قسمت 11 و آخر | از عشق تا خیانت - جلد دوم

راستش رو بگوچیا به محسن گفتی؟کامل به طرفم برگشت و دستش رو روي گردنم گذاشت و گفت:بهش گفتم من عاشق این دوستتونم اما نمیدونمچجوري اینو حالیش کنم شما یه راهی پیش پام بذار.سرتاپاش رو برانداز کردم و با لحن مرموزي گفتم:-خب اینو از خودم می پرسیدي یادت میدادم؟

ادامه نوشته

قسمت 10 | از عشق تا خیانت - جلد دوم

،شاید به این سکوت احتیاج داشتیم.سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشام رو بستم.-وقتی هستی آروم میشه،شاید خودت ندونی اما همین بودنت آرومم می کنه.سرش رو کمی روي سینه ام جابه جا کردو با صداي آرومی گفت:الان می خواي چکار کنی؟-می خوام واقعیت رو به دوتا خونواده بگم،خودش باید بگه.مهر:فکر می کنی بیاد؟

ادامه نوشته

قسمت 9 | از عشق تا خیانت - جلد دوم

کی باهاش حرف زدي؟بدون توجه به حرفم گفتمهرسا نمیخوام حرف اضافه اي بینتون رد و بدل بشه.با تعجب بهش نگاه کردم و گفتمیعنی چی؟یه نیم نگاه بهم کرد و گفتباید برات توضیح بدم یعنی چی؟ایلیا رو از بغلش بیرون کشیدم و گفتمنه. توضیح نده ولی بی خودي هم براي خودت خط و نشون نکش

ادامه نوشته

قسمت 8 | از عشق تا خیانت - جلد دوم

خانمش من و مخاطب قرار داد و گفت:با اینکه من مادر نیستم اما امروز وقتی حال خانمتون رو دیدم فهمیدم مادر بودنچقدر سخته.سري تکون دادم و چیزي نگفتم اونم وقتی سکوتم رو دید ادامه نداد.دستم رو به طرف مرادي دراز کردم و گفتم:بازم ممنون.لبخندي زد و گفت:تعارف نکنید-نه خواهش می کنم دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشیم.

ادامه نوشته

قسمت 7 | از عشق تا خیانت - جلد دوم

ی وقتی قطع شد و دوبارهشروع به زنگ زدن کرد بی خیال غذا شدم و به سمت موبایلم که صداش رو کم کرده بودم و روي سنگ کابینت بود،رفتم.یه استرس بدي به جونم افتاد. گوشیم رو برداشتم و سریع به سمت اتاق خواب رفتم و در unknown با دیدن کلمهرو بستم دگمه مربوط رو فشار دادم.

ادامه نوشته

قسمت 6 | از عشق تا خیانت - جلد دوم

منتظره باهاش برم. نمیدونم چرا اینطور برداشت کردم. شاید هم فقط براياینکه خودم میخواستم برم.شاید هم براي اینکه دلم نمیخواست بقیه فکر کنن من فقط منتظر یه جشن عروسی هستم

ادامه نوشته

قسمت 5 | از عشق تا خیانت - جلد دوم

چی؟چپ چپ نگام کرد و گفت:چته؟حالا خوبه خیلی وقته میدونی؟گوشیم رو روي میز گذاشتم و لیوان نسکافه رو هم بی خیال شدم.-تو که ماهی چند بار عاشق میشی،پس خواهشا ادا اصول نیاامیر جدي گفت:باور کن این بار قصدم جدیه

ادامه نوشته

قسمت 4 | از عشق تا خیانت - جلد دوم

دستش رو به پشت سرم دراز کرد و گفت:اونجانگاهی به محسن که با مهیار در حال گپ زدن بودن انداختم،هیچکی خبر نداشت که نقش محسن توي زندگیم چقدرپررنگه ،اون رو فقط یه دوست معرفی کردم و بس،وواقعا هم که محسن یه دوست و راهنماي خوب بود برام،کسی که هیچ وقت از اینکه همه زندگیم رو براش گفتمپشیمون نشدم

 

ادامه نوشته

قسمت 3 | از عشق تا خیانت - جلد دوم

دستکش هام رو عوض می کنم و ماسک رو میزنم و رو به وثوق میگم :خانم بگین مریض بعدي بیاد توامیر همون طور که داشت روي دندون یه مرد مسنی کار می کرد گفت:امشب رو پایه اي بریم بیرونخواستم ماسک رو کنار بزنم که ورودش باعث شد دستم روي ماسک خشک شه.

 

ادامه نوشته

قسمت 2 | از عشق تا خیانت - جلد دوم

می خواستم با نگه داشتن بچه نگهش دارم؟نمیدونستم اونقدر عشق خارج رفتنه؟ماشین رو پارك کردم و پیاده شدم.سوییچ رو توي دستم چرخوندم و مثل همیشه پرغرور راه کافی شاپ رو در پیشگرفتم.به محض وارد شدن چشمم بهش افتاد...هنوز هم تغییر نکرده بود.همون غزل یه سال پیش بود.

ادامه نوشته

قسمت 1 | از عشق تا خیانت - جلد دوم

مقدمه
من و تو توي این دنیا
یه درد مشترك داریم
دوتامون خسته دردیم
تو قلبامون ترك داریم
من و تو کوه دردیم و
یه گوشه زخمی افتادیم
داریم جون می کنیم انگار
رو زخمامون نمک داریم
تموم زندگیمون سوخت
تموم لحظه هامون مرد
هواي عاشقیمونو
هواي بی کسیمون بود
من و تو مال هم بودیم
من و تو جون هم بودیم
خوره افتاد به جون ما
تموم جونمون و خورد
من و تو توي این دنیا
اسیر دست تقدیریم
همه اش دلهره داریم و
با این زندگی درگیریم
نفس که می کشیم انگار
دارن شکنجه امونن میدن
داریم آهسته آهسته
تو این تنهایی میمیریم
شدیم مثل یه دیواري
که کم کم داره میریزه
هواي خونه امون سرده
مثل غروب پاییزه
تقاص چی و ما دادیم؟
به کی ؟واسه چی پس میدیم؟
آخه واسه ما این روزا
چرا اینقدر غم انگیزه؟
من و تو توي این دنیا یه درد مشترك داریم
دوتامون خسته دردیم
تو قلبامون ترك داریم
من و تو کوه دردیم و
یه گوشه زخمی افتادیم
داریم جون می کّنیم انگار
رو زخمامون نمک داریم

ادامه نوشته

قسمت آخر و 11 | از عشق تا خیانت - جلد اول

..نفرت انگیزش کرده بود...خب مسلما وقتی کسی همچین داستانهایی در مورد صیغه بشنوه از هر چی اسم صیغه و ازدواج موقته متنفر میشهحسام:اما من پشیمونم....هر کسی توی زندگیش یه غلطی می کنه نباید بهش فرصت دادغلط؟درست همین حرفای نادیاس که می گفت اشتباه؟صدای داد مهرسا بلند شد:بهت گفتم بهم دست نزن

ادامه نوشته

قسمت 10 | از عشق تا خیانت - جلد اول

.تقصير خودشه درست حرف نميزنهبي هيچ حرفي کنار رفت و روي نزديکترين مبل به تلويزيون نشستمثل اينکه بايد نازش رو مي خریدمکنارش نشستم اصلا نگاهم هم نکردبيا حالا من اگه با قيافه عصبي ميومد تو که اينجوري ادا نميومد براماما خب چاره اي نيست -مهر؟چيزي نگفت-مهي؟بازم بي خيال فقط نگاش به تلويزيون بود-مه؟برگشت و گفت:چيه؟به چشماش اشاره کردم و گفتم:گريه کردي؟-مگه مهمه؟-چرا نباشه ،عزيز دلم گريه کنه اونوقت مهم نباشه؟

ادامه نوشته

قسمت 9 | از عشق تا خیانت - جلد اول

گفت حوصله دردسر نداره-وا..چه دردسری؟شونه ام رو بالا انداختم و گفتمچه میدونم.فعلا به این که صاحبخونه قبلی خونش رو میخواسته راضیشون کردم که باید از اونجا بلند میشدم.ولی فریبرز میگفت چرا یهویی بلند شدی.- میگم مهرسای دیوونه. نکنه یه وقت بدون اینکه تو خبر داشته باشی زاغ سیاتو چوب بزنهبا تعجب گفتم : کی؟

ادامه نوشته

قسمت 8 | از عشق تا خیانت - جلد اول

-فريبرز بود...صدام انگار از عمق يه چاه شنيده مي شد...خسته بودم...از اين همه تفاوت و تبعيض که سالها ديدم و دم نزدم...
هم تو خونه پدري که مامان هميشه دختر و پسر براش فرق داشت...هم خونه حسام که اون مرد بود و هر کاري مي کرد و من زن بودم و فرق داشتم...
بي حوصله گفتم:برو بيرون ،نکنه يادت رفته من نامحرمم

بدون توجه به حرفم گفت:چي مي خواد؟

ادامه نوشته

قسمت 7 | از عشق تا خیانت - جلد اول

-مهر اگه ترس از خدا نبود تا حالا خودم رو خلاص کرده بودماشکم که روي گونه ام سرازير شده بود رو با انگشتم پاک کردم و گفتمالهي من فدات بشم سمير اين حرف رو نزن. تو که گناهي نکردي. عزيزم ميفهمم چي ميگي. درکت ميکنم ...

ادامه نوشته

قسمت 6 | از عشق تا خیانت - جلد اول

  به صفحه مانیتور زل زدم و روی اسمم کلیک کردم تا آفش کنم که یهو دیدم چراغ سمیر روشن شد   دوباره جون گرفتم.   قلبم دیونه وار به قفسه سینه ام میکوبید. ترسیدم دوباره اسمش رو روی صفحه تایب کنم . فقط زیر لب گفتم   سمیرم   حتی با به زبون اوردن اسمش هم بی تاب میشدم   نوشت   هستی   سریع نوشتم آره   نوشت   

ادامه نوشته

قسمت 5 | از عشق تا خیانت - جلد اول

منتظر بودم مسخره ام کنه…بگه حتما مشکل از خودته…اما برعکس همه چیزاهایی که فکر می کردم نوشتمهر-لیاقتت رو نداشتهآروم شدم…احیتاج داشتم یکی اینو بهم بگه…که باور کنم لیاقتم رو نداشت که خیانت کرد…احتیاج داشتم که تایید شم…نادیا با خیانتش نفی ام کرده بود و من محتاج تایید شده بودم…. 

ادامه نوشته

قسمت 4 | از عشق تا خیانت - جلد اول

حرفت یه چیز دیگه اس   باید جای من باشین تا بفهمین من چی میگم   باید سمیر باشین تا بفهمین وقتی شبایی رو صبح می کنی با این فکر که زنت چند شب از این یک سال زیر سقف بودن رو با یکی دیگه شریک شده بود…   یا به این فکر کنی که که نکنه وقتی عقد بودیم هم با کسی بوده…   -سمیر بذار باهاش حرف بزنم

 

ادامه نوشته

قسمت 3 | از عشق تا خیانت - جلد اول

نه صرف اینکه قبول کرده رابطه اش با تو یه جور دیگه باشه نمیشه گفت اون بده؟شایدم از خوبی بیش از حدشه که قبول کرده

با تمسخر گفتم:پس که اینطور از خوبی پیش از حدشه؟شایدم از آب زیرکاه بودنشه که تونسته اینجوری دیدت رو نسبت بهش مثبت نگه داره و از یه طرف پیشنهاد من رو سه سوته قبول می کنه

ادامه نوشته

قسمت 2 | از عشق تا خیانت - جلد اول

کاش روی جبین هرز*ه ها مهر هرزگی میزدند

 

تا نقاب پاکیشان می شکست…

 

به متن پیام خیره بودم…متنی که تهوع آور بود…

 

“وسعت دلتنگیم را نگاهم تخمین میزند

 

دور از تو اما نگاهم پی تو”

 

پوزخندی زد و پیام رو دیلیت کردم

 

ادامه نوشته

قسمت 1 | از عشق تا خیانت - جلد اول

کاش روی جبین هرز*ه ها مهر هرزگی میزدند

 

تا نقاب پاکیشان می شکست…

 

به متن پیام خیره بودم…متنی که تهوع آور بود…

 

“وسعت دلتنگیم را نگاهم تخمین میزند

 

دور از تو اما نگاهم پی تو”

 

پوزخندی زد و پیام رو دیلیت کردم

 

ادامه نوشته

کلت طلایی | قسمت 3 و آخرین

یگانه- آره...ولی اینکار رو نمی کنی.فعلا بهم نیاز داری..منم بهت نیاز دارم.بدون همدیگه این کار انجام نمیشه. یاشار-خوشم میاد می فهمی چی به چیه. یگانه کلتش رو برداشت و دستی بهش کشید. یاسین- قشنگه... یگانه- می دونم...چشما رو خیره می کنه. یاشار- یه وقتایی حس می کنم اون خانواده ت هست نه ما... پشتتش رو به اونا کرد- حاضر بشین می خوایم بریم بابا رو ببینیم. ****

ادامه نوشته

کلت طلایی | قسمت 2

می دونی اگه یه روز قاتل نبودم با سر زنت می شدم اما...ایتا تقریبا اعترافای من بود.امیدوارم به دردت بخوره.من سرهنگ تهرانی و دخترش رو به دستور اونا کشتم.این کلت طلایی فعلا دست من باشه تا بتونم همه کسائی رو که تو زندگیم دخیل بود از سر راه بردارم.به امید هرگز ندیدنت.منو ببخش و حلالم کن. و از خونه بیرون زدم.   

ادامه نوشته

کلت طلایی | قسمت 1

می دونی اگه یه روز قاتل نبودم با سر زنت می شدم اما...ایتا تقریبا اعترافای من بود.امیدوارم به دردت بخوره.من سرهنگ تهرانی و دخترش رو به دستور اونا کشتم.این کلت طلایی فعلا دست من باشه تا بتونم همه کسائی رو که تو زندگیم دخیل بود از سر راه بردارم.به امید هرگز ندیدنت.منو ببخش و حلالم کن. و از خونه بیرون زدم.   

ادامه نوشته

مسابقه عاشقم کن | دومین و آخرین قسمت

از این کارم کیف کردم.رفتم طرف اتاقم تا اماده شم یه بلوز و شلوار جین که خیلی خیلی قشنگ ترم می کرد با مو های لخت اتو شده واقعا قشنگم کرده بود.بعد از نیم ساعت اومدم بیرون و دیدم اون دو تا هم حاضرن. با هم راه افتادیم طرف ماشین. توی اون لحظه واقعا استرس داشتم....

ادامه نوشته

مسابقه عاشقم کن | اولین قسمت

با مو های لخت اتو شده واقعا قشنگم کرده بود.بعد از نیم ساعت اومدم بیرون و دیدم اون دو تا هم حاضرن. با هم راه افتادیم طرف ماشین. توی اون لحظه واقعا استرس داشتم....

 

 

 

ادامه نوشته

قسمت یازده و آخر | ته دیگمو پس بده

مهدادی و داشتم که حاضر نبودم با هیچ چیز عوضش کنم.لبخند عمیقی زدم. رو پنجه پام بلند شدم و گونه ی چروکیده اش و بوسیدم. دستهام و دورش حلقه کردم و بغلش کردم.من: تو بهترین بابا بزرگ دنیایی. دوست دارم بابا خسرو.

ادامه نوشته

قسمت دهم | ته دیگمو پس بده

.چند لحظه بعد صدای بسته شدن درهای ماشین و بعدم روشن شدن و حرکت ماشین ها رو شنیدم.پاهام سست شد و رو زمین نشستم. خدایا خدایا نزار مهداد فکر بدی بکنه. نزار....آروم آروم اشک از چشمهام چکید.نمی دونستم برای چی دارم گریه می کنم. شاید برای شکل گیری یه ذهنیت بد تو فکر مهداد ...

ادامه نوشته

قسمت نهم | ته دیگمو پس بده

مات حرکتش بودم. خوشحال بودم از اینکه باهام راحته و اونقدر بهم اعتماد داره. اما از طرفی هم ناراحت بودم. این اعتمادش مسئولیت منو سنگین تر می کرد.دو تا نفس تند و عمیق کشیدم، سرم و انداختم گایین تا بیشتر از این به نیشام نگاه نکنم و هوایی نشم.تند تند با کمک هم مشغول تمیز کردن خونه شدیم.

ادامه نوشته

قسمت هشتم | ته دیگمو پس بده

یه لبخند نصفه در حد نشون دادن دندون بهش زدم و تند گفتم: فردا مهمونی داریم خونه ما ... 10 اینجا باشید. میرم به نازی هم بگم.این و گفتم و سریع از کنارش رد شدم و رفتم تو آشپزخونه .... حتی نزاشتم بگه میاد یا نه. اصلا" مگه دست خودشه؟ اومدن به مهمونی من زوریه.

ادامه نوشته

قسمت هفتم | ته دیگمو پس بده

نیشام: سلام ...به نیشام خانم ....لبخندم و جمع کردم. خوب نیست همین اول بهش بخندم. جدی اما با صورت نرم تر از همیشه برگشتم سمتش. با دیدن من چشمهاش برق زد.دهنمو جمع کردم که نخندم.یه لبخند کوچیک زدم و سری تکون دادم و گفتم: سلام حال شما خوب هستید؟

ادامه نوشته

قسمت ششم | ته دیگمو پس بده

از دور می دیدمش. داشت با موتور کشتی می گرفت. 3 دقیقه ای طول کشید تا تونست روشنش کنه. مثل خرچنگ چارچنگولی سوارش شده بود و تقریبا" شکمش رو دسته جلوی موتور بود. مرده بودم از خنده.بالاخره دور زد و رفت. تا جایی که می تونستم دیدش زدم. کامل که محو شد پوکیدم از خنده.

.

ادامه نوشته

قسمت پنجم | ته دیگمو پس بده

در زدم و اومد دم در. بی حرف لیوان آب و دادم دستش و یه شب به خیر گفتم و برگشتم تو هال.پنجره ها رو باز کردم تا هواش عوض بشه. لیوانم و برداشتم و ته سیگاراش و خالی کردم و شستمش.باید به فکر یه جاسیگاری باشم. سیگار کشیدن تو خونه هم ممنوعه.

 

ادامه نوشته

قسمت چهارم | ته دیگمو پس بده

پگاه داد زد: بگیرش ...اما هیچ کس نتونست به موقع تکون بخوره. از شانس خوب ما قلیون خورد به لبه تخت و خودش نیوفتاد پایین. فقط زغالاش پرت شد پایین. اومدم یه نفس راحت بکشم که قلیون و نفله نکردیم و مجبور نیستیم خسارتشو بدیم که صدای دادی از اون پایین بلند شد و نفس راحتمو کوفتم کرد.-اخــــــخ سوختــــــــــــم.....

 

ادامه نوشته

قسمت سوم | ته دیگمو پس بده

ازه فهمیدم چرا این دختره بدبخت صبح که اومد تو آشپزخونه سریع در رفت و دیگه پاشم این تو نزاشت. نگو منظره باسن این آقا رو دیده بود که وحشت زده شد و در رفته.حاجی سرش و انداخت پایین و یه چشمی گفت و رفت که به برنج سر بزنه. هر چند صدای غر غر کردناشو می شنیدم. کلا" این مرد خیلی حرف می زد.نشستم سر جام.

ادامه نوشته

قسمت دوم | ته دیگمو پس بده

بی خیال یارو چرکولکه شدم و رفتم بیرون که ببینم کیا از زیر کار در رفتن و دارن حرف می زنن.
از در آشپزخونه رفتم بیرون. تا سرمو بلند کردم چشمم خورد به یه آدم تمیز که از دور برق می زد و آدمو به زندگی امیدوار می کرد.
نیکو ......
ادامه نوشته

قسمت اول | ته دیگمو پس بده

بی خیال یارو چرکولکه شدم و رفتم بیرون که ببینم کیا از زیر کار در رفتن و دارن حرف می زنن.
از در آشپزخونه رفتم بیرون. تا سرمو بلند کردم چشمم خورد به یه آدم تمیز که از دور برق می زد و آدمو به زندگی امیدوار می کرد.
نیکو ......
ادامه نوشته

مزاحم | قسمت آخر و چهارم

بگـــو تــــو اگـــه عـــاشق نبــــــودی عــــــاشقت از تـــــــو دلگیـــــــر نمیشـــه
بغــض عشــق مـــــونـده هنـــوز تـــو صــدام هنـوزم هیچـــی ازت نمیخـــــوام 
عـــاشقت بــــودم از عــــاشقی جــــز غمـت هیچــــی نمــــونــــده بــــــــــرام 
امــا مــن هنــــوز بــــه پـــات مــونـــده ام یــه لحظه بـی درد نیـــاســــــوده ام
از جـــدایـــی خیلـــی اگـــه گـــذشتــه امــا هنـــوزم بــــه عشقت آلـــــوده ام

ادامه نوشته

مزاحم | قسمت سوم

منم که الان دارم این حرفها رو میزنم باور کنید برای همشون دلیل دارم حالام حاضرم حرفمو بهتون ثابت کنم من چهارشنبه با آرش قرار دارم، و آدرس را برای نگین گفت. نگین همانطور تلفن را در دستش گرفته بود و به دیوار مقابلش خیره شده بود و اشکهایش بی اختیار سرازیر میشد. با تکان هایی که نیما به شانه اش وارد کرد به خود آمد. نیما با نگرانی به نگین می گفت: تو رو خدا حرف بزن چرا رنگت انقدر پریده چی شده ؟

ادامه نوشته