هم بودندشاید سر جمع باعمو مهدی اینا 24نفری می شدیم
بازهم غنیمت بود که تنها نبودم.گریه ام نمی اومد چشمه ی اشکم خشکیده بود و صدام به کل گرفته بود
این چند روز این قدر حمله ی تنفسی بهم دست داده بود که دیگه جونی واسم باقی نذاشته بود ,بی حال
کنار قبر مامان نشسته بودم و گلهای کنار دستمو پر پر میکردم می ریختم روی قبر مامان.سرم پایین بود که
دستی رو دیدم که روی قبر مامان نشست به منظور خوندن فاتحه سر بلند کردم که چشمم خورد به
شهروز.سرش پایین بود و داشت فاتحه می خوند.سرشو بلند کردچشم دوخت به چشمهام و با نگاه مهربون و
محزونی گفت
-ساره جان تسلیت می گم
اهمیتی بهش نداد و دوباره سرمو انداختم پایین و مشغول کار خودم شدم.
صدای زن عمو زینت منواز خاطرات اون روز بیرون کشید
-گوشت بامنه دختر؟
برگشتمو نگاه بی تفاوتی به زن عموانداختم.
- ببخشید حواسم نبود,چیزی می گفتید زن عمو؟
پشت چشمی نازک کردو گفت:پس من یک ساعته دارم با دیوار حرف می زنم؟
بی تفاوت نگاهمو ازش گرفتمو چشم دوختم به بیرون.
-ببین ساره بذار بی رو در وایسی باهم صحبت کنیم.اریا نژاد بدجوری خاطر خواهت شده که دست
بردارنیست.توهم باید یکم واقع بین باشی تاکی قراره اینجا باشی ,درضمن توخودت بهتر از وضعیت خودت
خبر داری یه دختر مریض وبدون خانواده,ناراحت نشیا اما برو روی انچنانی هم نداری که دلمون خوش باشه
کی از این بهتر ,پولدار همه چی تموم اگه تو عقل داشته باشی تا تنور داغه نونو می چسبونی.01-07سالشه
قیافه شو که دیدی والا از سرتم زیادیه,زنشو خیلی وقته طلاق داده یه دختر 27-26ساله هم داره که
بامادرش خارج زندگی می کنه ,والا گناهش گردن اونایی که میگن ظاهرا این آقا شهروز نمی تونه بچه دار
بشه ,بعد از تولد دخترش تصادف می کنن و تو تصادف مشکلاتی واسش پیش میاد که عقیم میشه. بین
خودمون باشه ها اما بچه می خوای چیکار؟بهتر...ده سال دیگه که ازپابیفته تو تازه اول جوونیته وتمام مال
ومنالش بهت می رسه.
برگشتمو نگاه تند و تیزی به زن عمو انداختم
وا....ازما گفتن بود خودت که می دونی عموت داره کارهامونو راست وریس میکنه دوماه دیگه می خوایم
بریم پیش ماهان چند ماهی اونجا باشیم.شایدم اگه دیدیم اوضاع خوبه واسه همیشه موندیم.ماکه رفتیم تو
قراره کجا بری؟هان؟خونه رو که نمیشه دستت سپرد.بالاخره توهم باید فکر خودت باشی بعدا گله نکنی که
چرا بهت نگفتما
زن عمو این حرفها رو زد و خواست بره اما انگار چیزی یادش افتاد که برگشتو گفت:
-ببین ساره من و عموت خیلی زحمتتو کشیدیم خودت که می دونی تا حالا داریم خرجتو می دیم خرج
مادرتو کفن ودفنشم که باما بوده حالاتو باید واسه عموت جبران کنی ,عموت به خاطر بدهی به آریانژاد
ممنوع الخروجه اگه تو قبول کنی اونم قول داده از بدهی عموت بگذره,قبول کن بذار هم تو از دست ما
راحت بشی وهم ما از دست تو, خوددانی خوب فکرهاتو بکن
این حرفها رو زد ورفت.دلم از حرفهای زن عمو گرفت از تنهایی و بی کسی خودم ,از این که کسی منو نمی
خواست ودوستم نداشت ,همیشه اضافی بودم حتی پیش خانواده ام.زن عمو هم که با زبون بی زبونی داشت
بیرونم می کرد.یاد ماهان افتادم چقدر بی وفا بود که حتی خبر نداشت دوماها مادرم فوت کرده.اوایل خیلی
زنگ می زد وخوشحال بود از این که اینجا هستیم میگفت خیالش راحته که جای ما امن و راحته.کم کم زن
عمو بهم فهموند که سوگند بارداره ومن نباید ماهانو درگیر مشکلات خودم کنم حتی منو متهم می کرد به
اینکه می خوام جای سوگندو تو زندگی ماهان بگیرم.دلم گرفت ازیاد اوری این همه بی انصافی زن عمو.دلم
سوخت واسه تنهایی و بی کسی خودم ,باید چیکار می کردم؟کجا می رفتم نمی دونستم یک قطره اشک بی
صدای از گوشه ی چشمم سرخوردو افتاد پایین,یاد شهروز افتادم درسته که ازش متنفر بودم اما از حرفهایی
که زن عمو پشت سرش می زد دلم واسش سوخت احساس می کردم اونم مثل من تنهاست .
بعد از یک هفته می خواستم نظرمو بگم که عمو یاور به سراغم اومدو بهم اعلام کرد که باید باشهروز ازدواج
کنم ,این یک دستور بود که اعلام شده بود ومن حق اعتراض نداشتم.ناراحت نشدم از دست عمو چون
خودمم هم همین قصدو داشتم واسم مهم نبود که مجبورم کنند یانه.
فردای اون روز من تمام وسایلمو که شامل یه دونه چمدون می شد جمع کردمو منتظر شدم ساعتی بعد
شهروز به همراه دایی اش که همون اقای صارمی بود بهمون ملحق شدند.عقدمن وشهروز به سادگی هرچه
تمام ترداخل یک محضر برگذار شد .تمام دیشب وامروززن عمو مخ منو کار گرفته بودکه میایم بهت سر می
زنیمو این حرفا بعدم در کمال پررویی می گفت چون من زن جوونی هستم و یه جورایی سوگلی محسوب
میشم از شهروز درخواست کنم باعمو یاور کار شراکتی داشته باشه اما کور خونده بودند حالاکه همه چیز
دست به دست هم داده بود که من از دستشون راحت بشم به هیچ عنوان قصد اینو نداشتم که دوباره یک
سری رفت وامد خانوادگی رو باهاشون شروع کنم.
عمو یاور وزن عمو فکر می کردند که ازدواج من وشهروز تاثیری در بهبود روابطشون با شهروز داره ,ومن در
مقابل رفتارها وکارهاشون فقط با یه پوزخند نگاهشون می کردم.از محضر که خارج شدیم زن عمو بغلم کرد
و با یه لحن محزون ازم خداحافظی کرد
-عزیزم مواظب خودت باش دلم برات تنگ میشه البته سعی می کنیم تند تند بهت سر بزنیم
عمو یاورم بغلم کرد وگفت:خوشبخت بشی اصلا دلتنگی نکن حالا ایشالا اخر هفته خدمت می رسیم واسه
عرض ادب تا اون موقع دلتنگی نکنیا عمو,زن عموت هستا تعارف نکن یه موقع کاری چیزی ذلشتی زنگ
بزن
این حرفها وتظاهرات بیشتر زجرم می داد دوست نداشتم دیگه ببینمشون واز این حرف عمو که می گفت
اخر هفته میان پیشم چهره ام درهم شد اما حرفی که شهروز زد عجیب به دلم نشست
- اقا یاور طبق قول وقرارمون می تونید تمام چک وسفته هاتونو از دایی ام تحویل بگیرید.
عمو یاور:این چه حرفیه جناب مهندس ما دیگه فامیلیم ایشالا تشریف میارید خونه مون واسه پاگشا این
موضوع روحل می کنیم الان که وقت این حرفا نیست
-چرا اتفاقا الان وقت همین حرفهاست چون نه من ونه همسرم تمایلی نداریم که دیگه هیچ وقت ببینیمتون
نا خود اگاه لبخندی رولبم نشست که از دید شهروز پنهان نموند.شهروز برگشت سمت دایی حامد یا همون
اقای صارمی و گفت:
-دایی جان قبل از تحویل چک وسفته ها یک تعهد نامه ی محضری از ایشون وخانم بگیرید که هیچ وقت
مزاحم ساره نشن
دایی حامد لبخندی زدوگفت خیالتون راحت شما برید به کارتون برسید.در میان بهت زن عمو وعمو سوار
ماشین شدیمو به مقصدی نامعلوم حرکت کردیم.بعد از چند دیقه ماشین جلوی یه طلا فروشی نگه داشت
با اینکه در تمام طول مسیر از ته دل از شهروز ممنون بودم اما همین که از ماشین پیاده شدیم برگشتم به
جلد بی تفاوت خودم.
-پیاده شو می خواییم حلقه بخریم
پوزخندی زدم وگفتم :چه جالب ادم واسه برده ی زر خریدشم حلقه می خره
کلافه پوفی کردو گفت:پیاده شو حوصله ندارم خواهشا بذار این یه کارو انجام بدیم بعدش می ریم خونه
باشه؟
جوابی ندادمو پیاده شدم.اون روز خیلی شهروزو اذیت کردم دست رو هرچی می ذاشت می گفتم نه تا در
نهایت یه حلقه ی خیلی بزرگ وشیک نشونم داد و خواست امتحان کنم من بی توجه بهش از فروشنده
خواستم واسم یه حلقه ی ساده از طلا بیاره شهروز وقتی حلق رو دید عصبانی نگاهم کردو گفت:چرا لج می
کنی یکی بهترشو بردار
-نمی خوام همین خوبه واروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم: فکرنمی کنی داری زیادی واسه این ادمی
که خریدیش خرج می کنی؟
عصبانی نگاهم کردو از فروشنده خواست یه انگشتر دیگه واسم بیاره یک انگشتر ساده تر از اون قبلی
انگشتری از طلای سفید با یه نگین سفیدو بزرگ روش.حتی نظرمن رو هم نپرسید فقط دستمو کشیدو
انگشترو دستم کرد و گفت همین خوبه همینو برمی داریم.انگشتر خیلی زیبایی بود به دلم نشست اما دوست
نداشتم پیش شهروز اینو نشون بدم واسه همین بی تفاوت خارج شدم وبدون اینکه منتظر شهروز باشم پیش
ماشین رفتم.
وقتی رفتیم خونه تودلم واقعا به زن عمو زینت حق دادم که به اینجا بگه قصر,وارد حیاط که شدیم زیر پام
یه گوسفند قربونی کردند گوشه ی چادرمو بالا گرفتم که تهش خونی نشه,محو تماشای حیاط بودم که با
حجم عظیمی از دود مواجه شدم یه خان مسن داشت واسم اسفند دود می کردو میگفت:
- ماشالا ماشالا بترکه چشم حسودو بخیل خوش اومدی خانم جان خوش اومدی
از لهجه ی قشنگی که داشت یه لبخند بی جون زدم دود داشت نفسمو می گرفت.سرفه ی کوتاهی کردم که
شهروز به دادم رسید وگفت:
- رباب خانم ساره جان به دود حساسن یکم ببرش اون ور تر
بنده خدا رباب خانم هی معذرت خواهی می کردوواقعا کلافه ام کرده بود.شهروز دستمو گرفت ووارد خونه
شدیم .داخل خون دیگه واقعا قصر بودمحو تماشای اطراف بودم که رباب خان اومدو ازم خواست تا اتاقمو
نشونم بده.از پله ها رفتیم بالا .طبقه ی دوم بر خلاف پایین از چند تا اتاق تشکیل شده بود.طبقه ی اول یک
سالن بزرگ بود واشپزخونه به اضافه ی یک اتاق که درش بسته بود .

رباب خانم:خان جان اینجا اتاق شماست

با دست به کمی اون طرفتر اشاره کرد و گفت اونم اتاق جناب مهندسه.اتاق بغلی هم کتابخونه است والبته
اتاق کار مهندسم محسوب میشه بقیه هم که اتاق مهمانن کاری ,نداری خانم جان من برم پایین
سری تکون دادمو گفتم نه برو
وارد اتاقم که شدم خیلی از اتاق خوشم اومد یه اتاق بزرگ ونور گیر که پنجره اش به باغ باز میشد.همین
اول عاشق پنجره ی بزرگش شدم.
چشم گردوندم به اطراف اتاق انصافا اتاقی اشرافی بود یه ست تخت خواب دونفره داشت ویک کمد بزرگ که
من نمی دونستم چی باید توش بذارم من فقط یک چمدون وسیله داشتم.چشمم خورد به سرویس حمام
داخل اتاق این دیگه واقعا نعمت بود.
تقه ای به در خورد وبه دنبالش شهروز وارد شو
- از اتاقت خوشت اومد؟
بی تفاوت گفتم:آره خوبه اماچرا خودتو به زحمت انداختی من ترجیح می دم برم کنار رباب خانوم بمونم فکر
نمی کنم فرقی بین منو رباب خان باشه ,درسته؟
جوابی ندادو عصبانی نگاهم کرد,گفتم
- اهان یادم نبود فرق داریم شما رباب خانومو که نخریدی منو خریدی پس باید مواظب باشی پولت بر باد
نره جناب مهندس
اینو که گفتم با عصبانیت طرفم اومداز ترس قدمی به عقب برداشتم که خوردم به دیوار شهروز صورتشو جلو
اورد ودر حالی که چشمهاوصورتش از عصبانیت سرخ شده بود گفت:ببین چی دارم بهت میگم فرق تو رباب
خانم در اینه که اونا اینجا کار می کنن اما تو خانم این خونه ای ,روزی که پرسیدم مشکلی نداری بااینکه
همه بفهمن زنمی و تو گفتی نه باید فکر اینجاشومیکردی تو خانم این خونه ای وبس منم تو رو نخریدم
تموم کن این بحث مسخره رو
این حرفهارو زدو در و محکم کوبیدو رفت.شهروز ازم خواست من این بحث مسخره رو تموم کنم اما من این
کارو نکردم دوماه اولی که اینجا بودم به معنای واقعی کلمه شهروز و زجر دادم ,مدام دادو بیداد می کردمو
بهش فحش می دادم جیغ می کشیدم و گریه می کردم حتی یکی دوبار زدم چند تا از وسایل خونه روشکستم متهمش می کردم به اینه که منو خریده,همش با حرفهام زجرش می دادم و می دیدم گاهی اوقات
چقدر اذیت میشه حتی بعضی وقتا به خاطر رفتار من خونه نمی اومد.می دیدم که واقعا کلافه شده تا اینکه
یک روز دایی حامد به دیدنم اومدو ازم گله کرد که چرا سراغی ازش نمی گیرم من این مرد و واقعا دوست
داشتم.
- خوبی ساره جان
- خوبم دایی
- شهروز چی اونم خوبه؟
- خبری ندارم نمی دونم
- یعنی چی تو زنشی اگه اینو قبول نداری حداقل قبول داری که یک جا زندگی میکنید,باید از حالش خبر
دار باشی
شونه ای بالا انداختم که گفت:خودم می دونم که شهروز خوب نیست می بینم که هر روز بدتر از دیروز
میشه این چه وضعیه ساره راه انداختی از تو بعیده دخترم چرا زجرش میدی؟
- من زجرش میدم من که کاری به کارش ندارم
- شنیدی میگن طرف میاد ثواب کنه کباب میشه حالا این حرف شامل شهروز هم میشه چی فکر می
کردیم چی شد
پوزخندی زدمو گفتم :ثواب؟ادم واسه اینکه ثواب کنه میره ادم میخره
بعد از این حرف دایی نگاهی بهم کردو شروع به حرف زدن کرد هر حرفی که می زد من بیشتر تو فکر می
رفتمو بیشتر شرمنده می شدم:
- اون روز جلوی در شرکت یادته اون روز منو شهروز باهم تو ماشین بودیم که یدیمت شهروز ازم خواست
مشکلتو بپرسم وقتی وضعیتتو واسش تعریف کردم ازم خواست در موردت تحقیق کنم تحقیق که کردیم از
وضع زندگی و مادرت حتی از اذیتهای خانواده ی عموتم خبر داشتیم .شهروز تصمیم گرفته بود کمکت کنه
وواسه اینم خیلی خودشو به آب وآتیش زد اون روز تو دفتر عموت یادته ما اونجا داشتیم در مورد تو با
عموت صحبت می کردیم حرفهایی زده شد که بهتر بدونی عموی بی غیرتت داشت تورو عوض بدهیش به ما
می فروخت اما نه من ونه شهروز زی بار نرفتیم شهروز می گفت در حقت بی انصافی نمی کنه که چند روز
دیگه پشت سرت هزار جور حرف زده بشه گفت مرد و مردونه می رم خواستگاری ازدواج که کردیم هر وقت
ساره خواست طلاقش میدم که بره پی زندگیش تا اخر عمرمم خودم حمایتش میکنم.دخترم این انصاف
نیست که این جوری اذیتش کنی اون داره عذاب می کشه و خودشو عامل بدبختی تو می دونه
شهروزخودش خیلی زجر کشیده تو از گذشته و زندگی قبلیش کم و بیش اطلاع داری بی انصافی نکن
وکمتر اذیتش کن
با رفتن دایی تو فکر رفتمو خیلی از خودمو رفتارم خجالت کشیدم یادت محبتهای شهروز افتادم بیچاره تو
این دوماه از گل نازکتر بهم نگفته بود مدام بهم محبت می کرد ومن با بد اخلاقی جواب محبتشو می دادم
همیشه بعد از داد و بی دادی که می کردم نفسم که میگرفت بعد از اون همه توهین بازهم شهروز به دادم
میرسید حتی دوبارهم که بیمارستان بستری شدم خوذش تا صبح بالای سرم بیدار موندواجازه نداد کسی
مراقبم باشه.واقعا شرمنده بودم از فردای اون روز ورق برگشت با خودم قرارگذاشتم که دیگه توهینو داد
وبیدادی در کار نباشه .هنوز ته دلم از شهروز دلگیر بودم خودم هم نمی دونستم چرا ؟اما از فردای اون روز
بیشتر ساکت می موندمو حرفی نمی زدم باهم غذا می خوردیم و تلوزیون می دیدیم اما من بی تفاوت بودمو
بیشتر سکوت می کردم.
بعد ازگذشت دو ماه به این نتیجه رسیدم که بی نهایت به شهروز وابسته شدم درسته که باهاش حرف نمی
زدم اما همیشه منتظرش بودم وقتی دیر می کرد تا بیاد تو اتاقم بیدار می موندم و وقتی از اومدنش مطمئن
می شدم با خیال راحت به خواب می رفتم.شهروز هم این تغییرات رو احساس کرده بود .خیلی بیشتر بهم
محبت می کرد ازم می خواست باهم بریم خرید اما من قبول نمی کردم خودش برام خرید می کرد همه
چیز واسم می خرید واین واسه منی که تو یکسال گذشته خیلی زجر کشیده بودم نعمت بود.شهروز دوست
داشت من از تنهایی در بیام و زندگی کنم اما من هنوز سکوتو ترجیح می دادم.
باصدای بسته شدن در هوشیار شدمو از خواب پریدم.احساس گرمای شدید می کردم و دوست نداشتم
چشمهامو از هم بازکنم.بوی خوبی می اومد بویی که همیشه باعث ارامشم بود.کم کم هوشیار شدم ویاد
دیشب افتادم تازه فهمیدم کجا هستم سرم جای نرمی قرار داشت اروم گوشه ی چشممو بازکردمو خودم
روتخت شهروز دیدم.نا خود اگاه لبخندی رو لبم نشست ووجودم پر از ارامش شد.نمی دونم ساعت چند بود
اما صبح شده بود.صدای در باعث شد که چشمهامو ببندم دوست نداشتم شهروز بفهمه بیدارم یه جورایی
خجالت می کشیدم.در اروم باز شد صدای قدمهایی اومد که کنار تختم متوقف شد وبوی خوش عطر شهروز
تو بینیم پیچید.اروم دستشو گذاشت روی پیشونیم که صدای در اومد ,شهروز اروم گفت :بفرمایید
رباب خان با صدای ارومی گفت:اقا پدرام تشریف اوردن
- بگو بیاد بالا
بعد چند لحظه صدای شادوسرحال پدرام به گوشم رسید:سلام بر عموی گرامی
- اروم تر پدرام ساره بیدار میشه ,معلومه کدوم گوری هستی الان وقت اومدنه
- عموشما نیم ساعت پیش زنگ زدی منم خودموسریع رسوندم به خدا,چیزی شده؟
شهروز بانگرانی گفت :بیا ببین ساره تب داره؟بدنش خیلی گرمه
صدای قدمهایی که نزدیک تخت می شد به گوشم رسیدو بعد گرمی دستی رو روی پیشونی
به پهلو خوابیده بودمو پشتم به در بود واسه همین صورتمو نمی دیدن.پدرام دستشو از پیش
نبضمو گرفت بعد از چند لحظه هوای خنکی فضای اتاقو پر کردوبه دنبالش صدای عصبانی
گوشم رسید.
- چیکار می کنی پنجره رو ببندنمی بینی ساره حالش خوب نیست
پدرام باصدایی که خنده توش موج می زد گفت:برادر من شهروز جان ساره خانم شما خدا
خوب خوبه اما اینقدرشما اتاقو گرم کردید که فقط گرمش شده همین
- خیلی خوب پنجره رو ببند بدنش گرمه سرما می خوره
- عمو اینقد که شما نگران ساره هستی به خدا من ومونا نگران ارین نیستیم
- خفه شو پسر تو که دیشب اینجانبودی
پدرام بالحنی خندون گفت:مگه دیشب اینجا چه خبر بود عموجوووون
-پسره ی احمق دو روزه باز حالش خوب نیست دیشبم حمله ی تنفسی داشت
- اهان از اون لحاظ,من فکرکردم از یه لحاظ دیگه حالش بد شده
- شوخی بسه پدرام خیلی نگرانشم
پدرام جدی شدو پرسید:
- دارو هاشو می خوره؟
- اره البته فکر کنم

 


 

برای خوندن همه قسمت های رمان بانوی کوچک کلیک کنید