قسمت هفت و آخر - بازی عروس و داماد

روزی که پسرهای خاتون خانه ی بسیار قدیمی خاتون را کوبیدند، پدربزرگم سکته کرد و دیگر هرگز پا به کوچه نگذاشت

ادامه نوشته

6 - بازی عروس و داماد

زنش را غرق کرده است. چندنفری شهادت دادند که مردزن را به زور داخل آب برده است . حالا سال هاست مرد زندانی است و تنها پدر ومادر دختر می دانند که یکبار درنوجوانی ، او را که صرع داشت، از غرق شدن در استخریک آشنا نجات دادند.

ادامه نوشته

5 - بازی عروس و داماد

زن وقتی می خواست برای بار سوم غذا سفارش بدهد، به رغم دستور اکید زن همسایه، باقیمانده ی خرج خانه را شمرد؛ خرج یک هفته را پیشاپیش هزینه کرده بود

ادامه نوشته

4 - بازی عروس و داماد

قصه ی مادربزرگش را با شعر شکسپیر که از زبان مجری رادیو شنیده، و با حرف های زن همسایه ترکیب می کند و از آن نکته ای روان شناسانه یا اخلاقی بیرون می کشد و به مخاطب تحویل می دهد.هنوز هم شوهرش به او می گوید بد نیست یک صفحه کتاب بخواند.

ادامه نوشته

3 - بازی عروس و داماد

متصدی بعد از صدور قبض ، جسد دایی جان را روی ریل،پشت لباس شویی ال جی قرار داد.تنها وقتی ریل حرکت کرد و جسد دایی جان ناپدید شد، من باور کردم دایی جان مرده است

ادامه نوشته

2 - بازی عروس و داماد

.در پاسخ دیگران گفت :جان آدم ها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او، این مردک را بکشند.همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت

ادامه نوشته

1 - بازی عروس و داماد

.روز چهل و یکم، اول به آقا فرزین ساندویچی محله شان و بعد به احمد آقا میوه فروش پیشنهاد ازدواج داد،دلش برای بازی عروس و داماد تنگ شده بود

ادامه نوشته