ناتاشا | قسمت آخر و 5

من هنوز ارزو دارم.. اینا رو میگفت و پشت سر من با ترس میومد .... یه گارد با حال گرفتم اومدم حمله کنم سمت بوته که یهو سرهنگ امینی ظاهر شد .. _سرهنگ شما نیوشا_ علیییی سرهنگ باخنده . _سلام به سروانای نترس ارتش...عجب جای دنجی خلوت کردین . بابا کجایین شما ،کلی گشتم تا پیداتون کنم ...

 

ادامه نوشته

ناتاشا | قسمت 4

تندتر پشت سرم میدویید . دوباره نزدیک بود منو بگیره که صدایی شنیدم_ناتاششششاااااااااااااااناتا ..ناتاشا جونم ....قربونت برم...برگشتم سمت صدا ،خدا جونم نیوشا بود ...سرهنگ امینی و فرزام و چند نفر دیگه هم پشت سرش بودند ...چنان پریدیم همیدگه رو تو بغل گرفتیم و غرق بوسه کردیم که یادمون رفت کجاییم ....

 

ادامه نوشته

ناتاشا | قسمت 3

. هم جای شوهرمون میشه هم بابای بی عاطفمون...بالشت رو تخت باخنده پرت کردم سمتش_گم شو دیوونه ..نیوشا_خاک تو گورت لیاقت نداری _ارزونی خودت نیوشا _باشه خودم تنها صیغه اش میشم ،ولی بعد پشیمون نشی ..._بگیر بکپ که دارم از خواب میمیرم ...اینقدر خسته بودیم که تا سرمون گذاشتیم رو بالشت خوابمون برد .

 

ادامه نوشته

ناتاشا | قسمت 2

میدونستم داره پشت سرم میاد.نفسم بالا نمیومد اما دیگه چیزی نمونده بود به ساختمون خوابگاه برسم .یهو پام به سنگی گیر کرد، افتادم .سینه هام بد جوری درد گرفت ،تا بلند شدم و خواستم بدوم دستای قوی دور بدنم تنیده شد از وحشت جیغ زدم ،چشمامو بستمو با مشت به سینه پهن و عضله ای مرد کوبیدم .

 

ادامه نوشته

ناتاشا | قسمت 1

میدونستم داره پشت سرم میاد.نفسم بالا نمیومد اما دیگه چیزی نمونده بود به ساختمون خوابگاه برسم .یهو پام به سنگی گیر کرد، افتادم .سینه هام بد جوری درد گرفت ،تا بلند شدم و خواستم بدوم دستای قوی دور بدنم تنیده شد از وحشت جیغ زدم ،چشمامو بستمو با مشت به سینه پهن و عضله ای مرد کوبیدم .

 

ادامه نوشته