قسمت ششم و آخر | محكومه شب پر گناه

با اخم سرمو كج كردم... چونه مو بين دستاش گرفت و آروم سرمو برگردوند... صورتشو نزديكتر كرد... پيشونى شو چسبوند به پيشونى م...چشامو بستم... نفساى گرمش روى صورتم پخش مى شد...- جوجه ى من هرچقدرم كه لوس بشه باز دوست داشتنى يه... بازم طاقتمو طاق مى كنه...


 

 

 

ادامه نوشته

قسمت پنجم | محكومه شب پر گناه

سرم رو به بالا و نگام به لوسترى كه از سقف آويزون بود، بود و منتظر حركت بعدش بودم تا همه ى وجودمو با عشق بهش تقديم كنم... چشامو بستم و منتظر شدم... منتظر يه لحظه ى خوب... و ناب... لحظه اى كه قرار بود با عشق بگذره...

ادامه نوشته

قسمت چهارم | محكومه شب پر گناه

سريع قرصشو از تو جيبش پيدا كردم و انداختم تو دهنش... دستشو گرفتم تو دستم... هنوز مى لرزيد... رو كردم به چند نفرى كه جمع شده بودن و بجاى كمک تو گوش هم پچ پچ مى كردن: برين رد كارتون...
يه پسره كه به لهجه شون نمى خورد مال اصفهان باشه با پر رويى گفت: چيه؟! دوست پسرت مريض از آب در اومده؟
حس كردم دست تيرداد با بى حالى مشت شد...

ادامه نوشته

قسمت سوم | محكومه شب پر گناه

سرشو چرخوند سمت ساعت... منم همين كارو تكرار كردم... ساعت چهار بود... تيرداد: هرچند دير شده ولى پاشو بريم ناهار بخوريم تا من تو رو جاش نخوردم...

ادامه نوشته

قسمت دوم | محكومه شب پر گناه

همين برام بس بود... مهم نبود نوازشم كنه يا نه... دوست داشتم پيشش باشم... اون موقع و تو اون لحظه بهش احتياج داشتم... 
آروم روى موهام دست كشيد... 
نوازش دستاش روى موهام بهم آرامش مى داد... 
و اين آرامش واسم يه دنيا مى ارزيد...

ادامه نوشته

قسمت اول | محكومه شب پر گناه

همين برام بس بود... مهم نبود نوازشم كنه يا نه... دوست داشتم پيشش باشم... اون موقع و تو اون لحظه بهش احتياج داشتم... 
آروم روى موهام دست كشيد... 
نوازش دستاش روى موهام بهم آرامش مى داد... 
و اين آرامش واسم يه دنيا مى ارزيد...

ادامه نوشته