دو موتور سوار | قسمت آخر و دهم

مگه من مخالفتی با ازدواج شما دارم آخه؟!اون حرفامم به خاطر این قضیه نبود...چند وقت بود سراغمو نگرفته بود...منم ناراحت شده بودم...تازه متوجه موضوع شدم و نفسی از سر آسودگی کشیدم.فکر می کردم آرمیتا هم به جبهه ی دشمن رفته باشد!بازویش را رها کردم و به آرامی گفتم:- تو ماشینه...من می رم با مامان حرف بزنم...آرمیتا لطفا عمدی یا غیر عمدی عصبیش نکن باشه خواهری؟

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 9

- عزیزم شعور یه مفهوم انتزاعیه و نمی تونه بخشی از هیکل منو به خودش اختصاص بده...
آرمان هم که خنده اش گرفته بود صورتش را چرخاند و به جای دیگری نگاه کرد.
تمام این کارها را کرده بودم تا بیخیالم شود...خوب من آدم حسودی بودم و دلم نمی خواست درباره ی صنم با او حرف بزنم!

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 8

بعد از چند لحظه چشمانم را باز کردم و مثل همیشه نقاب خونسردی ام را زدم:
- نه.مستقیما بهش نگفتم آرمان ولی گفتم بعد از من به اولین درخواست ازدواجی که بهش داده می شه جواب مثبت بده.همین.
آرمان نفسش را در سینه حبس کرد و رک گفت:
- خیلی آشغالی.با این حرفات دلشو می شکنی.

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 7

- من با عمه و عمو حرف می زنم و سعی می کنم راضیشون کنم...تو هم این جوری نچزون اون بدبختو...خاک بر سرم کنن خودم چقدر بد بهش نگاه کردم غذا کوفتش شد...
فراز با نیشخند گفت:
- نترسین الان میاد منم می خوره!

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 6

لب هایش را روی پوستم فشار داد و زمزمه کرد:
- بخواب.وقت داریم.
"وقت داریم"...واقعا وقت داشتیم؟!
صدای پرت شدن دستکش هایش روی زمین را شنیدم.
افکارم را کنار زدم و روی حضور فرز در فاصله ی کمی از خودم تمرکز کردم...
حرفش را باور می کردم...ما وقت داشتیم...

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 5

صدای درون ذهنم که چند وقت بود ساکت شده بود بیدار شد و به من چشم غره رفت:
فرازم که آبرو نداره!
با پررویی گفتم:
به من چه خودش دختر مردمو خفت کرده!
صدا هم مثل خودم جواب داد:
دختر مردمم که داره له می شه زیر فشار!

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 4


چقدر امروز خوش خنده شده بود!کم کم داشت می شد همان فرازی که همه می گفتند.تمام مدت بی دلیل نیشش باز بود و می خندید.
دلم می خواست اعتراف کنم آن قدر دوستش دارم که احساس می کنم دارم می ترکم ولی او همین طوری هم پررو بود!

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 3

 

 

.صدای ضعیفش روی اعصابم خط انداخت و هم زمان قلبم را از حرکت ایستاند:- صنم؟چشمانم را برای لحظه ای روی هم فشردم.یه ثانیه همک نمی شد از دست خودش یا فکرش آزاد باشم؟سر جایم نشستم و بعد از چند نفس عمیق چشمانم را باز کردم.مقابلم نشسته و به درختی تکیه داده بود.مثل ملاقات های اولمان کلاه آبی رنگی روی سرش بود.با حرص گفتم: 

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 2

- شنیدی که نذاشتم ببینه...بعدشم خجالت بکش با این هیکلت با بچه کل کل نکن نفسش می گیره...
- خب بعدا میاد من و نیکانو کچل می کنه!...بعدشم نترس خیلی وقته که دیگه حالش بد نمیشه!

ادامه نوشته

دو موتور سوار | قسمت 1

- شنیدی که نذاشتم ببینه...بعدشم خجالت بکش با این هیکلت با بچه کل کل نکن نفسش می گیره...
- خب بعدا میاد من و نیکانو کچل می کنه!...بعدشم نترس خیلی وقته که دیگه حالش بد نمیشه!

ادامه نوشته