یک سبد گل یاس - قسمت ششم و آخر

غریو شادی هوتن فضای اتاق را پر کرد. سبد گل را از روی میز برداشت و درحالی که بدنش از فرط هیجان می لرزید از اتاق خود خارج شد و با شور و شعف به سوی اتاق سپیده به حرکت در آمد تا این خبر مسرت بخش را به سمع او برساند و سایرین را در شادی و خشنودی خود سهیم گرداند...

 

 


 

 

قسمت آخر رمان یک سبد گل یاس

ادامه نوشته

یک سبد گل یاس قسمت 5

نتوانست سخن خود را تمام کند . بهنوش دست های مادر را گرفت و به لب نزدیک کرد . چند بوسه گرم و صمیمانه بر آن نهاد و گریه کنان پرسید :


 

قسمت 5 رمان یک سبد گل یاس

ادامه نوشته

یک سبد گل یاس - چهار

مادر بزرگ بدون این که عبارت پشت پاکت را بخواند آن را هم چنان در دست داشت. سرانجام به سمت کتابخانه به راه افتاد. پیش از آنکه وارد شود صدای زنگ تلفن برخاست. در را گشود و خود را به تلفن روی میز رساند و در همان حال پاکت نامه را روی تعدای از مجلات و بولتن های خارجی که در گوشه میز انباشته شده بود نهاد و گوشی را برداشت:


 


 

ادامه نوشته

یک سبد گل یاس قسمت سوم

تصور می کردم همه چیز مطابق خواست و سلیقه ام پیش می رود، غافل از این که در قاموس خانواده ام، قانون شکنی و تخطی از دستورات امری ناممکن بود. چندی بعد، پرستار دیگری برایم در نظر گرفته شد. این فرد مانند پرستار پیشین، زنی خشک و مقرراتی و غیرقابل تحمل بود. می دیدم که عملا همان فرامین و همان دستورات در موردم اجرا

 


 

قسمت سوم رمان یک سبد گل یاس

ادامه نوشته

یک سبد گل یاس - 2

در همین هنگام صدای پیانو خاموش گردید و سپیده به آرامی و وقار برخاست و سرجای اول خود در کنار ساغر قرار گرفت. صدای کف زدن رادمنش که احساساتش سر به طغیان نهاده بود و جوششی غریب در ضمیر خود احساس می کرد در سالن پیچید و دیگران هم به وی تاسی کرده و با کف زدن های تشویق آمیز خود از سپیده قدردانی نمودند.

 

قسمت دوم رمان یک سبد گل یاس

ادامه نوشته

یک سبد گل یاس - 1

- سوزان .البته ویلی ترجیح می ده اونو به نام مادر خودش امیلی صدا بزنه اما من همیشه بهش سوزان می گم.وقتی که قصد سفر داشتیم سوزان مایل نبود با ما بیاد. کمی هم کسالت داشت و ما بهش اصرار نکردیم.

 


 

 

باغ پهناور و وسیعی که پوشیده از گلهای الوان و درختان انبوه سر به فلک کشیده بود به وسیله ی نرده های نیزه ای سفید رنگی به حصار در آمده بود از ابتدای در ورودی راه پهن و سنگ فرش شده ای تا کنار عمارت اشرافی و زیبایی متعلق به خانواده ی رادمنش بود ادامه داشت. مقابل در عمارت ،اتومبیل رادمنش که ساعتی پیش میهمانان خود را از فرودگاه مهرآباد تا به منزل رسانده بود دیده می شد.

ادامه نوشته