قسمت 5 | از عشق تا خیانت - جلد دوم
تو چشاش زل زدم بلکه بفهمم داره شوخی می کنه ...اما انگار اونقدر آشفته بودم که هیچی رو نمی تونستم حس کنم یابفهمم.سعی کردم خونسرد باشم-میدونستی که نامزد داره؟پقی زد زیر خنده و گفت:دوستش گفت مجرده،پس لازم نیست اینجوري سرکارم بذاري.جدي گفتم:من نه قصد سرکار گذاشتنت رو دارم نه شوخی می کنم،هفته پبش نامزد کردیم.یهو پکر شد،بعد سریع نگاهی به دستم کرد و گفت:سمیر خواهشا اذیت نکن،حلقه ات کو؟انگار تازه اعتماد به نفسم رو بدست آورده بودم،ابرویی بالا انداختم و گفتم:نگو تو هم مثل دخترا شدي و حتما باید حلقهنشون بدم که باورت شه.یهو عصبی شد و گفت:نامردي کردي.ایستادم و دستم رو روي میز کوبیدم و گفتم:درست حرف بزن،من چه نامردي کردم؟اونم لیوانی که دستش بود رو محکم روي میز کوبید و گفت:من بهت گفته بودم دوستش دارم.پوزخندي زدم و گفتم:همه میدونن عمر عاشقی تو نهایتا یه ماههامیر:اینبار جدي بودمبی خیال گفتم:مهم نیست چون من و اون قبل از اینکه تو ببینیش قول و قرارمون رو گذاشته بودیم.امیر:آره جون خودت،از اون محل نذاشتنتات به تو معلوم بود.یهو عصبی شدم و یقه اش رو چسبیدم:به تو ربطی نداره فهمیدي،الانم بهتره حواست باشه دیگه اسم زن من رو بهزبونت نیاري که همه چی بینمون بهم میریزهداد زد:الانم بهم ریخته،نامرددستش رو بلند کرد تا مشتی حواله صورتم کنه که صداي جیغی ما رو به خودمون آورد.قیافه ترسیده وثوق توي درگاه در بود.دست امیر پایین اومد و من هم یقه اش رو ول کردم.امیر رو به وثوق داد زد:برو بیرونسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٠٣Pageاونم سریع بیرون رفت و در رو بست...چنگی به موهام زدم و گفتم:من نامردي نکردم،خودتم میدونی،اون اگه میخواست...امیر:بس کن سمیر من فکر می کردم تو با بقیه فرق داري.دوباره سرجاش نشست و عصبی با پاش روي زمین ضرب میزد.نگاش کردم،هیچ وقت در حقم نامردي نکرده بود،همیشه بهترین رفیقم بود،منم نه نامردي کردم نه می خواستمنامردي کنم،فقط مشکل اینجاست که اون نمیدونه من بیش از چهار ساله که مهر رو می شناسم.اون نمیدونست که مهرسا حق من بود و گرفتن حق نامردي نیستکنارش نشستم و گفتم:امیر؟با تاخیر سرش رو بلند کرد،نگاهم به لبخند گشاد روي لبهاش که افتاد متعجب توي صورتش زل زدم.با خنده گفت:پس حدسم درست بود عاشق شديدست روي شونه ام گذاشت و گفت:مبارکه داداش،به زن داداشمم تبریک بگو ،بالاخره لو رفتی که عاشقی.لباش می خندیدن،اما حس می کردن چشاش دلخورن.-امیر من...بین حرفم اومد و با خنده گفت:خیلی خوب منو می شناسیا امار عاشقی و تاریخ انقضاي عاشقیم هم دستت ...بلند شو کهناهار امروز رو باید بابت شیرینی نامزدیت بهم بدي.نامزدي؟اگه می فهمید هنوز چیزي مشخص نیست،حتما دلخور می شد،شاید هم قید دوستی با من رو میزد.اما از ترس اینکه اینبار قصدش جدي باشه چیزي نگفتم....در عوض با همه نگرانی براي جواب مهرسا ناهار رومهمونش کردم،ناهار سفارش دادیم اما نه اون درست خورد و نه من.براي اولین بار امیر توي فکر بود.و من هم خودم نیاز به سکوت داشتم.اونقدر افکارم بهم ریخته بود که حتی سکوتامیر برام مهم نبود.مهرساپري دستش رو ازجلوي دهنش برداشت و گفتسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٠۴Pageاگه میدونستم قرار این بلا سرم بیاد هیچوقت حامله نمیشدم.لبخند زدم و گفتمچقدر ناز نازي هستی . تقصیر علی هستش که هی الکی نازت رو میکشه .ابروهاش رو تو هم کرد و گفتتو اگه مثل من بودي اینجا دراز به دراز میشدي . واي فرض کن هر روز که پا میشی حالت تهوع داشته باشیشونه ام رو کمی بالا انداختم و گفتمخب منم همینطوري بودموا تو که گفتی دوران بارداري هیچ مشکلی نداشتی-منظورم این بود که مشکل بخصوصی نداشتم . وگرنه من هم حالم مثل تو بد میشددستش رو روي شکمش گذاشت و گفتتا کی باید تحمل کنم؟با صراحت گفتموقتی مادر میشی دیگه فکر راحتی نباش . از همن حالا خودت رو باید آماده کنی. تازه بچت که به دنیا اومد باید شببیداري کنی . خدا نکنه مریض بشه . اونموقع نمیدونی باید چکار کنی که گریه هاش بند بیاد.-واي نگو مهرسا از حالا عزا گرفتم .سرم رو با لبخند تکون دادم و روي صندلی نشستم . یهو یاد این افتادم که سمیر توي این یه سال چطوري تک و تنهااز ایلیا مراقبت کرده؟ باران میگفت از سمیح شنیده مادرایلیا حتی بعد از زایمان هم حاضر نشده ببیندش چون واقعا مصر بوده که به خارج از کشور بره . نفسم رو با صدا بیروندادم که پري گفت-به چی داري فکر میکنی؟سرم رو بلند کردم و گفتمبه سمیر و ایلیا . میدونی سمیر تک و تنها از ایلیا مراقبت میکنه. واقعا باید براش سخت باشه .سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٠۵Page-سمیر چند وقته از زنش جدا شده-اینطور که من از باران شنیدم به محض به دنیا آوردن ایلیا متارکه کردن و چند ماه بعد هم طلاق گرفتنابروهاش رو با تعجب بالا انداخت و گفتیعنی سمیر از همون اول از ایلیا نگهداري میکرده؟-آره .بعد هم با حالت تحسین آمیز گفتمپري خیلیه ها. معمولا مردا فقط خوشی بچه رو دوست دارن تا گریه میکنن یا خودشونرو خیس میکنن میفرستنشون سمت مادر . حالا تو فرض کن سمیر بجز اینا چه شب بیداریهایی که نکشیده . هم بایدسر کار بره هم باید به نحو احسنت از ایلیا نگهداري کنهدیدم همینطوري با یه حالتی زل زده بهم که گفتمچرا اینطوري نگام میکنی-آخه دارم فکر میکنم تو چرا اینقدرتحت تاثیر قرار گرفتی و با شوق ازش تعریف میکنیشونه ام رو بالا انداختم و گفتمهمینطوري-اره جون خودت همینطوري.لبخندم رو خوردم که گفتمادرش براي جواب زنگ نزد؟-نه . مطمئنم سمیر متوجهشون کرده که قصد ازدواج ندارهابروش رو بالا انداخت و گفتاینطور فکر میکنیاز رو ناچاري شونه ام رو بالا انداختم ، خودم هم واقعا نمیدونستم چطور باید بهش فکر کنمسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٠۶Pageکل حرفایی که اونشب توي اتاق باهم رد و بدل کردیم رو براي پري تعریف کرده بودم بجز اینکه سمیر گفته بودپرستار براي بچه من زیاده و ترجیح میده که پرستارش رو دوستداشته باشم . راستش وقتی داشتم ماجرا رو براي پري تعریف میکردم وسط حرفام گفته بود مهرسا باور کن این هم بهتو بی میل نیست فقط از رو غد بودن نمیخواد رو کنه .همین باعث شده بود بقیه حرفم رو بخورم!دوست داشتم واقعا اونطور که پري گفته بود فکر کنم . اینکه سمیر هم ممکنه من رو دوست داشته باشه یه حس خوبیبود.پري دستش رو جلوي صورتم تکون داد و گفتهی با توامسرم رو تکون دادم و گفتمهان؟ چیزي گفتیلبهاش رو روي هم فشار داد و گفتمیگم مادرش اگه براي جواب زنگ بزنه چی میخواي جواب بدياز روي صندلی بلند شدم و گفتمتا حالا که زنگ نزده-من مطمئنم میزنه-الان تقریبا یه هفته گذشته . اگه میخواست زنگ بزنه تا حالا زنگ زده بود-اووف. بابا چقدر تو هولی ،. خب نباید که همون فرداش زنگ بزنه .شونه ام رو بالا انداختم و به سمت کیفم رفتم که گفتنگفتی چی جوابش رو میدينفس بلندي کشیدم و گفتمنمیدونم پري واقعا نمیدونمسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٠٧Pageمن که میدونم توئه دیوونه هنوز هم مثل اونموقع ها دوستش داري . هر چند که اون سه سال پیش بد باهات کرد وفقط به فکر زندگی خودش بود و یه لحظه هم به این فکر نکردکه بعدا چه به روز تو میاد ولی متاسفانه باید بگم که حس میکنم این دیدار شما این هم اینطوري بی مصلحت نیستپس بهتره از روي لجبازي یا تلافی گذشته کاري نکنی که خودت بیشتر ضربه میبینی.از روي صندلی بلند شد و دستش رو روي شونه ام گذاشت و گفتمهرسا من فکر میکنم باید به هم یه فرصت دیگه بدین . من مطمئنم مادرش زنگ میزنه،چون اگه قرار بود سمیر تو رو نخواد همون اول هم پا پیش نمیذاشت . درسته که بهانه فریبرز و مادرش رو آورد ولی توخودت بهتر از هر کسی میدونی سمیر اگه چیزي رونخواد اتفاقی نمیفته پس بی خودي به این فکر نکن که سمیر مخالفهسرم رو بالا آوردم و گفتمولی من میترسم پري . میترسم مثل اونموقع ها تحمل بداخلقیا و زخم زبوناش رو نداشته باشم .میترسم باز نادیدهبگیرتم . میترسم دوباره از دستش بدم . بخدا اگه اینبار هم از دستش بدم میمیرم . باور کن نمیتونم طاقت بیارم .دستش رو روي شونه ام فشار داد و گفتنگران نباش . فقط توکل کن . من اینبار دلم خیلی روشنه.لبخند زد ولی من نتونستم حتی حرکتی به لبام بدم . سر در گم بودم و توي یه موقعیتی قرار گرفته بودم که هیچشناختی از آینده نداشتم . سمیر رو انگار دیگهنمیشناختمش . با این که میدونستم سر سخت و مغروره ولی این بار منتظر یه اشاره از طرفش بودم . این بار فرقمیکرد. قرار نبود اتفاق سه سال پیش باز هم تکرار بشه .قرار بود این بار انتخاب کنم. عشق در مقابل عشق. دیگه خسته شده بودم از ابراز عشق یکطرفه ام. دیگه اون صبر وتحمل رو در خودم نمیدیدم. من زخم خورده بودم و محال بوددوباره درد این زخم رو تحمل کنم .پس باید مطمئن میشدم که خودش من رو میخواد و پیشنهاد مادرش یا بقیه نیستم.باصداي زنگ موبایلم گوشی رو از توي جیب مانتوم برداشتم. شماره ناشناس بود دکمه مربوط رو فشار دادم و پاسخدادمهمین که متوجه شدم مادر سمیر هستش رنگم پرید و پاهام سست شد .سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٠٨Pageپري با اشاره ازم پرسید کیهزمزمه کردممادر سمیرلبخند زد و گفتچه حلال زاده.بعد صندلی رو نزدیکم آورد و اشاره کرد که بشینماونقدر هول کرده بودم و از لبخند شیطون پري دستپاچه شده بودم که متوجه نمیشدم چی میگه و چی میگم.فقطمیدونستم منتظر جوابم هستقلبم انقدر تند میزد که حس میکردم قفسه سینه ام درد گرفته. اونقدر بلند میزد که به سختی میتونستم بفهمم خانومکاوش چی میگه.پري گوشش رو به گوشی چسبوند.- عزیزم شما از هر نظر به دل همه ما نشستین. باور کن از اینکه فکر کنم شما عروسم میشی و براي ایلیا مادري کنیدل تو دلم نمیمونه.انشالله هم که شما همه فکرات رو کردي و وقت براي تحقیق داشتین.با این که سمیر دوبار ازدواج ناموفق داشته ولی بهت قول میدم میتونه زندگی بدون دغدغه و راحتی رو برات فراهم کنه.دل سمیر خیلی پاك و مهربونه و خیلی همخداشناسه. تا حالا که بخت باهاش یاري نبوده ولی انشالله قسمت هم باشین و سالهاي سال با خوشی با هم زندگیکنین. حقیقتش من دلم به این ازدواج خیلی روشنه.پري گوشش رو از روي گوشی برداشت و اشاره کرد حرفی بزنم.با سر بهش گفتمچی بگمبه چشماش گردشی داد و سریع روي کاغذي که اونجا بود نوشتبپرس تو پیشنهاد خود سمیري یا نه؟با شک بهش نگاه کردم که که یه خاك بر سر حواله ام کرد و گفتد بگو دیگهسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٠٩Pageسینه ام رو صاف کردم و در حالیکه انگار از ته چاه حرف میزدم آهسته گفت:راستش ..من هنوز کاملا متوجه نشدم که... سمیر خان خودشون در این باره چه نطريدارن. حقیقتش اون شبی که ما با هم صحبت کردیم اینطور برداشت کردم که شما پیشنهاد این ازدواج رو دادینپري سرش رو تکون داد و آهسته گفتآفرینخانوم کاوش سریع گفتراستش نمیدونم سمیر چطوري صحبت کرده که شما اینطور برداشت کردي حقیقتشمن اول پیشنهاد دادم .بدون تعارف بگم مهرسا جان من سمیر رو اینطور مصر براي ازدواج ندیده بودم.نگاهم به پري رفت که لبخند زد و با ادا گفتطرف از دوریت داره پر پر میزنهبهش چشم غره رفتم و رو به خانوم کاوش گفتمحقیقتش من هیچوقت به ازدواج مجدد فکر نکردم. تصمیم گیري برام خیلی آسون نیست.-از قدیم گفتن ازدواج مثل یه هندونه سر بسته اس . ولی باید شانس امتحانش رو هم فراهم کرد. شما نه نیار انشالله باتوکل به حق همه چی به مبارکی پیش میره.من واقعا دوست دارم شما عروسم بشین. مخصوصا که حس کردم نسبت به ایلیا حس مادرانه دارین که متاسفانه بچم ازهمون بدو تولدش از مهر مادر محروم بوده.این رو که گفت دلم گرفت. نا خودآگاه لبخند ایلیا جلوي چشمام اومد.چشمام رو بستم .صورت سمیر جلوي چشمام نقش بست. دوستش داشتم. هنوز هم رنگ قهوه اي خوشرنگ چشماش دلم رومیلرزوند.هنوز هم لبخندش قلبم رو به تپش می انداخت.با تکونی که پري بهم داد چشمام رو باز کردم. با دست اشاره کرد جواب خانوم کاوش رو بدم.نگاه نگرانم رو به پري دوختم. هنوز هم دو دل بودم.پري با ارامش لبخند زد و چشماش رو روي هم گذاشت.همین بهم دلگرمی داد. نفسم رو آروم بیرون دادم که خانوم کاوش پرسیدسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢١٠Pageخبر بله رو به سمیر بدم؟لبخند روي لبم اومد.-مهرسا جان دلم نمیخواد قاصد خبر خوش براش نباشم.پسرم توي زندگیش خیلی سختی کشیده. درسته نشون نمیدهولی من که مادرشم میفهمم. تک و تنها هم جايمادر رو براي ایلیا گرفته هم پدر. اینبار واقعا ایلیا یه مادر میخواد و سمیر هم یه همدم و مهربون مثل شما.یه کم مکث کردم واقعا نمیدونستم چی باید بگم. انگار زبونم بند اومده بود .همین باعث شد خانوم کاوش بگهخب از قدیم گفتن سکوت علامت رضاس. به مبارکی انشاللهیهو به خودم یعنی واقعا سکوتم معنی رضایتم بود؟ هنوز خودم هم سر در گم بودم و واقعا نمیدونستم که چی میخوام.مادر سمیر با شادي که توي صداش بود گفتمن برم این خبر خوش رو به سمیر بدم. دیگه بقیه حرفا با خودتون. انشالله به مبارکی و میمنت.نگاهم به پري رفت که با لبخند نگاهم میکرد. دیگه اصلا نفهمیدم چطوري با مادر سمیر خداحافظی کردم.پري گوشی رو از من گرفت و گفتواي دیوونه باورم نمیشه آخر شوهر کردیاگیج نگاهش کردم که گفتمعلومه خودت هم باورت نمیشه. واي که دیگه قرار بود دخیلی واست ببندم.با این حرفش زد زیر خنده که همون ورقی که زیر دستم بود رو مچاله کردم و به سمتش پرت کردم و گفتمخیلی بیشوريولی بعد از چند ثانیه لبخندم جمع شد و گفتمپري میترسم.اخماش رو توي هم کرد و گفتواسه چی میترسی. دیدي که مادرش گفت خود سمیر بهش اصرار کرده.خوبه خودت هم میدونی سمیر چیزي رو نخواداتفاق نمیفته.پس نترس و خوشحال باش که آخر زن همین دیوونه شديسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢١١Pageبی خیال از حرفی که زده بود گفتمنمیدونم چرا هنوز دو دلم.. واقعا میترسم .از آینده .از اینکه نتونم مادر خوبی واسه ایلیا باشم. از اینکه سمیر به اصرارمادرش قبول کرده باشه.اصلا کلا میترسمکمی ازم فاصله گرفت و با لبخند شیطونی گفتولله معلوم نیست سه سال پیش چی نشونت داده که اینطوري خوف کردي و میترسی.اول متوجه حرفش نشدم ولی وقتی دیدم ریزریز داره میخنده مطلب رو گرفت و با داد گفتمخیلی بیشوري و بی حیایی پري. خیلی.سمیرپشت در اتاق مامان و بابا ایستاده بودم و و منتظر بودم مامان تلفنش تموم شه و جواب رو بشنوم.منم نمیدونم این دیگه چه صیغه اي که نذاشت کنارش بایستم و بفهمم جواب چیه و خودش باید جواب رو بهم بده.با پام روي زمین ضرب گرفته بودم و به دیوار اتاق تکیه داده بودم.پوفی کردم و به ایلیا که روي زمین نشسته بود و سعی داشت انگشت شست پاش رو توي دهنش بکنه نگاهی کردم.چه تلاشی هم داشت می کرد...توي این آشفته بازار خنده ام گرفت و قدمی به سمتش برداشتم.خدا رو شکر نه بابا نهسمیح خونه نبودند تا این آشفتگیم رو ببینن.و گرنه تا یه مدت سوژه می شدم.با خنده ایلیا پاي راست ایلیا رو که توي دستش بود گرفتم که جیغش بلند شد.-چته،صدبار گفتم عین دخترا جیغ نکشبا اخم زل زد بهم.خندیدم و گفتم:پدرسوخته اخمش هم جذابه،باز کن اخمات روچینی به بینیش داد و اینبار انگشت اشاره دستش رو توي دهنش گذاشت.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢١٢Pageانگشتش رو که از دهنش بیرون آوردم شروع به غر زدن کرد...معلوم نبود چی داشت می گفت...شایدم فحش بارونمکرده با این زبونش و من نفهمیدم...وقتی خندید ،یه تاي ابروم رو بالا اندختم و مشکوك گفتم:زود باش بگو چی گفتی ؟فحش دادي؟دستم رو بردم سمت شکمش که صداي خنده اش بلند شد.کنارش زانو زده بودم،خم شدم و سریع لپش رو گاز گرفتم که اونم نامردي نکرد و دستش رو کرد تو چشمم.-پدر سوخته چکار کردي،کور شدم.همونطور که دستم روي چشمم بود و می خواستم به ایلیا که با خنده نگاهم می کرد چیزي بگم در اتاق باز شد.سریع به عقب برگشتم که دیدم مامان با قیافه گرفته اي نگاهم می کنه.یهو هر چی خوشی از ایلیا بهم تزریق شده بود دود شد رفت هوا.اخمام تو هم رفتن و منتظر به مامان نگاه کردم.اونم بی هیچ حرفی از کنارم رد شد و سمت آشپزخونه حرکت کرد.سریع به خودم اومدم و دنبالش بلند شدم که صدايداد ایلیا بلند شد.برگشتم و گفتم:یه لحظه ساکت باش ببینم چی شده.و بدون توجه به صداش دنبال مامان رفتم.قبل از اینکه به اشپزخونه برسه گفتم:مگه نگفتم یه جوري جواب بله رو بگیريبرگشت طرفم و با اخم گفت:مگه بله گرفتن زوریه؟چی به دختر مردم گفتی که حتی نمی خواست اسمت رو بشنوه.با این حرفش به خودم گفتم:همه چی تموم شد،پس واقعا دیگه منو نمی خواد.پکر پشت میز نشستم و گفتم:زیاد مهم نیست این نشد یکی دیگه.مامان:جدي؟به مامان که جدي داشت نگاهم می کرد زل زدم و با خودم گفتم:سمیر بیشتر از این خودت رو جلو مامانت ضایعنکن،همون سمیري باش که می شناسه.-آره ،من فقط به اصرار شما قبول کردم.مامان در یخچال رو باز کرد و خیار و گوجه رو روي میز گذاشت و گفت:خب بعدي کیه که باید بریم خواستگاریش؟سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢١٣Pageشونه اي بالا انداختم و بی حوصله بلند شدممامان:کجا؟-ایلیا خسته اس میریم خونه.خداحافظقدمی برداشتم تا از آشپزخونه بیرون برم که صداي مامان باعث شد تو جام خشکم بزنه.مامان:جوابش مثبت ناخواسته یه لبخند پهن روي لبام نشست.ببا همون خنده برگشتم و گفتم:پس چرا اذیت می کنی مامان؟لبخندي زد و گفت:فعلا که زیاد مهم نیست چون من بهشون زنگ میزنم و عذرخواهی می کنم و میگم پسرم پشیمونشدهبا تعجب گفتم:چرا؟مامان ظرفی رو جلوي خودش گذاشت و چاقو به دست پشت میز نشست و گفت:مگه تو نگفتی زیاد هم راضی نیستی وفقط بخاطر من راضی شدي؟منم الان که درست فکر می کنم می بینم خودت انتخاب کنی بهتره.سمت مامان رفتم و سرش رو بوسیدم و گفتم:اذیت نکن دیگه،من کی به انتخابت نه گفتم که بار دومم باشه.مامان:برو خودتو سیاه کن ،دفعه آخرت باشه هم مهرسا رو با حرفات اذیت می کنی،معلوم نیست چی بهش گفتی کهازم پرسید نظر سمیر چیه؟لبخندم جمع شد و گفتم:چیزي از حرفام که نگفتین؟با بخند پر از شیطنت گفت:اتفاقا همه حرفات رو بهش گفتم و اونم بالاخره بعد کلی اصرار قبول کرد-مامان،جدي که نمیگی؟چیزي نگفتین مگه نه؟مامان سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:برو به بچه ات برس که صداي گریه اش میاد،نترس چیز خاصی نگفتم،توهم بهتره بدونی دیگه سمیر 18 ساله نیستی که بخواي..-باشه مامان جان ،من برم به ایلیا برسم.با خنده سمت ایلیا که اشکاش سرازیر شده بودند و با دیدنم ساکت شد رفتم...بغلش کردم و به هوا پرتش کردم و دوبارهبه خودم فشردمش و محکم بوسیدمشسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢١۴Page-بالاخره مامان دار شدي،اونم چه مامانی،هم خوشگله هم مهربون،تازه باباییت هم دوستش داره،فقط اینا بین خودمونبمونه اوکی.مشتش رو توي دستم گرفتم و به مشت خودم کوبیدم که خندیدم و سرش رو توي گودي گردنم فرو کرد.سرش رو که از روي شونه ام برنداشت فهمیدم خوابش میاد و به همین خاطر گریه میکنه...با لبخندي که از روي لبم پاك نمی شد سمت اتاقم رفتم تا ایلیا رو بخوابونم.چیزي که توي مراسم بله برون شوکه ام کرد،حرف مهرسا بود،حرف که نه شرط.شرطی که بعد از اینکه بابا گفت:حالا که دوتاشون راضین پس بهتره عقد و عروسی رو باهم برگزار کنیم.با اینکه قصد من از عروسی گرفتن مراسم شلوغ نبود اما حرف مهرسا باعث شد تا چند دقیقه گیج باشم.مهرسا:ببخشید اما اگه اجازه بدین یه مدت عقد باشیم تا هردوتامون آمادگی یه زندگی مجدد رو پیدا کنیم.با اینکه بی محلیهاش در طول مراسم باعث شده بود گیج بشم اما این حرفش گیج ترم کرد.منی که تا چند لحظه قبل فکر می کردم مهرسا هنوز هم دوستم داره که راضی شده جواب مثبت بده با این حرفش بهاین نتیجه رسیدم که جواب مثبتش می تونه یه تلافی یا یه انتقام براي کاري که من قبلا کردم.باشه.اگه واقعا فقط براي تلافی قبول کرده باشه،باز من توي زندگی می بازم.ایلیا بغل باران بود،دستاش رو به طرفم باز کرد تا بیاد بغلم سعی کردم به روش لبخندي بزنم اما نشد.اگه بخواد بلایی سر ایلیا بیاره چی؟دیوونه شدي سمیر یهو بگو مهرسا قاتله و خودتو خلاص کن؟آخه رفتارش رو هر کسی ببینه می فهمه از این ازدواج ناراضیه ،پس چرا جواب مثبت داد؟چرا نگام نمی کنه،چرا نگاهش رو می دزده ازم و نمیذاره از نگاهش چیزي بخونم؟چرا به روي هم لبخند میزنه جز من؟واي به حالت مهرسا اگه قصدت تلافی باشه؟نگاهم به دسته گل سرخی افتاد که گرفته بودم،پوزخندي زدم ،فکر می کردم همه چی قراره درست شهسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢١۵Pageهمه در حال گپ زدن بودند،هیچ کس با حرف مهرسا مخالفتی نکرد،فقط فریبرز بود که اخمش از اول شدیدتر شد ...امااون هم حرفی نزد.-ببخشید.با صداي بلندي گفته بودم،همه به طرفم برگشتن،اولین ازدواجم نبود که خجالت بکشم.بی خجالت رو به پدرش گفتم:اجازه میدین چند دقیقه با مهرسا حرف بزنم.لبخندي زد و رو به مهرسا گفت:بابا جون برین حرفاتون رو بهم بزنین که حرفی ناگفته نمونه.با بی میلی بلند شد و سمت در سالن حرکت کرد،مثل اینکه اینبار نمی خواست بره سمت اتاق...وارد حیاط شد.از ساختمون که فاصله گرفتیم گفتم:این مسخره بازیا یعنی چی؟مهرسااین مسخره بازیا چیه در آوردي؟موهام رو زیر شالم کردم و گفتممسخره بازي نیست. بعد از دوبار ازدواج فکر میکردم باید به این چیزا بیشتر آشنایی داشته باشیبا بدجنسی ابروم رو دادم بالا و بهش زل زدم . چشماش رو ریز کرد و گفتآهان که اینطور؟سریع نگاهم رو به یه سمت دیگه گرفتم که گفتمن و تو بچه نیستیم اولین بارمون هم نیست که داریم ازدواج میکنیم پس بهتره یه جوري این شرط مسخره ات روجمع و جورش کنیاز کنارم رد شد که عصبی گفتماتفاقا چون اولین بارم نیست باید حواسم رو خیلی جمع کنم. مخصوصا هم که طرف مقابلم دوبار ازدواج کرده .حالابماند که ممکنه چقدري عقد و صیغه مصلحتی هم کرده باشه.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢١۶Pageهمونجا ایستاد برگشت به طرفم و نگاه جدیش رو دوخت به چشمام . از نگاهش فرار کردم . واقعا هر وقت چشم غرهمیرفت ازش حساب میبردم و میترسیدم. یعنی فکر کنم هر کسی سمیر رو در این حالت میدید حساب کار دستشمیومد.نفس بلندي کشیدم.این چیزي بود که گفته بودم و جمع شدنی هم نبود.یه قدم به سمتم اومد و با همون اخمهاي توهم گفتمیخواي تلافیه سه سال پیش رو کنی مگه نه؟با تعجب نگاهش کردم . پوزخندي زد و گفتولی کورخوندي خانوم خانوما . این اجازه رو بهت نمیدم که تلافیش رو سر من یا ایلیا در بیاري.سرم رو تکون دادم و گفتمباورم نمیشه سمیر ! باورم نمیشه اینطوري در موردم فکر کنینفسش رو با حرص بیرون داد و گفتچطوري باید در موردت فکر کنم؟سرم رو با تاسف تکون دادم وگفتمبا اون دوتا زنات هم همین طور رفتار میکردي؟یهو خیز برداشت به سمتم و با عصبانیت گفتاین رو تو گوشت فرو کن مهرسا ، تو زندگی مشترکمون حق نداري در مورد اون دوتا حرفی بزنی ،فهمیدي؟با اخم نگاهم رو ازش گرفتم و گفتمخیلی مطمىن نباش این نامزدي به ازدواج بکشه . دارم به این نتیجه میرسم که تو هیچوقت نمیتونی من رو دوستداشته باشی .الان هم فقط یه مادر واسه ایلیا میخواي . .. اصلا از وقتی که دوباره همدیگر رو دیدیم جز خودت به هیچ چیز دیگهفکر نکردي . اصلا توي این سه سال مهرسا نامی توي خاطرت بود ؟ تو حتی با خودت فکر نکردي چرا اصلا سپهر روتوي این مدت ندیدي . فقط خودت بودي و خودت مهمی.مثل همیشه . اصلا تو که بهم اعتماد نداشتی چی شد که گیردادي مامانت بیاد خواستگاریم هان؟ تو که تکلیفت با خودت روشن نیست بهتره یه فکر اساسی بکنی که طلاق سومتوي شناسنامه ات ثبت نشه آقا سمیرسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢١٧Pageروم رو طرف دیگه اي کردم. از این که دوباره صدام بغض دار شده بود از خودم متنفر شدم .این بغض لعنتی همیشه آماده ابراز وجود بود.کمی بهم نزدیک شد جلوي روم قرار گرفت و گفتسرت رو بالا کن ببینمتبدتر سرم رو پایین کردم دوست نداشتم تو چشمام نم اشک رو ببینه-بهت میگم سرت رو بالا کن . مهر.. نگام کنبعد از این همه سال وقتی از زبونش شنیدم که مهر صدام کرد دلم هري پایین ریخت و تمام بدنم سست شد.اما سعیکردم به خودم مسلط باشمبه حرفش اهمیتی ندادم . نمیخواستم از تو چشمام بخونه چقدر هواي گذشته رو کردمدستش رو جلو آورد و به صورتم نزدیک کرد که با تعجب صورتم رو عقب کشیدم و گفتمچکاري میکنیابروهاش رفت بالاو گفتچقدر عوض شدي اونوقتا یادمه بی قرار این بودي که خودت بیاي بغلم.با این حرفش تمام بدنم گر گرفت. لبخند شیطونی زد و گفتفقط میخواستم صورت نامزدم رو بگیرم تو دستم و بعد....یهو با صداي تبسم که ما رو صدا میکرد حرفش رو قطع کرد . برگشتم به سمت تبسم که گفت:ببخشید ولی میخوایم دیگه سفره رو بندازیم. . بزرگترا گفتن اگه حرفتون تموم شده بیاین توسمیر خودش رو بیشتر بهم نزدیک کرد و گفتعزیزم بریم شام بخوریم براي این حرفا وقت زیاده خانوممبعد هم چشمکی زد و با دست تعارف کرد که برم.وقتی دیدم تبسم همونطوري وایساده و ما رو نگاه میکنه مجبور شدم لبخندي بزنم ولی خیلی آهسته زمزمه کردمفکر نکن تونستی رامم کنی آقا سمیرسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢١٨Pageبا این حرفم بلند زد زیر خنده و آهسته گفتتو رام خودمی خانومم.با این که این حرفاش و شیطنتاش بدجور تپش قلبم رو زیاد میکرد ولی با خودم عهد بسته بودم تا وقتی خودش بهزبون نیاره که واقعا دوستم داره و ثابت نکنه، بهش رو ندم و کم نیارم.براي همین اخمام رو نا محسوس تو هم کردم و راه افتادم به سمت تبسم که چشم از ما بر نمیداشت!سمیرسالاد رو گذاشتم وسط میز و رو به محسن گفتم:ایلیا خوابید؟بشقابش رو برداشت و همونطور که براي خودش ماکارونی می کشید گفت:آره گذاشتمش تو اتاقت.پشت میز روبروش نشستم و براي خودم غذا کشیدم.اولین لقمه رو که به دهنم نزدیک کردم گفت:حالا کی قرار عقد کنید؟-آخر همین هفته،فردا هم قراره بریم خرید حلقه ،بقیه اش هم می مونه براي بعد عقد.محسن لیوان دوغ رو سرکشید و گفت:گفتی می خواي باهام حرف بزنی؟-آره بذار بعد ناهار ،تو سالن می شینیم باهم حرف میزنیم.سرش رو تکون داد ،ناهار تو سکوت صرف شد.چاي ساز رو به برق زدم و ظرفهاي ناهار رو توي سینک ظرفشویی گذاشتم.محسن:می خواي من بشورم؟-نه به شما براي موارد دیگه احتیاج دارم نمی خواد خودتو با ظرف شستن خسته کنی،فقط قربون دستت تا چاي آمادهشه برو به ایلیا یه سر بزن تا منم بیام تو سالن که باهم صحبت کنیم.محسن:باشه .محسن که بیرون رفت .دو تا لیوان برداشتم و توي سینی گذاشتم.خوردن چاي بلافاصله بعد از ناهار با اینکه صحیح نبود اما خب من عادت کرده بودم ،پس کاریش نمیشه کرد.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢١٩Pageدوتا لیوان چاي ریختم و به سمت محسن که در حال بالا پایین کردن کانالهاي تلویزیون بود رفتم.با دیدن من تلویزیون رو خاموش کرد و کامل به طرفم برگشت.من هم سینی رو روي میز گذاشتم و روبروش نشستم.بدون تعارف لیوان چایی رو برداشت و گفت:می شنوم،راحت باش مثل همیشه.منم از اول شروع کردم،از زمان و طریقه آشنایی با مهرسا،از ازدواج قبلیش،سپهر...فریبرز...یه سال و خورده اي که باهمبودیم...علاقه اش به من...راحتابراز کردن علاقه اش و بعد هم تموم کردن رابطه به دست من و ازدواج دومم.محسن هم در طول زمانی که حرف میزدم نه حرفی زد و نه سوالی پرسید فقط به حرفام گوش میداد،حتی وقتایی کهمکث طولانی می کردم باز هم منتظر می موند تاخودم ادامه بدم،هر طور که خودم راحتم و می تونم.بهش گفتم مهرسا همون دختریه که قبلا بهت گفتم یه روزي تويزندگیم بوده....وقتی حرفهام تموم شد .به پشتی مبل تکیه داد و گفت:پس هنوز همدیگر رو دوست دارید؟پوزخندي زدم و گفتم:مشکل همینجاست ،انگار دیگه نمی شناسمش کلی عوض شده،انگار اونی نیست که من یه روزيمی شناختمش و میدونستم دوستمداره،میدونی با اینکه توي این چند برخورد فهمیدم از ایلیا خوشش میاد اما باز می ترسم جواب مثبتی که داد فقط برايتلافی سه سال پیش و رفتن من باشه.محسن:تو چی ؟دوستش داري؟-آرهدقیق بهم خیره شد و گفت:اگه واقعا اینجوریه،چرا سه سال پیش باهاش نموندي؟-یادت نیست ،خودتم اون روزا بهم گفتی وقتی بهش اعتماد نداري همون بهتر که شروع نکنید،وقتی ازت پرسیدممیشه با کسی نمیدونی بهش اعتماد داري یا نه زندگی کرد .پاي چپش رو روي پاي راستش انداخت و گفت:یادمه هم نگفتی خودت،گفتی دوستت،من هم گفتم دوستت بهترهدرست فکر کن و یکم به خودشون وقت بده،نهاینکه رابطه رو کات کنه و بره با یکی دیگه ازدواج کنه،الان ما کاري به چند سال پیش نداریم .چیزي که الانمشخصه اینه که تو میگی دوستش داري،اما از حس اون به خودت مطمئن نیستی،درسته؟سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٢٠Pageسرم رو تکون دادم و گفتم :آرهمحسن:خب اگه اون سه سال پیش بهم میزد و بعد الان بعد از طلاق برمی گشت سراغت تو قبولش می کردي؟با اخم گفتم:عمرالبخندي زد و گفت:پس توقع نداشته باش اون هم رفتاري که سه سال پیش باهات داشته رو دوباره در پیش بگیره،باتعاریفی که تو ازش کردي میشه گفت خواسته دوبارهیه فرصت به خودتون بده که جواب مثبت داده،البته باز این یه فرض ،اما تو اینبار باید بهش ثابت کنی که واقعا میخوایش و پاش می ایستی،اون مطمئنا دیگه نمی تونه مثل قبلبهت اعتماد کنه،مطمئنا الان می ترسه که باز پس زده شه،شاید همین هم باعث میشه توي احساساتش جانب احتیاطرو رعایت کنه،اینبار نوبت توئه که بهش ثابت کنی چقدر برات مهمه.سرم رو تکون دادم که با خنده گفت:من الان فقط رفیقتم تو رو هم توي این مدت شناختم پس خواهش می کنم یکماون غرورت رو کمتر کن و عاقل باش...راستی توي این مدت افکار منفی در موردش مثل گذشته به ذهنت نیومد؟-مثل گذشته که نه ،اما افکارم مثبت مثبت هم نبودند.محسن:با دو تا خانم قبلیت که مقایسه اش نکردي؟-نهمحسن:اگه هنوز هم دوستت داشته باشه،این رفتارش و این سرد برخورد کردنش فقط یه پوسته دفاعیه،می خواد ازخودش دفاع کنه و از احساسش.نمی خواد لو بره،سردبرخورد می کنه تا احساسش مشخص نباشه،اگه نگاهش رو می دزده مطمئن باش یه چیزي توي نگاهش هست کهنمی خواد تو متوجه اش شی،اینبار تو پیش قدم شو منتظر نباشدستم رو زیر چونه ام زدم و گفتم:یعنی من برم التماس که بیا منو دوست داشته باش.اخمی کرد و ملایم گفت:جبهه گیري نکن در مورد رفتارش،اون نیاز داره بفهمه که تو دوستش داري،بهش ثابت کناگه حست واقعیه ،بهش ثابت کن که وجودش برات مهمه و اون رو می خواي .پشت گردنم رو خاروندم و با تردید گفتم:دقیقا چیکار کنم؟محسن:کار خاصی لازم نیست بکنی خودت باش،فقط بدون غرور اضافی،مطمئن باش ببینه واقعا برات مهم ،اگهحسش بهت پابرجاست بروزش میدهسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٢١Pageبیا تازه میگه اگه حسی باشه.-اومدیم و حسش عوض شده باشه،اونوقت من چرا باید بی خودي کوتاه بیام؟با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:من که میدونم تو آدم بشو نیستی،بلند شو دو تا چایی دیگه بریز بیارنگاهی به حلقه سفیدي که چند نگین ریز به صورت اریب روش قرار داشت انداختم و گفتم:این چطوره؟رد نگاهم رو دنبال کرد و بی خیال شونه اي بالا انداخت.بدجوري شمشیر رو از رو بسته...کمی بهش نزدیک شدم و لبخندي به فروشنده زدم وآروم گفتم:چرا اینجوري شدي تو،اونوقتا اینطوري نبودي؟بی خیالتر از قبل گفت:گذشته ها گذشته.سعی کردم به توصیه هاي محسن گوش بدم و چند نفس عمیق بکشم و آروم باشم.-اگه از این خوشت نیومده اون تک نگینه هم قشنگه.مهرسا:نه همین رو برمی دارم.-باشه ،مبارکت باشهو رو به فروشنده گفتم:آقا همین رو برمیداریم.-دیگه چیزي نمی خواي؟ ..چیزي نگفت که با شیطنت گفتم:زبونت رو کی خورده که ساکتی؟چشم غره اي بهم رفت که دستام رو به حالت تسلیم بالا بردم و گفتم:خشن نشو دیگبعد از حساب کردن پول حلقه خواستم حرکت کنم که گفت:پس خودت چی؟مگه حلقه نمی خواي.لبخندي زدم و گفتم:من؟یعنی نمیدونی...مهر:آهان،نه آخه دیدم خیلی عوض شدي گفتم شاید واسه حلقه طلا هم تبصره زديخدایا نگاه کن چجوري هی داري تیکه باورنم می کنه.چیزي نگفتم و قبل از اون از مغازه بیرون زدم ،به سمت ماشین رفتم و گفتم:دیگه باید چی بخریم؟مهر:چیزي لازم ندارم،اگه هم چیزي لازم داشتم با پري میام می خرم.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٢٢Page-پس من برگ چغندرم؟مهر:لازم نمی بینم اینقدر واسه پرستار بچه اتون خودتون رو به دردسر بندازینبازوش رو گرفتم و کنار ماشین کشیدمش و روبروش ایستادم-باشه ،پس سوار شو که باید برم.همین که سوار شدیم گوشیم زنگ خورد...غزل بود،قرار بود پس فردا پروازش باشه و امروز هم تو خونه ام کنار ایلیابود،البته کسی خبر نداشت و مامان هم فکر می کرد ایلیا همراه ماست و مهر هم خیال می کرد پیش مادرمه.نگاهی به مهر که نگاهش به بیرون خیره بود کردم و جواب دادم-الو-سلام،کی میاي؟نگران گفتم:چیزي شده؟ایلیا حالش خوبه؟مهرسا هم به طرفم برگشت و نگران به دهنم خیره شد که چی میگمغزل:نه چیزي نشده فقط گفتم اگه خیلی کار داري منو ایلیا یکم بریم بیرون بگردیم،می خوام ...حرفش رو قطع کردم و گفتم:نه ،دارم میام.غزل:باشه پس خداحافظ-فعلا.قطع که کردم سریع گفت:ایلیا چیزیش شده؟از گوشه چشم نگاهش کردم و همونطور که حواسم به رانندگیم بود گفتم:نه ،میري خونه یا مزون؟مهر:مطمئنی ایلیا حالش خوبه؟سري تکون دادم و گفتم:آره بعد با شیطنت اضافه کردم البته اگه دوست داري می تونی با هم بریم خونه ام،چطوره؟پشت چشمی نازك کرد و روش رو به سمت خیابون برگردوند و گفت:می ترسم رودل کنی اونوقت.با خنده گفتم:نه خودم حواسم هست،تازه می خوام به غزل معرفیت کنم.سریع به طرفم برگشت و گفت:مگه اون بخاطر خارج رفتنت ازت جدا نشده پس چرا ایران ؟سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٢٣Pageشونه اي بالا انداختم و گفتم:مثل اینکه با مادرش اومدن براي فروش یه سري املاك،الانم تو خونه ام ،با ایلیاست.با پوزخند و زیر لب گفت:خوبه،همه بهت محرمند جز من.با اینکه آروم گفته بود اما شنیدم و خودم رو به نشنیدن زدم.پس هنوز هم یه چیزایی براش مهم بودند.-خونه یا مزون؟با حرصی که من فکر می کردم تو صداش هست گفت:دوست دارم اول ایلیا رو ببینم.ابرویی بالا انداختم و گفتم:مطمئنی ایلیا رو می خواي ببینی؟مهر:بله جناب سمیر کاوشبا لبخند گفتم:خوبه،مشکلی نیست،پس میریم ایلیا رو ببین بعد می رسونمت..راستی از سپهر خبري نیست ندیدمش اینمدت؟یهو چشاش غمیگین شدند،به روبه رو خیره شد و گفت:نمیدونم کجاست،حسام با خودش بردش ،حتی نمیدونمکجاست،خیلی وقته ندیدمش.قطرات اشکی که روي گونه اش ریخته بود رو پاك کرد و ساکت شد.آروم با احتیاط گفتم:مگه کجا رفتن؟با بغض گفت:میشه در موردش حرف نزنیم،اون بی شرف معلوم نیست کجاي دنیاست و بچه ام معلوم نیست در چهحال .-باشه آروم باش.دیگه نه من حرفی زدم و نه اون.پشت در خونه ام که ماشین رو پارك کردم به طرفش برگشتم و گفتم:پس چرا پیاده نمی شی؟مهر:منتظر می مونم ایلیا رو بیاري؟البته اگه قصدت این نیست که با غزل خانم ناهار بخوري و بعد منو برسونی.به طرفش رفتم و در رو باز کردم و گفتم:نمیایی بالا؟مهر:نهسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٢۴Page-اوکی پس من برم یکم خستگی در کنم بعد میام میرسونمت.با حرص گفت:لازم نیست برسونیم فقط ،یه چند لحظه ایلیا رو بیار ببینم بعد میرم.دیگه تابلو بود داشت حرص می خورد.دستم رو روي سقف ماشین گذاشتم و کمی به طرفش خم شدم که خودش رو کشید عقببا خنده گفتم:تو چقدر منحرفی،می خواستم گوشیم رو بردارم.بعد دست دراز کردم و گوشیم رو که بین دو تا صندلی گذاشته بودمش برش داشتم.همین طور که هنوز نیم تنه ام داخل ماشین خم شده بود نگاش کردم،سرش رو پایین انداخته بود و به کیفش که رويپاهاش بود خیره شده بود..نگاهم روي صورتشچرخید..چشماي عسلیش..به لبهاش که رسیدم نگاهم روشون مکث کرد..گرماي وجودش رو حس می کرد...سرش روبالا نیاورد و من منتظر بودم سرش بالا بیاد و چیزي رو که دلم می خواد توي چشماش ببینم.-سمیر؟متعجب با صداي غزل به عقب برگشتم،این کی اومده بود بیرون.با اخم به من و مهرسا نگاه می کرد،نیم تنه ام رو از ماشین بیرون کشیدم و کنار ایستادم و نگاش کردم.غزل:سلامجواب سلامش رو هردومون زیر لبی دادیم ،ایلیا رو از بغلش گرفتم،نگاهش هنوز به مهرسا بودبه طرف مهرسا برگشتم و گفتم:مهربیا پایین ،می خوام ناهار سفارش بدم.غزل یه تاي ابروش رو بالا انداخت و کیفش رو روي شونه اش جابه جا کرد و گفت:اگه کاري نداري من برم.مهرسا از ماشین پیاده شد و دستش رو به سمت ایلیا دراز کرد،ایلیا هم بدون اینکه سمتش بره فقط بهش زل زدبه مهرسا اشاره کردم و رو به غزل گفتم:مهرسا نامزدمهبه وضوح جا خورد و با تته پته گفت:نامزد کردي؟مبارك باشه...خب من برم دیگه..خداحافظحتی منتظر نموند جواب بدیم.سریع از کنارمون گذشت.غزل که رفت مهرسا دوباره دستش رو به طرف ایلیا دراز کرد که اینبار با تردید بغلش رفت.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٢۵Pageهنوز نگاهم به مسیر رفتن غزل بود که صداي مهرسا بلند شد:خوش سلیقه اي،میدونستم که...حرفش رو قطع کردم و به طرفش چرخیدم:قیافه اش هیچ وقت ملاك انتخابم نبود،یکی از ملاکهام بود اما نه دلیلانتخابش.مهر:میرسونیم یا خودم برم.اخمی کردم و گفتم:مگه نمیایی بالا.مهر:نخیر ،ما هنوز نامحرمیم یادت که نرفته،در ضمن فکر نمی کنم لازم زیاد باهم صمیمی باشیم ،خودت گفتیپرستار،پس لازم نیست...-باشه تو هم ،ایلیا رو بذار عقب و خودت هم سوار شو.هی هر چی من می خوام کوتاه بیام این بدتر میشه...اصلا کی گفته حرفا و راهکارهاي محسن درسته،مثل اینکه باید طبق روشهاي خودم پیش برم بهتره.سوار شد ،اما نه روي صندلی جلو بلکه عقب کنار ایلیا نشست،یعنی اینجوري می خواي چی رو نشون بدي خانم؟بالاخرهخودت یه روزي کم میاري.جلوي در خونه پدریش نگه داشتم که بعد از بوسیدن ایلیا با یه خداحافظی پیاده شد...حتی یه تعارف نکرد بیا تو.آخ روزگار نامرد....در ماشین رو که بست من هم حرکت کردم....ماشین حرکت کرد اما اون هنوز کنار در توي خیابون ایستاده بود.با صداي بلند داد زدم:سمیح،اتوش کردي یا نه؟سمیح:چند لحظه صبر کن،ایلیا رو آروم کنم.موهام رو با حوله کوچکی که دستم بود خشک کردم و گفتم:مگه قرار نبود بفرستیش پیش مامان؟چرا هنوزاینجاست،سمیح دیر میشه دو ساعت دیگه وقت محضر داریم.سمیح توي چارچوب در پیداش شد،کلافه گفت:ایلیا بی قراري می کنه.به صورت قرمز و خیس از اشک ایلیا نگاه کردم و به سمتش حرکت کردم،معلوم نیست چشه که از صبح تا حالا بیقرارهسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٢۶Pageبه محض اینکه دستام رو به طرفش دراز کردم سریع خودش رو توي بغلم پرت کرد.-چیه بابایی؟چرا اشکت دراومده،ناراحتی قراره مامان دار شی؟دلت درد می کنه؟دستش رو توي دهنش گذاشت و شروع به مکیدن انگشتش کرد.به سالن سرکی کشیدم و گفتم:سمیح سوپش رو بهش داديسمیح اتو رو کنار گذاشت و گفت:نهبا داد گفتم:خاك به سرت بچه از گشنگی تلف شد اونوقت یه ذره به مغزت فشار نیاوردي شاید گرسنه اشهبا همون حوله که دور کمرم بسته بودم سمت آشپزخونه رفتم،سوپش هنوز روي اجاق بود،در قابلمه رو بداشتم-بیا براش سوپ بکش بدم بخوره.سمیح سریع کاسه اي رو برداشت و توش سوپ کشید و بعد روي میز گذاشتش وگفت:من خودم هنوز آماده نشدم اونوقت باید لباساي تو رو اتو کنم.خندیدم و گفتم:قربون داداش ،جبران می کنمرو به سمیح که دوباره به سالن برگشت گفتم:سمیح حواست باشه نسوزنی لباسا رو.سمیح:می ترسی خودت بیا اتو کن.-باشه تو هم چه زود بهش برخورد.پشت میز نشستم و ایلیا رو هم سرجاش نشوندم و قاشق رو برداشتم،به محض دیدن قاشق دهنش رو باز کرد.-قربونت بشم گشنه اته؟این عموي خاك برسرت مغز نیست تو کله اش ،چکارش کنم؟همون طور که آروم قاشق ،قاشق سوپ رو تو دهن ایلیا می ذاشتم گفتم:سمیح ،به نظرت مهرسا مادر خوبی براي ایلیامیشه؟جوابی نشنیدم که بلند گفتم:هوي کجایی؟سمیح:تمرکزم رو بهم نریز بذار کارم تموم شه.رو به ایلیا گفتم:یه دست لباس اتو کردن انگار چیه،که تمرکز هم می خوادبی خیال ما به این کاري نداریم،پسر خوشتیپ بابا امروز چرا ناراحتسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٢٧Pageدستم رو روي صورتش گذاشتم.-تب که نداري...دعا کن این بار اشتباه نکرده باشم...چون تا الان هر بار انتخاب کردم اشتباه بوده.صداي زنگ در باعث شد سریع بلند شم و سمت سمیح که می خواست در واحد رو باز کنه بگم:کی بود؟سمیح:مهیار،گفتم بیاد ایلیا رو ببره.خیالم راحت شد..برگشتم سرجام و دوباره با ایلیا مشغول شدم.جلوي در محضر من و سمیح ایستادیم،به ساعتم نگاه کردم..پس چرا هنوز نیومدن؟منو بگو اینقدر عجله کردم که دیرنشه.سرم رو پایین انداختم و گفتم:پس چرا دیر کردن اینا.هنوز این جمله کامل از دهنم بیرون نیومده بود که ماشینی چند متریمون توقف کرد.سرم رو بلند کردم.خودشون بودند،اول پدرش پیاده شد و بعد هم زن داداششو مادرش...پس خودش کو...آها خودشه....سرش پایین بود ...کنار مادرش ایستاد...پدرش و فریبرز جلو اومدند...حواسم به مهرسا و مادرش بود که داشتن با هم پچ پچ می کردند.بد جور استرس داشتم. وقتی جلوي در محضر پیاده شدم حس کردم من هنوز هیچ شناختی از احساس سمیر ندارم.هنوز هم زود بود براي اینکه عقد کنیم.مامان گفتصد بار گفتم برو آرایشگاه بلکه یه کم از اون قیافه رنگ پریدت کم بشه . انگار نه انگار که عروسی !بی حوصله گفتممامان دفعه اولم نیست که دارم عروس میشم.اخماش رو توي هم کرد و نگاهش رو ازم گرفت.نگاهم به سمت سمیر که اونور خیابون بود چرخوندم. با یه لبخند داشت نگاهم میکرد. دلم میخواست لبخند و نگاهشرو تجزیه کنم ولی قادر نبودم.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٢٨Pageبابا و فریبرز به سمتشون رفتن و با هم دست دادن. هنوز از توي نگاه فریبرز می تونستم بخونم که دل خوشی از سمیرنداره. یه نفس بلند کشیدم و گوشیم رو در آوردم و به پري پیام دادمپس کجایین؟با صداي حال و احوال مامان و تبسم سرم رو بلند کردم.مادر و پدر سمیر با خواهرش و شوهر خواهرش و باران بودن.میدونستم دایی و زندایی هم تو راهن.با پدر سمیر احوالپرسی کردم و با مادر و خواهرش هم روبوسی کردم.هنوز هم دلشوره داشتم . عجیب این بود که دفعه دومی بود که به عقد سمیر در میومدم اما اینبار حتی از دفعه قبلخیلی نگران تر و کلافه تر بودم. هر چند که دفعه اول عقد موقت بود ولی یه جورایی مطمئن بودم سمیر قرار نیستاحساسم رو بازیچه قرار بده !اما حالا تمام اعتمادم به این حس به تحلیل رفته بود. من هیچ تضمینی نداشتم که دوباره پس زده نشم!یا صداي پیامگیر مبایلم به گوشیم نگاه کردمپري بود که نوشته بود. تا چند دقیقه دیگه اونجاییم.پوفی کردم و سرم رو بالا گرفتم که نگاهم با نگاه سمیر که درست جلوم ایستاده بود قرین شد.لبخند جذابی زد و گفتسلام خوبی؟زبونم نمیچرخید حتی سلامش کنم.واي که هنوز هم با نگاه هاش بد جور دستپاچه میشدم و از قبل بی قرار تر.واي که چقدر سخت بود که طور دیگه اي نقش باز کنم.سرش رو کج کرد و گفتجواب سلام واجبه هایه لبخند کمرنگ اومد روي لبم و زیر لبی سلام کردمبا شیطنت خندید و گفتسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٢٩Pageکم کم داشتم میترسیدم که زبونت رو جا گذاشتی .دسته گلی که خیلی با سلیقه تزیین شده بود رو به سمتم گرفت و گفتتقدیم با......به دهنش چشم دوختم. میخواستم کلمه عشق رو از دهنش بشنوم ولی با بدجنسی حرفش رو خورد و گفتتقدیم با احترام.اخمام ناخودآگاه توي هم رفت. یعنی واقعا کلمه گفتن عشق اینقدر براش سخت بود؟کمی بهم نزدیک شد و گفتاونطوري اخم نکن پیشونیت چروك میفته اونوقت نمیگیرمتا.با این حرفش درست یاد چند سال پیش افتادم که وقتی اخم میکردم این حرف رو با شیطنت میزد و من فکر میکردمچقدر این شوخیش رو دوست دارم. اما امروز با گفتن هچین جمله اي آشوبی به دلم انداخت.نکنه واقعا سه سال پیش تکرار بشه!با دلهره بهش چشم دوختم. نگاهش متعجب و نگران شد و گفتمهر چیزي شده؟چون قدش ازم بلند تر بود مجبور بودم سرم رو بالا نگه دارم. به چشماش نگاه کردم و بدون اینکه دست خودم باشهپرسیدمسمیر نکنه باز .........با صداي پري حرفم رو خوردم.هر دو به سمت پري و علی برگشتیم.نگاه سمیر و علی رو هم ثابت شد و در نهایت اینعلی بود که لبخند روي لبش اومد و خیلی عادي باسمیر دست داد و تبریک گفتبا پري با چشم و ابرو اشاره کردم. که آروم زیر گوشم گفتنگران نباش به علی گفتم حواسش باشه جلوي کسی از گذشته حرفی نزنه.بعد یه کم نگاهم کرد و گفتسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٣٠Pageچقدر بی رنگ و رو شدي .یه کم آرایشت رو پررنگ میکردي.باز نگرانی اومد سراغم . رو به پري گفتمپري من هنوزم مطمئن نیستم دارم چکار میکنم .میترسم گذشته باز تکرار شه.چشم وابرویی برام و اومد و گفتنترس. من مطمئنم تکرار نمیشه.بعد با شیطنت بهم نزدیک شد و گفتخدا وکیلی نگاه هاي سمیر خیلی بی پروا شده و مدام مثل این پسراي هیجده ساله که تازه عاشق شدن نگاهت میکنه.با این حرف نگاهم به سمت سمیر کشیده شد که دیدم با لبخند داره نگاهم میکنه.بی اختیار قلبم به تپش در اومد و نفسم بریده بریده شد.پري رژ لبش رو از توي کیفش در آورد و گفتاین شال سفید خیلی بهت میاد. بیا یه کم این رو بزن تا خوردنی تر شی .این سمیر که خودش رو کشت از بس باچشماش خوردت.اخمی بهش کردم و گفتمواي پري کم مزه بریز اگه بدونی در چه حالیم.اونم خندید و با دست هولم داد تا همراه بقیه وارد محضر بشیم.*از توي آینه اي که جلوم بود و روي سفره آماده عقد محضر درست روبرومون قرار داده بودن به سمیر نگاه کردم..عاشقش بودم و هیچوقت نمیتونستم منکر این بشم. ولیهنوز هم براي جوابی که میخواستم بدم دو دل بودم. میترسیدم از آینده اي که ممکنه باز تکرار گذشته بشه. از احساسیکه ممکن بود سمیر نسبت به من نداشته باشه و به اجبار قبولم کرده باشه.صداي گذشته اش برام تکرار شد"مهر این رو بدون ،من رو هیچکس نمیتونه مجبور به کاري کنه."سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٣١Pageهمین باعث شد یه کم از دلنگرانیم کم بشه. یادمه این رو اون سالها بارها و بارها برام تکرار کرده بود.نفسم رو با صدا بیرون دادم که نگاهش از توي آینه بهم افتاد.هیچوقت نمیتونستم از نگاهش بفهمم چی میگذره.ولی هر چی که بود بهم ارامش داد مثل اون سالها.بهم لبخند زد .صداي عاقد که اسمم رو تکرار میکرد باعث شد به خودم بیام.سرم رو بلند کردم و تک تک نگاهها رو جستجو کردم. توي نگاه همه رضایت بود .حتی فریبرز.قبل از اینکه براي بار سوم اسمم تکرار بشه آهسته طوري که کسی جز سمیر متوجه نشه گفتماگه یه روزي سپهر رو بخوام پیش خودم بیارم.....حرفم رو قطع کردم . دلم میخواست خودش از نگاهم بفهمه که چی میخوامبا آرامشی که توي صداش بود گفتمن و تو دوتا پسر داریم. سپهر و ایلیا . غیر از اینه؟با تمام وجودم آرامش رو حس کردم. نفسم رو با آسودگی بیرون دادم و بهش لبخند زدم. باز هم مهربون شده بود.با صداي عاقد که جملات عربی رو ادا می کرد و بعد سکوت ممتدش به خودم اومدم و متوجه شدم باید جوابم رو بگم.زیر لب زمزمه کردمخدایا به امید توبعد هم بلند گفتمبا اجازه بزرگترها ...بله........بله رو که گفت لبخندم عمیقتر شد،بالاخره مال خودم شد.بعد از اون من هم بله ي محکمی گفتم و بعدش هم دفتر بزرگی جلوي رومون قرار گرفت و کلی امضا که باید به دفترمیزدیم.یکی یکی میومدن جلو و تبریک می گفتن.دستش رو که کنار بدنش بود توي دستم قفل کردم و کنارش ایستادمبهتر یکم نصیحتهاي امروز صبح محسن رو اجرا می کردمسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٣٢Pageنگاهش چرخید سمتم ،اما از ترس اینکه باز اخم کنه نگاش نکردم.پدر و مادرامون و بقیه یکی یکی جلو میومدند و بهمون تبریک می گفتنآخرین نفر که اومد سمتمون تبسم بود.با نزدیک شدن تبسم حس کردم مهرسا هم به من نزدیکتر شد.با خیال راحت از اینکه دیگه زن قانونی و شرعی منه دستم رو از دستش بیرون کشیدم که توي یه لحظه نگاه نگرانشدوباره به چشمام خیره شد،در عوض لبخندي به روش زدم و دستم رو دور کمرش حلقه کردم.نفس راحتی که کشید رو حس کردم.تبسم :تبریک میگم،مهرسا جان اونجور که نشون میدادي هم بی دست و پا نیستیلبخندش گشادتر شد و ادامه داد:سمیر خان هواي خواهر شوهرم رو داشته باشینمهرسا لبهاش رو روي هم می فشرد و سکوت کرده بود-ممنون،مگه میشه قدر همچین گلی رو ندونم.ابرویی بالا انداخت و با گفتن با اجازه اي از کنارمون دور شد.با دور شدن اون و خارج شدن بقیه از محضر ،مهرسا هم خودش رو عقب کشید که باعث شد دستم رو از دورش بازکنم.نگاهش کردم ،اما نگاهم نکرد و به دنبال بقیه از در محضر خارج شد.سمیح کنار محضر دار بود ...من هم دنبال مهرسا از محضر خارج شدمکنار باران ایستاده بود ،مامان با دیدنم گفت:شام رو امشب همه دور هم تو خونه امون هستیم،تو و مهرسا جان هم تاوقت شام می تونید برین یکم بگردین،ایلیا هم پیش ما می مونه.مهرسا:نه ممنون ،ما هم باهاتون میایمدوستش پري نزدیکش شد و نیشگونی از پهلوش گرفت و رو به مادرم با لبخند گفت:ما که مزاحمتون نمیشیم،ممنونمامان:نه عزیزم چه مزاحمتی،عذر و بهونه اي قبول نیست،یه شب می خوایم دور هم جمع باشیم.سمت علی رفتم و دستم رو روي شونه اش گذاشتم که به طرفم برگشت-خوبی علی جان؟سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٣٣Pageعلی:خوشحالم بالاخره به توافق رسیدین،مهرسا خانم واقعا لایق خوشبختی هستن.با خنده گفتم:فقط مهرسا خانم؟علی:آدم که به زنش حسودي نمی کنه-خب بنده از جنس فرشتگانم،علی جان شام رو دوست دارم شما هم خونمون باشین،مطمئنا خوش می گذره.مطمئنممهرسا هم خیلی دوست داره بهترین دوستش کنارش باشه.علی لبخندي زد و گفت:به روي چشمهمگی به سمت ماشینها حرکت کردند.با تعجب مسیر رفتن مهرسا رو نگاه کردم که داشت به سمت ماشین فریبرز میرفت...سریع به خودم اومدم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم.-خانم عزیز راه رو اشتباه رفتین.به سمت ماشین خودم هدایتش کردم و در ماشین رو باز کردم و با خنده تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:بفرمایینخب محسن گفت جنتلمن باش...بی هیچ حرفی سوار شد ،من هم سریع سوار شدم و ماشین رو روشن کردم.هنوز مقدار زیادي از محضر دور نشده بودیم که صداي گوشیم بلند شد.ستاره بود با لبخند جواب دادم:سلام بر فوضول سبب خیربعد از چند ثانیه مکث گفت:مبارکهنگاهی به مهرسا که سرش رو به شیشه چسبونده بود انداختم و گفتم:چرا نیومدي محضر یه ذره شلوغ کنی ناسلامتیپسرخاله ات دوماد شد.آروم حرف میزد:الان خونه خاله اینایم،منتظریم هم من هم مامان هم بقیه فامیل-به به پس مامان حسابی شلوغش کرده نه؟ستاره:تقریبا-ستاره حواست به ایلیا باشه من و مهرسا ممکنه دیر بیایم اوکی؟ستاره:باشه،مامان صدام می کنه،از طرف من به مهرسا تبریک بگو امیدوارم خوشبخت شی.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٣۴Page-ممنون،فعلاگوشی رو قطع کردم که دیدم مهرسا زل زده بهمبا لبخند که امروز نباید از لبهام پاك می شد گفتم:چی شده ،داري فکر می کنی چه شوهر خوشتیپی گیرت اومده؟مهرسا:اعتماد به نفست منو کشتهدست چپش رو توي دستم گرفتم و با انگشت سبابه ام روي حلقه اي که از همون روزي که خریدیم دستشکرد،کشیدم و گفتم:دیروز یه حلقه واسه خودم گرفتمبعد دستم رو نشونش دادم و گفتم:چطوره؟مهرسا:خوبه-امروز زیادي ساکت شدي؟شونه اي بالا انداخت و چیزي نگفت.ماشین رو جلوي خونه ام پارك کردم که با تعجب گفت:خونه اته؟-آره،بیا پایینبا جدیت گفت:قرار بود بیرون بگردیم نه توي خونه اتچپ چپ نگاش کردم و گفتم:بیا پایین بچه،تا وقت شام تو خیابون چکار کنیم.و قبل از اون پیاده شدم و در سمتش رو باز کردم و منتظر شدم پیاده شه.***با کمی تاخیر پیاده شد،ماشین رو قفل می کنم و کنارش که روبروي در ایستاده میایستم و در رو باز می کنم و میگم:بفرمایین لیدیز فرستاصلا خودمم کیف می کنم اینقدر جنتلمن تشریف دارم.سریع در واحد رو هم باز می کنم و منتظر میشم وارد بشهاما انگار دو دله بره تو یا نه.دستم رو پشت کمرش گذاشتم و گفتم:برو تو که در کار خیر حاجت هیچ استخاره اي نیستچشمک شیطونی میزنم که چشم غره اي بهم میره و کفشش رو از پاش می کنه و وارد میشهسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٣۵Pageدارم کم کم به خودم امیدوارم میشم...امروز رکورد شکوندم از بس هر اخمی کرد من خودم رو نگه داشتم و چیزينگفتم.به مبلاي تو سالن اشاره می کنم-بشین تا منم یه نوشیدنی خنک بیارم بخوري جیگرت حال بیادبا همون مانتو شلوار و شالی که سرشه میشینه.سرم رو از یخچال بیرون میارم و پاکت آبمیوه رو تکونی میدمشال و مانتوت رو دربیار و راحت باش.بعد همونطور که لیوانا رو پر آبمیوه می کنم با خودم غر میزنم:حالا واسه من رو می گیره،انگار نه انگار یه روز با تاپ وشلوارك تو بغلم بود.دو تا لیوان رو برمیدارم و میرم سمتش،با فاصله کمی کنارش می شینم،مانتو و شالش رو برداشته بود و کنارش گذاشتهبودلیوان آب پرتقال رو سمتش گرفتم و گفتم:بخورلبخند محوي زد و گفت:ممنون-چه عجب تحویل گرفتییه جرعه از آبمیوه ام رو خوردم و لیوان رو روي میز گذاشتم و به طرفش برگشتم.چند تار مویی که روي صورتش افتاده بود رو کنار زدم ،که افتادن لیوان از دستش باعث شد کمی ازش فاصله بگیرم.-فداي سرت،بشین سرجات ،یه چیزي بیارم جمعش کنم.خورده شیشه ها رو که جمع کردم ،با پارچه شربت رو هم از روي زمین پاك کردم کهگفت:باید درست تمیز شه و گرنه جاش می مونه.-باشه بعد پاکش می کنممهر:ببخشیدرفتم سمت آشپزخونه و در همون حال با صداي پر شیطنتی گفتم:الان جبران می کنیسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٣۶Pageاینبار که برگشتم مانتو به دست وسط سالن ایستاده بود.متعجب گفتم:جایی می خواي بري؟با من و من گفت:الان بقیه نگران میشن بهتره بریم.ابرویی بالا انداختم و گفتم:کسی نگران نمیشه،بعدش ما هنوز نیم ساعتی نیست رسیدیم کجا بریم؟دستم رو روي بازوش گذاشتم و با دست آزادم مانتوش رو از دستش گرفتم و روي مبل پرت کردم.بعد سریع دستام رو دور کمرش قفل کردم و به خودم چسبوندمش.حیرون گفت:سمیر چکار می کنی؟با لبخند و شیطنت گفتم:عشق بازيتقلا کرد خودش رو از بغلم بکشه بیرون،اما مطمئن بودن ناز و اداست براي همین سرم رو توي گودي گردنش گذاشتمو بوسه آرومی روي گردنش زدم و گفتم:من که میدونمالان ته دلت دارن قند آب می کنن پس ناز نکن و بذار به عشق بازیمون برسیمدستاش رو روي سینه ام گذاشت تا خودش رو بکشه عقب که دستهام رو محکمتر دورش پیچیدم و سرم رو بلند کردمو توي چشاش زل زدم.با اخم نگاهم می کرد...تو چشاش یه چیزي بود اما...گوشه لبش رو که بوسیدم محکم هلم داد و گفت:ولم کن،فراموش نکن براي عشق بازي باید عشقی این وسط باشهچشام رو بستم و سعی کردم آروم باشم.مهر:ولم کن.حلقه دستام رو شل کردم و با بی رحمی براي تلافی این پس زدنش گفتم:نمیدونم کی بود که حسرت به دل این بودیه بار لباش رو ببوسمپوزخندي زدم و گفتم:یادم نمیره که خودت چند بار...مهر:بس کن.سریع مانتوش رو تنش کرد و بدون بستن دکمه هاش شالش رو روي سرش انداخت و به سمت در رفتسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٣٧Page-کجا؟مهر:هر جایی غیر از این جابا حالتی عصبی گفتم:درست حرف بزنقدمی جلو گذاشت و روبروم ایستاد،انگشت اشاره اش رو به حالت تهدید جلوم تکون داد و گفت:حواست باشه دیگه حقنداري بهم دست بزنی،تا زمانی که سقفمون با هم مشترك نشده.با تمسخر گفتم:حق داري نه اینکه دختر تشریف داري به این دست زدنا عادت نکرديمهر:آره تو هم حق داري بالاخره بعد از چند تا ازدواج زیادي به این رابطه وابسته شديبا این حرفش خونم جوش اومد،چیزي که بدم میومد همیشه اینکه زنم فکر کنه این رابطه برام تموم زندگی -باشه آقا اصلا من تحریک شدم،پس تو خیالات ورت نداره فکر کنی خبریه،مرد و نیاز داره،فکر نکن هم وجودت تونست احساساتم رو برانگیزه،نه خانم فقط خواستم دلت نشکنه که اومدم جلو وگرنه تو کجا ومعیاراي من واسه کسی که زنم میشه کجا.آره بد عصبی شده بودم و نمی تونستم از تلافی حرفاش بگذرم.مهر:باشه پس که اینطور ،پس حتی وقتی سقفمون مشترك شد هم حق نداري بهم نزدیک شی.پوزخندي زدم و گفتم:حسرت به دل این میذارمت که نزدیکت شمسرتا پام رو برانداز کرد و گفت:مطمئنی این حسرت به دل خودت نمی مونه سمیر خان،الان کاملا مشخصه کیتحریک شده،و قراره حسرت به دل بمونهبا دست کنارش زدم و سمت آشپزخونه رفتم-برو بابا تو هم رو بهت دارم پررو شدي،فکر کرده چهار بار به روش خندیدم خبریه،نه خانم ،نیاز داشتم و خواستمبرطرفش کنم ،تو رو هم واسه رفع نیازم گرفتم دیگهشیر آب رو باز کردم و سرم رو زیر شیر گذاشتم....سرم داغ شده بود .شیر آب رو بستم و سرم رو بلند کردم.آب از سر و روم روي لباسام سر می خورد.مهرسا با لبخند حرص درآري گفت:خوبه اعتراف کردي بهم نیاز داريسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٣٨Pageموهام رو که روي صورتم پیشونیم ریخته بود کنار زدم و گفتم:اصولا مرد موقع نیاز فرقی نمی کنه براش طرفشعشقش باشه یا یه...پوفی کردم و شروع به باز کردن دکمه هاي پیراهنم کردم.مهر:پس خیلی راحت به توافق می رسیم،حق نداري دیگه بهم نزدیک بشی و گرنه مطمئن میشم چقدر ضعیف النفسیکه نمی تونی خودتو کنترل کنی ،البته الانم چندان شک ندارم.روبروش ایستادم و دستم رو به حالت نوازش روي گونه اش کشیدم.زل زد به چشمام.لبخندي زدم و گفتم:چهار تا دوست دارم تحویلت بدم ،کل روز تو تختم می مونیمهر:میدونی الان مطمئن شدم کل زندگیت فقط تو تخت خلاصه شده و خیلی راحت میشه رامت کرد.-باشه بچرخ تا بچرخیم ببینیم کی رام میشه.از کنارش گذشتم و سمت حموم حرکت کردم.خاك برسرت نزدیک بود کم بیاري،شنیدي که چی گفت،نباید بذاري اینجوري بهت تسلط پیدا کنه.عمرا،اگه نذاشتم التماسم رو بکنه.شیر آب رو بستم و سمت در رفتم،نه لباس آورده بودم نه حوله، داد زدم:حوله ام رو بیار لطفاچند دقیقه اي گذشت تقه اي به در خورد و بعد صداش اومد.مهر:پشت در گذاشتمش.حوله رو برداشتم و دور کمرم بستم و از حموم بیرون زدم.الان حالم بهتر بود...تو رو خدا ببین چی شد،چی فکر می کردم و چی شد؟بدون اینکه نگاهی به سالن بندازم وارد اتاقم شدم و در رو بستم.نفس عمیقی کشیدم و مشغول پوشیدن لباسام شدم.گند زدي سمیر گند...اون چرت و پرتا چی بود گفتی؟مگه دوستش نداري؟پس چرا همه چی رو بهم ریختی؟سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢٣٩Pageیقه تی شرتم رو درست کردم و روي تخت نشستم.دستم رو تو موهاي خیسم فرستادم و به کف اتاق خیره شدم.هیچ صداي هم از بیرون نمیومد.پشیمون شده بودم ،خیلی غیر منطقی برخورد کرده بودم،چه زود حرفاي محسن رو فراموش کردي ،فکر می کردم همهاش ناز و اداس ،نگو واقعا دیگه از من خوشش نمیاد.پس چرا قبول کرد؟فکر کردي پسر بیست ساله اي که بخواي همه زندگیت رو به بحث و جدل بگذرونی؟قرار باهاش زندگی کنی نه جنگ،خوب اول کاري نشون دادي قصدت زندگیه.بلند شدم و از اتاق بیرون زدم.تو سالن نشسته بود و سرش رو به پشتی مبل تکیه داده بود.چشماش بسته بودند.اما انگار حضورم رو حس کرد که چشماش رو باز کرد و نگاهم کرد.دستی به پشت گردنم کشیدم و گفتم:متاسفم تند رفتم.منتظر شدم چیزي بگه اما هیچی نگفتم...سمت در رفتم و گفتم-بهتره بریم.سرش رو بلند کرد و گفت:***مهرساتمام مدتیکه اونجا بودم حس میکردم زیادیم . مخصوصا با اون حرفایی که زده بود دیگه نمیتونستم اونجا طاقت بیارم وبمونم .ولی هیچ کاري نمیتونستم بکنم . حاضر نبودم سمیر رو دوباره از دست بدم . هرچند که حرفاش بدجور دلم رو از ریشهمیسوزوند ولی باز نمیتونستم ازش بگذرم . مخصوصا که نمیخواستم مهر طلاق دوم توي شناسنامه ام به تمام زندگیمپوزخند بزنه.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۴٠Pageکلافه روي مبل نشستم. من هم تند رفته بودم . این رو دیگه هر کسی میدونی مردا خوششون نمیاد پس زده بشن !خاك بر اون سرت مهرسا . تو که داشته براي آغوششله له میزدي این چکاري بود کردي؟! حداقل میتونستی بري بغلش بعد کم کم حرفات رو بزنی .پوفی کردم و چشمام رو از حرص روي هم فشار دادممن اگه سیاست زنونه داشتم که الان این وضعم نبودبا صداش به خودم اومدم . حوله میخواست .کی رفته بود حمام که من متوجه نشدماز روي مبل و به سمت اتاق خواب رفتم . قبل اینکه کشو ها رو ببینم چشمم به حوله خورد که روي تخت افتاده بود .معلوم بود از عصبانیت خیلی داغ کرده بود که باز حموم رفته بودسري از تاسف تکون دادم . آدم بشو نبودم مناز اتاق اومدم بیرون و به سمت حموم رفتم .الان اگه مثل آدم رفتار میکردم نباید تنهایی حموم میرفتلبم رو محکم گازگرفتم.چقدر بی حیا بودم .. اونوقت با پرویی به سمیر گفتم تو نیاز داري! خودم که حسابی تابلو بودم . حالا خوبه تا بغلم کردنزدیک بود غش کنم تو بغلش !تقه اي به در زدم و گفتمپشت در گذاشتمش.نفسم رو خالی کردم و به سمت مبل رفتم و نشستم. بعد ازچند دقیقه از حموم اومد بیرونحوله رو دور کمرش بسته بود و من براي اولین بار بالاتنه عضلانی عریانش رو میدیدم.دلم هري پایین ریخت. این که بدونی میتونی به یه مرد که دوستش داري تکیه کنی خیلی شیرین بود. با بسته شدن دراتاقش کمی جا خوردم.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۴١Pageیه جورایی انگار توي ذوقم خورده بود.ولی عجب رویی داشتم ؟ چرا انتظار داشتم باز هم به سمتم بیاد.صورتم جمع شد و یه بغض آشنا اومد نشست ور دل گلوم.دیدي مهرسا ، دیدي بهت بی محلی کرد ! حقت بود . تا تو باشی حد و اندازه خودت رو بدونیباصداي مبایلم به سمت کیفم رفتم و گوشیم رو از توش برداشتم . مامان بود_ بله مامان- کجایین شما ؟ کلی مهمون دعوت کردن اونوقت شما نیستیننفسم رو تازه کردم و گفتمکم کم راه میفتیم دیگه- سر راه برو یه لباس مناسب بپوش . صدبار گفتم برو آرایشگاه گوش نکردي که. الان همه منتظر عروس و دومادن .باز صد رحمت به دوماد ،تو که با همون مانتو فکر کنم بشینی سنگین تريحوصله غر غرهاي مامان رو نداشتم .مکالمه رو سر هم بندي کردم و گوشی رو قطع کردمخدا میدونست تا کی باید مثل بچه ها با هام رفتار میشد ! اگه سمیر یه کم مهربونتر بود بدون عروسی میومدم خونش وبا عشق باهاشون زندگی میکردمسرم رو به مبل تکیه دادم و چشمام رو بستم . دلم میخواست تنها بودم تا بحال خودم گریه کنم .مثلا روز عقدمون بود. چی میخواستم بشه چی شدچند لحظه بعد حضورش رو حس کردمدستی پشت گردنش کشید و گفتمتاسفم تند رفتمچقدر با موهاي نیمه خیس خواستنی تر شده بود !آخ سمیر اگه میدونستی چقدر میخوامت هیچوقت باهام بد تا نمیکرديسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۴٢Pageخواستم بگم منم معذرت میخوام منم تند رفتولی از اینکه بفهمه بغض تو گلومه حرفی نزدم. ترسیدم سمیر هم مثل بقیه به بغض تو گلوم پوزخند بزنه و بچه خطابمکنهطاقت نگاه کردن به چشماش رو نداشتم سرم رو پایین انداختم که به سمت در رفت.داشت کفشاش رو میپوشید . لیوان آبی که قبلا براي خودم آورده بودم از روي میز برداشتم و یه سره سر کشیدم . یهکم بغضم رو فرو دادقبل اینکه از در خارج بشه از روي مبل بلند شدم و با صدایی که گرفته بود گفتمسمیر... یه لباس مناسب بپوش . الان خیلی ها خونتون مهمون هستن .یه کم مردد موند .شالم رو سرم انداختم و دگمه هاي مانتوم رو بستم . چه انتظار مسخره اي داشتم که به حرفم گوش کنهکیفم رو برداشتم و به سمت در رفتم و کفشام رو پوشیدم که برگشت و به سمت اتاقش رفت.وقتی حرفی نزد فکر کردم شاید میخواد چیزي براي ایلیا برداره . در رو باز کردم و خارج شدم. و از پله ها رفتم پایین.خودم امروز رو خراب کرده بودم وگرنه اون که آروم بود . تازه مهربون هم شده بود. چقدر با گذشته فرق کرده بود .اونوقتا حتی دستامم به زور میگرفت توي دستاش ولی حالا!دستم رو دور بند کیفم گرفتم و فشار دادم .خودش گفت براي رفع نیازش ان کار رو کرده . بهم گفت معیارهاي من کجا و کسی که میخواد زنم بشه کجا! لعنتبه تو مهرسا . اصلا غلط کردي جواب بله دادي و زنش شدي. حالام حقته .هر چی بکشی حقته . مثل این دختر مدرسه ایا زود هول شدي و بله گفتی . عاشقی کدوم کشکه ندیدي بهت گفتدلش برات سوخته.لبهام رو روي هم فشار دادم .این حق من نبود . حقم نبود وقتی در برابر هرکس کوتاه میومدم له ام کنه. دستام رومشت کردم و سرم رو بالا گرفتمسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۴٣Pageمحال دیگه کوتاه بیام .با بالا آوردن سرم نگاهم به سمیر افتاد که یه کت و شلوار خوشدوخت نوك مدادي پوشیده بود و به سمت در حیاطمیرفت تا بره بیرون . دلم براش ضعف رفت.با قیافه جدي برگشت سمتم و گفتنمیخواي که تا شب همینجا وسط حیاط وایسی هان؟رنگ نگاهم تغییر کرد . این یه لحظه هم نمیتونست زبون به دهن بگیره . اخمام رو تو هم کردم و راه افتادم و بدوناینکه بهش نگاهی کنم به سمت ماشین رفتم. این مهمونی هم شده بود درد سر . نه کلید داشتم برم خونه و لباسم روعوض کنم نه حتی چاره اي دیگه اي بود . مخصوصا با این اخما و قیافه جدي سمیر جرات نداشتم بگم بریم خونتونتا من کلید رو از مامانم بگیریم و برم خونمون لباس مناسب بپوشمدزدگیر رو زد و من بی معطلی سوار شدمنه که حالا روز عقدمون هم مثل بقیه خوش خوشان بود ! پس زیاد هم برام نباید مهم میبود که با مانتو توي مهمونیمیشستم . بالاخره مانتوم بهتر از لباس نازکی بود که تنم بود .سمیرنگاهم به خیابون بود اما افکارم دور حرفهایی بود که بهم زده بودیم.حس می کنم هیچ حرمتی واسه هم قائل نشدیم.سرم ر با تاسف تکون دادم.نگاهم به ثانیه شمار افتاد.سرعت رو زیاد کردم تا قبل از قرمز شدن چراغ از چهار راه رد شیماما درست توي چند متري خط عابر پیاده چراغ قرمز شد.با بی حوصلگی پا روي ترمز گذاشتم.نگاهی به صندلی کنارم که مهرسا روش نشسته بود انداختم.دستش رو زیر چونه اش زده بود و به بیرون خیره شده بود.46 ...بود...سریع دستم رفت روي پاسخ. ... با به صدا در اومدن صداي زنگ گوشیم ،نگاهی به ثانیه شمار که 47سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۴۴Page-بلهسمیرا:سلام ،کجایین؟-نیم ساعت دیگه خونه ایم،نهایتا چهل و پنج دقیقه دیگهبا شیطنت گفت:بذار یه روز بگذره بعد برو دنبال خوش گذرونی با خانمت.پوزخندي زدم و گفتم:فعلا.گوشی رو قطع کردم .چراغ سبز شد.ماشین رو جلوي پاساژ نگه داشتم.بی هیچ حرفی پیاده شدم.و حرکت کردم سمت پاساژ،داشتم به این نتیجه می رسیدم که این ازدواج هم اشتباه بود.نه اینکه مهرسا مشکلی داشت نه مشکل اینجا بود که احساسش ته کشیده بود،من تموم شده بودم واسه اش،شاید فقطبه اصرار بقیه قبول کرده،شاید هر دلیل دیگه اي بوده باشهاما امروز مطمئن شدم که دلیل موافقتش علاقه اش نبود.نگاهم رفت روي پیراهنهاي مجلسی تن مانکنها.همه اشون زیادي باز بودند و بعضیاشون که نهایت متراژ پارچه اشونیه متر هم نبود.وقت زیادي نداشتم و مطمئنا با وجود اون همه مهمون قرار نیست با مامان و دخترا بذارن با مانتو بشینه و من عمرابذارم با اون تی شرت نازك زیر مانتوش جلو بقیه باشه.خرید یه پیراهن بهتر از این بود که راهم رو دور کنم و ببرمش خونه اشون تا لباسش رو عوض کنه.نفسم رو محکمفوت کردم و به سرعت وارد مغازه شدم.پسر جوونی نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت با دیدنم لبخندي زد و گفت:بفرمایید.-یه پیراهن مجلسی زنانه شیک و مناسب مجلس مختلط می خوامبه لباسایی که تن مانکنها بود اشاره کرد و گفت:اینا جدیدترین مدلامونن.سرم رو تکون دادم و گفتم:نه از اینا نمی خوام،اینا زیادي بازن،یه آستین دار و بلند می خوام باشه.سري تکون داد و گفت:چند لحظه ،فکر می کنم بتونم یه چیزي مد نظرتون پیدا کنم.بعد از یه پنج دقیقه با سه چهار تا پیراهن اومد و گفت:اینا فکر کنن همون چیزي باشن که مدنظرتونه.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۴۵Pageاولی رو برداشتم یه پیراهن مشکی بدون آستین ،اما یقه بسته و بلند...حالا خوبه بهش گفتم آستین دار باشه.دومی یه پیراهن آبی بود که اونم یه جوري بود به دلمم ننشست.سومی یه پیراهن آستین بلند نباتی بود/این خوب بود.کمی که بهش دقیق شدم فهمیدم زیادي یقه اش بازه.مثل اینکه این خیاطا نمیشه یه جاش رو باز نذارن.سرم رو تکون دادم و گفتم:همین خوبه.فروشنده:سایز رو چی؟همین مناسبه؟نگاهی به لباس انداختم-آره همین خوبه.لباس رو توي کاوري گذاشت .سریع پولش رو حساب کردم و سمت ماشین رفتم.در عقب رو باز کردم و لباس رو گذاشتم روي صندلی.ماشین رو دور زدم و سوار شدم.باروشن کردم ماشین چشاش رو باز کرد.و نگاهی بهم انداخت،اما حتی نپرسید کجا بودي و رفتی چکار کردي تو پاساژ.ساعت حدود هشت و نیم بود که پشت در خونه ماشین رو پارك کردم.از تعدا ماشینهایی که تو خیابون پارك شده بودند،مشخص بود که علی رغم میلم مامان قشنگ مهمون دعوت کرده.حالا خوبه بار اولم نیست.ماشین رو پارك کردم و به طرفش برگشتم.دستش رو گذاشت روي دستگیره تا پیاده شه که خم شدم طرف صندلی عقب و کاور لباس رو به طرفش گرفتم وگفتم:بهتره رفتی بالا اینو بپوشی.مهر:من با مانتو راحتم-اما من ناراحتم ،هیچ خوشم نمیاد کسی پشت سرم صفحه بذارم که تو ازدواج سومم یادم اومده صرفه جویی کنم. درضمن زنم باید در حد و اندازه ام باشه.پیاده شدم و مجال حرف زدن رو بهش ندادم.به طرف در خونه حرکت کردم و منتظر شدم تا اونم بیاد.کلید رو که معمولا داشتم اما همیشه فراموشش می کردم روبه در انداختم و در رو باز کردم.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۴۶Page-برو توپشت سرش وارد شدم و در رو بستم.با باز کردن در سالن صداي دست و جیغ و سوت بلند شد.چه دل خوشی داشتن اینا.دستش رو توي دستم گرفتم و با لبخند سمت ،مهمونایی که همه آشنا بودند حرکت کردیم.بعد از اینکه بالاخره سلام و احوالپرسی با همه تموم شد،به سمیرا اشاره کردم بیاد کنارمون که سریع خودش رو با مارسوند و با لبخند مهربونی گفت:جانم داداش؟-مهر می خواد لباس عوض کنه ،کمکش می کنی؟مهرسا:ممنون خودم می تونمسمیرا دستش رو گرفت و گفت:بیا بریم .نگاهی به اطراف انداختم و رفتم سمت باران تا ایلیا رو ازش بگیرم.ستاره هم کنارش بود.-سلام فوضولان خوب هستین.باران با خنده گفت:جمع نبنددست دراز کردمو ایلیا رو از بغلش گرفتم که خندید و دستش رو به نشونه باي باي براي باران تکون داد.-آفرین پسر با ادب و جنتلمن بابانگاهی به ستاره کردم و گفتم:ستاره من چرا اخم کرده و تحویل نمی گیره؟چیزي نگفت که گفتم:از همین الان خواهرشوهربازیت گل کرده؟چپ چپ نگام کرد و به پشت سرم اشاره کرد-چه خبره پشت سرم؟ستاره:خانمت اومد-باشه پس من رفتم.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۴٧Pageبرگشتم و به طرف مهرسا که روي مبل دونفره اي نشسته بود و سمیرا هم کنارش در حال پچ پچ کردن باهاش بودرفتم.من که میدونستم چرا باید سمیرا رو باهاش بفرستم.دست خواهر درد نکنه ،به صورتش هم رسیده،نه زیاد اما بهتر ازاینکه که هیچی رو صورتش نبود و انگار به زور عقدش کردم.کنارشون که رسیدم نگاه هردوشون به سمتم چرخید و ساکت شدند.ابرویی بالا انداختم-غیبتم رو می کردین؟سمیرا چشمکی زد و با لبخند گفت:می خواستم بفهمم عصري چقدر شیطونی کردي؟چپ چپ نگاش کردم که گفت:باشه بابا جذبه ات رو واسه خانمت نگه دار،من رفتم.بلند که شد دستاش رو به طرف ایلیا دراز کرد و گفت:ایلیا رو بده پیش من باشه .قبل از اینکه من چیزي بگم مهرسا گفت:نه سمیرا جان دلم براش تنگ شده می خوام یکم باهاش گپ بزنم.سمیرا نگام کرد.شونه اي بالا انداختم و گفتم:امر ،امر رییس سمیرا اخمی مصنوعی کرد و گفت:زن ذلیلخندیدم و کنار مهرسا نشستم .سمیرا هم با خنده ازمون دور شد.-پسر خوب، بابا چه خوشتیپ شدي عین باباتمهر:میشه بدي بغل من باشه.به طرفش چرخیدم ،اخمام تو هم رفت،این لباس یقه اش زیادي باز بود من که میدونستم،از زیادي هم اونورتر.با دیدن اخمم با تعجب گفت:دلم براش تنگ شده خب.دستم رو بردم سمت شالش و روي سی*نه اش کشیدم و گفتم:اول شالت رو درست کن ،همه چیزت پیداس.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۴٨Pageسریع دستش به سمت شالش رفت و گفت:من که گفتم با مانتو راحت ترم.ایلیا رو به طرفش گرفتم و گفتم:منم گفتم زنم باید در حدم باشه.ایلیا رو از بغلم گرفت و تو بغلش گرفت و چند بار لپش رو بوسید و شروع کرد آروم باهاش حرف زدن.با لبخند نگاشون کردم،مادر و پسر خوبی براي هم میشن.نمیدونم چی داشت به ایلیا می گفت که این پدرسوخته غش غش می خنده،البته پسرم مثل خودم خوش اخلاق دلم هوس کرد دوتاشون رو تو بغلم بگیرم و محکم فشارشون بدم .به مهرسا نزدیک شدم و دستم رو دور شونه اشانداختم.خدا رو شکر کسی کاري به کار من نداشت و همه سرشون به کار خودشون گرم بود.دخترا هم که فکر کنم داشتن سفره شام رو می انداختن.دستم رو که دور مهر انداختم و به خودش نزدیکش کردم،یه مکث توي پچ پچاش شد،اما سریع دوباره حرفاش رو باایلیا از سر گرفت.سرم رو به طرف ایلیا خم کردم و گفتم:ایلیا مامان چی میگه؟می خواین علیه من توطئه کنید؟با خنده دستاش رو به طرفم دراز کرد .دستم رو از دو شونه مهرسا برداشتم و تو بغلم کشیدمش و محکم لپش رو گازگرفتم که جیغش در اومدمهر با اخم گفت:چرا اینجوري کردي؟شونه اي بالا انداختم و با بی خیالی گفتم:من و ایلیا با هم این حرفا رو نداریم،اولین بارم نیست.مهرسا جدي گفت:اما آخرین بارت خواهد بود.ایلیا هم ساکت شده بود و با بغض نگاهم می کرد.خب پدرسوخته اینجوري نگام می کنه ،لب و لوچه اش رو آویزون کرده من چطوري گازش نگیرم و هوس خوردنش رونکنم.بی توجه به مهرسا دوباره خواستم لپش رو گاز بگیرم که محکم بینیم رو چنگ کشید-آخ ،چکار کردي بچه؟سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۴٩Pageمهر:آفرین ایلیا جان باید ادب شه این باباتبا اخم به ایلیا که توي بغلم بود نگاه کردم-دفعه آخرت باشه به صورتم چنگ می کشی،گرفتی؟دستش رو دراز کرد و توي دهنم گذاشت و با شروع به بازي با دندونام کرد.مهرسا سریع ایلیا رو عقب کشید و گفت:نکنه پسرم میکروب دارن.-جان؟میکروب دارن دندونام؟-دایی؟با صداي الهه لبخندي زدم و نگاش کردم-عشق دایی،چی شده چرا اینجوري نگاهم می کنی؟با اخم دستاش رو به کمرش زده بود.الهه:تو دیگه دوستم نداري؟سریع ایلیا رو تو بغل مهر گذاشتم و دستام رو به طرف الهه دراز کردم و گفتم:خوشگل من بدو بیا بغلم.سرش رو کج کرد و گفت:نمی خوام تو دیگه دوستم نداري،مامان میگه تو عاشق ایلیایی.به ایلیا نگاه کردم و گفتم:این چی داره که من عاشقش شم،تو فکر کردي من عشقم رو ول می کنم و به اینپدرسوخته می چسبم.عشق اگه واقعی باشه که فراموش نشدنی و از بین رفتنی نیست.الهه که از این چرت و پرتام چیزي حالیش نبود به در می گفتم که دیوار بشنوه.الهه با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:دایی یعنی تو سوختی؟چشام و ریز کردم و گفتم:نه بابات سوخته،پدرسوختهخندید و گفت:تو سوختی.خیز برداشتم و تو بغلم کشیدمش و شروع به قلقلک دادن شکمش شدماز خنده نمی تونست حرف بزن.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۵٠Page-حالا بگو کی سوخته.مهر:کشتی بچه رو ولش کن.یه گاز کوچولو از بینی الهه گرفتم و ولش کردم.بینیش رو توي دستش گرفت و گفت:دایی مگه عشقا نباید با هم عروسی کنم.با لبخند گفتم:آره،جمله بندیت رو عشقهجدي نگاهم کرد و گفت:پس چرا رفتی با خاله مهرسا ازدواج کردي مگه من عشقت نیستم؟پقی زدم زیر خنده ،صداي خنده آروم مهرسا هم بلند شد.الهه با دلخوري گفت:دایی من فقط تو رو دوست دارم.میون خنده گفتم:تو بشو عروسم خوبه؟ایلیا چطوره ؟دوستش داري؟الهه:نه من نمی خوامشخواستم چیزي بگم که صداي سمیرا اومد که همه رو به رفتن سر سفره دعوت می کرد.-برو شامت رو بخور بعدا بیشتر با هم حرف میزنیم عشق منلقمه اي به دهنم گذاشتم و گفتم:خوب شد این ستاره به عقلش رسید بخوایم شام بخوریم بیاد ایلیا رو برداره.لیون نوشابه رو به دهنش نزدیک کرد و گفت:مثل اینکه خیلی هوات رو داره.شونه اي بالا انداختم و گفتم:آره ،دختر خوبیه.خدا رو شکر شام رو جدا برامون کشیدند اینجوري بهتر بود،خصوصا با وجود اون پسره که معلوم نبود کیه و کی دعوتشکرده.بینیش رو عمل کرده و چشاش رنگین فکر کرده خبریه؟پسره مزخرف.همچین به مهرسا زل زده انگار....لااله الا اللهیه تیکه درشت از کبابم رو گذاشتم تو بشقاب مهرسا و گفتم:بخور ضعیفهمهر:نمی خورم سیر شدم و خواست کنار بکشهسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۵١Pageچپ چپ نگاش کردم و گفتم:چی خوردي مگه،تازه من که میدونم عاشق کوبیده اي بخور و حرف نزن.با لبخند گفت:باور کن نمی تونم بخورم.-باشه ،پس بی زحمت ببین ایلیا تو چه وضعیه،ببین شامش رو دادند یا نه.مهر بلند شد و گفت:خودمم می خواستم برم سراغش.-نمی خواد بري ستاره رو صدا کن خودش میاردش.بعد قبل از اینکه اون حرکت کنه به مهیار که روبرومون با فاصله زیاد دور سفره بود،اشاره کردم که ستاره که روبروشبود رو صدا کنه.مهرسا هم که دید خودم اقدام کردم نشست سر جاش.دوباره مشغول خوردن شدم که ستاره به همراه ایلیا اومد.ستاره:چیزي شده؟-نه ،ممنون که ایلیا رو نگهش داشتی،بدش دست مامانش و برو شامت رو بخورزیر لب زمزمه کرد مامانش؟ایلیا رو تو بغل مهرسا گذاشت و ازمون دور شد.مهر:اون پسر قیافه اش خیلی آشناست؟لقمه ام رو قورت دادم و دهنم رو با دستمالی که تو دستم بود پاك کردم و گفتم:کدوم.ایلیا دستش رو به سمت بشقابم دراز کرد و قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم برنجی که تو بشقاب بود رو با دستشپخش کرد رو شلوارم.دستش رو گرفتم و رو به مهرسا گفتم:حواست کو؟کثیف کرد لباسم رو.رد نگاهش رو گرفتم و به همون پسره حرص درآر رسیدم.با اخم گفتم:میگم چرا بهت زل زده پس آشناس؟خوبهسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۵٢Pageعصبی ایلیا رو از بغلش بیرون کشیدم و سمت اتاقم رفتم.وقت خوابش بود.همین که هی داشت با دستاش چشاش رومی مالید یعنی وقته خوابشه.دنبالم بلند شد و گفت:کجا می بریش هنوز که شامش رو ندادي-نگرانش نباش مامان خانمش،ستاره شامش رو داده نمی بینی دور دهنش کثیفه،میرم صورتش رو بشورم و میخوابونمشبا صداي آرومی گفت:می خواي من بخوابونمش.-نهصورت ایلیا رو شستم و بعد هم چند مشت آب به صورت خودم زدم.ایلیا شروع کرد به گریه کردن.مطمئنا بخاطر این بود که خوابش میمومد.سریع سمت اتاقم حرکت کردم.چه سکوت خوبی داشت.در رو بستم و ایلیا رو روي تخت گذاشتم.کتم رو از تنم درآوردم و روي تخت گذاشتم و رو به ایلیا که هنوز گریه می کرد گفتم:بخواب دیگه مگه خوابت نمیاد.خم شدم طرفش تا ببوسمش که یه بویی به بینی ام خورد.انگشت اشاره ام رو زیر بینی ام گرفتم و سرم رو تکون دادم-خراب کاري کردي تو این موقعیت؟ساکت شد.آره حق داره وقتی منظور رو رسوند چرا ساکت نشه.حتما هم انتظار داره با این تیپ و قیافه برم پوشکش روعوض کنم.ایلیا وقتی دید ساکت نگاش می کنم دوباره زد زیر گریه.-صدبار گفتم بدم میاد مثل دخترا جیغ و داد راه می اندازي این هزار بارمونده بودم چکارش کنم ،و کی رو صدا کنم که در اتاق باز شد.مهرسا بود که وارد اتاق شد.در رو بست و گفت:چرا هنوز گریه می کنه؟بی خیال گفتم:خراب کاري کرده باید پوشکش عوض شه.مهر:خب عوضش کن.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۵٣Pageچشم غره اي بهش رفتم و گفتم:منتظر بودم تو اجازه بدي؟انتظار نداري جلوي این همه آدم با این سر و وضع برمپوشک بچه عوض کنم.خنده خفه شده اي رو لباش بود.مهر:همه میدونن تو این کار رو براي بچه انجام میدي.ایلیا رو بغل کردم تا آروم شه...این گریه می کرد ما نشسته بودیم بحث می کردیم.-بله میدونن،اما نه حتی بعد از اینکه زن گرفتم هم این کار رو هم باید من انجام بدم.با لبخند گفتم:آهان خب از اول می گفتی ،بده ببرمش.ایلیا رو دستش دادم.گونه اش رو بوسید و با لذت گفت:پسر خوشگل مامان کی اذیتت کرده برم بزنمش.دستام رو روي تخت تکیه گاه خودم کردم و گفتم:می زنیش؟می تونی؟با صداي بچه گونه اي گفت:آره من و پسرم دو تایی میزنیمش.بلندشدم و گفتم:به به چشمم روشن کی جرات داره منو بزنه؟پشت سرش ایستادم و همونطور که ایلیا رو بغل کرده بود بغلش کردم و دم گوشش گفتم:ممنون که مامان گلی هستی.آروم بودند هم اون هم ایلیا...انگار هر دو تاشون به یه آغوش احتیاج داشتن تا آروم باشن.روي موهاش رو که از زیر شال بیرون زده بود بوسه اي زدم و آروم گفتم:از لباس خوشت اومد؟سرش رو به سینه ام تکیه داد و گفت:آره ،ممنون.بعد از چند ثانیه خودش رو عقب کشید و گفت:برم به ایلیا برسم.لبخندي زدم و گفتم:من همینجا می مونم.مهر:باشه***مهرساسیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۵۴Pageپري زیر گوشم گفتفکر نکن نفهمیدم براي چی این همه دیر کردینا.بعد هم یه چشمکی بهم زد.دستش رو که توي دستم بود فشار دادم و گفتممنحرف برو .علی منتظرته.سرش رو جلو آورد و گونه ام رو بوسید و گفتبعدا باید همه چی رو برام تعریف کنی. خدافظ عروس خانوم.گونه اش رو بوسیدم و گفتمعمرا .بدو برویه نیشگون ازم گرفت و به سمت علی که در حال خداحافظی بود رفت.بقیه مهمونها هم رفته بودن و جز خانواده ما و چند نفر از فامیلهاي خیلی نزدیک سمیر اینا کسی دیگه نمونده بود.شالم رو جلو کشیدم و اتاقی که ایلیا بود رفتم و یه سري بهش زدم که کاملا با آرامش خوابیده بود.خواستم از اتاق بیام بیرون که مامان اومد و گفتبا ما میایی؟راستش اون لحظه دلم نمیخواست هیچ جایی بجز خونه سمیر برم.کاش نمیگفتم مهلت میخواما !شونه ام رو بالا انداختم و گفتماره دیگهسمت مانتوم که آویزون بود رفتم که گفتچقدر مادر سمیر زحمت کشیده بود. من اصلا فکر نمیکردم اینقدر مهمون دعوت کرده باشه.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m٢۵۵Pageسرم رو تکون دادم و گفتم اره .منم فکر نمیکردم.-لباست هم خیلی خوشگل بود . سمیر هم خوش سلیقه استا.سرم رو تکون دادم و گفتماره ....دگمه هاي مانتوم رو بستم و از اتاق با مامان اومدم بیرون که نگاه همه متوجه ما شد . سمیر به سمتم اومد وگفتمن میرسونمتخواستم جوابی بهش بدم که تبسم جلوي همه بلند گفتوا. مهرسا جان مگه نمیري خونت؟با تعجب برگشتم به سمتش . متوجه چشم غره فریبرز بهش شدم.تبسم هم براي اینکه فریبرز یه وقت جلوي اون همهآدم حرفی نزنه گفتخب من فکر کردم نظرشون عوض شده. آخه این مهمونی دست کمی از یه جشن حسابی نداشت.من فکر کردم مهرسابا این هم راضی شده و دیگه منتظر عروسی نیست.لبم رو محکم گاز گرفتم.از این که تبسم گردو مغز بود شکی نبود ولی دلم نمیخواست بقیه هم مثل این برداشت کرده باشن که دلیل وقتی که،خواستم فقط براي این بوده که منتظر یه جشن عروسی آنچنانیم! من اصلا قرار نبود جشن عروسی بگیرم .اونم بعد از یه بار طلاق من و دوتا ازدواج ناموفق سمیر!پدربزرگ سمیر که من توي همون چند برخورد متوجه شده بودم یه جورایی همه حرف از حرفش حساب میبرن از رويمبل بلند شد و گفتعروسم هر چی بخواد همون کار رو میکنیم براش.نگاهم به سمت سمیر رفت.انگار میخواستم ببینم اونم نظرش مثل بقیه اس ؟ نکنه اون هم فکر کرده منم عروسیآنچنانی میخوام؟از نگاهش فقط تونستم این رو بخونم که
منتظره باهاش برم. نمیدونم چرا اینطور برداشت کردم. شاید هم فقط براياینکه خودم میخواستم برم.شاید هم براي اینکه دلم نمیخواست بقیه فکر کنن من فقط منتظر یه جشن عروسی هستم
برای خواندن کامل رمان از عشق تا خیانت - جلد دوم کلیک کنید