پشت ابرهای سیاه | قسمت هشتم و آخر

اولش از گرفتن بازو شروع میشھ اما خدا می دونھ آخرش بھ کجا می رسھ ومن اینو نمی خواستم! قلبم محکم می تپید و فقط دلم می خواست برم بھ اتاقم تا حرکتناشایستی انجام ندم اما کیانمھر موشکافانھ بھم زل زده بود و قصد بی خیال شدننداشت ... یھو انگار بھش برق وصل کرده باشن با ناباوری گفت:- تو ... از من می ترسی؟!

 

ادامه نوشته

پشت ابرهای سیاه | قسمت هفتم

صورتم از ناراحتی درھم شد. ادامھ داد:- این بار زنگ بزنھ جوابش رو میدم و از سرت بازش می کنم.اخم کردم:- احتیاجی بھ این کار نیست.دستم رو ول کرد:- پیاده شو.نفسمو بیرون فرستادم و پیاده شدم. با ھم بھ سمت آسانسور رفتیم. کنارم قرار گرفتو در حالیکھ منتظر بودیم آسانسور برسھ کنار گوشم زمزمھ کرد:

 

ادامه نوشته

پشت ابرهای سیاه | قسمت ششم

ھمھ زندگیم روی ھواست اونوقت بھ وحشتناکی چشمھای کیانمھر فکر می کنم.نگاھم رو بھ جای خالی قاب عکس محمد دوختم ... حلالیت طلبیدی کھ پنھانکاریت رو ببخشم؟! حتما الان می دونی کھ چقدر ازت دلگیرم! اونقدر دلگیر کھ نمیتونم بھ بخشیدنت فکر کنم ... حداقل الان نھ!- با ھمھ این اوصاف ... نمی تونم بھت اعتماد کنم!نگاھم رو بھ صورتش دوختم:

 

 

ادامه نوشته

پشت ابرهای سیاه | قسمت پنجم

سرم مثل جغد سیصد و شصت درجھ! می چرخید.ھمھ جا رو نگاه می کردم تا اگر از ھر طرف کیانمھرو دیدم شروع کنم بھ فرار. وقتیبھ پایین پلھ ھا رسیدم درست جایی کھ از بالا بھش دید نداشتم ... روی یک راحتی سھنفره ... با پیراھنی کھ ھمھ دکمھ ھاش باز بودن ... بین حجمی از دود سیگار ... با یھبطری توی دستھاش نشستھ بود.

 

ادامه نوشته

پشت ابرهای سیاه | قسمت چهارم

وگرنھ من مخالف صددرصد کارکردن تو، توی اون شرکتم.سرخورده سکوت کردم و چشم دوختم بھ گارسونی کھ غذاھا رو روی میز می چید. بھھیچ عنوان اشتھا نداشتم و اصلا ھم ماھی سوخاری بھم چشمک نمیزد!الکی خودم رو با پوره سیب زمینی کنار ماھی سرگرم کردم و و بھ محمد گفتم:

 

ادامه نوشته

پشت ابرهای سیاه | قسمت سوم

لیلی ھم سمت چپم بودو یک دستش رو تکیھ گاه سرش کرده بود:- غزال قصد نداری خونھ رو بفروشی؟نفسمو فوت کردم:- چرا!- خب ... واسھ یھ نفر بزرگھ. نمی ترسی تنھایی؟سرم رو بھ سمتش چرخوندم:- اون خونھ، خونھ ی امید مھساست، خونھ ی خاطرات خودمھ.لیلی با ناراحتی گفت:

 

ادامه نوشته

پشت ابرهای سیاه | قسمت دوم

امروز کھ قرار بود دوباره با کیانمھر روبرو بشم و احتمالا تیکھ ای مبنی بر تلافیبھ خاطر اخراجش از کارخونھ توی آستین داشت، عوض خوشتیپ تر بودن، ھمدستمو سوزونده بودم ھم چشمام ژاپنی شده بود.بعد از نماز و خوردن صبحونھ شروع بھ آرایش کردم. پف چشمھام نمی خوابید وتازه با آرایش بدتر ھم شد. قید خوشگل شدن رو زدم و لباسامو عوض کردم.

 

ادامه نوشته

پشت ابرهای سیاه | قسمت اول

مقدمھ:
این دلتنگی از پای بست اشتباه بود و در زمره خستگی ھای زندگی ام جای
گرفت.
در پشت ابرھای سیاھی کھ بھ کین آبستن اند، چھ خشمی زاده خواھد شد؟
خشمی کھ فرزند خوانده ای است از دلتنگی ھای دیرینھ ام ... شاید ھم ...
بارانی از جنس آرامش در اعماق وجود ابرھا نھفتھ باشد و این فرزند خوانده را
بھ کام کشد...

 

ادامه نوشته