از علي هاشمي فقط نامي شنيده بودم و كمابيش از دلاوريهايش.
اما حالا به يقين از او بيشتر ميشنويم؛ حالا كه پس از 22 سال پيدايش كردهاند؛ پيدايش كردهايم.
دوستانش از او ميگويند و آن مادر كه در برابر دوربين چنان قدرتمند سخن ميراند و شايد فقط مادران به عظمت اين چنين سخن گفتن واقف باشند... بايد مادر باشي تا دركش كني... و گفتههاي همسرش و فرزندي كه او هم مانند ما از پدر تنها خاطراتي دارد.
كاش از اين بزرگان، هنرمندانه بگوييم؛ بنگاريم و زندگانيشان را به تصوير كشيم تا آنان كه نديدهاند و نميدانند، از دريچه هنر و قدرت آن به برخي از زواياي وجود دلاوران اين سرزمين پي برند.
آنان كه نميدانيم ديگر در كدامين زمان چونان ايشان بر اين جهان خاكي پاي مينهند.
****
«صبح، قامت شب را ميشكست... الله اكبر.
بوي علفهاي تازه از پنجره باز ميريخت تو اتاق. كاش ميشد يك ذره خاك ميريختم تو دهنم... خدايا، حالم چقدر بد است! كاش ريحان قابله، زودتر ميآمد. درد دوباره امانم را بريد. نشستم زمين و بيست و دو بار صلوات فرستادم.
صداي زنگولههاي رمه كه تازه از خانه بيرون زده بودند، به گوش ميرسيد. خاك! خاك! چقدر دلم خاك ميخواست! دكتر گفته بود نگذارند بخورم.»
كتاب «گردان عشق» با اين جملات، آغاز ميشود؛ جملاتي كه بيانكننده آغاز زندگي شير مردي به نام «احمد» است.
احمدي كه گام به گام با او آشناتر ميشويم. او بزرگتر ميشود و دنيا در برابرش كوچكتر.
«هيچ توقع و انتظاري از ما نداشت. ميدانست دست تنگ هستيم. تنها درخواستي كه هميشه تكرار ميكرد، «كتاب» بود. با چشم خودش ميديد كه براي مخارج زندگي از صبح تا غروب كنار دار قالي مينشينم. فرش هم كه ميبافتم مال خودمان نبود... براي مردم كار ميكردم و مزد ميگرفتم. احمد همه اينها را خوب ميفهميد؛ اما چهكار ميتوانست بكند؟ كودكي بود كه در خانوادهاي دست تنگ و كمدرآمد چشم باز كرده بود... پانزده شانزده ساله بود كه براي كمك به خرج خانواده به كارگري رفت.» ص 14
مادر از او چنين ميگويد و خواهر بر آن خاطرات روزهاي دور اينگونه ميافزايد:«آن روزها يك خانه خشت و گلي داشتيم كه آب و برق نداشت؛ اما آدمهايي در آن زندگي ميكردند كه به پاكي همان قناتهاي دارستان بودند. او (احمد) مثل همه كودكان رشد ميكرد؛ اما مثل همه آنها فكر نميكرد. از هيچ موضوعي به راحتي نميگذشت. لانه مورچهها، آسمان آبي، درختها، همه چيز برايش سوال بود. نميتوانستيم به او باري
به هر جهت جواب بدهيم. كسي نميدانست او از اين همه سوال ريز و درشت و بعضا حيرتانگيز، در جستجوي خداست. وقتي از چاه آب ميكشيد، در زلال آن خيره ميشد. اگر رعد و برق و باران ميآمد، زير باران ميايستاد تا آن را با تمام وجودش حس كند.» ص 21
و همسرش از ميان آن درياي بيانتها از خاطرههاي مردي بزرگ و پدر فرزندانش در دل و جان دارد به قطرهاي كفايت ميكند.
«احمدآقا به صلهرحم اهميت فوقالعادهاي ميداد. از جبهه كه ميآمد اولين كارش اين بود كه به سراغ بزرگترها برود. مادرش را در بغل ميفشرد و ميخواست در حقش دعا كند. حتي به سراغ كوچكترها هم ميرفت. بعد ميآمد به خانه، جارو را برميداشت و همه جا را نظافت ميكرد. ميگفتم: «احمدآقا، من با اين كار شما خجالت ميكشم.»
با آن مظلوميتي كه هميشه در چهرهاش بود، ميگفت: «خانم، من شرمندهام كه نميتوانم بيشتر از دو سه ماه يك بار در اين خانه به تو كمك كنم.» بعد هرچه اصرار ميكردم كه كار را رها كند، قبول نميكرد. ظروف را ميشست، سبزي پاك ميكرد و هر كار ديگري كه خدمتي به خانه بود، انجام ميداد.» ص 34
دوستان سردار رشيد ايران و اسلام «شهيد احمد شول» هم در باره او سخن بسيار دارند. آنقدر كه در يك كتاب و دو كتاب و.... نميگنجد.
«يادم است وقتي از جبهه ميآمد، اولين سوالش اين بود كه آيا به خانوادههاي شهدا سر زدهايد؟ اكثر مواقع هم خودش به خانواده رزمندهها سركشي ميكرد تا اگر مشكلي داشتند، حل كند...
احمدآقا انساني بود كه به ظواهر دنيا اهميت نميداد. تنها موردي كه صورتش را از خشم تيره ميكرد، ديدن زورگوها و مستبدين بود. معتقد بود در كشوري كه از ثمره خون شهيد زنده است، نبايد زورگوها جان بگيرند.» ص 55
و ديگري ميگويد: «از فرماندهان گروهان و دستهها ميخواست كه تواضع را فراموش نكنند تا الگوي نيروهاي زير دستشان بشوند. ميگفت: مردم بهترين سرمايه زندگيشان را به اينجا فرستادهاند. نبايد ما به دلخواه خودمان و طرز تلقي شخصي با آنها رفتار كنيم. مكتب ما دستورهاي خودش را ازقبل داده! پس با آنها همانطور رفتار كنيد كه خدا و پيغمبر فرمودهاند.» ص 67
«شهيد احمد شول» فرمانده شجاع گردان 416 لشگر 41 ثارالله در سخنرانياي براي بسيجيان، داستاني نقل كرده و از آنها خواسته بود تنها براي خدا كار كنند و بس. اين نوشتار را با آن داستان به پايان ميبريم.
«بنده خدايي بود كه هرجا مينشست، ميگفت: كاش روز عاشورا در كربلا بودم و در ركاب «آقا» ميجنگيدم. يك شب اين بنده خدا خواب ديد كه حضرت امام حسين ع آمد و فرمود حال كه ميخواهي در ركاب من باشي اشكالي ندارد؛ اين اسب، اين هم شمشير و اين هم صحنه كربلا. مرد در خواب، اسب و شمشير را ميگيرد و جلو ميرود. هر قدم كه بر ميدارد، ميبيند عجب غوغايي است؛ هر كه ميرود، ديگر بر نميگردد... فرياد كنان اسب را ميگذارد، شمشير را مياندازد و فرار ميكند. در همان حال خواب، داد و فرياد هم ميكشد. خانمش از خواب بيدارش ميكند و ميگويد: چرا داد و فرياد ميكشي؟ آن بنده خدا نفسي تازه ميكند و ميگويد: خدا خيرت بدهد خانم كه بيدارم كردي؛ وگرنه شوهرت را از دست داده بودي و بچههايمان يتيم شده بودند.» ص 69
****
اگر بخواهيم خواندنيهاي كتاب «گردان عشق» را باز گوييم بايد همه 174 صفحه آن را باز بنويسيم.كتاب «گردان عشق» را اصغر فكوري بازآفريني و ستاد كنگره شهداي استان كرمان آن را منتشر كرده است.