بانوی کوچک | یازدهم
-اره عزیزم تو بخواب....امروز خیلی خسته شدینگاه تشکر امیزی به شهروز انداختم.دستمو روی دستش ,دستی که روی دنده بود گذاشتم وخودمو به خوابسپردم.نمی دونم چقدر خوابیده بودم که صدایی به گوشم رسید-ساره...ساره جان پاشو رسیدیم
چشم باز کردم توحیاط خونه بودیم.نگاهم به نگاه غمگین شهروز گره خورد.-پاشو عزیزم...پاشو برو تو اتاقت بخواب-خیلی خوابم میاد....تو برو منم میام-پاشو ساره....خسته ام..بچه شدی؟یاد اون روز افتادم.لبخند شیطانی روی لبم نشست چشمهام بستمو دستم به سمت شهروز دراز کردم.شهروزانگار می خندید که گفت:نمی دونم چرا هر وقت من میگم بچه ...تو دلت بغل می خوادمنتظر عکس العملش بودم که دستم کشیده شد.-جهنم ضرر...بیا که دور دور خودته...هرچی می تونی بتازونلبخندی زدم وعطر شهروزو به مشامم کشیدم.هیچ چیز مهم نبود...حرفهای فریماه مهم نبود...سیمین مهمنبود....هیچ کس مهم وهیچ چیز مهم نبود....مهم من بودم...مهم شهروز بود ....ومهم ارامشی بودکه وجودهردومونو پر می کرد.باعصبانیت در ورودی رو محکم به هم کوبیدم اونقدر محکم که رباب خانم از اشپزخونه بیرون اومد نگاهی بهصورت پر از عصبانیتم انداخت وگفت:چیزی شده خانم جان؟سعی کردم خودمو کنترل کنم که گفتم:نه رباب خانم چیزی نیست؟-اقاروخبر کنم؟پوزخندی روی لبم نشست:نمی خواد اقا خودش خبر دارهرباب خانم بدون گفتن حرف دیگه ای به اشپزخونه رفت.دوساعتی بود که تو سالن رژه می رفتم .اونقدرعصبانی بودم که حد نداشت.سینه ام خس خس می کرد اما این چیزا اصلا واسم مهم نبود.منتظر شهروزبودم.دو سه باری از اسپری ام استفاده کردم اماتاثیری نداشت به سمت کپسول اکسیژنی که گوشه ی سالنبود رفتم شاید اون می تونست حالمو بهتر کنه.ماسک اکسیژنو روی دهانم گذاشتم با دیدن کپسول یادشهروز افتادم.اینم از کارهای شهروز بود واسه راحتی من هر گوشه ی خونه یه کپسول اکسیزن کوچیکگذاشته بود یاد شهروز باعث شد بغض گلوم سرباز کنه.داشتم خفه می شدم نفس عمیقی کشیدم از حرصماسک وپرت کردم و به سمت مبل گوشه ی خونه رفتم.دلم گریه می خواست یاد امروز افتادم زدم زیر گریهگریه ای از ته دل.خواستم هق هق گریه مو خفه کنم اما نشد زدم زیرگریه بلند گریه می کردم نفسم درحالتموم شدن بود اما اینامهم نبودند...دیگه هیچ چیز مهم نبود...کاش بمیرمو راحت بشم ...انگاری ارزوم درحالبراورده شدن بود که نفس کم اوردم داشتم از حال می رفتم که ورود حجم بالایی از اکسیژنو به ریه هاماحساس کردم بعد دستی که ماسک اکسیژنو روی صورتم گذاشت......کمی که حالم جا اومد چشم باز کردمرباب خانم با نگاه ناراحتی نگاهم می کرد-خانم جان اتفاقی افتاده؟رباب خانم کنارم نشست دستمو گرفت وگفت:بهترید خانم جان؟نگاهش کردم چرا من این روزها این قدر تنها بودم.ناخوداگاه سرمو گذاشتم روی سینه ی رباب خانم.انگاریشوکه شده بود دوباره اشکهام سرازسر شدند این بار فقط اشک بود که پایین می ریخت.-چرا من این قدر تنها وبدبختم رباب خانم؟رباب خانم از دیدن حالن بغض کرده بود:نگید خانم جان...این حرفها چیه؟شما تنها نیستید-چرا رباب خانم تنهام..خیلی تنها.من کسیو ندارم.هیچ کسو....هیچ کس دوسم نداره...-خانم جان این حرفها چیه...ماهمگی دوستون داریم.حتی خود اقا به جان سعیدم که جون اقا بسته بهجونتونه.به خدا این فکرهای بی خود چیه که می کنید.....-دوسم نداره...اقا دوسم نداره....هق هق گریه مو تو سینه ی رباب خفه کردم.دوست نداشتن سرمو از روی سینه اش بلند کنم.کمی که ارومشدم رباب خانم بلند شد بالش کوچیکی اوردوزیر سرم گذاشت .کمکم کرد دراز بکشم بعد از اینکه پتوینازکی روی من کشید ازم خواست استراحت کنم.واقعا به استراحت احتیاج داشتم.با بستن چشمهام خودموبه خواب سپردم.بااحساس اینکه کسی موهامو نوازش می کنه ازخواب بیدار شدم.چهره ی شهروز با اون نگاه غمگینش جلویچشمهام بود.-بهتری؟چند لحظه خیره نگاهش کردم چقدر دل تنگش بودم دستمو به سمت صورتش دراز کردم.می خواستممطمئن بشم که خواب نمی بینم.وسط راه دستم از حرکت ایستاد یاد امروز باعث شد اخم کنم ودستمو پسبکشم.بی حال بلند شدم که شهروز پرسید کجا میری؟جوابی بهش ندادم وخواستم به سمت اتاقم برم که جلوی روم ایستاد وپرسید:گفتم کجا میری؟سردوبی حوصله گفتم:اتاقمدستمو کشیدوگفت:باشه بیابریم یه چیزی بخور بعد برو...رباب خانم می گفت از صبح چیزی نخوردی واستسوپ پختهباعصبانیت دستمو پس کشیدموگفتم:نمی خورمانگاری شهروز هم بی حوصله بود که از دیدن لج کردن من عصبانی شدوگفت:ساره بیا بریم غذاتو بخورحوصله ندارمبدون این که اهمیتی بهش بدم به سمت پله ها حرکت کردم که روبه روم ایستادوباعصبانیت وصدایی کهکمی بلند شده بود گفت:این مسخره بازیا چیه در اوردی ساره؟انگار منتظر همین بودم که عصبانی شدم وگفتم:مسخره بازی....مسخره بازیو من در اوردم یاتو؟-چی می گی ساره؟به سمتش برگشتم وباصدای بلند,صدایی که می خواستم بلند باشه...اونقدر بلند که تمام زجرم ونشونبده......زجری که امروز کشیدم...صدامو بلند کردم اما خس خس سینه ام باعث شد صدایی شبیه ناله ازهنجره ام خارج بشه-من دختر خونده ی توام شهروزبه سمتش برگشتم وباصدای بلند,صدایی که می خواستم بلند باشه...اونقدر بلند که تمام زجرم ونشونبده......زجری که امروز کشیدم...صدامو بلند کردم اما خس خس سینه ام باعث شد صدایی شبیه ناله ازهنجره ام خارج بشه-من دختر خونده ی توام شهروزنگاه شهروز مات شد انگاری تازه فهمید من چی میگم.همونجا روی پله ها نشست وسرشو تو دستهاشگرفت.نگاهش کردم ....از پشت پرده ی اشک نگاهش کردم ازش دلخور بودم ...روبه روش نشستمو ادامهدادم:اره شهروز من دختر خونده ی توام؟مونا چی میگفت شهروز؟این پسره بردیا امروز دم در دانشگاه چیکارمی کرد؟هان؟چرا جوابمو نمی دی؟می دونی من امروز چی کشیدم...:می فهمی؟نه نمی فهمی به خدا نمیفهمی؟مونا بهم گفته بود قضیه ی این خواستگاری مسخره رو....من همون موقع جوابشو داده بودم.امروز بردیااومده بود دم در دانشگاه می گفت:چرا جوابتون منفیه....نمی خواستم جوابشو بدم که ادامه داد از اقا شهروزاجازه گرفتم که مزاحمتون شدم......بهش می گم تو می دونی من چه نسبتی باشهروز دارم؟نیششو بازمیکنهمیگه اقاشهروز گفتن دختر خونده شون هستید....با استین لباسم صورت غرق اشکمو پاک کردم.شهروز نگاهم نمی کرد که ادامه دادم:من دخترخونده ی تو امشهروز؟نگاهمو به چشمهای ناراحتش دوختم وادامه دادم:خیلی بی انصافی شهروز...خیلی....بلند شدم برم بالا که توهمون حالت شهروز دستمو گرفت وگفت:صبرکن....من ...من ....نمی خواستم بعدا ازمگله کنی که چرا حق انتخاب نداشتی...انگار زجر می کشید واسه گفتن این حرفها که ادامه داد:ساره من واسه بودن باتو زیادی جووننیستم.....توحق زندگی داری.نمی خوام پاسوزمن بشی...درد تو صورتش احساس می شد که ادامه داد:نمی خوام حسرت مادرشدن روی دلت بمونهاونقدر عصبانی بودم که حد نداشت.نفس نفس می زدم.دستمو باشدت از دستش بیرون کشیدم.دوباره روبهروش نشستم وگفتم:حسرت...حسرت چی؟...گوش کن شهروز من ارزوی مادر شدن دارم...دوست دارم بچهداشته باشم...من...من...عاشق بچه ها هستم....اما اینو خوب تو گوشت فروکن من اگه قرار باشه یه روز مادربشم فقط وفقط ...مادر بچه ی تو میشم...نه کس دیگه.....این حرف اول واخرمه.....بدون توجه به شهروز در حالی که نفس نفس می زدم خودمو به اتاقم رسوند.حالم خوب نبود.ماسک اکسیژنوکشیدمو روی دهانم گذاشتم.بسم بود این همه تنش ....چشمهامو بستم ونفس های عمیق میکشیدم.یادامروز افتادم اومدن بردیا دم دانشگاه.... یاد امروز باعث شد بازهم غم روی دلم بشینه....درستهخیلی ناراحت بودم اما یاد حرفهایی که امروز به شهروز زده بودم باعث می شد احساس سرخوشی داشتهباشم.من تصمیم خودمو گرفته بودم.....به هیچ عنوان حاضر نبودم شهروزو از دست بدم.صدای در اتاقم باعث شد دست از فکروخیال بردارم.شهروز سینی به دست وارد اتاقم شد.رومو برگردوندم وبهپهلو خوابیدم.هنوز ازش دلخور بودم.کنارم نشست سینی رو انگار گذاشت رو پاتختی .دستش که رو موهامنشست ناخوداگاه چشمهامو بستم.-ازم دلخوری؟بدون این که چشم بازکنم.ماسکو از روی دهنم کنار کشیدمو گفتم:ازت دلخورم به اندازه ی تمام دنیاببخشید-بایه ببخشید ساده از دلم در نمیاد-توضیح بدم؟شونه ای بالا انداختم که ادامه داد:اون روز که شنیدم می خواستم گردن پسره رو بشکنم به جان خودتراست می گم پدرام شاهده..اما دایی حامد معتقد بود تو به خاطر اینکه بهم مدیونی می خوای باهامبمونی....می گفت حق زندگی داری ...من فقط خواستم خودت تصمیم بگیری ...همین....بادلخوری گفتم:چرا خودت بهم نگفتی؟من باید از مونا بشنوم؟چرا به این پسره اجازه دای بیاد دم دانشگاه-به جان ساره کار دایی حامد بوده من روحمم خبر نداشت.به خدا راست میگم.کیا نمی دونست من ازدواجکردم رفتار اون روز کتی هم به همین خاطر بود....به جان خودم راست میگم......لحظه ای سکوت که شهروز ادامه داد:برات سوپ اوردم پاشو بخور بعد حرف بزنیم.....-نمی خورم-جان شهروز پاشو...از صبح چیزی نخوردی می دونی ساعت چنده؟نشستم.دلم از گرسنگی ضعف می رفت واقعا انرژی نداشتم.شهروز کاسه ی سوپ وجلوی رومگذاشت.خواستم قاشقو بردارم که زودتر از من دست به کار شد.انگاری دوست داشت غذا دادن به منو.-خودت خوردی؟-خیالم که از تو راحت بشه می رم می خورم.دستشو گرفتمو گفتم:بروبیار باهم بخوریم-باشه تو بخور میرم میارم-نه الان برو....کلافه پوفی کرد قاشقو زمین گذاشت وپایین رفت.تو فکرحرفهای شهروز بودم بایه ظرف سوپ وارد اتاقمشد.کنارم نشست قاشقمو دستم گرفتم واین بار خودم مشغول شدم.هر کدوم تو سکوت خودمون غرق بودیم....خوردن غذا که تموم شد.شهروز ظرفهای غذارو پایین برد.موقع رفتن گفت:پاشو لباسهاتو عوض کن راحتبخواببه لباسهای تنم نگاه کردم هنوز لباسهای صبح تنم بودند.یه شلوار جین بایه پیراهن خونگی.بلند شدمولباسهام یا یه تی شرت وشلوارک ساده وراحتی عوض کردم و دوباره سرجام برگشتم.خوابم نمی اومد امادوست داشتم فقط دراز بکشم.کمی که گذشت شهروز دوباره به اتاق برگشت.کنارم روی تخت نشستوگفت:حرف بزنیم؟-بزنیم-تومطمئنی ساره.....زود تصمیم نگیر...تاهروقت بخوای جات همین جاست روی چشمهای من....خوب فکرکن .....اجباری در کار نیست-من خوب فکرکردم-اگه بخوای باهام بمونی حق نداری زیرش بزنی...اگه گفتی می مونم باید بمونی ...هر اتفاقی هم که بیفتهباید بمونی....نباید بزنی زیرش....-می مونم-27-26سال اختلاف سنی ازارت نمیده ممکنه الان چیزی متوجه نشی اما ده سال دیگه من نزدیک14سالمه وتو تازه اول جوونیته.-می دونم-اگه موندی باید قید بچه روبزنی-می زنم-اگه........-من بااین حرفها منصرف نمیشم.....سکوتی بینمون برقرار شد که گفتم:اگه موندم حق نداری بزنی زیرش....اگه موندم حق نداری بگی بچه ای.....اگه موندم باید به پام بمونی...نفسی کشیدموگفتم:من برای بودن باتو زیادی بچه ام نه؟؟؟حق تو یه خانم باکمالاته...یکی که حرفتوبفهمه...یکی که همش نگرانش نباشی....یکی که..ساره من نگرانی برای تورو دوست دارم....تو از سرمنم زیادی هستی....اما قول می دم....واسه هر چی بخوایقول می دم....حالا هم بخواب دیر وقته امروز زیادی خسته شدی.سینه ات هنوز خس خس داره..استراحتکن.نمی خوام حالت بد بشهصبح چقدر تشویش داشتم وحالا چقدر اروم بودم.نفس عمیقی کشیدم ودوباره پشت به شهروز به پهلوخوابیدم وباگفتن شب به خیر چشمهامو بستم.شهروز هنوز کنارم نشسته بود خواست بلند بشه که توهمونحالت باچشم بسته دستشو گرفتم .نمی خواستم بره دیگه نمی گذاشتم بره مکثی کردو صداش به گوشمرسید:تو تختت جا واسه یه ادم دیگه هم داری؟؟؟؟لبخندی زدم بدون اینکه چشمهامو بازکنم فقط سرمو کمی جابه جا کردم وروی بالش کناری گذاشتم.تکونخوردن تخت وبلند شدن پتو باعث شد باتمام وجود احساس ارامش کنم و خودمو به خواب بسپرم.من باتمام وجود احساس خوشبختی داشتم.صبح که از خواب بیدار شدم خیلی سرخوش بودم.دیشب چقدر اروم بودم هرچند تا صبح چندبار بیدار شدموهر بار با احساس وجود شهروز گرم می شدم اما کم خوابی دیشب باعث نشده بود که احساس کسالتکنم.حتی رباب خانم هم از سرحالی من در تعجب بود بعد از صبحونه به اتاقم رفتم تمام لباسهامو ازکمدبیرون ریختم.می خواستم امروز بهترین باشم.چند ساعتی به اومدن شهروز مونده بود امروز قرار بود زودتربیاد خونه انگاری اونم مثل من تحملش تموم شده بود.سرخوش واماده روی مبل جلوی تلوزیون نشسته بودموبی خودی فقط کانالهای تلوزیونو بالا وپایین می کردم.رباب خانم تو اشپزخونه مشغول بود.صدای در ورودیلبخند به لبم اورد.چشمهامو بستم نفس عمیقی کشید می خواستم هیجان ناشی از روبه رویی باشهروزوکنترل کنم.باارامش به عقب برگشتم اما بادیدن چیزی که روبه روم بود کپ کردم.صدای سلام بلندیبه گوشم رسید انگاری متوجه من نشده بودند.صدا دوباره ادامه داد:سلاااااااام.کسی خونه نیست؟رباب خانم باعجله بیرون اومد.بادیدن اشخاص تو سالن رنگ از روش پریدوبه تته پته افتاد.-سلام...خانم جان .....چطوری اومدید تو...-مشدی تو حیاط بود....انگاری زیادی از دیدنمو خوشحال نشدی.......رباب خانم دست وپاشو گم کرد نگاهی دست پاچه به من انداخت وگفت:نه....نه....این چه حرفیه خانم خیلیخوش اومدید......زن چرخی دور خودش زدوگفت:هیچ چیز تغییر نکرده اینجا هنوز هم عین قدیما قشنگ وشیکه.....من مات مشغول دید زدن بودم.به زن شک پوشی که پوست سفید وصورت صافش زیبایی دوچندانی بهشداده بود وچشمهای سبزش میون صورت سفیدش می درخشید.موهای بلوند وبلندش رو که حالت لختیداشت دور شونه هاش رها کرده بود وشالش رو با بی قیدی روی شونه هاش انداخته بود.دخترک نوجوونیکنارش ایستاده بود که موهای لخت یک دست مشکی داشت وبی حرف با چشمهای سبز وسردش بهم خیرهشده بود انگاری فقط اون بود که متوجه حضورم بود.حرکتی به خودم دادم وبه جلو حرکت کردم نگاهم به چمدونهای جلوی در ورودی بود.باصدای رباب خانم بهخودم اومدم:اومدید خانم جان؟نگرانی تو چشمهای رباب خانم دیده می شد .زن به من خیره شده بودومنتظر نگاهم می کرد که رباب خانمبه سمتم برگشت وگفت:خانم جان ایشون سیمین خانم ودخترشون هستند....دلم افتاد کف پام.سیمین......اینجا چیکار می کرد.الان باید می اومد وسط خوشبختی من؟الحق که تو زیباییوخوش پوشی هیچ چیز کم نداشت فوق العاده بود.....هر دو چشم دوخته بودیم به چشم هم وهیچ کدوم قصد عقب نشینی نداشتیم.رباب خانم اوضاع رو غیرقابلکنترل دید که روبه من گفت:خانم جان زنگ بزنم اقا بیان؟بدون این که چشم از چشمهای سبز سیمین که حالا باکمی تمسخرنگاهم می کرد بردارم گفتم:زنگ بزنروبه روی هم ,روی مبلهای تو سالن نشسته بودیم.چشم دوخته بودم به ساعت ومنتظر شهروزی بودم که بهنظرم دیر کرده بود.دیر کرده بود درحالی که هنوز 1دقیقه هم از زنگ زدن رباب خانم نگذشته بود.سیمینپا روی پاانداخته بود وبه من مضطرب نگاه پراز تحقیری می انداخت وآناوای بی خیالی که موهای یک دستلختش رو رها کرده بود روی شونه هاش واز وقتی اومده بود سرش تو آی پدش بود هر چند وقت یک بارهمنگاه بی تفاوتی به من ومادرش می انداخت ودوباره مشغول کارش می شد انگاری واسش اهمیتی نداشتچی درجریانه.سرم پایین بود تحمل پوزخندهای سیمینو نداشتم کف دستهام عرق کرده بود وتو ذهنمخودمو با سیمین مقایسه می کردم.صورتش باارایشی که انجام داده بود صدبرابر زیباتر شده بود لباسهایمارک وکفشهای پاشنه بلندش ابهت وزیباییشو چند برابر کرده بود ومن یه جوراب شلواری ضخیم پوشیدهبودم با یه پیراهن کلوش پشت گردنی سفیدویه جفت کفش روفرشی هم پام کرده بودم.ارایش چندانینداشتم دوست داشتم امروز برای شهروز فقط خودم باشم ....خود خودم .....چی فکر می کردم چی شد؟؟؟؟؟کلافه ازجام بلند شدم ,به سمت اشپزخونه رفتم .رباب خانم تکیه داده بود به کابینت و عجیب تو فکر بود بادیدنم دست پاچه جابه جا شد.-خانم جان چیزی می خواستید؟-نه اومدم ببینم ....یعنی ...خواستم بهت سر بزنمنگاه غمگینشو به من دوخت .به سمتم اومدودستهامو گرفت-خانم جان حالا چی میشه؟-چی چی میشه؟بامن ومن گفت:تکلیف شما وآقا دیگه؟یخ کردم.....رباب خانم چی میگفت؟لبخند مصنوعی زدمو گفتم:منظورت چیه؟-نمی دونم خانم جان...برگشتم سیمین خانم....آناوا دخترشون....شما چی میشید خانم...فشار کوچیکی به دستش وارد کردم وگفتم:قرار نیست اتفاق خاصی بیفته....نگران نباشخواستم برگردم که دستمو کشیدوگفت:می ترسم خانم.....شنیدم سیمین خانم واسه همیشه اومدن کهبمونن....-خوب این به ما چه ربطی داره......نگاه نگرانشو بهم دوخت وگفت:نمی دونم...به خدا نمی دونم...می ترسم اقا به خاطر دخترش......ول کن خانمجان...روحیه ی خراب خودم کم بود ....رباب خانم هم استرسمو بیشتر می کرد.نگاهی دوباره به خودم انداختم............نمی دونم ته دلم می ترسیدم از اینکه شهروز سیمینو به من ترجیح بده.دوباره می خواستم به سالن برگردم که در ورودی باز شدو شهروز با شتاب وارد شد.بادیدنش بغضم گرفتهمونجا ایستادم که ببینم حواسش به من هست....به منی که اگه کمی دقت می کرد می تونست منوببینه.....شهروز سر چرخوند نگاهش نگران بود...نگاهی به سمت من انداخت انگار منو ندیدکه سرشو چرخوند ...اما باشتاب دوباره به سمتم برگشت.....از اینکه منو دیده بود بین اون همه بغضی که داشتم لبخندی روی لبمنشست.شهروز با گامهای بلندش به سمتم اومد....نگاهم گره خورده بود به نگاهش ....روبه روی من که رسیدچند لحظه نگاهم کردو وبعد من بین حجم زیادی از گرما بودم....چقدر خوب بود این امن ترین جای دنیابرای من.....دستمو روی سینه ی شهروز مشت کردم وبعد از یک ساعت سعی کردم نفس بکشم...نفس هایبلند وعمیق می کشیدم...حالا که شهروز اومده بود....خیالم راحت بود مطمئن بودم همه چیز خوب پیشخواهد رفت...شهروز هم نفسهای عمیق می کشید...بعد از چند لحظه منو از خودش جدا کرد نگاهی بهصورتم انداخت...دستهاش رو دو طرف صورتم قرار داد اروم زمزمه کرد:خوبی؟لبخندی زدمو گفتم:الان خوبم....خیلی خوب....نفس عمیقی کشید لبخند مهربونی زدوگفت:خداروشکرشهروز دستمو گرفت وگفت:برو بالا تا من ببینم چه خبره...زمزمه کردم:سیمین اومده....من....کف دستش رو روی صورتم گذاشت نگاه جدی شو به من دوخت وگفت:هیچی مهم نیستساره...هیچی...حالا که تو خوبی دیگه هیچ چیز مهم نیست...برو بالا من حلش می کنم....لبخندی به صورت مهربونش زدمو گفتم:می خوام باهات باشم.....اگه اشکالی نداره...-اخه...-خواهش می کنم.....خنده ای کردوگفت:باشه ....بریم...کنار هم با شهروز به سمت سالن رفتیم....سیمین بادیدن شهروز ازجاش بلند شد به جرات می تونستم بگمکه برق شیفتگی وخواستن تو نگاهش موج می زد.....ترسیدم از نگاه سیمین ناخوداگاه کمی به سمت شهروزرفتم....نمی تونستم عکس العمل شهروز وببینم...سرم پایین بود...تمام بدنم یخ کرد ترسم از نگاه سیمینبود....ترسم از دست دادن شهروز بود....گیج بودم...سردم بود....همه ی حس های بد دنیا به قلبم سرازیر شدهبود....بین اون همه حس بد احساس کردم دستم گرم شدواین گرما کم کم به قلبم هم رسید شهروزدستموگرفته بود وبه ارومی می فشرد...نگاهی به سمتش انداختم خیلی جدی به سمتم برگشته بود-می خوای بری بالا؟بابغض:نه-چیزی واسه نگرانی وجود نداره....اروم باشبه سمت سیمین برگشتم که دست به سینه باابهت خاصش بازهم باتمسخرنگاهم می کرد.....-می خوام حرف بزنیم ....تنها....شهروز نگاه بی خیالی به سمت سیمین انداخت وگفت:حرفتو بزن.....من وشهروز کنارهم روی مبل دونفره ای نشسته بودیم.سیمین رویه روی ما بود وآناوای بی خیالی کهسرجاش بود وعکس العملش از دیدن پدرش بعد از چندین سال یه سلام خشک ویه بوسه ی سرد روی گونهی شهروز بود.تعجبم از رفتاری به مراتب یرد تر بود که شهروز در مقابل دخترش داشت.سیمین نگاه پر تنفرش رو به من دوخت وگفت:گفتم تنها حرف بزنیم....بدون مزاحم....نمی دونم اما یه لحظه بهشون حق دادم از جام بلند شدم که شهروز دستمو گرفت وگفت:کجا؟؟؟؟؟کمی عصبانی بود لبخندی به نگاه پر از عصبانیتش زدم وگفتم:می رم ببینم رباب خانم کجاست؟؟؟؟-لازم نکرده بشین.....کلافه بودم مطمئنن نبود من در این بحث به نفع خود شهروز هم بود.نمی خواستم مزاحم باشم.خم شدم درگوش شهروز وگفتم:وقت داروهامه.....بایدبرم.....شهروز نگاهی به من انداخت .نگاهش کلافه بود.لبخندی به صورتش زدم ناخود اگاه خم شدم وبوسه یکوچیکی روی گونه اش گذاشتم بلند شدم.نگاهی به شهروز انداختمو گفتم:شما راحت باشید ....-زود برگرد.....چشمی به شهروز گفتم وبالا رفتم.در اتاقمو بازکردم می دونم کارم اشتباه بوده امامی ترسیدم واسترسداشتم .......در اتاقمو بستم اروم به سمت پله ها اومدم وگوشه ی پله ها نستم وزانو هامو بغل کردم.صداشونبه گوشم می رسید اما از این بالا هیچ چیز دیده نمی شد.-تو این چند سال خیلی تغییر کردی.....شهروز باصدایی که تمسخر توش موج می زد گفت:اما تو اصلا عوض نشدی.....-تو اما عوض شدی...همه چیزت عوض شده حتی سلیقه ات.....-کارتو بگو سیمین....طفره نرو....کارم؟؟؟؟؟-اره کاری که باعث شده زندگیتو رها کنی وبیای وسط زندگی من......سیمین خنده ی بلندی کردوگفت:احیانا که منظورت از زندگیت این دختره نیست......-ببند دهنتو سیمین.....منظورم از زندگیم هرچیزی که هست مطئن باش اون دخترهم جزئی ازش محسوبمیشه....-قبلا خوش سلیقه تر بودی شهروز....-اتفاقا قبلا بد سلیقه بودم....الان چند وقته که مفهوم خیلی چیزا رو فهمیدم...تازه فهمیدم زندگی یعنی چینمی دونم چرا احساس می کردم سیمین لحنشو تغییر داده وباناز صحبت میکنه-تو برای بودن با این دختر زیادی هستی شهروز....تو حیفی به خدا....-اشتباه نکن ساره برای بودن بامن خیلی حیفه....-اما شهروز....شهروز بالحنی محکم وجدی گفت:تمومش کن سیمین زندگی من به خودم مربوطه....مسائل بین من وسارههم به خودمون مربوطه....نیازی به دخالت تو نیست.....حرف آخرتو بزنانگار سیمین عصبانی شده بود که گفت:خبر داری که من به خاطر عروسی برادرم اومدم.....واین مدت همآناوا دلش می خواست پیش تو باشه.....همین.....بالاخره تو پدرشیشهروز خنده ی بلند وعصبی کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:پدرش.....اره؟؟؟پدرش....می فهمی چی داریمی گی؟؟؟؟؟الان بعد این همه سال این دختر واوردی به من می گی پدرشم؟؟بس کن این بازی مسخره ایرو که شروع کردی سیمین.....سیمین بالحن اروم وحرص در اری گفت:یعنی قبول نداری پدرشی؟؟؟؟؟؟به نظرم بهتره بعد این همه سالیکم به وظایف پدرانه ات برسی شهروز-خفه شو سیمین......خفه شو.....شهروز انگاری عصبی بود که با صدای بلندش ادامه داد:آناوا می تونه بمونه.....وتو ....بهتره دیگه بریصدای قدمهای شهروز می اومد دیدم که به سمت در وردی رفت وانگار درو برای سیمین باز کردهبودومنتظر رفتنش بود.موقع رفتن بازهم صدای نحس سیمین به گوشم رسید-شهروز تو چه به خوای چه نخوای من عضو ثابت زندگیت هستم....نمی تونی منو حذف کنیصدای کوبیده شدن در ورودی باعث شد بترسم.بلند شدم واروم به سمت اتاقم حرکت کردم دستم به دستگیره ی در نرسیده بود که نظرم عوض شد وبه سمت پایین حرکت کردم.آناوا همون جا گوشه ی سالن بودوشهروز روی مبل همن جای قبلی نشسته بود وسرش رو تو دستش گرفته بود.کنارش نشستم رگهایدستش بیرون زده بود وصورتش از عصبانیت به کبودی می زد.دستمو اروم روی سرش کشیدم.....-هیچ چیز تو این دنیا ارزش اینو نداره که این قدر به خاطرش عصبانی باشی....شهروز سر بلند کردو نگاهم کرد.نگاهی به آناوا انداختم شهروز رد نگاهمو گرفت وبه همون جا رسید.انگاریکلافه بود.-از نظر تو اشکالی نداره که یه مدت اینجا باشه؟؟؟-نه چه اشکالی داره.وقتی تو بگی میشه یعنی میشه.....از جام بلند شدم که دستمو کشیدوگفت:کجا؟؟؟-کمکش می کنم وسایلشو ببره بالا-رباب خانومو صدا کن .خودت اینجا باشنگاهی به آناوا انداختم که نگاه سردشو به سمت ما دوخته بود.فشار کوچیکی به دست شهروز وارد کردموگفتم:نه دوست دارم خودم این کارو انجام بدمبلند شدم ,توجه به نگاه اعتراض امیز شهروزبه سمت آناوا رفتم.چمدون بزرگی کنارش بود وکوکه پشتیبزرگی هم کنار پاش گذاشته بود.این دختر چقدر وسایل داشت.کیف کوچیکی هم به صورت اریب از گردنشاویزون بود.نگاه منتظرشو بهم دوخته بود.لبخندی زدم.دستمو به سمتش دراز کردمو گفتم:ساره هستم.....میدونم کمی دیره اما خوش اومدیآناوا باتردید دستشو تو دستم گذاشت وگفت:آناوا هستم....خوش بختمدستشو کشیدم که باعث شد سرپا بایسته:بیا بریم بالا می خوام اتاقتو نشونت بدم.اناوا چمدونشو به دستگرفت خواست کوله پشتیشو برداره که من پیش دستی کردم وکمکش کردم.نگاه خیره ای بهم انداخت کهبازهم بالبخند بهش گفتم:کمکت می کنمبی حرف باهم به حرکت کردیم واز مقابل شهروزی که حالا سرشو به پشتی مبل تکیه داده بود وچشمهاشوبسته بود راه پله ها رو در پیش گرفتیم.طبقه ی بالا که رسیدم در هردو اتاق مهمانو باز کردم.لبخندی به صورت بی تفاوت آناوا انداختمو گفتم:هرکرومو دوست داری انتخاب کنآناوا بدون این که نگاهی به هیچ کدوم از اتاقها بندازه وارد یکی شون شد .وسایلشو همونجا کف اتاق انداختوخودشو روی تخت ولو کرد.نزدیکش رفتمو گفتم:می خوای کمکت کنم وسایلتو بچینی تو کمد؟؟شانه ای بالا انداخت وگفت:لازم نیستانگار هر قدر می خواستم باهاش بیشتر مهربون باشم آناوا بیشتر از من دوری می کرد.فکر کردم شاید بهترباشه تنهاش بذارم-من میرم پایین کاری داشتی صدام کن....کمی استراحت کن برای شام خبرت می کنم....پایین رفتم.شهروز همچنان همونجا نشسته بود.کنارش نشستم ودستمو روی شونه اش گذاشتم.....-خوبی؟؟؟سر بلند کرد.بی هوا دستی روی کمرم نشست ومنو به سمت خودش کشید:اره خوبم.....الان خیلی خیلیخوبم...مثل همیشه خجالت کشیدم وسرمو پایین انداختم.سرشو جلو اورد ودم گوشم اروم گفت:این همه خجالتواسه چیه؟؟نفس که به گوشم می خورد احساس می کردم کسی قلقلکم میده کمی خودمو جمع کردم که خندیدوگفت:آی....آی...نقطه ضعف ازت گرفتم,چه نقطه ضعفی....تو قلقلکی هستی؟؟خندیدم که خندید.مکثی کرددرحالی که موهای روی صورتمو پشت گوشم می فرستادگفت:ساره چقدرخوبه که هستی....همیشه باش همین جا کنارمن...هستمکمی سکوت کردو ادامه داد:نمی خوای چیزی بپرسی؟-اگه لازم باشه چیزی بدونم خودت به موقع بهم می گیحلقه ی دستهاش دور کمرم محکم تر شد.نفس عمیقی کشید وگفت:خیلی گلی به خداچقدر خوب بود ارامش بودن شهروز.صدای پای رباب خانم می اومد که خودمو از شهروز جدا کردم.صافروی مبل نشستم .رباب خانم به سمتم اومدوگفت:خانم جان شام اماده است ....میزو اماده کنمازجا بلند شدم به سمت رباب خانم رفتم وگفتم:ممنون....زحمت کشیدید...شما برو من خودم میزو میچینم.....-پس بااجازه-به سلامترباب خانم که رفت.به سمت شهروز برگشتم طلبکارانه نگاهم می کرد.خندیدمو گفتم:چیزی شده؟کلافه پوفی کرد ازجابلند شدوگفت:تو این خونه ادم دو دیقه نمی تونه با زنش خلوت کنهدرحالی که به سمت پله ها می رفت.روبه روش ایستادم.شیطون نگاهش کردم.کمی روی پنجه ی پابلندشدم.درحالی که به چشمهای خندونم خیره شده بود گفتم:الان یعنی من زنتم؟سرشو خم کردو گفت:شک داری؟؟نرم خندیدم ....سرمو بالا گرفتم که شهروز صورتشو جلو اورد....گر گرفتم....هنوز عادت نکرده بودم به اینشیرینی ها....صورت شهروز که ازمن جدا شد خجالت زده سر پایین انداختم.صورتم سرخ شده بود که شهروز خندیدودوباره صورتشو جلو اورد این بارنرم واروم منو بوسید وگفت:خجالت کشیدنتم قشنگه....لبخندی زدو گفت:میرم بالا لباس عوض کنم بیام...شامو اماده می کنی؟-اره...زود بیا...شهروز خندان و شاد بالا رفت من به سمت اشپزخونه رفتم ومشغول اماده کردن شام شدم.-به به....چه کد بانویی....چه شامی؟؟-کد بانو کجا بود شهروز جان.... همش کار رباب خانمه....-منظورم غذا نبود منظورم خودت بودی بانو....-شما لطف داری اقا.....آناوا نمی خواد واسه شام بیاد؟شونه ای بالا انداخت وگفت:نمی دونم....ازش خبر ندارم-ای کاش بهش سر می زدی...امروز اصلا باهاش صحبت نکردی ناراحت میشه....نفسی کشیدوگفت:ول کن ساره....خنده ای اجباری کردوگفت:شامو بکش ...گرسنه امسری تکون دادم وگفتم:صبرکن برم صداش کنم بیام....-آخه....-اخه نداره شهروز....غذا سرد میشه برم بیارمش باهم شام بخوریمکلافه پوفی کردوگفت:باشه....خواستم از اشپزخونه بیرون بیام که دلم رفت سمت شهروز....برگشتم خم شدم کنار گوشش وبوسه یکوچکی کنار لاله ی گوشش گذاشتم:زود میام....فرصت عکس العمل به شهروز ندادم ....به دو خودمو به طبقه ی بالا رسوندم....در اتاق آناوا رو زدم....-بله؟دروبازکردم ووارد شدم.خوشم می اومد از این دختر یه جورایی به دلم نشسته بود هرچند رفتار سردی داشتاما به دلم می نشست.لهجه ی شیرینی داشت.....دختر خوبی بود ....کمی شلخته بود....روی تخت دراز کشیدهبود ولباسهاش پخش زمین بود....هندزفری تو گوشش بود ومنتظر نگاهم می کرد-شام حاضره ....بریم پایین؟بی حرف از جاش بلند شدو همراهم اومد.سرمیز شام تمام فکرم پیش آناوا بود....ازش پذیرایی می کردم نمیخواستم چیزی کم باشه.دلم نمی خواست به من به چشم کسی که پدرشو ازش گرفته نگاه کنه می خواستمحالا که اینجاست...خونه ی پدرش...بهش خوش بگذره...بعد از شام بدون حرف اضافه ای تشکر کردو بالا رفت.شهروز همون جا نشسته بود برام عجیب بود که اینپدرودختر هیچ عکس العملی به هم نشون نمی دند...-چای می خوری؟-نه خسته ام میرم بالا...شهروز هم رفت بالا.ظرفها رو داخل ماشین ظرف شویی ریختم ومشغول جمع کردن بقیه ی وسایلشدم.کارم که تمو شد بالا رفتم.خواستم سری به آناوا بزنم اما دیدم که چراغ اتاقش خاموشه ....رفتم سمتاتاق شهروز خواستم در بزنم که خجالت کشیدم وبه سمت اتاقم رفتم...در اتاقو که باز کردم متعجب چشمدوختم به تختم.....خنده ام گرفت....-تو اینجا چیکار می کنی؟نزدیک تر که رفتم واقعا خنده ام گرفته بودشهروز عین پسر بچه های تخس روی تخت بود پتو کشیده بودروش وخودشو به خواب زده بود....-پاشو اینجا چیکار می کنی؟باچشم بسته شونه ای بالا انداخت .کنارش نشستو دستمو به سمت موهاش بردم-اقا شهروز....پسر بچه های خوب که جای دیگران نمی خوابند پاشو برو سر جات منم می خوام بخوابم...می خندیدم وحرف می زدم شهروز هم می خندید.به سمتش برگشتم که با چشم باز نگاهم می کرد-دختر بچه های خوب که ازدواج می کنن...شب تنها نمی خوابند....خندیدمو مشت ارومی به بازوش زدم-لوس بی مزه......شهروز با صدا خندید ودستمو کشید.پرت شدم روی تخت کنارش اروم کنار گوشم گفت:قلقلکی ام کههستی.به سمت شهروز برگشتم.با خنده نگاهم می کرد که خودمو کشیدم عقب وتکیه دادم به بالای تخت:به خداشهروز....بخوای بی مزه بازی دربیاری....شهروز خیزی به سمتم برداشت که جیغ خفیفی کشیدم وباخنده ازروی تخت پریدم پایین و سعی در فرارداشتم که شهروز اجازه نداد دستمو گرفت وبه سمت خودش کشید.....خواست جلو بیاد که صدای جیغی متوقفش کرد.صدای جیغ کسی می اومد....هردو لحظه ای مکث کردیموبه هم نگاه دوختیم....صدا از اتاق آناوا بود....بلند شدمو به دو خودمو به اتاق آناوا رسوندم....شهروز هم کنارمبود.....بی اجازه در اتاقو باز کردمو وارد شدم.تو تاریک روشن اتاق چیزی دیده نمی شد.شهروز پشت سرم بود کهچراغو روشن کرد.آناوا خوابیده بود تمام بدنش وصورتش عرق کرده بود.نزدیکش رفتم ,روی تخت نشستممی خواستم بیدارش کنم .-آناوا....آناوا عزیزم ...بیدار شو داری خواب میبینیدستم در حال نوازش موهاش بود که چشمهاشو باز کرد.چند لحظه خیره نگاهم کرد انگاری در حال آنالیزاطرافش بود چند لحظه مکث کرد وبعد محکم به دستم کوبید وجیغ کشید.شوکه شده بودیم .نشست گوشهی تخت...پتو رو جلوی خودش گرفته بود ومچاله شده بود گوشه ی تخت....جیغ می کشید..-برو گمشوووو بیرون عوضی....کثافت نزدیک من نیا...شوکه به آناوا نگاه می کردم اروم از جام بلند شدم شهروز قدمی جلو اومد این چه طرز حرف زدنه دختر....-باتوام هستم عوضی گمشوو عقب...شهروز خواست جلوتر بیاد که جیغ های آناوا شدت گرفت انگاری اصلا دست خودش نبود که چیکارمیکرد.جیغ می کشید ,فحش میداد ...دست خودش نبود گاهی به زبان انگلیسی داد می زدو فحش میداد.اشاره ای کردم که عقب بایسته...حرکتی به جلو کردم که آناوا گوشی تلفن همراهشو به سمتم پرتکرد.....گوشی افتاد کنارم-گفتم نیا جلو عوضی....دستت به من بخوره می کشمت....از اتاق من برو بیرونشهروز عصبانی ومتعجب بودومن دلیل رفتار این بچه رو درک نمی کردم....انگاری هنوز خواب بود.....هنوزنتونسته بود خواب وبیدارشو از هم جدا کنه....اروم همونجا ایستادم اشاره ای به شهروز کردم که عقب برهخودم هم قدمی به عقب برداشتم-آناوا عزیزم....ببین منم ساره....اینم شهروزه پدرت...اروم باش ...جیغ نکش کسی جلو نمیاد قول میدم ...ببیناگه بخوای ما میریم بیرون باشه.؟؟؟؟رفتم کنار شهروز اناوا هنوز می لرزید....تمام صورتش عرق کرده بود.....دست شهروزوگرفتم ازش خواستم کهبریم بیرون...هنوز از در خارج نشده بودیم که دوباره جیغ زد-کجا میرید عوضیا....نرید بیرون....کجا میریدبرگشتم سمتش شهروز کلافه پوفی کردواروم گفت:این چرا این قدر بی ادبه؟-اروم باش.... حالش خوب نیستبه سمت آناوا برگشتم وگفتم:پس چیکار کنیم؟؟؟می لرزید انگاری یه چیزی زیادی عذابش میداد-نرید.....شما که میرید اونا میان....-کیا؟؟؟-شما نمیشناسیدشون....موقع خواب میان سراغم ...اذیتم می کنن نمی ذارند بخوابم...کمی اروم تر شده بود. قدم کوچیکی به سمتش برداشتمو گفتم:اینجا کسی نیست آنا....ببین تو این خونهفقط منم وشهروز ....ازز ما می ترسی؟؟-نهقدم دیگه ای رفتم جلو-جلو نیا..... بیشتر تو خودش مچاله شد-باشه عزیزم باشه....تو می خوای ما برات چیکار کنیم.....هان؟؟یه لحظه مکث کردوبعد زد زیر گریه.....میون هق هق گریه اش گفت:من فقط می خوام بخوابم....همین..شهروز متفکروناراحت نگاهش می کرد.که ادامه دادم:من می تونم کاری کنم بخوابی؟؟؟ -چطوری؟؟ کمیرفتم جلو این بار داد نکشید فقط بیشتر تو خودش مچاله شد.-ببین...... مکثی کردم....یادمادرم افتادم بغضم کردمو گفتم:من ...جادو بلدم شهروز با متعجب نگاهمکرد.خواست سمتم بیاد که با دست اشاره کردم جلو نیاد .-بشینم کنار ت؟؟ انگاری هوشیار تر شده بود که مخالفتی نکرد.....روی تخت نشستم وتکیه دادم به بالایتخت.اشاره کردم دراز بکشه.دراز کشید ...پتو رو کشیدم روش ودستمو به سمت موهاش بردم...شهروز اخمکرده بود......چشمهاتو ببند....آناوا اروم شده بود...انگاری خیلی خسته بود چشمهاشو بست که زمزمه کردم-این خونه قلمرو شهروزه....قلمرو پدرت...هیچ چیزی نمی تونه بیاد اینجا و باعث ازارت بشه....شهروز نمیذاره کسی اذیتت کنه.....شهروز جلو اومد....خم شد دستی به سر آناوا کشید بوسه ی ارومی روی گیج گاهش زد.آناوا چشم باز کردوخیره نگاهش کرد.شهروز دوست داشتنی من زمزمه کرد:بخواب ما نمی ذاریم کسی اذیتت کنه.... شهروز کهکنار رفت .موهای آناوا رو نوازش کردم نا خود اگاه شروع کردم به زمزمه ی ایة الکرسی که چشمهای اناوابسته شد....اروم بود ....خیلی اروم ...کمی که گذشت از صدای نفس هاش معلوم بود که خوابیده.....-خوابید؟؟-اره؟؟؟نگاهی به اطراف انداختموگفتم:چرا اینجایی؟؟-اومدم اب بخورم....راستش یکم کلافه امیکی از صندلی های اشپزخونه رو عقب کشیدم.کنارش نشستم وگفتم:چیزی می خوای واست اماده کنم؟-نه....کمی سکوت وبه ادامه داد:بیدار نشه دوباره بترسهدستمو روی دستش گذاشتمو گفتم:نه نترس....در اتاقشو بازگذاشتم....چراغ خوابم واسش روشن کردم قبل ازخواب بهش گفتم اتاقم کنار اتاقشه هر وقت خواست می تونه بیاد کنارم.....-ممنونتم ساره....من نمی دونم این دختر چشه...معذرت می خوام اگه بهت بی ادبی کردلبخندی به صورت خسته اش زدمو گفتم:اشکال نداره.....دیر وقته برو بخواب.....صبح زود باید بیدار شیاز جا بلند شد دستی به صورتش کشید کنارم ایستاد که سر بلند کردمو منتظر نگاهش کردم.صورتش خیلیخسته واشفته بود.نگاهی به من کرد سر به زیر انداخت وگفت:تو هم میای؟؟؟چند لحظه نگاهش کردمو گفتم:میام......دستشو با خستگی به سمتم دراز کرد.نگاهی به دستش انداختم منتظرم بود مرد مهربون خسته ی من.دستشوگرفتم .بلند شدم وهمراهیش کردم.صبح که بیدار شدم شهروز نبود.رباب خانم مشغول اماده کردن صبحانه بود.خواستم برم پایین که یاد آناواافتادم.به سمت اتاقش رفتم در زدم .صداش که اومد وارد شدم .نشسته بود روی تخت .موهاش اشفته بودند.موهای مشکی وبراقش کنو یاد شهروز می انداخت.سردو منتظر نگاهم می کرد که لبخندی زدموگفتم:سلام....صبحت به خیرخیره نگاهم کرد که گفتم:صبحانه اماده است.....راستش دوست داشتم برای صبحانه باهم باشیم......چند لحظه نگاهم کرد بدون این که تغییری تووضعیتش بده گفت:میام.....همین....نگاهش کردمو گفتم:منتظرت می مونمدر اتاقو بستم وپایین رفتم.رباب خانم مشغول بود.-صبح به خیر....خسته نباشی رباب خانم-صبح شماهم به خیر خانم جان...نشستم سر میز-خانم جان چایی بریزم براتون-نه منتظر آناوا می مونمحرف دیگه ای نزدیم یک ربعی بود که منتظر بودم.آناوا وارد اشپزخونه شد.سرووضعشو مرتب کرده بودموهای مشکی بلندشو,شونه زده بود واز بالا دم اسبس بسته بود.یه جین کوتاه وتنگ از زانو پوشیده بود.تیشرت سفیدی که عکس یه دختر بچه روش نقاشی شده بود تنش کرده بود واز روش هم یه سویشرتمشکی عروسکی پوشیده بود.روفرشی های مشکی وعروسکی هم پاش بودند.وارد شد وبدون حرف کنارمنشست.رباب خانم به سمتش برگشت وسمت آناوا گفت:خوش اومدی خانم....صبحتون به خیریکم خجالت کشیدم واسه این که حرفی زده باشم گفتم:رباب خانم آناوا سلام کرد منتها شما حواستون نبودبنده خدا رباب خانم کلی خجالت کشیدومدام معذرت خواهی کرد وآناوا همون جور بی خیال به من زل زدهبود.خودم هم خجالت کشیدم می خواستم بی ادبی اناوا به چشم نیاد که بدتر شد.آناوا بچه نبود که منبخوام ادبش کنم.رباب خانم کارش تموم شده بود که رفت وما مشغول صبحانه بودیم.-از دروغگوها خوشم نمیاد......سر بلند کردم سمت آناوا .با چشمهای سردش به من خیره شده بود.ادامه داد-دوست نداشتم به اون خانم سلام کنم...تو دروغ گفتی...پس دروغگو هستی...-من فقط می خواستم یادت بندازم که باید سلام کنیلهجه ی شیرینی داشت بعضی جاها هم به سختی صحبت می کرد.کمی به سمتم خم شد زل زد توچشمهام وگفت:تو نمی تونی مجبورم کنی .....من هر کاری بخوام می کنمچند لحظه مکث کردم.دستمو روی دستش گذاشتم که عقب کشید.لبخندی برای جلب اعتمادش زدموگفتم:هیچ کس نمی تونه تو رو مجبور به کاری کنه.....رباب خانم خیلی زحمت می کشه...اینجا هر کی واردیه جمعی میشه باید سلام کنه....سلام نکردن یه جورایی بی ادبی محسوب میشه-اون خانم واسه زحمتی که میکشه پول میگیره....در ضمن فکر می کنی این دلیل خوبی واسه دروغ گفتنه؟-من دروغ گفتم....درسته ....واسه این دروغ گفتم چون نمی خواستم فکر کنن که تو بی ادبی؟همین....مکثی کردمو گفتم:هر ادمی برای خودش شخصیت داره این که اون اینجا کار میکنه وپول میگیره دلیلنمیشه بهش بی احترامی کنیم.....ناراحت میشه....دلش میشکنه....من مطمئنم تو دوست نداری دل کسیوبشکنی؟درسته؟جوابی نداد شونه ای بالا انداخت ومشغول شد.این دختر نوجوون بود ومن داشتم عین بچه های 7سالهباهاش صحبت می کردم.گاهی ...تو همین نصفه روز در برابرش کم می اوردمزنگ خونه زده می شد.من تو سالن داشتم درس می خوندم.آناوا فکر کنم بالا تو اتاق خودش بود.رباب خانمبه سمت ایفون رفت.مکثی کرد وبه سمت من برگشت.-سیمین خانم هستند....چیکار کنم خانم جان؟به زور لبخندی زدم وگفتم:در و باز کن بیان تو دیگه.....پرسیدن نمی خوادرباب خانم کلافه به نظر می رسید.بااجازه ای گفت ووارد اشپزخانه شد.کلافه پوفی کردم واز جا بلند شدم.یهشلوار کوتاه سفید با تاپ ستش تنم بود واز روش هم بافت بهاره ی نازک شیری رنگی پوشیده بودم.صدایدر ورودی اومد که به سمت سیمین چرخیدم.وسط حال ایستاده بود و با صدای بلند دخترشو صدا میکرد.نگاهی به تیپ بی نظیر وکفشهای پاشنه بلندش انداختم.رنگ موهاشو عوض کرده بود که خیلی بهشمی اومد.به سمتش رفتم .-سلام-آناوا کجاست؟-بالا تو اتاقش....بی توجه به من حرکتی به جلو کرد.خیلی بهم برخورد که این طور منو ادم حساب نمی کرد.خیزی برداشتموروبه روش جلوی پله ها ایستادم.خیره نگاهم کرد که گفتم:خوش اومدید سیمین خانم .....بفرمایید تو سالنمنتظر باشید تا دخترتونو صدا کنمدست به سینه روبه روم ایستاد.پوزخندی زدوگفت:یعنی می خوای بگی اجازه ندارم برم بالا؟منم دست به سینه ایستادمو گفتم:یعنی می خوام بگم....خوش اومدید...شمامهمان ماهستید بفرمایید توسالن تا رباب خانم ازتون پذیرایی میکنه من ,دخترتونو میاریم خدمتتونخواست چیزی بگه که به سمت رباب خانمی که تو در گاه اشپزخونه ایستاده بودوبانگرانی نگاهمون می کردبرگشتم وگفتم:رباب خانم,خانمو راهنمایی کن تو سالن.....ازشون پذیرایی کن تا من بیامکمی به سمتم خم شد.خیره تو چشمهام گفت:این حرکت الانت یعنی این که مثلا تو خانم این خونهای؟خوب که چی؟خون سرد جواب دادم:یعنی هیچی.مثلا نمی خواد من خانم این خونه ام وشما مهمان هستیدواحترام مهمانهم واجبه....بفرماییداشاره ای به رباب خانم کردم که به سمت سیمین اومد وگفت:خوش اومدید خانم...بفرمایید از این طرفسیمین با عصبانیت به سمتم برگشت وگفت:برو دخترمو صدا کن .....از پله ها بالا رفتم..در اتاق اناوا رو زدم ووارد شدم.روی تخت ولو شده بود وبا آی پدش مشغول بود.منتظرنگاهم کرد که گفتم:مادرت اومده می خواد ببیندتبی حرف از جابلند شد وهمراهم اومد.از پله ها که پایین رفتیم سیمین به سمتش اومد ومحکم بغلش کرد-خوبی عزیزم....دخترم حالت خوبه؟بعدهم شروع کرد به انگلیسی باآناوا صحبت کردن .دست وپاشکسته متوجه می شدم که ازش میپرسه درنبودش ما اذیتش کردیم یانه؟باهم به سمت سالن حرکت کردند.روی مبلها نشستند من هم مبل روبه روییاونها رو اشغال کردم .سیمین همچنان قربون صدقه ی دخترش می رفت .برام عجیب بود که آناوا رفتاریسرد مثل رفتاری که با شهروز داره با مادرش هم داره در جواب این همه ابراز محبت مادرش مثل همیشهسردویخی نگاهش می کرد وجوابی بهش نمی داد.-از صبح هرچی تماس می گرفتم گوشیتو جواب نمی دادی نگرانت شدم....اومدم ببینمتآناوا به سمت من برگشت.نگاهم کرد.به سمت سیمین برگشت وگفت:شارژنداشت خاموش شد همین....سیمین به سمتم برگشت وگفت:می خوام با دخترم تنها باشم.....لطفا تنها مون بذارلبخندی زدم وگفتم:مهمانهای آناوا برای ما عزیز هستند.به سمت آناوا ادامه دادم:مادرتو راهنمایی کن تو اتاقت....میگم رباب خانم وسایل پذیرایی واستون بیاره بالااینجا خونه ی من بود.من وشهروز .سیمین حق نداشت منو از سالن خونه ام بیرون کنه.خون سرد خم شدموجزوه ی درسیمو که روی میز بود برداشتم وبی توجه بهشون مشغول شدم.آناوا ایستاده بود.-پاشو بریم بالا دیگه....مگه نگفتی کارم داری؟سیمین با حرص از جابلند شدوگفت:باشه برای بعد....فقط نگرانت شدم همین....باید برم کلی کار دارمسیمین ایستادوگفت:مراقب خودت باشباآناوا چند قدم ازمن دور شدند که آناوگفت:چند لحظه صبر کنبه سمت من اومد وبالای سرم ایستاد.سربلند کردم که گفت:میشه شماره ی اینجا رو برام بنویسی؟-اره حتما.....برگه یادداشت کوچیکی برداشتم.شماره ی خونه رو توش نوشتم ودادم دستش.-می خوام بدم به سیمینلبخندی زدم وگفتم:اشکالی ندارهبه سمت سیمین رفت.دست دراز کردوگفت:این شماره ی اینجاست....هر وقت گوشیم خاموش بود زنگ بزنحالمو بپرس....لبخندی به حالت پوزخند زدوگفت:دوست ندارم به خاطر من کارهات عقب بیفته.....حالا هم برو دیرتمیشه....سیمین قدمی به سمتش اومد وگفت:عزیزم تو که می دونی چقدر کار دارم....قول میدم شب بهت زنگ بزنمباشه عزیزم....گوشی سیمین زنگ خورد که با عجله گونه ی آناوا رو بوسیدوگفت:باید برم مواظب خودت باش....سیمین رفت.آناوا رفتنشو تماشا کرد.احساس کردم یکمی غمگینه با شونه های افتاده به سمت بالا حرکتکرد.....سه روزی میشد که آناوا مهمان مابود.رابطه ی چندانی با شهروز نداشت.اما با من کمی بهتر شده بود. سیمنهم یکبار دیگرهم اینجا امده بود امابیشتر تماس می گرفت وباآناوا صحبت می کرد هر شب موقع خوابسری بهش می زدیم.هم من وهم شهروزی که نگران بود برای این دختر.وقتی ازش می خواستم در اتاقشوباز بذاره بی تفاوت شونه ای بالا می انداخت می خواست خودشو بی تفاوت نشون بده اما ما همیشه دراتاقشو باز می ذاشتیم .چراغ هال و اباژور اتاقش هم همیشه روشن بود.هر شب بالای سرش کمی دعا میخوندم وموهاشو نوازش می کردم تا بخوابه.....آناوا به روی خودش نمی اورد فکرمی کردیم شاید چون جایخوابش عوض شده شب اول ترسیده اما من احساس می کردم مشکلی هست که هر شب با ترس ولرز بهرختخواب میره..چشم باز کردم.... صبح شده بود.....کمی تو تختم جا به جاشدم.به سمت چپم برگشتم.از دیدن شهروز کنارملبخندی نا خود اگاه گوشه ی لبم نشست بعد از چند روز این اولین بار بود که صبح زود کنار خودم میدیدمش.روز تعطیل بود وشهروز امروز خونه بود.چند لحظه بی حرکت نگاهش کرد.مرد مهربان من تو خوابدوست داشتنی تر به نظر می رسید.دست نوازشی روی موهاش کشیدم که پلکهاش لرزید.کمی جابه جا شدمنوک انگشتمو بوسیدمو اروم کنار گونه اش گذاشتم.چشم باز کرد....خندید...خندیدم.....بی حرف نگاهش میکردم که با یه حرکت غافلگیرم کرد.همه چیز بودن با شهروز شیرین بود حتی این غافلگیری ها....-یادگرفتی؟خندون وخجالت زده نگاهش کردم که گفت:دخترهای خوب این طوری به همسراشون صبح به خیرمیگن.....یاد گرفتی؟افرین دختر خوب یادت باشه که فردا صبح می خوام ازت امتحان بگیرمچند لحظه گیج نگاهش کردم که بلند خندیدو دوباره بایه حرکت به سمتم اومد.این بار من با کمال میلهمراهیش کردم.کمی بعد شهروز از من جداشد .خجالت زده به شهروز نگاه می کردم که گفت:-اگه یاد نگرفتی هرقدر بخوای می تونیم باهم تمرین کنیم.خیزی به سمتم برداشت که با یه حرکت از تخت پایین پریدم و با خنده از اتاق بیرون رفتم..لباس عوضکردم .امروز صبحانه بامن بود.پایین رفتم میزو چیدم وهمه چیزو اماده کردم.دوباره رفتم شهروز فکر کنمداخل حمام بود.رفتم سمت اتاق آناوا....چشمهاش باز بود وروی تخت دراز کشیده بود.....-سلامسری به سمتم چرخوندوگفت:بیدار شدی؟-اره اومدم صدات کنم واسه صبحانه.....پاشو میزو چیدمازجابلند شد انگاری مدت زیادی بود که بیداره.-خوبه بیدار شدی....گرسنه ام بودخندیدم.دستشو گرفتم .ببخشیدی گفتم وباهم همراه شدیم.آناوا سر میز بود شهروز وارد شد وسر حال سلام کرد.من با لبخند جوابشو دادم آناوا مشغول صبحانهبود.منتظر نگاهش کردم.نگاه بی تفاوتی به من انداخت سر پایین انداخت وسلام ارومی به شهروز داد.شهروزباخوش رویی جوابشو داد.اما هنوز هم باهم سرد بودند.صبحانه ی آناوا تمام شده بود می خواست بره بالا کهشهروز دستشو گرفت.آناوا به سمت شهروز برگشت ومنتظر نگاهش کردبمون کارت دارم....دخترک دست از دست پدرش جداکرد.نشست ومنتظر موند.شهروز بالا رفت وبعد از چند دقیقه برگشت اینبار یه جعبه ی کوچیک دستش بود.لبخند مهربونی به سمت آناوا زد وگفت:این مال توئه.....بازش کنآناوا چند لحظه بی حرکت موند دست دراز کرد سمت جعبه وبازش کرد. گوشی گرون قیمتی که تو جعبهبود باعث پیدا شدن یه خوشحالی گذرا تو چهره یآناوا شد.چند لحظه به گوشی نگاه کردوبالحن بی تفاوتهمیشگی گفت:ممنون.....این واسه چیه؟شهروز با مهربانی دستشو تو دست گرفت وگفت:اون روز گوشیت شکست....اینو بیرون دیدم وبه نظرم واستمناسب اومد....اگه دوستش نداشتی می برمت خودت هرگوشی خواستی بخر.....آناوا شونه ای بالا انداخت وگفت:ممنون همین خوبهگوشی به دست از اشپزخونه بیرون رفت.شهروز کلافه پوفی کردوگفت:یه جورایی دلم واسش می سوزه....فکرمی کنم خیلی تنهاست...لحظه ای سکوت کرد که گفتم:ممنونتممنتظر نگاهم کرد که گفتم:به خاطر گوشی....فکرکنم خوشش اومده بودشهروز پوفی کردوباگفتن نمی دونم به سمت سالن رفت. دوست داشتم ناهار امروزوخودم درست کنم. تواشپزخونه مشغول بودم که آناوا سراغم اومد.-می تونم برم تو باغ؟-البته عزیزم....می خوای منم باهات بیام؟شونه ای بالا انداخت وگفت:می خوام تنها باشم.لبخندی زدم وگفتم:هرجور راحتی.....خوش باشبارفتن آناوا مشغول تهیه ی ناهار شدم.یک ساعتی مشغول بودم.شهروز تو سالن بایه سری کاغذ مشغولبود.به سمت اتاقم رفتم .دوش کوتاهی گرفتم لباس عوض کردم وپایین اومدم.ازآناوا خبری نبود وشهروز بهشدت مشغول کار بود.به اشپزخونه رفتم یه لیوان اب میوه واسش ریختم وکنارش رفتم.بادیدنم لبخندیزدواشاره کرد کنارش بشینمخسته نباشی؟لیوان اب میوه رو به سمتش گرفتم.لبخندی زدو گفت:ممنونکمی نشستم که شهروز به سمتم برگشت وخیره نگاهم کرد.لبخند شیطونی زد.خودکارشو روی میز پرتکردوگفت:-میگم ساره....بیا یه کم تمرین کنیم-چه تمرینی؟-ای وای...یادت رفت صبح چه قراری گذاشتیم....بیا یکم تمرین کنیم...فردا می خوام ازت امتحان بگیرم اگهبلد نباشی جریمه ات میکنماچند لحظه خیره نگاهش کردم.لبخندی زد وکمی به سمتم خم شد.-شهروز زشته ...آناوا میاد تو می بینتمون....-زشت چیه؟؟ادم باید واسه امتحانش اماده بشه دیگه...خندیدم .مسخره ای گفتم وخواستم از جابلند شم که شهروز خیزی به سمتم برداشت دوباره گیرمانداخت.چند لحظه ای تو همون حال بودیم که جیغ بلند آناوا باعث شد از هم جدابشیم.صدای جیغ از حیاطمی اومد.....لحظه ای مکث کردم.شهروز هم همین طور ....صدای جیغ آناوا دوباره بلند شد که شهروز با عجله بلند شدمن هم به شالم که روی مبل بود چنگ زدم ودنبالش به حیاط رفتم.آناوا باحالتی اشفته به سمت پله های عمارت می دوید وکمی عقب تر به دنبالش مشهدی رحیم وسعیدورباب خانم در حال نزدیک شده به ما بودند.شهروز با عجله خودشو به پایین پله ها رسوند ومن هم درکنارش ایستادم.آناوا به مارسید با چشمهای اشکی نگاهی به ما انداخت قدمی به سمتش برداشتم که عقبرفت مکثی کرد ونگاهی به پشت سرش انداخت وبه ادمهایی که نزدیکش می شدند نگاه کرد.خواستمنزدیکش بشم اما باجیغی که کشید باعث شد همه سر جاشون بایستند-نزدیک نیا دروغگوی کثافتباچشمهای گرد شده نگاهش کردم چه اتفاقی افتاده بود.رباب خانم کنارم اومد نفس نفس می زد وچهره اشبه کبودی می زد.من نمی فهمیدم چه خبر شده کسی حرف نمی زد وهمه انگاری اونقدر دویده بودند کهنفس نفس می زدند .آنا هنوز گریه می کرد .شهروز با چهره ای که اخم داشت منتظر همه رو نگاه می کردوباجدیت همیشگیش گفت:اینجا چه خبره؟چند لحظه صدایی از کسی خارج نشد.شهروز منتظر بود که سعید با چهره ای که حالا به کبودی می زدگفت:از دختر خانمتون بپرسید اقانگاهی به آنا انداختم که به درختی تکیه داده بود رنگش پریده بود .به طرفش حرکت کردمو گفتم:چی شدهآنا؟نگاهی به من انداخت .انگاری کمی اروم تر شده بود-نزدیکم نیا عوضی دروغگوشهروز کلافه پوفی کردوگفت:درست حرف بزن ببینیم چی شده؟آنا به سمتم برگشت درحالی که ارم اروم بهش نزدیک می شدم شروع به صحبت کردم-چی شده آنا من چه دروغی به تو گفتم؟درحالی که اشک دوباره از گوشه ی چشمهاش سرازیر شده بود داد کشیدوگفت:بهت گفتم جلو نیا کثافتبعد هم اشاره ای به پشت سرمن کردوگفت:تو گفتی اینجا امنه....اینجا کسی مزاحمم نمیشه....بااستینش چشمهاشو پاک کرد داد کشیدوگفت:حالا چی شده که تو قلمرو شهروز یه نفر به خودش اجازهمیده به دخترش دست درازی کنه......جیغ بلندی کشیدوگفت:شماهمه تون عوضی هستید می خوایید اذیتم کنیدخشکم زد .همه خشک شده بودند به عقب برگشتم .سعید سر به زیر انداخته بود چهره اش کبود وسرخ شدهبود ودستهاشو مشت کرده بود.انگاری داشت سعی می کرد که خودشو کنترل منه.شهروز هم با چهره ایمتفکر نگاهشو به آنا دوخته بود.به سمت انا برگشتم وبا گیجی پرسیدم:معلوم هست چی میگی؟مکثی کردمو گفتم:هنوزم میگم ...نه اینجا نه هیچ جای دیگه شهروز اجازه نمیده کسی اذیتت کنه....میون حرفم پرید اشاره ای به سعید کردو گفت:این پسره ته باغ می خواست اذیتم کنه.....به سمت سعید برگشتم.امکان نداشت....آنا همچنان گریه می کرد منم گیج گیج بودم.نمی دونم چی شد...فقط بعد از چند لحظه سکوت جمع مشهدی رحیم خیزی به سمت پسرش برداشت وسیلی محکمی بهگوشش زد.رباب خانم گریه می کرد .مشهدی رحیم رو به سعید با گریه گفت:تو چه غلطی کردی پسر؟ابرموبردی....بعد هم با شرمندگی به سمت شهروز اومد کلاه پشمی شو از سرش برداشت وگفت:آقا تورو خداببخشید...غلط کرده نفهمی کرده...تو رو خدا شما ببخشیدششهروز حرفی نمی زدوچشم به صورت سرخ سعید دوخته بود.شهروز به سمتم برگشت وگفت:آناوا رو ببرداخلبه سمت انا رفتم که اروم شده بود.انگاری کمی به خودش اومده بود.دستمو گرفت وهمراهم به داخل خونهاومد.روی مبلهای سالن نشست یک لیوان آب خنک دستش دادم که همه شو یک نفس بالا کشید بعد همهمون جا روی مبلها دراز کشید وپاهاشو توی شکمش جمع کرد وخیره شد به رو به رو.در ورودی باز شد وخانواده مش رحیم با شهروز وارد خونه شدند.آناوا به همون حالت روی مبل دراز کشیدهبود.مش رحیم سرش پایین بود ومی خواست همون جا روی زمین بشینه که ازش خواهش کردم که کنارپسرش نشست.شهروز با چهره ی جدی ومتفکرش کنار آناوا نشست .دستی روی موهاش کشیدوگفت:حالا که اروم شدیواسم تعریف کن چی شده....قسم می خورم اگه بفهمم کسی می خواسته اذیتت کنه خودم گردنشو میشکنمآناوا با چشمهایی بسته آروم شروع به صحبت کرد:من داشتم قدم می زدم....ته باغ بودم...این پسره اونجابود....به من حمله کرد...من می دویدم ...اون می خواست منو بگیره....پدرومادرش هم بودند.....من ازشون میترسیدم....آناوا با یه حرکت سریع بلند شدو روی مبل نشست.چشمهاش سرخ بودند.شروع کرد به گریه....می لرزیدخودشو گوشه ی مبل جمع کرده بود....شهروز آروم به سمتش رفت...دستشو به سمتش دراز کرد واناوا رو بهاغوش کشید.....فکر می کنم بهترین راه برای اروم کردن این دختر همین بود
برای خوندن همه قسمت های رمان بانوی کوچک کلیک کنید