قسمت 4 و آخر | در مسیر آب و آتش

.به اهورا نگاه کردم..کنارم ایستاده بود و حالتش گرفته بود..نه حرفی میزد نه میخندید..بی هوا برگشت و نگام رو غافلگیر کرد..دیگه دیر شده بود..نمی تونستم چشم ازش بردارم..نگاهش گرم و گیرا بود..ذوبم میکرد..شمیم اروم زد به بازوم..به خودم اومدم و نگامو گرفتم..با صدای لرزونی رو به شمیم گفتم: بریم دیگه..--باشه بریمخیلی سریع خداحافظی کردیم و به راه افتادیم..

 

ادامه نوشته

قسمت 3 | در مسیر آب و آتش

با تعجب نگاش کردم..مست نبود ولی حالت عادی هم نداشت..با خودم گفتم نکنه مواد مصرف کرده؟!..--اینجوری رام نمیشی اره؟!..نشونت میدم..از جاش بلند شد..به طرف یکی از قفسه ها رفت و یه بطری مشروب بیرون اورد..با تعجب به کارهاش نگاه می کردم..
 

 

ادامه نوشته

قسمت 2 | در مسیر آب و آتش

هر چی فکر می کردم می دیدم من کاری باهاش ندارم..ولی اون هی به من گیر میده..صورتش سرد و خشک بود..چشمان قهوه ای تیره..موهای مشکی..بهش می خورد پره پر..30 یا 32 رو داشته باشه..برای همین می گفتم به سنش نمی خوره اهل کل کل باشه..ولی اون باهام کل کل نمی کرد..انگار ازم یه جور کینه داشت..از اینکه یه زن در کنارش کار کنه خوشش نمیاد..ولی چرا؟!..

 

ادامه نوشته

قسمت 1 | در مسیر آب و آتش

.شمیم پرستاری خونده و مانیا پزشکی..تا اینکه مانیا یه روز تصمیم می گیره بره تو ارتش و بشه پزشک اونجا..نه به حرف پدر ومادرش گوش می کنه نه به حرف دوستش تصمیم خودشو گرفته..می خواد به این یکی ارزوش هم برسه..تا اینکه بالاخره به عنوان پزشک یار وارد ارتش میشه..مانیا که تا حالا فکر میکرده تو ارتش کلی هیجان انتظارشو می کشه با ورود به اونجا می فهمه ای دل غافل اینی که داره می بینه با اونی که تو ذهنش همیشه برای خودش مجسم می کرده زمین تا اسمون فرق می کنه..از همون بدو ورودش با سرگرد جدی وسخت گیری به اسم جناب سرگرد اهورا راد اشنا میشه..ولی اونم چه اشنایی..دیدن داره …

 

ادامه نوشته

کوه غرور قسمت آخر و 8

به چشم من
به چشم من تو اون کوهی
پر غروری بی نیازی با شکوهی
طعم بارون بوی دریا رنگ کوهی
تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاده اما بی صدایی

تو مثل قله های مه گرفته
منم اون ابر دلتنگ زمستون
دلم می خواد بذارم سر رو شونت
ببارم نم نم دلگیر بارون

تو اون کوه بلندی که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره

تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام

ادامه نوشته

کوه غرور قسمت 7

دستمو بالا بردم و تو یک میلیمتری صورتش نگه داشتم…مردد بودم اشکاشو پاک کنم یانه…!نمیدونستم انگشت اشاره مو روی پوست سرخ و خیسش بکشم یانه…؟
انگار فهمید چون زودتراز من صورتشو پاک کرد و کمی عقب رفت…
نباید این کارو میکردم نباید…!الان دیانا درمورد من چه فکری میکنه؟!

ادامه نوشته

کوه غرور قسمت 6

 

همونطور که اشک میریخت بریده بریده گفت:اون بی ناموسا حتی…حتی …به قبر زنا هم رحم نمیکردن!خدایا اینه انصافت؟!اینه آبرو داری و حفظ ناموست که یه مرد غریبه تن عریان یه زن رو…نتونست ادامه بده…درک میکردم چه قدر اذیت شده…من که با شنیدنش اینقدر بهم ریخته بودم اینا بادیدنش قطعا اوضاعی خیلی بدتر از من داشتن! 

 

 


ادامه نوشته

کوه غرور قسمت 5

نیم نگاهی به من انداخت وگفت:نمیخوام بیشتر ادامه بدم
فهمیدم ناراحت شده ولی من قصدم این نبودآروم گفتم:معذرت میخوام نمیخواستم فوضولی کنم!
نگاهش روی دستم ثابت موند و صورتش جمع شد وگفت:دستت داره خون میاد حواست کجاست دختر؟
متعجب به انگشت بریده ام نگاهی انداختم و تازه دردشو حس کردم

ادامه نوشته

کوه غرور قسمت 4

این طوری کسی منو نمیشناسه…حتی خود شادی هم اصلا متوجه حضور من نمیشه اصلا به ذهنشم خطور نمیکنه که منم اونجا حضور دارم…به خیال خودش خیلی زرنگه که منو دعوت نکرده!هه…نمیدونه که سامی ختم روزگاره و چیزی نیست که ازش مخفی بمونه!

 

ادامه نوشته

کوه غرور قسمت 3

راستش من موافقمصدای شاد وخوشحالش تو گوشی پیچید:ممنون سامی ممنون….نمیدونی چه قدر خوش حالم کردی!میتونی امروز بیای آگاهی؟!باید روی نقشه تمرکز کنیم…هرچی عملیات رو زودتر شروع کنیم بهتره!کمی تعلل کردم وگفتم:باشه…میام-خیلی خوبه…دیگه وقتتو نمیگیرم خدانگهدار!-میبینمتون!گوشی رو قطع کردم و تو جیبم گذاشتم…به سمت دیانا رفتم و روی نیمکت نشستم!

 

ادامه نوشته

کوه غرور قسمت 2

آرمیتا راست میگفت چشماش واقعا زیبا بود!برای منی که تو این دنیا هیچ چیز و هیچ کس زیبا به نظر نمیرسید رنگ چشمای این دختر زیبا و قشنگ بود!با صدای تک سرفه ای نگاهمو از آرمیتا گرفتم و به پشت سرش دوختم…دیانا سینی به دست ایستاده بود!لبخند کمرنگی زد وگفت:جایی تشریف میبرید؟! 

 

ادامه نوشته

کوه غرور قسمت 1

اونقدر از آدمای دور و اطرافش متنفره که کسی جز خودش براش مهم نیست! سرد شده، خشک شده، مغرور شده، از همه کینه به دل داره اما… داستان این جوری نمیمونه! اونقدر اتفاقات هیجان انگیز میافته که …

 

 

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت پانزده و آخر

هر چی بود اون روزا هم گذشت و بالاخره بعد از اونهمه گریه خندیدم. خنده بلند. وقتی مانی روزنامه رو جلوم گذاشت باورم نمیشد ولی واقعیت به همین شیرینی بود. و حالا من روپوش عروسکی مشکیم رو با یه شلوار گرمکن و مقنعه و یه کفش ورزشی درست شده برای پام و کوله به پشت دارم میرم تا پیمان رو غافلگیر کنم. دارم میرم تا با هم بریم خونه خودمون. تا بفهمم چرا پیمانم تو این مدت انقدر سایه اش سنگین شده بود و هر بار باهاش حرف میزدم هم بهانه اش کار زیاد و خستگی و دوری بود.

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت چهارده

مریم بی اراده دستش رو روی دهن پیمان میگذاره و همون ثانیه تو دلش هزار بار خودش رو فحش میده که چرا انقدر احمق بوده که رک و راست واقعیت رو به پیمان در مورد پدرش گفته بوده که حالا پیمان روبروی امیر وایسه و فریادشون بزنه.
امیر گیج چشم میدوزه به مریم و کم کم رنگش میپره و چشماش گرد و متعجب و وحشتزده میشه. مریم تنها دست پیمان رو میکشه و سریع به طرف هتل میره و پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه.

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت سیزده

حس لذت بخشی داشتم وقتی تنم به یخی ملافه های سفید تازه خورد و خواب آرومی انتظار پایان این حرف زدن با خودم رو میکشه. و پیمان بیهوش شده تقریبا و گرمای بازوهای حلقه شده اش دور من بهم حس تموم شدن تمومه تنهایی هام رو میده. من دیگه تنها نیستم. من خوشبخت ترین زن روی زمینم.

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت دوازده

اما هنوز هم براش سوال بود که یعنی واقعا پریسا خوشبخت نبود؟!!!! نفسش رو آروم بیرون میده و بوسه آرومی روی صورت پریسا مینشونه و با دست چروک های ریز روی صورت پریسا رو نوازش میکنه و با لبخند چشماش رو میبنده و همه چیز رو به تقدیر میسپره.

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت یازده

ثانیه ای بعد پاشون به ساحل میرسه و پیمان بلوزش رو از روی شن ها بر میداره و تو تن لرزون نادیا میکنه و در حالیکه تن ظریف دختر رو به خودش فشار میده تا لرزش کمتر بشه، به سمت ویلا حرکت میکنن.

 

 

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت دهم

گاهی خیلی کله شق میشی. - خوب تقصیر خودته. - باشه نادیا الان کشش نده. میریم تو ماشین جواب همه سوالات رو میدم. خوبه؟ - اوهوم. پس بپا یادت نره سوالام. - باشه. چشم. - چشمت بی بلا پسرم. - کی به کی میگه پسرم.

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت نهم

تلخ نباش. من باید برم. زود کارت رو بکن و بیا. هدیه هم لازم نیست بخری. آریانا برات خریده. - چرا خودش بهم نگفت؟ - شاید چون نخواستی این چند وقت حتی صدای اونم بشنوی. شاید ندیدیش. شاید انقدر تو خودت غرق شده بودی که یادت رفته بود دنیا فقط دنیای کوچیک تو ذهن تو و دور و بر تو نیست. من رفتم.

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت هشتم

انگار تن خسته اش به اون گرما نیاز داشته باشه. لبخند شیرینی روی لبش میشینه و آروم زمزمه میکنه نادیا دوست دارم. بعد دستش رو به سمت شیشه شکلات صبحانه مونده روی میز میبره و آروم قاشق دهنی داخلش رو در میاره و ثانیه ای بهش نگاه میکنه و بعد دوباره داخل شکلات میکنه و قاشق پر رو با لبخند داخل دهانش میگذاره و لبخندش عمیقت ...

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت هفتم

امتحانش توی بهمن اسفنده اشتباه نکنم. از تابستون باید شروع کنید دیگه. - با صدای مادرش که همه رو سر میز صدا میکرد بالاخره بحث شیرینه با محوریت نادیا رو رها میکنن و بحث شام و تعریفات و به به چه چه کردن های معمول داغ میشه و نادیا یه نفس راحت میکشه. - فعلا به خیر گذشته بود تا اینجای ماجرا.

 

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت شش

پیمان همچنان با سوالاش سعی میکنه نادیا رو تحریک بکنه تا بلکه چیزی براش انگیزه بشه اما نادیا در مقابل تمام سوالاش تنها به گفتن نه و راحت گذشتن از کنارشون بسنده میکنه. پیمان کمی عصبی از این بحث بی نتیجه و نا امید از اینکه نتونسته نادیا رو وادار به تغییر موضعش بکنه، با ایست ماشین کنار رستوران حرفش رو نیمه کاره رها میکنه و از ماشین پیاده میشه و هر دو به سمت در رستوران حرکت میکنن.

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت پنجم

این بزرگترین درسیِ که باید یاد بگیری. این درس تقلب نوشتنی نیست. باید حفظش کنی. فهمیدی؟ دیگه هیچوقت نمیخوام چنین حرفای بی فکر و نسنجیده ای ازت بشنوم. و بدون دونه دونه اشکای آدما انقدر ارزش دارن که نباید حروم این مزخرفات بشن. این اشک ها حرمت دارن پس حرمت نگه دار باش. 

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت چهارم

ساعت حدود یک ظهر بود که مریم گوشی به دست جایی خلوت از دانشگاه ایستاده بود و منتظر. قطعا میخواست با امیر حرف بزنه و پیمان همه گوش شده بود. مریم داشت اشک میریخت که بالاخره انگار امیر جواب داده باشه زمزمه سلامش به گوشش خورده بود.

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت سوم

رو به مانی میکنه و با لبخند: ممنونم مانی. میدونم خیلی گرفتاری و به خاطر من اومدی. شرمنده ام. - از آریانا ممنون باش که با اونهمه گرفتاری پا شد که بیایم تا تو تنها نباشی. من کاری نکردم. از دوستاتم ممنون باش. دوستای خوبی داری. قدرشون رو بدون که همچین دوستایی کم پیدا میشه.

 

ادامه نوشته

تقلب قسمت دوم

- امان از دست تو دختر. من و تو حتی فکرامونم صد و هشتاد درجه با هم فرق میکنه. من چی فکر میکنم تو چی میگی. برو دختر. برو به نوشتنت برس زودتر تموم شه بلکه یه نگاهی هم بهشون انداختی.

- خدافظی. و با لبخند گوشی رو قطع میکنه.

ادامه نوشته

تقلب قسمت اول

کل چهار سال دبیرستان رو با تقلب به انتها رسونده و دریای راههای تقلبه و انقدر حرفه ای که تا به حال سابقه تقلب گرفتنه ازش رو هیچ بنی بشری به چشم ندیده اما از بد روزگار بالاخره دستش برا یه نفر رو میشه و این سراغاز یه تنفر عمیق و ...

ادامه نوشته

قسمت 25 و آخر | جایی نرو

من اگه نداشتمش چی کار می کردم . .از لابلاي انگشت هام می دیدمش که داره هر چی کاغذ پاره اس رو مرور می کنه :- اوهوم . . واقعا بودنش نعمتیِ . . همه فن حریفِ !ویبره ي گوشیم از جایی بین کاغذهاي زیر دست کامران بلند شد ، بی حرف گوشی رو به دستم داد . . . پیامکی از میعادبود :- بابا مرخصِ ، بیارمش خونه ي شما ؟

 

ادامه نوشته

قسمت 24 | جایی نرو

تن رو تخت که انداختم ، اهورا که روي سینه ام خوابوندم و خیره شدم به چنگ زدنهاش به تنم یه چیزي توي دلم جشنراه انداخته بود ! انگار سلول هاي تنم داشتن می رقصیدن از خوشی . . . ترانه پرچم سفید نشون داده بود . . . . صلح کردهبود !چند لحظه بعد زانو زد کنار تخت و قرصی کف دستم گذاشت . . . چشم هام میخ شده روي صورتش ، بلعیدم و آبی همروش !

 

ادامه نوشته

قسمت 23 | جایی نرو

اونوقت تو این همه سال ، وقتی حتی یه بچه ي دو سه ساله بودم هم عاشقِ من نشدي ؟دست هاش رو پس کشید و رويِ سینه چلیپا کرد :- تو بودي که گذاشت و رفت . . . تو چشمام نگاه کرد و گفت اگه بچه ي علیرضا نبود ، حتی با اون کاري که باهاتکرد ، می گرفتمت . . ولی من مسئولِ تفاله ي یکی دیگه نیستم . . . بهم گفت هرزه . . بهم گفت خیابونی . . بهم گفت

 

ادامه نوشته

قسمت 22 | جایی نرو

به سمتِ خودم کشیدمش ، آهسته گفتم :- بسِّ . . . خسته شدي از صب تا حالا . .نگاهم کرد . . . آروم گفت :- انگار تو خسته تري !ابروهام کمی به هم نزدیک شد :- کنایه می زنی ؟نفسِ عمیقی کشید و گفت :- تو چته ؟ چرا از اول صبح مثه برجِ زهرمار شدي ؟
سرم رو کج کردم :- هیچی . . .

 

ادامه نوشته

قسمت 21 | جایی نرو

با شیطنت گفتم :- نمی زنم چون می دونم تو هلاكِ همین ته ریش امی !پشتِ چشمی نازك کرد :- آب قطِ برادر !پر صدا خندیدم و با تعجب گفتم :- ترانه ؟لبخندش رو فرو خورد و شال اش رو مرتب کرد :- هان ؟ چیه ؟ چی کارت کنم ؟ باید یه جوري این اعتماد به نفس ات رو کنترل کنم یا نه ؟

 

ادامه نوشته

قسمت 20 | جایی نرو

چه به روزِ بلوطِکوچیک ام می اومد ؟به سختی گفتم :- ترانه زنِ منِ ، مگه می تونه به همین راحتی حبس اش کنه ؟ابروهايِ حسین از تعجب جایی بینِ لابلايِ موهاش گم شد . . .سام عصبی گفت :- چه می دونم . . هر چی باهاش حرف می زنم یا جواب نمی ده یا سربالا جواب می ده . . فقط زنگ زدم بهت نگراننباشی. . .

 

ادامه نوشته

قسمت 19 | جایی نرو

گفت :-برو بخواب . . .آهسته زمزمه کردم :-کیانمهر تنهاست !پوفی کرد و لب اش رو گزید . . کمی بعد آهسته گفت :-کسی نمی تونه پیش اش بمونه . . .بغ کردم . . .لبِ بالام رو جلو دادم و چونه ام لرزید :-تقصیرِ منِ ؟درمونده از سوالی که هزار بار ازش پرسیدم بودم من رو تو آغوش اش کشید و گفت :

 

ادامه نوشته

قسمت 18 | جایی نرو

کلافه دست کشیدم رويِ ابرويِ سمت راستم و گفتم :-نمیدونم !نگاه دزدیدم از نگاهِ کیمیا که ته ته اش سرزنش داشت . .. سرزنشِ من !سکوت که طولانی شد ، کلافه که شدم از چشم هاي کیمیا که دوخته شده بود به من ، آروم و با من و من پرسیدمسوالی رو که ذهن ام رو مشغول کرده بود :-به . . . به حسین گفتی که . . . که کیان نیست ؟

 

ادامه نوشته

قسمت 17 | جایی نرو

.کیان فقط چند کلمه گفت ولی همون چند کلمه برايِ خرد کردن ام کافی بود !تخت بالا و پایین رفت .. دست اش نشست رويِ بازوم .چشم بستم.زمزمه وار صدام زد:-بلوطم؟پوزخند زدم . . . فشار دست اش بیشتر شد . . :-می دونم بیداري . . .چشم باز کردم ، کمی خم شد به جلو :

 

ادامه نوشته

قسمت 16 | جایی نرو

ولی شما دارین اصرار بی خود می کنید . . . . . . . . . من بی احترامی به شمانکردم . .دیگه اختیار پاهام دستِ خودم نبود . . . نمیدونم چرا فرار می کردم از دیدن اش ، از چشم تو چشم شدن باهاش . . .علیرضا چی کارداشت با حسین ؟براي چی باهاش تماس گرفته بود ؟چی می خواست بگه ؟دست هام می لرزید . . .

 

ادامه نوشته

قسمت 15 | جایی نرو

.با سر به کیمیا اشاره زدم ، دوباره نگاهی به تلفنِ همراه اش کرد و بعد آهسته رو به من لب زد:-هیچی !کلافه پوفی کشیدم و دستی به چشم هام کشیدم که می سوختن . . .اما کسی که همچنان بیدار بود و لحظه اي خواب به چشم هايِ خسته اش نمی اومد ، کیانمهر بود !

 

 

ادامه نوشته

قسمت 14 | جایی نرو

نفسِ راحتی کشیدم که اگه نمی گفتم می دونستم مدام باید خودخوري می کردم...چند لحظه اي گذشت و جواب نداد ، نگاه اش که کردم ، نگاه اش به زمین دوخته شده بود...عجیب هر دو شبیه خجالت زده ها رفتار می کردیم !وقتی جواب نداد مطمئن شدم که جواب اش نه بود.. همونی که می دونستم... پرسیدن نداشت !آهسته گفتم:-باشه.. فهمیدم... نمیام...قدم از قدم برنداشته بودم که گفت:

 

ادامه نوشته

قسمت 13 | جایی نرو

می دونم چی تو فکرتِ..... از تویی که اونطوري تو خونه بهم ریختی با حرف هاشون انتظار ندارم زود آروم بگیري و بهخودت بیاي ، ولی الان بهش فک نکن.... باشه؟!چونه ام لرزید.... هر لحظه داشت بیشتر یادم می اومد ، تک به تک کلمه هاشون!چونه ام رو توي دستش گرفت:-باشه کیان؟!نگاهش بدجور دلسوزانه بود.... آهسته لب زدم:-باشه..

 

ادامه نوشته