قسمت دوازده و آخر | وصیت نامه
-خب من مهمونم مثلا ، دوست داری مهمونتون آواره و سرگردون تو شهر غریب تنها و بی کس....
-خیلی خب، خیلی خب، یادداشت کن من وقت ندارم.
میخنده و میگه-اوه اوه... چه عصبی...
شمارم و بهش میگم و با سرعت به شرکت میرم، هنوز یه ربع تا جلسه مونده.