داماد اجاره ای | قسمت هشتم و آخر
چرا انقدر حرصم میخوره ، بهم برخورد
_خب چکار کنم ، مگه تقصیر منه که خوابم سنگینه
_بله که تقصیر خودته ، همه چیز تقصیر خودته
_باشه تقصیر منه ، حالا هم از اتاق من برو بیرون ..با دستم درو نشون دادم ... لطفا بیرون
چرا انقدر حرصم میخوره ، بهم برخورد
_خب چکار کنم ، مگه تقصیر منه که خوابم سنگینه
_بله که تقصیر خودته ، همه چیز تقصیر خودته
_باشه تقصیر منه ، حالا هم از اتاق من برو بیرون ..با دستم درو نشون دادم ... لطفا بیرون
این همه دم از اصول دینی می زنم اونوقت خودم به پسر مردم نگاه میکنم ....بعد از اون دیگه اصلا به فرامرز نگاه نکردم ....چند دقیقه گذشت و احساس کردم کسی رو مبل بغل دستم نشست ، وقتی نگاه کردم دیدم که فرامرزه ...
_خوش میگذره خانم ؟
_مثل خودم با جذبه ای
یک ساعتی به هر صورتی که بود گذشت مامان هم زنگ زد به شهرام ، اولش فکر می کردم قبول نمی کنه اما وقتی مامان گفت امشب بیا خونه ما بی چکو چونه قبول کرد ... حالا شما بگین دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباسو ؟
رو که نیست سنگ پای قزوینه ..... نیشم از پررویی مهربان باز شد ، من که مثل شهرام نیستم ابرو بندازم بالا و تیکه بپرونم ، سر شهرام بالا اومد و به مهربان نگاه کرد وقتی نگاش به من افتاد که یه لبخند گنده ررو لبامه ابروهاش بیشتر رفت تو هم
_ شما متخصص هستین خانم؟
اوه چه خشن ، نزدیک بود خرخره مهربانو بجوهه
.شهرام یقه فروشنده رو گرفت و کشید سمت خودش
_ حالا می خوای شماره بدی؟
_ به تو چه اقا جون مگه چیه تو میشه؟
شهرام با سر کوبید تو ملاج اون بنده خدا
_ زنمه بچه پررو ، می خوای به زن من شماره بدی؟
30 مین بعد تو خونه امیر علی بودم و داشتم چیزایی که خریدم و می ذاشتم تو اشپزخونه ....خونه خیلی دربو داغون بود ...کارم که تموم شد سریع رفتم سمت در حیاطو از امیر خداحافظی کردم گفتم که بازم بهش سر می زنم ... مامانش هنوز هم نیومده بود .........
_ دیدمش . قربونت داداش
گوشی رو قطع کرد ، دوباره یه سرک کشید بعد هم زیر لب غر زد
_ قیافه که نداره ، تیپش هم که خوب نیست .... نه یه خورده خوبه اصلا چجوری جرات کرد بیاد خواستگاریش....بچه پررو ...شیطونه میگه ( دوباره یه نگاه انداخت سمتشون )
من _ مشکلی پیش اومده؟
خلاصه داستان :
یک آگهی استخدام برای پسر 27 تا 32 سله ی مجردد ، متقاضیان استخدام و نتیجه ی مصاحبه ها.....
” به یک داماد اجاره ای برای مدتی محدود نیازمندیم ”