قسمت دهم | وصیت نامه
ما باید سورپرایزش کنیم امشب! یادت نره که براش کادو بگیری و یکم زودتر بیای خونه.-باشه دخترم... امشب زود میام خونه!-thanks mummy… kiss U!! bye bye-مرسی مامی، میبوسمت، بای بای.با لبخند میرم به ادامه ی کارم میرسم.***
به ساعت نگاه میکنم، 6 و نیمه، وسایلم و جمع میکنم، میخوام برم که در میزنن، در حال جمع کردن وسایلم میگم.-come in.لیلی میاد تو و با تعحب میگه.-you still here?-تو هنوز اینجایی؟میخندم و میگم.-I’m going to go! What about you? -من دارم میرم، تو چطور؟ توام که هنوز اینجایی.-I had so much thing to do! -من یه عالمه کار عقب افتاده داشتم.کیفم و میبندم و میرم سمتش، در و میبندم و تو راه میگم.-I have to buy a gift for Arvin, do you help me?-من باید برای آروین کادو بخرم، کمکم میکنی؟میخنده و با لبخند میگه.-Of course.میریم سمت مغازه ها، با شوخی و خنده یه ps3 واسه آروین میخریم، بودن با لیلی برای روحیم خیلی خوبه، یه جورایی من و یاد روناک میندازه! سرحال و پر انرژی.خوبه که از وقتی اومدم اینجا مدام با بچه ها در ارتباط بودم، وگرنه دیوونه میشدم! روناک هم تو مالزی زندگی خوبی داره، هفته ای یک بار باهم تصویری چت میکنیم ، تیریپ انگلیسی برمیدارم و هر دفعه میگیم “homesick” دارم ، “homesick” داره من و میکشه و این جور خزعبلات.آخه یکی نیست بگه شما دوتاتون که خارج از کشورین چرا تیریپ های کلاس برمیدارین؟ عین آدم بگین "غربت" میخواین چی و بهم ثابت کنین؟با یادآوری خاطرات لبخندی رو لبم میاد که لیلی میزنه با بازوم . میگه.-You’re crazy? Am I right?-دیوونه شدی؟ مگه نه؟ سرش و به آسمون میگیره و میگه.-Oh god… please! Bless her!-اوه خدا! لطفا شفاش بده!میخندم و سری تکون میدم که دوباره میگه.-thinking of your ex-husband made you laugh?-فکر کردن درباره ی شوهر سابقت باعث شد تو بخندی؟با تعجب برمیگردم سمتش و میگم.-what make you think in this way?-چی باعث شد اینجوری فکر کنی؟با خونسردی میگه.-Since you decide to come back Iran, you become happier. I know you for 6 years, I know a lot about you! Ronia, do you still love him?-از وقتی تصمیم گرفتی به ایران برگردی ، خوشحال تر شدی، من الان 6 ساله که تو رو میشناسم، خیلی ازت میدونم! رونیا؛ هنوزم دوستش داری؟با سوال یه دفعه ایش شوکه میشم، با چشم های گرد شده بهش نگاه میکنم و میکنم.-what make u think like that? Which one of my behaviors make U think this stupid thing.-چی باعث شده تو اینجوری فکر کنی؟ کدوم یک از رفتارهام باعث این طرز فکر احمقانه شده؟با خونسردی بهم نگاهی میکنه، لبخند معنا داری میزنه و به آرومی میگه.-look! If U REALLY don’t love him yet, you wouldn’t be angry, but you are angry, cause I say this truth!-ببین! اگه "واقعا" هنوز دوستش نداشتی، از حرفم عصبانی نمیشدی! اما الان عصبی هستی، چون من حقیقت و بهت یادآوری کردم.سکوت میکنم، بهترین راهه، از لیلی دیگه نمیشه چیزی و مخفی کرد، تو افکار خودم دست و پا میزدم که لیلی دوباره گفت.-What about Parsa?-پس پارسا چی؟سوالی بهش نگاه میکنم که ادامه میده.-He loves you! What about him? What do you want to do? Come back to Iran, visit your ex-husband , AGAIN fall in love and marriage? اون دوستت داره! درباره ی اون چی؟ تو میخوای چیکار کنی ؟ برگردی ایران ، همسر سابقت و ملاقات کنی، دوباره عاشقش بشی و با هم ازدواج کنین؟پوزخندی میزنم و میگم.-Such things are JUST like stories, we live in real life! They are just fantasies and ideal events!-این جور اتفاق ها بیشتر تو داستان هاست، ما تو دنیای واقعی زندگی میکنیم، این جور اتفاق ها آرزو های باورنکردنی و ایده آله!با پیروزمندی بهم نگاه میکنه، ابرو بالا میندازه و میگه.-look! You confess that you are thinking about him, but you believe that felling in love with him, is a fantasy! -ببین! تو خودت الان اعتراف کردی که هنوز هم بهش فکر میکنی ولی باور داری که دوباره عاشقش شدن، یک رویاست!پوفی میکشم و دستام و به علامت تسلیم بالا میبرم که لبخندش عمیق تر میشه و بعد لبخندش محو میشه و با جدیت میگه.-Do you really want to be with him AGAIN? With all of his problems and paranoids? Can you tolerate his behavior? There is noway to make mistake again, you have a child! Your mistakes affect on her life, think more about this!واقعا "دوباره" میخوای باهاش باشی؟ با همه ی مشکلات و بدبینی هاش؟ میتونی تحملی کنی رفتارش و ؟ راه دیگه ای برای اشتباه دوباره نیست، تو الان یه بچه داری، اشتباه تو رو زندگی اون تاثیر میذاره، بیشتر به این موضوع فکر کن.حرفاش همه منطقی بود، همه و همه، لبخند تلخی میزنم و میگم.-It’s true that I still think about him, but I don’t want to be with him, he is engaged with Sharareh, his cousin …!! I wanna think more about Parsa’s offer, one the advantages for marring with him, is that, Atrisa accept him as a father, and parsa, love Atrisa too.این درسته که من هنوز بهش فکر میکنم، اما من دوست ندارم باهاش باشم، اون الان با شراره نامزده! دختر عمش! من الان میخوام بیشتر درباره ی پیشنهاد پارسا فکر کنم، یکی از مزیت های ازدواج با پارسا اینه که آتریسا اون و بعنوان پدر قبول کرده و پارسا هم اونو خیلی دوست داره!متفکرانه بهم نگاه میکنم و میگه.-What about You, do you accept him as a husband?-تو چی؟ توام به اون به چشم همسر نگاه میکنی؟سکوت میکنم که ادامه میده.-You need more time to review your past events, from the day that Ronak and her husband went to Malaysia , think more and then make decision , don’t forget, there is NOWOY to make another mistake.-تو باید تمام اتفاقات گذشتت و مرور کنی، از روزی که روناک و همسرش مالزی رفتند! بیشتر فکر کن و یک تصمیم بگیر. فراموش نکن، جای "هیچ" اشتباه دوباره ای نیست.سری تکون میدم، هیچی نمیگم و به سمت خونه ی خودم میریم.
یه کم حالم گرفته بود، فکر کردن به گذشته ای که همش از شک و شهبه ی تنها عشقم بود، مرورش ناخوشایند بود!سعی میکنم لااقل یه امشب و بیخیالی طی کنم، به قول لیلی باید مرور شه...اگه قرار باشه فکر کردن به آرتام با وجود نامزدش اشتباه باشه، بهتره همین جا به این نتیجه برسم تا اینکه برم ایران و اون موقع با وجود سردی هاش بفهمم!-مامی، تو حاضر میباشی؟برمیگردم، با دیدن آتریسا، موهای خرگوشیش و این لهجه ی با مزش خندم میگیره که یه دفعه پقی میزنم زیر خنده!با ناراحتی میگه.-Am I said wrong?-اشتباه گفتم؟میخندم-نه عزیزم، برای شروع عالــــی بود!-So why did you laugh?-پس برای چی خندیدی؟انقدر جدی گفت که ترسیدم بگم به خاطر لهجت خندیدم، واسه همین خندم و جمع کردم و با لبخند ملیح گفتم.-به خاطر موهای خرگوشیت!سوالی بهم نگاه میکنه، شاید منظور از موی خرگوشی و نفهمیده با خنده با نوع بستن موهاش اشاره میکنم که میگه.-Ah…You mean my hair…tnx mum, Don’t you want get ready? It’s late!-آها... منظورت موهام بود! مرسی مامان. نمیخوای آماده شی؟ دیر شده.-دارم حاظر میشم... تو برو تو هال ، منم میام.-OK.-باشه.میرم جلو آینه ، موهای عسلیم و که قدش و تا حدودی کوتاه کرده بودم ، با کش میبندم.یه تاپ عسلی، با یک کت کوتاه قهوه ای تیره.یه دامن کوتاه همرنگ با کتم و یک جوراب شلواری رنگ پا، از اونجایی که مجلس بیرون شهره و مختلط و خب تمام کارمند های شرکت هم هستند، ترجیح میدم تیپم تقریبا رسمی باشه، نمیخوام لباس باز بپوشم. مخصوصا اینکه خواهر رئیس هم هستم و... کلا یه دنیایی!یه کم عطر به مچ و گردنم میزنم و کیف کوچیکم و برمیدارم، پالتو نسکافه ایم و هم برمیدارم، میرم تو هال ، آتریسا و در حال کارتون دیدن میرم، از پشت میرم بغلش میکنم و یه بوس محکم از لپش میگیرم که صدای آخ و اوخش در میاد، با خنده ی مستانه، به سمت در میریم.-How beautiful U become!-چقدر خوشگل شدی!میخندم و میگم-ای شیطون، این چیزا رو از کجا یاد گرفتی؟با مظلومیت میگه.-Arvin always say this to his girlfriend.-آروین همیشه این جور چیزا رو به دوست دخترش میگه.چشام قد نعلبکی میشه با تعجب میگم.-آروین؟به علامت تایید سرش و تکون میده. دوباره میپرسم.-پسر داییت؟دوباره سرش و تکون میده. -اون دوست دختر داره؟ یا دوستِ دختر داره؟با مظلومیت میگه.-What’s a different between them?-چه فرقی بینشون هست؟نفس عمیقی میکشم.-هیچی! بریم که دیر شد.سوار ماشین میشیم و به سمت شمال شهر حرکت میکنیم.بعد از رسیدن به باغ مذکور که مال یکی از دوست های اینجامونه، از ماشین پیاده میشیم، بعد از خوش آمد گویی های معمول میریم سمت فامیل.لی لی از دور برام بای بای میکنه، متقابلا بهش میخندم و براش بای بای میکنم، میاد سمتمون، لپ آتریسا و میکشه و میگه.
-I wanna eat U! may I?-میخوام بخورمت، اجازه هست؟آتریسا چینی به دماغ میندازه میگه.-No no please! I don’t wanna be eaten exactly by You!-نه ، نه لطفا، من نمیخوام خورده بشم، مخصوصا توسط تو.لی لی (همون لیلی؛ داداشم گفت شاید لِیلی بخونن، اینه که جدا مینویسم! ) حق به جانب دست به کمر میشه.-Please…don’t make me laugh… everyone likes to be eaten by Me!! -خواهش میکنم... من و نخندون، همه میخوان توسط من خورده بشن.دستم و جلو دهنم میگیرم و ریز ریز میخندم... خدایا این چه سوتی بود که این بشر داد؟دست لی لی و میگیرم و میکشونمش.-let’s go. I don’t say congratulation to Arvin.بیا بریم، من به آروین تبریک نگفتم.-ok honey..-باشه عزیزم.میریم سمت رامش اینا میرم سمتش .-به به... چه عجب خواهر ما اومدن... وای میستادین بانو براتون فرش قرمزی چیزی پهن میکردیم، زشته اینجوری نزول اجلال فرمودین.. چرا اونجا... پاتون و رو چشم ما بذارین.سقلمه ای به پهلوش میزنم و میگم.-کم شر و ور بگو، خودت که میدونی، تا چند وقته دیگه باید برم ایران، کلی کار دارم.پوزخندی میزنه.-آره خب... سالن های زیبایی، مزون های لباس و مد و فشن... آره خب... تو دنبال این کارا نباشی برای دیده شدن ، من دنبالش باشم؟چشام از حد معمول گشاد تر شده بود، با تعجب میگم.-رامش؟ یعنی چی این حرفا؟آریانا وساطت میکنه، دست رامش و میگیره و اشاره میکنه که به دل نگیر. رامش هم با پوزخند ازم دور میشه.حالم بد میشه، یعنی من انقدر بدبخت شدم که بخاطر آرتام دارن انقدر تیکه بارم میکنن؟ یا شاید به خاطر اینه که بعد از 7 سال هنوز ازدواج نکردم... خدایـــا رامش دیگه چرا؟ اه...گندت بزنن آرتام که بود و نبودت همش واسم درد سره و بـــس!سعی میکنم بیخیال شم.رو یکی از صندلی های اطراف میشینم، آریانا میاد سمتم..-اووووه.. یکی بیاد این و بگیره... حالا انگار چــی شده که خانوم اینجوری غمبرک زده.. پاشو ببینم یه تکونی به خودت بده... ببین! پارسا بدبخت 8 ساعته اومده داره دنبالت میگرده، بیخیال داداش من و هر چی به اون مربوط میشه، رونی... من خواهرشم، دارم میگم آرتام که تو اون شرایط باید طرف زنش و میگیرفت و نگرفت، بره به جهنم بهتره... دختر من بخاطر توئه که 7 ساله رابطم با آرتام به هم خورده، دیگه دلم باهاش صاف نمیشه، بعد تو بخاطر تیکه ای که رامش در مورد آرتام بهت زد اینجوری غمباد گرفتی؟ تو که تو این 7 سال هر بلایی بوده سرت اومده، یعنی انقدر نازک نارنجی شدی که بخاطر حرف رامش که بار اولشم نیست اینجوری عزا گرفتی؟-آریانا، رامش داداشمه، از اون دیگه توقع ندارم اینجوری بگه.. منم آدمم حدی داره تحملم.دستش و به نشانه ی همدردی رو دستم میذاره و با لحنی آرومتر میگه.-میدونم عزیزم، درکت میکنم، اما اونم خیلی دلش از آرتام پره وقتی میبینه تو با وجود اون همه بلایی که آرتام سرت آورد باز هم چشمش پی اونه، خب عصبی میشه دیگه!سری تکون میدم که دوباره با لحنی خیلی آرومتر میگه.-رونی، یه نصیحت خواهرانه بهت میکنم، نه زن داداشانه، و نه خواهر شوهرانه... خواهرانه ی خواهرانه...لبخندی میزنم و میگم.
-خب خواهر؛ نصیحتت و بگو، میشنوم.لبخندی میزنه و میگه.-برای اینکه با خودت کنار بیای بهتره به این 7 سال فکر کنی، چون الان 7 سال از اون ماجرا ها گذشته، شاید تو یادت رفته چه زجر هایی کشیدی، بهتره همه ی اونارو به خودت یادآوری کنی که هم با خودت هم با پارسا کنار بیای، اگه تجدید اون خاطرات بازم باعث نشد تو علاقت به آرتام کم بشه، بهت تبریک میگم خواهری... تو یک عاشق به تمام معنایی... اما حتی اگه یه درصد هم توش شک داری، بهتره طرفش نری... تو جای خطای دوباره ای با وجود آتریسا نداری.لبخندی میزنم تلخِ تلخ و میگم.-عین این حرف هارو لیلی بهم گفته بود.چشمکی میزنه و میگه.-فکر نمیکردم دوستت انقدر عاقل باشه.باهم میخندیم که صدای پارسا ما رو به خودمون میاره.-تو کجایی 48 ساعته دارم دنبالت میگردم.سرم و بالا میارم و با پررویی میگم.-علیک سلام؛ حال شما؟ مرسی از احوال پرسیتون، ما هم خوبیم.میخنده-شیرین زبونی نکن بچه، میگم کجا بودی؟آریانا دم گوشم میگه.-من برم که الان این کجا بودی ها به "کجا بریم ها" ختم میشه...سریع بلند میشه و از دست جیم میشه، دست مشت شدم و تو هوا بهش نشون میدم یعنی کتکه رو خوردی.پارسا میخنده و کنارم میشینه.-مگه بهت چی گفت؟منم میشینم و میگم-هیچی بابا، چرت و پرت!میخنده، بعد از کمی اینور اونور نگاه کردن میگه.-چقدر آتریسا ناز شده!!بادی به غبغب میندازم و میگم.-خب معلومه، به مامانش رفته.با لحنی ناشناخته میگه-غیر از این بود که ناز نبود.سرم و با خحالت پایین میندازم که میگه.-خجالتیت که دیگه نگوو... آدم دلش میخواد وقتی خجالتی میشی گازت بگیره!بهش چشم غره میرم که میخنده، یه جورایی ته قلبم از این راحتی پارسا خوشم نمیاد؛ درسته خیلی بهش اعتماد دارم و واسم یه حورایی بعد رامش سرپناه بود، اما هنوزم که هنوزه ته ته های قلبم یه تعهدی به آرتام دارم.چهره ی تو هم رفته ی من و که میبینه، اخم میکنه و روش و برمیگردونه، منم واسه اینکه از دلش دربیارم هیـــچ اقدامی نمیکنم.کم کم آخر شب بود ، مراسم بریدن کیک و رقصیدن و شام و کادو ها و همه و همه انجام شد، دیگه هیچ نایی واسم نمونده بود.به آتریسا اشاره میکنم بیاد، میرم طرف آروین ، لپش و میکشم و میگم.-تولدت بازم مبارک باشه عزیزم.-مرسی عمه جون؛ ممنون که اومدین.لبخندم عمیق تر میشه، خدایا این دو تا بچه چه زبونی دارن، دوباره لپش و میکشم.-شیطونم، این حرفا رو از کی یاد میگیری؟بادی به غبغب میندازه و میگه.-مامانم بهم یاد میده با ادب صحبت کنم.خم میشم و یه بوس عمیق از لپش میکشم که دوباره میگه.-مامانم بهم میگه خیلی اخلاقم شبیه داییمه، تا حالا ندیدمش ، بابام ازش بدش میاد، شما دیدینش عمه؟ من واقعا شبیه داییمم؟تمام تنم یخ میشه... یعنی واقعا آروین هم شبیه آرتام؟ به همون اندازه ...با قاطعیت میگم-قیافت شاید عمه جون، ولی اخلاقت ابدا... نمیخواد به این موضوع فکر کنی، اگه شبیه داییت بودی که من دوستت نداشتم.آره جون خودم.... تکلیفک با خودمم معلوم نیست، واقعا دوستش ندارم؟هیچی نمیگه و با لخند سری تکون میده و میدوه سمت رامش و آریانا، با آتریسا میریم سمتشون و رو به رامش میگم.-دستت درد نکنه رامش، مجلس خوبی بود، امیدوارم تولد 100 سالگی آروین و هم بگیرین.با سردی میگه-ممنون، خوشحال شدم اومدی.بعدشم دست آروین و میگیره و میره.با تعجب بهش نگاه میکنم، خدایا من چیکار کردم که انفدر باید بکشم؟آریانا دستی رو شونم میذاره و میگه.-تو اول برو با خودت کنار بیا، بعد به فکر رامش باش، تا تکلیفت مشخص نشه، تکلیفت با آدمای دیگه هم مشخص نمیشه... برو رونی..بعدشم میره سمت شوهر و بچه هاش.دست آتریسا و میگیرم که لیلی میاد سمتم.-Where WERE YOU? I’ve been looking for half an hour!-کجایین شما؟ نیم ساعته دارم دنبالتون میگردم.با لبخند میگم.-It’s time to go…-وقت رفتنه!با ناراحتی میگه.-I saw argument between you and your brother and also I’m agree with your brother!-من دعوای بین تو و داداشت و دیدم و همچنین حق و به داداشت میدم.بت تعجب بهش نگاه میکنم و میگم.-it’s not logical ! I can’t understand you…پارسا میپره وسط حرفم و میگه.-Ronia… We need to talk, get in my car. I’m waiting for you.رو به لیلی میگه.-Bye lily…-خدافظ لیلی-See you man…-میبینمت مرد.لیلی رو به من میگه.-And also… I saw your argu too…به من و پارسا که رفته بود اشاره میکنه.-همچنین، من دعوا ی شما دو تا رو هم دیدم .هیچی نمیگم که آتریسا میگه .-Mummy.. I’m tired… please… let’s go home!-مامی.. من خستم... لطفا ... بریم خونه!بهش چشم غره میرم که لیلی با خنده میگه.-Why are you waiting? Princess is tired and Parsa in waiting for you… go and think … about EVERYTHING… G’luck.-منتظر چی هستی ؟ پرنسس خسته س! پارسا هم منتظرته. برو ... برو و فکر کن... به همه چیز.رو به آتریسا میگه.-Wish nice dreams for you, my little princess… Bye…-خواب های خوب ببینی پرنسس کوچولوی من... خدافظ.آتریسا با خوشحالی براش دست تکون میده و منم باهاش خدافظی میکنم، میرم سمت ماشین پارسا.میدونم که هر آن احتمال منفجر شدنش هست... کی فکرش و میکنه... منی که انقدر از آرتام متنفر بودم اینجوری هواش و بکنم یا اینکه منی که انقدر با پارسا احساس راحتی میکردم، نسبت به این حرفش اینجوری واکنش نشون بدم؟پووفی میکشم.دست آتریسا رو که از خواب تلو تلو خوران راه میرفت و میگیرم و به سمت ماشین پارسا میرم.آتریسا تقریبا داشت میوفتاد. رو بهش میکنم.-مامانی ! میخوای بغلت کنم؟سری تکون میده و منم اون و بلند میکنم، ماشین و دور پارک کرده بود و منم با کفش های پاشنه بلند توان بلند کردن یه دختر بچه ی 6 ساله رو نداشتم، پارسا از دور میاد سمتم، بی حرف آتریسا رو که چشماش رو هم افتاده بود و بغلم میکنه و میذارش تو ماشین، منم تو ماشین میشینم و ازش تشکر میکنم که جوابش خواهش میکنم زیر لبیه!
18 سوار میشیم.به سمت خونم راه میوفته، سکوتش بیانگر ناراحتیشه، به خوبی میشناسمش... میدونم که علامت خوبی نیست، در واقع سکوت قبل از طوفانه!به خونه میرسیم، آتریسا رو بغل میکنه و به سمت در میبره، کلید میندازم و در باز میکنم ، برق ها رو هم روشن میکنم، به سمت اتاق خوابم میرم و لباس هام و عوض میکنم، وقتی برمیگردم، برخلاف تصورم که پارسا آماده رفتن اون و رو کناپه در حال لم دادن میبینم، با کمی تعجب میپرسم.-نمیخوای بری؟سرش و بلند میکنه، چشماش قرمزِ قرمز بود با صدای خش دار میگه.-اول حرف میزنیم؛ بعد من میرم.به مبل رو به روش اشاره میکنه، منم میرم و میشینم.بی مقدمه میگه-تصمیمت و گرفتی؟کمی گیج میشم-تصمیم چی و؟نفس عمیقی برای تسلط رو رفتارش میکشه و میگه.-تصمیم واسه بودن با من...! چی شد؟ گرفتی؟تنم یخ میکنه ، خدایا چی بهش بگم.تعللم و که میبینه با عصبانیت و صدایی تقریبا بلند میگه.-باید فکرش و میکردم که انقدر احمق باشی... یعنی واقعا میخوای برگردی پیش آرتام؟ بدبخت اون نامزد داره، اون به تو نگاه هم نمیکنه! واسه خودت چی خیال کردی؟ اینکه بعد از 7 سال از برگشتت خوشحال بشه، آغوشش و باز کنه و بگه "ممنون رونی که برگشتی، خیلی انتظارت کشیدم"... واقعا همچین تصوری میکنی؟سکوت میکنم و با خشم میگم.-من گفتم ؟ من گفتم میخوام برم پیش آرتام؟ من همچین حرفی زدم؟بالحنی نسبتا آرومتر میگه.-پس چی؟ چرا امشب انقدر تو فکر بودی؟ چرا به من و هیچ کس دیگه توجهی نداشتی؟ چرا تو خودت بودی؟ رونیا... تو تکلیفت با خودت مشخص نیست.تو دلم میگم "آره...آره مشخص نیست، هنوز نمیدونم میخوام باهاش بمونم یا نه... هنوز نمیدونم دوستش دارم یا نه..."از رو کاناپه بلند میشه، به استقبالش نمیرم، همون طور که به سمت در میره، میگه.-باید فکر کنی...حالا به در رسیده، برمیگرده و نیم نگاهی بهم میندازه و ادامه میده.-باید ببینی چند چندی... جواب نهاییت هم هرچی شد من شکایتی ندارم، فقط امشب خوب رو گذشتت فکر کن... ببین میتونی دوستش داشته باشی.بدون فرصتی واسه جواب دادن به بیرون میره و در و میبنده...پارسا سومین نفری بود که بهم گفت باید فکر کنم و انتخاب کنم، درسته! بادآوری اون 7 سال از شکنجه شدن هم سختتره... اما لازمه تا عاقلانه تصمیم بگیرم.میرم سمت حموم ، وان پر میکنم و توش دراز میکشم، همیشه تو حموم به افکارم سامان میدم...پر میکشم به گذشته... به 7 سال قبل از شروع همه اتفاق ها...*****بعد از اون روزی که روناک رفت، حال و احوالم بدتر شده بود، اما آرتام سعی میکرد به نحوی من و خوشحال کنه... کارهای خنده دار میکرد، من و بیرون میبرد.تا حدودی هم موثر بود... همه چیز گذشت و گذشت تا اون شب لعنتی رسید...-رونی... آماده ای؟ سپهر خفم میکنه ها... میگه از ساعت 5 منتظر ماست، مثلا مهمونی و به افتخار ما گرفتن ها...-باشه ، باشه اومدم، چقدر غر میزنی.شالم و سرم کردم که گوشیم زنگ خورد، هموجور که شالم و مرتب تر میکردم جواب دادم.-بله؟-سلام رونی... کجایین ؟ چرا نمیاین؟-اِ سهیل تویی؟ داریم میایم دیگه، از صبح تو و سپهر کچلمون کردین، بابا در نمیریم که..میخنده-میترسم در برین خب.. سریعتر که مهمونا منتظرن.-اوکی اوکی... فعلا...کیفم و برمیدارم و به سمت آرتام میرم.-آماده ای؟-اوهوم.-پس بزن بریم.تو راه صدای ضبط و زیـــــــاد کرده بود و خوش و خندان میخندید، منم مست کاراش شده بودم، پر از انرژی بود، خوشحال بودم، از اینکه خدا همه چیزم و ازم گرفت اما به جاش یه فرشته ی زمینی از جنس آرتام نصیبم کرد.به در خونه ی عمو سیامک میرسیم، طبق گفته ی خود سپهر، مجلس جوون پسند بود و ورود هرگونه پیر و پاتال اکیدا ممنوع.میخوام زنگ و بزنم که صدای گوشی آرتام بلند میشه، جواب میده و با سر اشاره میکنه و که یعنی زنگ و بزن، منم بیخیال زنگ و میزنم و با هم وارد میشیم.کمی به داخل حیاط رفته بودیم، صدای آرتام نمیومد، آروم صحبت نمیکرد اما چون من ازش فاصله گرفته بودم صداش شنیده نمیشدیکم به سمت خونه رفته بودم که آرتام با صدای بلند صدام میکنه، برمیگردم سمتش.داد میزنه-بیا اینجا کارت دارم.میرم سمتش، نزدیکش که میشم با کمی کلافگی بهم نگاهی میکنه که با ترس میپرسم.-چی شده آرتام؟ اتفاقی افتاده؟دستی تو موهاش میکنه و میگه.-سرایدار ساختمان بود، میگفت شرکت و دزد زده و الانم پلیس ها اونجان، مثه اینکه مدارکی و ازم دزدین، من باید برم.با نارحتی بهش نگاهی میکنم و میگم.-باشه برو، مراقب خودت باش، امیدوارم اتفاقی نیوفتاده باشه، خبرش و بهم بده، منتظرم.ازم دور میشه و در همون حالت میگه.-باشه، اگه تونستم وسط های مهمونی خودم و میرسونم، خدافظ.-خدافظ.سرخورده وارد میشم، امیدوارم چیز زیادی و ازشون نزده باشن...با چهره ی مغموم وارد میشم ، سهیل زود تر از همه من و میبینه و میگه.-به به.. رونیا خانوم... خوش اومدین.سرش و میچرخونه و با تعجب میگه.-پس آرتام کو؟با لحنی کلافه میگم-کاری پیش اومد ، رفت.با لبخندی محو بهم نگاه میکنه، با شک به لبخندش نگاه میکنم که کاملا محو میشه و جاش و به اخم میده، با ناراحتی میگه.-چه بد شد... اشکال نداره حالا آبجی... دو تا داداشات مثه کوه پشتتن نمیذارم نبود شوهرت و حس کنی.سپهر به سمتمون میاد.-به سلام... رونی... وای میستادی برای شستن ظرفا میومدی دیگه..با تعجب میپرسه-پس آرتام کو؟سهیل جای من جواب میده-کاری پیش اومد واسش.سپهر با ناراحتی میگه-اشکال نداره حالا دختر عمو؛ پسر عمو هات، همانند کوه پشتتن، نمیذارن بهت سخت بگذره.بعد سهیل با صدای بلند میگه.-خاطره خانوم، رونی و به سمت اتاق من راهنمایی کنی.با نیشخند بهش میگم.-نیست که دفعه اولمه اومدم خونتون، اینه که نمیشناسم ، ممنون که راهنماییم میکنین.سپهر با خنده میگه.-به داداش من چیکار داری؟ جو میزبانی گرفته بودش، خواست خودی نشون بده، تو چرا میزنی تو پرش؟
لبخندی میزنم و سهیلم اخمی میکنه، خاطره خانوم نزدیک میاد که میگم.-زحمت نکشید، نیازی نیستبعدش به سمت اتاق میرم و لباسام و عوض میکنم.لباسم یه تاپ با دامن بود، قد دامن تا جای زانوم میرسید که لختیش و با جوراب شلواری پوشنودم، رو تاپمم یه کت همرنگ دامنم پوشیدم، به موهام دستی کشیدم و رفتم به سمت مهمونا ...اکثرا از دوستان و آشنا ها بودن، با همشون سلام و احوال پرسی کردم، در جواب سوالشون هم که "آرتام خان کجان؟" با لبخند میگفتم "کار فوری براشون پیش اومد، مجبور شدن برن،اگه خدا بخواد اواسط مجلس خدمت میرسن"یه گوشه ایستاده بودم و به جمعیت رقصنده نگاه میکردم که دستی اومد جلوم، برگشتم، سهیل و دیدم.-افتخار رقص نمیدی بانو؟اخم ملایمی میکنم و میگم.-نه... حوصله ندارم.اخمی میکنه و با لحنی دلخور میگه.-رونی... تو هنوز نتونستی من و بعنوان برادرت قبلو کنی؟ بابا چرا نمیخوای قبلو کنی که من اون سهیل گذشته نیستم... عوض شدم! میخواد بره که دستش و میگیرم و میگم.-سهیل ببخش، شرکت آرتام و دزد زده، فکرم مشغول اونه.لبخند کمرنگی میزنه و میگه.-باشه، اشکال نداره.بعدشم میره، دست دیگه ای جلوم میاد و بعدش میاد.-سهیل و رد کردی، داداش کنه ی سهیلو نمیتونی... یالا دست بجنبون پیرزن، از اول مهمونی تا حالا فقط نگاه کردی، بابا صد رحمت به پیرزنا، لااقل اونا دست که میزنن اما تو به هرچی ماست و پیرزنه گفتی زکی...میخندم که من و میکشه سمت پیست رقص، میخوام مانع شم که میگه.-نترس بانو، خورده نمیشی.. قول میدم سالمِ سالم تو رو تحویل شوهرت بدم، حالا هم مثل یه دختر عمو ی با وقار من و همراهی کن.میخندم و باهاش میرقصم.در بین رقصمون، چند تا دختر بهش پیشنهاد رقص میدادن و اونم با غرور تک به تکشون و رد میکرد .با خنده گفتم.-بابا نکن این کار و با دل زینب! چرا پا رو قلب دخترای مردم میذاری؟ نمیگی شکست عشقی میخورن، میرن خودکشی میکنن؟بلند میخندم که اونم با حرص میگه.-به تو لطف کردم رونی بانو، حالا ببین، اگه پیشنهادشون و قبلول نکردم.بلافاصله دختر دیگه ای به سمتمون میاد و بهش پیشنهاد میده و اونم بی معطلی میگه.-چشـــــم.. حتما.جلو خودم و گرفته بودم که نخندم، سپهر من و ول کرد و رفت سراغ اون دختره، دختره هم نگاهی پر غرور بهم کرد که یعنی دیدی از چنگت درش آوردیم.در اون شرایط ، با این نگاه خودم و نتونستم کنترل کنم و با صدای بلند خندیدم، خیلی ها روشون و به سمتم برگردوندن و سپهر هم مدام چشم غره میرفت، نمیتنستم خودم کنترل کنم که دستی من و به سمتی کشوند.بعد از کلی خندیدن سرم و بلند کردم که دیدم سهیل با لبخند بهم نگاه میکنه.گیلاسی دستش بود، بهم داد و گفت .-بخور، خیلی خندیدی.خواستم قبول نکنم که با لحن مظلومانه ای گفت.-خواهش میکنم.ناچارا محتویات درونش و یه نفس بالا کشیدم، مزه تلخش و به خوبی حس میشد، حالم بهتر شده بود.کم کم سرم شروع به درد گرفتن کرد... سنگین شده بود، سهیل با نگرانی زیر بغلم و گرفت و من رو یکی از مبل ها گذاشت و گفت.-خوبی؟سری تکون دادم.کمی صبر کردم حالم بهتر بشه، که نشد و بد تر هم شد، چشامم داشت میرفت... یعنی من چیزی خوردم که اینجوری شدم؟صدای گنگ سهیل و میشنیدم که چیزی میگفت و بعدشم من و بلند کرد و به سمت جایی بود، توانایی هیچ کاری و نداشتم... دیگه هوشیاریم و داشتم از دست میدادم...چشمام رفت و منم به خواب رفتم.***با صدای داد و فریادی از خواب میپرم، چهره ی سرخ شده از خشم آرتام و میبینم، تعجب میکنم، واسه چی انقدر عصبیه؟به دور و اطرافم نگاه میکنم.وای خدایا ... نه.... من بدون لباس بغل سهیل بودم، اونم لباسی نداشت، از جاش بلند شد و ملافه ای دور خودش پیچید ، با دیدن این صحنه ها جیغ خفه ای میکشم سرم به شدت در میکنه.سپهر با تعجب بهمون نگاه کرده بود و سعی داشت آرتام و آروم کنه ...آرتام هر لحظه عصبی تر بهمون حمله میکنه، سپهر هی آرومش میکنه تا صدا بیرون نره.سهیل با وحشت داشت به اطراف نگاه میکرد، خدایا نه... یعنی سهیل... سهیل..؟چشام سیاهی میره و بیهوش میشم.***چشام و باز میکنم، همه جا سفید بود، بوی الکل میزد تو دماغم، حدس میزنم بیمارستان باشم.سر برمیگردونم، دستم تو سرمِ... هیچکی تو اتاق نبود، در باز میشه.انتظار دیدن آرتام بی پاسخ میمونه، پرستار وارد میشه و با تعجب میگه.-بالاخره بهوش اومدی؟با تعجب بهش نگاه میکنم که میگه.-یه هفته اس بیهوشی.تعجبم چندین برابر میشه! میپرسم.-همراه ندارم؟میخنده-چرا شوهرت همش بالا سرت بود، الانم تو راهروئه، بذار چکت کنم، بعد صداش میزنم.خوشی تمام وجودم و میگیره و میگم.-کی مرخص میشم؟با خنده میگه-صبر کن، بذار کاملا بهوش بیای بعد... معلوم نیست، باید با دکترت صحبت کنم.به سمت در میره و رو به کسی که تو راهروئه میگه.-بفرمایید ، همسرتون بهوش اومد.از رویارویی با آرتام تمام تنم یخ میکنهف میترسم... خودم و چحوری بهش ثابت کنم؟وارد میشه، با دیدن سپهر تمام خوشی هام زایل میشه.. پس شوهری در کار نبود.با دیدنم لبخند کمرنگی میزنه و میاد سمتم.-بهتری؟سرم و میچرخونم، جوابی نمیدم، بغض بدی تو گلومه، چرا سهیل باهام این کار و کرد؟ چرا آرتام نذاشت باهاش صحبت کنم؟ چرا به دیدنم نیومد؟ یعنی انقدر بی ارزشم؟سپهر با ناراحتی میگه.-نمیخوای تعریف کنی سهیل کثافت چه بلایی سرت آورده؟برای هزارمین با احساس بی کسی میکنم، اما این بار خلوصش 99.9% حس میشه!با ناراحتی همه ی اتفاق ها رو واسش تعریف میکنم، از عصبانیت قرمز شده بود ، مشت محکمی به دیوار میزنه، سعی میکنم آرومش کنم، اما بی فایده س.-فکر نمیکردم برادرم انقدر پست و رذل باشه! خودم ترتیبش و بدم... نشونش میدم که نباید با ناموس خودش این کار و میکرد.با بغض میگم.-سپهر، یعنی... یعنی واقعا سهیل ... به من دست ...بغض راه گلوم و میگیره، با ناراحتی و خشم میگه.-نه! هرچقدر پست باشه، این کار و نمیکنه، میرم باهاش حرف بزنم!بعدشم صدای کوبونده شدن در میاد.***** روز ها میگذرند... بعد از مرخص شدنم از بیمارستان ، عمو ، سپهر و زن عمو مثه پروانه دورم میچرخیدن، یه جورایی از اتفاقی که افتاده بود خبر داشتند و واسه همینم همش شرمنده من بودن و دم به دقیقه عذر میخواستن اما چه فایده، اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد، با معذرت خواهی اونا آرتام برمیگرده؟ بعد از اون مهمونی نحس دیگه آرتام و ندیدم، نه آرتام و نه اون سهیل پست فطرت و ... سپهر میگه سهیل برای یه همایش رفته شیراز ، هرچند اونش برای من مهم نیست، فقط نباشه... گاهی حال آرتام و از سپهر میپرسم اما جوابش فقط سکوته تا اینکه امروز... در میزنن، با صدایی گرفته که ناشی از گریه های شبانه روزیمه میگم. -بیا تو... سپهر با هیکل خمیده و ناراحت وارد میشه، حسی بهم میگه قرار یک اتفاق بد دیگه بیوفته... شاید بدتر از... -کارت داشتم. به صندلی اشاره میکنم تا بشینه، میشینه، کمی سکوت میکنه و بعد میگه. -رونیا... میدونم واست سخته، میدونم تحملش و نداری... ما هم از بابت رفتار سهیل ازت عذر میخوایم هرچند عذر خواهی کاری و درست نمیکنه ولی... با دست بهش اشاره میکنم تا سکوت کنه و خودم ادامه میدم. -سپهر، میدونی که چقدر از مقدمه چینی بدم میاد، رک و پوست کنده بگو دیگه چه بلایی قرار سرم بیاد؟ نفسش و با حرص بیرون میده و میگه. -آرتام دادخواست طلاق و فرستاده... یه چیز سنگین مثه پتک تو سرم کوبیده میشه، من گفتم بدون مقدمه چینی اما نه دیگه انقدر صریح، جا میخورم، رنگم میپرم، لرزش دستام و به خوبی حس میکنم، نفسی برام نمونده، احساس خفگی میکنم، با صدای بلند نفس میکشم اما افاقه نمیکنه، دوباره نفس میکشم، خدایا چرا اینجا اکسیژن نیست. سپهر هراسان میاد سمتم و با نگرانی صدام میکنم ، اما من جز نفس های صدا دار که هیچ تاثیری هم نداره، نمیتونم کاری بکنم، با نگرانی و وحشت میاد سمتم، تکونم میده، فایده ای نداره، سیلی میزنه ، بازم فایده نداره، احساس میکنم دارم میمیرم که با ضربه ی محکم دست سپهر به قفسه ی سینم انگار که جون دوباره ای بهم دادن ، چند با نفس عمیق میکشم و بعدش بلند میزنم زیر گریه... گریه بخاطر بدبختیم، به خاطر بی کسیم، بی اعتمادی شوهرم ، نامردی پسر عموم ، دور بودن داداشم... گریه به خاطر تمام بدبختی هایی که دارم میکشم، اشک میریزم و خدا رو صدا میکنم، یه بار کافی نیست، صداش میکنم، این بار بلند تر ، انقدر خدا رو بلند صدا میکنم که به فریاد تبدیل شده... سپهر با ناراحتی سعی میکنه آرومم کنه، بعد از یه ربع خدا رو صدا زدن خسته میشم، گلوم بدجور درد میکنه، سپهر من و در آغوش میگیره و نوازشم میکنه... خدایا... عوض پدرم، برادرم و حتی شوهرم سپهر و برام فرستادی... کفر نمیگم اما... بهرحال بازم خدا رو شکر. *** با نوازش دستی چشمام و باز میکنم، صورت گریون زن عمو رو بالا سرم میبینم، به آرومی میگه. -خوبی دختر گلم؟ یاد آرتام میوفتم... طلاق... هق هقم از سر میگیره و این دفعه در آغوش زن عمو که بعد از مامان حکم مادری و برام داشت گریه میکنم. با بغض و صدای خش دار بین گریه هاش میگه. -من از اون پسر راضی نیستم، خدا هم ازش راضی نباشه، ببین تو رو تو چه مخمصه ای انداخت... خدا ازش نگذره... گریم شدت میگیره و بعد از مدت زیادی دست از گریه کردن برمیدارم، با سکسکه میگم. -ثریا جون...شما...با آرتام ...صحبت می...کنید ... اون... حرف ...من و ... باور نمیکنه... ثریا جون با ناراحتی اشکام و پاک میکنه و میگه. -فکر کردی تا حالا نخواستیم باهاش حرف بزنیم؟ خدا شاهده تو این دو هفته دم به دقیقه من و عموت و سپهر میرفتیم باهاش خرف بزنیم اما اون پاش و کرده تو یه کفش و میگه، من با چشمای خودم دیدم ، پس از من نخواین باور نکنم، دخترم... گریه نکن، خدا بزرگه ، خودش صلاحت و میدونه، ما بازم سعی میکنیم با آرتام حرف بزنیم، اونم مرده، غرورش جریحه دار شده وقتی زنش و تو اون حالت تو بغل یه مرد غریبه دیده، حالا چه زوری ، چه با میل لاون زن، بازم بهش برخورده، بذار یه مدت بگذره، دوباره باهاش صحبت میکنیم. با گریه میگم-اما اون دادخواست طلاق داده! نفس عمیقی میکشه... -خدا بزرگه...!! *** امروز ، روز طلاق من و آرتامه، اصرار های عمو و زن عمو فایده ای نداشت، آرتام دیگه نمیتونست به من اعتماد کنه، از اون قضیه هیچکس جز زن عمو اینا ، و مامان نیکا و بابا اتابک خبر نداره. رابطم با مامان نیکا خوبه، براش همه ی ماجرا تعریف کردم ، اونم پا به پای گریه میکرد، اما اونم نتونست آرتام و قانع کنه تا جایی که آرتام سر مامانش داد زد و از اون خواست تو مسائل زندگیش دخالت نکنه. خیلی از مامان بابت رفتار آرتام عذر خواستم و بهش گفتم اگه من نبودم آرتام هیچوقت به خودش اجازه نمیداد رو مادرش داد بزنه ، اما جواب نیکا جون یه لبخند مهربون بود و جمله ای که این روز ها زیاد بهش برخورد میکنم... " خدا بزرگه! " اشکم تموم شده، از غرورم هیچی نمونده، بارها به پای آرتام افتادم تا لااقل حرفام و بشنوه اما هیچ تاثیرنداشت، تو این سه هفته 8 کیلو لاغر کرده بودم، پوست اسخوان شده بودم، اما چه سود... دیگه برام مهم نیست، من خیلی سعی کردم خودم و به آرتام اثبات کنم اما اون دیگه کسی و به اسم رونیا نمیشناسه، پس بهتره بیشتر از این با بودنم تو زندگیش، زندگی و به کامش تلخ نکنم . -آقای و زند و خانم سالاری... با صدای سرباز به خودم میام، زن عمو دستم و میگیره و فشار میده، با لبخند کم جونی میریم به سمت اتاقی که قاضی توش بود. مرد مسنی پشت میز دادگاه با عینک میشنینه و از روی کاغذ صدا میزنه. -آقای آرتام زند؟ آرتام-بله جناب قاضی. قاضی سرش و تکون میده و ادامه میده. -خانم رونیا سالاری؟ -بله جناب قاضی؟ تکونی با سر میده و پرونده رو ، رو میز میذاره و میگه. -خب، اینجور که تو پرونده ذکر شده، آقای زند درخواست طلاق دادن ، دلیلش چیه آقای زند؟ آرتام با سردی میگه. -من و خانم سالاری دیگه قادر به ادامه ی زندگی نیستیم، نمیتونیم با هم کنار بیایم اقای قاضی. به درد هم نمیخوریم. قاضی به من نگاهی میکنه و میگه. -به چه علت نمیتونید با هم کنار بیاید ؟ شما الان نزدیک یک ساله که با هم ازدواج کردین، چرا تا تا نفهمیدین به درد هم نمیخورید؟ من میگم-جناب قاضی این آقا بیش از اندازه مشکوک هستن ، از هر تماسی که من با مردا دارم ، سا سوء ظن برداشت میکنن و کلی هم تهمت به من میزنن. آرتام با نگاهی که ازش خشم میبارید بهم نگاه کرد، یه لحظه ترسیدم ، جوری که قاضی نشنوه گفت. -کاری نکن که حکم سنگسارت و هم بگیرم! تهی میشم، تهمت تا چه حد، خودم و نگه میدارم تا گریه نکنم. قاضی میگه. -خب چی شد جناب؟ آرتام میگه-حرف آخرمون بود جناب قاضی، دو طرف برای طلاق راضین، توافقی طلاق میگیرم. قاضی برمیگرده سمتم و میگه. -شما حرف آقای زند و تایید میکنید؟ با سر جواب میدم و میگم-بله . -خب ، بفرمایید این جا رو امضا کنید، حکم طلاقتون و صادر میکنم. بعد از امضا کردن از اتاق خارج میشیم، آرتام با خوشحالی نفس عمیقی میکشه و برمیگرده سمتم و میگه. -امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت، عصر بیا همون دفتر خونه ای که عقد کردیم، من باید برم، خدافظ. میره، سپهر دستی به شونم میزنه و میگه. -به خدا بسپار. زن عمو هم با گریه حرف سپهر و تایید میکنه. *** یه هفته ای میگذره... روز ها به سختی پشت هم میرن، منم روز به روز بیشتر تو خودم میرم و تو گذشته غرق میشم.در میزنن ، بی پاسخ میذارم و به دیدن نمای باغ از تو پنجره میپردازم.در باز میشه و زن عمو وارد میشه، با لبخند میاد سمتم و سینی و میذاره رو میز، میاد رو تخت کنارم میشینه و با مهربونی میگه.-رونیا جان؛ دخترم، بیا برات آب پرتغال گرفتم، بیا بخور جون بگیری عزیزم، جون به تنت نمونده! ببین با خودت چیکار کردی؟ آخه دخترم اون مردی که تو بخاطرش زانو غم بغل گرفتی ، لیاقت اشکات و داره؟با سستی میگم.-ثریا جون، بذار به حال خودم بمیرم! دست از سرم بردار...!دستش و رو شونم میذاره و میگه.-دختر گلم بهتره با این قضیه هرچه زودتر کنار بیای! تو هنوز 21 سالته! وقت برای زندگی زیاد داری؛ دلیل نمیشه با این اتفاق تا آخر عمرت متارکه کنی و غارنشین بشی که...سکوت میکنم ، لپم و میبوسه و بدون هیچ حرفی از اتاق رفت.بیشتر به سمت پنجره میرم، تو فصل تابستون، باغ درخشش خودش و داره... گل ها همه رشد کرده بودن و سرشار از طراوت بودن، زیبایی گل ها خیره کننده بود، شاید اگه این اتفاق نمیوفتاد، زندگی من و آرتامم همین جوری بود!نفس عمیقی میکشم، باید به زن عمو بگم به خونه ی خودشون برگرده! بعد از طلاقم پا به پای من سوخت و هیچی نگفت، الان یه هفته ست مدام پیش منه، از خونه و زندگیشم زده و داره بی مزد و مواجب به من کمک میکنه، اصلا شاید 10 سال طول کشید تا حال من خوب شد، دلیل نمیشه که زن عمو 10 سال پیشم بمونه... باید باهاش صحبت کنم....از رو تخت بلند میشم ، دلم بدجور هوای آرتام و کرده... با یاد اون قطره اشکی تو چشمام جمع میشه...میرم سمت کمدم... تمام خاطره ها فوران میکنه... تمام خاطرات دوران نامزدی! هه... چه دورانی هم بود!وسایل و کنار میزنم، با دیدن عینک و دامن گل گلی شب خواستگاری لبخند تلخی رو لبم میشینه... به روز های گذشته سفر میکنم ، روز هایی که همه ی خونواده دور هم جمع بودیم، مامان بود... (بغض گلوم و قورت میدم .) بابا بود... رامش بود... اما حالا...!؟قطره اشکی که مصرانه از چشمم پایین میومد و با دستم پاک میکنم! باید با خاطرات خدافظی کنم، دیگه نه مامانی هست، نه بابایی، نه آرتامی...! همه رفتن. تو این خونه که همیشه صدای خنده ی من و رامش و تشویق های مامان و بابا بلند میشه... سکوت گرفته! سکوتی از جنس فریاد.فریاد نامردی روزگار، کی فکرش و میکرد یه روزی دختر یکی یه دونه ی خاندان سالاری، که صدای خندش از ده ها فرسخ هم به گوش میرسید ، یه روزی یه گوشه مغموم بشینه و نه رامشی باشه که دستش بندازه و قلقلکش بده، نه مادری باشه که براش جوک های مسخره رو تعریف کنه و بخنده!با یادآوری خاطرات توانش و از دست میده و بلند میزنه زیر گریه، هق هقش تمام اتاق و گرفته!اشک از چشماش سرازیر میشه، اشکی از جنس دلتنگی، اشکی از جنس شکایت، اشکی از جنس فریاد نامردی...سکوتش پر از حرفه... سکوت نیست! فریاده! چرا هیچکی نیست؟ چرا آرتامی نیست که بغلش بگیره و موهاش و ناز کنه، چرا مامانی نیست که دستش بندازه و بخندونش، چرا رامش نیست که مثه همیشه از رو زمین بلندش کنه و تو هوا بچرخونه؟ چرا پدری نیست که باهاش حرف بزنه و آرومش کنه؟ چرا روناکی نیست که دستی رو شونش بذاره و پا به پاش گریه کنه؟کو اون همه آدم؟ چرا هیچکی نیست؟اشک میریزه...گریه میکنه...هق میزنه... خدا رو صدا میزنه...-خدایا... بگو که هستی...بگو که تو تنهام نمیذاری... خدایا بگو هستی ... خدایا تو دیگه تنهام نذار، به خدا دیگه توانش و ندارم... اگه تو دگه تنهام بذاری من میمیرم! دیگه نه شوهری دارم، نه مادری، نه پدری، نه دوستی، نه برادری... خدایا جز تو دیگه هیچکی و ندارم! خدایا باهام باش.هجوم خاطرات اختیار و ازش گرفته، عصبیه... ناراحته... مغموم... سرخورده! داد میزنه، با تمام قوا... گویی که میخواد با فریادش خدا رو از خواب بیرون بیاره، گرچه میدونه، خدا همیشه بیداره، فقط صدای اون و نمیشنوه... با تمام قدرت داد میزنه، میخواد خدا رو متوجه خودش کنه.-خـــــــــــــــــــــدا.. ..خـــــــــــــــــــــدا ...میزنه زیر گریه، تو سکوت اتاق فقط صدای هق زدن اون و خدا خدا کردنش میاد.در با شدت باز میشه.چهره ی ترسیده ی زن عمو پدیدار میشه، با وحشت به سمتم میاد، بعد محکم من و تو بغلش میگیره.خودم و با شدت تو بغلش میندازم، سرپناهی واسه اشکام پیدا کردم، مامانم نیست، آره... ولی کسی از جنس مادر هست...ثریا جون پا به پام اشک میریزه...-گریه کن دخترم! گریه کن عزیزم، خودت و خالی کن! نذار رو دلت بمونه، گریه کن و از امروز سعی کن رو پای خودت وایسی، دنیا منتظر نمیمونه که تو حالت خوب بشه...به خودت بیا رونیا، دنیا هنوزم هست، زندگی در جریانه! تحمل کن... صبر کن و همه چی و به خود خدا بسپار، شک نکن پاداش تلاشتو میبینی. دخترم، میدونم، سخته مادرت نیست، پدرت نیست، تنها شدی، ولی فراموش نکن، ما همیشه پیشتیم، من، سپهر ، عموت... عمه ت و عمو هات! تنهات نمیذاریم. نمیذارم ظلمی که سهیل بهت کرده بی پاسخ بمونه، خودم حسابش و کف دستش میذارم... تو فقط گریه نکن... دل من و خون نکن، به خدا عذاب وجدان داره دیوونم میکنم. بگو...بگو که من و بخشیدی...!با ناراحتی خودم و از زن عمو جدا میکنم، اشکام و پاک میکنم و با سکسکه میگم.-شما که تقصیری نداره، مقصر این روزگار نامرده! خدا من و نمیبینه، من و ول کرده، من از کسی گله ندارم، گله ی من از روزگاره!با اشک میگه-اینجوری نگو! من اگه این بچه رو درست تربیت میکردم که اینجوری نمیشد.-نه ثریا جون، آرتام باید به من اعتماد میداشت، در طول زندگیمون، خیلی بهم شک میکرد، بار ها و بارها اگه از همون اول تو روش وای میستادم، الان اینجوری نمیشد، اگه رفتارش و بهش تفهیم میکردم، اینجوری ولم نمیکرد و انگ هرزگی و بهم نمیزد، زندگی و زیر سایه ای از شک و شهبه باشه به درد هیچی نمیخوره!زن عمو سکوت میکنه! منم بی صدا اشک میریزم.دستی به شونم میکشه و با لبخند محزونی میگه.-پس واسه کسی که لیاقتت و نداشت و دنبال بهونه واسه متارکه بود، اینجوری مروارید هات و حروم نکن عزیزم، بلند شو که غذای محبوبت، باقالی پلو درست کردم، پاشو یه آبی به سر و صورتت بزن، سعی کن سریعتر از این وضع بیرون بیای، به نفع خودته؛ دانشگاه هم که خدا بده برکت... چند ترم تو مرخصی گرفتی دختر؟ باز خدا رو شکر الان تابستونه وگرنه چند ترم عقب میوفتادی. من میرم ناهار و بکشم ، توام زود بیا پایین منتظرم نذار.لبخند تلخی میزنم و هیچی نمیگم زن عمو بی صدا از اتاق بیرون میره.میرم سمت اینه به چهره ی قرمز خودم نگاهی میکنم، چهرم شبیه مادر مرده ها شده... پوزخندی به تفکرم میزنم و با خودم میگم " خب مادرم مرده! "به سمت دسشویی میرم ، آبی به صورتم میزنم از شدت سرخی اولیه کم شده! لباس مشکیم و عوض میکنم، بسه انقدر به خاطر همه چیز و همه کس مشکی پوشیدم، من برای خودم زندگی میکنم!به سمت پله ها میرم و از خاطرات فاصله میگیرم.*****-آخه یعنی چی؟ تو میفهمی چی داری میگی؟وسایل و تو چمدون میذارم.-تمومش کن سپهر من تصمیمم و گرفتم، امشبم پرواز دارم، نمیتونی من و قانع کنی.کلافه دستی تو موهاش میکشه.-من نمیفهمم مردم تا 4 سال دنبال کارای اقامتشون میدون آخرم هیچی به هیچی اونوقت تو ، تو این یه ماهه چیکار کردی که انقدر زود کارات اوکی شد و داری میری لندن؟کنارش میزنم و کتابام و تو چمدون میچینم.-رامش واسم دعوتنامه تحصیلی فرستاده، واسه همین زود شد! در ضمن من الان دو هفته ست دارم میگم میخوام برم لندن پیش رامش، شمایین که توجهی نمیکنین!میاد سمتم.-رونیا! دلیلی نیست که به خاطر اون عوضی کشورت و خونوادت و ول کنی.عصبی شالم و پرت میکنم.-سپهر تمومش کن! خونواده ی من مردن! درسته شما ها هستین، عمو ها و عمه... ولی خونواده ی اصلی من رامشه! اون لندنه! در ضمن من دلیلی بر اینجا موندن نمیبینم؛ اینم هزار بار، دوست ندارم جایی زندگی کنم که ردی از اون زندگی سوخته باقی بمونه! میخوام برم لندن و از صفر شروغ کنم .کمی قانع میشه.-باشه! چون رامش اونجاست، نگرانت نیستم، اما نذار بهت سخت بگذره! رونیا ... از گذشتت جا شو.. سعی کن هیچوقت به اون گذشته برنگردی، برای خودت کسی شو، زندگی و از اول، نوِ نو شروع کن!به ساعت نگاهی میکنه-حالا کی پرواز داری؟ به ساعت نگاهی میندازم، 12 و نیم بود.-ساعت 8 شب!سرس تکون میده، میخواد از اتاق بیرون بره که میگه.-خونه رو چیکار کردی؟ فروختیش؟ -کدوم خونه؟-خونه پدریت....خونه خودت و آرتام! خونه تو آرتامم که مهرت بود!-اوهوم!-خب نگفتی فروختیشون؟-خونه پدری و نه... اما خونه آرتام و چرا! وقتی میرم توش حس حماقت بهم دست میده، از اینکه این همه وقت در خریت فرو رفتم، از اشتباهاش گذشتم ولی اون حتی حاضر نشد به حرفم گوش کنه، عصبی میشم، بهتره اون خونه نباشه!-پیش روانپزشک رفتی؟نفس عمیقی میکشم ، با لبخند کمرنگی میگم.-نه! ولی رامش گفته وقتی برم اونجا، من و با دوستش که روانشناس حاذقیِ آشنا میکنه!لبخند میزنه و میگه-وسایلت و سریع جمع کن که این لحظه های آخر بیشتر ازت فیض ببریم.لبخندی میزنم، چمدون و محکم میکنم و به طرفش میرم، دستی به شونش میکشم و میگم.-مگه قراره زبونت لال بمیرم؟لبخندی میزنه و میگه-خدا از دهنت بشنوه.سریع از اتاق جیم میشه و منم با خنده دنبالش میدوم.پله هارو به عادت قدیم سر میخورم، وارد که میشم 60 چفت چشم و متمرکز رو خودم و سپهر میبینم، خجول سرم و پایین میندازم و مظلومانه سلام میکنم.شلیک خنده های پرتاب میشه... همه برای خدافظی اومده بودن، فامیل های دور و نزدیک ، همه و همه حتی مامان نیکا و بابا اتابک، اما خبری از آرتام نبود... هـــ ــی...به خودم نهیب میزنم.-مگه قرار نشد فکر اون پسر و از ذهنت بیرون کنی؟ نیومد که نیومد به جهنم که نیومد!به خودم مسلط میشم، سعی میکنم بغض پنهانم و پنهان تر کنم، باید شاد باشم، نباید نشون بدم از طلاق با آرتام ناراحتم... تظاهر بهترین واژه ای که میتونم برای این حالتم وصف کنم.با خنده و شوخی با همه سلام و علیک میکنم، راستش از خوشی غیر معقول من متعجن، تو چهره ی تک تکشون میشه این و دید، اما من باید یاد بگیرم خوددار باشم و اشک هام و واسه خلوتم بذارم، نباید به گوش آرتام برسه که واسم ارزش داشته..."داشته...؟؟" یعنی الان نداره؟ خب معلومه که...ذهن دیگرم داد میزند-خفه شو! اون در حال حاضر مثه خیلیا مرده، یه زمانی ارزش داشت، اما الان نداره! توام بیخود میکنی فکر میکنی الانم ارزش داره.لبخند کمرنگی رو لبم میشینه، خدا یا ببین اوضاعم چقدر داغونه که دارم با خودمم دعوا میکنم، تو رو بخ خیر و ما رو به سلامت.به جمع جوون ها میرم، مشغول شوخی و خندهط ایم که کیانا میگه.-رونیا! دلم برات تنگ میشه.لبخندی میزنم ، دستش و میفشارم و میگم.-منم دلم برای همتون تنگ میشه.با بغض میگه-حالا نمیشد تو ایران پیشرفت کنی؟از لحن بغض آلود همراه با حرصش خندم میگیره و میگم.-دِ نه دِ... توام خری ها... اینا همش بهونس، میخوام برم اونجا 4 تا پسر انگلیسی خوشگل و بور تور کنم، اینجا که بازار کسادِ کساده!لبخندی میزنم و مشتی به بازوم میکوبه.-توام برو بمیر که همه چی و به تمسخر میگیری، راستی چه خبر از روناک؟نفس عمیقی میکشم و میگم.-خبر زیادی ندارم.با تعجب میگه-یعنی چی؟ از طلاقت با خبره؟سرم و پایین میندازم و آروم میگم-نه.جیغی میزنه-یعنی چی نه؟ بهش نگفتی؟سر چند نفر به سمت ما برمیگرده، با حرص دستش و میکشم و به اتاقم میبرم و میگم.-چه خبره، رو سرت گذاشتی اینجارو.. نه یعنی نه... نمیخواستم ناراحتش کنم، به اندازه ی کافی واسه خودش بدبختی داره.با دستش محکم به سرم میزنه و میگه.-میگم خری نگو نه.. دِ آخه حمار جان! اون دوستته، بفهمه بهش نگفتی بیشتر ناراحت میشه! -حالا بذار برم لندن، سر یک فرصت بهش میگم.-خوددانی....! از بقیه چه خبر؟لبخندی میزنم-هاله که با سامان جونشه! الی هم با علیرضاست... با هم در تماسیم... رکسانا هم که اواسط شهریور عروسیشه که من ایران نیستم... روناکم که معلومه... این وسط اوضاع من قمر در عقرب که بحمدالله طی این چند روزه منم به جمیع انسان ها برمیگردم...میخنده-شک دارم...!لبخندی میزنم-آره خب... فرشته که انسان نمیشه!گوشه چشمی نازک میکنه و منم میخندم ، بلند و بلند... پر از تظاهر خوشحالی!!بعد از صرف ناهار و مراسم خدافظی با اقوام دور و آرزوی موفقیت به اتفاق فامیل نزدیک به باغ لواسون عمو میریم تا به قول سپهر گودبای پارتی و به راه بندازیم.در طول مهمونی میرقصن، میخندم، میخندونم، شادی میکنم اما خدا میدونه که پشت این خنده ها چه بغض عمیقی هست! همه از نفس افتادیم تا اینکه جمع اعلام کرد راه بیوفتیم سمت فرودگاه، چون ساعت 6 شده بود.زمان میگذشت و میگذشت، به ساعت 8 نزدیک میشد، تو این بین، همه دورم بودن، الی ، رکسانا، هاله و شوهراشون، همه بودن ، سعی میکردن به هر نحوی من و بخندونن و منم متعاقبا باهاشون همراهی میکردم. دیدن دوستای نزدیک آرتام این امید و بهم میداد که شاید برای آخرین دیدار من و ببینه اما دریغ... مدام سرم و میچرخوندم تا بین جمعیت ببینمش اما مثه اینکه واقعا آرزوش تحقق پیدا کرد و دیدار دادگاه شد آخرین دیدار...آه پر حسرتی میکشم، سپهر از ناراحتیم فهمید چه مرگمه، آروم بهم نزدیک شد و گفت.-گشتم نبود، نگرد نیست! بیخود دنبالش نگرد! اون نمیاد.هیچی نمیگم، از اینکه انقدر صریح واقعیت و تو صورتم زد حالم بد شد، اشکم تا مرز ریختن رفت، اما جلوش و گرفتم و با کمک نیروی تظاهر ، رونیا ی شاد و برگردوندم.عقربه های ساعت به سرعت گذشتند تا اینکه مسافرین پرواز لندن و پیج کردن، همه ی سر ها به سمت من برگشت، با تک به تک عمو ها و زن عمو ها خدافظی کردم ، کیانا اومدم بغلم و اشک ریخت.-دلم خیلی برات تنگ میشه رونی، ما رو بی خبر تذار.-باشه گلم حتما.عمو سیامک میاد نزدیک و بغلم میکنه.-دخترم، مدیونی اگه کمک خواستی و رو عموت حساب نکردی! به خدا دختر سینا مثه دختر نداشته ی خودم، تلاشت و بکن، سعی چیزایی و که از دست دادی، اونجا به دست بیاریلبخندی میزنم و با تشکر و بغض از عمو که بعد پدر حق پدری و در من تموم کرد خدافظی میکنم.الی، رکسانا، هاله... به ترتیب میان و اشک میریزن و کلی فحش و مدیونی میدن که برم و پشت سرم و نگاه نکنم ، منم با خنده و اشک جوابشون و میدم.ثریا جون میاد سمتم، آغوش پر مهرش و برام باز میکنه، تو بغلش میرم ، با هم اشک میریزیم و اونم در آخر میگه.-مراقب خودت باش و حرف های من و یادت نره...سپهر به سرعت میاد سمتم-رونی دیر شد! هواپیما الان میره مجبوریم واسه پرواز بعدی هم انقدر اشک بریزم، فکر خودت نیستی به فکر آب باش... ما انقدر اشک میریزم، آب های جهان به هدر میره اونوقت کی پاسخگوئه؟همه میخندن و اونم با مهربونی من و در آغوش میگیره و میگه.-خواهری... امیدوارم زندگی خوبی و بتونی واسه خودت رقم بزنی... سعی کن آرتام ، و آرتام ها برات مهم نباشم، تو زنده ای که زندگی کنی... پس برو خوش باش.از بغلش میام بیرون، دستم و به حالت بای بای تکو میدم، اکثرا اشک تو چشماشون حلقه زده بود، به سمت باجه ها میرم تا کارت پرواز و نشون بدم، ازشون که جدا میشم یه لحظه احساس میکنم آرتام و بین جمعیت دیدم، برمیگردم تا ببینم واقعا بود یا خیال واهی بود، وقتی برمیگردم، آهی از سر حسرت میکشم...مثه این که هیچوقت دیدار دوباره ای در کار نیست...بعد از سوار شدن هواپیما به آسمون میریم... با خاک کشورم خدافظی میکنم... شاید دیگه هیچوقت اینجا نیام.. خدافظ ای سرزمین مادری....***** -رونیا...رونیا!سرم و بر میگردونم ، چهره ی خندون آریانا و رامش و میبینم، لبخندی لز ته دل میزنم و به سمتشون پرواز میکنم، هیچ چیز به اندازه ی دیدن خونوادم من و آروم نمیکنه.آریانا با مهربونی آغوشش و برام باز میکنه.رامش با مهربونی من و تو بغلش میفشاره و بوسه ای رو موهام میکاره.-خواهر خودم چطوره؟ چه عجب نمردیم شمام اومدین به ما سر بزنین...بالبخند تلخی میگم.-این دفعه به جبران همه دفعات... اومدم که دیگه نرم.لبخند از رو لبشون پاک میشه و گرد ناراحتی میگیره، آریانا برای عوض کردن جو با خوشی ساختگی طبق عادت همیشه مشت محکمی به بازوم میزنه و میگه.-دیگه غمت نباشه زن داداش... من خودم مثه کوه پشتتم."زن داداش" یعنی آریانا یادش نیست که من دیگه زن داداشش نیستم؟ تو فکر میرم و رامشم ضربه ای به بازوی آریانا میزنه و اون و متوجه سوتی که داد میکنه، آریانا بلافاصله با ناراحتی و پشیمونی میگه.-رونی به خدا قصد ناراحت کردنت و نداشتم... از دهنم پرید.-نه عزیزم... بالاخره پیش میاد، بریم که من حسابی گشنمه!لبخندی میزنن و به راه میوفتیم... به خونه ی رامش اینا میرسیم، با کمکشون چمدون و بالا میبریم، یه خونه ی ویلایی شیک و تمیز.-خب آبجی خانوم ، اینم از چمدون شما... تا یه دوشی بگیری و لباس عوض کنی ناهارم آماده ست.ژاکتم و در میارم و موهام دم اسبی شدم و باز میکنم و رو به رامش میگم-ممنون رامشی... خیلی تو زحمت افتادی، فقط اون خونه ای که برام خریدی و کی میریم ببینیم؟اخم ظریفی میکنه و میگه.-یعنی انقدر تو خونه برادرت معذبی که دوست داری سریع بری؟-نه به خدا... فقط نمیخوام تو زحمت بیوفتین، میخوام سریعتر مستقل شم، باید خودم گلیمم و از آب بکشم...سرش و با ناراحتی تکون میده ، میخواد بره که میگم.-راستی... برای دانشگاه چیکار کردی؟برمیگرده... میگه.-کارات و دست وکیلم سپردم، از انگلیسی هاس ، اما مادرش ایرانی بوده، از طرف دوستم باهاش آشنا شدم... اون اقدام کرده ، فردا میریم باهاش صحبت میکنیم کارات و انجام میدیم.میرم سمتش و صورتش و میبوسم.-قربون داداش گلم برم که انقدر پیگیر خواهرشه...با خنده سرش و تکون میده و میگه.-مقدمات دیگه واسه چیه؟ صاف و پوست کنده بگو دیگه چی میخوای؟لبخندی میزنم و میگم-میخوام کار هم بکنم، شرکتی جایی سراغ داری که من و توش استخدام کنن؟کمی فکر میکنه و میگه-باشه... پیگیر اینم میشم... ببینم چی میشه اما قول نمیدم!-بیاین ناهار...با داد آریانا با خنده میریم سمت آشپزخونه.قورمه سبزی با سالاد شیرازی پخته بود، با تعجب میگم.-شما غذای ایرانی درست میکنین؟رامش صندلی و تکون میده و روش میشینه و در حالی که غذا رو میکشه میگه.-همیشه نه، هفته ای یکبار، امروز هم به افتخار تو درست کردیم.صندلی و جا به جا میکنم و با خنده میگم.-پس چقدر عزیزم!آریانا با لبخند دیس برنج و رو میز میذاره و میگه.-پس چی فکر کردی ؟ تو زن ... خواهر شوهر منی...لبخندی تلخ رو لبم میشینه و میگم-سعی کن سریعتر زن داداش و از ذهنت بیرون کنی... از حالا به بعد من فقط خواهر شوهرتم!با ناراحتی میگه-ببخشید رونی جون من...-اشکال نداره عزیزم، فقط از حالا سعی کن عادت کنی.-باشه...غذا رو میکشه، با رسیدن بوی قرمه سبزی هجوم غذا رو از معدم به دهنم حس میکنم، با عجله به سمت دستشویی میرم، تمام معدم خالی میشه.اولین بار نیست که اینجوری میشم، شاید دفعه ی چهارم یا پنجم باشه که تو این ماه حالت تهوع بهم دست میده.ابی به دست و صورتم میکشم و با سستی میام بیرون، پشت در ،آریانا و رامش منتظرم بودن، از چهره ی هردوشون نگرانی میبارید.آریانا با نگرانی میاد سمتم.-چیزی شده رونی؟ آخه از غذا هم نخوردی که بگم غذا مسموم بوده! تو چرا یه دفعه اینجوری شدی؟نفسی میکشم.-نه ، نگران نباشید، دفعه ی اولم نیست، نمیدونم چرا این چند وقته حالت تهوع دارم.رامش-طبیعی نیست که خواهر من، تو اولین فرصت دکتر برو، ببین یه وقت مریضی خاصی نباشه.-تو فکرش بودم... باشه، حالا شما برید ناهار بخورید.. من الان میل ندارم.آریانا-میخوای برات یه چیز دیگه آماده کنم؟رامش-آره عزیزم، برو سوپ دیشب و واسش گرم کن... فکر نکنم معدش به سوپ هم واکنش نشون بده.-باشه.ناهار و میخوریم، رامش میره تی وی میبینه و من و آریانا مشغول جمع کردن میز و شستن ظرف ها میشیم، اریانا هی این دست اون دست میکرد، حس میکردم میخواد چیزی بگه اما دودله....-چیزی شده آریانا؟ چی میخوای بگی.ظرف ها رو همون طور خشک میکنه و میگه-کی من؟ نه اشتباه میکنی.شونه بالا میندازم و مشغول جاسازی ظرف ها تو کابینت میشم که میگه.-رونی... برای طلاق، آزمایش عدم بارداری و دادی؟بیخیال برمیگردم سمتش.-نه ! انقدر کارامون هول هولکی پیش رفت که نشد، اصلا نمیدونم ! ولی راست میگیا.. همه جا بدون برگه آزمایش حکم و صادر نمیکنن جالبه که مال ما نشد... چه بهتر... کارا زود پیش رفت.ظرف و سر جاش میذاره و به آرومی میاد سمتم و میگه.-نمیخوام هولکت کنم، یا نگرانت کنم... اما...اما شاید باردار باشی...ظرف از دستم میوفته و میشکنه... با چشم های گرد شده برمیگردم سمتش و میگم.-چی گفتی؟ چی گفتی؟رامش بدو میاد سمت آشپزخونه.-چی شد؟ حالتون خوبه؟ چیزیتون نشد؟آریانا میگه-نه خوبیم... تو برو... ظرف لیز بود از دست رونی افتاد... خودمون جمعش میکنیم.-باشه پس مواظب شیشه خورده ها باشین...-باشه..دستم و رو صندلی میذارم و با سستی روش میوفتیم... اگه باردار باشم... الان نزدیک یه ماه و خورده ای که عادت نمیشم... حالت تهوعم هم طبیعی نیست.. اگه آریانا راست بگه... اگه من باردار باشم... حکم طلاق باطله!...باید..باید بچه رو به دنیا بیارم و تحویل آرتام بدم... بخشی از وجودم و تحویل مردی بدم که به بدترین شکل رهام کرد... اگه واقعا باردار باشم... نباید اجازه بدم هیچکس بفهمه که این بچه ی من و آرتامه... اول باید مطمئن شم... خدایا... یعنی من باردارم؟؟-چی شد رونی؟ خودت چی فکر میکنی؟ به نظرت ممکنه باردار باشی؟گیج بر میگردم سمتش و میگم.-نمیدونم... شاید آره...جیغی از خوشحالی میکشه، با جیغ و خوشحالی من و تو بغلش میگیره و داد میزنه.-آخ جـــــــــــون... عمه شدم....!!تا میام دستم و رو دهنش بگیرم که دیر شده و رامش با تعجب بر میگرده به آشپزخونه و میگه.-آریانا چرا جیغ میکشی؟ تو پات شیشه رفته؟آریانا میدوه سمت رامش و میپره تو بغلش و میگه.-رامــــــــــــش... من عمه شدم... تو دایی شدی...!!رامش با چشمای گرد شده بر میگرده سمتم و منم سری تکون میدم و میگم.-مطمئن نیستم... شاید..لبخندی رو لبش میشینه و محکم در آغوشم میگیره و میگه.-اگه واقعا دارم دایی میشم... زندگی و برات بهشت میکنم رونی ... نمیذارم تو و بچت غم هیچی و بخورین...با ناراحتی ساختگی خودم و جدا میکنم و میگم.-حتما باید دایی بشی که زندگی برام بهشت کنی؟ اصلا من این بچه رو نمیخوام . تازه.. هنوز معلوم نیست... این زن تو متوهم شده.. تو چرا جوگیر میشی؟لبخندی میزنه و صورتم و میبوسه-همه جوره مخلصتم.آریانا با شادی میگه-بهتره همین الان بریم آزمایشگاه تا مطمئن شیم...رامش-موافقم...به خودم میام... تو ماشینم، تمام وجودم نگرانی و اضطرابه... نگرانی از آینده ی بچه ای که تا چند ساعت دیگه وجودش مشخص میشه... زندگی بدون پدر... اگه آرتام بفهمه من بچه دارم... اون و ازم میگیره؟ به خودم تشر میزنم... نه رونی! اون هیچوقت نباید بفهمه.**رامش-رونی... رونی... بدو بیا...میدوم سمت رامش با استرس بهش نگاه میکنم، برگه آزمایش و نگاه میکنه و با لبخند میگه.-مثبته رونی... مثبت... من دارم دایی میشم.خوشی مفرطی وجودم و میگیره... دارم مادر میشیم، واژه ای که تازه دارم شیرینیش و با تمام وجود حس میکنم....***** -آریانا ... آریانا اون لباس و ببین...!!-کو ببینم.لباس و از تو ئیترین مغازه نشون میدم ، با ذوق بالا و پایین میپره و با لحن بچه گونه میگه.-اوخــــــی... الهی عمش فداش شه... چقدر خوردنی بشه تو این لباس...بهش چشم غره ای میرم که میگه.-چیه؟ عمش هم نیستم؟ پوفی میکشم و هیچی نمیگم، با هم وارد مغازه میشیم، دیدن لباس ها تو سایز های کوچیک و با مزه به کل ناراحتیم و از بین میبره، حرکت بچه رو حس میکنم با ذوق میرم طرف لباس های دخترونه... دیروز تو سونوگرافی جنسیتش مشخص شد...با دیدن پیرهن های کوچولو و با مزه دستی به شکمم میکشم و میگم.-مامانی... خوشگلن اینا؟بچه لگدی میزنه -آریانا ، مثل اینکه بچه هم خوشش اومده... بیا از این سمت خرید کنیم، گل دخترم حسابی سر کیف اومده...آریانا با ذوق میاد سمتم و دستش و میکشه رو شکمم و میگه.-بخور اون جیگرت و عسل عمه... تو چرا به دنیا نمیای من یه لقمه ی چپت کنم ؟ ها؟بهش بد بد نگاه میکنم که سوت میزنه و طبیعی میکنه میره، از حرکتش خندم میگیره...با هم کل پاساژ ها رو خالی میکنیم، برای هر لباس بچه ای که ترجیحا دخترونه هم باشه، کلی غش و ضعف میکنیم و قربون صدقه میریم.آریانا با لحن حرصی میگه.-پس این نی نی ما کی به دنیا میاد؟ به خدا انقدر که هرروز به عشقش رفتم کلی اسباب بازی و لباس بچه خریدم، فکر کنم رامش ورشکست شد...میخندم و میگم-رامش از خداشم هست که برای خواهر زادش ورشکست شه، تو بیخود جوش اون و نزن... اگه خدا بخواد و بچه سالم باشه... ایشالا 3 ماه دیگه به دنیا میاد.-اوخــــی... الهی فداش شم... یعنی نی نیِ عمه الان 6 ماهشه؟ بخور جیگرش و ...-بسه دیگه آریانا، بهتره بریم خونه ، خسته شدم.-باشه مشکلی نیست، منم پاهام به فنا رفت...با کمک آریانا بسته های خرید و که خودشون به تنهایی جای چند نفر و اشغال میکردن و جاسازی کردیم.کمرم و صاف کردم، آریانا ماشین و به حرکت در آورد.. باید سر فرصت با رامش درباره ی کار کردن حرف بزنم، با به دنیا اومدن بچه هم خرجم زیاد میشه، درسته ارثیه مون و حساب های بانکیم پر پوله... اما تا آخر عمر که نمیتونم اینجوری باشم یا چشمم به امید داداشم باشه... بع از به دنیا اومدن دخترم، باید هم دنبال کار باشم، هم پیگیر کارام تو دانشگاه باشم...-سلـــام... بر برادر گرام، حال شما؟رامش سرش و از رو نقشه ی رو میزش بلند میکنه و با دیدن من لبخندی رو لبش میشینه و میگه.-به به سلام، خواهر گرام؟ حال شما؟ خرید چطور بود؟ خوش گذشت؟آریانا با کلی هن هن با پلاستیک ها میاد تو و میگه.-چی چی خوش گذشت؟ هر چی تونست از من کولی گرفت، هی گفت این و بگیر ، اون و بخر... آخرم من شدم بار کش خانوم، میبینی آبجیت و رامش؟رامش میخنده و میره سمت آریانا پلاستیک های خرید و میگیره و میگه.-اوه اوه... فکر کنم شهر و خالی کردین... تا 10 سالگیش هم فکر کنم لباس خریدین.لبخندی رو لبمون میشینه، آریانا با ذوق از تمام لباس ها، اسباب بازی ها و وسایل بچه تعریف میکنه و تو این مدت رامش با لبخند معنی داری بهش نگاه میکنه، بعد از 40 ساعت حرف زدن بی وقفه ی آریانا رامش میگه.-گمون کنم توام از بچه دار شدن بدت نمیاد، نظرت چیه ما هم آستین بالا بزنیم؟به کسری از ثانیه نمیکشه که چهره ی آریانا سرخ میشه و با عذرخواهی و بهونه و میوه آوردن بیرون میره.رامش همچنان با لبخند به رفتنش نگاه میکرد، زدم تو سرش که از جا پرید گفت.-چته رونی ؟ باز رم کردی... با وجود این بچه بازم دست از این کارات بر نمیداری؟لبخندی میزنم و میگم-بپا غرق نشی داداشی.میخنده و هیچی نمیگه، یه کم به سکوت میگذره که صدام و صاف میکنم و میگم.-رامش...!!سرش و بلند میکنه و با علامت سوال نگام میکنه، ادامه میده.-میشه برام یه کاری بکنی؟چشماش و ریز میکنه و میگه.-چه کاری ؟-میشه پیش دوستات دنبال یه شرکت مهندسی بگردی که من توش استخدام شم؟اخمی میکنه و میگه.-چرا؟ از شدت بی پولی مجبوری بری کار کنی؟-مگه همه از بی پولی میرن؟ خب منم خسته میشم دیگه... حوصلم سر میره..پوفی میکشه و میگه-خیالت راحت بعد از به دنیا اومدن بچه اصلا هم حوصلت سر نمیره.اخم میکنم و میگم-بالخره منم میخوام مستقل شم ، نمیخوام سر بار زندگی تو و آریانا باشم.از جاش بلند میشه و با لحنی تقریبا بلند میگه.-تو سربار نیستی!! میفهمی؟بلند میشم و به آرومی دستم و رو شونش میذارم و میگم.-منظورم این نیست رامش، منظورم اینه که منم میخوام راحتتر زندگی کنم.با ناراحتی میگه-یعنی زندگی کردن با ما راحت نیست؟پوفی میکشم و عصبی میگم.-چر انقدر میپیچونی؟ من راحتم... اما در عین حال میخوام زندگی جدا ی خودم و داشته باشم، حالا نگفتی... دنبال کار میری؟با لحنی مجاب شده میگه.به یکی از دوستام میسپارم... حالا با این وضعت میخوای بری سر کار؟-نه بابا.. فعلا بریم صحبت کنیم، بعد از زایمان بچه میرم سر کار.سری تکون میده و میگه.-باشه ، هماهنگ میکنم، خبرش و بهت میدم، ولی قول نمیدم.-مرسی.-بفرمایید...اینم میوه.برمیگردیم سمت آریانا با ظرف میوه میاد پیشمون... مشغول پوست کندن میوه بودم و تو این حین به زندگی خودم و یچم فکر میکردم.این بچه ، بچه ی آرتامه... با وجود این کوچولو تو شکمم طلاق بین ما باطله! یعنی همچنان من و آرتام زن و شوهریم.. یعنی من نمیتونم با شخص دیگه ای ازدواج کنم هرچند به تنها چیزی که فکر هم نمیکنم ازدواجه... اینا همش یعنی باید تا آخر عمر بچم و تنها بزرگ کنم و اگر یه زمانی خواستم ازدواج کنم ، تا طلاق نگیرم ، نمیتونم ، و خب اگرم برم دادخواست طلاق بدم ، مسلما همه شک میکنن و اونجوری...وای نه... حتی فکر کردن به اینکه آرتام بفهمه ازش بچه دارم و بخواد اون و بگیره واسم از هر کابوسی وحشتناک تره... خدا یا خودت کمک کن.. نذار تنها بهونه ی زندگیمم از دست بدم.*****-Ok, I’ll let you know soon.-باشه، به زودی خبرش و بهتون میدم.-Thank you, see you.-ممنون، میبینمتون.گوشی و قطع میکنه و میاد سمتم و میگه.-اوکی شد، امروز باید بریم واسه قرار داد.به ساعت نگاه میکنم و میگم.-کی باید بریم؟-حدود...امم..دو ساعت دیگه.-آها... بعد اونوقت رییس اونجا دوستته؟-دوست من نیست، دوستِ دوستمه... میخندم که میگه.-به چی میخندی؟با ریتم میگم.-دوستِ من دوست داره ، با دوستِ تو دوست بشه، دوستِ تو دوست داره با دوستِ من ، که- دوست داره، با دوستِ تو دوست بشه- دوست بشه؟بلند میخنده و میگه.-خدا بگم چیکارت کنه، من چی میگم این چی میفهمه... فکر کنم از عوارض بارداری... یعنی آریانا هم اینجوری خل میشه؟میزنم تو سرش و میگم.-حالا اسم این دوستِ دوستت چیه؟میخنده و میگه-پارسا پیردوست.با تعجب میگم-ایرانیه؟-نه پس... ننه باباش محض تفریح اسم بچشون و پارسا گذاشتن... حرفا میزنیا...سرم و میخارونم و به آرومی میگم.-چقدر اسمش آشناست... پارسا... پیردوست... هرچی به ذهم فشار میارم کمتر موفق میشم، بالاخره زمان سر میرسه و من و رامش به سمت شرکت اه میوفتیم، قراره امروز قرارداد و ببندیم و من 3 ماه بعد از زایمانم اونجا مشغول به کار شم...حالا نمیدونم من که قراره 6 ماه دیگه اونجا کار کنم ، چه عجله ای واسه بستن قرارداده؟ الله و علم...!!با کمک رامش از آسناسور بیرون میایم، وزنم زیاد شده، به سختی میتونم راه برم. وارد میشیم و بعد از 10 دقیقه با اشاره ی منشی میریم تو اتاق رییس.در میزنیم.، صدای کلفت و مردونه ای میگه.-come in-بفرمایید.وارد میشیم، مردی جوان پشت به ما رو به رو ی پنجره ایستاده و با لیوان سفالیش در حال نوشیدن ، از طرز لباس پوشیدنش خوشم اومده بود، موقر و شیک، برگشت، یه چهره ی بی نهایت آشنا رو جلو چشمام دیدم، پسری جوان، با چشمای طوسی و پوست برنزه...هرچی فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم، با خوشرویی اومد سمتون و با گرمی با رامش سلام احوال پرسی کرد ، رامش با لبخند گفت.-پارسا جان، اینم خواهرم که خدمتت عرض کردم.برمیگرده سمتم، اول با لبخند اما بعد با اخم بهم خیره میشه... بعد از چند ثانیه با سرفه ی رامش به خودش میاد و میگه.-ببخشید.. اما چهره ی شما خیلی برام آشناست قبلا تو لندن جایی ندیدمتون؟-سری تکون میدم و میگم-گمون نمیکنم، من 5 ماه بیشتر نیست که اومدم لندن...شاید شما رو ... نمیدونم راستش... شما هم به نطرم خیلی آشنایید...دقیقه ای به تفکر میگذره..آها...یادم اومد.. این همون پسره تو شماله! همونی که اون موقع که رفته بودیم رامسر ، با روناک و الیتو دریا دیدمش... همونی که تو تهران تو یکی از پاساژ ها با روناک دیدمش... همراه یه خانومی بود... حالا یادم اومد... نامزدش معرفیش کرد... اسمشم پارسا بود... پارسا پیردوست... خودِ خودشه.(شک نکنین که همه ی این افکار در کسری از ثانیه از ذهن من گذشتن! )یه دفعه با هم میگیم.-شناختمت.پارسا با لبخند جوری که انگار چیز تازه ای و کشف کرده گفت.-تو رامسر... همراه دوستات تو دریا دیدمت.. یه بار دیگه هم همراهت دوستت تو یکی از پاساژ های تهران دیدمت.. اگه اشتباه نکنم اسمت...امم... آها! رونیا بود... درسته؟لبخندی میزنم و میگنم-دقیقا! با لبخندی میگه.-حال همسرت چطوره؟ از آخرین باری که دیدمت فهمیدم ازدواج کردی! لندنه اونم؟ قرار بذاریم ببینمش. حالش خوبه؟اخمی میکنم و میگم.-بله... با لحن خودش ادامه میدم.-حال نامزدت چطوره؟ از آخرین باری که دیدمت فهمیدم نامزد کردی... لندن زندگی میکنه؟ قرار بذاریم ببینمش... حالش خوبه؟اخمای اونم تو هم میره و با لحن سردی میگه.-خوبه!برمیگرده سمت رامش که مات داشت ما رو نگاه میکرد، لبخندی میزنه و از آشناییمون میگه.رامش با تعجب سری تکون میده، بعد از چند ثانیه سکوت ، پارسا میگه.-خب بهتره قرارداد و همین جا ببندیم. رونیا خانوم ، شما 3 ماه بعد از زایمانتون اینجا مشغول به کار میشید. مشکلی با این قضیه ندارید؟اوه اوه.. چه سریع جدی شد، منم با لحن خودش ادامه میدم.-نه مشکلی نیست.بعد از نیم ساعت از شرکت بیرون اومدیم، با رامش سوار ماشین شدیم.ماشین و راه انداخت، تو فکر بودم که گفت.-اگه اشتباه نکنم، از سال پیش میشناختیش.-آره...-تو سفر شمال دیگه؟ همونی که همه با هم رفتیم؟-آره...-موقعی که تو تهران دیدیش با روناک بودی؟-آره...-نامزدشم دیدی؟-آره...محکم میزنه به فرمون و میگه.-عمو زنجیر باف...!با خنده میگم-سوختی ، سوختی... عمو زنجیر باف بله ست... من آره میگم.بعدشم زبونم و براش نشون دادم که اونم با لبخند سری تکون داد و به سمت خونه روند.***با صدای زنگ گوشیم از خواب میپرم... هنوز تو وان بودم، از دیشب تا حالا... تمام عضلاتم بسته بود.. مرور خاطراتم بدجور خالم و داغون کرده بود.زنگش قطع میشه، میرم زیر دوش آب گرم، میمونم و حالم جا میاد، حولم و دورم میپیچم و میام بیرون، پارسا میس کال داشت...بیخیال میرم رو تخت دراز میکشم و چشمام و میبندم... نمیخوام اون روزها رو با جزیتات به یاد بیارم، حتی یه مرور کلی هم بهم میفهمونه که پارسا بعد از رامش برام خیلی زحمت کشید.بعد از به دنیا اومدن دخترم ، با توافق همه اسمش و آتریسا گذاشتم به معنی آتشگون یا زیبارو، اسمش برازنده ی چهره ی زیباش بود...چشمای عسلی و موهای طلایی ، چهرش تلفیقی از من و آرتام بود، هر وقت میبنیمش، ناخود آگاه یادش میوفتم.بعد از اونجا کار میکرد... تو اون شرکت، پارسا بعد از اینکه فهمید طلاق گرفتم تعجب کرد که چرا باردارم برای اینکه براش سو تفاهم نشه همه چیز و توضیح دادم، بهش اعتماد کردم و اونم بهم اعتماد کرد... از نامزدش گفت که قرار بود به خواست مادرش باهاش عروسی کنه، دختر جالبی نبود حتی برای من تو دیداد اول هم کیس مناسبی به نظر نیومد، با این که قیافه داشت اما اخلاق...تعریف میکرد که دختره اهل تعهد نبود... یه شب تو یکی از همین مهمونی ها و بساط لهب لعب میبندش که به شغل شریف تیلیت کردن مغز پسرها و مخ زنی مشغول بوده و طی یک عملیات غافلگیرانه با اون مرد شریف بوسه ای و راه میندازه که نگو و نپرس...پارسا وقتی داشت تعریف میکرد صورتش سرخ بود.. دستاش مشت، میگفت با اینکه هیچ علاقه ای به اون دختره نداشت اما بازم حس خیانت آدم و از درون میخوره...با این حرفاش عصبی شدم.. نگران شدم، یعنی آرتامم اون موقع همچین حسی داشت؟ من که کاری نکرده بودم اما با شواهد امر.. خب... هیچ حرفی واسه گفتن نمیمونه، درک میکنم حس خیانت چقدر زجر آوره مخصوصا اینکه با چشمای خودت شاهدش باشی...گاهی از اینکه خواسته یا ناخواسته باعث زجر آرتام شدم از خودم بدم میاد... چقدر باهاش بد کردم... خدا یا من و ببخش. برای پارسا که علاقه ای به اون دختره نداشته، خیانت ، مثل قتل نفس میموند... خدا میدونه اون موقع چی به سر آرتام اومده بود، هرچند من میدونم خیانتی نبوده، اما اون که نمیدونه.حس اینکه تا الان چه قدر زجر کشیده یا اینکه با یادآوری اون شب چه رنجی میبره، خواه ناخواه باعث عذاب وجدانم میشه، اما منم تو این 7 سال کم زجر نکشیدم، با اینکه خطایی جز اعتماد به سهیل نکردم اما به بدترین شکل ممکن دارم تاوانش و میدم، اگه آرتام فقط فرصت دفاع یا شنیدن حرفام و میداد ، هیچ کدوم از این اتفاقات نمیوفتاد.نفس عمیقی میکشم.رو دلم چیزی سنگینی میکنه یادآوری اون خاطرات دردناک مثل پاشیدن نمک رو زخم میمونه.لباسام و میپوشم و میرم سمت اتاق آتریسا، فرشته ی کوچولوم آروم خوابیده.میبوسمش و با نوازش هام بیدارش میکنم.-مامانی...نمیخوای بیدار شی دختر گلم؟ آتریسا...چشماش و میماله و به آرومی از جا بلند میشه و با لحن خواب آلود میگه.-G’ morning.-صبح بخیر.لبخندی میزنم و موهاش و ناز میکنم و میگم.-صبح تو ام بخیر خواب آلو، پاشو بد برو صورتت و بشور، بریم مهد که دیر شده.از جا بلند میشه و به آرومی سمت دستشویی میره، آشپزخونه میرم و صبحونه رو آماده میکنم، باید سر فرصت با پارسا حرف بزنم، تصمیمم و گرفتم ، باید به خودم و اون شانس دوباره ی خوشبخت شدن و بدم، نمیتونم تمام زندگیم و تو مرثیه ی عشق از دست رفته بگذرونم، آرتامم زندگی خودش و داره... امیدوارم با شراره خوشبخت بشه، چیزی که این وسط مهمه آتریساست و بس... تیکه ای نون تست با خامه شکلاتی تو دهنم میذارم و زیر لب زمزمه میکنم.-یادم باشه رو فارسی حرف زدنش بیشتر کار کنم تو ایران دچار مشکل نشه، تا دو هفته ی دیگه قراره بریم.چهره ی دختر ملوسم با لباس کیتی ش و عروسک خرسیش پدیدار میشه، با چشمای اخم آلود که بساط هر صبحشه رو صندلی میشینه، کنار خودم میکشمش و صورتش و میبوسم.-نبینم دختر مامان اخم کنه ها...لبخندی گوشه لبش میشسنه و به سختی میگه.-اوکی...ما...ما...نی...سریع از جا میپره و با خوشحالی میگه.-am I said right? Am I said right?-درست گفتم؟ درست گفتم؟لبخند عمیقی رو لبم میشینه و سرش و میبوسم و میگم.-واسه شروع عالی بود، حالا صبحونت و بخور که قوی بشیم ک کلی کار داریم... دو هفته ی دیگه میریم پیش فامیل ها من...تو خودش خم میشه و با لحن مظلومانه ای میگه.-They like me?-دوستم دارن؟اخمی میکنم و میگم-جرا نداشته باشن؟سرش و پایین میندازه و میگه.-cause your cousin , Nima, hates me… he… he told me…-چون پسر دایتت، نیما ، از من بدش میومد ... خودش... خودش بهم گفت.با یادآوری نیما ، پسرِ تنها داییم اخمی رو صورتم میشینه، رابطه ی جالبی با خونواده دایی نداشتم و از نیما هم متنفر بودم، پارسال به طور اتفاقی لندن دیدمش ، برای اولین بار باهام خوب برخورد کرد و جای شک داشت، یادمه اون موقع چند لحظه ای آتریسا رو باهاشون تنها گذاشتم تا برم جواب تلفنم و بدم، وقتی برگشتم ، دختر عزیزم داشت گریه میکرد و وقتی از نیما پرسیدم هول شد و با خدافظی رفت، بعد از اونم از آتریسا پرسیدم چی شده هیچی نگفت و با دیدن بستنی تو دستم که براش خریدم ساکت شد، بعد اونم دیگه قضیه یادم رفت.الان که فکر میکنم اون نیما ی عوضی چه حرفایی به دختر گلم زده، دلم میخواد خفش کنم. با یاد اون موضوع به سمت آتریسا برمیگردم و میگم.-نیما از منم بدش میاد مامانی... مطمئن باش فامیلای من همه از تو خوششون میاد.با خوشحالی برمیگرده و میگه.-Promise?-قول؟میخندم-قول ِ قول.بعد از رسوندن آتریسا میرم شرکت، باید امروز باهاش حرف بزنم و بعدشم پیگیر کارای رفتنمون باشم.ماشین و پارک میکنم و به سمت دفترش میرم ، در میزنم که صداش در میاد.-come in.وارد میشم ، با دیدنم لبخند محوی رو لباش میشینه و میگه.-فکرات و کردی؟کیفم و جابه جا میکنم و با لبخند میگه.-بذار بیام تو... رو صندلی بشینم... یه لیوان قهوه با کیک شکلاتی بخورم... بعد اگه دلم خواست جوابت و میدم.لبخندی میزنه و با دست به صندلی اشاره میکنه و با تلفن سفارش دو تا قهوه و کیک شکلاتی میکنه.رو بهم میگه.-خب ... آماده م... واسه چیزی اومدی اینجا؟اخم کمرنگی که نشان از جدیت کلامم باشه رو صورتم میشینه و با لحن جدی میگم.-دیشب فکر کردم.سکوت میکنه که نشانه ی انتظار ادامه ی حرفممه، خودم و جابه جا میکنم که ادامه بدم که در میزنن.مستخدم بعد از گذاشتن قهوه و کیک میره بیرون.دستام یخ کرده بود، این سومین تصمیم مهمیه که واسه زندگیم میخوام بگیرم، اولی ازدواج با آرتام بود که شکست خورد... دومی نگهداری بچه ی تو شکمم بود که خب تا حالا شکست نخوردم و اما این....این تصمیم میتونه زندگی من و آتریسا رو تحت الشعاع قرار بده، این تصمیم از دو تای دیگه مهم تره.سعی میکنم با خوردن قهوه ی داغ از سرمای وجودم کم کنم. پارسا هم با قهوه خودش و مشغول میکنه. از اینکه سکوت و نمیشکنه ممنون دارشم.عزمم و جزم میکنم و ادامه میدم.-من دیشب فکر کردم، به همه چی ، به خودم ، آرتام ، تو ، آتریسا... به همه چی ... تصمیم گرفتم که... که...پارسا با اخم ریزی همچنان نگاهم میکنه، زیر نگاهش معذبم حسی که 7 سال سعی در پنهانش داشتم با این نگاه فوران میکنه، اما نه... من رونیا سالاری هستم ... من میتونم با این نگاه بجنگم...آیا واقعا میتونم؟نفس عمیقی میکشم و میگم-میخوام به خودم و تو شانس یه زندگی دوباره رو بدم.اخم میکنه و با جدیت میگه-چقدر از این تصمیمت مطمئنی؟با صدای آرومی میگم-99%با اخم میگه-تکلیف اون یه درصد چیه؟-هیچکی از اتفاقات آینده خبر نداره. من تا جایی که به خودم مربوطه با این موضوع موافقم، تا سرنوشت چی بخواد.سکوت میکنه، اخم غلیظش رفته رفته محو میشه تا اینکه جاش و به یه لبخند عمیق میده و بعدش میاد سمتم، منم از صندلی بلند میشم.میاد سمتم من و در آغوش میگیره با لبخند دستم و دورش حلقه میکنم خودش و ازم جدا میکنه و تو یه حرکت غاقلگیر کننده ، لباش و رو لبام میذاره و شروع میکنه به بوسیدنم.اول مات کارش میشم تا اینکه کم کم به خودم میادم و باهاش همکاری میکنم.بعد از گذشت زمانی ازم جدا میشه و من و محکم تو بغلش فشار میده و آروم دم گوشم میگه.-هیچوقت فکر نمیکردم مزش انقدر خوب باشه...نفس عمیقی میکشه و خودش و ازم دور میکنه و با لبخند میگه.-نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم.لبخندی میزنم و میگم.-دو هفته ی دیگه باید ایران باشیم.با خوشحالی میگه-یعنی منم بیام؟دست به کمر میشم و میگم- نا سلامتی شما از این به بعد نامزد من هستین ها... میخوای که نیای آره...؟با خنده منم تو بغل خودش میکشه و میگه.-ای به چشم خانم شما امر بفرما.بعد از چند ثانیه با لحن جدی میگه.-آتریسا چی؟خودم و از بغلش جدا میکنم و با گیجی میگم.-آتریسا چی ،چی؟-با اخم کمرنگ میگه-میخوای به خانوادت بگی آتریسا چکارته؟ طبیعتا نمیتونی بگی بچته چون اگه آرتام بفهمه شک نکن آتریسا رو از چنگت در میاره.با ناراحتی میگم-تا حالا جدی بهش فکر نکرده بودم ، میگی چیکار کنم.کمی مکث میکنه و میگه-بهتره بگی بچه ی منه و از اونجایی که ما قراره باهم ازدواج کنیم، اون تو رو مادر خودش میدونه، فقط باید با آتریسا صحبت کنی، بهش بگی من و پدر خودش بدونه، دختر باهوشیه، زود میگیره مطلب ، فقط باید مواظب باشی تا سوتی ندیم، با رامش اینا هم صحبت کن، به اونام اطلاع بده که وقتی اومدن ایرا سوتی ندن.سرم و تکون میدم و تند تند میگم-آره خب. اینم حرفیه، باشه... من بهشون میگم، من برم دنبال کارامون واسه رفتن ، وقت نداریم، باد وسایل و هم جمع کنیم، وای... وقت نداریم، آتریسا باید فارسی و یاد بگیره... وای چمدونا رو جمع نکردیم...آخ آخ...باید سوغاتی بخرم....با لبخند بهم نگاه میکنه که میگم.-ها جیه؟ آدم ندیدی؟با خنده میگه-بعد از 7 سال برگشت به ایران خیلی هول به نظر میرسی، آروم باش گلم...سری تکون میدم و میگم-دلم تنگ شده... واسه همه چی...لبخند میزنه و سکوت میکنیم که از جام میپرم و میگم.-وای...دیر شد، آتریسا الان منتظرمه، من باید برم، کاری نداری پارسا.لبخندی میزنه و میگه-برو عزیزم.میخندم و با دست بای بای میکنم و به سمت مهد آتریسا میرم.**** -بستی کمربندت و عزیزم؟-اوهوم...پارسا برمیگرده سمتش و میگه.-خب آتریسا...من کیه توام؟آتریسا لبخند با نمکی میزنه و با چشمک میگه.-با...بام... دیگه...میخندم و میگم-با...با یعنی چی ؟ بگو بابا...! پشت سر هم...سرش و میخارونه و میگه-بابا.پارسا سرش و میبوسه و میگه-آفرین دختر گلم.با خنده و شوخی چند ساعت هم میگذره... تو این مدت برای این لحظه ، لحظه شماری میکردم... رفتن به ایران ، برگشتن به خونم... حالا هم تا چند ساعت دیگه پا تو کشوری میذارم که تو اون متولد شدم... ازدواج کردم و خونوادم از دست دادم ، شوهرم و از دست دادم ...استرس داره وجودم و ذره ذره میخوره.پارسا میفهمه و به آرومی دستم فشار میده ، برمیگردم سمتش که لبخندی میزنه و میگه.-نمیخواد انقدر جوش بزنی... همه چی حل میشه، من اینجام، نگران نباش.دستش و محکمتر فشار میدم و سرم و رو شونش میذارم.چند ساعت میگذره ، به ایران میرسیم... کشوری که 7 سال ازش فرار کردم و حالا هم برای عموی عزیزم حاضر به دوباره دیدنش شدم.به کمک پارسا چمدون ها رو برمیداریم، طبق گفته ی ثریا جون، همه فرودگاه میان، رو به رویی با همه ی اونایی که شاهد خرد شدنت بودن، خیلی سخته ، دستام یخِ یخِ... تو گلوم یه بغض بزرگِ...دست پارسا و محکمتر تو دستم میگیرم که دستش و دور شونم حلقه میکنه و به آرومی میگه.-خانومِ من نباید از هیچی بترسه...من اینجا مثل یک کوه پشتتم رونیا.آب دهنم و قورت میدم و سرم و تکون میدم، آتریسا با دیدن محیط جدید ذوق زده بالا و پایین میپره.قبلا از پوشش ایران براش صحبت کردم ، واسه همه در این مورد سوالی نمیپرسه فقط با تعجب به افراد نگاه میکنه، چمدون ها رو جا به جا میکنیم و به سالن انتظار نزدیک میشیم.با دیدنشون همه وجودم پر میکشه واسشون ، زن عمو با خوشحالی دست تکون میده، عمه گریه میکنه، کیانا با بغض دست تکون میده... عمو ها همشون با یک لبخند عمیق نگاه میکنن، نیکا جون هم با بابا اتابک بودن، جالبه که اونام اومدن، تو این جمعیت ، نبود مادر و پدرم حس میشه، همچنین نبود عمو سیامکم که بیمارستانه، آرسام،برسام، سپهر، غزاله... همه بودن الا سهیل... بهتر، اگه میدیدمش تضمینی برای خفه کردنش وجود نداره.قدم هام و تند میکنم و به سمتشون میرم، میخوام با تمام وجود حسشون کنم، خانوادم و... الیسا با علیرضا ، هاله و سامان هم بینشون دیده میشن، بغل الی یه پسر کوچولو هم سن با آتریسا و بغل هاله یه بچه نوزاد و سامان هم یه دختر بچه ی دو ساله ست.میدوم به سمتشون و میپرم بغل زن عمو... با مهربونی من و بغل میکنه و اشک میریزه، برام مثل مادری بود که بی منت محبت میکرد، بوی مامان و میده.-رونیا... دخترم کجا بودی؟ نگفتی قلب عموت نمیتونه دوری برادر زادش و تحمل کنه؟ فکر نکردی من بدون شیرین زبونیات دق میکنم، نگفتی جلو ی روح پدر مادرت بی آبرو میشم که نذاشتم ایران بمونی؟-ثریا جون... هیچی نگو که به اندازه ی یه دنیا دلم واستون تنگ شده.عمو ها رو به نوبت بغل میکنم، زن عمو هام آغوششون باز میکنن، عمم مثل همه گریه میکنه، هیچکس اشاره ای به دلیل رفتنم نداره، با شرمندگی میرم سمتش.آغوشش و برام باز میکنه، میرم طرفش . محکم من و بغل کرد و گفت.-دخترم کجا بودی این 7 سال؟-نیکا جون...ازم جدا میشه و با چشمای اشکی میگه-نیکا جون دیگه چه صیغه ایه؟ مگه من و مامان صدا نمیکردی؟ من و مادر خودت بدون.ازش جدا میشم، بابا اتباک مردونه دست میده و خوش آمد میگه.عمو سینا با کنجکاوی رو میکنه به پارسا و میگه.-آقا رو معرفی نمیکنی رونی جان؟نگاه همه برمیگرده سمتشون، حالا همه متوجه حضورشون میشن.با کنجکاوی نگاه میکنن ، نگاه مامان نیکا کنجکاوی با کمی ترسِ که نمیدونم دلیلش چیه.با لبخند رو میکنم سمت پارسا، بازوش و میگیرم و رو به خونوادم میگم.-معرفی میکنم، پارسا پیردوست ، نامزدم . این دختر خانوم کوچولو عشق هم... آتریسا خانوم بچشونِ.همه با بهت نگاه میکنن، آتریسا رو تو بغلم میگیرم، با ترس تو بغلم گم میشه.به آرومی بهش میگم-چی شده مامانی؟-اونم به آرومی جواب میده.-چرا...relative ت اینجوری نگاه میکنن؟میخندم و میگم-الان تو شوک ان.سرش و میخواره با لحن با مزه ای میگه.-تو چیَن؟لبخندم عمیق میشه و میگم-they surprised .-why?شونه ای بالا میندازم.کم کم به حالت اول برمیگردن، سعی میکنن طبیعی رفتار کنن، زن عمو با شرمندگی خاصی نگام میکرد، نیکا جون ناراحتی و میشد تو صورتش فهمید. به ترتیب میان و با پارسا سلام و علیک میکنن .کیانا آتریسا رو بغلش میگیره و میگه.-وای... چه دخمل نازی.رو میکنه به سمت نامزدش و میگه-علـــی... ببین چه خوشگله.علی آتریسا رو بغلش میگیره و میگه-اسمت چیه عمو؟آتریسا با حالت با مزه ای سرش و میخارونه و میگه--عمو؟با لبخند بهش میگم-اصطلاحه عزیزم.با چشمای گشاد شده میگه.-What??پارسا با خنده میگه-it’s expression honey!سرش و معنی فهمیدن تکون میده، کیانا با تعجب میگه.-مگه فارسی بلد نیست.با لبخند میگم-زیاد نه، خیلی کم.ابرو هاش و بالا میندازه، عمو سینا رو به همه میگه.-بهتره بریم خونه که دختر و داماد گلم و زیادی سر پا نگه داشتیم.همه با هم تایید میکنن و راه میوفتن.الیسا و هاله و کیانا با من همراه میشن، علیرضا و علی و سامان هم سمت پارسا میرن تا غریبی نکنه.آتریسا دستم و ول نمیکنه و با من میاد، کیانا به آرومی میگه.-مطمئنی آتریسا بچه ی پارساست؟با ترس برمیگردم سمتش ، در عین حال سعی میکنم آرامش خودم و حفظ کنم.با لحنی به ظاهر آروم میپرسم-چطور مگه؟اخمی میکنه و میگه-چرا اونقدری که به باباش وایسته باشه به تو وابسته س؟ چرا بیشتر از اینکه شبیه باباش باشه شبیه توئه؟ ...نکنه...نکنه...با نگرانی بهم نگاه میکنه و منم با وحشت بهش خیره شدم... خدایا نفهمه...دستش و از رو دهنش برمیداره و میگه.-نکنه بچه تو و پارساست؟؟اووووووووف... خدا یا گفتم نفهمه ولی نه دیگه اینجوری ، ولی بهتره همین جوری فکر کنه تا اینکه بفهمه بچه آرتامه.سرم و پایین میندازم و به ظاهر که مچم و گرفته میگم.-خب...خب راستش.کیانا سرش و با دستش میگیره و به علامت سکوت دستش و تکون میده و ازم دور میشه.خدایا ، عاقبتم و به خیر کن، این تازه اولشه...***
برای خواندن همه قسمت های رمان وصیت نامه کلیک کنید