قسمت دوم | محكومه شب پر گناه
آروم روى موهام دست كشيد...
نوازش دستاش روى موهام بهم آرامش مى داد...
و اين آرامش واسم يه دنيا مى ارزيد...
حتى تو خنديدنش هم غم بود! خنگ بودم؟! نبودم! ولى داشتم مى شدم! داشتم ديوونه مى شدم!
- تيرداد؟! چشاشو بست! نفس عميقى كشيد: جون تيرداد؟!
قلبم نلرزيد! ديگه قلبم نمى لرزيد! چون خيلى گرفته بود! و غمگين!
هنوز تو همون حالت بوديم... بهش نگاه كردم! تو چشاش غم بود! غصه بود! يه دنيا! شايدم بيشتر از من! ولى مى خواست مخفى شون كنه! با صداى گرفته اى گفت: چى مى خواستى بگى؟! بغض كردم: بغلم كن...
متعجب نگام كرد... از جاش تكون نخورد...
بغضم تركيد: بغلم كن لعنتى!
به هق هق افتادم... سرمو پايين گرفته بودم و گريه مى كردم... واسه اينكه تيرداد بغلم كنه گريه نمى كردم! گريه مى كردم چون مى ترسيدم باورم نكنه!
توى اين چند روز چقدر دردو تحمل كرده بودم؟! هميشه از دخترايى كه تا تقى به توقى مى خوره گريه مى كنن بدم مى اومد! اما حالا خودم اونقدر شكننده شده بودم كه با يه اشاره اشكم جارى مى شد!
خدايا اين روزاى عذاب آور كى تموم مى شن؟! مگه من چقدر گنجايش دارم؟!
هنوز جلوم وايساده بود! از خودم بدم مى اومد! يعنى اينقدر بى ارزش بودم كه نمى خواست بغلم كنه؟! كه سفت بگيرتم و نزاره كس ديگه اى بهم دست بزنه؟! يعنى واقعا نجس بودم كه بهم دست نمى زد؟!
اجازه ى بيشتر فكر كردنو بهم نداد!
دستاشو دور بدنم حلقه كرد!
رها شدم!
تو آغوشش!
سبک شدم!
تو آغوشش!
دستشو نوازش گونه پشتم كشيد و زير گوشم با يه صداى غم آلود زمزمه كرد: گريه كن عزيزم! بزار خالى بشى! اون ديوونه چه بلايى سرت آورده؟! كاش بهم مى گفتى هونام! اگه مى گفتى نمى زاشتم برى!
متعجب شدم از حرفاش... سرمو از رو شونه ش بلند كردم و بهش خيره شدم... دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و بهم نگاه كرد: رفتى پيش سمر نه؟!
بهت زده شدم! و دوباره گيج! تيرداد مى دونست؟!
گريه م شدت گرفت! نمى دونم چرا اين اشكا ولم نمى كردن! هونامى كه هيچوقت پيش كسى گريه نمى كرد حالا اينطور شكسته بود؟! چرا؟! به خاطر خودكشى يه نفر ديگه؟!
محكم تر از قبل بغلم كرد و منو به خودش فشرد... ولى آروم نشدم... يه دستشو برد زير زانوهام و يه دست ديگه شو برد پشت گردنم و با يه حركت از زمين جدام كرد و بردم سمت يه كاناپه!
غمگين بودم! غمگين بود! آروم راه مى رفت! انگار كه عضله هاش طاقت حركت كردن نداشتن!
خوابوندم و خم شد رو صورتم... با آرامش بهم لبخند زد! ولى چشاش غم داشت! انگار كه اونم از مرگ سمر ناراحت بود... دلم نمى خواست ازش چيزى بپرسم! مى خواستم براى لحظات كوتاهى هم كه شده فراموش كنم!
از جاش پا شد و رفت تو آشپزخونه... با يه قرص و يه ليوان آب برگشت و به خوردم داد...
ليوانو از دستم گرفت و با دستاى لرزونى گذاشت رو ميز... همونطور كه آروم پشت دستمو نوازش مى كرد زمزمه كرد: خوبى؟!
چشامو يه بار بستم و باز كردم كه يعنى آره!
رفت و رو مبل روبه روم نشست...
چند دقيقه اى تو سكوت گذشت!
به ليوان آبى كه روى ميز ِ بينمون قرار داشت خيره شدم و آروم صداش زدم: تيرداد؟!
جوابى نداد...
دوباره صداش زدم: تيرداد؟!
سرشو به پشتى مبل تكيه داده بود و نگاش به سقف بود...
تكون نمى خورد...
ترسيدم... پا شدم و سرجام نشستم... صداش زدم: تيرداد؟!
سريع رفتم طرفش... داشت مى لرزيد... اونقدر شديد كه حس مى كردم الان از روى مبل مى افته...
هراسون شده بودم و هى صداش مى زدم! به دستاش دست زدم! تنش داغ بود! تشنج كرده بود؟!
صداش تو مغزم پيچيد: سرما عمر ام اسى ها رو زياد مى كنه!
سريع ليوان آبى رو كه واسم آورده بود پاشيدم رو صورتش... اونقدر هول شده بودم كه حتى فكر نمى كردم شايد اين كارم اوضاع رو خراب تر كنه! به بازوش چنگ زدم! تنش هنوزم داغ بود... مونده بودم چيكار كنم؟! دستاشو ماساژ دادم...
چشاشو بسته بود... يه چيزايى زير لب مى گفت... سرمو بردم نزديک تر: من حالم خوب مى شه! نگران... نباش... الان خوب مى شم!
من كه داغون بودم! حال تيردادم داشت داغون ترم مى كرد! ديگه گريه نمى كردم! ولى دلم داشت از دهنم در مى اومد! طاقت يه اتفاق بد ديگه رو نداشتم!
آروم بازوهاشو ماساژ مى دادم! واسم مهم نبود نامحرمه! هرچى نبود پسر عموم بود! پسر عمو؟! ناتنى بود؟! نمى دونم! هر چى كه بود... هر طورى كه بود... سالم... بيمار... دوستش داشتم!
آروم شده بود... ديگه نمى لرزيد... ولى چشاش هنوز بسته بود و تنش يكم داغ بود...
پا شدم برم واسش آب بيارم كه دستمو آروم گرفت! هنوز بى جون بود! ولى نسبت به قبل بهتر بود! چقدر از اين بيمارى بدم مياد! هميشه فكر مى كردم ام اسى ها بايد رو ويلچر بشينن! ولى تيرداد... هر چى كه بود... سر پا بود...
اگه نبود چى؟! اگه اونم كور يا فلج بود؟! بازم دوستش داشتم؟! آره داشتم! داشتم؟! ندارم؟! نمى دونم! پس هونام سنگى چى؟!
با خودم درگير بودم...
دستم هنوز تو دستش بود... با لبخند نگام كرد: كجا مى رى؟!
- مى رم واست آب بيارم...
پوزخند زد: دلت واسم مى سوزه؟!
خدايا! تيرداد به چى فكر مى كرد؟! گيج و منگ نگاش كردم! قفل كرده بودم...
- تيرداد...
- هونام...
هر دومون هم زمان همديگه رو صدا زديم...
- بگو...
تيرداد: آب نمى خوام! پيشم بمون...
به روش لبخند زدم و پايين پاش نشستم... دلم مى خواست سرمو بزارم رو پاهاش... ولى مردد بودم! يه لحظه فكر كردم من با چه رويى گفتم كه بغلم كنه؟!
تيرداد: به چى فكر مى كنى؟!
- هيچى... از كجا فهميدى من رفتم پيش سمر؟!
آه عميقى كشيد و گفت: رفتارت خيلى مشكوک بود... شماره ى سودا رو داشتم...
نگاش كردم: از كجا آورده بودى؟!
- ارميا...
- فكر مى كردم باهم قهرين...
تيز نگام كرد: چرا اين فكرو كردى؟!
- خب... خب رفتارتون با هم سرد شده و ديشب... ديشب...
- ديشب چى؟!
سعى كردم بحثو عوض كنم! حالا كه فكر مى كنم مى بينم اين چند روز چقدر سوتفاهم واسه همه پيش اومده بود...
تيرداد كه جوابى ازم نگرفت ادامه داد: زنگ زدم به سودا و ازش درمورد تو پرسيدم! يكم دست پاچه شد و آخرش گفت تو پيشش نيستى و هنوز مهمونيه... همون موقع بود كه پدر سمر بهم زنگ زد و...
تو چشام خيره شد...
بغض كرده بودم: چرا اين كارو كرد؟!
- فشاراى عصبى گاهى باعث...
حرفشو نيمه كاره رها كرد... ترس وجودمو پر كرد... يعنى... تيردادم؟!
سريع مثل برق از جام پا شدم و داد زدم: چى مى گى؟!
اين بار سعى نكرد دستمو بگيره: همه شون نه هونام... سمر سابقه شو داشته... ببين... اون... يه جورايى مغزش مختل شده بود...
سعى كردم حرفاشو باور كنم... در واقع راه ديگه اى نداشتم...
آروم كنارش روى مبل نشستم...
خسته بودم... دراز كشيدم و سرمو گذاشتم رو پاش... آروم شدم... هيچ حركتى نمى كرد...
شالم ديگه افتاده بود... و موهاى لختم روى پاش پريشون شده بود...
همين برام بس بود... مهم نبود نوازشم كنه يا نه... دوست داشتم پيشش باشم... اون موقع و تو اون لحظه بهش احتياج داشتم...
آروم روى موهام دست كشيد...
نوازش دستاش روى موهام بهم آرامش مى داد...
و اين آرامش واسم يه دنيا مى ارزيد...
چشامو براى لحظاتى بستم! اونم آروم روى سرم دست مى كشيد... همين... بيشتر نه... حدشو مى دونست... داشت آروم آروم پيش مى رفت...
مى دونست الان فقط به محبتش احتياج دارم... مى دونست خراب شدم... داغون شدم...
مى دونست يه دختر... هر چه قدر هم كه محكم باشه دختره... قويه... به اين راحتيا نمى شكنه... اما گاهى هم شكننده مى شه... حالا هر طور هم كه بخواد قوى باشه... باز يه دختره... با همون ظرافت دخترانه ش...
چشامو بسته بودم و اون توى موهام دست مى كشيد... اما حس مى كردم كه حواسش اصلا به من نيست و تو فكره...
- تيرداد؟!
جوابى نداد... ترسيدم نكنه باز مشكلى واسش پيش اومده... تا اومدم پا شم كه گفت: نترس... زنده م...
سرشو آورد پايين و بهم نگاه كرد... به روش لبخند زدم...
تيرداد: چى مى خواستى بگى؟!
- واسم در مورد ام اس بگو...
قهقه ى بلندى سر داد... از اون قهقه ها كه از صدتا هق هق بدتره...
- چيه؟! مى خواى ببينى كِى خودمو از سقف آويزون مى كنم؟
اخم كردم: چرت و پرت نگو...
چشاشو يه بار بست و باز كرد: چيو مى خواى بدونى؟! اين كه هر بار چه دردى رو تحمل مى كنم؟
- نه! اين كه گفتى سرما واسه ام اسى ها خوبه ولى شب عروسى رها اينا... وقتى حالت بد شد! بعد اومدى تو ماشينو بخارى رو روشن كردى...
خنديد: تو چقدر دقيقى دختر... چون سردم شده بود! ببين... ماها گاهى به سرما و گاهى به گرما حساسيم... ولى بيشتر به گرما... بستگى به خود شخص داره... ام اس هيچ چيز پيش بينى شده اى نداره.... روزاى آفتابى و زير آفتاب داغ تابستون موندن واسمون خيلى مضره...
كنجكاو گفتم: كيا ام اس مى گيرن؟
نيشخندى زد: نترس! واگير دار نيست!
عصبى گفتم: مى شه اينقدر مسخره بازى درنيارى؟!
انگشتشو گذاشت رو لبام: هيشش... هيچى نگو... بزار يه امشبو بدون فكر كردن به مشكلات به صبح برسونيم...
- اما...
بروم لبخند زد... خم شد رو صورتم... اونقدر كه گرمى نفساى داغش به صورتم مى خورد... سعى كردم به اين فكر نكنم كه داغى دستاش و نفساش به خاطر حرارت بالاى تنشه... سعى كردم فكر نكنم چون بيماره تنش داغه...
به اين فكر كردم كه چون دوستم داره دستاش به نظرم گرمه... آره... دلم مى خواست اينطورى فكر كنم...
تو چشماى هم خيره شده بوديم... چشماى قهوه اى ش... برق نگاهش كه حس مى كردم از بين رفته... شايد بهش خيره شده بودم تا دنبال نگاه شيطونش بگردم... ولى تو نگاش هيچ شيطنتى نبود... خواهش بود... و تمنا...
و من... من...
من چى؟! بهش احتياج داشتم... هميشه از خودم دفاع كرده بودم و اجازه نداده بودم هيچ مردى بهم دست بزنه... حتى سعى مى كردم باهاشون دست ندم... ولى تيرداد... تيرداد...
باهام چيكار كرده بود كه بدون هيچ حس بدى سرمو رو پاهاش گذاشته بودم؟! چيكار كرده بود كه بدون اينكه به اتفاقايى كه ممكن بود بيفتن فكر كنم تو چشماش خيره شده بودم؟!
صورتش دقيقا روبروى صورتم بود و فاصله مون به بندى بسته بود... نا خودآگاه چشامو بستم...
يه لحظه... و بعدش...
چشمامو باز كردم...
تيرداد نفسشو داد بيرون و دستشو آروم كشيد گوشه ى لبم ... دقيقا همون طور كه مى كشيد گوشه ى لب خودش... گيج شدم...
آروم سرشو برد عقب: متاسفم...
متاسفه؟! براى چى؟! اون كه كارى نكرد...
بى اختيار دستمو بردم سمت صورتش... آروم انگشتمو كشيدم گوشه ى لبش... دقيقا مثل خودش...
چشاشو بست...
آروم لبشو چسبوند به انگشتم و نرم بوسيدش... حس كردم تن منم داره مثل تيرداد داغ مى شه!
لبامو تكون دادم: براى چى؟!
با صداى گرفته اى گفت: تو پاكى هونام... خيلى پاكى... اونقدر زياد كه نمى تونم به خودم اجازه بدم بيشتر از اين بهت نزديک بشم...
اينو گفت و نفسشو داد بيرون... و دوباره سرشو تكيه داد به پشتى مبل...
حس اينكه پسم زده باشه بهم دست نداده بود! برعكس حس مى كردم واسم ارزش قائل شده... بهم بها داده... مثل يه شى گرون قيمت... ولى نه... من كه يه شى نبودم... قيمت هم نداشتم...
واسش هر چى كه بودم... ثابت كرده بود كه بيشتر از اينا مى ارزم... بيشتر از اين كه هنوز حرف دل منو نشنيده بخواد ببوستم! منو نبوسيد! چون هنوز از احساسم مطمئن نشده! و همين واسه من يه دنيا مى ارزيد...
شايد اگه منو مى بوسيد جلوشو نمى گرفتم... اما...
از اين كارش خيلى بيشتر خوشم اومد...
آروم سرمو از رو پاش بلند كردم و كنارش نشستم...
دستشو برد پشتم و سرمو گذاشت رو شونه ش... خودمو بيشتر تو آغوشش جا دادم... حالا كه يه مأمن امن پيدا كرده بودم نمى خواستم از دستش بدم...
تيرداد مال من بود... بايد مى بود...
بايد؟! اما سمر...
با ياد آورى سمر دوباره همون بغض بد به گلوم چنگ بست... نا خود آگاه به بازوى تيرداد چنگ زدم...
روى سرمو نرم بوسيد: برو بخواب... خسته اى...
نگاش كردم... مى تونستم؟! مى تونستم ازش دل بكنم؟!
سرمو تكون دادم... امشب چه بلايى سرم اومده بود؟!
شايد تا حالا بروز نمى دادم كه چقدر دوستش دارم! چون يه نفر بينمون بود! سمر!
ولى حالا...
حالا كه نبود...
- تيرداد؟!
- جونم؟!
حالا كه آروم تر شده بودم شيرينى اين حرفشو حس مى كردم...
- نكنه... نكنه خودكشى سمرو...
پر ابهام نگام كرد... آب دهنمو قورت دادم... ادامه دادم: بندازن گردن من...
با آرامش لبخند زد... با انگشت اشاره ش آروم پشت گوشم دست كشيد... از گوشم به پايين گردنم...
- پزشكى قانونى همه چيزو مشخص مى كنه... نمى خواد نگران باشى... برو بخواب...
حواسم پرت شده بود... تو اون لحظه ها ديگه واسم مهم نبود كه سمر هست يا نه... مهم نبود كه من يه دختر نامشروعم... حواسم به اينكه توى خيابوناى پايين شهر بزرگ شده بودم نبود...
حواسم فقط و فقط به تيرداد بود... به چشماش كه توش گم شده بودم...
ولى اون نمى خواست بيشتر از اين پيش بره... آروم دستشو از روى گردنم برداشت... چشماشو يه بار بست و باز كرد: برو بخواب...
نفس عميقى كشيدم و با اينكه مى دونستم امشب تا صبح خوابم نمى بره كيفمو از گوشه ى ديوار برداشتم و با شب بخير كوتاهى ازش دور شدم...
رفتم سمت راه پله... همون گوى بزرگ پايين نرده ها... پوزخندى زدم و روش دستى كشيدم و رفتم بالا...
تا در اتاقو باز كردم پاپى كه رو تخت خوابش برده بود با صداى باز شدن در سريع از خواب پريد و با ديدن من دويد سمتم...
لبخند بى جونى زدم و از تو كيفم يه قرص برداشتم و از تو جلد درش آوردم و انداختم بالا...
مى دونستم تاثيرى نداره... يكى ديگه هم خوردم...
و بدون اينكه لباسمو عوض كنم روى تخت دراز كشيدم! پاپى هم اومد كنارم و دراز كشيد...
قرصا خيلى زودتر از اونى كه فكرشو مى كردم تاثير گذاشتن و خيلى زود خوابم برد...
مى خنديد... بلند بلند...
داد زدم: نخند لعنتى... نخند...
گوشامو گرفتم... پاهاش جلوى چشمم تاب مى خورد و با صداى بلندى مى خنديد... اونقدر بلند كه حس مى كردم دارم كر مى شم...
- اگه نياى يه عمر شرمنده ى وجدانت مى شى!
و دوباره خنده هاى بلند و عصبى ش...
- نخند... ديوونه... ديوونه...
يهو طناب دارش كنده مى شه... مى افته جلوى پام... با ترس يه قدم مى رم عقب... ولى اون بلند مى شه... با همون طناب كه هنوز دور گردنشه...
چشماش سرخه... سرخه سرخ...
مياد طرفم... جيغ مى زنم و مى رم عقب تر... مى خورم به در... بهم نزديک تر ميشه...
صورتش مثل گچ سفيده: من ديوونه نيستم... ديوونه نيستم...
دستاى سردشو گذاشت رو گلوم... بدنش سرد و يخ بود... داشت خفه م مى كرد...
يه دفعه گلومو ول مى كنه و سيلى محكمى به صورتم ميزنه...
با حس دردى توى صورتم از خواب پريدم... تيرداد با نگرانى بهم خيره شده بود... سريع دستمو گذاشتم رو گلوم... نفس نفس مى زدم...
اين بار دستمو بردم رو صورتم گذاشتم... صورتم خيس بود... انگار كه روم آب پاشيده باشن...
گونه م خيلى مى سوخت...
تيرداد دستشو گذاشت رو دستم كه روى صورتم بود: آروم باش... كابوس ديدى!
- صورتم... مى سوزه...
- من بهت سيلى زدم... هر كارى كردم از خواب بيدار نشدى! متاسفم...
نفس عميقى كشيدم... دستشو از رو دستم برداشت و يه ليوان آب بهم داد: سعى كن بهش فكر نكنى...
اون از كجا فهميده بود من چه خوابى ديدم؟ تا ته ليوانو سر كشيدم...
ليوان خالى رو ازم گرفت و گذاشت روى پا تختى...
- جيغ زدم؟
سرشو تكون داد: آره... ولى من نشنيدم...
گيج تر از اونى بودم كه بپرسم اگه نشنيدى چطور فهميدى و اومدى پيشم؟
- متاسفم...
- نباش...
دستمو گرفت تو دستش... انگار كه چند ساعت قبل كارهام دست خودم نبود... حالا نمى خواستم بهم دست بزنه... اما قبل از اينكه خودم دستمو بكشم بيرون دستمو ول كرد...
به روش لبخند زدم... بخاطر اينكه دركم مى كرد ممنونش بودم...
همون طور كه از جاش پا مى شد به پاپى كه ساكت به ما نگاه مى كرد اشاره كرد: پاپى خيلى سرو صدا راه انداخته بود... ظاهرا جيغ كوتاهى زدى كه پاپى بيدار شده بود و اينجورى پارس مى كرد...
لبخند زدم و دستى به سر پاپى كشيدم... تيرداد نزديک در بود... نگامو به ساعت دوختم...
توى تاريک و روشن اتاق فهميدم كه ساعت پنج صبحه...
دستشو گذاشت رو دستگيره...
- تيرداد؟!
برگشت و نگام كرد...
- من ديگه خوابم نمى بره... اگه مى خواى... مى تونى...
حرفمو نيمه كاره گذاشتم... بروم لبخند زد: بهتره اين چند ساعت كه به صبح مونده هم بخوابى...
منظورشو نفهميدم...
گنگ نگاش كردم... بدون هيچ حرفى از اتاق رفت بيرون...
***
صداى جيغى توى گوشم ... طرف صداى پارس بلند پاپى و بعد از اونم صداى خنده ى رها و سودا باعث شد وحشت زده روى تخت بشينم...
چند بار نفس عميق كشيدم...
يه نگاه به هر دوشون كه دلشونو گرفته بودن و مى خنديدن انداختم و با عصبانيت افتادم دنبالشون...
- خاک تو سرتون اين چه وضعشه؟
هر دوشون با صداى بلند مى خنديدن...
سودا: هر كارى كرديم بيدار نشدى! رها گفت در گوشت داد بزنيم...
- اصلا شما كى اومدين؟! از كجا مى دونستين اينجام؟!
سودا: زنگ زديم به اون وا مونده جواب ندادى! نگران توئه بى لياقت شديم و زنگ زديم به تيرى جون گفت اينجايى!
رها: نيم ساعته بالا سرت نشستيما! تيرداد درو واسمون باز كرد...
اونقدر عصبانى بودم كه مطمئن بودم اگه يه كلمه ى ديگه حرف بزنم از دستم ناراحت مى شن! پس ترجيح دادم سكوت كنم!
نفس عميقى كشيدم و رفتم سمت در... تا درو باز كردم تيردادو جلوم ديدم...
صامت فقط نگاش كردم...
به روم لبخند زد: صبح بخير خانومى...
لبام آروم آروم از هم باز شد و يه لبخند كمرنگ روشون نقش بست...
تيرداد: صداى جيغ اومد ترسيدم... اومدم پشت در كه ديدم دارين مى خندين...
دستشو كشيد به صورتم و موهامو كه جلوى صورتم پخش شده بود و داد پشت گوشم... تازه يادم اومد شال نزاشتم...
با خجالت اومدم برگردم تو اتاق كه فهميد و سريع گفت: من مى رم بيرون... چند جا كار دارم...
همون لحظه در اتاق يهو باز شد و سودا پريد بيرون: هونـــ...
با ديدن تيرداد سريع گفت: واى ببخشيد... و مثل احمق ها برگشت تو و درو بست...
خنده م گرفت...
تيردادم لبخند كمرنگى زد و گفت: مواظب خودت باش...
و رفت... نمى خواستم ازش بپرسم مى ره پيش سمر يا نه... نمى خواستم بپرسم تكليفم چيه... نمى خواستم اون لحظه هاى خوب تموم شن...
تيرداد كه رفت برگشتم تو اتاق... رها و سودا دست به سينه جلوم واستاده بودن و مى خنديدن... البته سودا دست راستش خود به خود رو زاويه ى نود درجه بود...
رها به شيطونى گفت: چى بهم مى گفتين كلک؟!
عوض اينكه با خنده سر به سرشون بزارم خواستم بهشون بگم ديشب چه اتفاقى افتاده كه پشيمون شدم...
دليلى نداشت روز اونا رو خراب كنم...
سودا: چرا يهو پكر شدى؟!
براى عوض كردن بحث دنبال يه سوژه بودم...
پاپى پريد تو بغلم...
سودا با دست چپش از دستم گرفتش: بيا بغل خاله... واست شكلات خريدم...
رها خودشو پرت كرد رو تخت كنارم و ولو شد...
رها: واى از خشتگى جون تو تنم نيست...
سودا در حالى كه شكلاتو به پاپى مى داد گفت: ديشب خيلى...
رها خنديد: كوفت...
بعد يهو از جاش پريد: واى هونام...
با ترس و تعجب نگاش كردم...
رها كوبيد رو پيشونى م: ديوونه... امروز كنكور داشتى...
پوزخند زدم... تنها چيزى كه واسم مهم نبود همين بود...
سودا خنديد: بازم مثل هر سال پول بى زبون من رفت...
خودمم خنديدم... هر سال سودا دفترچه رو واسم مى خريد و اصرار داشت كه تو كنكور شركت كنم و من از زيرش در مى رفتم... ولى امسال تصميم داشتم شركت كنم كه اونم اينطورى شد...
رها خنديد: حال اينا رو بى خيال... امروز برنامه مون چيه؟
سودا با هيجان و بى حواس يهو پاپى رو انداخت كه حيوونى زوزه ش در اومد...
رها: كشتى زبون بسته رو...
سودا: اين زبونش بسته س؟ زبون داره به اين درازى...
بعد يه اندازه رو تا آرنجش نشون داد...
رها سرشو تكون داد: بيچاره ارميا چطورى مى خواد با تو بسازه؟! خلج!
سودا ساكت نگاش كرد... بعد آروم سرشو تكون داد و رو به من گفت: هونام... بريم عمارت؟!
رها با ذوق گفت: واى آره... منم دلم مى خواد ببينمش... آدرسشو يادته؟!
يكم فكر كردم: آره تقريبا يادمه...
رها: پس بزن بريم...
پا شديم و آماده شديم... دلم مى خواست باهاشون برم... تا مثل هميشه وقتى با هميم غمامو يادم بره...
با رها و سودا و البته پاپى از خونه زديم بيرون...
سوار ماشين رها شديم... خدا رو شكر كه سودا از رانندگى افتاده بود وگرنه تا وقتى كه برسيم بايد صلوات مى داديم... هرچند كه رها هم دست كمى از سودا نداشت...
سودا يه سى دى از تو داشبورد برداشت و گذاشت تو پخش و صداشو تا ته برد بالا...
چند لحظه نگذشته بود كه دستشو برد جلو و تو همون حال كه يه فحش بالاى هيجده به يه شخص مجهول كه احتمالا خواننده بود، مى داد آهنگو عوضش كرد...
تا نزديكى هاى باغ همين كارو تكرار كرد و نزاشت ما يه چيزى گوش كنيم...
سر يه دوراهى بوديم... رها يه چيزى گفت كه بخاطر صداى بلند آهنگ نشنيدم...
رها سر سودا كه پاپى رو تو هوا تكون مى داد تا برقصه داد زد... طورى كه اين بار شنيدم: يه دقيقه اون بى صاحابو كم كن...
بعد خودش پخشو خاموش كرد...
سودا: مرض دارى؟! مگه نمى بينى داره مى رقصه؟!
رها سرشو به تاسف تكون داد: هونام از كدوم طرف برم؟!
يه نگاه به دوراهى انداختم...
سعى كردم اون شبو به ياد بيارم... ولى هرچى فكر كردم به خاطر تاريک بودن هوا هيچى يادم نيومد...
سودا يه نگاه به اطراف انداخت: ببينم اين اطراف موجود زنده اى هم پيدا مى شه؟!
رها: خيلى از شهر دوره... مى گم نيک نامى جد و آبادت عجب جايى هم زندگى مى كردنا...
خنديدم: كوفت...
رها: حالا از كدوم طرف بريم؟!
سودا: از يه طرف برو ديگه!
رها شونه اى بالا انداخت و گفت: مى گن راست بهتره... بريم سمت راست...
بعد پيچيد تو جاده ى خاكى و باريكى كه روبه رومون بود... از اينجا به بعد خاكى بود... به خودم كه همچين حافظه اى داشتم لعنت فرستادم!
سودا: حالا چرا راست؟!
رها: شنيدم تو افسانه ها مى گن هميشه سمت راستو انتخاب كنيد!
- مزخرفه!
رها شونه شو انداخت بالا: حالا فعلا كه ما اومديم اين ور...
بيست دقيقه اى بود كه تو همون جاده بى هدف جلو مى رفتيم...
سودا: من مى گم بياين برگرديم... اينجا يه جورايى يه...
رها: راستشو بگم؟! منم كم كم دارم مى ترسم! آخه هيچكى اينجا نيست!
- امجد مى گفت خيلى وقته كسى اينجا زندگى نمى كنه! مى گفت بعد از جنگ ديگه اون عمارتم چيز زيادى ازش نمونده!
رها: والا ما اينجا فقط خار و خاشاک ديديم! عمارتى در كار نيست!
سودا: بچه ها بياين برگرديم! رها دور بزن...
رها نگه داشت...
من و سودا بهش خيره شديم...
رها: چطورى دور بزنم؟!
تازه متوجه اطرافمون شديم... همه ش بوته هاى خاردار بود كه روى برگاشون پر از خاک بود... يه جاده ى باريک و خاكى كه هيچ راهى واسه دور زدن نداشت...
سودا كوبيد رو شيشه: لعنتى... اينجا گير كرديم...
رها: هوى! چته بابا؟! شيشه س ها! ضد گلوله نيست كه...
خنديدم: سودا الآن دارى جو مى دى؟!
سودا بى توجه به حرف رها خنديد: آخه تو فيلما ديدم تو موقعيتاى حساس از اين حرفا مى زنن... بعد دختره گوشى شو از تو جيبش درمياره و مى گه...
همونطور كه اينا رو مى گفت گوشى شم درآورد و يه نگاه بهش انداخت: من آنتن ندارم...
رها خنديد: بعدش چى مى گه؟!
پاپى چسبيد به شيشه...
سودا: من آنتن ندارم...
- اينو كه گفتى! دختره بعدش چى مى گه؟!
سودا اين بار داد زد: من واقعا آنتن ندارم...
و اين بار نگاه منو رها به سودا خيره موند... خشكمون زد! بدون اينكه هيچ كدوممون بخوايم بترسيم، داشتيم مى ترسيديم...
منو رها هم زمان گوشى هامونو از تو جيبمون در آورديم!
رها: منم آنتن ندارم...
- منم همين طور...
پاپى رو شيشه چنگ مى زد... نگامو از پاپى گرفتم و به سودا كه طورى نشسته بود كه هم من و هم رها ببينيمش دوختم: تو فيلما دختره بعد از اين چى مى گه؟!
آب دهنشو قورت داد: دختره ديگه چيزى نمى گه... اين بار يه پيرزن با موهاى قرمز پيداش مى شه... اونقدر زشته كه كسى جرات نمى كنه حتى نگاش كنه...
سودا اينا رو طورى مى گفت كه ناخودآگاه ترس تو وجود شخص مى نشست...
صداى جيغ رها باعث شد نگامو از دهن سودا بگيرم...
رها داشت گريه ش مى گرفت: نگو سودا...
بعد با مشت افتاد به جونش...
از كاراشون خنده م گرفته بود...
سودا: اى بابا! چه مرگته؟! تقصير هونام بود ديگه! من كه على نيستم اينطورى مى زنيم... اى بابا...
رها دست از زدن سودا كشيد و سريع ماشينو روشن كرد: تا ته اين جاده مى ريم! بلآخره يه جا واسه دور زدن پيدا مى شه كه...
سودا: ترو خدا بيا بى خيال شو... من مى گم همين طورى دنده عقب بگير...
رها: پر بى راه هم نمى گه ها!
بعد دنده عقب گرفت...
نيم ساعت بعد سر همون دو راهى بوديم... هر سه تامون بى اختيار يه نفس عميق كشيديم!
رها: يعنى سمت چپم امتحان كنيم؟!
سودا: خب وقتى راستيه نبود حتما چپه س ديگه!
رها: شايد ته اون جاده مى خورد به عمارت! ما كه نمى دونيم! تو چى مى گى هونام؟!
- از همين طرف بريم! بلآخره به يه جايى مى رسيمديگه! شهر آدم خورا كه نيست! رها سرشو تكون داد و اين بار رفت سمت چپ...
يه يه ربع بيست دقيقه اى كه رفتيم كم كم يه عمارت تو زاويه ى ديدمون قرار گرفت! مطمئنا اون شب به خاطر تاريكى هوا نديده بودمش...
سودا سوت كوتاهى زد: يا پيغمبر... اينجا تو روز آدمو سكته مى ده! شما چرا شب اومدين؟!
همونطور كه درو باز مى كردم كه پياده شم گفتم: چاره ى ديگه اى نداشتيم! نبش ِ قبر ِ غير قانونى...
سودا: مى گم دكترم با خودتون آورده بودين؟! واسه نمونه بردارى از اسكلتاى بابات...
خنديدم: نه... بايد خودِ جمجمه رو مى برديم!
سودا زبونشو درآورد: فكر كردى من مى ترسم؟! رها...
حرفشو نيمه كاره گذاشت...
يه لحظه ساكت و با تعجب به هم نگاه كرديم...
- رها كجاست؟! سودا: نمى دونم... الان اينجا بود... رها؟!
هر دومون برگشتيم كه با صداى «پخ» كسى سر جامون خشک شديم...! رها زد زير خنده... سودا با دست چپش كوبيد رو سرش: خاک تو سرت! مثلا شوهر كردى ها! رها به فكر آينده ت باش! با خنده رفتيم سمت عمارت! ماشالله درو پيكرى هم كه نداشت...
سودا سوت كوتاهى زد: خدايى كى باور مى كنه يه موقعى اينجا آدمى زندگى مى كرده؟
رها: تو چرا هى گير دادى به اينكه كى اينجا زندگى مى كرده؟!
نگامو به اطراف چرخوندم... رو زمين پر از برگاى خشک شده بود... صداى خش خش شون زير پام يه حس بد بهم مى داد! اينكه دارم يه چيزى رو زير پام خرد مى كنم! مثل اينكه گاهى آدما سعى داشتن منو خرد كنن!
سودا: اول بريم قبرستون...
رها با حرص گفت: روانپريش... نه... اونجا نريم!
سودا: گمشو! هيجان انگيزه!
رها دهنشو كج كرد: من بودم نيم ساعت پيش داشتم از زور هيجان سكته مى كردم؟! مى خواى هولت بدم تو قبر؟!
بى توجه به اون دوتا رفتم سمت قبرستون! پاپى هم دقيقا كنار پام مى اومد!
چون روز بود بهتر مى تونستم راهو تشخيص بدم! رسيديم به همون چاله هه كه من توش افتاده بودم!
سودا: هونام اين جا مرده بودى؟!
بهش چشم غره رفتم: من هنوز آرزو دارم...
رها: بچه ها بياين برگرديم!
سودا خم شد تا توى گودالو ببينه: من اينو مى خرم! ببينم فضاش چقدر عاليه!
رها پشت سرش واستاده بود... انگار كه مى خواست هولش بده تو... تا اومدم يه چى بگم رها دستشو گذاشت پشت سودا و كمى به جلو سوقش داد: پس بپر تو!
ولى مواظب بود كه نيفته!
سودا داد زد: ديوونه! داشتى مى كشتيم!
رها: گمشو! من كه گرفته بودمت نيفتى!
سودا: بيشعور... هونام بيا بريم! منم كم كم دارم از اينجا مى ترسم!
سرمو تكون دادم: شما برين داخل عمارت! منم الان ميام!
سودا پاپى رو زد تو بغلش: ما كه رفتيم! رها بيا!
بعد رفتن سمت ساختمون عمارت! آروم آروم رفتم سمت قبرى كه چند شب پيش كنديمش! نمى دونم چرا ضربان قلبم بالا رفته بود! شايد چون حالا مطمئن بودم كه اينجا قبر پدرمه! هرچند خالى! ولى به هر حال يه مدتى اين تو بوده! قبر پدر...
پدر... بابا...
چند بار پشت سر هم اين كلماتو تكرار كردم! ولى هر چى تو دلم گشتم هيچ حسى پيدا نكردم! دوست داشتم ازش متنفر باشم! متنفر باشم كه چرا باعث اين همه بدبختى من شده! پدرى كه بخاطر هوساى خودش باعث شده من اين همه زجرو تحمل كنم! يعنى اون شب كه با مادرم مى خوابيد حتى حس نكرد كه ممكنه بخاطر گناهش يه دختر محكوم ِ ابدىِ زجر كشيدن بشه؟!
بابا... آروم خم شدم رو زمين! برجستگى كمى كه رو زمين بود بخاطر كنده شدن قبر بود! حتى سنگ قبرم نداشت! چشامو براى لحظاتى بستم و دوباره تو خودم دنبال احساسى كه بايد داشته باشم گشتم! ولى بازم بى نتيجه موند! ازش خاطره اى نداشتم كه بفهمم دوستش دارم يا نه! متنفرم يا نه!
يه مشت از خاک قبرش برداشتم! دستمو بالا گرفتم و انگشتامو باز كردم! خاكش از لاى انگشتام ريخت رو زمين! دوباره اين كارو تكرار كردم! دوباره و دوباره! بازى م گرفته بود! اصلا فراموش كرده بودم كه بالاى قبر خالى كسى نشستم كه شرعا پدرمه!
نه قانونى و ثبتى! فقط شرعا!
دستامو بهم كوبيدم تا خاكا از دستم پاک بشن! آروم لبامو از هم باز كردم:
حتى جنازه تم نيست كه بگم هستى! چرا؟! واقعا دليلش چيه؟! يه شب ارزششو داشت؟ چرا منو نخواستى؟ اگه نخواستى چرا باعث شدى به وجود بيام؟! از وجود تو... تو وجود يكى ديگه! يكى ديگه مثل خودت... كسى كه بخاطر پول خود فروشى مى كرد... چرا؟ كاش بودى و جواب چرامو مى دادى!
عادت كردم به نبودنت...
سرمو روبه آسمون بلند كردم: واقعا نمى فهمم الان كجايى؟! نمى دونم گناهات بيشترن يا ثوابات؟ نمى دونم تو بهشتى يا جهنم؟! شايدم برزخ! ولى هر جا كه هستى اينو مى فهمم كه صدامو مى شنوى! مى خوام بهت بگم تو واسه من نيستى! نه مى بخشمت و نه فكر مى كنم كه به بخششم احتياج دارى...
ولى...
نفس عميقى كشيدم و خيلى آروم گفتم: چرا هام هميشه بى جواب مى مونه...
فاتحه اى سر قبر خالى ش خوندم و باز دوباره دستمو پر خاک كردم... پا شدم... دستمو گرفتم رو قبرش... مشتمو خالى كردم: اينو ريختم رو قبرت تا بدونى به عنوان دخترت... هرچند كه منو نخواستى... منم دستى به قبر خالى ت كشيدم! فقط چون بخاطر يه شب محكوم شدم به دختر تو بودن... بعدشم آروم آروم رفتم سمت عمارت تا رها و سودا رو پيدا كنم...
انگار ديگه نمى خواستم اون عمارتو ببينم! ولى مجبور بودم برم دنبالشون چون گوشيم آنتن نداشت و اونام منتظر من بودن...
با قدماى آروم و بدون هيچ عجله اى رفتم سمت عمارت! نزديک در ورودى و بزرگى بودم كه حس كردم يه سايه اى از بين درختا رد شد... سريع برگشتم و پشت سرمو نگاه كردم! شايد رها بازم بازى ش گرفته! وقتى ديدم كسى نيست دستمو روى در بزرگ و چوبى اى فشار دادم... دست گيره ش خراب شده بود... يكم كه هولش دادم باز شد...
يه راهرو پيش روم بود... آروم درو بستم! قبل از اينكه اين احساس بهم دست بده كه اگه نبندمش خود به خود بسته مى شه! مثل فيلمايى كه با سودا مى ديدم!
كف زمين موزاييک بود و پر از خرده چوب و خاک... سالن تاريكى بود... واسه همين خوب اطرافو نمى ديدم! ولى با همون نور كمى كه از يه پنجره ى كوچيک مى اومد متوجه بودم كه اسباب و وسايل خونه تقريبا دست نخورده ن... انگار كه سال ها بود كسى پاشو به اينجا نزاشته!
به خودم اومدم و با صداى نسبتا بلند داد زدم: رها... سودا... پاپى...
ولى هيچ صدايى متقابلا نشنيدم! فقط صداى خودم بود كه به خودم برمى گشت و دليلشم بخاطر بزرگ بودن و تقريبا خالى بودن عمارت بود...
بى خيال رها و سودا و پاپى شدم و از روى چوب بزرگى كه جلوى پام بود رد شدم و از راهرو رد شدم و خودمو به طاقچه ى بالاى شومينه رسوندم... يه صندلى گهواره اى جلوى شومينه بود...
درست مثل فيلماى قديمى! كه يه نفر با هزار ترس وارد يه خونه ى بزرگ و قديمى مى شه!
البته كه خونه ى پدرش م باشه...
روى طاقچه ى گچى دست كشيدم... يكم از گچش پايينش ريخت و دست من پر از گرد و غبار شد!
چند تا مجسمه از شير شاه و يه ظرف چينى كه روش عكس شاه بود و دورش تار عنكبوت بود و گرد و غبارش باعث شده بود خوب ديده نشه!
سرمو كه برگردوندم يه راه پله ديدم! پايين راه پله هم سه تا در بود كه نمى دونستم به كجا باز مى شن!
دوباره و رها و سودا رو صدا زدم... بازم جوابى نشنيدم! رفتم سمت راه پله! اما قبل از اينكه برم بالا ترجيح دادم درا رو باز كنم! شايد تو همين طبقه باشن!
در اول با صداى قيژى باز شد و يه سالن خيلى خيلى بزرگ جلوى روم پيدا شد! توش چند دست مبل بود كه روشون ملافه كشيده شده بود! و روى ديوار روبرو يه تابلوى خيلى بزرگ از يه منظره ى پاييزى بود! كلا سالن چيز قابل توجهى نداشت!
در دومو باز كردم! درست مثل در كنارى!
ولى با اين تفاوت كه اتاق كوچيكترى بود... در سومو باز كردم! يه فضاى خيلى خيلى كوچيک كه اگه نا آگاه واردش مى شدى سقوط مى كردى! يه فضاى چهار متر در چهار متر... روى ديوار روبرو يه پنچره يا بهتره بگم يه نور گير بود! پايين پام درست رو به روم يه راه پله روبه زير زمين بود! تعجب كرده بودم! فكر نمى كردم اين عمارت زير زمين هم داشته باشه... سرمو برگردوندم و پشت سرمو نگاه كردم... بلكه رها و سودا رو ببينم! ولى نبودن!
رفتم سمت راه پله ى زير زمينى... گوشى مو درآوردم و چراغ قوه شو روشن كردم و با احتياط از پله ها رفتم پايين...
حدودا ده تايى مى شد! پامو روى آخرين پله گذاشتم و ايستادم! خنده م گرفته بود! اينجا آشپزخونه بود...
پس بگو چرا فضاش اينقدر كوچيک بود... چون مال مستخدم ها بود! البته خود آشپزخونه بزرگ بود! شنيده بودم قديما تو خونه هاى بزرگ آشپزخونه رو تو زير زمين درست مى كردن تا بوى غذا ها به طبقه ى اصلى نرسه! اون موقع هود كه نبود!
دور و بر اون آشپزخونه ى بزرگ كه روى ديواراى كوتاه و سنگ چين پر از قابلمه هاى بزرگ بود پر از در بود... احتمالا اتاقاى مستخدم ها بودن...
از راهى كه اومدم برگشتم! حالا ديگه مطمئن بودم رها و سودا و البته پاپى تو طبقه ى دومن چون در ديگه اى باقى نمونده بود! در سومو كه بستم بازم همون حسى كه لحظه ى ورود به ساختمون داشتم بهم دست داد! حس اينكه يكى اين اطراف هست! دستمو روى جيب مانتوم چرخوندم! لبخند آرومى روى لبم نقش بست! چاقوى ضامن دارم مثل هميشه همراهم بود... وقتى باز ديدم كسى نيست رفتم سمت راه پله و دونه دونه پله ها رو طى كردم... يه راهروى باريک و يه عالمه در... پوفى كردم! خدا خفته تون نكنه كه قايم باشكتون گرفته... تا اومدم در اول باز كنم كه از ته راهرو يه در باز شد و رها و سودا و پاپى از توش اومدن بيرون! پاپى پارس كوتاهى كرد و دويد طرفم... ولى سودا سريع گرفتش: در نرو...
خندم گرفت! با همون دست شكسته ش هم دست از سر پاپى بر نمى داشت! شايد بيشتر از من دوستش داشت!
رها: چرا اينقدر دير كردى؟!
- شما چرا هرچى صداتون كردم جواب ندادين؟! سودا: خب صدات نيومد ديگه! آزار كه نداريم... بعد يه بسته ى آدامسو گرفت جلوى من! حوصله ى فک چرخونى نداشتم! برنداشتم! رها يه آدامس ازش گرفت...
سودا همونطور كه با حالت مسخره اى آدامسشو مى جويد گفت: به پاپى هم بدم؟!
رها: نه بابا! مگه سگا آدامسم مى جون؟!
ولى ديگه دير شده بود... سودا سه تا آدامسو با هم انداخته بود تو دهن پاپى...
مات و مبهوت نگاش كردم... فقط يه صدا از ته گلوم در اومد: سودا...
بيچاره خودشم ترسيده بود...
پاپى كه تو دستاى سودا بود دهنشو بسته بود و به ما نگاه مى كرد...
رها: حالا چيكار كنيم؟
سودا رو به پاپى گفت: آ كن خاله... آآآآ....
از يه طرف از كاراى سودا خنده م گرفته بود و از يه طرف نگران پاپى بودم... واقعا نمى دونستم آدامس واسش ضرر داره يا نه...
رها: اى بابا... مى گم چوب بندازيم تو دهنش؟
- چوب از كجا پيدا كنيم؟ سودا: تو اين اتاق پر از چوبه...
بعد در يكى از اتاقو رو باز كرد: نه تو اين نيست! تو بغليه!
پاپى هنوز با دهن بسته نگامون مى كرد! در اتاق بغلى رو باز كرد و رفت توش... چند لحظه بعد با يه تيكه چوب برگشت و سعى كرد دهن پاپى رو باز كنه... ولى پاپى انگار كه ترسيده بود! خودشو چسبوند به پام...
سريع چوبو از دست سودا گرفتم و سعى كردم بندازم تو دهن پاپى! اومد پارس كنه كه هر سه تا آدامسو سالم انداخت بيرون!
باز هر سه تامون نفس راحتى كشيديم!
رها يكى از پس كله ى سودا: آخه عقل كل! بهش شكلات كه مى دى! آدامس ديگه چيه؟!
سودا لب ورچيد: خب من چه مى دونم؟! گفتم حتما ما مى خوريم دهنش آب مى افته!
رها با حرص پاپى رو كه باز تو دست سودا بودو گرفت: بده من اين حيوونى رو تا نكشتيش...
خنديدم: خب ديگه همه جا رو ديدين؟! موزه ى خوبى بود؟! بريم؟!
سودا با ذوق و هيجان گفت: واى هونام بيا اينجا يه چى نشونت بدم!
بعد دستمو گرفت و كشيد و برد سمت يه اتاق... مثل اتاقى قبلى بزرگ بود! تا اومدم بگم چيو نديدم كه چشمم به يه تابلوى بزرگ افتاد...
يه مرد و دو زن زيبا كه دو طرفش بودن و دو پسر بچه... يكى ش از اون يكى بزرگتر بود...
مطمئن بودم خان و نسيم و مامان پيرى ان... اون دوتا هم پدر من و پدر تيرداد بودن! تا اومدم برم جلو تر تا بهتر ببينم كه صداى جيغ رها اومد...
منو سودا سريع پريديم بيرون! رها و پاپى توى راهرو بودن!
سودا داد زد: مگه مرض دارى هى ما رو مى ترسونى؟!
رها با لكنت حرف مى زد: بخدا راست مى گم... مى خواستم برم پايين كه يه سايه ديدم!
من و سودا يه لحظه بهم و بعد به رها كه جدى بود خيره شديم!
سريع چاقومو درآوردم: عقب وايسين...
سودا: منم باهات ميام! هرچى نباشه كنگفو كارم!
رها: تو كه دستت شكسته!
سودا: پام كه نشكسته...
- هيسس... بزارين ببينم اينجا چه خبره! بعد رفتم سمت راه پله... بالاى پله ها ايستادم... برگشتم سمت رها: مطمئنى رها؟!
سرشو تند تند تكون داد: آره بخدا! سايه ى يه مرد بود!
سودا باهام هم قدم شد...
رها: ترو خدا منو اينجا تنها نزارين!
- سودا پيشش بمون! تا سودا اومد يه چى بگه كه رها باز دوباره جيغ زد!
سريع برگشتم عقب كه ديدم يه پسر با يه چوب بزرگ پشت سرمونه! اومد چوبشو بكوبه رو سرم كه سودا با زانوش زد تو شكمش... دردش اومد و خم شد! ولى خودشو نگه داشت كه از بالاى پله ها نيفته! خواست پاشه كه سريع چاقومو گذاشتم زير گلوش...
رها پاپى رو بغل كرده بود و يه ريز بهش فحش مى داد...
سودا هم ساكت فقط نگاش مى كرد... مى دونستم وقتى عصبانى بشه ساكت مى شه و تند تند نفس مى كشه...
پسره سرش پايين بود...
داد زدم: سرتو بده بالا...
سرشو آروم گرفت بالا! حالا خوب مى ديدمش... اما چشمام چهار تا شده بود! با خنده نگامون مى كرد! چقدر قيافه ش واسم آشنا بود!
تا خواستم دهنمو وا كنم چوبشو آورد بكوبه رو سرم كه چاقو رو بيشتر رو گلوش فشار دادم: بندازش...
چوبو انداخت رو زمين...
- برگرد... بعد به سودا اشاره كردم كه بگردتش... سودا هم خجالتو گذاشت كنار و خوب گشتش تا ببينه چيز ديگه اى همراش هست يا نه! يه چاقو تو جيبش بود...
تازه يادم اومد كيه...
خنديدم: هميشه بى عرضه اى ديگه! حقّى كه پسر همون پدرى... آخه عقل كل چاقو همراته ديگه چوب چرا گرفتى دستت؟
رومو كردم سمت رها: رها برو يه ملافه بيار ببنديمش...
رها سريع دويد تو يه اتاق و بعدش با يه ملافه ى سفيد برگشت: بيا... از رو مبل برداشتمش...
همون طور كه چاقو رو گذاشته بودم رو كمرش و مجبورش كرده بودم دستاشو بالا بگيره گفتم: آروم برو پايين...
خودمم دنبالش كردم و حواسم بود كه دست از پا خطا نكنه...
رسيديم طبقه ى اول...
- برو سمت اون صندلى! روى صندلى گهواره اى نشوندمش و به رها اشاره كردم دستشو ببنده... رها هم سريع با چاقوى پسره ملافه رو نصف كرد و دور دستش بستش...
سودا خنديد: پسر حاجى... دم درآوردى... بابات كجاست؟!
پسر صابخونه: ج... ها!
محكم كوبيدم تو دهنش: حرف دهنتو بفهم...
اونقدر محكم اين كارو كردم كه دستم درد گرفت و گوشه ى لب اون بچه هم زخم شد... كثافت...
رها كه خوب بستش به صندلى دستاشو بهم كوبيد...
پاپى پريد رو پاى پسره و مشغول ليس زدن صورتش شد... اونم چون از سگا بدش مى اومد همه ش فحش مى داد! صحنه ى ديدنى اى بود...
با خنده گفتم: يادته سگمو چطورى كشتى؟! حقته بزارم پاپى گازت بگيره! هرچند كه همين طورى هم هارى...
يه لحظه سكوت كردم و بعد ادامه دادم: چطور سر از اينجا درآوردى؟!
خنديد: انتظار دارى بگم؟!
با بدجنسى گفتم: پاپى...
سريع گفت: خيله خب...
بعد زير لب چند تا فحش داد كه خودمو زدم به نشنيدن...
پسر صابخونه: ديشب كه اومدى جلوى خونه تعقيبت كردم! ديدم رفتى خونه ى يكى تو بالا شهر... صبحم دوستات اومدن! چه اشكالى داره يه دفعه هم با من باشى؟
از زور خشم سرخ شدم! دلم مى خواست گردنشو بشكونم و بعد سرشو از تنش جدا كنم!
تند تند نفس مى كشيدم! سودا دستمو گرفت: خودتو ناراحت نكن عزيزم! حرفاى يه آشغال اهميتى نداره! رها دهنشم ببند!
خودم يه تيكه پارچه از رها گرفتم و دهنشو بستم تا زر زر نكنه... واسه خودم متاسف بودم كه همه در موردم اينطور فكر مى كردن!
پاپى هنوز رو پاهاى پسر صابخونه بود و مى ليسيدش و اونم هى سرشو تكون تكون مى داد اما نمى تونست كارى كنه!
واقعا كه... من حتى نمى دونستم اسمش چيه اون وقت اون از همه چيز خبر داشت! هرچند با همون افكار مزخرف خودش همه چيزو يه جور ديگه تفسير كرده بود!
گاهى چقدر سطح فكر آدما پايين مياد و خودشون واسه همه چيز قضاوت مى كنن! اين پسر چه مى دونست ديشب چى به سر من اومده بود؟!
سرمو به افسوس تكون دادم! با سودا و رها رفتيم تو يكى از اتاقا! همون كه يه تابلوى بزرگ از پاييز توش بود... هر كدوم ملافه ى يه مبلو برداشتيم و روشون نشستيم!
هرچند مبلا قابل نشستن نبودن و داغون شده بودن ولى به هر حال يه جايى واسه نشستن بود!
سودا و رها مشكوک نگام مى كردن... چشمامو چرخوندم: چه مرگتونه؟!
سودا: ديشب كجا رفته بودى؟!
چشامو بستم! نمى خواستم دوباره يادم بيفته! ولى بايد مى گفتم...
- سمر خودكشى كرده! وقتى هيچ صدايى ازشون نشيدم آروم پلكامو از هم وا كردم!
رها با تته پته گفت: چ... چى؟! سمر؟! خودكشى كرده؟! آخه واسه چى؟!
سرمو تكون دادم: نمى دونم! ديوونه بود! تيرداد مى گفت بعضى از ام اسى ها اينطورين!
سودا: حقش بود!
من و رها متعجب بهم نگاه كرديم!
رها: يعنى تو دلت به حالش نسوخت؟! سودا اونم يه آدم بود!
سودا: بود كه بود! عوض اينكه خودكشى كنه بايد مى موند و واسه رسيدن به هدفش مى جنگيد! دليلى نداشت خودكشى كنه! هرچند كه مريض باشه! خب تيردادم ام اس داره! مگه نه هونام؟!
سرمو تكون دادم! نمى دونستم چى بايد بگم!
رها: خب اون خودكشى كرد! اون وقت اين يارو هم اونجا بود؟! سر در نميارم!
ناچار همه چيزو واسشون تعريف كردم! البته با سانسور... هنوز نمى خواستم بفهمن بين منو تيرداد چى گذشته! من و تيرداد ديشب هيچكدوم حال خوشى نداشتيم! معلوم نبود كه كارامون دست خودمون بوده يانه!
شايد من از طرف خودم مطمئن بودم! ولى از طرف تيرداد نه!
سودا: ديشب كه تيرداد بهم زنگ زد شک كردم ولى گفتم حتما مى خواستى از سرت بازش كنى گفتى پيش سودام! ولى تيرداد فهميد دارم دروغ مى گم آخرشم مجبور شدم راستشو بگم!
خنديدم: مهم نيست!
رها: حالا با اين يارو چيكار كنيم؟!
سودا چونه شو خاروند: يعنى تحويل پليس بديمش؟! كثافت پر رو پر رو مى گه چى مى شه با منم باشى؟! شيطونه مى گه برم بزنم فكشو بيارما!
رها: آره مخصوصا با اين دست فلجت!
- اى بابا چقدر بحث مى كنيد شما؟! مى بريمش كلانترى! سودا: مطمئنى؟!
- آره! ازش شكايت مى كنم... رها و سودا چيزى نگفتن! اومدم پا شم كه چشمم به يه آينه روى يه ميز افتاد! نا خود آگاه رفتم سمتشو برش داشتم! يه چيزى شبيه برس بود! ولى آينه بود! دستشو گرفتم تو دستم! معلوم بود كه نقره س...
صداى مامان پيرى تو گوشم نقش بست: روزا آينه به دست مى گرفتم و پايين يه درخت بزرگ كهپشت عمارت بود مى نشستم و به خودم نگاه مى كردم! يعنى اين همون آينه س؟! يه حسى بهم مى گفت همونه! روى دستش دست كشيدم... يه اسم با يه خط بد روش هک شده بود!
رها و سودا پشت سرم ايستاده بودن!
رها دستشو آورد جلو و ازم گرفتش: اين چيه؟! چقدر خوشگله!
سودا: روش چى نوشته؟!
بعد از دست رها كشيدش و بهش خيره شد: ما... ماهرخ؟!
اين بار من از دست سودا كشيدمش... آره روش نوشته بود ماهرخ! يعنى اسم مامان پيرى بود؟!
شونه بالا انداختم و گذاشتمش سر جاش! همه چيز بايد همين طور باقى مى موند! بعضى از خاطره ها! دست نخورده!
به جا بمونن تا كمتر يادآورى بشن!
از اتاق زديم بيرون... پاپى روى پاهاى پسره خوابيده بود كه با ورود ما سريع بيدار شد و پريد سمتمون!
خنده م گرفت! رفتم سمتش... رو به روش واستادم! به هيچ وجه آدم عقده اى نبودم! ولى...
خواه نا خواه...
عقده داشتم!
- مى خوام تحويل كلانترى بدمت! با ترس نگام كرد! سعى كردم لبخندمو مخفى كنم!
- فكر مى كنى آبروى پدرت چقدر مى ارزه؟! به يه كلانترى رفتن؟! داد زدم: پس چرا با آبروى من بازى كردين؟! يعنى ارزشش از اونم كمتر بود؟! هان؟!
دلم مى خواست فرياد بزنم! حالا يكى از اون آدمايى كه هميشه بهم بد گفته بود تو چنگم بود و مى تونستم هر كارى دلم بخواد باهاش بكنم! ولى من... هونام... هميشه ياد گرفتم كه صبور باشم! باور نكنم حرفاى پشت سرمو!
پس سعى كردم خودم باشم... نزاشتم نفرت وجودمو پر كنه! چون فقط وجود خودمو به آتيش مى كشوند!
نفسمو دادم بيرونو گفتم: اگه يه بار ديگه! فقط يه بار ديگه ببينم همچين غلطى كردى به هيچ وجه ازت نمى گذرم! شنيدى بچه؟!
سرشو چند بار تكون داد! انگار كه ترسيده بود!
دهنشو باز كردم!
- اسمت چيه؟! با تته پته گفت: مصطفى!
سرمو با افسوس تكون دادم: حيف اين اسم كه روى تو گذاشتن! چند سالته؟!
- هيجده! مات شدم بهش: تو دو سال از من كوچيكترى! خجالت نمى كشى افتادى دنبالم؟! اگه يه دفعه ديگه سايه تو ببينم ولت نمى كنم! شنيدى؟!
جمله ى آخرو با صداى بلند گفتم كه باعث شد تو جاش بلرزه!
با رها گره ها رو باز كرديم و فرستاديمش بره!
سودا متعجب از كارم گفت: چرا اينقدر راحت ولش كردى؟!
- ديگه جرات نمى كنه همچين غلطى بكنه! شونه بالا انداخت: خود دانى! ولى تو كه گفتى ازش شكايت مى كنى!
- پشيمون شدم! بچه تر از اين حرفا بود... رها: حالا بريم؟!
سرمو تكون دادم... ديگه اينجا كارى نداشتم! لحظه ى آخر ياد اون تابلو افتادم! يه لحظه دلم خواست برم و از نزديک ببينمش ولى زود پشيمون شدم... شايد بهتر باشه اونم نديده باقى بمونه...
توى راه برگشت هيچ كدوم هيچى نمى گفتيم! هر سه تامون ساكت بوديم! حتى پاپى هم حوصله ى شيطونى نداشت!
جلوى در پياده شدم! رها تک بوقى زد و با سودا رفتن! تازه يادم اومد من كليد ندارم! خدا كنه تيرداد خونه باشه! ولى هرچى در زدم درو باز نكرد! كليد خونه ى خودمم همرام نبود!
ناچار شماره شو گرفتم... بعد از چندتا بوق جواب داد...
- الو...
- سلام...
صداش تو گوشم پيچيد... گرم... و پر انرژى: سلام عزيزم!
اونقدر احساساتى نبودم كه با يه عزيزم خودمو گم كنم! ولى اون لحظه يه شيرينى خاصى توى قلبم حس كردم! كه باعث شد نا خود آگاه لبخند به لبام بياد...
- كجايى؟!
- شركت! تو كجايى؟!
- من... جلوى در... كليد ندارم!
سريع گفت: الان يه نفرو مى فرستم...
- نه... يعنى... خودم ميام...
يه لحظه ساكت شد و بعدش آدرسو داد! هرچند سعى مى كرد بى تفاوت باشه ولى خوشحالى رو مى شد تو صداش پيدا كرد!
آدرسو كه گرفتم تا سر خيابون اصلى پياده رفتم و از اونجا يه تاكسى گرفتم تا شركت!
جلوى يه ساختمون چند طبقه پياده شدم!
داخل شدم... سوار آسانسور شدم! تو طبقه ى هفتم از آسانسور اومدم بيرون!
واحد بيست و يکم... داخل شدم!
يه شركت بزرگ و شيک... يه سالن بزرگ رو به روم بود... كف ش سراميكاى سفيد بود! اونقدر از تميزى برق مى زد كه يه لحظه چشمامو اذيت كرد!
رفتم سمت ميز منشى!
منشى همونطور كه سرش تو كامپيوترش بود گفت: امرى داشتين؟!
- با آقاى صالحى كار دارم!
دست از كار كشيد: وقت قبلى دارين؟!
تا اومدم جواب بدم يه در باز شد و تيرداد آشفته اومد بيرون! ولى با ديدن من سريع ايستاد و به روم لبخند زد... اومد طرفم... نه باهام دست داد و نه سلام كرد! همون لبخندش يه دنيا حرف داشت!
يه پوشه رو گذاشت رو ميز منشى: خانوم خسروى قراراى امروزو كنسل كنيد... به آقا نيما هم بگيد يه چاى و يه قهوه بيارن...
گيج شدم! تيرداد از كجا مى دونست من قهوه نمى خورم؟! يادم نمياد بهش گفته باشم! شونه بالا انداختم! شايد حدس زده! شايدم قهوه رو واسه من و چاى رو واسه خودش سفارش داده!
جلوى چشماى متعجب منشى به طرف اتاقش رفتيم! اول من و بعد تيرداد داخل شد!
وسط اتاق ايستادم! تيرداد به در تكيه داد و بهم خيره شد! به روش لبخند زدم و نگامو ازش گرفتم و دور اتاق چرخوندم!
محو زيبايى دفترش شده بودم... دو دست مبل چرم قهوه اى... درست رنگ چشماش توى اتاق بود...
يه گوشه يه قفسه ى مرتب بود كه توش پر از كاغذ ماغذ بود...
نگامو از ميز بزرگى كه جلوم بود گرفتم و همونطور كه برمى گشتم عقب سمت تيرداد گفتم: تيرداد؟! مگه تو نگفتى شراكتت با پدر سمرو...
ولى حرف تو دهنم ماسيد...
درست پشت سرم ايستاده بود! با فاصله ى خيلى كم... اونقدر كم كه حس كردم هيچ مرزى جز لباسامون بينمون نيست!
نفساش از روى شالم رد مى شد و پشت گردنمو مى سوزوند! اونقدر داغ بود كه حس كردم داره ذوبم مى كنه...
فاصله برداشته شد...
دستشو از پشت سرم دور بدنم حلقه كرد... بهم چسبيده بود!
سرشو گذاشت رو شونه م... يه نفس عميق كشيد...
شالم از سرم افتاد رو شونه م... با يه حركت از رو شونه م برش داشت و پرتش كرد روى يه مبل چرم...
دستشو برد پشت سرم و كليپسمو باز كرد... موهاى لخت قهوه اى تيره م روى شونه م ولو شد... سرشو بين موهام فرو كرد و نفس عميقى كشيد...
حس كردم تنم لرزش خفيفى پيدا كرده... انگار اونم حس كرد چون آروم برم گردوند رو به خودش...
سرمو انداختم پايين... موهام ريخت دورم... با دستش موهامو زد كنار و دستشو گذاشت زير چونه مو دادش بالا...
بهش خيره شدم... تو چشماش پر از شيطنت بود... خنده م گرفت... خنديد: خجالت بهت نمياد...
خنده م بيشتر شد... يه دفعه محكم بغلم كرد... ولى حس خفگى بهم دست نداد! برعكس... حس كردم تو بغلش هوا ى بيشترى واسه تنفس هست!
كنار گوشم زمزمه كرد: هونام؟!
آروم جوابشو دادم: بله؟!
تيرداد : دوستت دارم...
چشامو بستم! حلاوت حرفش اونقدر زياد بود كه باعث شد بى اختيار اشک تو چشمم جمع بشه! شايد چون تا حالا معنى محبت واقعى رو درک نكرده بودم! شايد رها و سودا دوستم داشتن و اينو به يه زبون ديگه بيان مى كردن! ولى تيرداد واسم فرق مى كرد! عشق بود؟! نمى دونم! اگه عشق اينقدر شيرينه پس مى شه اين اسمو روش گذاشت! ولى انگار كه اين كلمه واسه حسم كم بود! حسى كه با همين يه جمله بيشتر و بيشتر شده بود...
چشامو باز كردم! سرمو بردم بالا و بهش خيره شدم... تو چشام اشک بود و رو لبام لبخند...
تيرداد با ديدن اشكم هول كرد... سريع گفت: چى شده هونام؟! چرا گريه مى كنى؟! معذرت مى خوام! ناراحتت كردم؟!
ميون بغض خنديدم... با ديدن خنده م نفس راحتى كشيد... دستمو گرفت و بردم سمت ميزش...
تو يه حركت رو هوا بلندم كرد و يه دور چرخوندم دور خودش...
بلند بلند خنديدم: نكن تيرداد! مى افتما...
خنديد: تو كه ترسو نبودى...
بعد گذاشتم رو ميز بزرگش و خم شد روم... رفتم عقب... اومد جلو...
اونقدر اين كار تكرار شد كه من خوابيدم رو ميز و اونم تقريبا رو من دراز كشيده بود! نمى دونم چرا از دستش ناراحت نشده بودم! شايد چون اينو حس كرده بودم كه حرفش از ته دلشه! چطورشو نمى دونم! ولى اين حس نا خود آگاه بهم دست داده بود!
بازم خنديدم! بروم لبخند زد... انگشت اشاره شو برد سمت پيشونى م... همونطور كشيد روى بينى م... و بعد روى لبام نگه داشت... يه فشار كوچولو به لبام داد و درست مثل ديشب انگشت شو كشيد گوشه ى لبم... خنديدم! از كاراش سر در نمى آوردم...
كار خودشو تكرار كردم! تا اومدم انگشتمو پس بكشم دستمو گرفت و به نوک انگشتم بوسه زد...
صورتشو آورد نزديكم... درست رو بروى صورتم نگه داشت... نگاش بين چشما و لبام سر گردون بود! ولى اين بار روى لبام ثابت موند...
بى اختيار فكمو دادم جلو... خنديد و با دستش سعى كرد اون انقباض هميشگى روى لبامو كه بخاطر فكم بود از بين ببره... ولى انگار با دست فايده اى نداشت!
صورتشو نزديک تر كرد... انگار مى خواست يه جور ديگه لبامو از هم جدا كنه...
نمى دونم چرا دلم خواست يكم اذيتش كنم... دستمو بردم سمت يه پرونده كه رو ميزش بود...
فاصله مون به يه بند، بند بود! اومد پرونده رو بردارم كه دستشو گذاشت رو دستم.... بهم خنديد: شيطون شدى...
ابرومو انداختم بالا و فقط خنديدم! انگار كه نمى خواستم يه كلمه هم حرف بزنم!
با ديدن خنده م انگار كه طاقتش تموم شده باشه اومد لبامو ببوسه كه پشيمون شد...
خنده روى لبم ماسيد...
دستشو گذاشت رو لبام...
- هونام؟! آروم دستشو بوسيدم: بله؟!
تو چشمام خيره شد: تو هم حس منو دارى؟!
گيج گفتم: چه حسى؟!
مستانه خنديد: وقتى مى گم خنگى مى گى چرا؟!
با مشت زدم به شونه ش: من خنگ نيستم! برو خودتو مسخره كن...
بازم خنديد: شوخى كردم خانومم...
- آره... متعجب گفت: چى آره؟!
سرمو بردم زير گوشش... زمزمه كردم: حالا ديدى تو خنگى؟!
حس كردم داغى نفسام داره حالى به حاليش مى كنه...
تو چشمام خيره شد: بگو كه دوستم دارى...
- گفتم كه... - اونطورى نه... چشامو بستم... يادم رفت كه يه روزايى تيرداد با خيلى ها بوده... يادم رفت كه تا همين ديشب يه نفر ديگه بينمون بود... يادم رفت كه سمرى هم بوده... يادم رفت كه كى م و تيرداد كيه... چون مى خواستم يادم بره...
بدون اينكه به هيچ چيز بدى فكر كنم با لبخند گفتم: دوستت دارم...
هنوز چشمامو باز نكرده بودم كه داغى لباشو رو لبام حس كردم... خيلى نرم منو مى بوسيد... تو اوج بودم كه قبل از بوسيدنم مى خواست از احساسم مطمئن بشه... و اين واسم به دنيا مى ارزيد... مثل همه ى كاراى تيرداد...
و اين اولين بوسه ى عمرم بود... با عشق؟! اين عشق بود؟! نه! عشقم واسش كم بود...
چشام هنوزم بسته بود...
اروم لباشو از لبام جدا كرد... و دوباره به ثانيه نكشيده كه باز كارشو تكرار كرد... اونقدر لباشو گذاشت رو لبام و برداشت كه آخر دستمو بردم پشت گردنش و به خودم فشردمش...
سرشو كشيد عقب... خنديد: شيطونى نكن دختر...
خنديدم: دلم مى خواد...
بلند تر از من خنديد و تا اومد يه چيزى بگه ضربه اى به در خورد... هول شدم و اومدم پا شم كه با آرامش دستشو گذاشت رو شكمم: نمى خواد پاشى... در قفله...
تعجب كردم... عجب آدميه اين پسر... دوباره و هزار باره بروم خنديد و رفت سمت در... كليد و چرخوند و قبل از اينكه كسى داخل بشه خودش رفت بيرون و چند لحظه بعد با چاى و قهوه برگشت...
منم ديگه روى ميز نشسته بودم و بهش خيره شده بودم... هيچ وقت فكر نمى كردم به اين راحتى جلوى يه مرد بدون شال يا روسرى باشم و بهش خيره بشم... هيچ وقت فكر نمى كردم قلب دخترى كه تا الان فكر مى كردم از سنگه به اين راحتى نرم بشه و عشق يه مردو تو خودش جا بده! مردى كه حس مى كردم مى تونم بهش تكيه كنم! هر چند كه اونم مشكلات خاص خودشو داشته باشه!
سينى كوچيكى كه دستش بودو گذاشت رو ميز كنار من...
چند تا شكلات تو يه قندون كريستال بود... نگامو از اون شكلاتايى كه بهم چشمک مى زدن گرفتم و به تيرداد كه با لذت بهم خيره شده بود دوختم...
چايى مو برداشتم تا زودتر بتونم شكلاتا رو بخورم... عاشق شكلات بودم... واسه همين هر وقت سودا واسه پاپى شكلات مى خريد سعى مى كردم تا جايى كه امكان داره خودم بخورمشون...
يه قلوپ از چايى م خوردم كه ديدم خيلى داغه... سريع اومدم بزارمش سر جاش كه چايى همه ش ريخت رو پرونده اى كه كنار دستم بود...
با ترس به تيرداد خيره شدم...
بدون اينكه خم به ابرو بياره گفت: فداى سرت...
لبمو گزيدم و سعى كردم و پرونده رو عمودى رو هوا نگه دارم كه حد اقل محتواش زياد خيس نشه... از دستم گرفتش و پرتش كرد رو يه صندلى...
نگام هنوز به پرونده بود...
دستشو گذاشت زير چونه مو سرمو چرخوند سمت خودش: گفتم كه فداى سرت...
- آخه... - هيشش... يه لحظه سكوت كرد و بعد يهو گفت: راستى پاپى كجاست؟!
خنديدم: صبحت بخير... تازه فهميدى نيست؟! سودا بردش... گفت واسش شكلات مى خره...
با اين حرف دوباره نگامو به شكلاتا دوختم! حالا كه چاى ريخته بود بهونه اى واسه خوردن شكلاتا نداشتم! شايد يكى يا دوتا! ولى من تا سير دل نمى خوردم ول نمى كردم كه...
تيرداد در قندونو برداشت و گذاشتش رو پام: فقط شكلات مى خورى يا بگم چاى بيارن؟!
- نه همينا خوبن! حوصله ى چاى ندارم... سرشو تكون داد و به پشتى صندلى ش تكيه داد و به من كه دونه دونه شكلاتا رو مى خوردم خيره شد...
دهنمو خالى كردم و گفتم: راسى وقتى اومدم خيلى پريشون بودى... چيزى شده؟!
دقيقا متوجه تغيير حالت صورتش شدم! يه اخم پر رنگ روى چهره ش بود...
با ترس گفتم: تيرداد چيزى شده؟!
سريع از اون حالت در اومد: نه عزيزم... چيز خاصى نيست...
مشكوک نگاش كردم... ولى چيزى نگفتم! حد اقل از اين خيالم راحت بود كه بهم دروغ نگفته بود... گفت چيز خاصى نيست! يعنى يه چيزى هست! اما اونقدرا هم مهم نيست... شونه بالا انداختم و گفتم: مگه نگفتى شراكتت با پدر سمرو بهم مى زنى؟! پس اين شركت چيه؟!
اين شركت مال پدرمه! تا وقتى زنده بود خودش دورا دور اينجا رو اداره مى كرد! يعنى يه پاش ايران بود و يه پاش لندن! وقتى هم كه نبود همه ى كاراش دست معاونش بود...
سرمو تكون دادم... نگام به فنجون خالى چاى افتاد... سوالى كه ذهنمو مشغول كرده بودو به زبونم آوردم...
- از كجا مى دونى من قهوه نمى خورم؟! خيلى راحت گفت: وقتى با دوستاتى متوجه شدم كه اونا قهوه مى خورن و تو چاى!
ابرومو انداختم بالا: چه دقتى...
و ادامه دادم: رفتى پيش... سمر؟!
خم شد و فنجون قهوه شو كه تو دستش گرفته بود گذاشت رو ميز...
نگام كرد: گفتم كه بهش فكر نكن...
- يعنى مى شه؟! - بخواى آره... - يعنى نمى گى؟! خنديد: سرتق... چرا... رفتم! راى پزشكى قانونى فردا مشخص مى شه...
- يعنى تا فردا بايد تو سردخونه بمونه؟! سرشو تكون داد...
زمزمه كردم: كاش اين كارو نمى كرد...
موهامو زد پشت گوشم: راست مى گى! كاش اين كارو نمى كرد! منم واسش ناراحتم! ولى دلم نمى خواد تو خودتو اذيت كنى...
بروش لبخند زدم: مرسى كه به فكرمى...
بدون هيچ حرفى نيمه ى شكلاتمو كه تو دستم بود و باهاش بازى مى كردم و ازم گرفت و آروم قسمتى كه من ازش خورده بودمو بوسيد و انداختش تو دهنش: امروز كجا رفتى؟!
من كه بخاطر اين كارش گيج بودم گفتم: ها؟!
آروم زد به پيشونى م: خانوم حواس پرت... مى گم با دوستات كجا رفته بودى؟!
موندم چى بگم؟! يعنى بايد مى گفتم رفتيم به اون عمارت؟! من واقعا نمى دونستم تيرداد از اينكه من دختر عموى ناتنى شم خبر داره يا نه... اون گفت پدرش تک فرزند بوده و يه عمه داشته كه قبل از به دنيا اومدن پدرش فوت شده! پس يقينا نمى دونست كه يه عموى ناتنى هم داشته... شايد مى دونست ولى پدر منو عموى خودش حساب نكرده! به هر حال اون با پدرش ناتنى بوده و ظاهرا رابطه ى خوبى با هم نداشتن!
با اين حال نمى خواستم بهش دروغ بگم... پس بى خيال تو چشماش خيره شدم و گفتم: رفتم عمارت...
اخم كرد: كدوم عمارت؟!
- خونه ى سابق پدرت و... كمى مكث كردم: پدرم...
از حالت چهره ش هيچى نصيبم نشد! يعنى نفهميدم عصبيه يا بى تفاوت! ناراحته يا خوش حال!
- واسه چى رفتى؟! نگاش كردم... حالا جدى بود...
- رفتم بلكه بتونم چيزى از گذشته م پيدا كنم! ولى هيچى دستگيرم نشد... راستى اسم مادربزرگت چيه؟! - ماهرخ... زمزمه كردم: پس اون آينه مال خودش بود...
- اگه منظورت به همون آينه ى نقره ى دسته بلنده... آره... - تو شنيدى من چى گفتم؟! خنديد: مگه كرم؟!
متعجب گفتم: اصلا تو يادته؟!
سرشو كج كرد و به دستش تكيه داد و زل زدم بهم: آره يه چيزايى يادمه! هميشه زير يه درخت مى نشست و به خودش نگاه مى كرد... يعنى آينه رو مى گرفت تو دستش ولى به يه گودال نگاه مى كرد...
از حالت نگاش تنم گر گرفت... سرمو انداختم پايين... موهام ريخت دورم... فقط يه زاويه ى ديد كوچيک داشتم كه باعث مى شد جلومو ببينم... با خنده از رو صندلى ش پا شد و اومد جلوم واستاد...
سرمو بلند كردم كه موهام خود به خود از جلوى چشمام رفت كنار... با لبخند زل زدم تو چشماش... دلم مى خواست از همه چيز سر دربيارم! پس بدون رو درواسى گفتم: يادته چند شب پيش تو خونه ت؟! گفتى يكى به اسم ابيگل تو زندگى ت بود؟!
اخماش رفت تو هم... فقط يه كلمه گفت: آره...
- يادته گفتى نمى دونى هنوز دوستش دارى يا نه؟! اخمش پر رنگ تر شد: چى مى خواى بگى؟!
خيلى راحت بدون اينكه حس كنم بهم نامحرمه دستمو بردم سمت يقه ى مرتبش: مى خوام دوباره اين سوالو ازت بپرسم...
دستشو گذاشت رو دستم و با لحن خاصى جواب داد: اگه بگم هنوزم نمى دونم چى؟!
دستم خشک شد... ولى سعى كردم بروى خودم نيارم...
- مى خواى بدونى جوابت چيه؟! منتظر نگام كرد...
- يادته همون شب گفتم منم گفتم هيچ كسو دوست ندارم؟! هيچى نگفت... لبخند مرموذى زدم و گفتم: شايد نظرم عوض بشه...
خنديد: خب اون شخص كيه؟!
دلم خواست مثل خودش اذيتش كنم! نمى دونم چرا به قول خودش اينقدر شيطون شده بودم...
ابروهامو چند بار بالا و پايين دادم: هنوز نفهميدم...
دستشو آورد سمتم و كمرمو گرفت و بلندم كرد...
- نكن تيرداد! بزارم زمين... دوباره مثل قبل رو هوا بلندم كرد و بردم سمت پنجره و بازش كرد... خيابون معلوم بود...
تيرداد: ما تو طبقه ى چندميم؟!
با ترس گفتم: هفتم...
نگام كرد: فكر مى كنى اگه از اينجا با هم بپريم پايين چى مى شه؟!
آب دهنمو قورت دادم: تو مريضى...
قهقه زد: نترس اونقدرا هم ديوونه نيستم! ولى بگو ببينم اون شخص كيه؟!
با لجبازى گفتم: نمى گم...
شونه بالا انداخت: خيله خب... خودت خواستى!
بعد يكم به عقب سوقم داد... جيغ زدم: تيرداد...
با خنده كشيدم تو بغلش... سرمو به سينه ش فشرد: بگو اين كيه؟!
تو بغلش نفس عميقى كشيدم... عطر تنشو كشيدم تو تمام وجودم: اون فقط تويى!
خودمو عقب كشيدم! نمى خواستم فاصله مون از اينى كه هست كمتر بشه! دستمو بردم عقبو پنجره رو بستم!
لب پنجره نشستم! اونم روبه روم ايستاد!
سرمو بردم بالا كه ببينمش: حالا تو بگو كه هنوز دوستش دارى يا نه؟! با اطمينان بگو...
جوابمو از نگاهش گرفتم! ديگه احتياجى نبود كه چيزى بگه... اما گفت: من ابيگلو همون موقع كه ولم كرد فراموش كردم! ولى نمى خواستم اينو باور كنم...
سرشو چرخوند سمت ساعت... منم همين كارو تكرار كردم... ساعت چهار بود... تيرداد: هرچند دير شده ولى پاشو بريم ناهار بخوريم تا من تو رو جاش نخوردم...
برای خواندن همه قسمت های رمان محكومه شب پرگناه کلیک کنید