یک سبد گل یاس - چهار
این سفر برایم پر از خاطره های متنوع و جالب بود. اغلب اوقات در پارکها و گردشگاههای معروف و دیدنی پاریس به گشت و گذار می پرداختیم. از موزه ی لوور و برج ایفل دیدن کردیم. به خیابان معروف شانزه لیزه رفتیم. روی پل رودخانه ی سن ایستادیم و من عکسهایی به یادبود آن دوران گرفتم. جان کلام این که به قدری در این سفر به ما خوش گذشت که هیچ مایل به ترک آن کشور نبودم و از این که مردمانش از بهترین و مدرنترین امکانات عصر حاضر بهره مند هستند غبطه می خوردم. ظهر یک روز که برای صرف غذا به رستوران هتل رفته بودیم، پس از صرف غذا به قصد رفتن به دستشویی از پشت میز برخاستم. تا حدودی تعجیل داشته و شتاب زده قدم بر می داشتم. به محض این که خواستم با عجله از کنار میزی عبور کنم، گارسون رستوران با سینی غذا در برابرم ظاهر شد. برای اینکه از برخورد احتمالی با او پیشگیری کرده باشم خود را اندکی کنار کشیدم، ناگهان دستم بی اختیار و بدون هیچ مقصد و انگیزه ای به بازوی خانمی که پشت میز مشغول خوردن سوپش بود برخورد کرد و قاشق سوپ روی لباس آن خانم واژگون گردید.
خانم با خشم و عصبانیت دندانهایش را به هم فشرد و اعتراض کنان به جانبم برگشت. زبان او را نمی فهمیدم اما از تکان دادن سرودستش دریافتم که به غایت خشمگین و عصبی است. چنان از این پیشامد غافلگیر شده بودم که قدرت هرگونه حرکتی از من سلب شده بود.
مستأصل و نگران به سوی پدر گردن کشیدم و با درماندگی از او تقاضای کمک کردم. پدر با مشاهده ی این وضع برخاست و به سمت میز آن زن آمد و ضمن عذرخواهی برایش توضیح داد که پدر من می باشد و خیلی چیزهای دیگر که من نمی فهمیدم زن پس از استماع سخنان پدر اندکی آرام گرفت. پیشخدمت با دستمال لباسش را تمیز کرد و دستور داد برایش ظرف دیگری سوپ آوردند. زن که سرگرم گفت و گو با پدر بود، ما را بر سر میز خود دعوت کرد و برایمان سفارش نوشیدنی داد.
در تمام آن مدت از فرط شرمساری سرم را به زیر گرفته و حتا دست شویی رفتن را هم از خاطر برده بودم. تصور می کردم که با آن رفتار ناشیانه ای که از من سر زد، اکنون باید همه ی نگاهها به سمت من خیره مانده باشد اما وقتی به اطرافم چشم دوختم دریافتم که هیچ کس توجهی به این نوجوان بی دست و پا ندارد و خیالم آسوده گشت. آن دو در حال صحبت بودند. پدرم برایش توضیح می داد که به همراه من از کشور ایران به قصد گردش و سیاحت به آن کشور آمده و در نظر دارد چند روزی را در آنجا مقیم شود. زن هم خودش را لورا خواننده ی اپرا معرفی کرد و گفت که آمریکایی تبار است و برای اجرای برنامه به آنجا دعوت شده است.
از آن روز به بعد لورا در هر فرصتی که دست می داد به سراغ ما می آمد و از من و پدر دیدن می کرد. هر کجا که چشمش به ما می افتاد، شتابان خود را به آنجا می رساند و صمیمانه با پدر گرم می گرفت. گویی که سالهاست او را می شناسد. پدرم مردی متین و خوش تیپ و جذاب است و من این را درک می کردم که همیشه مورد توجه زنان قرار می گیرد. در ایران هم هر وقت همراه پدر در مجالس و جشن و عروسی شرکت می کردیم می دیدم که چگونه بیوه زنهای جوان و دختران زیبا و دم بخت
اطراف پدر پرسه می زنند و برای دلربایی از او گوی سبقت را از یکدیگر می ربایند. پدر همواره در برابر این قبیل اشخاص خونسرد و بی تفاوت بود و به هیچ زنی روی خوش نشان نمی داد.
یک شب لورا با وارد کردن چند ضربه به در، سرزده و بدون اطلاع قبلی وارد اتاقمان در هتل شد. پدر به رسم احترام وی را دعوت به نشستن کرد. لورا پس از صرف یک نوشیدنی، دستش را به داخل کیف دستی خود فرو برد و دو بلیت افتخاری اپرا از آن بیرون کشید و بلیتها را تقدیم پدر کرد. وی از ما دعوت نمود که شب بعد برای دیدن برنامه اش به سالن اپرا برویم و در این مورد بسیار تأکید داشت.
پدر مؤدبانه سر فرود آورد و ضمن گرفتن بلیتها، اظهار داشت که با کمال میل دعوت او را می پذیرد. لورا آن شب آن قدر در اتاق ما توقف کرد تا این که پدر وی را به صرف شام دعوت کرد. اگر ایران بود، بنا به رسم و رسومات می بایست حدود ربع ساعت شاهد تعارف کردنهای آنها می بودیم در حالی که لورا بدون تعارف و رودربایستی دعوت پدر را پذیرفت و اظهار تمایل کرد که شام را به جای رستوران در همان اتاق صرف کنیم. پدر بی درنگ به رستوران هتل تلفن کرد و درخواست شام نمود.
دقایقی بعد مستخدم هتل همراه با سینی چرخدارش که به انواع خوراکی های متنوع مزین شده بود بر آستانه ی اتاق ظاهر گردید. شام را سه نفری صرف کردیم و در حین خوردن غذا، با زیرکی دریافتم که لورا مایل است صمیمانه تر با پدر رفتار کند،اما رفتار پدرم توأم با احترام و نزاکت بود و در عین حال سعی می کرد از حالت رسمی خارج نشود. گاهی لورا مرا چنان برانداز می کرد که گویی می خواهد با زبان
بی زبانی به من بگوید که مزاحمشان هستم و بهتر است آنها را به حال خودشان بگذارم، اما من به این نگاههای هشداردهنده وقعی نمی نهادم و خود را به نادانی می زدم. من و پدر همیشه و همه جا در کنارهم و باهمدیده می شدیمو لورا هرگز فرصت به دام انداختن پدرم را پیدا نمی کرد.
نیمه شب بود که او اتاق ما را ترک کرد. من که از این زن موطلایی چشم آبی بدم می آمد و نسبت به او حسادت می ورزیدم خوشحال شدم که شرش را کم کرده و رفع زحمت نموده است! به نظر من زن حراف و کسل کننده ای بود و هیچ دلم نمی خواست بار دیگر وی را ملاقات کنم. شب بعد هنگامی که پدر در حال تعویض لباس برای رفتن به اپرا بود، به وی گفتم که هیچ تمایلی ندارم به اپرا بروم و بهتر است به جای رفتن به اپرا، به گردش شبانه برویم یا در اطراف برج ایفل گشتی بزنیم، اما پدر تذکر داد که نپذیرفتن دعوت آن خانم ممکن است از نظر وی اهانت آمیز تلقی گردد.
به رغم بی رغبتی ناچار شدم پدر را همراهی کنم. در تمام مدتی که برنامه روی سن اجرا می شد، خسته و ناراحت روی صندلی مابین تماشاچیان نشسته بودم و از فرط کسالت مدام دهان دره می کردم. تنها چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد سالن با شکوه و مجلل و نحوه ی دکوراسیون عالی و چشمگیر محل اجرای اپرا (سن) بود.
بعدازظهر روز بعد، بار دیگر لورا را در کلوپ تفریحی هتل ملاقات کردیم. این بار صمیمانه تر از همیشه خود را به پدر می چسباند، دیدگان خمارش را عاشقانه به او می دوخت و خود را برایش لوس می کرد. وقتی ترفندهایش در پدر مؤثر نیفتاد، حالتی کاملا جدی به خود گرفت و سخنانی بر زبان آورد که پدر را متعجب و حیران نمود. با وجود این همه حیرت و شگفتی، هم چنان در برابرش خاضعانه سر فرود می آورد. با
اینکه حس کنجکاویم تحریک شده و به زبان انگلیسی هم تسلط چندانی نداشتم، خونسرد به آنها چشم دوختم تا ببینم چه پیش می آید.
لورا چیزهایی به پدرم گفت و پدر هم پاسخ وی را با رویی گشاده داد و متوجه شدم که پدر در حین گفت و شنود، با حرکت سر پاسخ منفی داده و اظهار تأثر می نماید. شب که به اتاقمان برگشتیم، از پدر پرسیدم:
_ اجازه دارم چیزی از شما بپرسم؟
پدر که غرق تفکرات خود بود، به جانبم برگشت و گفت:
_ بپرس پسرم.
_ می خواستم بپرسم سر شام چه موضوعی بین شما و لورا مطرح شد که شما را این قدر متفکر و اندیشناک گردانید؟
قاعدتا نمی بایست در چنین مسائلی کنجکاوی می کردم، اما از آنجایی که پدر همیشه با من صمیمی و یکرنگ بود بر کنجکاوی خود خرده نمی گرفتم. او در حالی که تبسم می کرد جواب داد:
_ چرا تصور می کنی حرف خاصی بین ما ردوبدل شده؟
_ پدر من شما را خوب می شناسم و به خصوصیات روحی و رفتاری شما تا حدودی آشنا هستم. به طور قطع مسأله ی مهمی بین شما مطرح شده که از سر شب تا به این لحظه دچار تردید و تفکر هستید!
پدر از روی مبل برخاست. مدتی در اتاق قدم زد، سپس در مقابلم نشست. در حالی که به چشمانم زل زده بود گفت:
_ هوتن دلم می خواهد مثل همیشه با تو روراست و صادق باشم. تو دیگر بزرگ شده ای و می توانی در تصمیماتم سهیم باشی.
_ متشکرم پدر.
_ حقیقتش را بخواهی باید بگویم که لورا امشب از من تقاضای
ازدواج کرد.
پدر سکوت کرد و من که غرق حیرت و شگفتی بودم تکرار کردم:
_ به شما پیشنهاد ازدواج داده؟ تعجب برانگیز است پدر! تاکنون نشنیده بودم زنی از مردی تقاضای ازدواج کند!
_ بله پسرم، اما این نکته را فراموش نکن که ما در یک کشور اروپایی هستیم. آداب و سنن و طرز تفکر این قوم با رسم و آیین ما تفاوت فاحشی دارد. شاید آنچه را که ما زشت و ناپسند و دور از عادات اجتماعی می دانیم در نظر اینان مفهوم دیگری داشته باشد.
من که حسادت به قلبم نیش می زد با لحنی خشک و سرد پرسیدم:
_ شما چه پاسخی به ایشان دادید؟
قدری اندیشید و آنگاه پاسخ داد:
_ من حقیقت را به ایشان گفتم.
_ حقیقت! چه حقیقتی پدر؟
_ حقیقتی که به آن معتقدم. همان حسی که سبب شد تا این لحظه با غرایز و احساساتم کنا بیایم. پسرم، من هنوز عاشق مادرت هستم. هنوز هم نتوانسته ام دمی از فکر و یاد او غافل شوم. مادرت برایم زنده است و در قلبم حیات جاوید دارد. هیچ زنی نمی تواند مرا از گذشته هایم جدا کند.
پدر پاهایش را روی هم انداخت و افزود:
_ به لورا نیز این نکته را تذکر داده ام و محترمانه در پاسخ وی گفتم که قصد دارم برای همیشه نسبت به همسر مرحومم وفادار بمانم.
از سخنان پدر قلبم سرشار از شادی گشت و تبسم رضایت آمیزی بر لبانم نقش بست. پرسیدم:
_ پس از شما قطع امید کرده!
_ بله گمان می کنم همین طور باشد.
_ لابد اکنون بسیار اندوهگین و نالان است!
_ نه پسرم، زنان و دختران غربی چندان پایبند احساسات خود نیستند. در بافت فرهنگی آنان چنین مسائلی عادی و علی السویه است. لورا با خونسردی از رد پیشنهادش توسط من اظهار تأسف کرد و گفت که فردا صبح برای اجرای برنامه به شهرهای نانسی و استراسبورگ می رود و تا هفته ی آتی که به هتل باز می گردد، امیدوار است که من در تصمیم خود تجدید نظر کرده باشم.
خنده ی بلندی سر دادم و گفتم:
_ و تا آن روز ما فرسنگها از اینجا دور شده ایم. راستی پدر، لورا از کجا می دانست که شما مجرد هستید؟
پدر با خونسردی پاسخ داد:
_ در اوایل آشنایی از من سئوال کرد که چرا همسرم را با خود به سفر نیاورده ام و من به می تذکر دادم که همسرم را سالها پیش از دست داده ام.
خرسند بودم که پدر پاسخ شایسته ای به او داده است. هیچ دلم نمی خواست یک زن فرنگی، آن هم خواننده ی اپرا، جای مادرم را بگیرد. چند روز بعد سفر به پایان رسید و ما با کوله باری از خاطرات شیرین به ایران برگشتیم. این سفر که خوش ترین ایام عمرم را در بر می گرفت تا مدتها در ذهن و یاد من باقی بود.
من نه دارای ذهنیت آرمانی هستم و نه تمایلات افراطی در وجودم موج می زند. جوانی هستم همانند سایر هم سن و سالانم اما به مراتب حساس تر و پرشورتر... سال دوم دبیرستان رویدادی عشقی و رمانتیک به
زندگیم رنگ و جلای دیگری بخشید. همه چیز از روزی آغاز گشت که به اتفاق تنی از دوستانم برای بازدید از موزه های تاریخ طبیعی به مجموعه ی فرهنگی سعدآباد مراجعه کرده بودیم. بازدید از موزه های مختلف، همواره مورد توجه و علاقه ام بود و در اوقات فراغت با دوستانم به دیدن این موزه های جالب و اسرار آمیز می رفتیم.
در یکی از سالنهای موزه بود که به طور تصادفی با او آشنا شدم. برخورد اولیه ی ما از حد پرسش و پاسخ تجاوز نکرد ولی در طول بازدید، به کرات او را در حول و حوش خود مشاهده کردم. همان روز آشنایی ما پا گرفت. بعدها در هفته چند بار او را ملاقات کردم .این دیدارهای دوستانه سبب شده بود که نسبت به او دلبستگی پیدا کرده و میل و اشتیاق ازدواج در من قوت بگیرد.
از آنجایی که ولگردی و پرسه زدن در خیابانها و وقت گذرانی بی ثمر در برنامه ی زندگی و طرز تربیت خانوادگی ما جایی نداشت، تصمیم گرفتم پس از شناخت کافی از او و معیارهایش، موضوع را با پدر در میان نهاده و به خواستگاریش برویم.
نظر او هم در مورد ازدواج با من کاملا مساعد بود به این سبب خانواده اش را به طور مستقیم در جریان آشنایی ما قرار داد و من هر از گاهی در منزل آنها و در حضور والدینش به ملاقات او می رفتم.
آشنایی ما حدود یک سال به طول انجامید و در این مدت، با تلاش و کوشش بیشتری اهداف تحصیلی ام را دنبال می کردم تا هر چه زودتر دبیرستان را به پایان ببرم و از او خواستگاری کنم. ما هر دو شیفته ی یکدیگر بودیم و برای آینده ی خود نقشه های دور و درازی در سر می پروراندیم. عشق او چنان در تار و پود وجودم متجلی گشته بود که جز
رسیدن به او به موضوع دیگری نمی اندیشیدم. وجود او سبب گشته بود که تغییرات ژرفی در زندگیم رخ دهد. اکنون کسی را داشتم که در لحظات تنهایی به او بیندیشم و وی را همانند بتی در صفحه ی خیالم بپرستم.
اما یک باره همه چیز دگرگون شد و کاخ آمال و آرزوهایم بی هیچ بهانه ای فرو ریخت. او به یک باره ترکم کرد و به اتفاق خانواده اش به طور ناگهانی به نقطه ی نامعلومی کوچ نمود. هیچ کس کمترین نشانی از آنها در دست نداشت. تا مدتها گیج و منگ از ضربه ای که خورده بودم خود را در اتاقم محبوس ساختم. تمام دلخوشی ام این بود که شاید روزی به وسیله ی نامه یا تلفن بین ما تماسی برقرار گردد و او دوباره از عشق گذشته اش یادی بنماید.
افسوس که تصوراتم خواب و خیالی بیش نبود. با گذشت هفته ها و ماهها، دریافتم که انتظارم عبث و واهی است و او مرا و قلب شکسته ام را زیر پا نهاده و احساس و عواطف راستینم را به بازی گرفته بود. اندوهبارترین و تلخ ترین ایام زندگیم از همان لحظه آغاز گشت. تا چند ماه چون دیوانگان سر بر در و دیوار خاطراتم می کوبیدم.
تحمل این بی وفایی در توانم نبود. نمی توانستم بپذیرم دختری که همیشه تظاهر به دوست داشتن می کرد و ادعا می نمود که من تنها ستاره ی آسمان زندگیش هستم و برای رسیدن به یک پیوند مشترک و دوگانه حاضر است جانش را نثار نماید این چنین ریاکار و مزور از آب درآید. دیگر اعتمادم نسبت به همه سلب شده بود و حس بدبینی آزارم می داد. شکست در سن شانزده سالگی برایم صقیل بود.
هرگاه از منزل خارج می شدم، با دقت و وسواس اطرافم را برای یافتن او جست و جو می کردم. هنوز باورم نمی شد که او فریبم داده باشد. چند
بار به منزل سابقش مراجعه کرده و از کسی که اینک درآن منزل اسکان داشت درباره ی او و خانواده اش پرس و جو کردم تا شاید نام و نشانی، شماره تلفنی یا پیغامی از آنها به دست آورم ولی هرگز موفق به دیدار دوباره ی او نشدم.
هربار که مأیوس و ناامید به منزل برمی گشتم، غمزده و محزون به کنج اتاقم پناه می بردم، عکسش را مقابل خود می نهادم و همچو دیوانگان با صدای بلند با او به راز و نیاز می پرداختم. از همه چیز دلزده شده بودم. از دوستانم کناره می گرفتم و با همه قطع مراوده کرده بودم. راستی چه کسی باور می کند زندگی پرشور و نشاط یک جوان در دستهای یک دختر هوسران چنین دستخوش تغییر و دگرگونی گردد که زندگی و هستی در نظرش مرگ آور و ملالت بار جلوه کند؟
با فرا رسیدن تابستان، صمیمی ترین دوستم که اینک مورد بی توجهی ام قرار گرفته بود پیشنهاد کرد برای تجدید قوا و رهایی از این رنج و اندوه چندروزی به شهرستان خوش آب و هوایی برویم. ابتدا زیر بار نمی رفتم. دلم می خواست با دردی که جانم را می گداخت بسوزم و بسازم. یک روز بنا به اصرار و سماجت او به توچال رفتیم. در آن روز تمام مساعی خود را به کار بست تا مرا از اوهام و خیالات پوچی که در سر داشتم برهاند و در این راه آن چنان افراط نمود و لودگی به خرج داد و از زیبایی های زندگی و پوچیهای افکارم فلسفه بافت تا اندکی تسلا یافتم و از بار خاطرم کاسته شد و از فکر انتحار رهایی یافتم.
چندی بعد به اتفاق او به چالوس رفتم. در طول پنج روز اقامتم در آنجا، احساس کردم روحیه ی تازه ای گرفته ام و ازغم واندوه تخلیه شده ام. تجدید آب و هوا و اندرزهای او و دیدگاههای منطقی اش باعث
شد تا افکار گذشته را از ذهن برانم و به آینده امیدوار شوم. من عمر درازی در پیش داشتم و روا نبود در عنفوان جوانی، در سوگ عشق از دست رفته ام همیشه غصه دار بمانم. در آنجا بود که دانستم داشتن دوستی یک دل و مشفق نعمت بزرگی به حساب می آید.
به تدریج دریافتم که آن دختر ارزش این همه ستمگری و جفا کردن به خود را ندارد و باید یاد و خاطش را از دل برانم تا بتوانم زندگی عادی خود را از سر بگیرم. از آن زمان با خود عهد کردم که هرگز دل به دخترکان خام و تهی مغز نسپارم و خود را آلت دست دختربچه هایی که در مکتب عشق هنوز نخستین حرف الفبا را نیاموخته و معنی واقعی عشق و دلدادگی را نمی دانند و خود را استاد عشق می پندارند نسازم. به قلبم آموختم که عشقهای کودکانه را در خود جای ندهد و به خود وعده دادم تا رسیدن به اهداف عالی، از فکر ازدواج و درگیرشدن با مسائل عاطفی پرهیز کنم.
تابستان امسال را از سوی دخترعموی پدرم به رامسر دعوت شدیم. این دعوت در حالی صورت گرفت که من هیچ چیز درباره ی میزبان خود نمی دانستم و از کودکی او را ندیده بودم آن طور که از گفته های مادربزرگ برمی آید، میزبان ما از سالها پیش به عللی که بر همه پوشیده است با اقوام قطع مراوده کرده و به همراه دخترش از تهران به رامسر کوچیده و ساکن آنجا شده است.
هر چه می اندیشم علت دعوت غیرمنتظره ی ایشان را پس از گذشت سالهای متمادی در نمی یابم، ولی خوشحالم که به سفر می رویم. تصور می کنم تابستان نشاط آوری داشته باشیم. قرار است تا چند روز دیگر راهی آنجا شویم و پدر اکنون در تدارک تهیه ی بلیت هواپیماست...
در اینجا خاطرات نیمه تمام هوتن به پایان رسید. بهنوش که تصور می کرد دفتر هوتن سرشار از مسائل و اتفاقات روزمره اش در رامسر و عشق و علاقه اش به او انباشته باشد، با تردید صفحات دفترچه را ورق زد اما هوتن دیگر چیزی در آن یادداشت نکرده بود. بهنوش از اینکه نتوانسته بود به احساس هوتن پی برده و از علاقه اش نسبت به خود آگاه شود اندکی آزرده خاطر بود. در حالی که دفترچه را می بست و کنار تختش می نهاد، به یاد هوتن و عشق نافرجام او افتاد و از روی رأفت قلبش قرین اندوه گردید.
***
روز بعد هنگامی که انوار طلایی خورشید بر تاریکی شب چیره گشت و شفق سر زد، رادمنش از بستر خود به آرامی بیرون آمد. پس از اینکه دست و روی خود را شست وشو داد و لباس تازه ای به تن نمود به کنار پنجره رفت و نگاهی به داخل باغ انداخت از دور چشمش به سپیده افتاد که یکه و تنها روی نیمکتی در باغ نشسته بود. رادمنش پرده را از دو سو به هم نزدیک کرد و به آرامی از اتاقش بیرون آمد.
سکوت و آرامشی که در سرتاسر خانه حاکم بود نشان می داد که بهنوش و هوتن هنوز از اتاق خواب خود خارج نشده اند. رادمنش فرصت را غنیمت شمرد و وارد باغ گردید. با متانت و وقار خود را به همان نقطه ای که سپیده قرار داشت رساند. سپیده همچنان روی نیمکت نشسته بود و گیسوان مواجش را به دست باد ملایم صبحگاهی سپرده بود. جامه ی خوش دوختی زیب پیکرش بود که با چشمان جذاب و
پوست خوش رنگش هماهنگی داشت. پرندگان بر شاخسار درختان نغمه سرایی می کردند و فضای باغ آکنده از عطر گل و ریحان بود.
سپیده با شنیدن صدای پا، سرش را به آن سمت چرخاند. رادمنش در حال نزدیک شدن بود. وقتی به کنار نیمکت رسید، سپیده به احترام وی در جا نیم خیز شد.
_ صبح به خیر.
_ صبح به خیر. اجازه می فرمایید؟
_ خواهش می کنم. لطفا بفرمایید.
رادمنش در کنار او روی نیمکت نشست. نفس عمیقی کشید و گفت:
_ هوای دلپذیری است!
سپیده تبسم کنان پاسخ داد:
_ بله همین طور است، واقعا صبح دل انگیزیست.
_ تصور نمی کردم صبح به این زودی شما را در باغ ببینم.
این بار سپیده ضمن خندیدن نگاهش کرد و پاسخ داد:
_ من طبق عادت هر روز صبح زود به مدت یک ساعت در باغ پیاده روی می کنم.
_ به نظر من هم پیاده روی ورزش مفرحی است. سابق بر این من هم آدم ورزش دوستی بودم ولی اکنون با توجه به این که ناگزیرم شبها تا دیروقت روی پروژه ی جدیدی که در دست تهیه دارم کار کنم دیگر مثل گذشته نمی توانم سحرخیز باشم.
در اینجا رادمنش به جانب او برگشت و در حالی که به دیدگان سپیده چشم می دوخت با ملاطفت گفت:
_ اگر فرصت داشته باشید می خواستم از شما خواهش کنم کمی در
باغ قدم بزنیم.
_ البته، با کمال میل.
هر دو برخاستند و قدم زنان از میانه ی باغ عبور کردند. رادمنش با این که می هراسید مبادا رشته ی امیدش از هم بگسلد و برخلاف تصورش سپیده او را از این پیوند مأیوس گرداند، دل به دریا زد و لب به سخن گشود:
_ از حضور شما اجازه می خواهم که مطالبم را بدون حاشیه پردازی و تعارفات معموله به عرض برسانم.
سپیده با خشوع سر به زیر انداخت و گفت:
_ لطفا راحت باشید پسرعمو.
رادمنش آب گلویش را بلعید. با زبان دور لبهایش را تر کرد. با وجود خونسردی و متانت، اندک هیجانی در حرکاتش دیده می شد. گفت:
_ می خواهم اگر اجازه بدهید از شما تقاضای ازدواج کنم.
رادمنش برای لحظه ای کوتاه سکوت کرد. سپیده که کاملا غافلگیر شده بود، غفلتا سرخ شد و با تحیر به دهان او چشم دوخت. رادمنش تکرار کرد:
_ مایلید که با من ازدواج کنید؟
سپس مترادف این جمله اظهار داشت:
_ البته من به آداب و رسوم حواستگاری و غیره آشنا هستم و می دانم که باید اجازه می دادم بزرگترها چنین رسمی را به جا بیاورند اما از آنجایی که مایل بودم ابتدا نظر شما را بدانم و پاسخ صریح شما را دریافت کنم بهتر دیدم شخصا به این کار مبادرت ورزم.
سپیده هم چنان سکوت اختیار کرده بود و در تردید و دو دلی دست و
پا می زد. رادمنش نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ از همان روزهای اولی که قدم به اینجا گذاشتم دریافتم که احساس عمیقی نسبت به شما در من به وجود آمده است. می دانم که شما در طول این سالها، خواستگاران فراوانی را از خود رانده اید و هیچ کدام را شایسته ی ازدواج ندانسته اید، من حتا نمی دانم نظرتان در مورد بنده چیست و چه احساس و نگرشی نسبت به من دارید، اما متعهد می شوم چنانچه پیشنهادم را بپذیرید همه ی توان و نیروی خود را به کمک بطلبم تا شما را سعادتمند گردانم و همسری شایسته و وفادار برایتان گردم.
سپیده لبخند اطمینان بخشی زد و سکوت خود را هم چنان حفظ نمود. رادمنش متعاقب این کلام افزود:
_ من در این مدت کوتاه به قدری شیفته و فریفته ی شما شده ام که خود را در کنارتان خوشبخت ترین مرد روی زمین می دانم. سعادت و نیک بختی من بستگی به رأی و نظر شما دارد. بی شک احساس مرا درک خواهید کرد. لطفا راجع به پیشنهادم فکر کنید. این نکته را هم من باب تذکر عرض کنم که تصمیم من یک تصمیم آنی و زود گذر نیست که تحت تأثیر احساس باشد. روزهاست که این فکر اندیشه ام را اشغال کرده و در جسم و جانم رسوخ یافته است. ما هر دو طعم شکست و تنهایی را چشیده ایم و به گمان من در زمینه ی ازدواج حس مشترکی بینمان برقرار خواهد شد که ما را به سمت یک تفاهم نسبی و آشکار سوق دهد.
رادمنش آهی کشید و از سخن گفتن بازایستاد. سپیده در حالی که گونه هایش از شرم سرخ شده بود پس از مدتی سکوت به آرامی گفت:
_ پیشنهاد شما مرا به کلی غافلگیر کرد. باور کنید نمی دانم چه باید بگویم. من در موضعی نیستم که بتوانم به تنهایی پاسخگوی شما باشم . مايلم دخترم نيز در تصميماتم مشاركت داشته باشد. از شما تمنا ميكنم به من فرصت بدهيد تا در اين باره فكر كنم . بايد با بهنوش هم مشورت كرده و از نظر وي مطلع شوم.
رادمنش كه نظر بهنوش را از قبل ميدانست و خاطرش از اين بابت آسوده بود لبخن زنان جواب داد :
-مانعي ندارد من مي توانم منتظر بمانم.
سپيده آهي كشيد وبا لحن غمزده اي گفت :
-تا چند روز ديگر تصميم نهايي خود را به اطلاع شما خواهم رساند. سپاسگزارم از اين كه ميبينم نسبت به سرنوشت و آينده ي من و بهنوش علاقه مند هستيد اميدوارم بتوانم پاسخگوي لطف و عنايت شما باشم .
- راي ونظر شما هر چه كه باشد از اشتياق قلبي من نسبت به شما كاسته نخواهد شد. دلم ميخواهد به صرف وظيفه شناسي و علاقه ي باطني خدمتي شايسته انجام دهم و اميدوارم در اين راستا حس مسئوليت پذيري وصداقت قلبي من ناديده گرفته نشود.
- سپيده از او تشكر كرد و گفت:
- بچه ها دارند مي آيند بهتر است بروم ترتيب صبحانه را بدهم.
- رادمنش به سمتي كه سپيده اشاره ميكرد نگريست . هوتن وبهنوش دوشادوش هم در حال نزديك شدن بودند.
***
هوتن در ابتداي نيمه شب در اتاق خود پشت ميز مطالعه نشسته بود و دفتر خاطرات بهنوش مقابلش قرار داشت. در طول سه شبانه روز گذشته بارها وسوسه ي كنجكاوي به جانش نشسته بود تا از رازهاي ناگشوده ي اين دختر مرموز و اسرار اميز پرده برداشته و خاطراتش را از لابه لاي صفحات زمان بيرون بكشد .اينك تصميم داشت از روي تفنن اوراقي از دفترچه را مطالعه كند . با اين هدف دفتر را به دست گرفت و نخستين صفحه ي آن را گشود . بهنوش با خط زيبا چنين نگاشته بود:
اي آفريدگار جهان اي سرچشمه ي نكويي تويي كه اي دنياي پر جلال را آفريدي تويي كه سراسر عالم خلقت را پديد آوردي چه دنياي با شكوه و چه آفريننده ي با شكوه تري !
تو با عظمت وصف نا پذير خود از فراز آسمان بر جهان آفرينش فرمانروايي ميكني اما ديدگان ما از ديدار تو عاجزند و ترا جز با اشكال از وراي مظاهر اين جهان كه ناچيزترين محصول آفرينش تواند و با اين همه از قدرت و رحمت بي پايان تو حكايت ميكند نميتوانند ديد .
شما اي زادگان روشنايي شما فرشتگان اسمان سخن بگويي زيرا شما از نزديك شاهد جلال كبريايي اوييد ... تو اي اختر زيباي بامدادي كه آخرين بدرقه كننده ي كاروان شب تيره هستي و بيش از همه به پيشباز سپيده ي صبحگاهان و خورشيد فروزان مي آيي و چون گوهري درخشان گيسوي بامداد را زينت ميبخشي .
تو اي خورشيد فروزان اي روح و نگاه اين جهان پهناور در برابر او كه بسيار بزرگ است سر تعظيم فرود آر. چه در آن هنگام كه سير روزانه ي خود را در آسمان آغاز مي كني چه در آن دم كه در گردش خود به ميان اين قبه ي نيلگون مي رسي و چه آن وقت که برا فرو رفتن رو به جانب افق مغرب می بری، ثنا گوی جلال او باش.
ای ماه که گاه به پیشباز خورشید می روی و گاه همراه ستارگانی که هم ثابت و هم گردنده اند از برابر او میگریز، نغمه ی ستایش او را که از دل شب ِ تار ، روز درخشان برآورده است در همه جا طنین انداز کن.
شما ای عناصر اربعه که نخستین زادگان مادر طبیعت هستید و هر چهار پیوسته در دایره ی جاویدان وجود می گردید و با ترکیب خود همه چیز را پدید می آورید و همه را روزی میدهید،در هر شکلی که هستید آن کس را که آفریننده ی این اشکال بعدیع است به بزرگی بستایید.
شما ای مه و ابر بامدادی، ای بخارها که از فراز تپه ها و از دل امواج دریاچه های تاریک یا نیمه روشن برمیخیزید و پیش ا زآن که خورشید حاشیه زرین به گرد شما بگستراند رو به سوی اسمان میکنید، به افتخار آفریننده ی بزرگ جهان خلقت بالا روید تا گاه به صورت ابری آسمان را بپوشانید و گاه به صورت باران رحمت به روی زمین فرو ریزید و در هر حال، چه هنگام بالا رفتن و چه وقت فرود آمدن، آواز پرستش او سر دهید.
شما ای بادها، که گاه آرام و گاهی تند از چهار گوشه ی اسمان می وزید ، او را بستایید و شما درختان سرو و سر برافراشته و جمله درختان و گیاهان دیگر به افتخار او شاخه های خود را خم کنید.
شما چشمه سارها و شما جویباران که در مسیر خود با نوایی دلکش زمزمه میکنید، با زبان مرموز خود را ستایش کنید.
و شما همه ی پرندگان جهان، که آواز خوانان تا دوازه های آسمان بالا می روید، صداهای خود را هم در آمیزید و با تکان بالها و نغمه های مستانه خود از جلال او سخن گویید.
شما ماهیانی که در دل آبها می لغزید و شما جانورانی که در روی زمین با حقارت می خزید یا با غرور راه می روید. ببینید که چگونه من هر بامدادان و هر شامگاهان ، در بالای کوهسارها و درون دره ها در کنار چشمه ساران و در سایه ی دلپذیر درختان خاموش می مانم و صدای خود را در اختیار همه ی آنها میگذارم تا زبان به ثنا و ستایش آفریدگار بگشایند.
درود بر تو ای خداوندار جهان هستی، با ما بخنده باشی و جز نیکی نصیب ما مکن، و اگر شب تیره، زاده ای از زادگان اهریمن را در خود پنهان کرده یا آن را پرورش داده است، آن مظهر بدی را ازما دور کن وب ران، هم چنانکه نور ظلمت را از خود می راند.
"جان میلتون"
پنج شنبه یکم خرداد ماه
آغازین صفحه ی خاطراتم را با یاد و نام پروردگار مزین ساخته ام. همان پرودگار قادر و توانایی که همواره شاهد و ناظر بر اعمال نیک و بد بندگان خویش است. امروز به مناسبت سالروز ولادتم این دفترچه را از خاله ساغر که مقیم آمریکاست دریافت کرده ام و قصد دارم از این پس وقایع و رخدادهای زندگیم را در آن بنگارم.
مقدم تری.تو همیشه برای او عزیز و ارجمند خواهی بود.پسرم تو شایسته ی احترامی و من انتظار دارم عاقلانه عمل کنی.
هوتن سرش را بالا گرفت و با لجاجت گفت:
-مادر بزرگ شما اشتباه می کنید.نگرانی من از آنچه که برشمردید نیست.من...من...خدایا چگونه بگویم...من...
نتوانست جمله اش را به پایان برساند.از جا برخاست و با شتاب اتاق را ترک گفت.مادربزرگ مستاصل و درمانده به دری که لحظه ای پیش هوتن از آن خارج شده بود خیره ماند.کلافه و خسته بود و نمی دانست توانسته است هوتن را متقاعد گرداند یا نه.به یاد حسام افتاد و این که اکنون با نگرانی و بی قراری انتظار خبری از پدرش را می کشد.آه عمیقی از سینه برکشید و به جانب تلفن رفت.وقتی زنگ تلفن ویلای رامسر به صدا درآمد،سپیده گوشی را برداشت.مدتی با مادربزرگ سخن گفت و از حال وی جویا شد،آن گاه گوشی را به دست رادمنش سپرد.مادربزرگ به او خبر داد که هوتن به منزل برگشته و اینک پس از یک گفت و گوی طولانی در اتاق خود به سر می برد.رادمنش پرسید:
-توانستید او را مجاب کنید؟
-من سعی خودم را کردم ولی از نتیجه اش آگاه نیستم.ما نباید او را تنها بگذاریم.بهتر است تو به خانه برگردی.دیدن تو به او قوت قلب می دهد. حسام او خیلی به تو وابسته شده،رفتارش به دختر بچه های لوس و نازپرورده شباهت دارد.
-مادر من الساعه حرکت می کنم و تا صبح نشده خود را به آنجا می رسانم.لطفا تا رسیدنم مراقبش باشید که تنها نماند.می ترسم رفتار بچه گانه ی دیگری از او سر بزند متوجه منظورم که هستید؟
-بله کاملا.نگران نباش آن قدرها هم نادان نیست که دست به کارهای ابلهانه بزند.بهتر است وقت را تلف نکنی و زود راه بیفتی.
چشم مادر.اگر با من کاری ندارید خداحافظی می کنم.
-نه کاری ندارم.خدانگهدار.
***
هوتن پس از خروج از اتاق مادربزرگ،به اتاق خود رفت.روی تخت افتاد و دیدگانش را روی هم نهاد.بیشاز حد متعارف خسته بود.سعی کرد حزن و الم را به خود راه ندهد اما قادر نبود یک لحظه از یاد سپیده غافل شود.یادآوری آن برخوردهای شیرین و دوستانه،و آن گفت و گوهای دلپذیر تسکین خاطری برای او بود.هنوز حس می کرد طنین صدای سپیده در گوش جانش می پیچید.لطافت خنده اش،زیبایی وحشیانه اش او را به سر شوق می آورد.
وقتی به یاد این مطلب می افتد که پدرش قرار است محبوب و معبود ابدی او را به همسری خودش درآورد و رقیب وی گردد،قلبش قرین اندوه می گردید،و شعله های حسادت از ژرفای وجودش زبانه می کشید.در آن لحظه شبیه کودکی بود که بهترین اسباب بازی مورد علاقه اش را از وی ربوده باشند.از فرط خشم و غضب،دندان هایش را به هم می سایید و انگشتانش را در هم می فشرد.از خودش بدش می آمد.از بی دست و پایی خود،از بزدلی و بی شهامتی خود که قادر نبود همانند یک مرد در برابر همگان بایستد و زبان به اعتراف بگشاید و سینه اش را در مقابل مشکلات سپر نماید.چه قدر دلش برای پدرش می سوخت.پدری که همیشه در نظرش عزیز و گرامی بود.می دانست که او در این ماجرا هیچ نقشی نداشته و از هر گناه و سرزنش مبرا است.آن دو در واقع ملعبه ی دست سرنوشت شده بودند و تقدیر احساس پاکشان را به بازی گرفته بود.
اگر به غیر از سپیده هر زن دیگری در زندگی پدرش رخنه کرده و در قلب وی راه می یافت به گرمی از وی استقبال می نمود و ورودش را به زندگی پدر خیر مقدم می گفت و سعی می نمود در جلب رضایت آن دو بکوشد،در حالی که پدرش فقط روی زن مورد علاقه ی او انگشت نهاده بود و هوتن نمی توانست این ر بپذیرد.تحمل چنین وضعی خارج از توان او بود...
مدتی با خود اندیشید اما نتوانست راه حل مناسبی بیابد.هم چنان که در اندیشه بود،تقه ای به در خورد و متعاقب آن مادربزرگ با سیمایی متبسم وارد گشت.هوتن به احترام او از روی تخت به زیر آمد و ایستاد.
مادربزرگ نگاهی به اطراف کرد و با مهربانی گفت:
-داشتی استراحت می کردی؟مزاحمت شدم نه؟
-خیر مادربزرگ،فقط دراز کشیده بودم.بفرمایید بنشینید.
-نه نمی نشینم،باید بروم به کارهایم برسم.آمدم بگویم به پدرت اطلاع دادم که صحیح و سالم اینجا رسیده ای.طفلک از این که او را از نگرانی درآوردم بسیار خوشحال شد.
-حرفی نزد؟چیزی نگفت؟
-گفت به تو بگویم منتظر آمدنش باشی و تا رسیدنش جایی نروی،قصد دارد با تو صحبت کند.
-نگفت چه وقت حرکت می کند؟
-به گمانم الان در حال آمدن به سوی تهران باشد.نیم ساعت پیش که با او صحبت کردم گفت که آماده ی حرکت است.
هوتن آهی کشید و زمزمه وار گفت:
-بنابراین نیمه شب به اینجا خواهد رسید.
-بله، به احتمال زیاد.
هوتن سر تکان داد و چیزی نگفت.مادربزرگ مکثی کرد و افزود:
-آمدم بگویم که اگر قصد استراحت نداری نزد من بیایی.کارهایی دارم که با کمک تو بهتر می توانم آنها را انجام دهم.
هوتن قدری اندیشید و جواب داد:
-مادربزرگ اگر ناراحت نمی شوید باید بگویم که بسیار خسته هستم و ترجیح می دهم استراحت کنم.
-اشکالی ندارد،هر جور میل توست.می خواستم که تنها نباشی.
-اگر امکان دارد لطف کنید و دستور بدهید برای شام مرا بیدار نکنند.
-می خواهی بخوابی؟
-بله،حداقل تا آمدن پدر استراحت می کنم.
-بسیار خب.هر وقت بیدار شدی می توانی نزد من بیایی.تا آمدن پدرت سعی می کنم بیدار بمانم.
-چشم مادربزرگ.ممنونم که خواسته های مرا در نظر می گیرید.
مادربزرگ لبخندزنان به جانب در برگشت و از آن خارج شد.پس از خروج او،هوتن به کنار پنجره رفت.با دست پرده را کنار زد و داخل باغ را نگریست.با خود اندیشید:اکنون پدرش در راه است و تا چند ساعت دیگر به منزل می رسد.سپیده هم به طور قطع در ویلا باقی می ماند،بنابراین او می تواند از فرصت به دست آمده به خوبی استفاده کرده و با سپیده ملاقات و گفت و گویی انجام دهد.
از پنجره دور شد و روی لبه ی تخت نشست.چند بار فکری را که در سر داشت مرور کرد.باید هر طوری که شده جلوی این ازدواج را می گرفت و مانع از رسیدن پدر به سپیده می شد.سپیده فقط به او تعلق داشت.حدود یک ساعت در اتاق راه رفت و فکر کرد.به قدری خسته بود که دلش می خواست ساعتها بخوابد ولی وقتی به هدفش می اندیشید فکر خواب از سرش به در می شد.اگر می خوابید امکان داشت تا صبح بیدار نشود.می خواست قبل از مواجه با پدر کار را به اتمام برساند.زنگ زد و از خدمتکار خواست فنجانی قهوه برایش بیاورد.وقتی قهوه اش را نوشید اندکی از خستگی اش کاسته شد و خواب از سرش پرید.از داخل کمد مقداری اسکناس برداشت و در جیب نهاد.اتاقش را مرتب کرد و سپس با احتیاط از اتاقش خارج شد و قدم به داخل محوطه ی باغ نهاد.بدون معطلی به جانب در رفت و از منزل بیرون رفت.
***
رادمنش بعد از تلفن مادرش تصمیم گرفت شبانه به سوی تهران حرکت کند.همان وقت تصمیم خود را با سپیده در میان نهاد.سپیده به او پیشنهاد کرد برای سهولت کار با اتومبیل او راهی تهران شود اما رادمنش نپذیرفت و گفت بهتر است با هواپیما عزیمت کند.ولی موافقت کرد که سپیده با اتومبیل خود او را به فرودگاه برساند.به هنگام خداحافظی،بهنوش با چهره ای محزون مقابلش قرار گرفت و گفت:
-آقای رادمنش امیدوارم به زودی دوباره شما و هوتن را ملاقات کنم.
رادمنش که به نگرانی او پی برده بود با ملاطفت پاسخ داد:
_ غصه نخورید عزیزم، من احساس شما را درک می کنم و امیدوارم هوتن هر چه زودتر به سر عقل بیاید و از رفتارش پشیمان گردد. قول می دهم در رفع این مشکل بکوشم و بار دیگر به دور هم جمع شویم و از دیدار یکدیگر لذت ببریم.
سپیده که داخل اتوموبیل منتظر سوار شدنت رادمنش بود رو به دخترش کردو گفت:
_ عزیزم وقت تنگ است، آقای رادمنش باید زودتر حرکت کنند.
بهنوش در اتوموبیل را برای رادمنش گشود و از او خداحافظی کرد و پس از دور شدن اتوموبیل، با دلی شکسته و اندوهی فراوان به داخل ویلا برگشت. رادمنش در طول مسیر کاملاً سکت بود و آزردگی و ملال در چهره اش دیده می شد.
سپیده برای تسلای او سکوت را شکست و گفت:
_ از شما تقاضا می کنم اندوه و نگرانی به دل راه ندهید. به نظر من مشکلی نیست که آسان نشود. هر مشکلی راه حل خاص خود را دارد.
رادمنش در حالی که نیمرخ زیبای او را می نگریست لبخندی زد و اظهار داشت:
_ هوتن باید به خاطر رفتار کودکانه اش از شما پوزش بخواهد.
_ شما نباید چیزی را به او تحمیل کنید. بگذارید بنا به تشخیص خود عمل کند.
_ اگر جوانی در افکار و پندارهایش راه خطا را پیمود باید به او تذکر داد در غیر این صورت ممکن است خطاهایش را تکرار کند. من یقین دارم که شما به دریادلی خودتان او را عفو خواهید کرد مع الوصف او وظیفه دارد راه و رسم نزاکت را به جا آورد.
_ من هیچ از او دلگیر نیست و احساسش را به خوبی درک می کنم. اگر او را تحت فشار بگذاریم نتیجه اش معکوس خواهد بود. چند روزی که بگذرد همه چیز به حالت اولیه بر می گردد. ممکن است من و شما بر اثر تجربه های تلخ و شیرین زندگی دارای ذهنیت واقعگرایانه ای باشیم اما نباید از جوانان هم انتظار داشت که همانند ما بیاندیشند. جوان احساس و عواطف خاص خود را دارد. دنیای آنها با دنیای ما، با دیدگاهها و اندیشه های ما به کلی تفاوت دارد.
_ بله کاملاً حق با شماست. سعی می کنم منطقی با این قضیه برخورد کنم.
وقتی به فرودگاه رسیدند، رادمنش از سپیده خواهش کرد منتظر او نمانده و هر جه سریعتر به ویلا بازگردد. آن دو از هم جدا شدند و رادمنش وارد سالن اصلی فرودگاه گردید. به باجه ی مخصوص مسافران لیست انتظار مراجعه کرد و درخواست نمود اسم او را جزو لیست مسافران قرار دهند. ماموی که پشت باجه نشسته بود اظهار داشت که در حال حاضر سوار شدن بر هواپیما وجود ندارد و ممکن است این کار ساعت ها به طول انجامد.
رادمنش که مصمم بود هر طوری شده خود را به تهران برساند پذیرفت که منتظر بماند تا در خلال پروازها، یک جای خالی برای وی در نظر گرفته شود. آنگاه برای وقت گذرانی، روزنامه ای خرید، روی نیمکتی نشست و سرگرم مطالعه روزنامه شد. ساعت حوالی نه شب بود و او یقین داشت اوقات زیادی را باید بیهوده سپری کند تا سوار بر هواپیما گردد.
ساعت یازده شام را در رستوران فرودگاه صرف کرد و مقارن ساعت یک بامداد مسوول فروش بلیط به وی اطلاع داد که می تواند همراه سایر مسافران در پروازی که همان ساعت به مقصد تهران انجام می شد سوار بر هواپیما گردد. نیم ساعت بعد هواپیما در آسمان رامسر به پرواز در آمد و ساعت سه بامداد رادمنش خود را به منزل رساند.
مادربزرگ که از ساعت ه قبل انتظار ورودش را می کشید، از فرط خستگی به حالت نشسته درون مبل به خواب رفته بود. وقتی صدای پای رادمنش را شنید ، چشمانش را گشودو در جا نیم خیز شد . رادمنش کنار مادر آمد، به وی سلام کرد و گونه اش را بوسید. مادربزرگ خمیازه ی کوتاهی کشید و گفت:
- خیلی دیر کردی . متاسفانه هوتن باز هم بی خبر گذاشته و رفته. رادمنش خود را روی مبل انداخت و با ناراحتی پرسید:
- رفته؟ این دفعه دیگر به کجا؟
- هیچ نمی دانم. سر شب یکی از خدمتکار ها او را دیده که از باغ خارج می شود.
- به او گفته بودید که من در راه هستم ؟
- بله گفته بودم، قرار بود تا آمدنت استراحت کند اما نمی دانم چه شد که یک باره تغییر عقیده داد و بدون ایم که مرا در جریان بگذارد دزدانه خارج شد.
رادمنش پیشانی خود را لمس کرد و با عصبانیت گفت :
- هیچ معلوم است این پسر چه اش شده؟ تازگی ها دست به کارهایی می زند که از او بعید است.
- حسام من او را دیدم، با او حرف زدم . به نظر من هوتن خیلی عوض شده است . همان جوانی نیست که پیش از مسافرت می شناختیم. عصبی و کلافه بود و مانند دختربچه ها اشک می ریخت. من نمی دانم در این سفر چه به روزش آمده اما کاملا منقلب و دگرگون شده است.
رادمنش برخاست ، با بی قراری در تالار قدم زد. آهی کشید و با تاثر پاسخ داد:
- خودم هم نمی دانم چه به سرش آمده . اصلا سر در نمی آورم . تا پیش از این که قضیه ی سپیده را مطرح کنم رفتارش کاملا منطبق با عقل و درایت بود اما از همان لحظه به بعد همه چیز تغییر کرد و او مبدل به انسان دیگری گردید.
- پسرم شاید من علتش را بدانم. او به سپیده حسادت می ورزد. دوست ندارد زنی جای مادرش را بگیرد. تو همیشه نزدیک ترین و دوست داشتنی ترین فرد زندگیش بوده ای و اکنون احساس می کند که ممکن است وجود یک زن ، یک همسر بین تو و او جدایی بیفکند. می ترسد سپیده بین شما دو نفر فاصله ی عاطفی ایجاد کند.
- ولی مادر او دیگر بچهنیست که نیاز به حمایت و مراقبت من داشته باشد. هوتن یک جوان هجده ساله است نه یک پسر بچه یشش هفت ساله. کدام پدری بعد از ازدواج فرزندش را رها کرده که من نفر دوم باشم؟
وانگهی، چه دلیلی دارد که از من بگریزد؟ آیا نمی شود با مذاکره و مشاوره به نتیجه رسید؟ اگر ازدواج من از نظر عاطفی به او لطمه می زند من از خیر این ازدواج می گذرم و تا پایان عمر مجرد می مانم مشروط بر این که حقیقتا بدانم او چه می خواهد.
- پسرم ، فعلا دیر وقت است و تو هم بسیار خسته هستی .بهتر است به اتاقت بروی و تا صبح استراحت کنی.
هوتن هم هر کجا که باشد به زودی پیدایش می شود. آن وقت می توانید بنشینید و با هم صحبت کنید. قول می دهم همه چیز درست بشود. تو فعلاً به آرامش و استراحت نیاز داری.
_چشم مادر به اتاقم می روم اما به محض این که هوتن قدم به خانه نهاد خبرم کنید، ولو این که خواب باشم.
_ بسیار خوب. حالا برو و سعی کن خوب بخوابی.
رادمنش با گامهایی سنگین از سالن خارج شد. مادربزرگ هم به طرف اتاقش حرکت کرد تا برای خوابیدن آماده شود.
***
بهنوش پس از خارج شدن از اتوموبیل مادر از ویلا، مغموم و دل شکسته به داخل ساختمان بازگشت. هنگام عبور از کنار اتاق هوتن، لحظه ای بر جا ایستاد و نگاهش را به در بسته دوخت. یک نیروی نامریی او را وادار ساخت تا در اتاق را بگشاید و به درون برود. دستش را روی دیوار کشید و کلید چراغ را زد. با روشن شدن چراغ، نگاهی به اطراف انداخت. بوی عطر مردانه ای در فضای اتاق پیچیده بود. به آرامی نخست به سمت تخت هوتن رفت. به پشت روی آن افتاد و چشمانش را به سقف دوخت. آتش عشق چنان در جانش شعله می کشید که بی اختیار دو قطره اشک شفاف از دیدگانش لغزید و بر گونه اش فرو غلتید. کاملاً متغیر و متأثر بود و پی در پی آه می کشید. دلش می خواست هوتن هر چه زودتر دوباره نزد آن ها بازگردد.قلبش به خاطر او در سینه بی قراری می کرد.
هر چه سعی می کرد آرام بگیرد و از ریزش اشکهایش جلوگیری کند فایده ای نبخشید. فکر و یاد هوتن لحظه ای از سرش بیرون نمی رفت. برخاست و روی لبه ی تخت نشست. با دستمال کاغذی اشک صورتش را سترد و آب بینی اش را پاک کرد. دمپایی های هوتن را به پا کرد و در اطراف اتاق قدم زد. شبح هوتن را در همه جای اتاق حس می کرد. صدای نفسهایش را می شنید و بوی او را کاملاً احساس می کرد. تحمل نداشت آنجا بماند و جای خالی او را شاهد باشد. دمپایی را کنار تخت نهاد و با آه و حسرت اتاق را ترک کرد. وقتی وارد خوابگاه خود شد، چند بار به صرافت افتاد که تلفنی با هوتن تماس بگیرد و از او تمنا کند نزد او برگردد و عناد و لجبازی را از خود دور کند، اما وقتی عاقلانه تر اندیشید از تصمیم خود پشیمان گشت. نمی خوست عشق و محبت را از او گدایی کند.
پشت میز مطاله نشست. دفتر خاطراتش را گشود و مقابل خود نهاد. قلم را به دست گرفت و اندیشه هایش را در آن پیاده نمود:
تیرگی شب بر آسمان پهناور حکمفرما شده، در افق نیمه روشن، تنها آخرین فروغ تو هویدا است.
ای واپسین روشنایی روز، لختی دیگر درنگ کن. تو را به خدا، ای فروغ سحرآمیز، لحظه ای دیگر بمان.
گذشت زمان گردش خون را در رگ ها کندتر می کند، اما آتش محبت هرگز در کانون دل خاموش نمی شود.
تو ای عشق برای ما باقی بمان تو که هم امید و هم نومیدی مایی! دل من همیشه از یاد آنجه روزگاری بر من گذشته، آنچه که امروز ديگر نشاني از خود باقي نگذاشته ، آنچه كه زماني جوان بود و امروز ديگر پير و فرتوت شده است مي گريزد !
در زندگ خويش رنج بسيار ديدم ، بي سلاح و وسيله خود را به ميدان جدال زندگي ام افكنده ام ،اما هرگز انديشه ي من نتوانست ايمان مرا به عشق از دلم بيرون برد.در همه ي اين احوال ، غم هاي جهان را تحمل كردم و با روحي اميدوار همچون قماربازي كه پيوسته ببازد و باز در انتظار برد بنشيند، روز و شب با يقين به پيروزي انتظار روز خوشبختي خويش را بردم.
در قمار زندگي نقدگران خود را ذره ذره به ميدان آورده و ذره ذره باختم. حالا ديگر هيچ ندارم.
آنقدر باخته ام كه گوشت و پوستي نيز بر تنم نمانده است ، اما هنوز دو لب من خاموش است تا كسي به راز نهانم پي نبرد. از خود ميپرسم : آيا خواهم توانست همچنان ظاهر را حفظ كنم ؟ يا آخر اين نفس خسته، و اين رنگ پريده ي من ، راز درونم را با همه خواهد گفت ؟.... (( كارولينا پاولوواي))
خداوندا ، گويي تمامي غم هاي عالم چون كوه بر دلم سنگيني مي كند . پريشان و بي قرار كنجي نشسته ام و بر روز هاي خوش گذشته افسوس ميخورم كه چه زود گذشت و چرا قدرش را ندانستم . پروردگارا از تو ميخواهم مرا ياري كني و قوه پايداري و مقاومتم را در برابر اين عشق جانسوز بيفزايي . تويي كه بر هر كاري قادر و توانايي و هر غير ممكن را ممكن ميسازي ، كاري كن كه دل هوتن به رحم آمده و عشق پاك و خالصانه ام را پذيرا باشد . اين رنج و محنت را از من دور كن و بر قلبم نور شادي بتابان و هوتن عزيز را كه يگانه عشق زندگي من است به من باز گردان . پروردگارا اين تنها خواسته ي من از توست و ميدانم كه هرگز نا اميدم نمي گرداني ......
در اينجا گريه به او مجال نوشتن نداد و قلم از لاي انگشتانش روي صفحه ي دفترش لغزيد. سرش را رور ميز نهاد و به تلخي گريست .
لحظاتي بعد صداي اتومبيل مادر او را به خود آورد . برخاست و به دست شويي رفت . با مشتي آب اشكهاي صورتش را شست و شو داد و بي درنگ از اتاقش خارج شد.
سپيده تازه وارد تالار شده بود كه خود را با بهنوش مواجه ديد . تبسم كنان به وي نزديك شد و دست هاي او را در دست گرفت .
- شب به خير عزيزم.
- شب به خير مادر . چه زود برگشتيد !
- بنا به درخواست آقاي رادمنش زياد در فرودگاه نماندم.
- ايشان پرواز كردند ؟
- متاسفانه خبر ندارم . اصلا داخل سالن نشدم. دم در ايشان را پياده كردم و برگشتم ، ولي به طور قطع امشب پرواز خواهند داشت .
بهنوش خو دا را با بي حوصلگي روي مبل انداخت و سرش را به دستش تكيه داد ، سپيده پرسيد :
- لابد شام هم نخورده اي درست است ؟
- بله مادر .
- پس بگويم ميز شام را بچيند ؟
- خير مادر ، گرسنه نيستم و ميلي به غذا ندارم ، شما ميتوانيد شام را تنها میل کنید.
سپیده کنار او نشست و گفت:
- من هم اشتهایم را به کلی از دست داده ام و میلی به شام خوردن ندارم.
سپیده زنگ زد و خدمتکار را احضار کرد. وقتی خدمتکار وارد شد، به او گفت:
- برایمان قدری میوه بیاور.
- اطلاعت خان ،ضمنا شام هم آماده ست. اجازه می دهید میز را بچینم؟
- فعلا که نه، همان میوه کافی است. بعدش میتوانی بروی بخوابی. امشب دیگر با تو کاری ندارم.
- چشم خانم.
خدمتکار از سالن بیرون رفت و لحظاتی بعد با ظرف میوه بازگشت.
ظرف را روی میز نهاد، شب به خیر گفت و خارج شد. مادر و دختر مقداری میوه خوردند و سپیده که اورا افسرده و ملول میدید گفت:
- بهنوش جان من دلم نمیخواهد تو را غمیگن و پژمرده ببینم. سعی کن بر خودت مسلط باشی. هیچ حادثه ای نباید در زندگی ما تاثیر بگذارد.
بهنشو دیدگان نمناکش را به او دوخت و غمزده پاسخ داد:
- متاسفانه من مثل شما مصمم و با اراده نیستم . میدانم که نباید رفتار بچگانه از خود نشان بدهم اما دست خودم نیست مادر.
- دخترم من احساس تو را درک میکنم. امیدوارم هوتن ارزش عشق تو را داشته باشد و به احساست ارج بگذارد.
بهنوش که تصور نمی کرد مادرش به احساس قلبی او پی برده باشد از این کلام در شگفت ماند و متعجبانه گف:
- آه مادر...شما..شما از کجا میدانید که...
سپیده تبسم کنان سرش را تکان داد و در پاسخش گفت:
- کدام مادریست که نسبت به احساس دخترش بیگانه باشد؟ از همان ابتدا همه چیز را میدانستم. از بی قراریهایت، از شور و هیجانت در مواجه شدن با هوتن، از اشتیاقت به معاشرت با وی، از تغییر رنگ دادنت و از خیلی چیزهای دیگر...جوانها هر قدر هم که خونسرد و صبور باشند رنگ رخسارشان انها را لو میدهد!
بهنوش برخاست و دوان دوان خود را به مادر رساند. کنار او زانو زد و سرش را روی پاهایش نهاد.
- آه مادر...مادر، لطفا مرا ببخشید.
سپیده دستش را زیر چانه ی او نهاد و با ملاطفت صورتش را بالا گرفت.
در چشمان به اشک نشسته اش خیره شد و گفت:
- برای چه باید تو را ببخشم؟ به کدامین گناه؟ دخترم ، زندگی مانند یک صبح زیبای بهاری است و عشق خورشیدیست که با فروغ دلپذیر خود به این صبح زیبا درخشندگی می بخشد. بدون عشق زیستن، دست و پا زدن در کابوس تنهاییست.
بهنوش دست مادر را در دست گرفت و با شور و اشتیاق برآنها بوسه زد و با لحن شوق آمیزی گفت:
- خداوند گوهر وجود شما را به زیور مهر آراسته و قلب شما را سرشار از عشق و عاطفه نموده است
من با بودن شما كاملا احساس خوشبختي ميكنم .
سپيده ديدگان فروزان خود را به او دوخت . با نوك انگشتان ، طره هاي گيسوان او را از روي صورت به كناري زد و تبسم مهربان خود را نثارش نمود . بهنوش برخاست و كنار مادر نشست .
- مادر ، با توجه به رفتار غير منتظره ي هوتن ، چه پيش خواهد آمد؟
سپيده قدري انديشيد و آنگاه پاسخ داد :
- اراده ي پرودگار بالاتر از اراده ي ماست . هر چه خداوند صلاح بداند همان خواهد شد . پيش داوري و قضاوت ما ممكن است به خطا بيانجامد . در حال حاضر چاره اي جز صبر كردن نداريم . به طور قطع ظرف يكي دو روز آينده همه چيز مشخص و معلوم خواهد شد .
بهنوش سري تكان داد و در حاليكه آه ميكشيد گفت :
- مادر امشب خيلي گرفته ام ، مي توانم از شما خواهش كنم برايم آهنگي بنوازيد ؟
سپيده برخاست و لبخند زنان گفت :
- البته عزيزم ، بيا نزديك پانو بنشين . ميخواهم در كنارم باشي . تو تنها كسي هستي كه جوانه هاي اميد را در قلبم بارور مي سازي . وجود من بسته به وجود توست . بيا عزيز دلم ، بيا كنار مادر بنشين . بهنوش دست خود را به مادر سپرد . هر دو كنار پيانو نشستند . سپيده دست او را به نرمي رها كرد و پرسيد :
- چه آهنگي دوست داري برايت بنوازم ؟
بهنوش مكثي كرد و سپس پاسخ داد :
- آهنگ غروب از يوهان باخ را .
- بسيار خوب ، حالا تو بايد مرا با خواندن قطعه اي ادبي در نواختن ياري كني .
- چشم مادر . قطعه اي از فردريكو اشميت برايتان ميخوانم .
سپيده شروع به نواختن كرد . بهنوش افكار خود را متمركز ساخت و خلاصه اي از آنچه را كه در حافظه اش بجا مانده بود قرائت نمود :
درها را بگشاييد تا از اين زندان بيرون روم . در ها را بگشاييد تا راه خويش را در پيش گيرم . آخر روح افسرده ي من در آرزوي خاموشي است ! در آرزوي خاموشي و تنهايي ! در هايي را كه به روي من بسته اند بگشاييد ، ميخواهم بدانجا كه دلم ميخواهد بروم ، به جايي برم كه بتوانم بيماري نوميدي را درمان كنم ...درها را بگشاييد . ميخواهم بدانجا روم كه بتوانم تنها و منزوي ، درو از همه ي آشنايان و نزديكان ، در تاريكي و خاموشي جان بسپارم .
در ها را بگشاييد ، زيرا مادرم را مي بينم كه اشك ريزان به سوي من مي آيد. براي خدا درها را بگشاييد تا پيش از آنكه كسي در پي تسلي غم دل من بر آيد بيرون روم .
درها را بگشاييد . ميخواهم پيش از آنكه كسي با دست ترحم بر زخم دلم مرهم نهد ، از اينجا بيرون روم .
مي خواهم پيش از آنكه ترس آرام آرام در زواياي روحم رخنه كند از اينجا بدر روم .
درها را بگشاييد ! درها را يگشاييد !! مگر نميبينيد تاريك است و كسي از باز شدن در خبر نمي شود؟
درها را بگشاييد ، زيرا شب دراز است . مي خواهم پيش از آنكه صبح شود ، به جايي رفته باشم كه در آن هيچ وقت صبح نمي شود.....
**
هوتن به مجرد خروج از منزل به نزديكنرين آژانسي كه در آن حوالي قرار داشت مراجعه كرد و تقاضاي اتومبيلي نمد كه او را يكسره تا رامسر برساند . آماده شدن اتومبيل و راننده اش حدود نيم ساعت به طول انجاميد . پس از آنكه راننده اعلام آمادگي نمود ، وي سوار شد و در صندلي عقب جاي گرفت . اتومبيل همان وقت رهسپار مسافرت گردي. در طول راه ، هتن به دليل خستگي مفرط روي صندلي عقب به خوابي عميق فرو رفت و هنگامي چشم گشود كه نيمه شب به پايان رسيده بود و سپيده ي صبح آغاز گشته بود . از راننده خواست كه او را در مجاورت هتلي در رداخل شهر پياده نمايد . وقتي به هتل رسيد ، اتاقي گرفت و با راهنمايي متصدي هتل وارد اتاقش گرديد . نه ساكي به همراه داشت و نه لباس اضافي ، بنابراين لباسهايش را از تن خارج كرد و آنها را با دقت روي دسته ي مبل نهاد . دوش گرفت . صورتش را اصلاح كرد و دوباره لباسهايش را پوشيد . به رستوران هتل رفت و صبحانه ي كاملي خورد . با صرف صبحانه و استراحت كافي جان تازه اي گرفت و نيروي تحليل رفته اش را بازيافت . ساعتي را در اتاقش به استراحت پرداخت و با آمادگي كامل به قصد رفتن به وب=يلاي سپيده از هتل خارج گرديد. به عادات سپيده آشنا بود و ميدانست كه زن سحر خيزي مي باشد لذا بي هيچ نگراني سوار بر تاكسي شد و آدرس ويلا را به راننده گفت . ربع ساعت بعد مقابل در ورودي ويلا از تاكسي پياده گرديد . كرايه اش را پرداخت كرد و با گامهايي استوار به جانب در رفت .
زنگ ويلا را فشرد . در همان حال سعي كرد سخنان مورد نظرش را يك بار ديگر ذهني مرور كند.
دقايقي بعد خدمتكار در را به رويش گشود و با خوش رويي او را ه داخل دعوت كرد . هوتن با دانستن اين مطلب كه سپيده از خواب برخاسته و هم اينك در داخل ويلا بسر ميبرد وارد محوطه ي چمن كاري شده گرديد . خدمتكار كه پيشاپيش او حركت ميكرد ، در ورودي ساختمان را گشود و مودبانه او را به سمت تالار پذيرايي هدايت كرد .
سپده و بهنوش لحظاتي قبل صبحانه ي خود را به پايان رسانده و اينك مشغول نوشيدن چاي بودند كه خدمتكار ورود هوتن را به آنها اطلاع داد . ماد و دختر حيرت زده يك ديگر را نگريستند . چهره ي بهنوش چون گلي شكوفا شد و لبخد دلنشيني بر لبانش جاي گرفت . از غايت شادي نتوانست احساس خويش را مستور و پوشيده بدارد و دستهايش بي اختيار روي گونه ي تب دارش قرار گرفت .
سپيده نگاه خود را از او برگرفت و به خدمتكار كه منتظر صدور فرمان بود امر كرد ميهمان او را به سالن پذيرايي هدايت كند . خدمتكار اظهار داشت كه قبلا اين كار را انجام داده است . بهنوش فنجان چاي خود را كه تا نيمه پر بود روي ميز نهاد و با دست پاچگي برخاست . سپيده كه مايل نبود بيش از اين هوتن را در انتظار بگذارد از پشت ميز بلند شد.
دامن لباسش را صاف كرد و هر دو به جانب تالار پيش رفتند .
هوتن با ورود آنها به احترام برخاست و مودبانه سلام كرد . سپيده با رويي گشاده پاسخ سلام وي را داد و با او احوال پرسي نمود . بهنوش هم به او خوش آمد گفت . سپيده با دست او را دعوت به نشستن كرد و گفت :
- خواهش ميكنم بنشينيد . خيلي خوش آمديد .
هوتن لبخند حواله ي بهنوش كرد كه قلب او را لرزاند . به آرامي روي مبل نشست. خانمها هر يك روي مبلي نشستند و به خدمتكار كه تازه وارد اتاق شده بود دستور قهوه داد . سپس رو به هوتن كرد و گفت :
- خوشحالم كه شما را دوباره ملاقات مي كنم .
- متشكرم خانم .
- لابد ميدانيد كه آقاي رادمنش ديشب به سمت تهران حركت كرده اند .
- بله اطلاع دارم .
- حتما ايشان را ديده ايد ؟
هوتن سري تكان داد و همان گونه كه به گلهاي فرش زير پايش خيره گشته بود پاسخ داد :
- خير ايشان در راه بودند كه من حركت كردم.
- پس موفق به ديدن هم نشده ايد !
- بله همين طور است .
خدمتكار وارد شد . سيني قهوه را روي ميز نهاد و با اشاره ي دست سپيده مرخص گرديد . سپيده فنجان قهوه را مقابل هوتن گذاشت و از گوشه ي چشم نگاهي به بهنوش انداخت . رنگ از رخسار بهنوش پريده بود و با حالتي هيجاني دسته ي مبل را ميفشرد . هر دو بي صبرانه منتظر بودند تا هوتن علت حضورش را توضيح دهد اما او هم چنان سر به زير داشت و با خونسردي به نقطه اي خيره بود .
سپيده براي اينكه حرفي زده باشد و سكوت سنگين حاكم بر سالن را
ازبين ببرد گفت :
- كار خوبي كرديد كه به ديدن ما آمديد . مادر بزرگ عزيز چطور بودند ؟ حالشان خوب بود ؟
- بله خانم متشكرم .
بهنوش براي اينكه اضطراب خود را پنهان سازد ، با دستاني لرزان و مرتعش فنجان قهوه اش را به لب نزديك كرد و آن را داغ سر كشيد .
سوزشي بر زبان و گلوي خود احساس كرد و اشك در چشمانش حلقه زد .
سپيده پرسيد :
- لابد كسي نمي داند كه به اينجا مراجعت كرده ايد ، همين طور است ؟
- بله خانم . به كسي نگفته ام و بي خبر آمده ام .
سپيده فنجان قهوه اش را به دست گرفت و افزود :
- جسارتا بايد بگويم كه بهتر نبود يادداشتي برايشان مي گذاشتيد ؟
امكان دارد از غيبت شما دچار نگراني شوند .
هوتن بالحن خشكي پاسخ داد :
- مهم نيست خانم ، قصد ندارم زياد وقت شما را بگيرم و به زودي باز خواهم گشت . سپيده لبخند زنان در جوابش گفت :
- اينجا به خودتان تعلق دارد . تا هر زماني كه مايل باشيد مي توانيد نزد ما بمانيد .
- متشكرم ولي مايل نيستم بيش از اين اسباب زحمت و دردسرتان گردم .
هوتن جرعه اي از قهوه اس را سركشيد و گلويي تازه نمود . آنگاه به آهستگي گفت :
- اجازه مي خواهم چند دقيقه اي وقت شما را بگيرم .
سپيده با محبت و لطافت جواب داد :
- تمنا مي كنم عزيزم . من در خدمت شما هستم .
- اگر اشكالي ندارد ترجيح مي دهم با شما تنها باشم.
سپيده نگاهش را بر بهنوش دوخت و با ملايمت گفت:
- عزيزم ... لطفا ما را تنها بگذار .
بهنوش برخاست و با تواضع گفت :
- چشم مادر .
سپس آخرين نگاه سوزان و پر تمناي خود را كه عشق و حرارت از آن ساطع مي شد به سوي هوتن افكند و بدون هيچ واكنشي سالن را ترك كرد و به اتاق خود رفت . در آن لحظات نشاط بخش قلبش مالامال از عشق بود و هيجان و شتابي در رفتارش ديده مي شد . تصور ميكرد كه هوتن به قصد خواستگاري قدم بدانجا نهاده است و مي پنداشت كه عشق او هوتن را به آنجا كشيده است.
همان دم بهترين لباسش را پوشيد . كنار آينه ايستاد و به صورت رنگ پريده اش اندكي پودر ماليد . موهايش را به سرعت مرتب كرد و گل سينه ي زيبايي را كه هديه ي خاله ساغز بود به سينه زد . يك رشته مرواريد به گردن آويخت و روي مبل به انتظار لحضه اي نشست تا صدايش كنند.
هوتن وقتي با سپده تنها گرديد ، احساس كرد كه به سختي نفس ميكشد و قادر نيست آنچه را كه در دل داشت و به خاطر آن ساعتها راه پيموده بود بر زبان آورد . لبش را تر كرد و آب دهانش را فرو داد .
سپيده با متانت و وقار ،اما بي صبرانه منتظر شنيدن توضيحات او بود . هوتن در حالي كه كاملا بي قرار بود و انگشتانش را در هم ميفشرد لب گشود و گفت :
- خانم من شما را دوست ميدارم ، نه اين كه فكر كنيد از شما خوشم نمي آيد اما ....
نتوانست جمله اش را به طور كامل ادا كند و سكوت اختيار كرد . تبسم تلخي بر لبان سپيده نقش بست . با لحن خوش طنيني گفت :
- متاسفانه بايد بگويم كه شما حقيقت را به زبان نمي آوريد . من به خوبي ميدانم كه شما چندان به من علاقه مند نيستيد با اين همه شما را ملامت نمي كنم.
هوتن مبهوتانه نگاهش كرد و به تعجيل گفت :
- نه ، نه اين درست نيست و باور كنيد من براي شما ارزش و احترام زيادي قائل هستم . من ... اما.... مي خواهم از شما خواهشي بكنم . آيا شما مرا دوست مي داريد و به احساسم اهميت مي دهيد ؟
- البته كه شما را دوست دارم . شما مثل پسر خودم هستيد . به خدا سوگند هرگز بين شما و دخترم تفاوتي قايل نيستم .
هوتن با شنيدن جملات او دچار خشمي آني و زود گذر گرديد و آتشي در نهادش شعله بر افروخت . او عاشق سپيده بود در حالي كه سپيد ادعا ميكرد او را همانند پسرش دوست مي دارد ! خيلي زود به خود تسلط يافت و گفت :
- اگر دوستم مي داريد و به احساسام اهميت مي دهيد ، بايد به من قول بدهيد كه هرگز با پدرم ازدواج نكنيد .
سپيده حيرت زده او را نگريست . معني سخنانش را درك نميكرد و نمي دانست منظورش از بيان اين خواسته چيست.
هوتن اضافه كرد :
- بي شك انتظار نداريد كه بيشتر از اين توضيحي بدهم . اگر از گفته هايم رنجيده خاطر شده ايد تقاضا م كنم پوزشم را بپذيريد .
سپيده چشمان پر فروغش را به او دوخت . آهي كشيد و گفت :
- اگر اين كار رضايت خاطر شما را فراهم مي كند و از نگراني هاي شما مي كاهد مي پذيرم .
هوتن تنها به اين جمله ي كوتاه اكتفا نمود و گفت :
- بله ، با اين كار رضايت من از هر حيث فراهم ميگردد.
- بسيار خب پسرم ، من همان كاري را خواهم كرد كه شما مي خواهيد .
هوتن برخاست . در حالي كه لبخند رضايت بر لبانش آشكار شده بود سري جنباند و به نرمي گفت :
-متشكرم خانم ، اين لطف شما را هرگز فراموش نخواهم كرد .اما سما هم فراموش نكنيد كهه به من قول داده ايد و قول شما براي من حجت است.
-پسرم من هميشه نسبت به عهد و پيمانم سخت پايبند و وفادار بوده ام.
-و به پدرم نميگوييد از شما چه در خواستي داشته ام؟
-اگر شما مايل نباشيد هرگز نخواهم گفت.
-بسيار خوب خانم از الطف و محبت هايتان بي نهايت سپاس گذارم.
من همين امروز به تهران بازميكردم اگر پدرم با شما تماس گرفت لطفا به اشان بگوييد مرا به حال خود واگذارد و كاري به كارم نداشته باشد.
بايد مدتي تنها باشم.
-هر جور كه ميل شماست.
هوتن بدون اينكه تزلزلي در عقيده اش ايجاد شود خداحافظي كرد و به قصد خروج تا نزديك در پيش رفت.سپيده به ارامي گفت:
-نميخواهيد از بهنوش خداحافظي كنيد؟
هوتن لحظه اي بر جا ايستاد به جانب سپيده برگشت و دقايقي خيره او را نگريست.انگاه به تلخي لبخندي زد و بدون اداي كلمه اي از در خارج شد و سپيده را در بهت و حيرت بر جا نهاد.لحطاتي خيره خيره به در نگاه كرد.از رفتار و برخورد مرموز و غيرعادي هوتن دچار شگفتي شده بود و هيچ نميدانست در مخيله ي اين جوان چه ميگذرد ! نميخواست او را به عنوان يك عنصر طلب و عصيانگر بشناسد . هوتن به قدري خوددار بود كه اساسا احساس خود را فاش نمي كرد . شايد حنا رادمنش هم به درستس او را نمي شناخت و بدون اينكه از افكار خود نتيجه اي بگيرد با گامهاي سنگين به طرف اتاق بهنوش به راه افتاد .
بهنوش در افكار وروياهاي خيال انگيز خود غوطه ور بود كه مادر ضربه اي به در نواخت و وارد شد . بهنوش لبخند زنان برخاست و با اشتياق به جانب مادر گام برداشت . چهره ي نگران و گرفته ي مادر لبخند را بر لبانش خشكاند . گره اي به ابرو انداخت و با ترديد و دودلي پرسيد:
-مادر چيزي شده ؟
سپيده به سوي پنجره رفت و رو به آن ايستاد . همانطور كه به داخل باغ مي نگريست جواب داد :
- او رفت .
فرياد خفيفي از گلوي بهنوش بيرون جهيد .
- او رفت ؟! بدون خداحافظي ؟
اندوهی بر دلش نشست و آه سوزانی جانشین تبسمش گردید.
ـ اصلاً چه می خواست؟ برای چه منظوری بازگشته بود؟
سپیده رو به سوی او کرد و با تردید جواب داد:
ـ آمده بود از من قول بگیرد که هرگز به همسری پدرش در نیایم.
ـ فقط همین؟ این همه راه آمده بود که این را از شما بخواهد!
سپیده با حرکت سرپاسخ مثبت داد. بهنوش پرسید:
ـ شما که به او هیچ قولی نداده اید؟ مگر نه مادر؟
ـ متأسفانه چرا دخترم. به او قول داده ام مطابق میلش رفتار کنم.
ـ چرا مادر؟ چرا چنین قولی دادید؟ ازدواج یک امر کاملاً شخصی و اختیاری است. او در هرمقامی که باشد حق ندارد خواسته اش را به شما تحمیل کند. شما نباید پاروی احساس خود بگذارید. حداقل احساس رادمنش را در نظر بگیرید. او سخت به شما علاقه مند است.
ـ عزیزم ما مجبوریم به هوتن فرصت بدهی تا خودش با این مشکل کنار بیاید.
بهنوش چند قدمی به سمت مادر رفت و سردرگم و کلافه پرسید:
ـ اگر نیامد چه؟ اگر نخواست منطقی و عاقلانه فکر کند چه؟ ما نباید تسلیم خواست او بشویم.
ـ نگران نباش عزیزم. قول می دهم با گذشت زمان همه چیز تغییر کند. او فعلاً با خودش مشکل دارد. باید قدرت سازگاری و تطبیق با شرایط را در خود تقویت کند و این کار زمان می برد. به مرور زمان نگرش او نسبت به همه چیز تغییر می کند.
ـ شما خیلی خوشبین هستیدمادر. من تصور نمی کنم هوتن قدرت سازگاری با شرایط موجود را داشته باشد. او جوان خودبین و خود رأیی بیش نیست. به نظر من او حق ندارد به شما دستور بدهد و برایتان تعیین تکلیف کند.
سپیده شانه های او را در دست گرفت و چند بار به ملایمت تکان داد. سپس گفت:
ـ آرام عزیزم. ما فعلاً چاره ای جز سکوت نداریم. من و رادمنش تصمیم گیرنده ی صرف نیستیم. هوتن هم در زندگی او نقش و جایگاه مهم خودش را دارد. اگر رادمنش نتواند احساسات سرکش پسرش را مهار کند ما نمی توانیم به آینده ی این ازدواج خوشبین باشیم.
ـ دلیل مخالفت هوتن را نپرسیدید؟
ـ نپرسیدم و او نیز توضیحی نداد. به هرحال او باید برای خود دلیل قانع کننده ای داشته باشد. حال اگر نمی خواهد دلایلش را برای ما تفسیر کند جای ملامت نیست.
ـ راجع به من ... آیا راجع به من چیزی نگفت؟
ـ متأسفانه هیچ چیز دخترم.
بهنوش آهی کشید و گفت:
ـ من هم متأسفم. انگار من هم زیادی خوشبین بودم. خوشبین و زود باور.
ـ عزیزم بیا برویم کمی در باغ قدم بزنیم. اگر مایل باشی امروز به اتفاق هم به انجمن می رویم. مدتهاست که از کارهای روزمره ی خود غافل مانده ام.
ـ چشم مادر، هرچه بگویید.
ـ اما پیش از حرکت ابتدا باید به رادمنش تلفن کنم و او را از نگرانی در بیاورم. من به اتاق مطالعه می رو و وقتی آماده شدم، خبرت می کنم.
ـ بله مادر، منتظرتان می مانم.
سپیده بازوی او را فشرد و لبخند زنان دور شد.
***
رادمنش وقتی پیغام هوتن را از زبان سپیده شنید مصمم شد در قبال پسرش نرمش و انعطاف بیشتری نشان بدهد. سپیده به او سفارش کرده بود که هوتن را مدتی به حال خود بگذارد و اجازه بدهد او خود را با شرایط موجود سازگار نماید. ضمناً خاطر نشان کرده بود که بهتر است آن دو فعلاً مسأله ازدواج را مسکوت نهاده و اقدامی صورت ندهند تا اوضاع به روال عادی در آید. رادمنش نیز قصدش این بود که در شرایط کنونی فقط به تمایلات پسرش بیندیشد و رضایت قلبی او را به دست آورد. عصر جهت انجام پاره ای امور روانه ی شرکت گردید تا به کارهایش سروسامان بدهد. شب وقتی به منزل برگشت، مادر به او اطلاع داد که هوتن ساعتی قبل وارد شده و خود را در اتاق در بسته محبوس نموده است. رادمنش به مادر سفارش کرد ه به هیچ وجه کسی مزاحم او نشود و وی را آزاد بگذارند. آن شب هوتن در اتاق خود تا صبح راه رفت و فکر کرد . عاقبت به این نتیجه رسید که باید هرطوری که شده واقعیت را به پدر بگوید. همان دم کنجی نشست و نامه ای برای پدر نوشت. در آن به عشق خود نسبت به سپیده اعتراف کرد و از پدر درخواست نمود چاره ای برایش بیندیشد و سلامت روحی و روانی او را دوباره به وی بازگرداند. نامه اش به قدر کافی گویای حقایق بود و پس از ختم نامه، آن را در جوف پاکتی نهاد. پاورچین پاورچین از اتاقش خارج شد. به دفتر کار پدر رفت و نامه را لای کیف چرمی پدر نهاد و به آسودگی به اتاقش رفت.
رادمنش صبح روز بعد،دیرتر از حد معمول از خواب بیدار شد و یک باره یادش آمد که در شرکت با مهندسان طرف قرار داد قرارملاقات مهمی دارد و اگر دیر بجنبد قرارش را از دست خواهد داد و به تعجیل لباس پوشید. سرپایی صبحانه مختصری خورد و شتاب زده کیفش را از روی میز تحریر برداشت و به سمت در دوید. هنگام خروج از در، نامه ی هوتن از لای کیف لغزید و روی زمین افتاد. رادمنش بدون این که از وجود نامه اطلاعی داشته باشد و یا افتادن آن را ببیند به سرعت اتومبیلش را روشن کرد و از حیاط باغ گذشت و از دروازه نیز عبور کرد و این درست مصادف با زمانی بود که مادرش نامه را مشاهده کرد و سر به دنبالش نهاده بود تا پاکت را به دستش بسپارد اما رادمنش از منزل خارج شده بود.
مادر بزرگ بدون این که عبارت پشت پاکت را بخواند آن را هم چنان در دست داشت. سرانجام به سمت کتابخانه به راه افتاد. پیش از آنکه وارد شود صدای زنگ تلفن برخاست. در را گشود و خود را به تلفن روی میز رساند و در همان حال پاکت نامه را روی تعدای از مجلات و بولتن های خارجی که در گوشه میز انباشته شده بود نهاد و گوشی را برداشت:
ـ منزل آقای رادمنش، بفرمایید خواهش می کنم.
مردی از آن سوی خط صدایش در تلفن پیچید:
روز به خیر خانم رادمنش.