بانوی کوچک | سیزده و آخر
.دوهفته بیشتر طول نکشید که بساطعروسی راه انداختیم.....فکر می کردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم.....از خوشحالی روی پام بندنبودم....شب که شدهمه رفتند من موندمو سیمین.....یه شب رویایی....من واقعا خودمو خوشبخت میدونستم....
.دوهفته بیشتر طول نکشید که بساطعروسی راه انداختیم.....فکر می کردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم.....از خوشحالی روی پام بندنبودم....شب که شدهمه رفتند من موندمو سیمین.....یه شب رویایی....من واقعا خودمو خوشبخت میدونستم....
آناوا با یه حرکت سریع بلند شدو روی مبل نشست.چشمهاش سرخ بودند.شروع کرد به گریه....می لرزید
خودشو گوشه ی مبل جمع کرده بود....شهروز آروم به سمتش رفت...دستشو به سمتش دراز کرد واناوا رو به
اغوش کشید.....فکر می کنم بهترین راه برای اروم کردن این دختر همین بود
-اره عزیزم تو بخواب....امروز خیلی خسته شدی
نگاه تشکر امیزی به شهروز انداختم.دستمو روی دستش ,دستی که روی دنده بود گذاشتم وخودمو به خواب
سپردم.نمی دونم چقدر خوابیده بودم که صدایی به گوشم رسید
-ساره...ساره جان پاشو رسیدیم
-چرا گذاشتی پسره منو باخودش ببره؟چرا وقتی داشت حالم بد می شد حواست بهم نبود....
-حواسم بهت بود ساره...به خدا بود
-نبود که اگه بود یه بار حداقل برمیگشتی سمتم...تو از اول تا اخر حواست پی صحبت باکتی بود
برگشتم سمتشو باگریه گفتم:من زیادی بچه ام نه؟؟؟
خمدیدومهربون نگاهم کرد,موهای جلوی سرمو به هم ریخت وگفت:حسود نبودی ساره....
اجازه ی ادامه ی حرفو بهم نداد.گفت:مهم نیست...حالت چطوره؟
از حالتهاش معلوم بود به شدت دلخوره.جواب دادم:خوبم...من باید برات توضیح بدم که...
عصبی شدو باصدایی که حالا کمی بلند شده بود گفت:توضیح لازم نیست ...یعنی دیگه جای توضیحی باقی
نذاشتی...
بعد از چند دقیقه سکوت درحالی که خوابم گرفته بود ناخوداگاه باصدای ارومی گفتم:شهروز
-جان دلم؟
- کی میای؟دلم واست تنگ شده
- میام عزیزم تا یک ساعت دیگه میام
- الان بیا
- میام اماده شم میام,توبخواب کمی استراحت کن بیدار که بشی من اونجام
- بله؟
- ساره فردا 1شنبه است حاضر باش زود تر میام بریم خرید.
- خرید واسه چی؟
- میریم هرچی دوست داشته باشی بخریم.
- من که چیزی لازم ندارم ,ممنون
خندید وگفت من تشخیص میدم که چیزی لازم داری یا نه؟فردا حاضر باش
پدرام بالحنی خندون گفت:مگه دیشب اینجا چه خبر بود عموجوووون
-پسره ی احمق دو روزه باز حالش خوب نیست دیشبم حمله ی تنفسی داشت
- اهان از اون لحاظ,من فکرکردم از یه لحاظ دیگه حالش بد شده
- شوخی بسه پدرام خیلی نگرانشم
پدرام جدی شدو پرسید:
- دارو هاشو می خوره؟
- اره البته فکر کنم
با درد و ناراحتی نگاهش کردمو گفتم:عمو واقعا نگران منی؟باورنمی کنم.من حتی اگه بمیرم هم واسه شما
فرقی نمی کنه
بابغض نگاهی به سالن انداختم وزیرلب به عمو گفتم:خیلی بی انصافی عمو,خیلی
اقای صارمی گفت صبر کن دخترم داری اشتباه می کنی
پس واسه همینه کاری واسه سامان نمی کنید.دکتر کور خوندی بذارم سامانو بکشی که بتونی پسرتو نجات
بدی .
خواست حرفی بزنه که اجازه ندادمو گفتم:
من نمی ذارم برادرم رو بکشی از این بیمارستان میبرمش ,میبرمش جایی که سعی کنند حالشو بهتر کنن نه
جایی که ارزوی مرگش رو داشته باشن
.عجیب تر از همه
پوزخند مسخره ای بود که گوشه ی لب عمو یاورنشسته بود.بابا به حرف اومدو پرسید:اتفاقی افتاده؟
-عمو یاور :ماهمگی به توافق رسیدیم که عمارت اقاجون فروخته بشه وهرکس به حق خودش برسه.
عجیب بود که عمو مهدی وعموعلی هم راضی به این موضوع شده بودند.
-بابا به حرف اومدو گفت:یاور جان تو که دیشب سهمت رو به من فروختی ,دیگه چی می خوای؟
گفتم:ببخشید اقای احمدی اما من وشما به دردهم نمی خوریم منم قصدازدواج ندارم .
-چرا من که خیلی ازشماخوشم اومده تازه باادامه تحصیل هم مخالف نیستم
خنده ام گرفت وگفتم چه ربطی داره من اصلا بااصل قضیه مشکل دارم بااجازه
.قراره همه چیز اروم پیش بره قراره تنش کمی داشته باشیم ودر ضمن قول میدم که همه تون عاشق شخصیتها مخصوصا شهروز بشید......پایانشم خوشه(خودم دیروز خوندمش
الو آبتین چرا حرف نمیزنی خوبی -خوبم خیلی خوب -درست میشه غصه نخور -کی؟ - نمیدونم یه پوزخند تلخ رو لبام نشست -شبنم با مامان دعواش شد -سکوت شبنم یعنی تایید حرف مامانت چرا دعوا کرد دیگه کاری نداری شروین -نه مواظب خودت باش
-باشه
-الو
-آبی منظورت زلزله که نیست
-بهش زلزله هم میگن بلای آسمونی ملکه عذاب
-هوی نفهم من الان غیرتی شدم
-برو گمشو
-با برادر زنت درست حرف بزن نفله
-چشم برادرزن عزیزم
-خفه
-شروینی ؟
-باز چه مرگی داری؟
-میخوام سوپرایزش کنم
-چه جوری؟
آخر شب بود که رفتیم خونه از شروین تشکر کردم داشتم میرفتم دیدم یه چیزی خورد بهم دیدم این خل وچل نصف تنشو از ماشین کرده بیرون داره با سنگ ریزه میزنه بهم من موندم کی وقت کرد سنگ برداره وقتی دید برگشتم گفت مرسی کارت درسته و زبونشو تا حلقش کرد بیرون ماشین شروین رفت داخل عجبا.
شبنم عشق داستان زندگی یه پسر جوان هست که از اوج به زیر کشیده میشه ولی همیشه سعی خودش میکنه که در مقابل شکستاش خم نشه و ...
نفس بریده بریدم رو بیرون دادم و حلقه رو بوسیدم و با صدایی که زیر فشار بغض نامفهوم بود گفتم : « کوچولو خیلی خوبه که من و تو با هم می مونیم ! » قطره های اشک راه نفسم رو برام باز کردند ... به سرعت از رو صورتم پاکشون کردم و لبخند زدم ....
« داداش تو واقعا پانته آ رو دوست داری ؟! »
لبخندی زدم و گفتم :
« آره ، من عاشقشم ! »
کیانا زیر لب گفت :
« خوش به حالش ! »
تو بغلم گرفتمش و گفتم :
« خوشگل خانوم تو رو هم دوست دارم ... »
کیانا لبخند مهربونی زد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد .
کیفشو از روی میز برداشت و به سرعت از رستوران خارج شد . انگیزه ای واسه این که دنبالش برم وجود نداره ! شاید الان بهتره که همدیگه رو نبینیم !
شعله ی شمع روی میز رو بین دو انگشتم خفه کردم !
صدای پای کیارش رو می شنیدم که به طرف اتاقم می اومد .... دستم رو روی قلبم گذاشتم ، صدای قلبم تمام گوشم رو پر کرده بود . قدم های کیارش پشت در اتاقم متوقف شدند .چشمام رو بستم و منتظر صدای در شدم اما .... تنها چیزی که شنیدم صدای دور شدن قدم ها بود ....
جوابش سکوت بود . کیارش با عصبانیت آهی کشید و رو دستاش بلندم کرد و محکم بغلم کرد و به سمت خونه براه افتاد . عطر تن خیسش مثل عطر شب بو های بهاری بود !
از آغوشش بیرون اومدم و به سمت اتاقم رفتم ! کیارش هنوز سر جاش ایستاده بود . وقتی خواستم وارد اتاقم بشم برگشتمو بهش نگاه کردم . دستش رو روی گونه اش گذاشته بود و به من خیره مونده بود .
« این لباس خوب نیست ! » صداش خش دار بود .
« کیارش پام دیگه داره تاول میزنه ! این از همه ی لباس هایی که تا حالا دیدیم بهتره دیگه ! می تونم یه شال بندازم رو شونه ام . »
« نه !! »
منو بغل کرد و گفت : « خوشحالم که عروس خوشگلی مثل تو دارم . »
دوباره ماه تو آسمون می رقصه و من از پنجره ی اتاقم کرشمه هاشو نگاه میکنم . همه چی تو ذهنم به هم ریخته !!! مطمئنم کیارش هم حالش بهتر از من نیست . باید ببینم سرنوشت چه چیزی برام در نظر گرفته !
دستم رو محکم به دهنم فشار دادم تا صدای هق هق ام رو خفه کنم . زیر شکمم خیلی شدیدتر از دفعه قبل تیر کشید و نفسم رو بند آورد !ضربه ای محکم تر به در وارد شد و در لرزید . نکنه درو بشکنه !!!!!! یه چیز گرم خیلی سریع وسط پاهام جاری شد !! این دیگه چیه ؟ با ترس یه نگاه به شلوارم انداختم .نه!!!!!!
از بس بغضم رو قورت داده بودم گلودرد گرفته بودم مهمان ها بعد از صرف شام رفتند . بابا خیلی از کیارش خوشش اومده بود . منم سریع به اتاقم پناه بردم . میدونستم بی بی میاد که بهم سر بزنه ! به بهانه ی دوش گرفتن به حموم رفتم و ساعت ها زیر دوش آب بی صدا گریه کردم .
تماس را قطع کرد و به سمت من برگشت و با دیدن لرزش بدنم گفت :
« تو چرا داری می لرزی ؟ سردته ؟ »
به ناچار گفتم : « آره »
پتو را رویم کشید و گفت :« خوب ضعف داری دیگه ! طبیعیه که سردت بشه ! »
داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره اما طی جریاناتی کیارش مجبور میشه که پانته آ رو به عقد خودش در بیاره و……