پشت ابرهای سیاه | قسمت هشتم و آخر
اولش از گرفتن بازو شروع میشھ اما خدا می دونھ آخرش بھ کجا می رسھ ومن اینو نمی خواستم! قلبم محکم می تپید و فقط دلم می خواست برم بھ اتاقم تا حرکتناشایستی انجام ندم اما کیانمھر موشکافانھ بھم زل زده بود و قصد بی خیال شدننداشت ... یھو انگار بھش برق وصل کرده باشن با ناباوری گفت:- تو ... از من می ترسی؟!