شب كه مي‌شد مادر بزرگ براي همه قصه مي‌گفت؛ براي هركس توي اتاق بود، چه تابستان بود و چه زمستان.

گاهي قصه‌ها بلند بودند و فردا صبح بود كه مي‌فهميدم لابه‌لاي كلمات مادر بزرگ، خواب دويده توي چشمام.

گاهي هم قصه‌ها كوتاه‌تر بودند و تازه وقتي تمام مي‌شدند تا خواب به سراغم بيايد با مرور آنها باز هم لذت مي‌بردم، بعضي وقت‌ها هم قصه را براي خودم تغيير مي‌دادم. قهرماني را حذف و ماجرايي را دگرگون مي‌كردم.

گويا از همان هنگام، قصه‌هاي كوتاه را يك جور ديگري دوست داشتم، نمي‌دانم چه جوري اما يك جور ديگر.

«عاشقي به وقت كتيبه‌ها» هم شايد به همين دليل به دلم نشست و تصميم گرفتم اين هفته به شما معرفي‌اش كنم.

البته وقتي بزرگ مي‌شويم از همه قصه‌ها يا داستان‌هاي يك كتاب خوشمان نمي‌آيد. شايد يكي را خيلي بپسنديم، از چندتايي بدمان نيايد و يكي دو تا هم به دلمان ننشيند. آخر اينها با قصه‌هاي مادر بزرگ فرق دارند، ما هم با طفل آن روزها فرق كرده‌ايم. حالا ديگر همه چيز را نمي‌پسنديم.

سليقه‌اي داريم و تفكري در پس آن. اما به گمانم اين داستان‌ها را بپسنديد كه دست كم بعضي‌هايشان همان دغدغه‌هاي من و تو در زندگي هستند. دربرخورد با همسر و پدر و مادر و دوست و... همان ماجراهايي كه گاهي بر سرمان آمده يا بر سر كسي آورده‌ايم.

از ميان 9 داستاني كه سيدعلي شجاعي در اين كتاب نوشته، يكي را براي شما نقل مي‌كنيم تا همين فرصت را هم از دست نداده‌ و لذت خواندن را از كف ندهيم. اسم اين يكي «رنگين‌كمان ميان مشق‌هاي باران خورده» است.

سونيا با پا اسباب‌بازي‌ها و مدادرنگي‌هاي ماريا را كنار مي‌زند و او را در رختخوابش مي‌خواباند. خودش هم كنار بستر زانو مي‌زند. شالش را از سرش بر مي‌دارد و پرت مي‌كند كنار كيفش گوشه هال. دستانش را مقابل صورت مي‌گيرد تا بغضش نريزد روي صورت رنگ پريده ماريا. دانيال كتش را مي‌اندازد روي مبل و روبه‌روي سونيا مي‌نشيند. در حالي كه پتوي روي ماريا را مرتب مي‌كند، آرام مي‌گويد:

مگه دكتر نگفت گريه نكنين؟ مگه نگفت...

اشك در چشم‌هايش حلقه مي‌زند. بغضش را مي‌خورد.

مگه نگفت اگه خودش بفهمه، ممكنه خيلي زودتر...

سونيا از كنار بستر بلند مي‌شود و به آشپزخانه مي‌رود. دانيال هم دنبالش. سونيا براي خودش از شير يك ليوان آب مي‌ريزد. اشك‌هايش را پاك مي‌كند و سينه به سينه دانيال مي‌ايستد و جويده و آرام مي‌گويد:

تو توقع داري من بشينم و دختر 7 ساله‌ام جلوم جون بده؟...

چند قطره اشك روي گونه‌هاي سونيا مي‌ريزد:

خيلي بي‌انصافيه دانيال! خيلي. همه دكترها راحت پشت ميزشون نشستن و مي‌گن كاري از دست ما برنمي‌ياد. به همين راحتي؟...

دانيال با دو دست، صورت سونيا را قاب مي‌گيرد و گونه‌هايش را نوازش مي‌كند.

اما يك‌مرتبه‌سونيا مثل اين كه چيز مهمي يادش افتاده باشد، با همسرش از روزهاي نااميدي 12 سال پيش مي‌گويد. آن هنگام كه همه دكترها گفته بودند آنها بچه‌دار نخواهند شد، همه آزمايش‌ها منفي بودند و همه پاسخ‌ها نااميدكننده.

و بعد مي‌گويد:

ولي الان 7 ساله كه ماريا رو داريم... اون موقع نذر كسي كرديم كه مسلمونا واسش عزاداري...

دانيال فرياد مي‌زند:

ادامه نده سونيا... تو رو به مسيح تمومش كن...

سونيا بر جايش مي‌ماند:

اما...

دانيال عصبي بين بستر ماريا و جايي كه سونيا ايستاده قدم مي‌زند.

دانيال چته؟

گفتم كه ادامه نده... همين... فكر نذر رو از سرت بيرون كن، نذار اوضاع از اين كه هست بدتر بشه.

در ادامه صحبت زن و مرد، سونيا متوجه مي‌شود همسرش نتوانسته از پول بگذرد و آنچه را كه براي بچه‌دار شدن نذر كرده بودند، ادا نكرده است، دانيال حالا مي‌پندارد كه به همين دليل همان آقايي كه به درگاهش متوسل شده‌ بودند، دخترشان را از آنها مي‌گيرد.

سونيا كه در برابر پيكر مصلوب مسيح نشسته بود حتي نمي‌تواند آه بكشد.

فقط آرام زمزمه مي‌كند:

من و تو هم هديه‌مون رو از كسي پس نمي‌گيريم...

و بغض به گلويش چنگ مي‌زند و اشك در چشمانش.

دانيال بلند مي‌شود. مي‌رود كنار بستر ماريا به پهلو دراز مي‌كشد. سرش را نزديك صورت ماريا مي‌برد و چند نفس عميق مي‌كشد.

سونيا بلند مي‌شود و پتويي روي ماريا و دانيال مي‌اندازد. چراغ‌ها را خاموش مي‌كند و كنج هال مقابل پيكر مصلوب مسيح زانو مي‌زند.

سونيا، خيره چهره معصوم و غمگين مسيح مي‌شود. دلش مي‌خواهد خدا را به همان آقايي قسم بدهد كه ماريا را بهشان هديه كرده، به همان آقايي كه مسلمان‌ها اين همه دوستش دارند و گشايش همه نيازها و بدبختي‌ها مي‌دانندش، به همان آقايي كه... اما خجالت مي‌كشد. سرش را پايين مي‌اندازد.

سونيا آرام آرام اشك مي‌ريزد. فكر مي‌كند اگر امشب هم از دست برود، ماريا هم براي هميشه رفته است. برمي‌گردد و ماريا را نگاه مي‌كند كه نامرتب نفس مي‌كشد.

ياد حرف دكتر مي‌افتد كه فقط معجزه ماريا را زنده نگه مي‌دارد.

سرطان كار خودش را كرده.

***

سونيا چشم‌هايش را باز مي‌كند. يادش نمي‌آيد كه كي، كنار بستر ماريا خوابش برده. پتويي كه ديشب روي دانيال و ماريا انداخته بود، رويش كشيده شده. مي‌نشيند. ماريا در بستر نيست، دانيال هم. نگران اطرافش را نگاه مي‌كند.

دفتر ماريا باز كنار بستر افتاده. خط ماريا را مي‌شناسد. با مداد قرمز، بزرگ نوشته:

آن مرد آمد. آن مرد با اسب آمد. آن مرد بي‌دست آمد...

يك قطره اشك سونيا مي‌افتد لابه‌لاي كلمات. صداي خنده دانيال و ماريا از حياط مي‌آيد.

«عاشقي به وقت كتيبه‌ها» را كتاب نيستان چاپ و با قيمت 2200 تومان تقديم شما كتاب دوستان عزيز كرده است.باز هم اميدواريم از خواندن داستان‌هاي آن لذت ببريد.