دو موتور سوار | قسمت 5
فرازم که آبرو نداره!
با پررویی گفتم:
به من چه خودش دختر مردمو خفت کرده!
صدا هم مثل خودم جواب داد:
دختر مردمم که داره له می شه زیر فشار!
نیشخندی زدم و دستانم را در موهای فراز فرو بردم.
سرش را عقب کشیدم و دوباره در چشمانش خیره شدم.زمزمه کردم:
- چه موهات نرمن؟
به آرامی خندید و زمزمه کرد:
- تو که بدتر از من بحثو پرورش می دی!
لبم را گاز گرفتم.
- من یه چیزی گفتم حالا!...............
لبخندم محو نمی شد...کم کم عضلات صورتم به خاطر این لبخند بزرگ به اعتراض افتادند...
خلاف میلم گفتم:
- نمی خوای بری؟
با شیطنت خندید و سرش را کج کرد.قلبم لرزید.
سرم را جلو بردم و حرکتی انقلابی کردم...!
سریع عقب کشیدم.
دروغ چرا...می ترسیدم ولی نمی خواستم اعتراف کنم.
فراز دوباره جلو آمد ولی در نیمه ی راه متوقف شد و لبش را گاز گرفت.
برای چند لحظه چشمانش را بست.قفسه ی سینه اش به سرعت بالا و پایین می شد و یک دستش در موهایم و یک دستش روی کمرم مشت شده بود.
آب دهانم را قورت دادم و سرم را پایین انداختم.دستش از میان موهایم درآمد.سریع کلاه سوییشرتم را روی موهای به هم ریخته ام کشیدم و لبم را مثل او گاز گرفتم.
سرم را روی شانه اش گذاشتم و زمزمه کردم:
- ببخشید...
کمرم را نوازش کرد و به نرمی پرسید:
- ببخشید برای چی؟
- چون که...
- چون که اون قدر پاک و ساده ای که با یه بوسه می ترسی و خجالت می کشی؟باید به خاطر این ازت تشکر کنم نه این که تو متاسف باشی.
- تشکر؟
خندید و با شیطنت زمزمه کرد:
- این یعنی همه جوره مال خودمی...
نیشخند زدم ولی او نمی توانست ببیند.سرم را بالا آوردم و خواستم حرف بزنم که متوجه چراغ روشن خانه شدم.
هینی گفتم و از روی پایش بلند شدم.
در حالی که به سمت خانه می دویدم گفتم:
- فردا صبح می بینمت فراز فعلا خدافظ برو...
می خواستم در را ببندم که دیدم هنوز روی جدول نشسته است.به نیشخندش چشم غره رفتم و گفتم:
- برو دیگه!الان بابا می بینتت!
بلند شد و بعد از زدن چشمکی در عرض چند ثانیه ناپدید شد.
در را بستم و روی چمن ها دراز کشیدم.می خواستم وانمود کنم مشغول تمدد اعصاب هستم!
صدای بابا را می شنیدم که از پله ها پایین می آمد و من را صدا می زد.
از جایم بلند شدم و به سمت در ورودی رفتم.درست مقابل در به او برخوردم و معصومانه گفتم:
- من بیدارتون کردم بابایی؟
لبخندی از سر آرامش زد و گفت:
- بلند شدم برم آب بخورم...بعدش به اتاقت سر زدم دیدم نیستی ترسیدم...کجا بودی؟
حالا که خیالش از بابتم راحت شده بود،چشمانش مشکوک بودند.
آب دهانم را قورت دادم و با پررویی به صدا گفتم:
- به نظرت بابا از قیافه ام می فهمه چی کار کردم؟
صدا با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت:
اسکل...اگه تو نگی اون نمی فهمه...
به طور غیر ارادی زبانم را روی لب هایی کشیدم که هنوز به خاطر بوسه ی فراز گرم بودند...حس می کردم چیزی مثل اثر انگشت روی آن هاست و من را لو می دهد...
- خوابم نمیومد رفتم رو چمنا دراز بکشم...
به لباس هایم اشاره کرد و با چشمان باریک شده گفت:
- پس چرا مانتو و شلوار بیرونت تنته؟
- به خدا بیرون نبودم!
آن قدر ملتمسانه گفتم که بابا چشمانش گرد شد.
کمی نگاهم کرد و یک دفعه زیر خنده زد.
از قهقهه بلندش ترسیدم و کمی خودم را عقب کشیدم.
بعد از چند لحظه جدی شد و با اخم گفت:
- مطمئن نبودم هم الان مطمئن شدم که بیرون بودی...نمی دونم چکار می کردی ولی رنگ رخسارت یه جورایی خبر می ده از سر درون...
لبم را گاز گرفتم.حس می کردم بابا من و فراز را دیده است...
احساس می کردم از گونه هایم حرارت بیرون می زند...
لپم را به طور ناگهانی کشید و به تلخی گفت:
- کی دخترم این قدر بزرگ شده که منو می پیچونه می ره دوستشو می بینه...
دلم می خواست در زمین فرو روم و دیگر هم برنگردم...
دوباره جدی شد و سعی کرد نقش پدر های سیبیل کلفت (!) را دربیاورد:
- برو تو اتاقت...
سریع بالا رفتم و صدایش را از پشت سرم شنیدم:
- دیگه نبینم از این کارا بکنی ها...دختر بد...حالا کی بود؟
صدایش در سه کلمه ی آخر پر از خنده ی پنهان شده بود.
سرم را پایین انداختم و سریع تر بالا رفتم و این باعث شد بلند قهقهه بزند...
وقتی که در اتاقم را پشت سرم بستم نفس راحتی کشیدم.لباس هایم را عوض کردم و زیر پتوی نازکم رفتم.
مدام با زبانم لب هایم را خیس می کردم و فکر می کردم:
واقعا این من بودم که چراغ سبز نشون دادم؟
صدا با کلافگی گفت:
آره دیوانه خودت بودی حالا بگیر بکپ بذار منم دو دقیقه سرمو بذارم بمیرم...
بی توجه به او دوباره فکر کردم:
الان بابا چه فکری می کنه....
در حالی که بالشش را مرتب می کرد گفت:
- برو خدا رو شکر کن با کمربند نیوفتاد به جونت دختره ی خیره سر...
ریز خندیدم و زمزمه کردم:
- چه شب عجیبی بود...!
صدا تشر زد:
مرور خاطرات بسه بگیر بخواب خاک بر سر شدی رفت!
با لبخند ابلهانه ای که محو نمی شد زمزمه کردم:
- خواب فراز ببینی...
صدا چشمانش را چرخاند و گفت:
- خواب گشت ببینی...
لبخندم به خاطر دیوانه بازی هایم پررنگتر شد و به خوابی عمیق و شیرین فرو رفتم.
فصل هشتم
دفعه ی اولی بود که به پیک نیک می رفتم...
هیچ وقت چهار نفری با مامان و بابا و آبتین به پارک نرفته بودیم...وقتی بچه بودم،آبتین گاهی اوقات مرا به پارک می آورد ولی خیلی سریع بر می گشتیم...
حالا من،فراز،نیکان،پرهام،آترین ،آرمان و آرمیتا روی پارچه ای که نیکان آورده بود نشسته بودیم.
آترین با لپ هایی سرخ شده مشغول خوردن آبنباتی بود که نزدیک دو ساعت سعی در تمام کردنش داشت ولی به نتیجه ای نرسیده بود...!
من میان نیکان و آرمیتا و جلوی سبد غذاها (!) نشسته بودم.فراز و آرمان و پرهام و آترین جلوی ما نشسته بودند و مشغول بازی حکم بودند.
من و نیکان و آرمیتا به قول آرمان مشغول صحبت های ضعیفگون بودیم.گفته بود:
- ایش ایش ایش!چی چیه این حرفا!حرفای ضعیفه ای...می دونید اسمش چه؟حرفای ضعیفگون!
فراز نیشخند زده بود و پرهام می خندید.ما سه نفر هم بی توجه به او به کارمان ادامه دادیم!
دو ساعت بود که در پارک نشسته بودیم.آترین که بالاخره آبنبات را تمام کرده بود صدای عجیب و ناله مانندی از خودش درآورد.
همه نگاهش کردیم مبادا اتفاقی افتاده باشد ولی او طوری که انگار جایزه هفتصد میلیون تومانی را از دست داده باشد گفت:
- این آدامس نداره!
فراز که ترسیده بود دوباره آسمش عود کرده باشد به آرامی پس کله اش زد و زیر لب گفت:
- مرض...واسه آدامس نصفه جونمون کردی؟!
آترین لب هایش را جمع کرد و بلند شد.به سمت ما آمد و خودش را بین من و نیکان جا کرد.
لبخندی زد که باعث شد مثل نیکان گونه اش چال بیوفتد و با لحن شیرین گفت:
- مامانی گشنمه.
نیکان لبخند زد و پرسید:
- چی می خوای؟
آترین یک آرنجش را روی پای من گذاشت و در حالی که به طرف من متمایل شده بود گفت:
- از اون کتلتا که دیشب نذاشتی بخورم...
آرمان روی شانه ی پرهام زد و با لودگی گفت:
- ماشالا هزار ماشالا فضایل اخلاقیتو تمام و کمال به ارث برده...
نیکان برایش لقمه ای گرفت و به دستش داد.
پرهام با ناامیدی گفت:
- آترینم نشدیم خودمونو لوس کنیم غذا گیرمون بیاد...
نیکان با جدیت گفت:
- خودت بیا لقمه بگیر بچه که نیستی...
پرهام که حال نداشت از جایش بلند شود با نیشخند گفت:
- نه قربونت با یه لبخندت سیر شدم...
نیکان تمام سعیش را کرد تا لبخندش مخفی بماند ولی موفق نشد!
دلم برای نگاه آرزومندانه ی فراز به ظرف کتلت ها سوخت و گفتم:
- من براتون لقمه می گیرم.
نیش آرمان تا پشت سرش باز شد و پرهام هم نگاه مبارزه طلبانه ای به نیکان کرد!
فراز به من چشمک زد.
بدون این که اجازه دهم آترین از من جدا شود اولین لقمه را گرفتم.
آترین از روی پایم زمزمه کرد:
- حالا می خوای اینو به کدوم یکی از گشنگان حسینی بدی؟
یک دفعه زیر خنده زدم.
واقعا پسر بچه ی شیرین و بامزه ای بود!
با نیشخند گفتم:
- آقایون فعلا یکی بیشتر نیست به کدومتون بدمش؟
آرمیتا موذیانه گفت:
- به آرمان نده چاق شده این اواخر...
آترین هم با شیطنت گفت:
- منم بخورم انگار پرهام خورده نمی خواد بهش بدی...
بعد از این حرف لقمه اش را جلوی چشم پرهام تکان داد و خندید!
فراز با خنده گفت:
- تمام رقبا به نفع من رفتن کنار که!بده کار خودمه خوردنش!
خندیدم و به جلو خم شدم.
موقع گرفتنش گفت:
- دستت درست!
لقمه را گرفت و خواست گاز بزند که دید آرمان از پایین لقمه مشغول گاز زدنش است!
از خنده دلم درد گرفته بود!آرمیتا و آترین هم می خندیدند.
نیکان عبوسانه گفـ:
- هر کی ندونه فکر می کنه کتلت ندیده اید...
پرهام با پررویی گفت:
- خوب واقعا هم کتلت ندیده ایم...تو چرا روزای عادی این قدر غذاهات خوشمزه به نظر نمیاد؟!طلاقت بدم؟!ها ها ها؟!
نیکان چشمانش را چرخاند ولی لبخند کمرنگی روی لبانش بود.
فراز بدون ناراحتی لقمه را به آرمان داده بود.
کار لقمه ی دوم را تمام کردم و آن را به سمت فراز گرفتم.
فراز با لحن بامزه ای گفت:
- کسی می خواد گاز بزنه،بزنه بعد بده من!
پرهام خندید و گفت:
- نترس من عین این ندید بدید نیستم صبر می کنم...
فراز با احتیاط لقمه را گرفت و زمزمه کرد:
- مرسی جوجه.
تنها کسی که جز من صدایش را شنید آرمیتا بود که با چشمان گرد شده نگاهم می کرد.
خودم را به نفهمی زدم و به آترین گفتم:
- چه خبر از مدرسه؟
آترین در حالی که تقریبا سرش را روی پایم گذاشته بود گفت:
- نگو صنم خیلی اوضاع خرابه...
با خنده پرسیدم:
- چرا آخه؟!
- اون پیکی که واسه عید بهمون دادنو ول کن نیستن...هی ازش امتحان می گیرن...
پرهام با حالتی کنایه آمیز گفت:
- حالا نه که تو همش تک می شی و مثل مامانت کتاباتو گاز نمی زنی....
آرمان خندید و گفت:
- نه فکر کنم یه چیزش به تو نرفته!
نیکان به پرهام چشم غره رفت و گفت:
- من تو یونی کتابامو گاز نمی زدم صد بار مشروط می شدی که!
پرهام با مسخرگی گفت:
- راست می گه آقا من غش!
من و آترین به حرکاتش خندیدیم ولی آرمیتا متفکرانه نگاهش را از من به فراز و از فراز به من می انداخت...
یک دفعه انگشتش را در پهلویم فرو کرد و با لبخند صنم خر کنی گفت:
- صنم میای بریم بستنی بخریم؟
همه با خنده موافقت شان را اعلام کردند اما فراز که پهلوی سوراخ شده ی من را دیده بود با ابروی بالا رفته به آرمیتا چشم غره رفت.
آرمیتا بی توجه به او دستم را گرفت و مرا بلند کرد.
وقتی ازشان دور شدیم انگشتم را برای مقابله به مثل در پهلویش فرو کردم و گفتم:
- خیلی بیشعوری!نفسم بند اومد!
- تا تو باشی پنهون کاری نکنی.
صدایش پر از بغض بود:
- فکر می کردم دوستتم.
نرم شدم.دستم را دور شانه اش حلقه کردم قبل از حرف زدن کمی فکر کردم.
او فهمیده بود و راه فرار نداشتم؛پس بهتر بود همه چیز را می گفتم تا بیشتر از این احساساتش جریحه دار نشوند.
- چیز خاصی نیست آرمیتا...فقط یه علاقه ..کوچیکه...همین.
با چشمان پر از اشک نگاهم کرد و گفت:
- برای همین علاقه ی کوچیک این همه غمگینی؟
جا خوردم و او را بیشتر به خودم فشار دادم.
- نه آری...من غمگین نیستم...
خودش را از من جدا کرد و مثل بچه ها پشت به من ایستاد.با لجبازی گت:
- منم خر نیستم!
لبم را گاز گرفتم و زبر لب گفتم:
- بلانسبت خر!
لبخندی روی لبش نشست ولی سریع کنارش زد و دست به سینه مقابلم ایستاد.
- زود تند سریع بگو از کی دوستید و چه هدفی دارید؟
با دهان باز نگاهش کردم.پس او هم مثل نازنین معتقد بود فراز دوست پسر من است؟
صدای درون مغزم با خواب آلودگی گفت:
اسکل همه به همین اعتقاد راسخ دارن فقط تو این وسط شیرین می زنی.
به صدا چشم غره رفتم و گفتم:
- از تولدم.
مکثی کردم و با ابروی بالارفته گفتم:
- منظورت دقیقا از هدف چیه؟
سرم را کج کردم و منتظر نگاهش کردم.
با جدیت گفت:
- منظورم اینه که دوستی های چند روزه اس دیگه نه؟
دهانم را باز کردم تا جوابی بدهم که سریع گفت:
- چه بخواید چه نخواید چند روزه اس...مگه فراز چند تا جون داره؟
بهت زده نگاهش کردم.دهانم خشک خشک بود.
با دستپاچگی گفت:
- متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنـ...
آهی کشیدم و زیر لب گفتم:
- نه ناراحتم نکردی.حقیقته...
آرمیتا دستم را گرفت و با مهربانی گفت:
- اصلا غلط کردم حرف زدم دوست جونی...بیا بریم همون بستنی مونو بخریم...
لبخندی به او زدم و بی توجه به توده ای هر لحظه بیشتر راه نفسم را می بست به دنبالش رفتم.
بستنی ها را خریدیم و برگشتیم.
مثل تمام آن روز های نفرین شده ی رویایی،افکارم را به عقب مغزم راندم و از لحظات حالم لذت بردم.
آترین انگار از تکیه دادن و ولو کردن بالاتنه اش روی پای من خیلی لذت می برد چرا که تمام مدت بستنی خوردنش هم این کار را کرده بود!
البته از این دردی خفیفی که فرو رفتن آرنج کوچکش در پایم ایجاد می کرد لذت می بردم...از نگاه مهربانی که از پایین به بالا به من نگاه می کرد لذت می بردم...و فکر می کردم ممکن است روزی دو چشم خاکستری کوچک این طور با اشتیاق مرا نگاه کنند؟
از این فکرم بهت زده شدم و خشکم زد.
لبم را گاز گرفتم و به فراز نگاه کردم.مشغول اذیت کردن آرمان بود و می خندید.
آب دهانم را قورت دادم و سرم را تکان دادم.
صدا با نگاه عاقل اندر سفیهش گفت:
روانی هستی دیگه...آخه چطور ممکنه تو از فراز بچه داشته باشی؟
مکث کرد و بعد با لبخند موذیانه ای گفت:
اصن از کجا معلوم چشماش سبز نشه؟
چشمانم را چرخاندم و متوجه شدم فراز با چشمان گرد شده نگاهم می کند.
بی دلیل سرخ شدم.احساس می کردم می تواند با نگاه جیوه ایش تا ته ته ته مغزم را بخواند...
متوجه شدم آترین بی حرکت شده است.نگاه کردم و دیدم خوابش برده و سرش روی پایم است.دستم را در موهایش فرو بردم و نوازش شان کردم.
پرام با نیشخند گفت:
- نیکان تحویل بگیر.
نیکان با تعجب پرسید:
- چیو؟
پرهام خندید و گفت:
- آترین سه ساعت به زرزرای من و تو گوش می کنه خوابش نمی بره،اون وقت صنم دو ثانیه دست نوازش به سرش می کشه بیهوش می شه!
نیکان چشمانش را تنگ کرد و به او خیره شد.
پرهام با دستپاچگی اضافه کرد:
- نه شما که زر نمی کنی چه چه می زنی!
آرمان بلند خندید و فراز هم ضربه ای به شانه ی فراز زد و با مسخرگی گفت:
- از دست رفتی بشر!
آرمیتا به طرز عجیبی ساکت بود.دستش را گرفتم.سرد سرد بود.در گوشش گفتم:
- چی شده آری؟خوبی؟
با ناراحتی نگاهش را از من به فراز و از فراز به من انداخت...بلافاصله فهمیدم مشکل چیست!
با لبخند گفتم:
- بی خیال بابا!من این قدر غصه نمی خورم که تو غصه می خوری!
چقدر دروغ گفتن راحت شده بود...
دروغ گفتن برای سرپوش گذاشتن روی حقایق و روز شومی که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد...
*****
بعد از آن پیک نیک،همه با هم راه افتادیم تا به خانه برویم.
من ماشین نیاورده بودم و با فراز می آمدم.
پرسیدم:
- تازگیا دیگه خونه خودت نمی ری نه؟
- نه...مامان هی اصرار کرد و گریه کرد...منم دیگه حوصله ی تنها بودنو نداشتم...برگشتم.
با کنجکاوی پرسیدم:
- حالا خونه ات چه شکلی هست؟
مکث کرد و سپس با بی میلی گفت:
- چیز خاصی نداره.
- ولی می خوام بدونم!
- همچین چیز دونستنی هم نیست.
لب هایم را جمع کردم و سرم را به سمت پنجره چرخاندم.
دستش را به سمت ضبط برد و روشنش کرد.
کی مثل من می تونه انقدر عاشقت باشه
بگو کی غیر من ته ته دل تو تا ابد جا شه
باورش سخته اما می تونی بفهمی از حرفهام
که اگه نباشی من همیشه بدون تو تنهام
اگه بدونی که چقدر عاشقتم
می دونی احساسم به تو عزیز من
خاصه دیوونتم داشتن تو با تو بودن واسه من شانسه
خاصه دیوونتم داشتن تو با تو بودن واسه من شانسه
اگه تو بخوای می تونی با دلم کاری کنی که از کنارت برم
اگر هم بخوای می تونی با نگاهات
به من بگی دل تو هم منو می خواد
بگو تو همونی که پیشم می مونی
هیچکی مثل من نمیاد که تو رو فقط واسه خودت بخواد
اگه بدونی که چقدر عاشقتم
می دونی احساسم به تو عزیز من
خاصه دیوونتم داشتن تو با تو بودن واسه من شانسه
- صنم؟
پلک هم نزدم.
ملتمسانه صدایم زد:
- جوجه؟
لبخندم را فرو خوردم و باز هم واکنشی نشان ندادم.
دفعه ی اولم بود که این طور اذیتش می کردم و به اصطلاح ناز می کردم!
صدایش ملایم بود:
- جوابمو نمی دی جوجه ی من؟
باز هم چیزی نگفتم.
آهی کشید و تسلیم شد:
- همین الان می ریم ببین چه شکلیه.
بلافاصله به سمتش چرخیدم و نیشخند زدم:
- جدی؟
خندید و گفت:
- جدی!
فراز با ابروی بالا رفته ادامه داد:
- ولی خودمونیما...من پرهامو مسخره می کردم ولی وضعم از خودش خراب تره!
خندیدم و گفتم:
- حالا یه بار من اومدم قهر کنما...
- تو قهر کن مردم باور کنن!
خندیدم.گفتم:
- احیانا اون قضیه اش این نیست که زن و شوهر دعوا می کنن و مردم باور می کنن؟!
فراز نیشخند زد و موذیانه گفت:
- خوب باشه...بریم عقدت کنم که درست شه جمله اش!
مشتی به بازویش زدم و گفتم:
- چشمم روشن!حالا دیگه می خوای بری دختر مردمو بی اجازه ی پدرش عقد کنی؟
با خنده گفت:
- این دختر مردم احیانا قلبش مال من نیست؟!
قند در دلم آب شد و برای پنهان کردن ذوقم گفتم:
- خوب حالا تواَم.
فراز با جدیت گفت:
- حالا بریم یا نه؟
با گیجی پرسیدم:
- کجا؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت:
- محضر دیگه.
نیشخندی زدم و گفتم:
- شرط داره.
ابرویش را بالا برد و با خنده گفت:
- نه بابا...داریم به جاهای جالبی می رسیم...خوب بگو ببینم چه شرطی داره؟
- اول این که من آشپزی نمی کنم...
- نگو بلد نیستی که لو رفتی قبلا!
طلبکارانه گفتم:
- کی گفته بلد نیستم؟فقط حال آشپزی ندارم!
با نیشخند گفت:
- چشم یادم می مونه...دیگه چی؟
- ماه عسل باید بریم دریا...
فراز لبخندی زد و گفت:
- اینم چشم...بازم هست؟
متفکرانه انگشت اشاره ام را روی لبم گذاشتم و گفتم:
- اوم...بشور و بسابم با هم انجام می دیم...
فراز خندید و گفت:
- یه دفعه بگو کلا همه کارا رو بکن من می شینم نگاه می کنم!
- نه دیگه اینجوریم نیست فقط باید کمکم کنی!
- خوب اینم قبول...دیگه؟
- فعلا چیزی یادم نمیاد...
- مهریه چی؟
با خنده گفتم:
- پیشنهاد خودت چیه؟
فراز با نیشخندی که ثانیه ای محو نمی شد گفت:
- از من نباید بپرسی که...من به نفع خودم کم می گم!
- حالا نظرتو بگو!
کمی فکر کرد و سپس گفت:
- به اندازه ی رقم وزنت به گرم بوس!
بلند خندیدم و او هم با نیشخندش همراهی ام کرد.
زمزمه کرد:
- خیالپردازی قشنگه ولی واقعیت همیشه عقب ذهنت جولان می ده...
به سمتم چرخید و زمزمه کرد:
- امیدی نیست صنم...
دوباره به جلو خیره شد.
ضبط را خاموش کردم...آهنگی که به نظرم زیبا بود،به قلبم چنگ می انداخت و گوشخراش بود...
ادامه داد:
- تو محکوم نیستی با من بسوزی...زندگی کن...
بغضم را با تلاشی تحسین برانگیز عقب راندم و نجوا کردم:
- زندگی من تویی...اگه قراره از پیشم بری منم می خوام باهات بیام...
به تلخی گفت:
- نمی خوام با این فکر بمیرم که یه نفرو کشتم...نه تنها جسمشو...بلکه قلبشو...
مکثی کرد و با صدای گرفته ای ادامه داد:
- اونم نه یه آدم عادی...کسی که تمام لحظه هام با حضورش باارزش می شن و رنگ می گیرن...دلم می خواد زندگی کنی...اگه بدونم بعد از من خوشبخت می شی صد برابر خوشحالترم...چه الان چه وقتی که دارم سقط می شم...
به او تشر زدم:
- عین آدم حرف بزن!
بی توجه به حرفم با جدیت گفت:
- یه قولی بهم می دی؟
با بی میلی گفتم:
- بستگی داره چی باشه...
محکم گفت:
- نه دیگه!این جوری نمی شه...بگو قول می دم...بگو به جون فراز.
مکث کردم.چه می خواست؟یعنی می خواست از من بخواهد تنهایش بگذارم؟!
به تندی گفت:
- صنم!
سریع گفتم:
- باشه...قول می دم...
- بگو به جون من!
- به جون تو...
لبخند محوی روی لبانش نشست.طوری که انگار هر کلمه اش را بارها بررسی می کند با احتیاط گفت:
- می خوام بعد از این که مردم...به اولین کسی که بهت درخواست ازدواج داد جواب مثبت بدی.
بهت زده نگاهش کردم و آب دهانم را قورت دادم.او چه می گفت؟!به اولین خواستگارم جواب مثبت بدهم؟!
با جدیت گفتم:
- نمیشه...حرفشم نزن...
فراز با ناراحتی گفت:
- تو جون منو قسم خوردی!
- من.بعد.از.تو.با.کـ.سی.از.د. واج.ن.می.کـ.نم.
فراز با صدای بلندی گفت:
- پس می خوای تا آخر عمرت بیای بشینی سر قبر من؟
با چشمانی پر از اشک نگاهش کردم و زیر لب گفتم:
- آره...اگه این آرومم کنه آره...
- پس خیلی ابلهی که می خوای به خاطر یه مرده زندگیتو خراب کنی!
اشک هایم راه شان را به سمت چانه ام پیدا کردند...
- آره...اگه این ابله بودنه من می خوام تا آخر عمرم یه ابله بمونم...من نمی تونم با وجود احساسی که با تو دارم با کس دیگه ای باشم...هم خودم عذاب می کشم هم اون بدبختی که قراره ا من باشه...
فراز که به طور ناگهانی آرام شده بود (شاید اشک هایم اثر جادویی داشتند!) گفت:
- تو می تونی یه نفر دیگه رو دوست داشته باشی صنم...بهم قول بده که کاریو که گفتم می کنی.
ملتمسانه گفتم:
- می شه در موردش حرف نزنیم؟
وقتی نگاه خیره اش را دیدم سریع گفتم:
- حداقل فعلا درباره اش حرف نزنیم...بعدا...باشه؟
فقط به جلو خیره شد و لب هایش را بر هم فشرد.خودم را لوس کردم و گفتم:
- باشه؟
سایه ی لبخندی را روی لب هایش دیدم.ماشین متوقف شد.
پیاده شدم.مطمئن بودم آن قدر وقت تلف کرده ایم که پرهام و نیکان و آترین به خانه رسیده اند.سوار آسانسور شدیم.بعد از این که در بسته شد فراز لبخند شیطنت آمیزی زد.
قلبم از برق چشمانش به تپش افتاد...
- می گما...دفعه ی اولیه که با یه خانوم خوشگل تو آسانسور تنهام.
زیر لب گفتم:
- ایشالا دفعه آخرم باشه!
خندید و موذیانه گفت:
- راستی خانوم خوشگل...می دونستی که به معنای واقعی کلمه دارم می برمت خونه خالی؟!
به زور جلوی خنده ام را گرفتم و در آینه خودم را برانداز کردم.
موهایم که حالا خیلی بلند شده بودند دو طرف صورتم بودند.گونه هایم سرخ شده بودند...احتمالا به خاطر شیطنت های فراز!
فراز هنگامی که در باز می شد با مسخرگی گفت:
- نگران نباش عالی هستی راضیم ازت!
با حالتی کنایه آمیز گفتم:
- حالا همچین می گی انگار خودت چه آش دهن سوزی هستی...من ازت سرترم!
خندید و گفت:
- صد البته...فقط احساس کردم عصبی هستی گفتم بهت اطمینان بدم.
نگاهش کردم.چشمانش جدی بودند.برای لحظه ای ترسیدم...نکند این ها را جدی می گفت و فکر می کرد من هم جدی هستم؟
دستش را روی کمرم گذاشت و مرا به سمت در برد.
در را باز کرد.وقتی وار خانه شدم دهانم از شدت تعجب باز ماند.خانه کاملا خالی بود،جز کیسه بوکسی که وسط هال قرار داشت و تختی که گوشه ی هال بود.در اتاق ها بسته بودند و در آشپزخانه تنها یک یخچال وجود داشت.
فراز با جدیت گفت:
- گفتم خوشت نمیاد اینجا رو ببینی.
زیر لب گفتم:
- تو چند سال این جا زندگی می کردی؟!
چشمانم را تنگ کردم و با ابروی بالا رفته گفتم:
- واسه همین گفتی به معنای واقعی کمه خونه ی خالی؟!
سرش را تکان داد و نیشخند زد.
- چطوری؟این جا...هیچی نداره!قلبت نمی گیره توش؟!
زمزمه کرد:
- اون قدر افسرده بودم که برام مهم نبود...الان نمی تونم اینجا رو تحمل کنم و دلیلشم شادی هستش که تو هم می دی...
سرم را پایین انداختم.
دو انگشت اشاره و وسطی اش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد.زمزمه کرد:
- شبا میشستم گوشه ی اون تخت و همین جوری به یه گوشه خیره می شدم...از بس تنها و جدا از دنیا بودم که نمی دونستم باید به چی فکر کنم...فقط بعضی شبا خیلی می ترسیدم که...
منتظر ماندم تا حرفش را بزند ولی چشمانش را بست و حرفی نزد.با دستانم صورتش را قاب گرفتم و زمزمه کردم:
- از چی می ترسیدی؟
با صدایی که به زور شنیده می شد نجوا کرد:
- از این که تنهایی بمیرم...
قلبم برای لحظه ای از حرکت ایستاد.
در آن لحظه درست مثل پسر کوچولویی بود که از ترس از تاریکی به مادرش پناه می برد...
نفس عمیق و لرزانی کشید و زمزمه کرد:
- می ترسیدم بمیرم و هیچ کس نفهمه و پیدام نکنه...
دلم می خواست آن وسط زانو بزنم و زار بزنم ولی او نیاز به یک دختر جیغ جیغو نداشت...تکیه گاه بود و تکیه گاه می خواست...
سرش را در آغوش گرفتم و زمزمه کردم:
- تنها نمی مونی...هیچ وقت...تا آخرش باهاتم...فهمیدی فراز؟
چیزی نگفت.
فراز من از ترس از تنهایی می لرزید...
یک مرد با تمام مرد بودن و تکیه گاه بودنش گاهی نیاز به شانه های ظریفی دارد که او را سرپا نگه دارد...
مرد من هم ترس داشت...غصه داشت...تنها بود و پناه می خواست...و من می خواستم برایش تمام این ها باشم...
نمی خواستم در تاریکی و تردید برود...نمی خواستم هنگامی که نور چشمانش برای همیشه خاموش می شوند،حسرت روز های رفته اش را بخورد...
مرد من وقت زیادی نداشت...مرد من هر لحظه نفس های آخرش را می کشید...مرد من آماده ی مرگ بود و هر لحظه امکان داشت تنهایم بگذارد...
من از ترس مردَم می ترسیدم...
I remember tears streaming down your face
اشک هایی رو که روی چهرت جاری شده بودن به یاد میارم
When I said, "I'll never let you go"
وقتی که گفتم"هیچ وقت اجازه نمیدم بری"
When all those shadows almost killed your light
وقتی همه ی اون سایه ها تقریبا نورِت رو نابود کردن
I remember you said, "Don't leave me here alone"
یادم میاد تو گفتی "منو اینجا تنها نذار"
But all that's dead and gone and passed tonight
اما همشون امشب مردن، رفتن و سپری شدن
Just close your eyes
فقط چشماتو ببند
The sun is going down
خورشید در حال غروبه
You'll be alright
حالت خوب میشه
No one can hurt you now
حالا دیگه کسی نمیتونه بهت صدمه بزنه
Come morning light
بیا، نور صبحگاه
You and I'll be safe and sound
من و تو صحیح و سالم خواهیم بود
Don't you dare look out your window darling
از پنجره بیرون رو نگاه نکن عزیزم
Everything's on fire
همه چیز آتیش گرفته
The war outside our door keeps raging on
جنگ اون بیرون دیوانه وار ادامه داره
Hold onto this lullaby
به این لالایی چنگ بزن و نگهش دار
Even when the music's gone… gone
حتی وقتی موسیقی تموم شد...رفت...
Just close your eyes
فقط چشماتو ببند
The sun is going down
خورشید در حال غروبه
You'll be alright
حالت خوب میشه
No one can hurt you now
حالا دیگه کسی نمیتونه بهت صدمه بزنه
Come morning light
بیا، نور صبحگاه
You and I'll be safe and sound
من و تو صحیح و سالم خواهیم بود
Just close your eyes
فقط چشماتو ببند
You'll be alright
حالت خوب میشه
Come morning light,
بیا، نور صبحگاه
You and I'll be safe and sound…
من و تو صحیح و سالم خواهیم بود...
بهت زده و با دهان باز به صفحه ی گوشی ام خیره شدم.
*slm.amiram.alan bikari?bayad bahat harf bezanam*
امیر؟!
حدود دو دقیقه بی حرکت به گوشی زل زدم تا یادم آمد تنها امیری که من می شناسم پدر فراز است.سریع جواب دادم:
*سلام.بله آقای فرهمند.جای خاصی مدنظرتون هست؟*
خودم از جمله بندی ادیبانه ام خنده ام گرفت.خوب چکار می کردم،من از این پدر سرد می ترسیدم!
*bia paEn.montazeretam*
ابروهایم بالا پریدند.آدرس خانه مان را از کجا آورده بود؟!
سریع شلوار لی آبی کاربنی ام را با مانتوی سفید جلوبسته ام پوشیدم و کمربند سفید مانتو را هم بستم.شال سفیدم را روی سرم انداختم و بعد از زدن برق لب و خط چشم کمرنگی،کوله ی آبی تیره ام را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
سر جمع ده دقیقه هم طول نکشید.
بابا که مشغول هم زدن غذایی بود که من پخته بودم از آشپزخانه فریاد زد:
- صنم کجا می ری؟الان وقت ناهاره!
با دستپاچگی گفتم:
- یه کاری برام پیش اومده باید برم...
به آشپزخانه رفتم و سرسری گونه اش را بوسیدم:
-فعلا بابایی...ببخشید که تنهات میذارم...
لبخند زد و گفت:
- این حرفو نزن بابا...اگه نبودی که من تا الان دق کرده بودم تو این خونه...برو به سلامت...
چشمکی زد و موذیانه گفت:
- سلام منم به کار پیش اومده و هوس رو چمنا خوابیدنم برسون!
لبم را گاز گرفتم و فرار کردم.صدای خنده اش به گوشم رسید.
تمام پدر ها این قدر تیز بودند یا من زیادی تابلو بودم؟!
در را باز کردم و خارج شدم.بعد از بستن در با دقت اطرافم را نگاه کردم.
مشکوک به کوپه جنسیس مشکی رنگ مقابلم نگه کردم.شیشه هایش دودی بودند و نمی توانستم داخلش را ببینم ولی ابهت ماشین مثل "امیر" بود!
حدسم درست بود.از ماشین پیاده شد.
شلوار لی مشکی رنگی پوشیده بود که شبیه یکی از شلوار های فراز بود.پیراهن سفیدی تنش بود که آستین هایش را مثل فراز (!) بالا داده بود.مو های مشکی رنگش که میان شان مو های سفید زیاد دیده می شد آشفته بودند ولی صورتش را که در آن سن هم جذاب بود بهتر نشان می دادند.ته ریش کوتاهی داشت.
صدای درون مغزم به من چشم غره رفت و با لحن عاقل اندر سفیهی گفت:
چقدر به شلواراش دقت کردی که حالا شباهت ها رو تو یه نگاه می فهمی.
خنده ام گرفت ولی جلوی خودم را گرفتم چرا که دلم نمی خواست فکر کند دیوانه و خل و چل هستم!
صدا:
نیستی؟
خفه!
جلو رفتم و زیر لب گفتم:
- سلام آقای فرهنمند.
سرش را به نشانه ی سلام خم کرد و با دقت سرتاپایم را بررسی کرد.
سرم را پایین انداختم.حس می کردم زیر ذره بین هستم و او دارد صلاحیتم را برای داشتن پسرش بررسی می کند!
- لطفا سوار شو.
با تعجب فکر کردم:
رفتارش عوض شده...دفعه های قبل یه جوری با بی احترامی رفتار می کرد و مستقیم با من حرف نمی زد...
صدا متفکر و ساکت بود.
صنم جلو رفت و در ماشین را باز کرد.پدر فراز بعد از صنم نشست ولی حرکت نکرد.
به سمتم چرخید و پرسید:
- برای ناهار برنامه ای نداری؟
سرم را به چپ و راست تکان دادم.می خواستم بگویم:
ناهار مهم نیست،حرفتو بزن!
حرکت کرد.بعد از چند دقیقه گفت:
- فراز عوض شده.
چیزی نگفتم.حرفش ناگهانی بود و معانی زیادی در خود نهفته داشت.
ادامه داد:
- اوایل فکر می کردم که...
مکث کرد.پرسید:
- می تونم رک باشم صنم؟
زیر لب گفتم:
- بله.
با جسارت گفت:
- اوایل فکر می کردم یکی از همون صد تا دخترایی هستی که هر روز تو خیابون می بینم شون...فکر می کردم نقشه داری...
مکث کرد و ادامه داد:
- بعدا از مدت طولانی رابطه تون و علاقه ی فراز و تغییراتی که کرده بود متوجه شدم که معصوم تر از اونی هستی که ذهن مسموم من بتونه درکش کنه...سعی کردم طرز فکرمو تغییر بدم.
چیزی نگفتم.واقعا نمی دانستم باید در برابر این حرف ها چه بگویم.
انگار او هم انتظار جوابی نداشت چرا که ادامه داد:
- اون شب فرازو تعقیب کردم و با وجود چیزی که دیدم مطمئن شدم علاقه تون واقعیه...فراز به خاطر هیچ کس از خواب شبش نمی زنه...
اخم کردم و به سمتش چرخیدم.کدام شب؟
متوجه نیشخند فراز مانندش شدم.مستقیم جلو را نگاه می کرد.
- اون شب که ساعت دو تو رو از خونه بیرون کشید...امیدوارم ناراحت نشده باشی چون تا تهش اون جا بودم.
لبم را گزیدم و سرم را کامل به سمت پنجره چرخاندم.واقعا دلم می خواست بمیرم!
صدای خنده ی آرامش را شنیدم و سعی کردم با جمع کردن خودم محو شوم.
با شیطنتی که از مردی به سن و سال او بعید بود گفت:
- بیخیال...سخت می گیری!جوونید...نمی گم کارتون درست بوده ولی لازم نیست این همه هم خجالت بشی...اصلا نباید بحث شو پیش می کشیدم.متاسفم.
زیر لب گفتم:
- معذرت می خوام.
نمی دانستم برای چه معذرت خواهی می کنم.
بلند خندید و گفت:
- برای از راه به در کردن پسرم معذرت میخوای؟!
با خنده پس از چند ثانیه ادامه داد:
- می دونستی اون تا به حال با هیچ دختری دوست نبوده؟کلا اهل این چیزا نبود...درس خوندون و کتاب خوندن رو بیشتر دوست داشت...فکر می کنم مثل تو اولین تجربه اش بوده...گرچه خیلی حرفه ای بود بهش افتخار می کنم!
دلم می خواست در ماشین را باز کنم وخودم را پرت کنم وسط خیابان!چطور می توانست این طور راحت درباره ی چنین چیز هایی با من حرف بزند و مسخره ام کند؟!
دوست داشت اذیتم کند؟!مطمئن بودم مثل لبو سرخ شده ام!
- حالا خودشو ناراحت نکن...فقط می خواستم عکس العملتو ببینم...داشتم چی می گفتم قبلش؟
درست مثل فراز بود...تک تک حرکات و حرف ها و طرز شوخی کردنش...این مسلما نتیجه ی صمیمیت زیادشان در گذشته بود...
زیر لب به خشکی گفتم:
- درباره ی رابطه ی من و فراز حرف می زنید...
متوجه کنایه ام شد و خندید.بعد از چند ثانیه دوباره جدی شد و گفت:
- درسته.فهمیدم رابطه تون از اونایی نیست که به راحتی به وجود بیاد و از بین بره...فراز به خاطر تو خیلی عادتا رو که هیچ وقت فکرشم نمی کردم پیدا کرده و عادتای چندین ساله ی زیادی رو هم کنار گذاشته...فکر می کنم تو این مدت متوجه شدی که اون به شدت لجباز و یه دنده اس و اگه بگه ماست سیاهه،حتی اگه ماسته رو تو چشمشم فرو کنی در همون حال سوزش چشمش می گه سیاهه.
ریز خندیدم.
- بله متوجه شدم و فکر می کنم این اخلاقشو از شما به ارث برده.
نیشخند زد و گفت:
- خوب تا حدودی درست فکر می کنی.
مکث کرد و ادامه داد:
- همه ی اونا رو گفتم تا به اینجا برسم...همه ی اون حرفا در گذشته درست بوده ولی الان فراز منعطف تر شده...درسا یه بار ازش خواست برگرده خونه و گوش کرد.یه بار ازش خواست غذایی رو که حالش ازش بهم می خوره بخوره و اون گوش کرد.یه بار ازش خواست با موتور کمتر بره و بیاد و اونم قبول کرد...کلا پسر خوبی شده راضیم ازش...
خندیدم.خیلی با جدیت کنایه می زد و شوخی می کرد!
- البته استثنا هم بوده...ماشالا پسرم نمیذاره خوشی زیر دلم بزنه....درسا ازش خواست از تو خواستگاری کنه و اون قبول نکرد.
سکوت کردم.نمی دانستم چه جوابی بدهم.
به طور ناگهانی گیج و آشفته به نظر می رسید.به آهستگی گفت:
- راستش من نمی دونم این کار درستی هست یا نه...از طرفی فکر می کنم درست نیست تو با پسری ازدواج کنی که...امیدی بهش نیست...از طرفی فکر می کنم اصلا دلم نمی خواد فراز بدون این که به دختر مورد علاقه اش برسه بره...از طرفی نمی دونم احساس تو چیه...؟
جمله ی آخرش سوالی و خبری بود.همچنان ساکت بودم.
من چه احساسی داشتم؟
این که عاشق فراز بودم حقیقت داشت ولی ازدواج با او...نمی دانستم.
من دلم می خواست با پسری ازدواج کنم که حداکثر یکی دو سال دیگر زنده بود؟حتی اگر فراز باشد؟
صدا تشر زد:
تو که گفتی قصد نداری بعد از فراز با کسی باشی...خوب قبل از این که اتفاقی براش بیوفته یه مدت باهاش ازدواج کن...هم خودت یه مدت خوشبختی هم اون خوشحال می ره...
در جوابش گفتم:
بعدش چی؟
حس می کردم اگر مدتی او را برای خودم داشته باشم،بعد از رفتنش احساس وحشتناک تری خواهم داشت.
صدا با عصبانیت گفت:
دیوونه ای دیگه!اگه اصلا بهش نرسی و بره خوبه یا این که حتی شده یه مدت کوتاه مال تو باشه؟!
دلم نمی خواست اعتراف کنم ولی ازدواج با فراز...ایده ی فریبنده ای بود!
به جایی که مدنظرش بود رسیدیم.بر خلاف انتظارم یک ساندویچ فروشی کوچک و ظاهرا کثیف (!) بود!
با نیشخند نگاهم کرد و گفت:
- از حرفایی که فراز درباره ات به درسا می زد فهمیدم آدم خاکی هستی و با تجملات حال نمی کنی...
لبخندی روی لبم نشست.او وانمود می کرد پسرش را طرد کرده است...عاشقانه هر کلمه از حرف هایش را گوش می کرد و هر حرکت کوچکش را زیر نظر داشت...
از ماشین خارج شد و بعد از خریدن دو ساندویچ برگشت.
تمام مدت فکر می کردم.در آخر هم به نتیجه ای رسیدم که احتمالا از نظر هیچ کس جز خودم جالب نبود!
بعد از این که نصف ساندویچم را خوردم احساس سیری بیش از حد کردم.کنار گذاشتمش و گفتم:
- خوب قراره این بحث ما به کجا برسه؟
ساندویچش را تقریبا خورده بود.با نیشخند گفت:
- بذار هضم شه بعد!
لبخندی زدم و منتظر ماندم تا گاز آخرش را بزند.
- می خوام بدونم نظرت مساعده یا نه.اگه هست می خوام واسه پسرم آستین بالا بزنم.
چشمانش برق می زدند.پدر فراز داشت مرا برای پسرش خواستگاری می کرد و از این بابت مثل هر پدر دیگری هیجان زده بود!
نمی دانستم چرا خجالت نمی کشیدم.خیلی عادی گفتم:
- من مشکلی ندارم.
بلند خندید و گفت:
- اولین دختری هستی که نه ذوق کردی نه سرخ و بنفش شدی!آفرین عروس گلم!
نیشخندش باعث شد من هم لبخند بزنم.
واژه ی عروس گلم باعث شد حس خاصی داشته باشم...من به خواستگاری که از طرف فراز صورت گرفته بود جواب مثبت داده بودم؟!
صدا تشر زد:
من گفتم قبول کن،نگفتم بی مشورت با بابا و آبتین بگو بله که!بی حیا چه ذوق زده ام هست!
صدا را نادیده گرفتم.من تصمیمم را گرفته بودم و برای اولین بار مردد نبودم.در زندگیم هیچ چیز را بیشتر از این نمی خواستم...حتی اگر برای یک مدت کوتاه بود.
مطمئن بودم حتی اگر بابا قبول نمی کرد،توسطش طرد می شدم و با فراز ازدواج می کردم.مگر چقدر وقت داشتم که خواهم با درگیری تلفش کنم؟نمی خواستم یک ثانیه از وقت باقی مانده ی خودم و فراز را هم هدر بدهم...
- پس بهم اس بزن که کی دست درسا و اون پسره ی تازه از تخم دراومده رو بگیرم بیام خواستگاری.
مکث کرد و سپش با نیش بازتری گفت:
- به نظرم هر چی زورتر برید سر خونه زندگیتون بهتره...احساس می کنم پسرم زیــــــــادی آماده اس واسه امر مقدس ازدواج!
سپس خندید.من هم با وجود خجالتم نتوانستم خودم را کنترل کنم و خندیدم.
داشتم وارد فصل جدیدی از زندگیم می شدم که همیشه و هنوز ازش وحشت داشتم ولی با بی توجهی که شاید به ضررم تمام می شد تمام ترس هایم را نادیده می گرفتم...
صدا زیر لب گفت:
اگه بعدا به خاطر این ناراحتی هات مشکلی پیش بیاد چی؟تو خودت خوب می دونی و چرا از زندگی مشترک می ترسی...
با جدیت گفتم:
اهمیتی نداره...این به خاطر فرازه.
با لحنی تمسخرآمیز گفت:
چقدرم که خودت قراره عذاب بکشی...
شاید هم واقعا قرار بود به خاطر اشتباه دو نفر دیگر که مرا به این دنیا آورده بودند عذاب بکشم ولی...اهمیتی نمی دادم...
این قدر فراز را دوست داشتم که همه چیز را به خاطرش زیر پا بگذارم...
صدا:
از بس ابلهی دختر!
دستم را روی دهانش گذاشتم و به لحظه ای فکر کردم که خبر را به بابا می دادم.
باید می گفتم؟باید صبر می کردم تا خانواده ی فراز به او بگویند؟باید اظهار بی اطلاعی می کردم یا نه؟...
از دیروز که با پدر فراز حرف زده بودم عصبی و هیجان زده بودم.
دست بابا روی سرد و عرق کرده ام نشست و با نگرانی گفت:
- چیزی شده صنمم؟امروز عصبی به نظر میای.
آب دهانم را قورت دادم و زیر لب گفتم:
- بابایی یه چیزایی بگم ناراحت و عصبانی نمی شی؟
لبخند زد و گفت:
- مگه چی می خوای بگی؟!قول می دم عصبانی نشم بگو.
به سمتش چرخیدم و پاهایم را روی کاناپه گذاشتم.با احتیاط گفتم:
- بابایی...تو نظرت درباره ی ازدواج من چیه؟
نیشخند زد و گفت:
- خبریه؟
خنده ام را قورت دادم و گفتم:
- حالا شما بگو.
- خوب با این که سنت کمه و من دوست دارم حداقل بیست و شش سالت بشه بعد ازدواج کنی ولی اگه کسیو که می خوای پیدا کردی و ازش مطمئنی نظرم مثبته.
- بعد نظرتون درباره ی فرد انتخابی من چیه؟چه خصوصیاتی داشته باشه قبولش نمی کنید؟
- در وهله اول شخصیت خودش برام مهمه...بعد از اون تواناییش برای اداره ی یه زندگی...بعدش خانواده اش...اگه شخصیت نداشته باشه عمرا قبولش کنم...
- پس تنها مخالفتتون با آدمای بی شخصیته؟
مشکوک نگاهم کرد و گفت:
- آره.حالا بگو طرف کیه؟
با ناراحتی سر جایم ابجا شدم و به آهستگی گفتم:
-هم با شخصیته...هم خانواده خوبی داره..هم توانایی اداره زندگی....
مکث کردم و گفتم:
- فقط یه مشکل خیلی کوچولو داره...
بابا مشتاقانه پرسید:
- چه مشکلی؟
- خوب اون...چیزه...بیماری خاصی داره.
بابا اخم کرد و گفت:
- چه بیماری؟
- خوب...خوب...سرطان خون.
بابا برای چند لحظه بی حالت نگاهم کرد.سپس به خشکی گفت:
- همون پسره که اومده بود اینجا؟
سرم را با خجالت تکان دادم.
همچنان با حالتی که نمی توانستم هیچ چیز ازش بفهمم نگاهم می کرد.من هم سرم را پایین انداخته بودم و زیرچشمی مراقب حرکاتش بودم.
پس از چند دقیقه نفس عمیقی کشید و با جدیت گفت:
- بیماریش درمان نداره درسته؟
سرم را به آرامی به چپ و راست تکان دادم.
- چقدر وقت داره؟
- اوم...یه یکی دو سال.
طوری که انگار نمی توانست درکم کند گفت:
- و تو به خاطر چند ماه می خوای باهاش ازدواج کنی؟
سرم را به آرامی پایین آوردم.
زمزمه کرد:
- این قدر دوستش داری؟
لبم را گاز گرفتم.
کاش بابا می دانست که حاضر بودم جانم را بدهم تا او حالش خوب شود...
- اوهوم...
- مطمئنی صنم؟این تصمیم بزرگ و جدی ایه...ریسکش هم خیلی بالاست.مطمئنی پشیمون نمی شی؟دلم نمی خواد توی این سن شکست بخوری...
با انگشتانم بازی می کردم.به آرامی گفتم:
- من خیلی بهش فکر کردم بابا...اول فکر می کردم که نباید باهاش ازدواج کنم چون که بعدا بیشتر ضربه می خورم ولی...بیشتر که فکر کردم دیدم اگه این مدت زمان باقی مونده از زندگیشو ازش دور باشم بیشتر حسرت می خورم...دلم نمی خواد وقتی می میره فکر کنم که نتونستم یه روزم باهاش باشم...نتونستم آرزوهاشو برآورده کنم...
بابا دستانم را گرفت.زیر لب گفت:
- داری می لرزی.آروم باش.
بغضم را کنترل کردم.دلم نمی خواست در آن شرایط زیر گریه بزنم.صدایش صدای یک پدر بود که دلش نمی خواست دخترش را غمگین و شکست خوده ببیند و در یک دوراهی گیر کرده بود...هر طور عمل می کرد به دخترش آسیب می زد و این ناآرامش کرده بود...
- صنمم...دخترم...من خوبیتو می خوام،خوشحالیتو می خوام...اگه این چیزیه که تو می خوای،با این که کاملا مخالفم،ولی اشکال نداره...باهاش ازدواج کن و از فرصت تون استفاده کن...دلم نمی خواد از اماها و اگرا حرف بزنم چون می دونم خودت به همه شون فکر کردی...فقط بهم قول بده خوشبخت شی...
به آغوشش پناه بردم و تمام ناراحتی هایم را موقتا فراموش کردم...
پدر داشتن خیلی خوب بود...مخصوصا پدری که حامی و همراهت باشد...خوشحال بودم که داشتمش...
*****
- چی؟
صدای بوق می آمد.در خیابان بود.با کلافگی گفت:
- آره درست شنیدی...اول یکم نگاهم کرد بعد صداشو انداخت پشت سرش،داد و بیداد که چرا بدون مشورت با من این کارو کردی...من نخوام بدبختش کنم باید کیو ببینم و همین چرت و پرتا!صنم تو مطمئنی که تصمیمتو گرفتی؟
پدر فراز مردد بود.
زیر لب گفتم:
- من تصمیممو گرفتم ولی مثل این که فراز تصمیمشو نگرفته...الان در چه حاله؟
- برگشته خونه اش...هر چی هم درسا بهش زنگ می زنه جواب نمی ده دیو* ...
در میان آن همه ناراحتی و اضطراب خنده ام گرفت.چه راحت به پسرش فحش های به قول آرمان "خاک بر سری" می داد!
با خنده گفت:
- اِ!ببخشید حواسم نبود دارم با تو حرف می زنم!
- مهم نیست...به نظرتون اشتباه نیست که باهاش حرف بزنم؟
قاطعانه گفت:
- نه!اون قبول نمی کنه چون نمی خواد تو سیاه بخت بشی...وگرنه بقیه اش ناز و اداست!
ریز خندیدم.ادامه داد:
- اگه ببینه تو مشکلی نداری این ادا اطوارا رو تموم می کنه به امید خدا...
- پس من باهاش حرف می زنم آقای فرهمند...
با جدیت گفت:
- برای بار صدم می گم...امیر صدام کن.امیر خالی!
لبخندی زدم و گفتم:
- چشم امیر...
- من دارم می رم بیمارستان...دوباره بهت زنگ می زنم نتیجه رو می پرسم...فعلا خداحافظ.
- خداحافظ.
از آن جایی که یک بار از آرمان شنیده بودم فراز عاشق نان خامه ای هایی است که مثل کاسه (!) می مانند و بزرگ اند،چند تا از آن ها گرفتم و به سمت خانه فراز راه افتادم.
نزدیک خانه بودم که موبایلم زنگ خورد.آرمان بود.
صدای همیشه خندان و گرمش سرد و بی حالت بود:
- صنم؟کجایی؟
بدون این که بدانم چرا،لرز بدی به تنم افتاد.چه چیزی می توانست آرمانی را که همیشه شاد بود،ناراحت و خشک کند؟
- من دارم می رم..یه جایی.چی شده آرمان؟
- فراز...فراز حالش بده...
چشمانم سیاهی رفت.با آخرین توانم در کوچه شان پیچیدم و ماشین را نگه داشتم.
- الان کجایی آرمان؟
- خونه ی فراز...زود بیا...
منتظر بقیه ی حرف هایش نماندم.سریع قطع کردم و بعد از برداشتن کوله ام به سمت ساختمان دویدم.دستم را روی زنگ نگه داشتم.سریع باز شد.
نفهمیدم چطور بیست طبقه را با آسانسور گذراندم...مقابل در ایستادم و با مشت هایم بر در کوبیدم.
در باز شد و نیش باز آرمان زودتر از خودش در معرض دیدم قرار گرفت.
در عرض یک صدم ثانیه فهمیدم که تمامش یک شوخی بچگانه بوده...با آرامش وارد خانه شدم و در را پشت سرم بستم.
آرمان هم با خنده نگاهم می کرد.دستم را در ظرف نان خامه ای ها کردم و یکی شان را برداشتم.با خونسردی کامل دستم را جلو بردم و روی صورتش گذاشتم.
صدای خنده ی کسی بلند شد.
نان خامه ای روی صورتش پخش شد و من دستم را برداشتم.لبخندی زدم و در حالی که از کار خودم راضی بودم به سمت بقیه افراد اضر در خانه چرخیدم.
فراز در حالی که دستکش های بوکسش دستش بودند و مقابل کیسه بوکسش ایستاده بود،مات و مبهوت نگاهم می کرد.مطمئنا از من انتظار چنین واکنشی را نداشت؛خودم هم به یاد نمی آوردم در زندگیم این طور عصبی شده باشم!
پرهام می خندید و روی تخت فراز ولو شده بود!
بریده بریده گفت:
- عالی بود...صنم...آرمان خوشگل...شدی...بیا یکم بلرزون...دلبری کن...
آرمان دستش را به کمرش زد و با زبانش دور لب هایش را لیسید.با صدای گرفته ای گفت:
- این چه کاری بود صنم؟!تو که مثل این دیـ*سا بی جنبه نبودی!
فراز اخم کرد و تشر زد:
- عین آدم حرف بزن.
آرمان با نیشخندی که او را شبیه گربه ی چشایری می کرد گفت:
- ببخشید یادم نبود غیرتمندی تو زبانزد خاص و عامه.
رفتم و لبه ی تخت فراز نشستم.با خونسردی گفتم:
- تا تو باشی از این شوخی خرکیا نکنی...اصلا نفهمیدم چطوری اومدم بالا...
فراز متعجبانه پرسید:
- مگه چی کار کرده بود؟
چشمانم را باریک کردم و به او خیره شدم.از سکوت عجیب پرهام فهمیدم که با هم همدست بودند.
دستم را به کمر زدم و طلبکارانه گفتم:
- زنگ زده به من می گه حال فراز بده خودتو برسون.جا داره از اون فحشای مورد علاقه ی خودت بهت بدم!
واقعا عصبانی بودم.زندگی فراز چیزی نبود که بخواهم سرش شوخی کنم.آرمان پوفی کرد و گفت:
- باشه بابا...فهمیدم مثل بچه های ابله و لوس و بی مزه و مسخره رفتار کردم.
سپس به سمت دستشویی رفت.فراز که انگار می خواست با او دعوا کند،دلش به حال مظلومیت نادرش (!) سوخت و
تنها با نگاهش دنبالش کرد.
پرهام با نیشخند پرسید:
- اومدن نازشو بکشی بله رو بده؟
- پس تو هم می دونی؟
مثل من آرام گفت:
- آره...من و آرمان اومده بودیم رو مخش کار کنیم...گاوش یه پا داره.
لبخندم را قورت دادم و سرم را به او نزدیک تر کردم تا فراز صدایمان را نشنود:
- چی می گه؟
- همون حرفایی که می تونی حدس زنی...دلیل میاره هی...ولی ته دلش داره عشق می کنه باور کن!
نیشخند زدم.عقب رفتم و بلند گفتم:
- بایدم عشق کنه!
پرهام هم مثل من نیشخند و چشمک زد.
فراز مشکوک نگاه مان می کرد.
آرمان از دستشویی بیرون آمد.صورتش درهم بود و من احساس پشیمانی کردم.خیلی تند رفته بودم؟
فراز در حالی که ضربه های آرامی به کیسه می زد با حالتی عادی پرسید:
- چرا اومدی اینجا؟
فقط نگاهش کردم.
پرهام از جایش بلند شد و آستین آرمان را گرفت.گفت:
- ما بریم...واسه ناهار بیاید پایین نیکان داره خورش کرفس درست می کنه.
سرم را تکان دادم ولی فراز با ابروی بالارفته گفت:
- بتمرگید سر جاتون بابا!ما حرفی نداریم که نشه در حضور شما زد!
آرمان عصبانی شد و گفت:
-الــــــاغ!به خاطر توی بی لیاقت داشت سکته می کرد!به خاطرت این همه سختی می کشه و حرف نمی زنه...همه ناز و اداهاتو تحمل می کنه بازم چیزی نمی گه...اون وقت تو حتی حاضر نیستی اونقدر بهش احترام بذاری که به حرفاش گوش کنی؟!
هر سه مات و مبهوت نگاهش کردیم.آرمان و عصبانیت؟!مضحک ترین و غیر قابل باور ترین ترکیب دنیا،ترکیب این دو کلمه بود!
فراز آب دهانش را قورت داد و لبخند شیطنت آمیزی زد.
رو به پرهام گفت:
- ببرش تا نزده پاره ام کنه!
پرهام خندید و آرمان لبخند کمرنگی زد.از خانه خارج شدند و هال در سکوت فرو رفت.
بعد از دو سه دقیقه سرجایم جابجا شدم و گفتم:
- خوب؟
با ناباوری نگاهم کرد و گفت:
- تو اومدی اینجا اون وقت من حرف بزنم؟
واقعا ناراحت شدم.شبیه فراز روز های اول شده بود.کوله ام را برداشتم و در حالی که به سمت در می رفتم به سردی گفتم:
- ببخشید "مزاحمت" شدم.
در را باز کردم و خواستم بروم بیرون که از پشت سر دستانش را دور کمرم حلقه کرد و ملتمسانه مقابل گوشم زمزمه کرد:
- من نفهمم یه چیزی می گم تو چرا زود عصبانی می شی؟
آرام شدم.
- تنهام نذار.
قلبم فشرده شد.به یاد دفعه ی اولی افتادم که به خانه اش آمدم..."از این که تنهایی بمیرم"...چرخیدم و با بغض گفتم:
- پس چرا پسم می زنی؟هر قدمی که میام سمتت تو یه قدم ازم دور می شی...من نمی خوام تنهات بذارم...ولی تو راهی برام نمی ذاری!
- من پست نمی زنم...فقط نمی خوام تو این زندگی سگی شریک شی...
دستش را در موهایش فرو برد و نفس عمیقی کشید.
- زندگی سگی زندگی بدون توئه...می شه این قدر منفی فکر نکنی؟!من هیچ وقت تو زندگیم چیزی یا کسی رو بیشتر از تو نمی خواستم و تو الان داری منو از خودت محروم می کنی...
آشفته بود و سرش را پایین انداخته بود.می توانستم کشمکش درونی اش را حس کنم.
شلوار مشکی و تاپ بسکتبالی همرنگش را پوشیده بود.به دستکش هایش نگاه کردم و برای عوض کردن بحث گفتم:
- پس بگو چکار کردی که چنین هیکلی بهم زدی...
لبخندش را قورت داد و با جدیت گفت:
- تو دقیقا میدونی داری چکار می کنی؟بهش فکر کردی؟
- آره.
- می دونی وقتی من بمیرم تو یه زن دست خورده و بیوه ای؟
آب دهانم را قورت دادم و زیر لب گفتم:
- آره.
- پس با وجود فکر کردن به همه ی اینا هنوز این جایی؟
- آره.
- مطمئنی که پشیمون نمی شی؟
- نمی شم.
زیر لب گفت:
- بهم قول می دی؟
- چه قولی؟
بغلم کرد و در گوشم گفت:
-این یه سالو پیشم باش،تنهام نذار،از کارمون پشیمون نشو.قول می دی؟
- آره.قول می دم.
نجوا کرد:
- با پدرت حرف زدی؟
چشمانم را بستم و گفتم:
- آره.مشکلی نداره.
به آرامی خندید و گفت:
- این قدر کسل کننده ام؟
لبخندی روی لبم نشست و چشمانم را باز کردم.زیر لب گفتم:
- نه.دیشب نتونستم درست بخوابم.
به طور ناگهانی دستش را دور زانوهایم حلقه کرد و بلندم کرد.شالم از سرم افتاد.مرا روی تختش خواباند و کنارم نشست.لب هایش را روی پیشانی ام گذاشت و من چشمانم را بستم.
لب هایش را روی پوستم فشار داد و زمزمه کرد:
- بخواب.وقت داریم.
"وقت داریم"...واقعا وقت داشتیم؟!
صدای پرت شدن دستکش هایش روی زمین را شنیدم.
افکارم را کنار زدم و روی حضور فرز در فاصله ی کمی از خودم تمرکز کردم...
حرفش را باور می کردم...ما وقت داشتیم...