حکم دل | قسمت آخر و دهم

روی اخرین پله بی رمق ... با اسلحه ای که هنوز به سمت من نشونه گرفته ، بیهوش شده بود.
این اخرین لحظه از زندگی منه ...
بهراد فریاد کشید: کتـــــــــایــــــــــون ... !

ادامه نوشته

حکم دل | نهم

. هاتف مات نگاهش کرد و من با ترس توی دیوار فرو رفتم . قبل از حرکت هاتف ، سروان به سمتش و با دو مشتش قبل از اینکه هاتف حرکتی بکنه یه ضربه به سرش کوبید.هاتف رو قبل از خوردن به زمین ، سروان گرفت.

ادامه نوشته

حکم دل | هشتم

اون موقع که یکی از ما التماس کرد که حتی جسدشم تحویل این عربها ندیم شما کجا بودید؟!!! شما تو این چهارده ماه و یازده روز ... تازه الان یادتون افتاده که به دختراتون فکرکنید؟!سرشو پایین انداخت.به نفس نفس افتاده بودم.

ادامه نوشته

حکم دل | هفتم

چشمم به دختری با موهای بلند بلوند و پوست سفید افتاد. به چشم های عسلی و آرایش غلیظش نگاه کردم. آشنا بود... با خنده گفت: نشناختی؟
با شک و تردید گفتم: سحر...

 

 

ادامه نوشته

حکم دل | ششم

از جلوی در کنار رفت. همین که پامو توی خونه گذاشتم چشمم به یه دختر جوون افتاد... با چشم های سبزش بهم زل زده بود... لب های قلوه ایش رو برچیده بود... ابروهای کمونیش و بالا انداخته بود و با تعجب نگاهم می کرد... .

 

ادامه نوشته

حکم دل | پنجم

آروم گفت: چرا داری سکته می کنی؟ همه چی درست می شه... نگران نباش... . اخم کردم و گفتم: حالم خوبه... فقط... دریا حالم و بد می کنه.
دوباره داشت با دقت صورتمو نگاه می کرد. سرمو برگردوندم. دوست نداشتم بفهمه که چه قدر اضطراب دارم.

ادامه نوشته

حکم دل | چهارم

بازومو گرفت و قبل از این که بجنبم سرشو توی گودی بین گردن و شونه م کرد. از جا پریدم و جیغ زدم. سرشو از تنم جدا کرد. با دستش صورتمو گرفت و صورتش و بهم نزدیک کرد... با دست راستم دستشو از صورتم جدا کردم... دست چپمو گذاشتم روی سینه ش و هلش دادم. جیغ زدم:
ولم کن دیوونه! من دوست دختر دوستتم.

ادامه نوشته

حکم دل | سوم

بهراد با لبخند خاصش گفت: من که کاری بهت نداشتم اما معنی موندنتو نمیفهمم... پولی هم بابتت ندادم که بخوام ضرر کنم... پس چرا موندی؟ اگه تو ازمن چیزی نمیخوای پس چرا موندی؟
با صدای خفه ای گفتم: من نمیدونم...
بهراد: یعنی چه؟ چیو نمیدونی؟با نیشخند گفت:پشیمون شدی؟

ادامه نوشته

حکم دل - دوم

 

 

با دیدن پاسوری که رو میز بود حس کردم در حالی بازی کردن پوکر هستن...
برام مهم نبود چه خبره... یا موضوع چیه ... یا ... فقط داشتم دنبال راه در رو میگشتم که با وجود کلی نگهبان در جای جای قصر شیخ این ممکن رو محال بنظر میرسوند!

 

ادامه نوشته

1 - حکم دل

سحر وبیتا با گریه ازم خداحافظی کردن. حس میکردم دارم دستی دستی به قربانگاه میرم.
و از اتاق خارج شدم....
-

ادامه نوشته