قسمت 4 و آخر | در مسیر آب و آتش
.به اهورا نگاه کردم..کنارم ایستاده بود و حالتش گرفته بود..نه حرفی میزد نه میخندید..بی هوا برگشت و نگام رو غافلگیر کرد..دیگه دیر شده بود..نمی تونستم چشم ازش بردارم..نگاهش گرم و گیرا بود..ذوبم میکرد..شمیم اروم زد به بازوم..به خودم اومدم و نگامو گرفتم..با صدای لرزونی رو به شمیم گفتم: بریم دیگه..--باشه بریمخیلی سریع خداحافظی کردیم و به راه افتادیم..