قسمت دوازده و آخر | وصیت نامه

-خب من مهمونم مثلا ، دوست داری مهمونتون آواره و سرگردون تو شهر غریب تنها و بی کس....
-خیلی خب، خیلی خب، یادداشت کن من وقت ندارم.
میخنده و میگه-اوه اوه... چه عصبی...
شمارم و بهش میگم و با سرعت به شرکت میرم، هنوز یه ربع تا جلسه مونده.

 

ادامه نوشته

قسمت یازدهم | وصیت نامه

اووووووووف... خدا یا گفتم نفهمه ولی نه دیگه اینجوری ، ولی بهتره همین جوری فکر کنه تا اینکه بفهمه بچه آرتامه.سرم و پایین میندازم و به ظاهر که مچم و گرفته میگم.-خب...خب راستش.کیانا سرش و با دستش میگیره و به علامت سکوت دستش و تکون میده و ازم دور میشه.خدایا ، عاقبتم و به خیر کن، این تازه اولشه...***

 

ادامه نوشته

قسمت دهم | وصیت نامه

ما باید سورپرایزش کنیم امشب! یادت نره که براش کادو بگیری و یکم زودتر بیای خونه.-باشه دخترم... امشب زود میام خونه!-thanks mummy… kiss U!! bye bye-مرسی مامی، میبوسمت، بای بای.با لبخند میرم به ادامه ی کارم میرسم.***

 

ادامه نوشته

قسمت نهم | وصیت نامه

با خونسردی به ادامه ی فیلم میپردازم و جوابش و نمیدم.ک2ادامه میده-آقاتون رفتن ، تو فکر تجدید فراش نیستی؟دستام و مشت میکنم اما همچنان روند بیخیالی طی میکنم.با پوزخند میگه-بالخره که مال خودم میشی، نازاتم خریدارم خانــــــــــوم...

 

ادامه نوشته

قسمت هشتم | وصیت نامه

 

سپیده لبخندد مصنوعی میکنه و به سردی دستش و به سمتم دراز میکنه و میگه.-خوشبختم.منم به همین خوشبختم اکتفا میکنم، دختره ی نچسب، فکر میکنه از دماغ فیل افتاده.به پارسا میگم.-جناب پیردوست، باید زحمت و کم کنم ، از قول من به دوستتونم سلام برسونید ، خدانگهدار.لبخندی میزنه و میگه.-از دیدنتون خوشحال شدم، خدا حافظ. 

 

 

ادامه نوشته

قسمت هفتم | وصیت نامه

-کمتر چرت و پرت بگید، خب، حالا کجا بریم؟الی-بریم پاساژ (...)گاز میدم و میرم سمت پاساژ، تند تند ویراژ میدم و سبقت میگیرم، از بچگی عشق رالی و مسابقه و گاز و ویراژ بودم.کنار ما یک سورنتو ی مشکی که توش چند تا پسر سوسول بودن حرکت میکرذن ، یکیشون برداشت گفت.-خانوم خوشگله افتخار آشنایی میدی؟

 

ادامه نوشته

قسمت ششم وصیت نامه

میخنده و میگه-برادر و شوهر توه، از من میپرسی؟شونه ای بالا میندازم و بلند میشم و سمت آشپز خونه میرم. جفتشون و میبینم که کنار قابلمه ی بزرگ پشت به من نشستن و دارن پچ پچ میکنن.آرتام-خب حالا چیکار کنیم؟ آخه دیوونه، تو که بلد نیستی آشپزی کنی چرا هم
 

 

ادامه نوشته

قسمت پنجم وصیت نامه

؟رومو بر میگردونم که علیرضا، نامزد الی و میبینم، ایول پس بالخره وارد عمل شدن اینا.من در حالی که سعی میکردم خودمو هول نشون بدم گفتم.-اِ...اِ ... داداش شما اینجا چیکار میکنید.علیرضا یه نگاه خم آلود به من و یه نگاه وحشتناکی به محمد مهدی میکنه که شک دارم خودشو قهوه ای نکرده باشه.محمد مهدی-سـ...سـ ... سلام...  

 

ادامه نوشته

قسمت چهارم وصیت نامه

 

همه دوره میزن و دارن صبحونه میخورن. مامان-چرا انقدر دیر کردین؟ پس آرتام کوش؟ -از حموم اومد داره لباساشو عوض میکنه. بعد از خوردن صبحونه و حرفای متفرقه همه میرن و منم ساعت 2 تا 5 کلاس دارم، کلاسای صبحمو که وقت نشد برم لااقل اینو که برم. لباس میپوشم و بدون توجه به آرتام سوار ماشین میشم و راهی دانشگاه. ***** 

 

 

ادامه نوشته

قسمت سوم وصیت نامه

 

 

بالاخره انتظار به پایان میرسه ، و خونواده زند تشریف فرما میشن همونجور که جلو در واستادن و دارن احوال پرسی میکنن ، بالاخره ملکه الیزابت (خودم) وارد میشم ، مثه پرنسس ها از پله ها میام پایین ، یه آقای 50 و خوردی ساله ، با یه خانوم 45،6 ساله میبینم و یه دختر خوشگل ، پس پسرشون کو؟؟ نکنه این آقاهه س؟

ادامه نوشته

قسمت دوم وصیت نامه

میام یه چیزی بگم که دزدگیر فِراری ی مشکیشو میزنه با سرعت از کنارم دور میشه.

 

با حرص یه لگد به تایر ماشین میزنم و میگم (رونیا نیستم اگه آدمت نکنم مردک چلغوز) با حرص پامو رو پدال گاز فشار میدم و ماشین با سرعت از جاش کنده میشه.

ادامه نوشته

قسمت اول | وصیت نامه

اگر رونیا و یا ارتام ( بزرگترین نوه ی پسری ) قصد این ازدواج را ندشته باشند ثروت فخرالسادات به آنان تعلق نمیگیرد. با این ازدواج اجباری مسیر زندگی این دو فرد تغییر میکند …!!!

ادامه نوشته