عاشق اسیر | پنجم و آخرین
.تا ديدمش از جام بلند شدم ..........سلام....پرهام- سلام تنهايي؟- بله مادر و پريناز رفتن خونه يكي از همسايه ها ........چايي مي خوريد براتون بيارم ...پرهام- نه ممنون...كيف به دست به طرف اتاقش رفت كه يه لحظه وايستاد و به طرفم برگشت...
ادامه نوشته
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 3:52 توسط ادمین
|