چرا انقدر حرصم میخوره ، بهم برخورد
_خب چکار کنم ، مگه تقصیر منه که خوابم سنگینه 
_بله که تقصیر خودته ، همه چیز تقصیر خودته 
_باشه تقصیر منه ، حالا هم از اتاق من برو بیرون ..با دستم درو نشون دادم ... لطفا بیرون

 

 


 

_ تو غلط می کنی 
دیگه منم داشتم کفری می شدم 
_این چه برخوردیه شهرام ؟ چرا اینجوری صحبت میکنی؟ مگه من چیکار کردم ؟ از جای دیگه ای توپت پره سر خودتو سر من خالی نکن 
_انتظار داری بیام برات بندری برقصم؟ ... با حرص خودشو انداخت روی یه مبل و ادامه داد ... اااا خجالت هم نمی کشن ، مردک یه کاره اومده زنمو از من خواستگاری کرده 
پس بگو! همش تقصیر خودشه ، بخور نوش جونت پسرم 
_خب به من چه؟
_اگه یه خورده دیگه سنگین تر برخورد کنی هر کسی جرات نمی کنه ازت خواستگاری کنه 
_حالا کی خواستگاری کرده ؟
_چه ذوقیم میکنه خانم 
بازم کفرم در اومد 
_بس کن دیگه شهرام ، به نظر خودت من ادمیم که سبک برخورد کنم ؟ چرا تقصیر من می ندازی؟ برو به هر کسی که بود بگو جواب من منفیه 
هیچ حرفی نزد و از اتاقم رفت بیرون 
برای شام نرفتم پایین و به امینه گفتم بیاد سویین من .. غذا رو سفارش دادم بیارن بالا 

........

دو روز همایش هم گذشت ، امروز رو می تونیم برا خودمون باشیم وهر کاری می خوایم بکنیم ... نه ابنکه روزای قبلما رو بسته بودن و به زور ازمون کارمی کشیدن ...

امروز با همکارا تصمیم گرفتیم بریم کوه و نهار اونجا باشیم تا شب هم برگردیم و برای ساعت 11 شب که بلیط داشتیم اماده بشیم .. امینه هم که تو گروه جا افتاده بود همراهمون اومد .. برخلاف تصورم با مهربان هم صمیمی شده بودن و بگو به بخندشون گوش ملتو کر کرده بود ... منو امینه و مهربان با هم تو یه ردیف راه می رفتیم ، شهرام هم که هنوز کمی سرسنگین بود معلوم نبود کجا سیر میکنه ، منم این دو روزه اصلا تحویلش نگرفتم ، چه معنی داره انقدر هی لی لی به لالای مردا بذارن ؟

امینه بینمون بود و حرف می زد .. هنوز با مهربان کاردو پنیر بودم و زیاد همو تحویل نمی گرفتیم 
سرعتمو کم کردم تا از اون دوتا جدا بشمو یه خرده به دامنه کوه که پر از لاله واژگون بود نگاه کنم ... اروم قدم برمی داشتم و به اطرافم نگاه می کردم که فواد بزرگمهر اومد پیشم و هم قدم با من شد 

_خوش می گذره خانم محبی؟
چه خوب اسمم یادشه ، از همون برخورد اولمون که چند ماه پیش بود دیگه باهاش برخورد نداشتم 
_ممنون اقای بزرگمهر 
_تنهایین 
_اتفاقا با چند تا از دوستان بودم که عقب افتادم 
_که این طور .. راستش م یخواستم در مورد موضوعی باهاتون صحبت کنم 
جان بچت تو از من خواستگاری نکن که شهرام گوشمو می بره 
_خواهش می کنم ، بفرمائید 
_می خواستم اگه میشه با یه خانم در مورد من صحبت کنم 
یعنی اعتماد به نفسم دیگه کولاک کرده ، هر کی میاد کنارم فکر میکنم می خواد خواستگاری کنه ..خاک بر سرت راحیل منحرف 
اما بالاخره بخت امینه هم باز شد ، خدایا شکرت .. ببین چه پسر گلی قراره داماد عموم بشه ، خدا حفظت کنه جوون 
_چرا خودتون صحبت نمی کنین؟
_روم نمیشه 
_چی باید بهشون بگم ؟
_فقط می خوام ببینم نظرشون در مورد من چیه تا با خانواده بریم برای امر خیر
_انشاا.. که خیره .. خب حالا این دختر خوشبخت کیه ؟
بلا به دور ، زبونم چه باز شده 
_خانم اکبری
ای که خدا بگم چیکارت کنه ، امینه به این خوبی رو ندید اونوقت چسبید به مهربان 
با اینکه ضد حال خورده بودم گفتم 
_چشم وقتی برگشتیم بهشون می گم 
_نه .... راستش .. اگه میشه الان بهشون بگین 
به من چه پسره جلف؟ اه اه اه خیلی ازش خوشم میاد 
_باشه بهشون می گم 
_مرسی خانم محبی ، جبران میکنم 
از من جدا شد و دوباره خودشو عقب انداخت ، یعنی بدو برو بگو ، منم گامم رو بلد تر کردم و برگشتم کنار اون دوتا 
امینه _کجایی دختر ؟ 

_همینجا ، راستی مهربان تو چرا ازدواج نمی کنی؟
_تو نگران خودت باش که از من بزرگتری
با حرص نگاش کردم 
_ببخشیدا کی گفته من بزرگترم ؟
_از اونجایی که من متولد 19 اسفندم پس تو بزرگتری 
شیطونه می گه قضی هبزرگمهرو نگم بلکه بترشه خیالم راحت بشه 
_ نکبت 
مهربان _چیزی گفتی ؟
_نه 
نیم ساعت دیگه هم راه رفتیم که چشمم به قیافه بزرگمهر افتاد که با نگرانی نگاهم می کرد .. حیف که تو کار انجام شده قرار گرفتم 
خیلی ناگهانی گفتم 
_یکی ازت خواستگاری کرده مهربان 
از خوشحالی پرید هوا 
_وای خداجون کیه ؟ شهراممه ؟
ای که این شهرام ... شهرام کجاست ؟ یه نگاه به اطراف انداختم و دیدم شهرام کناررستم پور نشسته 
_نه خیر 
دمق شد 
_پس کیه ؟
یه بدخبت که اخلاق گند تورو نمی شناسه 
_قبلش بگو الکی جوابشو نمی دی
_باشه ، حالا چرا تورو واسطه قرار داد ؟
_الکی که نیست ، باید یه ادم فهمیده و دانا و همه چیز تموم رو واسطه کرد 
امینه زد زیر خنده که با اخم من خفه شد 
_خب کی هست ؟
_فواد بزرگمهر 
ساکت شد و دیگه تا اخر گردش زیاد حرف نزد 

.................

دو هفته از همایش می گذره ، امروز خرداد تموم میشه ... انقدر حیفم اومد که قراره به شهرام ببازم ، حالا می خواد بگه چکار کنم خدا عالمه 
مهربان هم که برام شهرام شهرام می کرد فردای اون روز جواب مثبتو اعلام کرد .. اون دوتا خر مگس عاشق هم به هم رسیدن .. عاقبت ما چی میشه رو خدا می دونه 

کارم تموم شده بود و داشتم از شرکت می اومدم بیرون که گوشیم زنگ خورد ، سریع از کیفم درش اوردم و جواب دادم 
_بفرمائید 
_سلام راحیل 
_سلام امینه ، خوبی؟
_قربونت ، راحیل م یخوام یه چیزی بگم 
_چی؟ بگو 
_اخه خجالت می کشم .. 
_اگه خجالت می کشی نگو .. گیرم اوردی؟
_خوبه حالا ، چه کلاسیم میذاری
_پس بگو 
_بین حرفم نیای باشه ؟
_باشه 
_برام یه خواستگار اومده ، جواب مثبت دادم ، اما جوابمو به مامان اینا نگفتم 
از خوحالی پریدم هوا ولی زود به خودم اومدم و به اطراف نگاه کردم تا کسی ندیده باشه منو 
_وای امینه ، راست می گی؟ 
_دروغم چیه 
_خیلی خوشحال شدم ، حالا چرا انقدر بی خبر؟
_اخه یهویی شد 
_حال کی هست ؟
_یکی از استادیارای داشنگاهه.. چند وقت پیش منو دیده بود و اجازه خواست بیاد خونمون .. هیچی دیگه 
_اوو چه بچه با تربیتی 
_اره ، حالا قراره امشب جوابمو بدم ، اما چون تو رو مثل خواهرم دوست دارم گفتم اول به تو زنگ بزنم و بگم 
_امینه خیلی خوشحالم ، انشاا.. خوشبخت بشی .. بختت هم مثل من نشه 
_مرسی عزیزم ، تو هم نگران بختت نباش ، شهرام دوستت دارم 
_حقایق که اینو نشون نمی ده اما امیدوارم 
_خب عزیزم کاری نداری؟
_نه قربونت ، سلام برسون 
_تو همین طور ، خداحافظ 
_خداحافظ 
گوشی رو خاموش کردم. ولی بافاصله به شهرام زنگ زدم 
_بفرمائید؟
_سلام شهرام 
_سلام خانوم ، خوبی؟
_مرسی ، شهرام امروز یه قرار بذار همون ببینیم 
_خب بیا خونم 
_نه ، بریم بیرون 
_باشه .. کمی مکث کرد .. پس ساعت 5 میام دنبال ت 
_زود نیست ، هوا گرمه 
_نه کجاش زوده ؟
_باشه ، پس تا بعد خداحافظ
_خداحافظ خانمی
گوشی رو خاموش کردم

قبل از اینکه شهرام بیاد رفتم دم در و منتظرش موندم .. بعد از چند دقیقه رسید .. بلافاصله سوار ماشین شدم 
_سلام 
_سلام شهرام 
_خیر باشه ، چی شد منو احضار کردی؟
_اول بریم یه جای خوب
_پس نمی خوای بگی ... صبر کن ببرمت یه جای خوب
.....
به جای خوبی که شهرام میگفت نگاه کردم ... خدایش جای قشنگی بود اما خیلی پرت و دور از شهر بود ... رو چمن و به درختی که کنار رودخونه بود تکیه دادم و به شهرام که دستشو تو اب رودخونه میشست نگاه کردم ... دستاشو شست و اومد کنارم نشست 
_جای قشنگیه نه ؟
به محلی که بودیم نگاه کردم .. یه محیط سرسبزکه پپتک و توک درخت داشت و یه رودخونه بزرگ هم از کنارش رد می شد .. تقریبا نزدیک خیابون و کوه پایه قرار داشت 
-اره قشنگه ، چجوری اینجا رو پیدا کردی؟
_یه بار با امین اومدم .. مثل من به درخت تکیه داد و نگاهم کرد .. خب حالا بگو چی شده 
_امینه به یکی از خواستگاراش جواب مثبت داده و قراره ازدواج کنه 
_خب مبارکه 
_خیلی هم مبارکه .. حالا شرط من 
_چه شرطی؟
با لذت نگاهش کردم 
_یادت نیست پام شکسته بود و قرار بود پامو باز کنم .. اون روز گفتم تا اخر خرداد امینه رو شوهر می دم .. بعد تو گفتی شرط می بندی که شوهرنمی کنه ، حالا داره شوهر میکنه ووقتشه که من شرطمو بگم و توی بازنده اجراش کنی
_تو که شوهرش ندادی
_چه ربطی داره شهرام ... شورتی گری نکن ... مهم اینه کداره شوهر می کنه پس جر زن نباش
_خو حالا شرطت چیه؟
_باید قبول کنی و نزنی زیر قولت .. اصلا قول بده 
_باشه قول می دم حالا بگو 
تمام جراتمو جمع کردم اخه حرفی که می خواستم بزنم خیلی جرات و پررویی می خواست .. وای خداجون روم نمیشه ...
_بگو دیگه 
چشمامو بستم و سریع گفتم 
_دیگه نمی خوام داماد اجاره ای من باشی 
چند لحظه گذشت اما وقتی چیزی نشنیدم یه چشممو باز کردم که با قیافه پر اخمش که از حرص قرمز شده بود روبرو شدم 
وقتی چشمای بازمو دید گفت 
_هه .. بالاخره از من هم زده شدی .. حالا همسر ایندت کیه ؟ هر کی هست مثل اینکه خیلی دوستش داری ... از خوشحالی هم رو پا بند نیستی ........یهو صداش بلند شد .... تو غلط م یکنی که بخوای از من جدا بشی ، فکر کردی شهر هرته که یه روز این یه روز اون باشه ؟ فکرکردی من خرم ؟ 
با بهت به حرفاش گوشدادم ... چی میگه .. 
_چی میگی تو ؟ منظورم که این نبود ؟
بازم توپید 
_پس چی بود؟ منو چی فرض کردی راحیل ؟ بهت گفتم که از حقم نمی گذرم 
_شهرام اشتباه می کنی 
_اگه من اشتباه می کنم تو درستش وبگو 
شهرام .. اخه چرا انقدر خری؟ مگه من روم میشه بهت بگم ؟
_اخه روم نمیشه دوباره بگم 
_بگو وگرنه من می دونم و تو راحیل 
از روی زمین بلند شدم و پشت بهش ایستادم 
_می خوام ... یه نفس عمیف کشیدم ... میخوام واقعا شوهرم باشی ... دیگه حرف از جدایی نزنی
سرمو چرخوندم و نگاهش کردم که یهو پرید، از ترس کتک خوردن مثل جت در رفتم .. هی من می دوئیدم هی شهرام می دوئید ... وقتی نفسم گرفت پست یک درخت بزرگ پنهون شدم 
_شهرام ادم باش دیگه ، اگه جوابت منفیه چرا می خوای منو بزنی؟
چند دقیه صبرکردم اما صدایی نیومد ... می خواستم یواشکی نگاه کنم ببینم کجاست که یهو شهرام مثل جن جلوم ظاهر شد و گفت 
_نشد دیگه ، عمرا بزنم زیر حرفم .. 
نمی دونم برا چی ترسیدم .. چند گام عقب برداشتم 
_صبر کن راحیل 
بیشتر ترسیدم و یه گام دیگه به عقب برداشتم که احساس کردم بین اسمون و زمینم

وقتی فهمیدم چی به چیه که تمام هیکلم خیس اب شده بود 
شهرام با خنده اومد جلو دوستمو گرفتو از اب کشیدم بیرون 
بلافاصله چادرمو از سرم در اوردم و تکوندم که شهرام از دستم کشیدش بیرون و روی شاخه درخت اویزون کرد 
_اه اه اه ، رودخونه پشت من چیکار میکرد؟
_چه می دونم والا 
بیشتر خودمو تکوندم اما دیدم فایده ای نداره ، به شهرام نگاه کردم که متوجه شدم زوم شده به من 
_چته ؟
_به ادامه حرفمون بپردازیم 
حرف نزدم و سرمو انداختم پایین 
_گفتی نمی خوای داماد اجاره ای باشم ، یعنی شوهرت باشم .. دیگه حرفی از طلاق نزنم اما شاید من دوستت نداش...
سرمو اوردم بالا و به چشماش نگاه کردم 
_باشه اگه اینجور می خوای من اصراری ندارم 
رفتم کنار درختو چادرمو از روی شاخه ها برداشتم ، میخواستم سرم کنم که 
_اما من اصرار دارم که پای قولم بمونم ...مکثی کرد تا من بپرسم چه قولی اما من ادم حسابش نکردم اخه بغض گلومو گرفته بود .... می خوام شوهرت باشم ، نه به خاطر شرطمون ... به خاطر خودم ، به خاطر حسی که اولین بار دچارش شدم 
حرفشو باور نمی کردم ..نفسم بالا نمی اومد ... اون بغضه هم شده بود قوز بالای قوز ... 
دستمو گرفت و منو چرخوند و روبروی من قرار گرفت 
_اه اه اه ، گفتم که قهر نکن ، خیلی لوسیا ، من زن لوس نمی خوام ، گفته باشم 
بغضم ازاد شد و رفتم تو بغلش ، دیونه شده بودم و زار زار گریه می کردم 
_خیلی نامردی ، پس چرا این همه مدت اذیتم کردی؟
منو از خودش جدا کرد و به چشمام نگاه کرد 
_تقصیر خودته ، اگه از اول لج نمی کردی ، الان به جای اینکه تورو بغل کنم بچمونو بغل میکردم 
لبمو گاز گرفتم و از خجالت رفتم تو بغلش 
_خجالت بکش 
اون هم بغلم کرد 
_راست می گم دیگه ، تازشم از زنم اصلا خجالت نمی کشم .. در ضمن تا اخر تیر عروسی میگیریم ، گفته باشم من طاقت دوری زنمو ندارم 
_همچین میگی طاقت ندارم یکی ندونه فکر میکنه سالهاست از زنت دوری ، این همه اذیتم کردی چی ؟ هی گفتی به من دست نزن ، به کسی نگو ازدواج کردیم .. ال نکن بل نکن 
_ می خواستم حرصتو در بیارم بلکه حرص خودم کم بشه ... اما به جون راحیل کیف می داد حرصت در می اومد ، مخصوصا وقتی که می خواستی به زور بهم نزدیک بشی .. یادته دوروی بعد عقدمون من رفتم تو اتاقت بخوابم ، خودتو انداختی رو تخت و خواستی به زور نزدیکم بشی اما حالتو گرفتم انقدر کیف داد ...
_ای نامرد 
_در ضمن دیگه نبینم کسی اذت خواستگاری کنه 
_به من چه ، نمی دونی دختر خوبو روی هوا می زنن
_پس زودتر عروسی کنیم تا تو رو هوا نزنن 
دوباره منو از خودش جدا کردو بهم نگاه کرد .. این بار نگاهش یه جور دیگه بود فهمیدم می خواد چیکار کنه ، سریع از بین دستاش اومدم بیرون و چادرمو برداشتم و رفتم سمت ماشین ... خب قلبم ضعیفه ، طاقت همچین کاری رو فعلا نداره ، بس که این پسره منو تحریم کرده وگرنه خدا می دونه که ما از اوناشیم ...
بعد از چند دقیقه برگشتو گفت 
_یک بار جستی ملخک ، می دونی که 
خندیدم و نگاهش کردم اون هم ماشینو روشن کرد و راه افتاد ، دوباره به یاد پوریا افتادم 
_اخرشم نفهمیدم چی شد که پوریا حذف شد و تو اومدی فینال 
خندید ، با اخمنگاهش کردم 
_کجای حرفم خنده دار بود
_اونجایش خنده داره که هنوز تو فکر اون قضیه ای 
_خب نفهمیدم چی شد دیگه ، تو هم بودی بدتر از من کنجکاو می شدی 
_اگه من بگم کنجکاویت می خوابه 
_تو از کجا می دونی 
_حالا .. بگم؟
_بگو 
_من باعث شدم تا بابات به پوریا جواب منفی بده 
_چجوری ، بابا که اول گذاشت پوریا بیاد بله برون 
_اون که بله ... اگه ساکت باشی همه چیزو می گم 
_من ساکت .. حالا بگو 
_از خیلی وقت پیشض دنبال یه نقطه ضعف از پوریا بودم اما هیچی پیدا نکردم تا اینکه پوریا تورو تهدید کردو اومد خاستگاریت ، داشتم خودمو می کشتم تا یه کاری کنم ، حتی حاظر بودم یه پاپوش براش درست کنم اما نشد ... دقیقا قبل بله برون با رئیس بخش پوریا حرفم میزدم ، نمی دونم چی شد که گفتم خیلی از پوریا بدم میاد و زندگیم به خاطر پوریا داره نابود میشه ، گفتم دختری رو که دوست دارم رو داره تصاحب می کنه اما من کاری نمی تونم بکنم ، رئیسش هم بهم گفت یه روز ناگهبان اومده بهش گفته که وقتی از مانیتورش که دوربین پارکینگو پوشش می داد به اونجا نگاه میکرد پوریا واین دختره مونیکا رو در حال معاشقه دیده ، مثل اینکه بعد از وقت کاری بوده ، اینا هم پشت یه ماشین بودن اما چهرشون مشخص بود 
_واقعا ، مگه قحطی جا اومده بود؟
شهرام _چه می دونم والا ... هیچی دیگه رئیس چون می دونست باباش سهام داره حرفی نزد ، اخه می ترسید بی کارش کنن ... منم بهش گفتممی تونه فیلمو برسونه دست من ؟ اونم گفت نگهبان فیلمو داده دستش ، اون هم برده خونه ، خلاصه با هم رفتیم خونشو فیلمو گرفتیم و من بلافاصله اومدم خونه ، فکر کنم چند ساعت دیگه پوریا اینا می اومدن خونتون ، به بابات زنگ زدم و گفتم کارش دارم ، اون هم اومد بیرون خونه و سوار ماشینم شد .. منم فیلمو گذاشتم تو لپ تاپم و بهش نشون دادم .... بابات بدون حرف و بلافاصله از ماشین پیاده شد و بعد فهمیدم که بله برون رو بهم زده و دیگه بقیشو خودت می دونی
_خب نترسیدی که پوریا قضیه ما رو لو بده ؟
_نه 
_یعنی چی نه ؟
_خب فردای اون روز یعنی 30 اسفند بازم با بابات قرار گذاشتیم ... منو امین رفتیم به بابات همه چیزی گفتیم 
_دروغ میگی 
_جدیه جدیم 
_بابام حرفی نزد ؟ دعوات نکرد ، اصلا چرا امینو بردی؟
_خب راستش امینو بردم تا بابات دعوام نکنه 
خندید
_ا شهرام ..
_باشه خانم، چرا ناز میکنی؟ امین باعث اشنایی من با تو شد ، یعنی امین گفت که تو دنبال یکی هستی تا بهت کمک کنه و شر پوریا رو از سرت بکنه 
_امین؟
_اره امین 
_خیلی نامردین 
_چرا نامرد ، اتفاقا پسر خوبیه که نخواسته تو دام یه نامرد بیافتی ، من که خیلی اقام .. داشتم میگفتم .. با امین رفتیم پیش بابات و امین گفت که با نظارت خودش منو معرفی کرده و گفت از ذات خراب پوریا خبر داشته اما می ترسید بابات باور نکنه ف برا همین با تو همکاری کرده و از هر نظر منو تایید میکنه ... خلاصه اخرش این شد که من الان در خدمت شمام ....
_خونه رو هم ؟
_اره دیگه کنار خونه خودم گرفتیم تا اذیت نشیم 
_خیلی بدین .. حیف که دوستت دارم وگرنه پدرتو در می اوردم 
_خدا رو شکر دوستم داری... پیش به سوی خونتون که می خوام عروسم ازشون بگیرم 
با لبخند به کسی که ارزومه و ارزوشم نگاه کردم و خدا رو به خاطرخوشختیم شکر کردم 

پایان


 

 

برای خواندن همه قسمت های رمان داماد اجاره ای کلیک کنید