عاشق اسیر | پنجم و آخرین

.تا ديدمش از جام بلند شدم ..........سلام....پرهام- سلام تنهايي؟- بله مادر و پريناز رفتن خونه يكي از همسايه ها ........چايي مي خوريد براتون بيارم ...پرهام- نه ممنون...كيف به دست به طرف اتاقش رفت كه يه لحظه وايستاد و به طرفم برگشت...

ادامه نوشته

عاشق اسیر | چهارم

سحر- من كه تو زن بودن يا مرد بودنت شك دارم
-زهرمار ديونه.... ارومتر بخند همه دارن مارو مي بينن
سحر- حالا این اقاهه سرش به تنش مي ازره 
-مي خواي ببينيش 
سحر- اوه ... از خدامه
-ماشين كه اوردي 
سحر- بعــــــــــــــــله
-ايول بزن بريم

ادامه نوشته

عاشق اسیر | سوم

پريناز- پس چطور سر از اينجا در اوردي؟..... يعني اينكه ... نمي دونم منم حسابي قاطي كردم 
الان بايد چيكار كنم -
پريناز- تو يه لحظه صبر كن
پريناز از اتاق خارج شد

 

 

ادامه نوشته

عاشق اسیر | دوم

در حين حرف زدنشون اون كت و شلوري با سوئيچ تو دستش در ماشينشو باز كرد

از صدا و چراغاي كه با زدن دكمه روشن شد فهميدم ماشينش همون پرايد نقره ای كه جلوي ماشين بابك پارك شده بود .

يه لحظه يه جرقه تو مخم زده شد.

ادامه نوشته

عاشق اسیر | یک

در حين حرف زدنشون اون كت و شلوري با سوئيچ تو دستش در ماشينشو باز كرد

از صدا و چراغاي كه با زدن دكمه روشن شد فهميدم ماشينش همون پرايد نقره ای كه جلوي ماشين بابك پارك شده بود .

يه لحظه يه جرقه تو مخم زده شد.

ادامه نوشته