درحسرت آغوش تو - دوازده و آخر

نفس بریده بریدم رو بیرون دادم و حلقه رو بوسیدم و با صدایی که زیر فشار بغض نامفهوم بود گفتم : « کوچولو خیلی خوبه که من و تو با هم می مونیم ! » قطره های اشک راه نفسم رو برام باز کردند ... به سرعت از رو صورتم پاکشون کردم و لبخند زدم ....

 

 

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - یازده

« داداش تو واقعا پانته آ رو دوست داری ؟! »
لبخندی زدم و گفتم :
« آره ، من عاشقشم ! »
کیانا زیر لب گفت :
« خوش به حالش ! »
تو بغلم گرفتمش و گفتم :
« خوشگل خانوم تو رو هم دوست دارم ... »
کیانا لبخند مهربونی زد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد .

 


ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - دهم

کیفشو از روی میز برداشت و به سرعت از رستوران خارج شد . انگیزه ای واسه این که دنبالش برم وجود نداره ! شاید الان بهتره که همدیگه رو نبینیم !

شعله ی شمع روی میز رو بین دو انگشتم خفه کردم !

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - نهم

 

صدای پای کیارش رو می شنیدم که به طرف اتاقم می اومد .... دستم رو روی قلبم گذاشتم ، صدای قلبم تمام گوشم رو پر کرده بود . قدم های کیارش پشت در اتاقم متوقف شدند .چشمام رو بستم و منتظر صدای در شدم اما .... تنها چیزی که شنیدم صدای دور شدن قدم ها بود ....

 

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - هشت

جوابش سکوت بود . کیارش با عصبانیت آهی کشید و رو دستاش بلندم کرد و محکم بغلم کرد و به سمت خونه براه افتاد . عطر تن خیسش مثل عطر شب بو های بهاری بود !

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - هفت

از آغوشش بیرون اومدم و به سمت اتاقم رفتم ! کیارش هنوز سر جاش ایستاده بود . وقتی خواستم وارد اتاقم بشم برگشتمو بهش نگاه کردم . دستش رو روی گونه اش گذاشته بود و به من خیره مونده بود .

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - شش

« این لباس خوب نیست ! » صداش خش دار بود . 
« کیارش پام دیگه داره تاول میزنه ! این از همه ی لباس هایی که تا حالا دیدیم بهتره دیگه ! می تونم یه شال بندازم رو شونه ام . »
« نه !! »

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - پنجم

 

منو بغل کرد و گفت : « خوشحالم که عروس خوشگلی مثل تو دارم . »
دوباره ماه تو آسمون می رقصه و من از پنجره ی اتاقم کرشمه هاشو نگاه میکنم . همه چی تو ذهنم به هم ریخته !!! مطمئنم کیارش هم حالش بهتر از من نیست . باید ببینم سرنوشت چه چیزی برام در نظر گرفته !

 

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - چهارم

دستم رو محکم به دهنم فشار دادم تا صدای هق هق ام رو خفه کنم . زیر شکمم خیلی شدیدتر از دفعه قبل تیر کشید و نفسم رو بند آورد !ضربه ای محکم تر به در وارد شد و در لرزید . نکنه درو بشکنه !!!!!! یه چیز گرم خیلی سریع وسط پاهام جاری شد !! این دیگه چیه ؟ با ترس یه نگاه به شلوارم انداختم .نه!!!!!!

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - سوم

از بس بغضم رو قورت داده بودم گلودرد گرفته بودم مهمان ها بعد از صرف شام رفتند . بابا خیلی از کیارش خوشش اومده بود . منم سریع به اتاقم پناه بردم . میدونستم بی بی میاد که بهم سر بزنه ! به بهانه ی دوش گرفتن به حموم رفتم و ساعت ها زیر دوش آب بی صدا گریه کردم .

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - دوم

تماس را قطع کرد و به سمت من برگشت و با دیدن لرزش بدنم گفت :
« تو چرا داری می لرزی ؟ سردته ؟ »
به ناچار گفتم : « آره »
پتو را رویم کشید و گفت :« خوب ضعف داری دیگه ! طبیعیه که سردت بشه ! »

 

ادامه نوشته

درحسرت آغوش تو - اول

داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره اما طی جریاناتی کیارش مجبور میشه که پانته آ رو به عقد خودش در بیاره و……

 

ادامه نوشته