اونقدر از آدمای دور و اطرافش متنفره که کسی جز خودش براش مهم نیست! سرد شده، خشک شده، مغرور شده، از همه کینه به دل داره اما… داستان این جوری نمیمونه! اونقدر اتفاقات هیجان انگیز میافته که …

 

 

 


 

 

صدای زنگ وبعدفریاد سرباز:سام بازرگان!؟آزادی!!!!صدای سوت ودست تو محوطه ی زندان میپیچه!یه عده صلوات میفرستن و یه عده آهنگ میخونن ولی من!!!نای بلند شدن ندارم.دوست ندارم ازاین سلول خاک گرفته بیرون برم.انگار به این بوی نم ودیوارهای خط خطی عادت کردم.به این تخت که صدای جیرجیرش اون اوایل رو اعصابم بودعادت کردم.ازنور وروشنایی فراریم.میخوام تا ابدتو این تاریکی وسیاهی مطلق بمونم.این سیاهی که ده ساله منو اسیر خودش کرده…آره ده سال…ده ساله که تو این چهاردیواری زندونیم.ده ساله که هیچ دوست وآشنایی ندارم.اون فک وفامیلی که یه روزی دم از وفا وصمیمیت میزدن الان ده ساله که هیچ خبری از من نگرفتن.تنها همدم شبای تنهاییم شده این دیوارهای سیاه زندان!کی فکرشو میکرد؟سام بازرگان شاگرد اول دانشگاه صنعتی شریف تو رشته ی برق الکترونیک اسیر این زندان بشه!؟کی فکرشو میکرد!؟پسری که همیشه ازتمیزی برق میزد و بوی عطرش کل دانشکده رو پرمیکرد ماهی یه بار بره حموم وازبوی گند عرق دیگرون خم به ابرو نیاره…کی فکرشو میکرد!؟واقعا که این دنیا غیر قابل پیش بینیه!چیزایی اتفاق میافته که باورش برای بقیه سخته!برای بار دوم اسممو صدا میزنن!بالاجبار از جام بلند میشم…چند تا مرد مسن که اتفاقا میشناسمشون به سمتم میان و بلند میخونن:بری دیگه بر نگردی!پوزخندی به حرفشون میزنم و به راهم ادامه میدم…تو یه لحظه بازوم از پشت کشیده میشه برمیگردم وحاج صادقو میبینم.تنها کسی که تو این زندان ازش بدم نمیومد حاج صادق بود.یادشبهایی میافتم که کنارهم تاصبح میشستیم و اون از دخترش برام حرف میزد…لبخندی بهم میزنه و میگه:ایشالا موفق باشی جوون…امیدوارم هیچ وقت این ورا پیدات نشه،فقط…بعد سرشو میندازه پایین.دستی به شونه اش میکشم ومیگم:نگران نباش حاجی من ازش مراقبت میکنم.لبخندی میزنه و از تو جیب شلوارش یه پاکت درمیاره ومیده دستم و میگه:اینا شناسنامه و مدارکشه.مراقبش باش…نذار یه تار از موهاش کم شه نذار آب تو دلش تکون بخوره .هواشو داشته باش سپردمش دست تو ومادرت شاید دیگه نبینمت خودت که میدونی حکمم اعدامه!بهت مثل جفت چشمام اطمینان دارم میدونم که از پسش برمیای.کلید خونه وماشینم تو همون پاکته موفق باشیلبخند تلخی میزنم و ازش فاصله میگیرم به سمت اون دوتا سربازی که کنار در سالن ایستادن میرم که چشمم به اون چشمای سبزه مردک سگ صفت میافته!باتنفر نگاش میکنم…فقط خدامیدونست که چه قدر ازاین بشر تنفر دارم…تموم خاطرات این ده سال جلوی چشمام رژه میره وخاطره ی اون شب کذایی برام پررنگ میشه…با پوزخند نگام میکنه!یاد وحشتم میافتم یاد فریادم یاد قیافه ی کریه این مردک و دار ودستش یا بهتر بگم نو چه هاش!واسه خودشون حکومت رانی راه انداخته بودن…دندونامو به هم فشار میدم و با غیظ نگاهمو ازش میگیرم واز در سالن رد میشم.اگه یک بار بازی رو ببازی نمی تونی باختتو پاک کنی…ولی اگه به اندازه کافی تاوان داده باشی…میتونی دوباره سرمیزی که باختی بشینی…آره من به اندازه کافی تاوان دادم…ده ساله که دارم تاوان میدم دیگه بسه…کافیه…الان درست وقت انتقامه…وقت اینه که دوباره سرمیزی که باختم بشینم و ازاول بازی رو شروع کنم…انتقام گذشته رو گرفتن سخته…تسویه حساب سخته…اما اگه تصمیم گرفتی حتما تسویه حساب کنی نه فقط خودت بلکه باید به گذشته دشمناتم چنگ بزنی…اینبار اونقدر با استادی ازرد خون دشمنات عبور میکنی که نه به گذشته خودت بلکه برای یه مدت به گذشته ی اونا برمیخوری…اگه میخوای از ردپای خودشون به خودشون نزدیک بشی خیلی باید مواظب باشی…شاید نفهمن تو کی هستی اما اگه خودشونو درتو ببینن…شاید کاراشون یادشون بیاد…!توراه انتقام بزرگترین خطر این نیست که دشمنات حقیقتو بفهمن بزرگترین خطر اینه که وقتی سعی میکنی راز خودتو مخفی کنی نمیتونی از حقیقتی که درباره اونا وجود داره باخبر بشی…!نور با شدت به چشمام میخوره!محکم میبندمشون تا اذیت نشم!نفس عمیقی میکشم وهوای بیرونو به ریه هام میفرستم!هیچ حس خاصی بهم نمیده!پس چی بود تو فیلمانشون میداد هوای زندان باهوای بیرون فرق داره وطرف وقتی نفس میکشه حس تازگی وزندگی به سراغش میاد؟چرا من این حسو ندارم؟ساکموروی دوشم میندازم وباقدمهای محکم وبلند به راه میافتم…تسلیم نمیشم…من شکست نخوردم اما تو باختی…نمیبینمت اونقدر بزرگ که بخوای منو شکست بدی…تسلیم نمیشم و تورو هرگز…هرگز نمیبخشم وتو منو هرگز فراموش نخواهی کرد منو هنوز نشناختی…من همون قدر که میتونم ساکت وخاموش باشم همونقدرم میتونم سخت ومحکم…ویرانگر…پیچیده وفریبکار…مثل آتشفشان پرقدرت و سوزاننده باشم…از من بترس چون هنوز هم که هنوزه منو خوب نشناختی…اونقدرمیتونم ترسناک باشم که حتی فکرش رو هم نمیتونی بکنی…تسلیم نمیشم!نگو ضعیف بود وشکست بگو قوی بود با خویشتن نشست و در خویشتن شکست…کجایید تکه تکه های قلبم که میخوام با شما قلبی بزرگتر وسخت تر بسازم از جنس سنگ…از جنس فولاد…سخت تر از آهن…نفوذ ناپذیر ومحکم!تسلیم نمیشم من نه دردی دارم ونه درمانی من تابی نهایت راه دارم و رفتن و"خواستن"…تسلیم نمیشم دفتر خاطراتم چه قدر برگ تازه برای نوشتن داره…تمام خط های نوشته و نانوشته اش رو چه قدر دوست دارم…تسلیم نمیشم تا فراسوی دریایی نامتناهی پرخواهم کشید شاید این پرواز شروع دوباره ام باشد…تسلیم…؟تسلیم…؟تسلیم…؟تسلیم نمیشم حتی اگه به تبعید گاه خوش خیالی تبعیدم کنید من به وسعت اعتقادی که به تواناییهام دارم هرگز تسلیم نمیشم…هرگز! نگاهی به سردر موسسه کردم.بهزیستی…وارد شدم وخودمو به مدیرشون رسوندم بعد از کلی سوال پیچ وطی کردن مراحل اداری بهم اجازه دادن آرمیتا رو ببینم.توی اتاق منتظرش نشسته بودم که در باز شد!یه دختر سفید تپلی با چشمای ریز عسلی و موهای بلند طلایی وارد شد.معلوم بود ترسیده چندقدمی جلو اومد خانوم مدیر دستشو کشید وآوردش سمت من وگفت:بیا آرمیتا جان ایشونم عمو سام هستن اومدن تورو ببرن خونهمتعجب نگاهم کرد وگفت:پیش بابام!؟جدی گفتم:نه…ولی اگه دختر خوبی باشی میبرمت باباتو ببینیشیطون پرید بالا وگفت:آخ جون…بابامو میبینم…هورا!!از جام بلند شدم وبه سمتش رفتم.دستشو گرفتم و بعد از شنیدن کلی سفارشات مدیر بهزیستی از اونجا خارج شدیم آرمیتا مدام حرف میزد واز خودش میگفت بااین که شش سالش بود اما خیلی بلبل زبون بود!حوصله ی حرفاشو نداشتم.اخمی کرده بودم وراه میرفتم.برای یه تاکسی دست تکون دادم و سوار شدیم.کیف پولمو باز کردم تا کرایه رو حساب کنم…بادیدن عکس خودم شوکه شدم!واقعا این من بودم!؟این پسر بچه ی هجده ساله من بودم!؟چه قدر بچه سن میزدم…لبخند تلخی روی لبام نشست…الان زمین تا آسمون بااون پسر بچه فرق داشتم.بیست وهشت سالم شده بود.ده سال از بهترین سالای عمرمو تو اون چهار دیواری از دست داده بودم.ده سالی که میتونستم ازش بیشترین استفاده روببرم.لعنت به این زندگی…صدای آخ شنیدم برگشتم دیدم آرمیتا صورتشو جمع کرده متعجب گفتم:چت شد!؟-عمو جون دستمو له کردی چرااین قدر فشارم میدی!؟نگاهی به دستش که تو دستم بود انداختم.داشتم محکم فشارش میدادم میخواستم عقده ی این ده سال رو روی اون خالی کنم.دستشو ول کردم و سرمو به شیشه تکیه دادم…خیابونا خیلی عوض شده بود.قیافه ی ملت هم عوض شده بود.لباسا مغازه هاخونه ها همه چی فرق کرده بود.حتی منم عوض شده بودم.دیگه اون سام ده سال پیش نبودم.اون پسر دلسوز ومهربون ده سال پیش نبودم.احساساتم خشک شده بوداین اخم روی پیشونیم زینت صورتم بود…ازهمه متنفربودم…من تاوان کدوم گناه ناکرده رو پس میدادم!؟آهی کشیدمماشین متوقف شدکرایه رو حساب کردم واز ماشین پیاده شدیم.کرایه تاکسی هم فرق کرده بودهمون مسیری رو که یه روزی با پونصد تومن میرفتی رو الان پونزده تومن حساب کرد!کلیدو از تو اون پاکت در آوردم و درو باز کردم…از اونچه میدیدم تعجب میکردم.یعنی حاج صادق تو یه همچین خونه ای زندگی میکرد!؟متعجب پامو تو حیاط گذاشتم…آرمیتا بی توجه به من وارد خونه شد و جیغ میکشید وتو حیاط میدوید.خیلی خوش حال بود…معلومه تو اون بهزیستی هیچ بهش نرسیدن که با دیدن خونش همچین شاد شده!بی خیالی گفتم وشونه ای بالا انداختم و بدون اینکه نیم نگاهی به گوشه و کنار حیاط بندازم وارد خونه شدم…ساکمو یه گوشه پرت کردم وروی یکی از مبلا نشستم…پاکتی رو که حاج صادق بهم داده بودو باز کردم توش یه نامه هم بود، برش داشتم وشروع به خوندن کردم:سلام سام جان!میدونم الان که داری این نامه رو میخونی از زندان آزاد شدی…پسرم من تواین دنیا جز دخترم آرمیتا وخواهرم هیچ کسو ندارم…تو این چندسال اونقدر روت شناخت پیدا کردم که میدونم میتونی از دخترم سرپرستی کنی،بهم خیلی لطف میکنی…همین که نمیذاری آرمیتا تو بهزیستی بزرگ شه بزرگترین کار ممکنه…میدونم نمیتونم زحمتاتو جبران کنم اماکمترین کاری که میتونم در حقت انجام بدم اینه که خونه وماشینوکارخونه رو بسپرم به تو!چند وقت پیش وکیلم کارای اداریشو انجام داد والان همه ی این مال واموال به نام توست…میدونم در قبال لطف تو کارکمیه اما ازمن قبولش کن…حق تو ومادرت خیلی بیش از اینهاست…ببخش اگه کوتاهی کردم یه سری شماره تو دفترچه تلفن اتاقم هست بهشون زنگ بزن…میان کاراتو راست وریست میکنن.تنها خواستم ازت اینه که از دخترم آرمیتا مثل دختر خودت محافظت کنی.دلشو نشکن وهواشو داشته باش.همه ی امیدم به توست!حلالم کنصادق گلرو چند دقیقه خیره به کاغذ موندم باورم نمیشداین همه مال واموال الان برای من باشه…من الان یه کارخونه دارم!؟حجم شوکی که بهم وارد شده بود اونقدر زیاد بود که نمیتونستم بهش فکرکنم…انگار مغزم قفل کرده بود…خونه…ماشین…کارخونه… تموم چیزایی که یه روزی آرزوشونو داشتم و اصلا فکرنمیکردم یه روزی بهشون برسم اما حالا به همین سادگی..همه چیز داشتم…همه چیز…خداقلبمو گرفت و عوضش این اموالو به من داد…دل دربرابر مال…معامله ی منصفانه ای به نظر میرسه…پوف…قطعا اگه تو این دوسال حاج صادق از چم وخم اداره کردن کارخونه ش چیزی بهم نمیگفت و کارخونه ش مرتبط بارشته ی تحصیلیم نبود نمیتونستم اداره ش کنم اما الان کمی خیالم راحت بود با کمک بختیاری میتونستم به زودی به کار وارد بشم.کاغذو رو زمین انداختم ورفتم پشت پنجره.آرمیتا داشت لی لی بازی میکرد…من بااین اخلاقم نمیتونستم از این دختربخوبی مراقبت کنم…تو اولین فرصت باید یه پرستار بچه میگرفتم…با قدم های محکم به سمت ساختمون کارخونه حرکت کردم بختیاری معاون ارشد حاج صادق از موضوع من با خبر بود وبه همه ی کارکنان تذکر داده بود که رییس عوض شده…در دفتررو باز کردم بزرگ بود…خیلی بزرگ ! هر کدوم از کارمندا به کاری مشغول بودن و متوجه من نشدن…از این کارشون حرصم گرفت…یه قدم به جلو گذاشتم.منشی کارخونه که یه دختر جوون بود بدون اینکه نگاهی به من بندازه با کلافگی گفت:رییس کارخونه نیستن.معلوم نیست کی تشریف بیارن بفر مایید بیروناخمی کردم باهمون جذبه با همون جدیت خاص خودم گفتم:چرا امروز تشریف میارندختره یه تای ابروشو بالا انداخت ونگاهی اجمالی به من کرد با دیدن چهره ام گل از گلش شکفت با لبخندی گفت:اونوقت شما کی باشین کا برنامه ی رییس شرکتو از منشیش دقیق تر میدونید!؟نکنه رانندشونید!؟تیز نگاهش کردم وگفتم:نه راننده شم نه هر کوفت وزهرمار دیگه!خودشم سام بازرگاندختره جا خورد…رنگش پرید ،دست پاچه از جاش بلند شد وگفت:ب…ببخشید قربان !من اصلا متوجه نبودم!عذر…وسط حرفش پریدم وگفتم:لازم به توضیح نیست حوصله ی قصه سرایی شمارو ندارم…با جدیت نگاهمو ازش گرفتم ووارد اتاقم شدم بین راه متوجه نگاه های خیره ی کارمندا شدم…اونا هم مثل منشی شوکه شده بودن که رییس من باشم.اتاق بزرگی بود…جدی جدی رییس یه کارخونه شده بودم…چرخی تو اتاق زدم وپشت میز نشستم ،دستامو تو هم قفل کردم!به کنج دیوار خیره شدم و یادش افتادم…یاد زیبایی وصف نشدنیش…یاد توجه بی حد وحصرش ،یاد وقار ومنششو…همه چیز این دختر جذاب بود…با هر نگاهش وجودمو به آتیش میکشید…خیلی دوستش داشتم شایدم بیشتر از خیلی…ولی الان کجاست!؟ده ساله کجاست!؟اونی که بهم میگفت حتی یک ثانیه نمیتونم بی تو بمونم ده ساله که کجاست!؟تو این مدت که تو زندان بودم یک بارم نیومد ملاقات…یک بارم برام نامه ننوشت اون چندباری رو هم که بهش زنگ زدم جواب نداد…یعنی الان کجاست!؟اگه از همون اول میدونستم که اینقدر زود فراموشم میکنه هیچ وقت سراغش نمیرفتم!اگه میدونستم به خاطر یه زندان رفتن منو از خودش میرونه هیچ وقت دوستش نمیداشتم…مثل الان…مثل الانی که تو دلم هیچ کس جایی نداره…جز خودم هیچ کس برام مهم نیست!همه آدما فقط به خاطر منافعشون باهام بودن و ازم استفاده کردن!از سادگی بچگیم و بی ریایی دوران نوجوونیم سواستفاده کردن!اما دیگه اون سام مرد!این مردی که الان اینجا پشت این همه دم ودستگاه نشسته اون سام سابق نیست…اونقدر عوض شده که خودشم خودشو نمیشناسه…دلش شده سنگ احساسش شده سرد روحش شده سخت!از همه ی آدما متنفرم…از همشون کینه به دل دارم…یه روزی انتقام بلاهایی رو که سرم آوردنو ازشون میگیرم اما تا اون روز…باید طناز روپیدا کنم…باید بفهمم کجاست واین ده سال چی کار میکرده…نه اینکه برام مهم باشه …نه !فقط میخوام خودمو بهش نشون بدم وبگم اون پسری که حکمش اعدام بود بعد ده سال آزاد شده الان مثل یه شیر زخمیه که هرلحظه ممکنه از کوره در بره وبلایی به سرت بیاره که…باید پیداش کنم…پیداش کنم وبهش بگم که دیگه هیچ حسی بهش ندارم بگم که دیگه برام مهم نیست وهیچ جایی تو قلبم نداره…شاید از اول جایی تو قلبم نداشت ومن داشتم خودمو گول میزدم…اون زیبایی فریبنده اش اونقدر تو چشم بود که اجازه نمیداد فکرکنم وببینم که تو قلبم جایی براش هست یانه…باصدای بلند منشی شرکت رو صدا زدم…طولی نکشید که ضربه ای به در زد وارد شد…بااخم سرتاسری نگاهش کردم طرز لباس پوشیدنش اصلا مناسب کار نبود…مانتوی کوتاه و شلوار جین تنگش کشیدگی ران پاشو به نمایش گذاشته بود…اخمم غلیظ تر شد وجدی ومحکم گفتم:به بختیاری بگو بیاد اتاقم…درضمن لیست اسامی کارکنان کارخونه به همراه پرونده ی مدیرای هربخش روتا چنددقیقه ی دیگه برام بیار…همه چیز باید دقیق و حساب شده پیش بره فهمیدی؟باعشوه چشمی گفت هنگام خروجش از اتاق باصدای نسبتا بلندی گفتم:کارخونه قوانین خاص خودشوداره…ازاین به بعد متناسب با محل کارتون لباس بپوشینلرزش دستشو روی دستگیره ی در حس کردم وبعد صدای تق تق کفشش…ازاتاق خارج شد ومن به صندلی تکیه دادم ومنتظرش شدم…بعد از بررسی یه سری پرونده و سرک کشی به انبار تصمیم گرفتم به خونه برگردم از اتاقم خارج شدم!کارمندا همه جلوی در اتاقم صف کشیدن و تا کمرخم شدن!پوف…بی توجه از کنارشون رد شدم وازدفتر بیرون رفتم!دربون کارخونه ماشینو تا دم دفتر برام آورد وبعد پیاده شد!بعد از ادای احترام کنار رفت ومن سوار شدم!اه لعنتی چه ترافیکی بود!حوصله هیچ چیز وهیچ کسو نداشتم سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به روبه رو خیره شدم!نمیدونم چه قدر گذشته بود که با صدای سوت ماشین بغلی سرمو برگردوندم وبهش نگاه کردم!دوتا دختر با آرایش غلیظ و موهای بلوند از پنجره ی ماشین آویزون شده بودن ومنو تماشا میکردن…تعجب کردم حالت نگاهشون عجیب بود!!اخمم غلیظ تر شد و رومو برگردوندم که صداشون در اومد:هی آقا خوش تیپه !؟یه نگاهی به ما بنداز!اهمیتی ندادم!اون یکی گفت:این اخم چیه رو پیشونیت!؟حیف این چهره ی جذابت نیست که با اخم خرابش میکنی!؟خوشگل پسر چرا دپی!؟ازپرروییشون حیرت کردم…باحالت خاصی نگاهشون کردم یه تای ابرومو بالا دادم اونقدر بی ارزش به نظر میرسیدن که حرفی نزدم…پوزخندی روی لبام نشست…انتظار داشتم تمومش کنن ولی انگار پرروترازاین حرفا بودنبلند خندید!قهقهه زد وگفت:عصبانییت هم قشنگه!یه شب با ما باش بد نمیگذره بهت!وای خدای من چی دارم میشنوم!؟یعنی اینقدر وضع جامعه خرابه!؟اینقدر بد شده که دختر جوون تو روز روشن به پسری که نمیشناستش پیشنهاد میده!؟دیگه از این بی شرمانه تر !؟از این کثیف تر!؟نوبره به خدا!تو این ده سالی که نبودم چه قدر همه چیز عوض شده!چه قدر مردم پست وحقیر شدن!سری ازروی تاسف تکون دادم وگفتم:اینقدر کوچیک وحقیری که لیاقت هم کلامی با منو نداری!حوصله ندارم وقتمو با یه هرزه ی عوضی تلف کنم!صورتش از عصبانیت سرخ شد!انتظار این جوابو از من نداشت!انگار تاحالا به هرکی ازاین پیشنهادا داده سر تیر قبول کرده!البته بااین اوضاعی که من از مردم دیدم کیه که قبول نکنه!وقتی یه دختر این قدر وقیحه که یه همچین پیشنهادی میده پس یه پسر هزار برابر وقیح تره و با کله پیشنهادشو قبول میکنه و فراتر پیش میره!واقعا چه بلایی سر مملکتمون اومده بود!؟توجهی به فحش ها ودری وری های دختره نداشتم!شیشه رو تا ته کشیدم بالا وچشمامو بستم!ذهنم خالی شده بود انگار هیچ چیزی نداشتم که بهش فکرکنم!تویه خلا بودم!تو یه فضا!تویه دنیای دیگه!دنیایی که نمیشناختمش!دنیایی که زمین تاآسمون بااون چه که من تصورشو میکردم فرق داشت!ده سال گذشته بود و همه چیز عوض شده بود…همه چیز از این رو به اون رو شده بود…باور چیزهایی که میدیدم و میشنیدم برام خیلی سخت بود…خیلی سخت!از زبان دیانا:وارد خوابگاه شدم قبل از ورودم ماسکمو درآورده بودم!هنوزم بعد از گذشت این یک ماه نمیخواستم کسی ازشغلم باخبر شه!درسته که شغل عار نیست ننگ نیست خفت نیست خواری نیست امانه برای ایرانی جماعت…نه برای فرهنگ ملت ما!نه اینکه درک نکنن!نه اینکه تحقیرت کنن!نه…اما نگاه ترحم آمیزشون از صد تا تحقیر ومسخرگی برای من بدتر بود!برای منی که تا این سن برای لکه دار نشدن غرورم دست به هر کاری زدم وتلاش کردم!سعی کردم خودمو ازنو بسازم!از اول با پشتکار خودم با تلاش خودم بدون تشویق اطرافیان بدون حمایت کسی!سعی کردم خودم باری باشم برای دوش خودم!خودم تکیه گاهی باشم برای خودم مثل یه دیوار سخت ومحکم باشم!اونقدر محکم که نذارم نگاه ترحم آمیز اطرافین خردم کنه!منه دیوار رو بشکونه و به خرد شدنم بخنده!همیشه از وقتی یادمه خودم بودم وخودم!خودم بودم و تنهاییام که مثله یه همدم کنارم بود وتنهام نذاشت !خودم بودم و دردام!خودم بودم و غصه هام!خودم بودم وکابوس شبام!خودم بودم ….خودم!هیچ وقت نذاشتم کسی بفهمه که تا چه حد حساس و شکننده ام!همیشه سینه سپر کردم و به ظاهر خودمو قوی نشون دادم!به ظاهر…روژین کفگیر به دست شماتت بار نگاهم کرد وگفت:باز که دیر اومدی!؟ایندفعه چه جوری این نگهبان خوابگاهو پیچوندی!؟پوفی کشیدم و تو جلد شیطونم فرو رفتم وگفتم:وای نمیدونی چه جوری خرش کردم این پیرمرده خرفتو!اولش پانمیداد ولی با دوتا ماچ وبوسه راضیش کردم!چهره ی گرفته ی روژین باز شد و لبخند پهنی زد وگفت:آخه میدونم که ازاین کاراهم بلد نیستی!باز دوباره از دیوار بالا اومدی!بازم دستم رو شده بود!لبخندی زدم که گفت:آخر یه روز دست وبالت میشکنه دختره ی احمقبی خیال به سمت تختم رفتم و دکمه های مانتومو یکی یکی باز کردم باید یه فکری به حال خودم میکردم…این شغل واین درآمد تاکی میخواست کفاف زندگی منو بده!؟باید دنبال یه شغل آبرومند ودرست وحسابی میگشتم…شغلی که درآمدش اونقدری باشه که بتونم یه سرپناه برای خودم داشته باشم و شبا باشکم گرسنه نخوابم…باید فکرمیکردم…فکر!روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم…افکارمزاحم دوباره به سراغم اومدن وآرامش کاذبموازبین بردن…ازچهارراه فاصله گرفتم باقدمهای لرزون ودل پرازغصه به سمت خوابگاه حرکت کردم !دلم دردودل میخواست !دلم گریه میخواست!دلم اشک میخواست!دلم مادر میخواست!پدر می خواست خانواده می خواست!یه غذای گرم وخوشمزه میخواست!یه خونه ی گرم ونرم و شلوغ می خواست!دلم یه آغوش می خواست!دوتاگوش شنوا میخواست !یه حس خوب دوست داشتن میخواست…ولی دریغ…هیچ کدومشون نبود!هیچ کدومشو نداشتم !باید به دلم می گفتم تو غلط کردی همچین چیزایی میخوای!این چیزای خوب وخواستنی بر ای تو نیست!درحد واندازه ی تو نیست!لیاقت تونیست!لیاقت تو فقط همون سوختن وساختنه!مدارا با مشکلاته!شکایت نکردنه!دم نزدنه!به حرف دیگران گوش کردنه!تظاهر به خوب بودن کردنه!همینه!سهم تو از این دنیای رنگارنگ فقط خودتی!خودتی وتنهایی خودت… گلهای توی دستمو گوشه ی خیابون پرت کردم !دیگه نمی خواستم اون نگاه های کثیف وهرزه رو تحمل کنم!دیگه نمی تونستم اون پیشنهادهای وقیحانه رو ندید بگیرم!نمی تونستم تحقیر شدنو کوچک شدنو در نظر نگیرم!اونقدر بزرگ و واضح بود که قادربه نادیده گرفتنشون نبودم!دیگه این شغلو نمی خواستم!این منبع درآمدو نمیخواستم!دیگه تاب وتوانشو نداشتم!بس بود!این همه سال سختی کشیدن و دم نزدن بس بود!باید میرفتم دنبال یه شغل دیگه!یه کار مناسب تر!آبرومندتراز دست فروشی!درسته کار بدی نبود!اما تو ایران…توی کوچه ها قدم میزدم وفکر میکردم !به خودم وزندگیم فکرمیکردم که یهو صدای جیغ یه دختر بچه رو شنیدم!گیج شدم!منگ شدم هول شدم!زود به دور وورم نگاه کردم اما چیزی نبود!کوچه خلوت خلوت بود!پرنده پر نمیزد!چرخیدم دور خودم اما باز چیزی نبود!دوباره صدای جیغ بلند شد!اینبار همراه با فریاد کمک!صداتو سرم میپیچید!داشت دیوونه ام میکرد!منو میبرد به گذشته به چهارسالگیم!صدای جیغای خودم!کمک کمک کردن خودم!شروع کردم به دویدن!به سمت صدا میدویدم!هرلحظه بهش نزدیک تر میشدم!به صدا نزدیک تر میشدم تا اینکه پشت در یه خونه متوقف شدم!صدای جیغ بچه ازاون تو میومد!اشک میریخت وکمک میخواست نفس نفس میزدم…دست وپام میلرزید…خاطرات گذشته تو ذهنم تداعی میشد و تمرکزمو ازبین میبرد…یه چیزی راه گلومو بسته بود…نمیتونستم حرف بزنم…ازضعف خودم حرصم گرفت…دستامو مشت کردم وبالا آوردم…به در کوبیدم وگفتم:چی شده!؟دختر جون!؟؟صدای جیغ قطع شد بعد صدای دویدن اومد خودمو چسبوندم به در وگفتم:دختر جون!؟کجایی!؟چه اتفاقی افتاده!؟برای چی گریه میکنی!؟صدای خفه ای اومد:بیا پیشم!!!من میترسم!دستی به صورتم کشیدم وگفتم:عزیزم تو درو باز کن من بیام تو!باز همون صدای خفه:نمیشه!عمو سامی درو قفل کرده!عصبی نگاهی به اطراف انداختم هیچ کس این دور وبر نبود!نمیدونم چرا میخواستم به اون دختر کمک کنم!؟نمیدونم چرا !؟نگاهی به لوله ی گازه کنار در کردم!ازاون میشد بالا رفت!مثل روزایی که میخواستم نگهبان خوابگاهو بپیچونم!زیر لب یا علی گفتم و ازش بالا رفتم!سخت بود!ولی واسه من آسون میشد!میخواستم اون بچه رو نجات بدم!معلوم نبود از چی ترسیده!میخواستم کمکش کنم.بالای دیوار ایستادم!از بلندی میترسیدم اما چشمامو بستم و یواش از دیوار آویزون شدم!به سختی پایین اومدم و با یه حرکت پریدم زمین!چشمامو که باز کردم چشمم افتاد به یه دختر خوشگل وتپلی با چشمای گریون و دستای خونی!قلبم به درد اومد!بادیدن من گریه اش شدید تر شد وبه سمتم دوید!نمیدونم یه لحظه چی بر سر احساساتم اومد که آغوشمو باز کردم و اون دخترو به خودم چسبوندم!محکم منو بغل کرد و سرشو روی شونه هام گذاشت و از ته دل گریه کردمیلرزید و هق میزد!متعجب فقط درآغوشم گرفته بودمش…اونقدر کوچولو بود که خیلی راحت تو بغلم جا میشد! تقریبا یک ربعی گذشت ولی گریه های این بچه تموم نشد…کمرشو نوازش کردم وگفتم:آروم باش خانوم خوشگله!آروم باش!نفس عمیق بکش…آهان ….آفرین دختر خوب!هق هقش قطع شد!مهربون گفتم:عزیز دلم بگو چی شده!؟از من فاصله گرفت ولی همچنان دستش دور گردنم بود!قطره های اشک از روی گونه هاش سرخورد و روی زمین افتاد.آروم گفت:شما فرشته ای!؟مات نگاش کردم وگفتم:چه طور!؟باهمون لحن بچگونش گفت:آخه…بابام میگفت همیشه…وختی از ته قلبت بگی کمک خدا هم برات یه فرشته میفرسته!اون فرشته شمایی!؟لبخندی زدم!چه قدراین بچه ناز بود!صورتشو نوازش کردم وگفتم:من فرشته نیستم عزیزم!منم یه آدمم مثل تو !ولی اومدم کمکت کنم!چی شده!؟لب و لوچه اش آویزون شد ولی گفت:داشتم تو حیاط لی لی میکردم که اسکات با یه پیشی دعواش شد و کله ی پیشی رو کند!متعجب گفتم:اسکات کیه!؟دستمو گرفت باصدای پربغضش گفت:بیا بهت بگم!ناچار از جام بلند شدم!نمیدونم با چه دلی داشتم دنبال این دختر بچه میرفتم!اگه به جرم دزدی و این چیزا بگیرنم چی کار کنم!؟از دست خودم حرصم گرفت!ولی دنبال اون فسقلی راه افتادم!منو برد ته حیاط بزرگشون!البته بیشتر شبیه یه باغ بود!پراز دار ودرخت پراز گلهای خوشگل! محو تماشای باغ بودم که صدای پارس یه سگ منو متوقف کرد! به رو به رو نگاه کردم!یا امام زمون این چی بود!؟سگ بود یا هیولا!؟قدش دو برابر من بود!هیکلشم مثل یه خرس!از ترس چند قدمی رفتم عقب که پام لیز خورد!کم مونده بود سکندری بخورم که خودمو کنترل کردم زمینو نگاه کردم تا ببینم چرا خیسه!که یهو کلی خون رو زمین دیدم!هول شدم خواستم جیغ بزنم که نگاهم به اون بچه افتاد!با چشمای گریون نگام میکرد!ضایع بود اگه جلوش جیغ میزدم!مثلا من قهرمانش بودم!خودمو جمع و جور کردم!لاشه ی یه گربه هم جلوی سگه افتاده بود!وای…سرنداشت !حالم بد شد!صورتمو جمع کردم!دختره جلوتر اومد و گفت:سرش اونجاست!سمت راستو نگاه کردم!وای…مغزم قفل شد!سرم گیج رفت حالت تهوع بهم دست داد…دلم پیچید….دستمو روی دلم گذاشتم و قدم دیگه ای به عقب برداشتم بی اختیار کشیده شدم سمت بچگیم!سمت چهار سالگیم!هنوز فریاد مامان تو گوشم زنگ میزد…عربده های بابا مثل پتکی رو سرم فرود میومد…عجزوناتوانی خودم عذابم میدادانگار کل کره ی زمین بااون عظمتش دور سرم میچرخید…حالت تهوع داشتم…هنوزم رنگ سرخ خون منو یاد اون صحنه مینداخت…یه نگاهم به اون دختر بچه باچشمای اشکی بود و یه نگاهم به موزایک های غرق در خون.. اززبان سام: جلوی خونه ترمز کردم…بختیاری جلوی در ایستاده بود!نیم نگاهی بهش انداختم…درروباریموت باز کردم و ماشینو بردم تو…با اشاره ی دستم بختیاری اومدتو حیاط!روبه روی من ایستاد!از ماشین پیاده شدم!نگاهش کردم باهمون نگاه فهمید که کارش دارم…یک قدم جلو اومد!دستاشو جلوش گرفته بود،سرشو کمی خم کردوگفت:سلام قربانمثل همیشه هیچ جوابی از طرف من نشنید…تنها به تکان دادن سر اکتفا کردم…همین !نه میخواستم ونه یادم مونده بود!باقدم های محکم به طرف ساختمون رفتم…بختیاری هم پشت سرم حرکت میکرد!توی سالن ایستادم !خبری از آرمیتا نبود!معلوم نیست این دختر بچه ی شیطون کجاست!؟دیشب که خونه رو روی سرش گذاشته بود!؟مستقیم به طرف اتاق کارم رفتم جلوی درروبه بختیاری کردم وبا همون اخمی که روی صورتم بود گفتم:بگو…تواین چندروزه فهمیده بود که اینجورمواقع تنها به مسایل مهم روز گوش میکنم نه بیشتر نه کمتر…یه خلاصه از اتفاقات روز…گفت:قربان پنج تا خدمتکار استخدام کردم!باشرایطی که خودتون درنظر گرفته بودین!ازفردا کارشونو شروع میکنن!ولی متاسفانه پرستاربچه هنوز نتونستیم پیدا کنیم و…دستمو بالا آوردم…سکوت کرد…پشتمو بهش کردم وبدون هیچ حرفی وارد اتاق شدم…دررواز داخل قفل کردم…تاریک بود…بازدن کلید برق فضای اتاق روشن شد ولی نه خیلی…روشناییش کم بود!مثل اتاق بازجویی!دوست نداشتم حتی ذره ای نور به داخل اتاق بتابه…اینجا باید تاریک میموند…مثل قلبم…تاریک وسیاه!مثل سلول زندانم تاریک و خفه . به این تاریکی عادت داشتم!یعنی عادت کرده بودم!تو این ده سال تاریکی باهام ازهمه آشناتربود!انگار وقتی همه جا تاریک بود تازه یادم میومد که زندگیم چه قدر سیاهه!!!به سمت میز کارم رفتم و پشتش نشستم!نگاهم به دیوار روبه روم افتاد به صفحه ی دارتی که رو دیوار نصب بود و وسطش عکس اون عوضی بود!پوزخندی به عکسش زدم!عکسی که خودم کشیده بودم!باتموم دقت خودم کشیدم تو زندان !تو سلول انفرادیم!اون لبخند کریهش هم روی لباش بود!ازاون خنده هاش متنفر بودم متنفر!یه روزی انتقاممو ازش میگیرم!کاری میکنم اون خنده های مزخرفش از یادش بره!اون کثافت کاریاشو فراموش کنه،به بدبختی میندازمش!ولی الان نه…فعلا باید قدرتمند بشم!باید قوی بشم تا بتونم باهاش مقابله کنم!تا بتونم شکستش بدم!با توپ تنیسی,که روی میز بود یه ضربه ی محکم به عکس زدم و از جام بلند شدم!باید میفهمیدم آرمیتا کجاست وچی کارمیکنه!اون دست من امانت بود!نباید در حق امانتم خیانت میکردم!ازاتاق خارج شدم!چندقدمی جلورفتم تا به در اتاقش رسیدم!آروم وبا احتیاط بازش کردم!چراق اتاقش خاموش بود!چشمام به تاریکی عادت داشت!چشم چرخوندم و تختشو پیدا کردم اما…اون کی بود روی تخت!؟چندقدم به سمتش برداشتم!یه دختر ظریف آرمیتا رو بغل گرفته بود و باهم خوابیده بودن!موهایطلایی رنگ و بلندش روی بالش پخش شده بود و صورت کوچولوش معلوم نبود!بی اختیار اخم کردم!این دختر اینجا چی میخواست!؟تو خونه ی من چی کار میکرد!؟لبامو با زبون تر کردم و با صدای محکم گفتم:پاشو…آرمیتا جابه جا شد و به پهلو خوابید اما دختره…نه …ازجاش تکون نخورد!عصبی جلوتر رفتمو دستمو روی بازوش گذاشتم و تکونش دادم:هی…پاشو ببینم!نه…محکمتر تکونش دادم جوری که تخت صدا داد!آروم چشماشو باز کرد!اول یه نگاه به اطراف انداخت و بعد چشمش به من افتاد یه چند ثانیه ای نگام کرد و بعد انگار تازه متوجه موقعیتش شد!دهنشو باز کرد تا جیغ بکشه!اما من دستمو جلوی دهنش گرفتم و مانع شدم!گیج ومنگ نگام میکرد!منم مات و مبهوت به اون دوتا تیله ی فیروزه ای خیره شده بودم!شک نداشتم این چشمارویه جایی دیدم!بادست آزادم زیر بغلشو گرفتم و از جا کندمش!مقاومت میکرد که از زیر دستم فرار کنه اما من اهمیتی نمیدادم!نگاهم به جلو بود و به راهم ادامه میدادم !از اتاق که خارج شدم!با پا درو بستم و دختره رو روی زمین انداختم!تند تند,نفس کشید!انگار داشت خفه میشد!دستشو روی گلوش گذاشت!چند قدمی به سمتش برداشتم و جدی گفتم:تو کی هستی!؟مات نگام کرد وگفت:م…من..اه…حوصله ی این مسخره بازیا رو نداشتم!دستی به موهام کشیدم و با اخم گفتم:من وقت ندارم تند بگو اینجا چی کارداری!؟تکونی به خودش داد!انگار تازه مغزش به کار افتاد!سر به زیر انداخت وگفت:میشه بهم نگا نکنید تا حرف بزنم!؟باهمون اخمم گفتم:چرا!؟انگشتاشو تو هم قفل کرد وگفت:چون روسری سرم نیست!پوزخندی زدم!منو مسخره کرده بود این دختر!؟معلوم نبود اینجا چه غلطی میکنه اونوقت واسه من دم از حجاب و روسری میزنه!؟ با اکراه رومو برگردوندم حوصله نداشتم این قضیه کش پیدا کنه!می خواستم هرچه زود تر بفهمم کیه تا گورشو از اینجا گم کنه!گفتم:برای آخرین بار میپرسم اینجا چی کار داری!؟-من…داشتم از خیابون رد میشدم صدای فریاد شنیدم صدای فریاد بچه…اومدم کمکش کردم!یه تای ابرومو انداختم بالا وگفتم:اونوقت چه جوری اومدی تو !؟در که قفل بود!-ازرو دیوارپوزخندی زدم وگفتم:پس دزدی!؟به وضوح تشخیص دادم که اخماش رفت تو هم با حرص گفت:هرچی که باشم دزد نیستم!با مسخرگی گفتم:پس لابد نینجایی!!؟نه؟از جاش بلند شد وگفت:اسمشو هرچی دوست دارید بذارید ولی من دزد نیستم!دستامو تو جیبم کردم…نیم نگاهی به من انداخت و وارد اتاق شد!خواستم پشت سرش برم که خودش اومد بیرون مقنعه شو سرش کرده بود و کوله پشتیش دستش بود بدون اینکه نگاهی به من بندازه از کنارم رد شد واز پله ها رفت پایین…چندقدمی جلو رفتم وگفتم:وایستا!!همونجا پشت به من ایستاد!تند و سریع از پله ها پایین رفتم و با یه حرکت کوله پشتیشو ازش گرفتم…از کجا معلوم دزدی نکرده باشه از این خونه!؟؟؟کوله پشتیو پشت و رو کردم وچندباری تکون دادم!کل محتواش پخش زمین شد…یه کلاسور و چندتا کتاب دانشگاهی…اتفاقا میشناختم اون کتابارو !واسه رشته ی برق الکترونیک بود…یه دسته کلید و چندتا اسکناس هزار تومنی کل محتویات کیفش بود…روی زمین خم شد و وسایلشو جمع کرد وزیر لب گفت:گفتم که دزد نیستم!کوله رو از دستم کشید و وسایلشو ریخت توش…من همچنان ایستاده بودم!از جاش بلند شد و گفت:دیگه تنهاش نذارید!اون خیلی بچه اس!ممکنه بلایی سر خودش بیاره!مات نگاهش کردم اما اون رفت و چنددقیقه بعد صدای در حیاط رو شنیدم!متعجب به رفتار اون دختر فکرمیکردم!اون هیچی بهم نگفت …درمقابل تهمتی که بهش زدم هیچی نگفت…نه دادی…نه فردیادی…نه اخمی…نه آبرو ریزی…هیچی…تازه بهم گفت اون بچه رو تنها نذارم.چه قدر عجیب بود.رفتار این دختر چه قدر عجیب بود.به اتاقم برگشتم…پشت میز نشستم و دوباره به عکس رو به روم خیره شدم!خدا میدونست که تا چه حدازاین مرد متنفربودم…پاکت سیگارو برداشتم و یه نخ ازتوش کشیدم بیرون!گوشه ی لبم گذاشتم وبافندک طلاییم روشنش کردم!اولین پک رو به سیگار زدم و دودشوفوت کردم بیرون!برای چندلحظه دود جلوی چشمامو گرفت ودیدم تارشد!اما طولی نکشید که دوباره چشمم به اون دوجفت نگاه سبز افتاد!اون نگاه سبز که یه شب وجودمو به آتیش کشید!غرورمو له کرد ومنو زیر پاهاش خرد کرد!اون مردک عوضی روحیمو نابود کرد!سام شروشیطون رو به یه پسرسردوخشک تبدیل کرد!کسی که هیچ احساسی براش نمونده…کسی که بودن ونبودن بقیه براش مهم نیست اصلا هیچی براش مهم نیست فقط وفقط خودش مهمه خودش!همون شب…تو همون شب کذایی سام مرد!مرد وروحش ازبدنش جداشد!بی اختیار کشیده شدم به ده سال پیش!به وقتی که تازه وارداون زندان شدم!هنوز به فضای اونجا آشنا نشده بودم وکسی رو نمیشناختم ولی غلام ودار ودستش کسایی نبودن که نشد شناختشون !توی زندان واسه خودشون حکم رانی میکردن وهیچ کس جرعت نداشت حرفی بهشون بزنه…منم سعی میکردم زیاد تو دیدشون نباشم تا واسم دندون نتراشن اما…اونا زرنگترازاین حرفا بودن!اون شب سیاه وکثیف رو هنوز یادمه…وحشتمو یادمه…فریادمو یادمه…حلقه ی اشک تو چشمامو یادمه!التماسامو یادمه!بی اعتناییهاشو یادمه…خنده هاشو یادمه…همه چیزو یادمه مثل یه فیلمی که روی پرده ی سینما درحال پخشه یادمه…اون مردک بهم دست درازی کرد!منو غریب وتنها گیر آورد وبهم…اون شب تمام تلاشمو کردم تا ازدستش فرار کنم اما نمیذاشت!نمیشد…نوچه هاش زیاد بودننمیذاشتن هیچ حرکتی بزنم!منم بچه بودم فقط هجده سالم بود!خوشگل بودم !اونقدری که ازبدو ورودم به زندان چشمش منو گرفت…میدونم باورش سخته ولی اون مردک خیلی پست بود!خیلی عوضی…من اولین نفری نبودم که این بلارو سرش میاره!ولی کاری میکنم که آخرین نفرباشم!نمیذارم دیگه آب خوش ازگلوش پایین بره!نابودش میکنم نابود!کاری میکنم اون خنده های کثیفشو فراموش کنه و به دست وپام بیافته!التماسم کنه!ازم بخوادببخشمش!انتقاممو ازش میگیرم!انتقام قلب پاره پارمو ازش میگرم!انتقام اشکای شبانه مو ازش میگرم !اززبان دیانا:ازاون خونه بیرون اومدم!بارون نم نم میبارید…قطراتش روی صورتم فرود میومدن ومن نمیفهمیدم این خیسی صورتم از شدت گریه اس یا بارون!؟نمیدونستم این قطرات آب روی صورتم اشکه یا نم بارون!؟کوله پشتیمو روی زمین میکشیدم و تو خیابون های خلوت تهران قدم میزدم!دوباره مثل همیشه بدبختی هام باهام هم قدم شدن!دلم بد جور سوخته بود بدجور!هیچ وقت از فقر وبی پولیم به خدا شکایت نکرده بودم!همیشه میگفتم خدایا راضیم به رضای تو…هرچی خودت صلاح میدونی…حتما تقدیر منم این بوده…اماامشب وقتی بهم تهمت دزدی زدن!وقتی کیفمو کف خونه خالی کردن!وقتی با حقارت به دستای خالیم نگاه کردن…به خداگفتم چرا باید اونقدر فقیر باشم که یه عده آدم ظاهر بین به خودشون اجازه بدن که هر تهمتی رو بهم بزنن!؟قطعا اگه منم مثل خودشون لباسای مارک دار میپوشیدم و ماشین و خونه آنچنانی داشتم هیچ وقت جرعت زدن همچین حرفی رو بهم پیدا نمیکردن!واقعاپول همونی که یه عده پولدار مرفه بهش میگن چرک کف دست چه ارزش بالایی داشت که داشتن و نداشتنش شرافت یه انسانو زیر سوال میبرد!؟کمی که راه رفتم یهو احساس کردم انگشت کوچیکه پام میسوزه…سرم رو پایین آوردم ودیدم انگشتم از کفش زده بیرون و روی آسفالت کشیده میشه!پوزخندی زدم!بد بیاری پشت بد بیاری…کرایه خوابگاه کم بود حالا خرج یه کفش نو هم روی دستم افتاد…آی خدا حکمتتو شکر…یه تیکه دستمال کاغذی دور انگشتم پیچیدم…درسته هیچ کمکی نمیکرد اما حداقل یه کوچو لو سوزششو کمتر میکرد! اززبان سام:دربون کارخونه به استقبالم اومد!طبق عادت این چندوقته رسمی جلوم ایستاد-بختیاری اومده!؟-بله آقا منتظرتون هستنسرمو تکون دادم…بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفتم…با قدم هایی بلند ولی محکم به طرف اتاقم رفتم صدای قدم هام انعکاس جالبی رو به سالن وفضای اطراف بخشیده بود!ازاین صداخوشم میومد…هرچند محکمترقدم برمیداشتم…صداتو گوشم روح نوازتر جلوه میکرد…این نشانه ی محکم بودن خودم و قدرتم بود! منشی کارخونه رو به روم ایستاد و به نشونه احترام خم شد!بدون اینکه نیم نگاهی بهش بندازم گفتم:به بختیاری بگو بیاد اتاقممنتظر جوابش نشدم و وارد اتاقم شدم!پشت میزم نشستم و به صندلی تکیه دادم چنددقیقه بعد تقه ای به در خورد جدی گفتم:بیا توبختیاری وارد شد با اشاره ی دستم روی صندلی نشست رو بهش گفتم:چی شد!؟تونستی ردی ازش پیدا کنی!؟سرشو بلندکرد وگفت:بله قربانلبخند محوی روی لبم نشست که بیشتر شبیه پوزخند بود!این بهترین خبری بود که بختیاری میتونست بهم بده گفتم:خب…لباشو ترکردوگفت:دختر بازیه!منظورم اینه که تو دوستیش با افراد حدوحدود خاصی نداره…اسمش شادیه!شادی شمس!دختر غلام شمس!به همه گفته پدرم فرانسه اس اما پونزده ساله که پدرش به جرم قاچاق مواد مخدر زندونیه!بیست سالشه…دستمو بالا بردم احتیاجی به این اطلاعات نداشتم همه ی اینا رو از بربودم!چندسالی بود که بهشون فکرمیکردم و این اطلاعات پایه واساس نقشه هام بود!نقشه هایی که به زودی عملی میشدن !بختیاری ساکت شد خشک وجدی گفتم:حالا چه طور ببینمش!-قربان امشب یه مهمونی داره…از طریق یکی از هم دانشگاهیاش که بهش پول دادیم مطلع شدیم!امشب شماهم همراه اون پسر میرید به مهمونی-خوبه!ازنگاهم فهمید که دیگه وقت موندن نیست از جاش بلند شد و بعد از گفتن با اجازه از اتاق بیرون رفت!پوزخندی زدم و به امشب فکرکردم!مردک عوضی انتقاممو از ت میگیرم!ببینم وقتی پاره ی تنت ،دختر عزیزت عذاب بکشه بازم ازاون خنده های کثیف میکنی یا نه!؟ اززبان دیانا:-آخه روژین من بیام اونجاکه چی!؟دخترای چسان فیسان دانشگاهو تحمل کنم!؟خندید وگفت:لوس نشو دیگه دیانا خوش میگذره به خدا!سالی یه بار همچین پایی میفته !بیا دیگه…-نه نمیام!اصلا لباسو چی کار کنم!دستشو دور کمرم انداخت وگفت:نگران اون نباش خانوم خان باجی!من یه دست لباس خوشگل دارم میدم بپوشی-اوا خاک بر سرم اونا که همش یه ته پارچه اس که قسمتای حساسو میپوشونه به درد من نمیخوره که!اخمی کرد وگفت:ال…اکبر ازدست تو!دختر پیغمبر نترس گناه نمیشه !اونجا از بس دخترای خوشگل و خوشتیپ هست که کسی بهت نگاه نمیکنه!-چه بهتر!اصلا نیام بهترهموهاشو چنگ زد وگفت:از دست تو دیانا!کلافه ام کردی!بابا یه شالی میندازی رو تنت جاییت معلوم نمیشه!رضایت بده بیانه خیر این روژین دست بردار نبود!روی تخت نشستم وگفتم:خیلی خب میام!بی هوا پرید بالا و گفت:یوهو…ایول!بانو دیانا رضایت دادین!؟سرمو به نشونه تاسف تکون دادم وگفتم:خاک تو سرت!ببین چه ذوق مرگم شده !آخه واسه چی این قدر این مهمونی برات مهمه!؟تابی به گردنش داد وگفت:من که مثل تو خنگول نیستم!باید از الان به فکر شووور باشم!حاج خانوم مگه ندیدی این شادی چه قدر پولداره!؟شاید پسر خاله ای!پسر عمویی!برادری چیزی داشت مارو گرفت!اونوقت ازاین سیاه چال نجات پیدا میکنیم!زدم تو سرش وگفتم:خاک تو سر شوهر ندیدت!خندید وبرام چشمک زد!منم ناچار رفتم سمت حموم!امشب باید میرفتم مهمونیه چندش ترین شاگرد دانشگاه… ازتو آینه نگاهی به خودم انداختم پیراهن مردونه ی طوسی و شلوار خوش دوخت مشکی تنم بود!لباس مناسبی بود!شیشه شفاف ادکلنمو ازروی میز برداشتم…زیر گردن ومچ دستمو به عطر آغشته کردم…بوش معرکه بود!مست کننده…جذب کننده!همونی که میخواستم!برای امشب مناسب بود!و سویچ ماشینو برداشتم واز اتاق زدم بیرون!به سالن که رسیدم آرمیتا یه گوشه کزکرده بود و قطره قطره اشک میریخت!حاج صادق اونو دست من سپرده بودامانت بود باید مراقبش میبودم…راهمو کج کردم و چندقدمی به سمتش برداشتم با دیدن کفشام سرشو بلند کرد و با چشمای خیس بهم خیره شد گفتم:چی شده!؟این عمق دلنگرانی و احساس مسولیتمو نشون میداد اشکاشو پاک کرد وگفت:چرا دیانا رو انداختی بیرون!؟متعجب گفتم:دیانا!؟سرشو به نشونه مثبت تکون داد وگفت:بله…خاله دیانا!من کلی دوستش داشتم دیشب برام کلی قصه خوند باهام کلی بازی کرد کمک کرد اتاقمو مرتب کنم تازشم برام کیک پخت…اون خیلی مهربونه…چرا گفتی که دیگه نیاد!؟آهان پس اون دختردیشبی رو میگفت!یعنی واقعا این همه کار واسه آرمیتا انجام داده!؟بدون هیچ چشم داشتی!؟فقط واسه کمک!؟اونم برای کسی که نمیشناستش!؟باورکردنی نیست!این جور آدما دیگه پیدا نمیشن!-دیانا عزیزم خواب دیدی!اون خانوم هیچ کدوم ازکارایی که تو گفتی رو نکرده!به حالت هجومی به سمتم قدم برداشت وگفت:چرا عمو سامی!تازه یه تیکه کیکمبرای شما گذاشتیم تو یخچال!به خدا راست میگم!بادیدن قطعه کیک خونگی تو یخچال شوکه شدم!پس واقعیت داشت!آخه این دختر چه طور این کارا رو کرده بود!؟آرمیتا جلوی پاهام زانو زد وگفت:عمو توروخدا بیارش!من دوستش دارم!دستی به موهام کشیدم وگفتم:سعیمومیکنم!ولی فک نکنم دیگه بتونم پیداش کنم!بی حال کف سالن نشست و من به قصد مهمونی ترکش کردم وسط باغ باشکوهش ایستادم نگاه دقیقی به اطراف انداختم…تعداد مهمونا زیاد بود!ولی همشون بچه بودن!یه سری بچه ی بیست سه یا بیستو وچهارساله..صدای موزیک تندی فضای باغ رودر برگرفته بود… وسط باغ پیست رقص بودعده ای از مهمونا حسابی مشغول بودن و عده ی دیگه ای هم به عیش ونوش!شادی شمس دختری باچشمایی سبز وموهای کوتاه و خرمایی رنگ با دیدن من لبخندی روی لباش نشست به طرفم حرکت کردحالتم رو تغییر ندادم…حتی قدمی به سمتش برنداشتم!رو به روم ایستاد!تنها تو چشماش خیره شدم!سرد…جدی…مغرورلبخندازروی لباش محو شد!ظاهرا توقع داشت گرم برخورد کنم و برای هرکاری پیش قدم بشم ولی سام اهل این کارا نبود…دستشو جلو آورد و با لبخند مصلحتی گفت:سلام مهندس بازرگان…خیلی خوش اومدین!امیر علی خیلی ازتون تعریف میکرد!فکرمیکردم باهم بیاید!نگاهمو ازروی صورتش به سمت دستش سوق دادم که بلاتکلیف بین زمین وآسمون مونده بود!دستمو ازتو جیبم در آوردم و توی دستش گذاشتم و تنها به کلمه ی خوشبختم اکتفا کردم!رو به خدمتکار گفت:از آقای بازرگان به بهترین نحو ممکن پذیرایی کنید!-چشم خانومبرای شادی سرمو کمی تکون دادم و همراه خدمتکار به سمت میزی که برام تعیین شده بود رفتم قدم هام مثل همیشه هماهنگ ومحکم بود…سنگینی نگاه مهمونارو احساس میکردم برام عجیب نبود!هرکجا که قدم میذاشتم با همچین عکس العمل هایی رو به رو میشدم!ولی ازبین اون همه نگاه کنجکاو فقط یکیشون برام مهم بود…نگاه شادی…شادی شمس! اون باید دامم می افتاد!به دام من ،سام بازگان!به دام افکاری که توسرداشتم پشت میز نشستم!میزهایی با پایه های بلند طلایی رنگ که خیلی زیبا چیده شده بودن و روی هرکدوم رومیزی های سفید وگرون قیمت انداخته بودن!کلا همه چیزشون شیک و با کلاس بود به جز افکار وشعور وشخصیتشون که ازهر موجودچهارپایی کمتر بود!به اطراف نگاه میکردم اما طرز نگاهم جوری نبود که کسی متوجه بشه دارم شادی شمس رو زیر نظر میگیرم!یه پیراهن دکلته ی قرمز رنگ که کوتاهیش تا زانوهاش میرسید و پوست سفید و براقشو به نمایش میذاشت!همراه چندتا دختر وپسر کناری ایستاده بود و مشروب میخورد!فقط خدامیدونست که تا چه حداز این آدما متنفر بودم!باید کمی صبرمیکردم شک نداشتم که خودش پیش قدم میشه!به صندلی تکیه دادم پارو پا انداختم و با ژست خاصی گیلاس مشروبو به لبام نزدیک کردم یه قلوپ ازش خوردم!نگاهم با نگاهش گره خورد!اون با لبخند نگام میکرد اما من آروم…مغرور…خشک…ودر عین حال بیتفاوت نگاهش میکردم!از دوستاش فاصله گرفت و به سمت من قدم برداشت!جرعه ای دیگه از مشروبو نوشیدم و مزه مزه کردم!بی توجه به اون ولبخندش سرمو چرخوندم و گیلاسو روی میز گذاشتم…حضورشو کنارم احساس کردم…بازی شروع شد!به سمتش برگشتم با شیفتگی نگام میکرد!بی تفاوت بهش خیره شدم !لبخندش عمیق تر شد وگفت:اجازه هست بشینم!؟شونه هامو بالا انداختم وگفتم:البته…با هیجان صندلی عقب کشید و درست روبه روم نشست!با ناز دستاشو توهم گره کرد وزیر چونه اش گذاشت با حالت خاصی نگام کردو گفت:امیر علی نتونست بیاد به من زنگ زد وگفت که کاری براش پیش اومده!گفتم بهتون اطلاع بدمسرمو تکون دادم وگفتم:کار خوبی کردیدچشماشو ریز کرد وگفت:شماخیلی وقته باامیر علی دوستید!؟:بله خیلی وقتهمشکوک بهم خیره شد-پس چراتو هیچ کدوم ازمهمونیهاش شمارو ندیدم!؟اخمی کردم وگفتم:به اینجور مهمونیها علاقه ی چندانی ندارم!سرشو تکون داد وگفت:کاملا مشخصه!از کم حرفیتون پیداست!اذیت نمیشید این قدر کم حرفید!؟مغرور نگاهش کردم…:بی دلیل حرف نمیزنم که بخوام خسته بشم-اوه…خوبهنگاه خاصی بهش انداختم که باعث شد همزمان بالبخند زدنش ردیفی ازدندونای سفیدش مشخص بشه با عشوه گفت:شما برق خوندید!؟سرمو به نشونه مثبت تکون دادم-پس درست حدس زدم مهندس بازرگانی که استاد مجد ازش حرف میزد شمایید!جدی گفتم:استاد مجد!؟-بله خیلی ازتون تعریف میکنن!لبخند کمرنگی زدم وگفتم :خوبه…خیلی وقته که ازش بی اطلاعمبا ذوق گفت:پس یه روز تشریف بیارید دانشگاه که ازنزدیک ببینیدشونبا حالت خاصی گفتم:البته حتما میام!صداش ذوق زده شد…ظاهرا منتظر همچین همچین جوابی از جانب من بود :خیلی خوبه بهترازاین نمیشه منم بیشتر با شما آشنا میشمتوقع نداشتم اینقدر زود بامن صمیمی بشه ظاهرا آزاد ترازاون چیزی بود که فکرشو میکردم!وقت اجرای نقشه بود…مرحله ی حساس…گفتم:برای آشنایی بیشتر میتونیم جاهایی بهتراز دانشگاه رو در نظر بگیریم!-یعنی شما تشریف میارید!؟-بله حتمابا هیجان دستاشو بهم کوبید وگفت:این عالیه…-این جشن به چه مناسبتیه خانوم شمس!؟به چشمام ذل زد وگفت:شادی…منو به اسم کوچیک صدابزنید!-به چه علت!؟سرشو پایین انداخت وگفت:چون شما برام مهمید!یه جورایی خاص ومتفاوت!:جواب سوالمو ندادید!؟متفکر نگام کرد وگفت:یه دور همی ساده…همینمثل اینکه موفق بودم!هدف من به لرزه در آوردن قلبش بود!فک کنم به هدفم رسیدم!لبخندی ازروی پیروزی زدم امااون انگار چیز دیگه ای برداشت کرد چون چشمکی زد واز جاش بلند شد!همچنان سرد ومغرور به حرکاتش نگاه میکردم!دستشو به سمتم دراز کرد وگفت:افتخارمیدید!؟به ناچار پذیرفتم!جزیی از نقشه ام بود!درسته که دوست نداشتم انجامش بدم اما…مجبور بودم!با غرور از جام بلند شدم و همراهش به پیست رقص رفتم!همین رو میخواستم اینکه در برابرم سر تسلیم فرود بیاره وشیفته ی من بشه…باید اونقدری عاشقش کنم که بلافاصله بعداز ترکش دیوونه بشه!خرد بشه…قلبش بشکنه و پاره پاره بشه…من همینو میخوام خرد شدن و له شدن این دخترو میخوام تا بانابودیش، پدرش!غلام شمس همون مردکی که روح و جسممو آلوده کرد به نابودی و حقارت کشیده بشه!به دست وپام بیفته و التماسم کنه…من شکست اون مردکو میخوام…همین! نگاه مشتاقش به چشمام بودو نگاه سرد ومغرور من بین اجزای صورتش میچرخید.چشم وابروی مشکی بینی کوچیک و سربالا!لبای قلوه ای و قرمز رنگ موهای کوتاه ولخت!چهره اش جذاب بود ولی نه از دید من.درنظرمن هیچ دختری جذاب نبود.حتی اگه زیبا ترین زن عالم بود.با ریتم میرقصیدم.اونقدر ماهرانه حرکت میکردم که چشم هربیننده ای ناخودآگاه به سمتم جذب میشد.بی اختیار همه از پیست رقص کناررفته و دور من وشادی حلقه زده بودن.فضا تاریک بود وفقط نور مستقیمی روی من وشادی میتابید.بی تفاوت میرقصیدم .اما شادی با ذوق نگام میکرد.هیچ فکرنمیکردم اینقدر سهل الوصول باشه و این رفتاراش باعث میشد بیشتر برام بی ارزش بشه!تو دلم بهش پوزخند میزدم وبه روزی فکرمیکردم که با چشمای گریون وقلب شکسته جلوی من زانو میزنه و التماس میکنه که ترکش نکنم.با اتمام آهنگ وسوت ودست تماشاچی ها،پیست رقص رو ترک کردم و به سمت میزرفتم.کتم رو برداشتم .دیگه نمیتونستم این فضارو تحمل کنم خواستم از باغ بیرون برم که شادی با حالت دو به طرفم اومد.بدون اینکه تغییری تو حرکتم بدم به راهم ادامه دادم اما اون بازومو گرفت وبه سمت خودش کشید!مجبور شدم بایستم.نگاه تیزی بهش انداختم که حساب کار دستش اومد ودستشو ازدور بازوم برداشت و تک سرفه ای کرد وگفت:خیلی زود میری!؟بااخم گفتم:زود نیستغمگین نگاهم کرد وگفت:ولی برای من خیلی زوده…خیلی زودپوزخندی زدم وگفتم:این دیگه مشکل خودتونه.متوجه دگرگونی حالتش شدم به وضوح معلوم بود که از حرفم ناراحت شده اما به روی خودش نمیاره وسعی داره حالت خودشو حفظ کنهلبخندتصنعی زد وگفت:میتونم شمارتو داشته باشم؟تیر خلاصوزد.ازتوجیبم کارتمو درآوردم و دستش دادم!همچین ذوقی کرد که انگار جایزه نوبل گرفته.بالبخند خاصی گفت:ممنون-خواهش میکنمبه طرف ته باغ رفتم تا ماشینو بردارم بلند گفت :به امید دیداراما من اهمیتی ندادم وخودمو به نشنیدن زدم اما یه صدای دیگه شنیدم!صدایی مثل فریاد وجیغ…   اززبان دیانا: شالمو روی سرم مرتب میکردم که چشمم به پسرروبه روییم افتاد از اول مهمونی بهم خیره شده بود و با لبخند خاصی نگام میکرد!دوست داشتم برم چشگاشو ازتو کاسه دربیارم!هرچه قدرم جامو عوض میکردم یه جورایی خودشو بهم نزدیک میکرد!دیگه داشتم عصبی میشدم!تو دلم هزار بار روژین رو فحش ولعنت فرستادم!دختره ی احمق منو آورد اینجا وبعد ولم کردورفت پیش دوست پسرش.آخه من تنهایی اینجا چه غلطی کنم؟بابچه های دانشگاه هم که زیاد خوب نیستم.البته اونا باهام خوب نیستن چون من مثل اونا پولدار وولخرج نیستم.چون تیپ وقیوفه ام بهشون نمیخوره و لباس های مارک دار تنم نمیکنم و ماشین آنچنانی ندارم پوف…این دستشویی لعنتی هم امونمو بریده بود.دیگه داشتم میترکیدم خجالتم میکشیدم از کسی بپرسم راه دستشویی کجاست؟مستاصل ازجام بلندشدم.بالاخره خودم یه جوری راهو پیدامیکنم.به سمت ته باغ حرکت کردم احتمالا دستشویی همون طرفاس.چندقدمی حرکت کردم که تازه متوجه صدای قدمهایی شدم که پشت سرم حرکت میکرد…یواش به عقب برگشتم بادیدم اون پسره قلبم پرید تو حلقم.اون پشت سر من چی کار میکرد!؟بادیدن نگاه ترسیده ی من لبخندی زد و برام ابرو بالا انداخت.به عقبم دیگه نمیتونستم برگردم.سعی کردم قدمهاموتند کنم اما هیچ کمکی بهم نمیکرد جزاینکه ترسمو بیشتر میکرد…زیر لب صلوات میفرستادم که این پسره ول کنه بره اما دست بردار نبود.کاملا مشخص بود که مست کرده ومن ازاین میترسیدم.برای یه دختر فقیر تنها چیزی که مهم بود آبروش بود ومن میترسیدم که همین نعمتم ازدست بدم.اون موقع بود که از دار دنیا هیچی نداشتم و باآشغال کف خیابون فرقی نمیکردم!بدنم به لرز افتاده بود.قدمهام هماهنگ نبود و هی سکندری میخوردم.پسره هرلحظه بهم نزدیکتر میشد!اومدم بدوم که پام به تکه سنگی برخورد کرد داشتم می افتادم که یهو گرفتتم،ای کاش میافتادم…میافتادم و دستای کثیف این پسره ی عوضی بابدنم تماس پیدا نمیکرد!باضربه ایکه بهم زد عقب عقب رفتم و محکم به دیوار پشت سرم برخورد کردم.ازشدت دردش چشمامو محکم فشار دادم ونفسمو تو سینه حبس کردم!خنده ی چندشناکی کرد وگفت:چرا در میری جوجو؟آب دهنمو با سروصدا قورت دادم وگفتم:ولم کن عوضیبلند خندید وگفت:نه جوجو…به این راحتی که نمیشه!هروقت کارم باهات تموم شد میذارم بری.تمام نفرتمو ریختم تو چشمام وگفتم:اگه ولم نکنی جیغ میزنم آشغال دست از سرم بردار-جیغ بزن کوچولو…هیچ کس صداتو نمیشنوه…خوبی خونه ی شادی اینه که خیلی بزرگه.صدا به صدا نمیرسهلرز کردم بوی چندش آور الکل هم مستقیم توصورتم میخورد،یا خداخودمو به تو میسپرم آبرومو برام حفظ کنجیغ بلندی کشیدم وگفتم:کمکپسره هول شد زود دستشو جلوی دهنم گرفت وگفت:میدونستی بااین کارات بیشتر منو تحریک میکنی جوجو؟من که ترس ندارمدستشو گاز گرفتم که باعث شد از روی دهنم برش داره با حرص گفتم:آشغال…عوضی…کثافت …برو گمشو !من ازاوناش نیستم برو ودست از سرم بردارتا اومد حرفی بزنه مشتی روونه ی صورتش شد و پسره پخش زمین شد.هاج وواج به صحنه ی رو به روم نگاه میکردم.با ضربه ی دومی که بهش خورد خون از لبش جاری شد واشک صورتمو پوشوند.زیر لب خدارو شکر کردم که حداقل تو این یه مورد هوامو داشت چشم چرخوندم و به فرشته ی نجاتم نگاه کردم.با دیدن تصویری آشنا خشکم زد.این پسره اینجا چی کار میکرد!؟ ضربه ی آخری که به پشت گردن پسره زد باعث شد پسره از هوش بره!با چشمای گریون به منظره ی مقابلم نگاه میکردم که با فریادش دومتر از جاپریدم:اینجا چه غلطی میکنی!؟مات نگاهش کردم،اینبار بلندتر داد زد:میگم چه غلطی میکردی؟هان؟از ترس روی دیوار سر خوردم و نشستم .چندقدمی جلو اومد وگفت:به ظاهر مظلومت نمیومد اینکاره باشی؟ولی انگار باز من تو قضاوت آدما اشتباه کردم.تو هم یکی مثل بقیه…عصبی شدم.ازحرفایی که بهم میزد آتیش گرفتم…اون حق نداشت…نه…حق نداشت.از جام بلند شدم ومقابلش ایستادم با نفرت تو چشماش نگاه کردم وگفتم:ازلطفی که در حقم کردی ممنونم اماببین آقا من نه میدونم کی هستی نه میدونم اینجا چی کارمیکنی…نمیدونمم خصومتت بامن چیه که هربار باهام برخورد میکنی یه جورایی میخوای خردم کنی وحرصم بدی !ولی من این اجازه رو بهت نمیدم…من نه یه دختر هرجایی ام…نه یه هرزه…نه یه دزد!فقط وفقط یه دخترم…یه دختربا دردای درک نشده…یه دختر بافریادای به گوش نرسیده…دختری که نه هرگز دیده شد ونه هرگز شنیده شد…دختری پریشون بادرونی آشفته…چندقدم به سمتش برداشتم با انگشت اشاره ام چندبار به سینه ام کوبیدم و بلند گفتم:آره من یه دخترم…شبیه همون زنی که فروغ میگفت…زنی تنها درآستانه ی فصلی سرد!مات نگام میکرد انگار انتظار نداشت همچین حرفایی رو بهش بزنم!سری از روی تاسف براش تکون دادم وگفتم:انگار بازم تو قضاوت آدما اشتباه کردید!اینو گفتم و باقدم های تند راه رفته رو برگشتم…قطره های اشکم دونه دونه روی صورتم میریخت!با پشت دستم پاکشون کردم و به سمت روژین رفتم.این پسر از خود راضی باز قلب منو سوزونده بود..اززبان سام:مات حرفاش شدم!این دختر فسقلی چه جوری این حرفارو زد؟این جمله هارو کی پشت سرهم قرار داد و به من گفت؟چه جوری؟؟عصبانیتم فروکش کرده بود…دیگه مثل چنددقیقه پیش عصبی نبودم،حرفاش مثل آبی بود که روی آتیش ریخته شد.برام عجیب بود الان باید از فرط عصبانیت اون دختره رو زیر مشت ولگد میگرفتم اما چرا این کارو نکردم؟دزدگیر ماشینو زدم و سوار شدم.مستقیم تا خونه روندم و توی راه فقط به حرفای اون دختر فکرکردم…اما فقط تا خونه!چون ازاون به بعد یاد نقشه ام افتادم و اون دخترو به کل از یاد بردم…من کارای مهم تری ازفکرکردن به اون دختره چشم آبی داشتم…کارای مهمی به نام انتقام روی میز خم شده بودم وبا دقت روی یکی از پرونده ها کارمیکردم که تقه ای به در خورد وبعد منشی سراسیمه وارد شد.اخم ریزی روی پیشونیم نشست وبا غیظ سرمو بلند کردم و روبه منشی گفتم:خانوم صیادی من کی به شما اجازه ورود دادم!؟سرشو پایین انداخت وگفت:من عذر میخوام ولی یه خانومی به نام شمس اصرار دارن بیان داخل،من بهشون گفتم شما سرتون شلوغه ولی…دستمو بالابردم!دیگه حوصله ی گوش دادن به اراجیفشو نداشتم سردوجدی گفتم:بگو بیادتو…متعجب گفت:ولی…بلندتر گفتم:چندباربگم تو کارمن دخالت نکن فقط بگو چشمچشمی گفت و ازاتاقم خارج شد.پاروی پا انداختم و با ژست خاصی به صندلی تکیه دادم.شادی با عشوه ی خاص خودش وارد شدوهمراه با لبخندی دلربا به طرفم اومد وسلام کرد.سرمو تکون دادم وبا دست اشاره کردم بشینه!روی نزدیک ترین صندلی نشست وگفت:سلام کردما!!همیشه عادت داری جواب ندی!؟چیزی نگفتم.اخم ظریفی کردوگفت:فکرمیکردم ازدیدنم خوش حال بشی ولی انگار…-اشتباه میکردیحرفم یه جورایی دوپهلو بود.به ظاهر خواستم جمله شو تکمیل کنم اما در باطن منظورم این بود که ازدیدنش هیچ خوش حال نشدم!چینی به پیشونیش داد وگفت:یعنی خوش حال نشدی!؟-منظورم این نبود…-پس چی بود؟دستامو توهم گره کردم وگفتم:باید دلیل خاصی برای اومدن به کارخونه داشته باشی…ازاین که جواب سوالشوندادم دلخورشد ولی به روی خودش نیاوردو لبخند محوی زد وگفت:آره خواستم برای فردا شب شام دعوتت کنم.میای؟ابروهامو بالا انداختم وگفتم:نمیدونم…شایدنگاهش کردم.بی قراری تو چشماش بیداد میکرد…درست همون چیزی که دنبالش بودم…تشنه تر شدن لحظه به لحظه ی اون…کلافه شده بود-یعنی چی سامی؟بالاخره آره یا نه؟خیلی برام جالب بود…اینکه یه دخترباچندتا اشاره وحرکت نامحسوس این طور با یه مرد غریبه که هیچ شناختی ازش نداره صمیمی برخوردکنه…-گفتم که…هنوزنمیدونم-یعنی مردی مثل تو بااین همه دم ودستگاه و کلاس نمیتونه تصمیمی به این راحتی بگیره!؟سکوت کردم…بیش ازحدبهش رو داده بودم داشت زیاده روی میکرد.اخمی کردم وگوشی تلفن رو برداشتم و سفارش دوتاقهوه دادمطولی نکشید که یکی از مستخدمین با دوفنجون قهوه وارد اتاقم شد سکوت کرد…این دختربیش از حدتصورم راحت وبی پروا بود…باید یه جوردیگه باهاش رفتار میکردمشادی نیم نگاهی به من انداخت وفنجون قهوه رو برداشت.خدمتکارفنجون قهوه ی من رو روی میز کناردستم گذاشت وبا اشاره ی دستم از اتاق بیرون رفت.کمی قهوه رو مزه مزه کردوگفت:این شام به مناسبته تولدمه…دوست دارم تو هم باشی!خواهش میکنم بیا!با مکث کوتاهی نگاهش کردم…فنجون قهوه رو برداشتم همون طور که بی هدف به محتویات داخل فنجون نگاه میکردم گفتم:ممکنه نتونم بیام ولی سعیمو میکنم-حتما بیا…من فقط به خاطر حضور تو این مهمونیو ترتیب دادمنگاهم رو بهش دوختم…در حین اینکه سرم رو آروم تکون میدادم فنجون رو روی میز گذاشتم.سرد گفتم:باید ب نامه هامو چک کنم.لبخندش کمرنگ شد…ازجابلند شد وگفت:در هرحال…بااومدنت خوش حالم میکنیازروی صندلیم بلند شدم…منتظر رو به روی من ایستاده بود…حتم داشتم که مشتاق یه حرکت از منه…ولی الان وقتش نبود!بالبخند محوی به در اتاق اشاره کردم وگفتم:ازدیدارت خوش حال شدمدیگه باهاش رسمی نبودم…نه…کم کم باید تغییر رویه میدادم وازهمین مهمونی میتونستم شروع کنم.**********به سمت دانشگاه میروندم…خودم علاقه ای به این کار نداشتم اما مجبور بودم!آرمیتا بدجور پیله کرده بود از هر ده تا لغتی که به کار میبرد نه تاش دیانا بود.خودم هم مونده بودم.این دختر چی کار کرده بود که آرمیتا اینقدر عاشقش شده بودماشینو روبه روی دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم.عده ای از دانشجوها جلوی در دانشکده محو ماشین و من شده بودن!از حرکتشون خندم میگرفت ولی حالت جدی و سرد خودمو حفظ کردم و بعد از زدن دزدگیر ماشین وارد دانشکده شدم…محکم و بلند قدم برمیداشتم…دخترا با شوق وهیجان نگام میکردن و باهم درحال پچ پچ بودن ولی من حواسم به حرکات بچگونه ی اونا نبود…این دانشگاه برای من پربود از خاطرات گذشته…گذشته ای سراسر شور واشتیاق…گذشته ای روشن و پراز اتفاقات شیرین…ولی الان هیچی از اون گذشته برام نمونده…هیچی!آهی کشیدم و وارد سالن شدم.چشم چرخوندم باید اون دخترو پیدا میکردم.حتم داشتم که اینجا بود…اینو ازکتابایی که کف سالن ریخت فهمیدم!یه دور دور خودم چرخیدم که چشمم بهش افتاد.گوشه ای ایستاده بود و جزوه شو مطالعه میکرد!کمی جلو رفتم ودرست مقابلش ایستادم سرشو بلندکرد بادیدن من خشکش زد آب دهنشو با سرو صدا قورت داد و به چشمام خیره شد وبا تته پته گفت:س…سلامپوزخندی زدم و مثل همیشه جواب ندادم گفت:شما اینجا چی کارمیکنید؟نکنه برای تلافی اومدید؟نگاهمو از چشماش گرفتم و به زمین دوختم.بلافاصله پای چپشو پشت پای راستش پنهون کرد…گفتم:برات یه پیشنهاد دارم…یه قدم عقب رفت ودر حالی که چونه ش از شدت اضطراب میلرزید گفت:آقای محترم راجع به من چی فکر کردید؟من از اوناش نیستم!دستی به موهام کشیدم.این دختر با خودش چی فکر میکرد؟گفتم:ذهنت خیلی منحرفه…خواستم بهت پیشنهاد یه کاربدم!اما حالا که خودت نمیخوای باشه حرفی نیست…میرمعقب گرد کردم وخواستم برگردم که گفت:صبرکنید لطفابه طرفش برگشتم.بدون اینکه تو چشمام نگاه کنه گفت:چه کاری هست؟-پرستاری از بچه…آرمیتا رو که میشناسی؟سرشو به نشونه مثبت تکون داد وگفت:بله-خوبه…اگه موافقی امروز عصربیا همون خونه تا با شرایط کار بیشتر آشنات کنمسربه زیر گفت:من حرفی ندارم.میاملبخند محوی زدم.همونی شد که میخواستم بدون خواهش و اصرار قبول کرد گفتم:پس ساعت 6-باشهبدون اینکه نگاهی به دختره بندازم از دانشگاه خارج شدم و مستقیم به سمت ماشینم رفتم.به مبل تکیه دادم وبا اشاره ی دستم ازش خواستم جلوتر بیاد!همونطور که نگاهش به زمین بود چندقدمی جلو اومد.چندباری سرتا سری نگاهش کردم قدش متوسط بود فکرکنم به زور به شونه هام میرسید!هیکلشم ظریف ترازاون چیزی بود که تصور میکردم جوری که اون مانتو ی مشکی رنگ و رو رفته ی گشاد هم نتو نسته بود ذره ای از ظرافتش کم کنه…با صدای رسا ومحکمی گفتم:بشین…هول شد!انگار ازصدای بلندم ترسید.زود روی نزدیکترین مبل نشست و باز سرشو انداخت پایین…پارو پا انداختم ودستامو تو هم گره کردم وگفتم:ببین دختر جون…این خونه قوانین خاص خودشو داره که همه مجبورن بهش عمل کنن سرپیچی از هر کدومش هم تاوان سختی داره که باید پرداخته بشه…قانون اول اینه که هیچ دوست ندارم تو کارام دخالت کنی اینکه کجامیرم و چی کار میکنم به خودم مربوطه!پس تو قضایایی که به تو مربوط نیست دخالت نکن.قانون شماره دو اینه که تو خونه باید سکوت باشه…حداقل وقتی که من هستم.دوست ندارم وقتی میام خونه بیشتر جنگ اعصاب داشته باشم.پس سعی کن تا قبل ازاومدن من به خونه آرمیتا رو بخوابونی که برات دردسر نشه!قانون شماره سه:سرت تو کار خودت باشه دوست ندارم با بقیه ی خدمتکارا بشینی و پشت سر این و اون حرف بزنی!از خاله زنک بازی خوشم نمیاد…قانون شماره چهار…دستشو بالا برد متعجب یه تای ابرومو بالا دادم و سوالی نگاش کردم.سرشو بلند کرد اما تو چشمام نگاه نکردبا صدای خفه ای گفت:میتونم یه چیزی بگم؟-بگو…-من تمام قوانین شمارو قبول دارم و بهشون احترام میذارم فقط…-فقط چی؟-یه سری روزا باید برم دانشگاه…-موردی نیست.بایکی از خدمتکارا هماهنگ کن که تو اون تایم مراقب آرمیتا باشهلبخند محوی زد و سرشو پایین انداخت.برام عجیب بود که این دختر هیچ حرفی از حقوق و مزایای کارش نپرسید سوالی که هرکس اول از همه از کارفرماش میپرسه.اما این دختر…گفتم:نمیخوای بدونی حقوقت چه قدره؟باصدای آرومی گفت:هرچی که باشه من راضیم!چشمام از شدت تعجب گرد شده بود!این دختر چرا اینقدر عجیب و متفاوت بود؟گفتم:ماهی 1500 البته اگه خوب کار کنی بهت پاداش هم میدممتعجب بهم نگاه کرد وگفت:من با کمتر از این حقوق هم میتونم براتون کارکنمتعجب کردم…رفتارهایی که ازش میدیدم ورای تصوراتم بود!ابروهامو بالا انداختم وگفتم:به نظر من مناسبه!فقط پدر ومادرت از اینکه این جا میخوای کار کنی راضین؟به وضوح دیدم که شونه هاش خم شدن و چهره اش درهم رفت.کمی مکث کرد وگفت:پدر ومادر من خیلی وقته فوت شدن!فهمیدم ازاین بحث خوشش نمیاد پس ادامه ندادم.خودمم از فوضولی کردن تو زندگی این و اون خوشم نمیومداز جام بلند شدم وگفتم:از همین حالا میتونی کارتو شروع کنی به نعیمه خانوم بگو اتاقتو بهت نشون بدهچشمی گفت و از جاش بلند شد.دیگه نایستادم ببینم چی کار میکنه !سویچ ماشینمو برداشتم و از خونه زدم بیرون…اززبان دیانا:این خونه واقعا مثل یه قصربود.همون چیزی که همیشه تو رویاهام میدیدم!بزرگ و پر زرق و برق…پراز وسایل ناب و گرون قیمت.ولی یه همچین خونه ای چه طور میتونست برای پسری به سن وسال اون باشه؟اصلا رابطه اش با آرمیتا چی بود؟نکنه دخترشه؟ولی چرا آرمیتا بهش میگه عمو؟اه…من باز فوضولیم گل کرا!شونه ای بالا انداختم و نگاه اجمالی به اتاقم کردم.یه تخت خواب سفید یه نفره با روتختی آبی فیروزه ای…یه کمد و میز تحریر سفید هم یه گوشه از اتاق بود!در کل جمع و جور ساده به نظر میرسید اما نه از دید من…من همیشه آرزوی یه همچین اتاق و وسایلی رو داشتم.گوشی موبایلم زنگ خورد روژین بود جواب دادم:بله؟-بله و درد،بله وکوفت،بله و زهر مار…دختره ی احمق بالاخره کار خودتو کردی؟لبخندی زدم…هنوز تواین دنیا یه نفر بود که نگرانم باشه…گفتم:اولا سلام دوما بله کار خودمو کردم-تو غلط کردی…آخه من از دست تو چی کار کنم دینا؟هان؟پاشدی رفتی تو خونه ای که نمیدونی اصلا صاحبخونه اش چی کارس؟بایه پسر جوون؟خنگول اگه بلایی سرت بیاره میخوای چه خاکی تو اون کله پوکت بریزی؟یه لحظه ترس برم داشت!روژین راست میگفت نکنه خربشه کار دستم بده!؟از تصورشم تنم به لرزه در میومد-الو…کجایی؟-این جام بگو…-میگم بلا ملا سرت نیارهآب دهنمو قورت دادم و گفتم:نه…فکر نکنم!اونجور آدمی نیست-نمیدونم والا…من آخرش از دست تو دق میکنم دیانا.اون از کار قبلین که اصلا به من نگفتی چی هست اینم از این جدیده…خدایی چشم بازارو کور کردی بااین کار پیدا کردنت!شاگرد اول دانشگاه مارو باش!پرستاربچه؟عصبی گفتم:مجبورم.کار نیست!تو یه کار خوب بهم پیشنهاد بدهمن دست از این شغل برمیدارم!روژین چرا نمیفهمی!؟من به این پول نیاز دارم نیاز…ساکت شد چنددقیقه گذشت که گفت:باشه خودت میدونی،فقط مراقب خودت باش جلوی این یارو لباسای تنگ و چسبون نپوش!آرایشم نکن…خیلی مرموزه!آدمو میترسونه.خندیدم وگفتم:چشم مادربزرگ حواسم هست!حالا تو ازکجا میدونی مرموزه؟مگه دیدیش؟-بله که دیدم.فکر کردی همه مثل خودت سربه زیرن؟نه خانوم من چشمام از عقابم تیز تره!اون شب تو مهمونی شادی دیدمش!لامصب خوب تیکه ایه!-مبارک صاحبش باشهخاک تو سر بی عرضه ات کنن اگه یه ذره جربزه داشتی مخشو میزدی.-واه واه واه بلا به دور پسره ی مغرور از خودراضی همچین جدی و خشک برخورد میکنه انگار کیه؟عمرا-همینه دیگه.خنگی!تازه این جور پسرابیشتر طرفدار دارن.هرچی مغرور تر باشه جذاب تره!ولی خدایی خیلی خوشگله…چشم وابرو مشکی…قد بلند خوش هیکل…پولدار دیگه چی می خوای؟الهی کوفتت بشه که هرروز میبینیش.اون شب تو مهمونی همه دخترا تو کف مونده بودن مخصوصا شادی!-به من چه ؟چی کارکنم؟-هیچی بابا تو برو کشکتو بساب خنگولآهی کشید وادامه داد:ای خدا..شکرت…فقط بی زحمت یه عقلی به این دیانا بده یه پولی هم به ما!خندیدم وگفتم:بسه دیگه مخم رفتبرو بذار منم به کارم برسم کاری نداری؟-نه فقط توصیه های ایمنی را جدی بگیرید…البته اگه قصد مخ زنی نداریا…-چشم مامانبزرگ فعلا-فعلا دخترمگوشی رو قطع کردم و رو تخت دراز کشیدم با یادآوری حقوق زیادم لبخندی زدم و ته دلم مالش رفت…باید اول برم یه کتونی بخرم اون طوری بهتره…از جام بلند شدم و به سمت کمدرفتم باید لباسای درب و داغون و کهنه مو آویزون میکردم…در کمد رو که باز کردم خشکم زد…پربود از لباسای خوشگل و ناناز…چندتا کتونی رنگارنگ…مانتو…کیف…شال…و ای خداجون منو این همه خوشبختی محاله!؟با ذوق یکی یکی نگاشون کردم.همه از دم عالی بودن!چشمم افتاد به یه دست لباس فرم…مثل لباس بقیه خدمتکارا…یه دامن مشکی تا زانو و یه بولوزسفید آستین سه رب!خاک برسرم یعنی من باید این مدلی جلوی این پسره بگردم!؟این جوری که فاتحه ام خونده اس؟عمرا…لباسارو روی تخت انداختم .اول باید برم حموم بعد میام خدمت این لباسا میرسم! موهای بلندمو تند با هوله خشک کردم و پشتم بستم.لباسای مخصوصمو تنم کردم و واسه اینکه ساق پاهام مشخص نشه یه ساپورت مشکی پوشیدم.روسری ساتن مشکیم رو هم انداختم سرم و از اتاق رفتم بیرون…خونه غرق سکوت بود.پاورچین پاورچین به سمت اتاق آرمیتا رفتم و بازش کردم داشت کارتون میدید با دیدن من بلند خندید و از جاش بلند شد:سلام دیانا…لبخندی زدم وگفتم:سلام عزیز دلم خوبی؟-مشتکرمبلند خندیدم و گفتم:مشتکرم نه…متشکرمریز خندید وگفت:باشهکنارش نشستم و تو بغلم گرفتمش.محکم بغلم کرد وبو کشید متعجب بهش نگاه کردم که گفت:خاله دیانا بوی مامانمو میدی!اوممآخی…دلم براش کباب شد.مهربون گفتم:قربونت برم عزیزمخب حالا وقت فوضولی بود ادامه دادم:خاله مامانت کجاست؟لباشو جمع کرد و با حالت آشفته ای گفت:مامانم منو بابا رو ول کرد و رفت…بابا میگه اون دوستمون نداله…ولی خاله من خیلی دوستش دالم…بااینکه منو کتک میزد و دعوا میکرد بازم دوسش داشتم حتی وقتی دوستش میومد خونه به حرفش گوش میکردم میرفتم تو اتاق قایم میشدم و تا وقتی هم که صدام نمیزد بیرون نمیومدم یه چیزی اینجا مشکوک میزد…یعنی چی که وقتی دوستش میومد من میرفتم تو اتاق!؟ابرو هامو بالا انداختم و گفتم:آرمیتا جونم دوست مامانت کی بود؟دستامو محکم گرفت وگفت:عمو فریبرز تازه بعضی وقتا عمو خسرو و عمو شهاب هم میومدن…وا…یعنی چی!؟گفتم:خب میومدن چی کار میکردن خاله؟'-بامامان ازاون شربت قرمزا میخوردن…ازاوناکه بزرگترا تو مهمونیا میخورن…بعدشم منو مینداختن تویه اتاق و زندونیم میکردننفسم حبس شد…یعنی…یعنی…مامان آرمیتا زن مشکل داری بوده!؟یعنی خراب بوده و با این مردا رابطه داشته!؟وای الهی من بمیرم برای این بچه…با حالت غمگینی گفتم:خاله بابات هم میومد!؟هینی گفت و دستاشو جلوی دهنش گرفت وگفت:نه خاله…مامان میدفت اگه بابابفهمه منو داغ میذاره…منم نمیدفتم…ولی یه بار بابایی دیدشون…کلی دعوا کرد مامانمو تازه عمو فریبرزوکتک زد…به خاطر همین بابا رفت مسافرت منم رفتم بهزیستی!چی ؟بهزیستی؟این دختر قبلا تو بهزیستی بوده؟ولی چرا؟درست وحسابی هم حرف نمیزنه آدم بفهمه موضوع از چه قراری بوده…ولی حتما خیلی سختی کشیده…الهی بمیرم براش…خوب درکش میکنم زندگی کردن تو بهزیستی چه سختی هایی داره…چون خودمم 14سال اونجا بودم…خیلی دردناکه…سفت به خودم فشردمش که گفت:خاله به نظرت مامانم باز دوباره میاد پیشم!؟پیشونیشو بوسیدم وگفتم:نمیدونم خاله…شاید آره…شایدم نه-خداکنه بیاد…من هرشب به خدا میگم مامانمو بهم برگردونهآخی…چه قدر احساسات این دختر نرم و لطیف بود درست مثل ظاهرش!لبخند تلخی زدم.یکم کمرشو نوازش کردم و براش قصه گفتم که خوابش برد…بلند کردنش سخت بود…تپل بود و سنگین….به زور بردمش روی تخت و خوابوندمش…لحافشو روش کشیدم و گونه شو بوس کردم و از اتاق زدم بیرون.باید از سام میپرسیدم جریان چیه!؟سام؟چه زود خودمونی شدم من!پوف…با ترس و لرز به سمت اتاقش رفتم.خیلی ازش میترسیدم جذبه ای که تو چشماش داشت هر کسی رو میترسوند…وقتی باهام حرف میزد از تو قبض روح میشدم…تقه ای به در اتاقش زدم که صداش بلند شد:وقت ندارم نعیمه خانومآروم گفتم:ببخشید آقای بازرگان بعد مزاحم میشمبلند گفت:وایستامات سر جام ایستادم چندلحظه بعد از اتاقش اومد بیرون.هم زمان با خروجش امواجی از عطر تلخش به مشامم رسید…من اینجور عطرارو دوست داشتم…حس خوبی بهم میداد سربه زیر سلام کردم.طبق معمول جواب نداد.با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم:میتونم باهاتون حرف بزنمجدی نگام کرد وگفت:فکرمیکنم حرفامونو زدیم!لبمو گزیدم…نمیدونم چرا وقتی جلوی این مجسمه ی ابوالهول وایمیستادم حرفام یادم میرفت…بس که مغرور و خشک بود!آب دهنمو قورت دادم وگفتم:دررابطه با آرمیتاسدر اتاقشو بست و از اتاق خارج شد وگفت:دنبالم بیامتعجب دنبالش راه افتادم…خب چرا نذاشت برم تو اتاقش باهاش حرف بزنم!؟از پله ها پایین رفت و روی نزدیک ترین مبل نشست.منم با کمی فاصله نشستم طبق معمول پاهاشو رو هم انداخت وگفت:میشنوم…لبه ی دامنمو تو مشتم گرفتم و چلوندم…نمیدونم چرا روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم…نگاهمو به رو به رو دوختم وگفتم:میشه ازخانواده ی آرمیتا برام بگید؟زیر چشمی نگاش کردم یه تای ابروشو داد بالا وگفت:چرا؟آب دهنمو قورت دادم وگفتم:چون…چون…میخوام کمکش کنم.خودمم میدونستم چرت گفتم ولی در جواب سوال اون چیز دیگه ای نمیتونستم بگم دستاشو روی پاش گذاشت وگفت:حاج صادق پدر آرمیتا زندانه…به جرم قتل عمد…همین روزا اعدام میشه چون خانواده ی مقتول رضایت ندادن.-چرا قتل کردن!؟البته اگه فوضولی نباشه ها!پوزخندی زد وگفت:فوضولی که هست!خجالت کشیدم وگفتم:اگه دوست دارین نگین اشکالی نداره من بیش از حد کنجکاوی کردم عذر میخوامبعد از جام بلند شدم که گفت:بشین دختر جوندوباره سرجام نشستم که زیرلبی گفت:چه زودم بهش برمیخوره…متعجب سرمو بلند کردم فکرنمیکرد بشنوم لبخند محوی زد وگفت:یه روز حاج صادق خسته و کوفته از کارخونه برمیگرده خونه…کلید میندازه و وارد میشه…دنبال زنش میره تو اتاق خواب که با یه صحنه ی وحشتناک رو به رو میشه…اونقدر عصبی میشه که میزنه طرفو میکشه و میفته زندان…زنشم غیابی طلاق میده…خیلی سخته که یفهمی زنت یه هرزه بوده و بهت خیانت کرده خیلی سخت…آرمیتا رو میبرن بهزیستی…چون هیچ کس نبوده ازش پرستاری کنه و حاج صادقم اصلا دلش نمیخواسته دخترش پیش زنش بمونه…آرمیتا دوسال تو بهزیستی بود…تااینکه من آوردمش بیرون…کمی تعجب کردم وگفتم:چه طوراجازه دادن شما که یه غریبه حساب میشدید آرمیتا رواز بهزیستی بیرون بیارید؟تااونجاکه من یادمه همچین اجازه ای نمیدادنچندثانیه جدی نگاهم کرد…ازاون نگاه هایی که حس میکردی تا عمق وجودت نفوذ میکنه و هرچی تو ذهنته رو میخونه…ازاون نگاه هایی که معذبت میکرد…لبشوبازبون تر کرد وگفت:درسته…به غریبه ها همچین اجازه ای نمیدن ولی من برای آرمیتا غریبه نبودم…یه سری نسبت ها هست که این مشکلو حل میکنهپس سام باآرمیتا نسبت داشت ولی چه نسبتی…؟آهی کشیدم…الهی…این دختر عجب سرنوشت تلخی داشته…ولی نه به تلخی سرنوشت من…از جاش بلند شد وگفت:کم آبغوره بگیر…دستی به صورتم کشیدم.وا…من کی گریه کرده بودم خودم خبر نداشتم؟خاک بر سرم کنن…الان این پسره ی مغرور باخودش چی فک میکنه!؟اه…گندزدم از جام بلندشدم خواستم برم اتاقم که صدای محکم و رساش میخ کوبم کرد:من هنوز بهت اجازه ندادم بری…تند برگشتم،نگاه گذرایی بهش انداختم اخماش مثل همیشه توهم بود…چشماشم ترسناک و مرموز…برای اولین بار چندثانیه ای به چشماش نگاه کردم.غرور بیداد میکرد اما ازپشت اونهمه غرور پرده ای از غم میدیدم غمی که سعی در پنهان کردنش داشت…نگاهمو دزدیدم و دوباره نشستم که گفت:نمی خوای از گذشته ات بگی؟!مات شدم…هنگ کردم…گذشته ی من!؟…اون گذشته ی وحشتناک و دردناک مگه گفتن داشت!؟…مگه قابل شنیدن بود؟! اززبان سام:دونستنش برام مهم نبود…اما دلم میخواست بدونم پرستار آرمیتا چه جور آدمیه!؟میخواستم بدونم دختر حاج صادقو دست کی سپردم!؟میخواستم بدونم تو تربیت آرمیتا خطا نداشته باشه…تا یه وقت…خدایی نکرده بشه یکی مثل مادرش…بشه یکی مثل تموم زنا…دوست داشتم آرمیتا با یقیه ی دخترا وزنا فرق داشته باشه…میخواستم دختری باشه که به وجودش افتخارکنم!میخواستم این پاکی و معصومیتش تا ابد تو وجودش باقی بمونه…نمیخواستم ذره ای سیاهی و پلیدی تو وجودش رخنه کنه…به دیانا نگاه کردم پرده ای از اشک چشماشو پوشونده بود…دامنشو تو مشتش گرفته بود و فشار میداد معلوم بود باخودش در حال مقابله ا!معلوم نیست چی تو گذشته ی این دختر وجودداره که اینقدر از بازگو کردنش میترسه…نگاهم به ساق شلواری ضخیمی که پاش بود افتاد…برام عجیب بود که این دختر مثل بقیه ی خدمتکارا پالخت جلوی من حاضر نشده…یعنی این جور دخترا هم پیدا میشن!؟دخترایی که حجاب از نامحرم براشون مهم باشه!؟یعنی هنوزم هست؟شایدم فیلمشه؟شاید میخواد منو بازی بده…شاید ایناهمه نقشه اس…تو این دنیا اونقدر دوز وکلک زیاد شده که آدم دیگه به چشمای خودش هم اطمینان نداره چه برسه به یه دختر غریبه که کس وکاری هم نداره…باشنیدن صداش سرمو بالا گرفتم و به صورت درهمش خیره شدم.قطره اشکی از چشماش چکید:چهار سالم بود…اوج بچگی و شیطنت…اوج رویا پردازی و بازیگوشی…دنیام صورتی بود…نرم ولطیف… آروم وپاک…بدون هیچ دغدغه ای…بدون هیچ روز مرگی…تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود…چیزی از زندگی نمیفهمیدم،دنیام خلاصه شده بود تو یه اتاق بزرگ پراز اسباب بازی…مامانم مهربون بود…خانوم بود…نجیب بود،باهام بازی میکرد برام قصه میگفت شعر میخوند شبا قبل خواب برام لالایی میخوند…بغلم میکرد…نازم میکرد!باهام مهربون بود،نمیذاشت هیچ درد و رنجی رو حس کنم اما پدرم…خیلی نمیدیدمش…همیشه شبا دیر وقت میومد،وقتی هم که میومد اونقدر کلافه و بی حوصله بود که میترسیدم برم سراغش…همیشه از دور تماشاش میکردم…آرزو به دل بودم که یه روزی دستمو بگیره منو ببره پارک…سوار تابم کنه!برام بستنی بخره!باهام بخنده…میدونم براتون شاید مسخره بیاد امااون موقع اینا تنها آرزوی من بود!یه شب بابا دیراومد…خیلی دیر…اونقدری که مامانم داشت از دلنگرانی پس میافتاد…لب پنجره ایستاده بود و صلوات میفرستاد و اشک میریخت!توی اتاقم مشغول بازی بودم با عروسکای جور واجورم که بابا اومد…اما اومدن این دفعه اش با همیشه فرق داشت…تو یه حال و هوای دیگه بود…تلوتلو میخورد و چرت و پرت میگفت…مامان جلو رفت…خوب یادمه!تموم اون لحظه ها مثل یه فیلم جلوی چشمام رژه میرن.بابا عصبانی شد،فریاد زد اما اینبار مامان بلندتر ازاون داد زد،معلوم بود دیگه از این همه دم نزدن و ساکت موندن خسته شده…تواون دوران بچگیم چیزی نمیفهمیدم اما حالا میفهمم که ساکت موندن و دم نزدن یعنی چی؟!حالا میفهمم که مادر بیچارم چه قدر سختی کشیده…زندگی کردن بایه مرد الکلی خیلی سخته…اونشب تموم ماجرارو از زیر در اتاقم دیدم…دیدم و دق کردم…دیدم و ضجه زدم…جیغ میزدم و اینور واونور میدویدم! رنگش پریده بود…کل بدنش میلرزید.هق هق میکرد اما ادامه میداد گفتم:کافیه…باپشت دستش اشکاشو پاک کرد وگفت:نه آقای بازرگان…بذارید برای یک بارم که شده این غم کهنه رو برای یه نفر تعریف کنم.بلکه از شر این بغض لعنتی خلاص شم.سکوت کردم و به مبل تکیه دادم.ادامه داد:پدرم جلوی چشم من…جلوی چشم دخترش بایه چاقوی تیز سر زنشو از تنش جدا کرد…فواره های خونو میدیدم!صدای آه و ناله ی مامانمو میشنیدم…فریادای بابا مثل پتک تو سرم فرود میومد…غش کردم و از حال رفتموقتی چشمامو باز کردم دیگه تو خونمون نبودم…دیگه دنیام صورتی نبود…دیگه شاد نبودم…یک ماه تموم از هوش رفتم.مادرم مرد…همه کسم مرد…بابامو انداختن زندان.منم فرستادن بهزیستی…بین یه مشت بچه…همه چیز برام غریب بود…عجیب بود…تو شوک بودم انگار تویه حباب گیر افتادم و دست وپا میزنم…یک سال تموم حرف نزدم…اشک ریختم و دم نزدم.تا اینکه بهم خبر دادن پدرمو اعدام کردن…خانواده ی مادرم رضایت ندادن گفتن پدرم باید بمیره…اونا سرپرستی منم قبول نکردن گفتن دختری که از خون اون پست فطرته رو نمیخوایم….اونم لیاقتش مرگه!سوختم…آتیش گرفتم…تحمل اینهمه درد ورنج برای یه دختر 5ساله خیلی سخت بود.گوشه گیر شده بودم.با هیچ کس حرف نمیزدم هیچ چیزی شادم نمیکرد…هفت سالم که شد فهمیدم باید برم مدرسه…ازاون روز به بعد کل فکر و ذکرم شد درس و درس و درس صبح تا شب درس میخوندم و سعی میکردم به چیزی فکرنکنم!همین دنیای درس منو عوض کرد حال و هواموتغییر داد…دیگه منزوی نبودم…وقتی تو کنکور سراسری رتبه ی دورقمی آوردم بدون هیچ امکاناتی فهمیدم منم میتونم موفق بشم باید تلاش کنم.بااین که درونم سوخته بود اما ظاهرمو حفظ کردم.از بهزیستی اومدم بیرون تو خوابگاه دانشگاه زندگی میکردم کار میکردم سر چهار راه گل میفروختم.الانم این جام…کار میکنم…همه ی اینارم گفتم که اگه دلتون خواست که من دختر یه قاتل پرستار آرمیتا نباشم از اینجا برم.قول میدم اونقدر بی سرو صدا برم که آرمیتا ناراحت نشه این دختر کی بود!؟چی بود!؟گیج و منگ شده بودم…فقط گفتم:میتونی بری به کارت برسیبعد از جام بلند شدم و تند از سالن زدم بیرون….تو حیاط نشستم….سیگارمو روشن کردم و پوک اولو زدم…این دختر چه سختی هایی کشیده بود….چه قدر صادق بود!از گفتن هیچی واهمه نداشت!بهم دروغ نگفت!گذشتشو پنهون نکرد!اینکه باباش یه الکلی بوده اینکه باباش قاتل بوده اینکه خودش تو بهزیستی بوده هیچی رو مخفی نکرد!از آدمای صادق خوشم میومد…خیلی هم خوشم میومد نگاهش…طرز بیانش…چشمای اشک آلودش…بد جوری حالمو دگرگون کرد…سیگارو روی زمین انداختم و با کفشم خاموشش کردم…اه چرااین دختر… ناخودآگاه به یاد گذشته افتادم…ازویلا زدم بیرون…سوار ماشین شدم با ریموت درو باز کردم و پامو روی گاز فشردم واز ویلا خارج شدم…ساعت 2نیمه شب بود وباز خواب با چشمای من بیگانه بود…ضبط رو روشن کردم و در همون حال تو خیابونا ویراژ میدادم بی خودی یه عمر واسه داشتن تو جنگیدمکاشکی زودتر معنی سکوتو میفهمیدمواسه تو هرکاری کردم اما نشناختمتباید اقرار کنم به خودت باختمت**************امروز که میگی عشقت بازی بودهرچی که بوده صحنه سازی بودبی خودی چشم به چشم تو دوختمتوی این خونه مهره ی سوختم پامو بیشتر روی پدال گاز فشردم….تو خیابونای خلوت فقط میروندم وفکر این نبودم که دارم کجا میرم فکر نکردی به من و احساسمتو میدونستی من چه حساسمبدون حرکت بازیرو بردینمیدونی چی سرم اوردی**************تو سکوت کردیو این واسه باختن بس بودانگاری بازنده از قبل مشخص بودبه خودت باختمت از خودم جا موندمآرزوها داشتم اما تنها موندم**************تو سکوت کردیو این واسه باختن بس بودانگاری بازنده از قبل مشخص بودبه خودت باختمت از خودم جا موندمآرزوها داشتم اما تنها موندم**************امروز که میگی عشقت بازی بودهرچی که بوده صحنه سازی بودبی خودی چشم به چشم تو دوختمتوی این خونه مهره ی سوختم**************فکر نکردی به من و احساسمتو میدونستی من چه حساسمبدون حرکت بازیرو بردینمیدونی چی سرم اوردی فرمون رو تو دستام فشردم…حالا میدونستم دارم کجا میرم…خارج از شهر…درست همون جاده ی لعنتی…همون جاده ای که توش تصادف کردم…درست همونجا! ضبط رو روشن گذاشتم و از ماشین پیاده شدم…هوا این موقع از شب خنک بود…ولی هیچ چیز در من اثر نداشت…بدنم تو آتیش میسوخت.آتیشی که ناخواسته به جونم افتاده بود…ای کاش هیچ وقت حرفای اون دخترو نمیشنیدم.ای کاش هیچ وقت چشمای اشکیشو نمیدیدم…نمیدیدم و نمیشنیدم تا به این حال و روز نیافتم اون منو یاد خودم مینداخت…یاد گذشته ی خودم…اینکه باهرکاری خودمو سرگرم میکردم تا گذشتمو فراموش کنم…دستامو بردم تو جیبم و به همون نقطه خیره شدم…همون تصادف…جاده خلوت بود.پرنده پرنمیزد.جایی که من ایستاده بودم تاریکی محض بود…ونور چراغای ماشین تونست کمی این تاریکی رو پس بزنه…رفتم جلوتر…صدای آهنگ تو سرم بود روی زمین زانو زمین…روی اون نقطه دست کشیدم آسفالت کف جاده زبر و سخت بود…درست مثل قلب منپوزخندی زدم…خودم به خودم میخندیدم…به گذشته ی سیاهم…به حماقتم…میخندیدم!من سام بازرگان یه احمق بودم…یه احمق به تمام معنا!احمق بودم و نفهمیدم…حماقتای من تمومی ندارن!دلم پربود…نمیدونم چرا؟سوزش چشمام هرلحظه بیشترمیشد…یه چیزی تو گلوم سنگینی میکرد…قلبم درد گرفته بود…جنازه ی خونی اون پسرک جلوی چشمام میومد!چندباری پلک زدم و چشمامو باز و بسته کردم…اون چیز عجیب هرلحظه تو گلوم بیشتر سنگینی میکردیه چیزی که هرکاری کردم نتونستم بدمش پایین…انگار با هر تلاش من اونم سنگین تر میشد…نخواستم و داد زدمنخواستم تو گلوم بمونه و بافریاد از بین بردمش:ازت متنفرم….میفهمی ازت متنفرم! رو به آسمون داد زدم:خدااااا…چراکمکم نکردی زودتربشناسمش؟چراباعث شدی تو باتلاق حماقتم اسیر شم و هرلحظه بیشتر فرو برم؟چرا؟چرا گرفتارم کردی؟چرامنو ازاونی که بودم عاشق ترکردی و یهو ازم گرفتیش؟اون منو بازی داد…من احمقو بدجور بازی داد…چرااین قدر بلاسرم میاری خدا؟چرا مگه چیکار کردم که مستحق این همه عذابم؟هنوزم دارم زجرمیکشم بعداز ده سال…ده سال پیش درست همینجا…روی همین آسفالتازانو زدم وازته دل اسمتو صداکردم…ولی تو نشنیدی…بلندداد زدم…حتی بلندتر ازالان،اما بازم نشنیدی.شایدم شنیدی و به روی خودت نیاوردی!ازت خواستم…التماست کردم که اون پسر نمرده باشه…ولی مرد…مرد وبا مرگش یه کوله بار درد وغم واسه من گذاشت…خودت شاهدبود…اون شب بارونی به طناز گفتم.گفتم نشینه پشت فرمون…گفتم خطرناکه…جاده لغزنده اس…اما اون گوش نکرد…خودت شاهدبودی که من گناهی نداشتم…نتونستم روحرفش نه بیارم چون دوستش داشتم…چون عاشقش بودم نمیخواستم دلش بشکنه اما…وقتی تصادف کرد…وقتی زد به اون پسره…وقتی چشمای گریونشو دیدم…دستای لرزونشو دیدم طاقت نیاوردم…گول دلنازکیمو خوردم و به همه دروغ گفتم من پشت فرمون بودم…قتل اون پسرو من به گردن گرفتم به خاطر چی!؟به خاطر عشق؟عشقی که منو ترک کرد ورفت…کسی که قدر ندونست؟ رفتم زندان…نه یک سال…نه دوسال…نه سه سال…ده سال پشت میله های زندون جون کندم…داغون شدم…زجر کشیدم اما اون رفت ومنو تنها گذاشت…ترکم کرد…فراموشم کرد…انگار خودشم باورش شد که اون شب من زدم به پسره…هه…حتی یه بارم نیومد ملاقات.یه بارم حالمو نپرسید…یادته؟خدایا یادته؟اونشب که فهمیدم ازدواج کرده…سوختم…شکستم…آتیش گرفتم…خردشدم،درست همون شب بود که غلام و دار ودستش ریختن سرم…بلایی که اونا سرم آوردن تلخ تر از ترک کردن طناز نبود…اما همه ی اون فشارا وسختی ها یک باره…درست تو یه شب منو نابود کرد!آخه انصافه؟چراوقتی هنوز یه درد ازروی دردام برنداشتی یکی دیگه میذاری رودلم؟…فراموشت کردم…هنوزم فراموشت کردمبلندتر ازته دل داد زدم:خدایی که اون بالایی…صدامو میشنوی؟من…سام بازرگان تورو فراموش کردم…همون شب سخت و دردناک ازیاد بردمت…وقتی ازت کمک خواستم و دست رد به سینه ام زدی…ازیاد بردمتده سال پیش باتو…باهمه چیز عهدکردم که عوض شم یادته!؟پشت میله های زندون…وقتی برای آخرین بار اشک ریختم…گفتم عوض میشم و شدم…من عوض شدم…ببین منو…نگاکن ببین کیم!سام تونست تغییر کنه…این همه سال تلاش کردم تا قلبم از جنس سنگ شد!نگاهم سرد شد…جوری که هیچ چیز نتونست درونم نفوذکنه…من اینم…من سامم…کسی که به راحتی آب خوردن دل میشکنه و دل میسوزونه…غرور این و اونو زیر پاهاش له میکنه…تو خواستی که باشم،تو گذاشتی به اینجا کشیده بشم وگرنه زندگیمو پراز آلودگی و غم نمیکردی!حداقل نمیذاشتی اون شب پرازدردو تجربه کنم…خردم نمیکردی!نمیذاشتی عذاب بعداز اونو به جون بخرم…خودت خواستی خودت…حالا چی میخوای از زندگیم؟!چرااون دخترو وارد زندگیم کردی!؟چیو میخوای ثابت کنی؟اینکه بدبخت تر ازمنم تو این دنیا وجود داره!؟این که تونسته بااون همه غم و غصه رو پای خودش وایسته و دم نزنه!؟میخوای بهم ثابت کنی من ضعیفم!؟نه…نمیذارم…من تغییر نمیکنم…باکمک این دخت هم نمیتونی کاری رو جلو ببری!چون من دیگه عوض بشو نیستم! دینا:به زحمت ازخواب بیدار شدم…چشمام اونقدر پف کرده بود که نمیتونستم بازشون کنم چندباری چشمامو مالیدم و روی تخت نشستم چشمم که به ساعت افتاد مثل جت ازجام پریدم…دیرم شده بود…امروز با استاد افخمی کلاس داشتم بیچارم میکرد…هول دست وصورتمو شستم و مانتو شلوارمو تنم کردم کوله پشتیمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون…پله هارو دوتا یکی طی میکردم،با حالت دو به سمت در ورودی رفتم،همین که دستمو روی دستگیره ی در گذاشتم تا بچرخونمش در با شدت باز شد و یه چیز سنگین افتاد تو بغلم…تعادلمو ازدست دادم و محکم خوردم زمین…اون چیز سنگین هم افتاد روم…گیج و منگ به رو به رو خیره شدم…یهو جیغم رفت هوا…اون چیز سنگین سام بود… نگاهی بهش انداختم چشماش بسته بود ونفساش نامنظم…منم اون زیر گیر افتاده بودم نمیتونستم بیام بیرون…وای خاک برسرم الان اگه یکی مارو تو این حال ببینه چی فکر میکنه!؟دستامو روی سینه اش گذاشتم و کمی به عقب هولش دادم و به زور بلند شدم…کنارش زانو زدم وگفتم:آقای بازرگان صدامو میشنوین؟هیچ جوابی نداد…نگران شدم…چه بلایی سرش اومده بود؟! دوباره گفتم:آقای سام…آقای بازرگان…نه خیر جواب نمیداد…از جام بلند شدم و یه دور دور خودم چرخیدم…هیچ کس نبود تا ازش کمک بگیرم!ای خدا!الان دانشگاه هم دیر میشه…چه خاکی بریزم تو سرم؟روی زمین دراز به دراز افتاده بود و تکون نمیخورد….نکنه مرده باشه!؟تندی به قفسه ی سینه اش نگاه کردم…نمیشد تشخیص داد بالا وپایین میره یا نه!؟دوباره روی زمین نشستم…تو دوراهی گیر کرده بودم…میخواستم نبض گردنشو بگیرم…ولی آخه چه جوری!؟یعنی دستمو بزارم رو گردنش؟ووووی…اونوقت گناه نداره!؟جهنم گناه…اگه بمیره که گناهش بیشتره… انگشتمو روی گردنش درست اون قسمتی که نبض داشت گذاشتم…بدنش اونقدر داغ بود که دستم داشت میسوخت…نفس راحتی کشیدم و دستمو برداشتم…نبضش میزد…ولی انگار تب داشت.باید کمکش میکردم.دوباره صداش زدم:آقا سامی!؟…توروخدا جواب بدین!آقا سامی با شمام…چشماش نیمه باز شد…ذوق مرگ شدم…لبخند نصفه نیمه ای زدم وگفتم:میتونید بلند شیدچشماشو چندبار باز و بسته کرد…فکرکنم منظورش آره بود…زیر لب یا علی گفتم و زیر بازو شو گرفتم…بازحمت بلند شد…ولی چه بلند شدنی؟نصف وزنش روی من بود!از پله هاهم نمیشد رفت بالا…یه آسانسور جمع وجور کنار راه رو بود برای رفت و آمد خدمتکارا…باهزار تا زحمت کشون کشون وارد آسانسور شدیم و چندلحظه بعد به اتاقش رسیدیم…روی تخت دراز کشید…تازه فرصت کردم به صورتش دقیق بشم…اززور گرما قرمز بود!چشماش خمار وموهاشم پریشون روی پیشونیش ریخته بود…دلم به حال آشفته اش سوخت…چندقدمی جلو رفتم و دستمو روی پیشونیش گذاشتم داغ بود…چشمای خمارشو بهم دوخت…اونقدر مظلوم شده بود که یه حس عجیبی تو وجودم پیچید و با حالت دو از اتاق زدم بیرون…چندلحظه بعد با یه تشت پراز آب ولرم و یه تیکه پارچه برگشتم…ببین تورو خدا کارما به کجا کشیده بود…حالا باید پسر مردم رو پاشویه میکردیم…کفشاشو از پاهاش در آوردم و پاهاشو توی تشت گذاشتم پارچه رو روی صورتش کشیدم ازبالا تا پایین…صورت خوش ترکیبی داشت…پوست گندمگون…بینی قلمی و کشیده…لبای تقریبا گوشتی و متوسط…و چشمایی درشت که هیچ وقت نمیشد از رازشون باخبر شد…تاحالا با دقت به چشماش خیره نشده بودم…اما همون چندباری که بهش نگاه کرده بودم فهمیدم که خیلی جذاب و فریبنده اس…جوری آدمو جذب میکرد که به سختی میتونستی نگاهتو ازش بگیری…جذبه ی خاصی داشت…اونقدری که همه ازش حساب میبردن…باهرقدم بلند ومحکمش ترس به دلم مینداخت…نگاهش پاک بود…تو این چند وقته چیز بدی ازش ندیدم…دیگه نگران این نبودم که بلایی سرم بیاره…یه جورایی بهش اعتمادداشتم!نمیدونم چرا!؟شاید از لحظه ای که منو از دست اون پسره ی عوضی نجات داد این حس اعتمادرونسبت بهش پیدا کردم…بااین که بهم توهین کردو من ناراحت شدم…اما ته دلم…یه حس خوبی داشتم!حس اینکه هنوزم مردایی وجود دارن که یه دختر غریبه رو ناموس خودشون بدونن و ازش حمایت کنن…پارچه رو دوباره توی آب گذاشتم و بعداز اینکه حسابی چلوندمش روی پیشونی بلندش کشیدم…پلکاش لرزید و سرشو تکون داد…همزمان باتکون دادن سرش موهای پرپشت و خوش حالتش روی پیشونیش ریخت…لبخند محوی زدم…بدجور وسوسه شده بودم که دستی به موهاش بکشم و انگشتامو بین موهای مشکیش حرکت بدم…خیلی خودمو کنترل کردم…دستامو مشت کردم و از جابلند شدم…به خودم اطمینان نداشتم…شاید اگه یه ذره بیشتر اونجا میموندم خرابکاری میکردم…همزمان بابلند شدن من چشماشو باز کرد سام:آروم چشمامو باز کردم…سرم هنوز درد میکرد و گلوم میسوخت…نگاهی به اطراف انداختم…چشمم به دیانا افتاد که کنارم ایستاده بود و بالبخند نگام میکرد…این دختر تو اتاق من چی کار میکرد؟با صدای مهربونش گفت:حالتون بهتره!؟حالم؟!نه…حالم خیلی وقته که خرابه…گفتم:بهترمنفس راحتی کشید وگفت:خداروشکر…صبح که بااون حال دیدمتون خیلی نگران شدم…چه اتفاقی افتاده بود؟!نگران من بود!؟این دختر!؟نگرانی؟!چه واژه ی غریبی…خیلی وقت بود که کسی نگرانم نشده بود…خیلی وقت بود که بااین واژه بیگانه بودم،حالا این دختر…با بی حالی گفتم:چیز مهمی نبود…انگار سرما خوردمدستاشو توهم گره کردوگفت:تبتون خیلی بالا بود…ترسیدم خدایی نکرده بلایی سرتون بیاد…خوش حالم که حالتون بهتره…این روزاهم هوا سرد شده…یه لباس گرم بپوشین تا سرما نخورین…بیشتر مراقب خودتون باشین!-چرا!؟متعجب گفت:چی چرا!؟مستقیم به چشماش نگاه کردم وگفتم:چرا مراقب خودم باشم؟گیج نگام کرد…انگار درک نمیکرد چی میگم…پوزخندی زدم وگفتم:به خاطر کی باید از خودم محافظت کنم!؟…وقتی هیچ کس دلواپسم نیست…وقتی هیچ کس منتظرم نیست…وقتی هیچ کس حالمو نمیفهمه و درکم نمیکنه…وقتی هیچ کس نیست که بهم انگیزه ای واسه ی ادامه زندگی بده…چرا مراقب خودم باشم!؟ نگاه غمگینی به من انداخت وگفت:گاهی اوقات دلم میخواد نامه بنویسم…تمبر وپاکت هم هست و کلی حرف که تودلم تلمبار شده…اما باخودم میگم برای کی نامه بنویسم وقتی هیچ کس منتظرم نیست…وقتی هیچ کس نیست که به حرفام گوش بده و قوت قلبم باشه…بهم امید بده…به آرزوهای دور ودرازم نخنده…باهام حرف بزنه…درکتون میکنم…بیشتر از هرکسی درکتون میکنم…چون خودم از شماتنهاترم اما به امید روزی زندگی میکنم که یه نفر پیدا شه که بود ونبودم براش مهم باشه…همه کسم باشه و انگیزه ای باشه واسه ادامه زندگیم اما شما…این انگیزه رو دارین…آرمیتا الان همه کس شماست…چشم انتظار شماست…تموم امیدش شمایین!دیشب تا دیر وقت بیدار بود که شمارو ببینه ..منتظرتون بود…نگرانتون بود…چرا قدرشو نمیدونید؟اینهمه انگیزه برای ادامه زندگی…چرا نادیده اش میگیرید!؟مات به صورتش نگاه کردم…مهربون بود!لبخند آرامش بخشی زد وگفت:مراقب خودتون باشین.بیشتر از همیشه!به سمت در قدم برداشت و چندلحظه بعد از اتاق خارج شد و منو با انبوهی از فکر وخیال تنها گذاشت!این دختر کی بود؟داشت با قلب سنگیه من چی کارمیکرد؟!چرا حرفاش اونقدر دلنشین بود که آرومم میکرد؟با کرختی از جام بلند شدم…نگاهی به ساعت انداختم…اوه…من چه قدر خوابیدم!؟ ساعت از سه ظهرم گذشته!به طرف آینه رفتم…نگاهی به خودم انداختم…رنگم پریده بود و زیر چشمام گود افتاده بود!برای امشب مناسب نبود…مهمونی شادی…امشب باید مرحله ی جدیدی رو شروع میکردم!پوزخندی زدم و سمت کمد لباسام رفتم…خواستم لباس انتخاب کنم که تقه ای به در خورد…کلافه گفتم:بله؟!در باز شد و آرمیتا با هیجان پرید تو:سلام عمو سامی!حالت خوفه!؟لبخند محوی زدم و گفتم:سلام کوچولو…خوبم!-خداروشکر…خاله دیانا گفته باید به خاطر هر چیز خوفی که خدا بهمون داده ازش تش…اوم…آهان…تشکر کنم!منم میگم خدایا شکرت که عمو سامی خوبه!کنارش روی زمین زانو زدم و دستای کوچیکشو تو دستم گرفتم وگفتم:دست خوب کسی سپردمت!شک ندارم وقتی بزرگ بشی درست همونی میشی که میخوامریز خندید وگفت:مثل خاله دیانا!؟-آره اگه به حرفاش گوش کنی میشی مثل خودش!بالا وپایین پرید وگفت:دوست دارم مثل اون خوگشل بشم عمو…چشماش مثل دریاست…اما چشمای من!؟لب و لوچه اش آویزون شد…لحظه ای چشمای فیروزه ای رنگ دیانا تو تصورم شکل گرفت…آرمیتا راست میگفت چشماش واقعا زیبا بود!برای منی که تو این دنیا هیچ چیز و هیچ کس زیبا به نظر نمیرسید رنگ چشمای این دختر زیبا و قشنگ بود!با صدای تک سرفه ای نگاهمو از آرمیتا گرفتم و به پشت سرش دوختم…دیانا سینی به دست ایستاده بود!لبخند کمرنگی زد وگفت:جایی تشریف میبرید؟! 

 


 

 

برای خواندن همه قسمت های رمان کوه غرور کلیک کنید