قسمت هفتم و آخر زندگی تمنا

-تمنا...از قضیه آشنایی و دوستی ما فقط من می دونم و تو و عمه و خدا...بقیه فکر می کنن من تو رو جلو آموزشگاه زبان دیدم و پسندیم...

ادامه نوشته

قسمت ششم زندگی تمنا

د از نشون دادن خریدهامون به مادر جون و مامان به اتاقم می رم...اما فکر 3تا پسر نمی ذاره روی درسم تمرکز داشته باشم...فرزاد و میلاد یه طرف...غلی طرف دیگه***

ادامه نوشته

قسمت پنجم زندگی تمنا

خیلی عصبی شدم وقتی فهمیدم با کسی غیر از کسایی که من بهت اجازه دادم ارتباط داریمنو رها می کنه و دوباره مشغول قدم زدن می شه:- تو اینقدر غرق افکار خودت بودی که متوجه من که تو ماشینم در کمینت نشسته بودم نشدی.

ادامه نوشته

قسمت چهارم زندگی تمنا

من که باور نمی کنم...داری شوخی می کنی؟!با این اندام مانکن رژیم گرفتی؟!محاله
پسره ی الاغ هیز...کور چشی ایشالا...شراره پشت چشم نازک می کنه:

ادامه نوشته

قسمت سوم زندگی تمنا

میز شام چیده می شه...صادقی بدجوری به ما دخترا چشم دوخته...چندشم میشه...هیــــــز...
بعد از شام شهره از ما می خواد که به اتاق بریم تا با صادقی خصوصی صحبت کنه...

ادامه نوشته

قسمت دوم زندگی تمنا

نزدیک ظهره...خستم و گرسنه...حتی یه ریال هم از پولم باقی نمونده.پشت شمشاد ها روی چمن دراز میکشم...خدایا حالا چیکار کنم؟!

ادامه نوشته

قسمت اول زندگی تمنا

تازه هر چی سنش بیشتر باشه به نفع توئه...فرداپس فردا می اُفته می میره همه ی دار و ندارش مال تو می شه... بچه هم که نداره بخواد ادعای ارث و میراث کنه

ادامه نوشته