دو موتور سوار | قسمت آخر و دهم
مگه من مخالفتی با ازدواج شما دارم آخه؟!اون حرفامم به خاطر این قضیه نبود...چند وقت بود سراغمو نگرفته بود...منم ناراحت شده بودم...تازه متوجه موضوع شدم و نفسی از سر آسودگی کشیدم.فکر می کردم آرمیتا هم به جبهه ی دشمن رفته باشد!بازویش را رها کردم و به آرامی گفتم:- تو ماشینه...من می رم با مامان حرف بزنم...آرمیتا لطفا عمدی یا غیر عمدی عصبیش نکن باشه خواهری؟
ادامه نوشته
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 3:32 توسط ادمین
|