بعد از چند دقیقه سکوت درحالی که خوابم گرفته بود ناخوداگاه باصدای ارومی گفتم:شهروز
-جان دلم؟
- کی میای؟دلم واست تنگ شده
- میام عزیزم تا یک ساعت دیگه میام
- الان بیا
- میام اماده شم میام,توبخواب کمی استراحت کن بیدار که بشی من اونجام

 


 

نمی خوابم می خوام منتظر بمونم بیای
- استراحت کن میام
باخواب الودگی گفتم:اومدم بخوابم دیدم ارین رو تخته کنارش دراز کشیدم .دستمو کشیدم به موهاش که
عجیب دلم هواتو کرد.بیا شهروز توروخدا زود بیا
خنده ی ارومی کرد.از پشت گوشی صدای اروم بوسیدن اومدن وشهروز باصدای ارومی که کم کم محو
میشدگفت:می بوسمت عزیزم بخواب بیدار که بشی من اونجام
ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست وخوابیدم.
با احساس دستی که روی صورتم بود از خواب بیدارشدم.چشم که باز کردم یک جفت چشم سیاه وبراق
جلوی صورتم بود.خنده ام گرفت آرین بود که از خواب بیدار شده بودوروی صورتم ضربه می زد تا بیدار
بشم.خندیدم بغلش کردمو لپهای تپلشو محکم بوسید.بعدهم خوابوندمش روی تخت وقلقلکش دادم.بلند بلند
می خندید ضعف کردم واسه خنده هاش ودوباره بوسیدمش.با صدای باز شدن در به سمت در برگشتم که
دیدم مونا وارد اتاق شد وباخنده گفت:چیه صداتون تا پایین میاد خب باهم کیف میکنیدا
خندیدموگفتم:معلومه که خوش میگذره
- پاشو پاشو ساره جان این پسر منو ولش کن بیا بریم پایین که شهروز کچلم کرد بس که پرسید ساره بیذار
نشده؟
باتعجب نگاهش کردمو پرسیدم مگه شهروز اومده
خندیدو گفت:ساعت خواب خانم بله که اومده نیم ساعتی میشه که با پدرام اومدن
بلند شدمو دویدم سمت درکه مونا از پشت لباسمو کشیدوباخنده گفت:کجا با این عجله؟
بی حوصله گفتم:ول کن مگه نمی گی شهروز اومده میرم پیشش
- خندیدوگفت:بااین سرووضع؟
- مگه چشه؟
نگاهی به لباسهام انداختم .راست میگفت لباسهام چروک ونامرتب بودو روسری سرم نبود.خجالت کشیدمو
سرمو پایین انداختم
- حالا نمی خواد خجالت بکشی خواستم بگم پایین مهمون داریم تقریبا همه ی مردا اومدن.شام قراره دور
هم باشیم.من آرینومیبرم حاضر شو بیام بریم پایین.
لبخندی زدمو گفتم:ممنون
بعد از رفتن مونا یک شلوار مشکی تقریبا جذب پوشیدم.زیر سارافونی مشکی وبا سارافون تقریبا مجلسی
روکه با مونا خریده بودم تنم کردم وموهامو دوباره بستم روسری روسرم روهم مرتب کردم که مونا اومد
دنبالم.
- مونا خوبم؟
- اره عزیزم عالی هستی.فقط یه چیزی.........
- چی ؟برم لباسهامو عوض کنم؟
- نه نمی خواد زیادی خوشکل شدی فکرکنم شهروز همونجا ضعف کنه واست
خجالت کشیدمو سرموپایین انداختم.محکم به بازوش زدمو گفتم:گمشو مسخره
دستمو گرفت خواستیم از پله ها پایین بریم که مونا ایستاد وبرگشت سمتم
- چی شد مونا؟بریم دیگه
- میگم ساره تواینجا باش من برم شهروزوصداکنم شمااینجایکم رفع دلتنگی کنید بعد باهم بیایید
باچشمهای گرد شده نگاهش کردم که گفت:راست میگم به خداشماالان تووضعیت عادی نیستید.به
خدامیری پایین یه گندی جلوی مردا میزنیدا
- بیا بریم مونا اذیت نکن
شونه ای بالا اندخت وگفت:ازمن گفتن بوددیگه.بعدا گله ای نباشه
باهم پایین رفتیم.وارد سالن که شدیم چشمم گردوندم ودیدم همگی دورتا دور سالن نشستند.بالای مجلس
دوتا مرد تقریبا مسن نشسته بودند.چشم گردوندم شهروز کمی پایین تر با پدرام مشغول صحبت
بود.شیماخانم هم با اون پیرزنی که فهمیدم زن عموی شهروزی روی مبلی نزدیک شهروز نشسته بودندوگرم
صحبت شده بودند
اروم سلام کردم که همه ی سرها به سمتم چرخید.نگاهمو دوختم به چشمهای شهروز که بانگاه خاصی زل
زده بود به چشمهام.با ضربه ای که به پهلوم خورد به سمت موناچرخیدم.
- چی شد؟
- به خدا هنوزم دیرنیستا
- چی؟
- رفع دلتنگی ,این شهروز داره قورتت میده گناه داره به خدا
سرخ شدمو سرمو پایین انداختم.صدای شایان پدر پدرام منو به خودم اورد.
- ساره جان خوش اومدی,بیا اینجا ببینمت
به سمتش رفتم دستشو دراز کرد سمتم باهاش دست دادم وبه سمت شهاب برادر دیگه شهروز چرخیدم
.اونم به گرمی بهم خوش امد گفت ودعوتم کردند به نشستن.خواستم جایی واسه نسشتن پیدا کنم فقط یه
جای خالی انتهای سالت بود که میخواستم اونجا بشینم که مونا باصدای بلندی پدرامو صداکرد.
- پدرام پاشو بیا کارت دارم
- ول کن تو رو خدا همین جا بیا بگو خسته ام
- میگم پاشو بیا بروببین آرین کجاست
- بیرون پیش بچه ها
مونا چشمک نامحسوسی حواله ی پدرام کردکه پدرام چرخید سمت من ;آهانی گفت واز جاش بلند شد
مونا هلم داد سمت شهروز وگفت:کجامیای کاری تو اشپزخونه نیست اینجا باش تا صدات کنم
بلاتکلیف رفتم سمت شهروز وکنارش نشستم.اروم سلام دادم که بالبخند جوابمو داد.سرم پایین بودوداشتم با
گوشه ی روسریم بازی می کردم .برگشتم سمت شهروز یک دستشو انداخته بود دور کمرم وبالبخند نگاهم
می کرد .باچشمهای گرد شده نگاهش کردم واروم گفتم:زشته میبینن
- هیشکی حواسش نیست نگاه کن
نگاهی به شیماخانم وزن عموش انداختم غرق صحبت بودن برگشتم سمت برادرهای شهروز که دیدم غرق
دیدن تلوزیون هستند.حواسم پرت بود که احساس کردم کشیده شدم سمت شهروز.نگاهش که کردم دیدم
فاصله ی بینمونو به صفر رسونده وهمچنان دستش دروکمرم حلقه شده.فشار کوچکی به پهلوم وارد
کردواروم زیرگوشم زمزمه کرد:منتظربودم زنگ بزنی بیام برت گردونم,گفتی دودیقه من دوساعت سرکوچه
منتظربودم به محض زنگ زدن بیام دنبالت
برگشتم سمتش توچشمهاش دلخوری نبود.چشمهاش پر از مهربونی بودولبخند کم رنگی روی لبهاش.جواب
دادم:توگفتی بمون,به خاطر توهمه ی سعیمو کردم که امروز خوب باشم وهمه چیزوتحمل کنم
- اما من دلم می خواست زنگ بزنی برگردم وامروزوباهم باشیم.حوصله ام سر رفت صدبار پشیمون شدم که
چرا اوردمت .دوسه بار خواستم زنگ بزنم که اماده بشی بیام دنبالت
- توگفتی بیام من که نمی خواستم
- زن داداش اصرار کرد نتونستم روشو زمین بندازم.
نگاهمو دوختم به موهاش خواستم دستمو ببرم توموهاش که یادم افتادکجا هستیم.اروم زمزمه کردم:حموم
بودی
سرشواورد نزدیک صورتم فشار کوچکی به پهلوم وارد کرد نفس عمیقی کشیدوگفت:دلم واست تنگ شده
بود دیگه روزایی که من خونه ام اجازه نمی دم جایی بری
خنده ی ارومی کردم .خواستم چیزی بگم که زن عموی شهروز مخاطب قرارش داد.شهروز همون طور
حالتمونوحفظ کرده بود فقط صورتشو چرخوند سمت زن عموش وپرسد:جانم زن عمو
پیر زن بازهم نگاه غمگینشو حواله ی من کرد معذب شدم خواستم عقب بکشم که شهروز اجازه نداد حتی
میلی متری هم تکون بخورم.
زن عمو:از سیمین وآناوا خبرداری مادر؟
- بی خبر نیستم
پیر زن با خوشحالی که توی چهرهاش دوید گفت:سیمین میگفت باهات تماس داره نه مادر راست میگه؟
- اره هرتماس داره هر وقت مقرری ماهانه ای که قراره به حسابش بریزم یک روز دیر میشه با منشی شرکت
تماس میگیره و یاداوری میکنه پول که به حسابش واریز میشه تا اخر ماه دیگه خبری ازش نیست
آناواچی؟خبرداری ازش ناسلامتی توپدرشی اون بهت احتیاج داره سیمین نفهمی کرد اون بچه که گناهی
نداره.
- زن عمو این بحث ها دیگه خیلی وقته تموم شده خواهشا شروعش نکنید
- اما.....
دلم هری ریخت پایین.کف دستهام یخ کرد.تازه یادم افتاد که شهروز بچه داره.نمی دونم چرا اما احساس
کردم حالم خوب نیست.سیمین کی بود؟
نازنین خانم که انگاری متوجه بحث شده بود نگران از اشپزخونه بیرون اومد وکنارزن عمو نشست وبحث
جدیدی رو برای صحبت شروع کرد.
شهروز برگشت سمتم دستمو گرفت نگران بهم زل زدوگفت:چی شده ساره؟خوبی؟
به زور لبخندی زدموگفتم:خوبم
خواستم بلند بشم که شهروز با جدیت تمام اجازه ندادحتی کمی ازجام تکون بخورم و گفت:کجا؟من هنوزدل
تنگیم رفع نشده
- میرم پیش دخترا
-لازم نکرده من دلم می خواد اینجا باشی
بی حال همونجا نشستم که شهروز دستموگرفت ,گفت:توگذشته ی من چیزی وجود نداره که یه دفعه ای
اینقدرحالتو عوض کنه.امشبونو خراب نکن شب باهم حرف میزنیم باشه؟
لبخند بی جونی زدمو گفتم:باشه
همون جا نشستم اما دیگه حرفی بین منو شهروز رد وبدل نشد.نمی دونم چرا احساس می کردم خیلی
گرفته است.اما بلد نبودم بهش دلداری بدم.بی حرف سر جام نشستمو به جنگ بین پدرام ومونا نگاه
میکردم.موقع شام از جام بلند شدم وتو چیدن میز شام کمک بقیه کردم.داشتم سینی لیوانهارو از اشپزخونه
می اوردم که چشمم خورد به زن عموی شهروز که کنارش نشسته بود وداشت باهاش صحبت می کرداما
شهروز با اخم سرشو پایین انداخته بود گوش میکرد.می فهمیدم که عصبیه ازتند تند تکون دادن پاهاش
معلوم بود که داره به زور تحمل میکنه
حتی موقع شام هم حواسم بود که چیز زیادی نمی خورد وفقط با غذاش بازی میکرد.کنارهم نشسته بودیم
بااینکه خودش چیزی نمی خورد اما کاملا حواسش به غذای من بود.مدام برام غذا میکشیدوهرچیز می
خواستم سریع برام فراهم می کردبااین حال من هم چیز زیادی نخوردم.خسته بودم دوست داشتم بریم خونه
ی خودمون.خونه ای که مال شهروز بود واین روزها من هم عجیب خودم رو مالک اونجا می دونستم.
بعد از زودتر از همه بلند شد وبهم اشاره کرد که بریم سر درد رو بهونه کردوازم خواست زود اماده بشم.
رفتم بالا وسایلمو جمع کردم وسریع اومدم.موقع خداحافظی همگی به گرمی ازم خداحافظی کردند که یک
دفعه مونا گفت:راستی ساره آش نمی بری؟
- خوب شد یادم انداختی اگه میشه بده ببرمش
ظرف آشوگرفتمو رفتم سوار ماشین شدم.شهروز زودتر سوار شده بود.در طول راه حتی یک کلمه هم حرف
نزدیم.به خونه رسیدیم.اول آشوگذاشتم تویخچال خواستم برم بالا که دیدم شهروز صدام کرد روی یکی از
مبلهای سالن نشسته بود وسرش رو تو دستاش گرفته بود.نزدیکش شدم وگفتم:بله؟
- میشه یک چایی حاضر کنی بخوریم
- اره حتما صبر کن ده دیقه ای حاضر میشه
رفتم بالا تند تند لباسهاموبا یک دست بلیزوشلوار خونگی عوض کردم وصورتمو شستم وپایین اومدم.کتری
در حال جوشیدن بود.چایی دم کردم.تا دم کشیدن چایی چشمم خورد به کاسه آش لبخندی روی لبم
نشست.آش وگرم کردمو با 2تا پیاله ی کوچیک رفتم پیش شهروز.
اینبار سرشو تکیه داده بود به مبل و چشمهاشو بسته بود.صدای پامو که شنیدبدون باز کردن چشمهاش
شروع به حرف زدن کرد:سیمین دختر عموم همسر سابقمه والان........
نمی دونم چرا اما ته قلبم احساس حسادت می کردم.خیلی دوست داشتم بقیه ی حرفهاشو بشنوم اما
حرفشو قطع کردم ونذاشتم ادامه بده.می فهمیدم که داره عذاب میکشه والان دوست نداره در موردش حرف
بزنه.
- وقت واسه حرف زدن زیاده پاشو می خواییم اش بخوریم
باتعجب چشم بازکردونگاهم کرد.با یک سینی جلوش ایستاده بودم.لبخند مهربونی زدوگفت:اینا دیگه چیه؟
خندیدموگفتم:آش,مال خودمه نخوردم که باهم بخوریم
نشستم روی مبل روبه روش وسینی رو گذاشتم روی میز دوباره به حرف اومد:ساره باید حرف بزنیم می
خواستم بگم.........
- امشبو ولش کن بیا آش بخوریم دیدم که شام نخوردی
- من حوصله نداشتم توچرا نخوردی؟
سعی کردم مهربون ترن وصادقانه ترین نگاهمو که می دونستم الان بهش احتیاج داره بهش هدیه
کنم.گفتم:توکه نخوردی وحوصله نداشتی اشتهای منم خود به خود کور شد.
لبخندی زدو گفت:فدای تو بشم من حالا این آشتو بکش بخوریم که سرد میشه
آشوکشیدم وخوردیم حین خوردن هم از امروز می پرسیدومن واسش تعریف می کردم.از گفتن بعضی چیزا
مثل رفتار فریماه که می دونستم ناراحتش میکنه پرهیز کردم.بعداز خوردن آش رفتم دوتا چایی لیوانی
ریختم وقتی برگشتم شهروز داشت تلوزیون میدید.یه کمدی بانمک در حال پخش بود که با دیدنش کلی
خندیدیم.لیوانهای چای که خالی شد بردم لیوانها رو شستم.خوابم می اومد.خواستم برم بالا که شهروزم بلند
شدو همراهم اومد.جلوی در اتاقم که رسیدم برگشتم سمت شهروزو گفتم:شب به خیر
شهروز با یه نگاه قشنگ ویه لبخند مهربون گفت:شبت به خیر بانو کوچولو.ممنونم به خاطر امشب
- خواهش می کنم کاری نکردم که
- چرا خیلی کارا کردی همین که منو از دنیایی که توش گیر کرده بودم در اوردی واسم بزرگترین کاره
شیطون خندیدم ابرویی بالا انداختمو گفتم:وظیفه بود آقا
شهروز بلند خندیدوصداش وکلفت کردوگفت:برو بخواب ضعیفه ,شیطون نباش یه هو دیدی امشب کار
دستمون دادیا
خنده ام قطع شدوبا تعجب نگاهش کردم که دوباره با صدای بلندی خندید ودر حالی که هولم میداد سمت
اتاقم گفت:شبت به خیر عزیزم ,شوخی کردم برو بخواب
- زیر لب شب به خیری گفتم ورفتم تو اتاقم.قبل از خواب داشتم به شهروز فکر می کردم وچقدر خوشحال
بودم از اینکه تونستم از حال وهوایی که توش بود درش بیارم
حدود یک ماهی میشد که دوباره به دانشگاه برگشته بودم البته نه به خواست خودم بلکه با زور واجبار
شهروز.همه ی کارهای برگشتنم به دانشگاه هم توسط خودش انجام شده بود.
شهروز یک سری قوانین سفت وسخت داشت که باید به همشون عمل میشد مثلا اینکه من هر روز باید با
سعید می رفتم وبرمیگشتم وقتی دلیلشو می پرسیدم می گفت این طوری نگرانیش کمتره و باخیال راحت
می تونه به کارهاش برسه.
روزاولی که می خواستم برم دانشگاه از سخت ترین روزهای زندگیم بود.استرس شدیدی داشتم .دانشگاه
برای من یاد اور خیلی از خاطرات خوب وبد زندگیم بود.شب قبلش اصلا نخوابیده بودم.خوابم نمی برد دلم
می خواست گریه کنم .استرس داشتم واصلا حوصله نداشتم .به ساعت گوشیم نگاه کردم 2ونیم بعد از نصف
شب بود ومن در کمال ناباوری متوجه شدم که حدود سه ساعته بیدارم وفقط دارم روی تخت از این پهلو به
اون پهلو می شم.
بلند شدم .یه هو دلم هوای شهروزوکرد.دوست داشتم برم کنارش .از ته دل خواستم که بیدار باشه.در اتاقو
که باز کردم در کمال ناباوری دیدم چراغ اتاقش روشنه.خواستم برگردم یه جورایی خجالت کشیدم.اما نمی
دونم چرا خود به خود به سمت در اتاق رفتمو اروم از لای در به داخل سرک کشیدم.پشت به در روی مبل
نشسته بود وسرش رو روی میز خم کرده بود.ارامش همیشگی وجودمو پرکرد.یکم ایستادم خواستم بر گردم
که صداش به گوشم رسید:
- این همه تردید واسه داخل شدن برای چیه؟
هول کردم فکر نمی کردم متوجه حضورم شده باشه.با من ومن گفتم:چیزه من ........می خواستم اب
بخورم.....داشتم رد میشدم برم پایین.....
برگشت سمتم وهمون طور که عینک روی چشمشو برمی داشت لبخندی زدوگفت:از کی تا حالا واسه پایین
رفتن باید از در این اتاق رد شد
خجالت زده سرمو پایین انداختم ببخشیدی گفتمو خواستم برگردم که گفت:کجاحالا,بیا بشین جوجه ببینم
چی شده
- نه می رم بخوابم کاری ندارم
- بیا...بیا بحث نکن خیلی وقته منتظرم بیایی
به سمت مبل رفتمو روبه روش نشستم.خودکار توی دستشو روی میز انداختو دست به سینه نشست ومنتظر
نگاهم کردوگفت:خوب؟؟می شنوم
- چیو؟
- همون چیزیو که باعث شده تا الان بیدار باشی وبعد نیم ساعت دم در اتاق باایستی وتردید داشته باشی
توگفتنش
متعجب وباچشمهای گرد شده نگاهش کردم ودرکمال توجه گفتم:تو این همه چیزو از کجا میدونی
بعد هم با تعجب سرمو بالا بردمو به گوشه های سقف نگاه کردم وگفتم:اینجاها دوربین داره؟
بلند خندیدونگاهم کرد.بعد خم شدودستهاشو قلاب کرد به هم وروی پاهاش گذاشت وبه چشمهام خیره
شد.حالت نگاه کردنش طوری بود که تمام وجودمو گرم می کرد.خیره شدم تونگاهی که همیشه وجودمو پراز
ارامش میکرد.اما این بار سنگینی نگاهش اون قدر زیاد بود که دلم تاب نیاوردوسرموانداختم پایین وچشم
دوختم به انگشتهای دستم که با صدای ارومی گفت:من هرچیزی رو که به تومربوط بشه میدونمو باتمام
وجود حسش می کنم
بعد دوباره به همون حالت نشست واین بار با صدای بلند تری گفت:حالا بگو ببینم چی باعث شده تا این
وقت شب بیدار باشی؟
نمی دونم چرا از محبت خالصانه ی شهروز بود یا از استرس فردا که بغضم گرفت واروم گفتم:می ترسم
واسترس دارم
لبخندمهربونی زدوگفت:چرا عزیزم؟
- نمی دونم چرا اما استرس فردا رو دارم.
بعدهم با بی حوصله گی اهی گفتمو برگشتم سمتش:اگه تو اینقدر اصرار نمی کردی الان وضع من این نبود
دستشو دراز کردو دستمو گرفت.مهربون نگاهم کردو گفت:ترس واسه چی؟دانشگاه رفتن که ترس نداره
عزیزمن.حالا بلند شو برو بخواب دیروقته
دستمو با حرص از دستش بیرون کشیدمو درحالی که مثل بچه ها بینی مو بالامی کشیدم گفتم:نمی خوام
.وقتی استرس دارم از اتاقم بدم میاد نمی تونم توش بخوابم
خندیدو گفت:می خوای اینجا بخوابی؟
متعجب نگاهش کردم از خدام بود.منبع ارامش من این اتاق بود.باخجالت گفتم:میذاری؟
- معلومه که میذارم برو رو تخت بگیر بخواب نگران چیزی هم نباش
اروم گفتم:خودت چی؟
- این خونه اون قدر بزرگ هست که یه جا واسه خوابیدن من توش پیدا بشه تونگران من نباش تو اتاق کار
می خوابم
خوشحال بلند شدمو به دو رفتم سمت تخت وپریدم روش.پتو رو کشیدم روم .همین که برگشتم سمت
شهروز دیدم با یه لبخندوعلاقه ی خاص نگاهم میکنه.اروم وزیر لبی گفت:
- اگه اینجارو اینقدر دوست داری چرا هرشب همین جا نمی خوابی؟
خودمو زدم به نشنیدن وگفتم شب به خیر تو نمی خوابی؟
لبخند غمگینی زدو گفت:نه کار دارم تو بخواب
بعدهم مشغول کارش شد.اما متوجه شدم که به هیچ عنوان حواسش پی کارش نیست.بازهم غمی که نمی
فهمیدم واسه چیه صورتشو پر کرد وشهروز و از این عالم جداکرد.غم تو صورتش دلمو به درد می اورد.
صبح که از خواب بیدار شدمو فهمیدم هنوز تو این اتاق هستم خوشحالی وانرژی همه ی وجودمو پر
کرد.بیدار شدم به اتاقم رفتم واماده ی رفتن به دانشگاه شدم.پایین که رفتم چشمم به میز اماده ی صبحانه
افتاد.به رباب خانم سلام کردم ومشغول خوردن صبحانه شدم.از رباب خانم پرسیدم
- رباب خانم سعید بیداره,باید منو برسونه؟
- بله خانم جان اما....
- سعید نیازی نیست خودم می برمت
برگشتم سمت شهروز.اماده ی بیرون رفتم بود.چشمم خورد به موهاش.از حالت موهاش فهمیدم حمام بوده
ذلم ضعف می رفت واسه موهاش.با تک سرفه ی شهروز به خودم اومدم که اشاره ای به رباب خانم کردو
گفت:سلامت کو؟
خجالت زده گفتم:سلام روی صندلی کناریم نشست واروم جوری که فقط خودم می شنیدم گفت:این طوری
که تو منونگاه می کنی که من تموم میشم اخه یکم هم ملاحظه خوب چیزیه ها بانو؟
خجالت کشیدوسرمو مشغول چای روی میز کردم که بلند خندیدو بازهم اروم گفت:فکر کنم الان دیگه نوبت
منه ,خجالت که می کشی عجیب خوردنی میشی
با عجله از روی صندلی بلند شدم که صندلی با صدای بدی عقب رفت.رباب خانم به سمتم برگشتو گفت:چی
شد خانم جان؟
- هیچی ...هیچی...
به سمت شهروز که با بد جنسی نگاهم می کرد برگشتمو گفتم:تو سالن منتظرتم
باشه ای گفت ومشغول خودن شد.منتظرش سدم که اومد.سوار ماشین شدیم و به سمت دانشگاه حرکت
کرد.
شهروز خودش منو رسوند میگفت دوست دارم روز اول دانشگاه خودم کنارت باشم.به درب دانشگاه که
رسیدیم بازهم استرس وجودمو پرکرد.شهروز دستمو گرفت وگفت:نترس ...برو تو مطمئن باش اتفاقی نمی
افته..هر وقت بهم احتیاج داشتی فقط کافیه بهم زنگ بزنی خودموسریع می رسونم
بعد هم دستشو دراز کردو بالای چادرمو مرتب کردو گفت:بر به سلامت
از ماشین پیاده شدم وبا پاهایی لرزون به سمت دانشگاه رفتم.همه چیز همون طوری بود چیزی تغییر نکرده
بود تنها من بودم که به اندازه ی چند سال تغییر کرده بودم.
روزهای اول واسم خیلی سخت بود اما کم کم همه چیز واسم عادی شد.
رابطه ی چندانی با بچه های کلاس نداشتم.هم واسشون غریبه بودم وهم دیگه اون شوروشوق سابق در من
وجود نداشت.تقریبا سر همه ی کلاسها تنها بودم.مشکل جدیدی که برام پیش اومده بود کلاسهای عملی
آزمایشگاه بود.متاسفانه این ترم بیشتر کلاسهایی که داشتم توآزمایشگاه بر گذار میشد.بوی مواد آزمایشگاهی
ومحیط های کشت روی سینه ام اثر میذاشت وتقریبا صدامو کیپ می کرد.متاسفانه هر وقت آزمایشگاه
داشتن سینه ام به شدت خس خس میکردوصدام گرفته می شد و این برام خیلی عذاب آور بود.سر همین
موضوع چند بارشهروز باهام بحث کرد .میگفت اجازه نمیده برم اما من هر بار قانعش می کردم که فقط نصف
ترم باقی مونده وازش می خواستم اجازه بده تا این کار به قول خودش ناتمامو تموم کنم ومدرکمو بعد از دو
سال بگیرم
امروز هم روزی بود شبیه بقیه ی روزا .کلاسم تموم شده بود که گوشی تو دستم لرزید.مثل همیشه سعید
بود که خبرم می کرد که بیرون منتظرمه.
داشتم وسایلمو جمع می کردم از کلاس خارج بشم که استاد رهنما صدام کرد.استاد رهنما تنها استاد از
استادای قدیمی ام بود که باهاش کلاس داشتم
خانم صبوری شما چند لحظه تشریف داشته باشید کارتون دارم-
چشمی گفتمو به سمت استادرفتم ومنتظر موندم که صحبتش با بچه های دیگه تموم بشه.بعداز رفتن تمام
بچه های کلاس همون طور که با استاد به سمت بیرون حرکت می کردیم استاد شروع به صحبت کرد.
صبوری جان دخترم من همون موقع هاهم به توانایی های تو اطمینان داشتم.یادته می گفتم که توآخرش به
یه جایی می رسی؟الانم عین همون موقع هاست
یک لحظه ایستادوبه سمتم برگشت وگفت:اصل مطلب اینه که واست پیشنهاد کار دارم
متعجب نگاهش کردمو گفتم:کار؟
آره کار,یه کار تحقیقاتیه که می خوام توش کمکم کنی-
متعجب پرسیدم:من؟؟؟؟
چرا این همه تعجب می کنی اره ,تو, می خوام کمکم کنی,می تونی؟-
در حالی که کاملا تعجب کرده بودم گفتم:راستش شوکه شدم استاد نمی دونم چی باید بگم
الان نمی خواد جواب بدی ,من فردا بیمارستانم ,ادرس بیمارستانو که بلدی-
بله بلدم-
خوبه, بیا اونجا ,تحقیقات همون جا انجام میشه هم بیشتر حرف می زنیم وهم نظرتومیگی باشه؟
چشم استاد-
باخنده به سمتم برگشت وگفت:درضمن حق وحقوقتم محفوظه
لبخندی زدمو از استاد جدا شدم.به خونه که رسیدم همه ی فکرم پیش حرف ستاد بود.خیلی خوشحال بودم
که می تونم داشتن یه کارو تجربه کنم.البته همه ی ترسم از شهروز بود.می دونستم اجازه نمیده سر کار
برم.شب موقع شام هم اصلا حوصله نداشتم .حتی جواب حرفهای شهروزم یکی در میون می
دادم.انگارفهمیده بود حوصله ندارم.چند باری ازم پرسید که چی شده اما جوابی ندادم.می خواستم اول از کار
مطمئن بشم بعددنبال راضی کردن شهروز که می دونستم از هر کاری سخت تره باشم.
صبح که از خواب بیدار شدم.منتظرموندم شهروز بره بعد رفتم پایین.می دونستم اگه ببینمش نمی تونم
بهش دروغ بگم وخودمو لو میدم.پایین که رفتم سریع صبحانه خوردمو از سعید خواستم منو برسونه.دم
بیمارستان که رسیدیم می خواستم از ماشین پیاده شم که برگشتم سمت سعیدوگفتم:میشه لطف کنی به
شهروز چیزی نگی؟
سعید من ومنی کردو گفت:چرا خانم؟
- می خوام فعلا چیزی ندونه
- اما اخه شما که می دونی اقا چه قدر از دروغ بدش میاد
-من که نمی خوام دروغ بگی فقط می خوام چیزی نگی
بانارضایتی چشمی گفت و خواست بره که گفتم:بهت زنگ میزنم بیای دنبالم
- چشم خانم
با ذوق وشوق به سمت بیمارستان رفتم وسراغ استاد رهنما رو گرفتم.بهم گفتند که استاد همین حالا رفته
به قسمت پژوهشکده ی بیمارستان.خودمو به اونجا رسوندم.استادواز پشت شیسه می دیدم بهم اشاره کرد که
به داخل برم.در ازمایشگاهوکه باز کردم بوی عجیبی به مشامم رسیدکه کمی حالمو بدکرد به روی خودم
نیاوردموبه سمت استاد رفتم.کمی باهم صحبت کردیم.استاد از تحقیقاتش روی سویه های جدیدی از یه
باکتری ناشناخته توضیح میداد ومن گوش می کردم از کارخیلی خوشم اومد به طوری که وقتی ازم پرسید
حاضر به همکاری هستم یانه سریع وبدون فکر گفتم اره
دوساعتی اونجا بودمواستاد کمی از کارم واسم توضیح داد.متاسفانه بازهم بوی محیط های کشت گیجم می
کرد کم کم سرفه هام داشت شروع می شد که خدارو شکر استاد ازم خواست که برم خونه وفردا دوباره
برگردم وکارو جدی شروع کنم.
باسعیدتماس گرفتم وازش خواستم دنبالم بیاد.حالم داشت بد میشد سریع خودمو به محوطه ی بیمارستان
رسوندم روی نیمتی نشستم وسعی کردم نفس های عمیقی بکشم اما انگاری نفس کم اوردم سریع اسپریمو
در اوردم بعد از اینکه ازش استفاده کردم احساس خیلی خیلی بهتری اشتم.سعید که رسید باهم برگشتیم
خونه.حالم خیلی خوب نبود رفتم تو اتاقمو کمی خوابیدم می خواستم حالم بهتر باشه ,می دونستم شهروز
که بیاد سریع می فهمه حالم خوب نبوده.
شب موقع شام رفتم پایین سینه ام هنوز خس خس می کرد.سرشام شهروز ازم پرسید
- ازمایشگاه بودی؟
- بی مقدمه گفتم :اره
خیره نگاهم کرد وگفت:توکه امروز اصلا کلاس نداشتی
شوکه شدم .خجالت کشیدم از دروغی که گفتم وشوکه شدم از تیز بودن شهروز.سرسری جواب دادم :یادم
نبود بهت بگم کلاس فوق العاده داشتم
خیره نگاهم کرد مطمئناباور نکرده بود حرفمو ومنتظر توضیح بیشتر بود اما من توجهی به نگاهش نکردم
سرموپایین انداختمو سریع شاممو خوردم شب به خیر گفتمو رفتم بالا.
استرس گرفته بودم از دروغی که به شهروز گفته بودم.می دونستم از دروغ متنفره ونمی دونستم اگه بفهمه
بهش دروغ گفتم چه عکس العملی نشون میده.
صبح که از خواب بیدارشدم مثل دیروز می خواستم برم بیمارستان.کلاس دانشگاهو نرفتم وخودمو به
بیمارستان رسوندم.با استاد صحبت کردم وقرار شد روزهایی که کلاس ندارم برم بیمارستان.تا بعد از ظهر
اونجا بودم.حال دیروزم هنوز خوب نشده بود که امروزه اومدن دوباره ام باعث شد بدتر بشم.
استاد دید که حالم خوب نیست ازم خواست زودتر برم خونه.ساعت سه بود که رسیدم خونه.بی حال وبی
جون رفتم بالا وخودمو به تختم رسوندمو خوابیدم.از خواب که بیدار شدم هوا تاریک شده بود.صدام کمی
گرفته بود .اسپریمو استفاده کردم داروهامو خوردم.کمی حالم بهتر شد از شهروز خیلی می ترسیدم وهمش
خودمولعنت می کردم که چرا راستشو نگفتم.تصمیم گرفتم امشب همه چیزو بهش بگم.موقع شام پایین که
رفتم شهروز سر میز بود سلام کردمو نشستم.از دانشگاه پرسیدفکر کردم بهترین موقعیته.
گفتم:شهروز دیروز استادمون صدام کردوازم خواست واسش کاری کنم
منتظر نگاهم کردو گفت:چه کاری
باذوق گفتم:یه کار تحقیقاتیه خیلی کارش جالبه,توبیمارستان.....انجام میشه
وقتی دیدم دارم منتظر نگاهم میکنه با هیجان بیشتری ادامه دادم:بین اون همه شاگردش فقط منم که ازم
خواسته کمکش کنم خیلی ازم راضیه میگه تو از پسش برمیای,وای شهروز نمی دونی چه حالی میده یه
ازمایشگاه مجهزو بزرگ بین یه عالمه ادم تحصیل کرده و....
همین طور داشتم ادامه میدادم که بی مقدمه گفت:مگه تو اونجارودیدی
خجالت زده سرمو پایین انداختموگفتم:راستش ...اره دیروز یه سر رفتم اونجا...استاد ازم خواست برمو
کارشونو از نزدیک ببینم
- صحیح پس دروغ گفتی که کلاس داشتی
- به خدا می ترسیدم دعوام کنی.....فکرکردم که نذاری برم....
خیره نگاهم کردو گفت:حالا چی فکر می کنی؟
دل تو دلم نبود .دلشوره داشتم.گفتم :نمی دونم....
باامیدواری تمام پرسیدم:میذاری؟؟؟؟؟؟
اونقدر قاطعانه گفت:نه, که فهمیدم هیچ جای بحثی وجود نداره با این حال گفتم:چرا
- چرا نداره اگه می خوای نظرمو بدونی میگم نه
بعدهم با پوزخندغمگینی که روی لبش ظاهر شد گفت:اگرهم که حرفم واست اهمیت نداره که می تونی
بری
بازهم مصرانه پرسیدم:آخه چرا؟
صداشو کمی بلند کردو گفت:آخه نداره ساره بامن بحث نکن.فکرمی کنی من هیچ چیزو نمی فهمم حال
دیروزت یادت رفته؟رنگت شده بود عین گچ دیوار.نمی تونستی درست نفس بکشی ,تاصبح میدونی چند بار
اومدم بالا سرت که از خوب بودن حالت مطمئن بشم؟
واقعا خجالت کشیدم راست میگفت,باخجالت گفتم:من....
- هیچی نگو ساره با من بحث نکن حرف من همونه که گفتم نه.حالا اگه حرفم واست مهمه نرو اگه که
نه......
دیگه ادامه ندادو باعصبانیت بلند شدو به اتاقش رفت.بغض کردم نه از رفتار شهروز از بی فکری خودم بغضم
گرفت ,از دروغی که گفته بودم بغضم گرفت.شب تا صبح فکر کردم شهروز راست میگفت.تو این دو روز واقعا
حالم بد بود.تصمیم گرفتم صبح برم بیمارستان وبه استادم بگم که نمی تونم باهاشون همکاری کنم.وقتی
رسیدم دیدم استاد واسم پیغام گذاشته که امروز نمی تونه بیاد نا امیدادنه شروع به کار کردم.متاسفانه امروز
سرگیجه ی کمی هم گریبانگیرم شده بود.ساعت 2بود که با بی حالی تمام به سمت خونه رفتم.حتی اسپری
هم دردی ازم دوا نکرده بود.حالم اصلا خوب نبود.خوشحالی وقتی سراغم اومد که رباب خانم خبرداد که
شهروز شب دیر وقت میاد.کمی غذاخوردمو استراحت کردم.اما اصلا حالم خوش نبود.تا شب با خودم در گیر
بودم نمی تونستم درست نفس بکشم.روی تختم که دراز کشیدم چشمم خمورد به کپسول اکسیژن کنار
تختم که فقط مواقع اضطراری ازش استفاده می کردم.ماسک اکسیژنو روی صورتم گذاشتم .حال بهتری
داشتم .بعد از مصرف داروهام با احساس بهتری به خواب رفتم.
دستی رو روی موهام احساس می کردم.ارامش همیشگی رو داشتم دوست داشتم چشمهامو بازکنم اما نمی
تونستم .ترجیح دادم با همون احساس ارامش بخواب.خواب شهروز هم وجودمو سراسر ارامش می کرد.
صبح با حال بدی از خواب بیدار شدم کمی دیرم شده بود.باید می رفتم به بیمارستان وبا استاد صحبت می
کردم.با عجله به سمت بیمارستان رفتم حتی وقت نکردم صبحانه بخورم.وقتی رسیدم در کمال نا باوری
دیدم که استاد هنوز نیومده.حالم خیلی خوب نیود ضعف داشتم.شروع به کار کردم حدود ساعت 22بود که
استاد اومد خواستم باهاش صحبت کنم که دیدم اصلا جواب نمی داد.سرش خیلی شلوغ بود وقتی ازش
خواستم باهم حرف بزنیم گفت:خانم صبوری سرم خیلی شلوغه موقع ناهار باهم صحبت می کنیم.
نا امیدانه به سمت قسمتی رفتم که توش کار می کردم.شروع به کار کردم.ضعف شدیدی داشتم وسعی می
کردم با نفس های عمیق حجم هوایی که وارد ریه هام می کنمو بالا ببرم.
دیگه طاقتم داشت تموم میشد که رفتم سمت کیفم که اسپریمو برداراما هرچی گشتم پیداش نکردم.تازه
یادم افتاد که دیشب تا صبح اسپری کنارم بوده ویادم رفته بود بیارمش.
کیفمو برداشتم که برم بالا واز داروخونه بیمارستان اسپری بخرم که صدایی باعث شد سر جام باایستم.
- کجا به سلامتی
چشمم خورد به دوتا کار اموزی که اونجا بودند.خیلی از هم خوشمون نمی اومد.همیشه موجی از انرژی
منفی رو به سمتم می فرستادند.در حالی که اروم نفس نفس می زدم سعی کردم با خوش اخلاقی جوابشونو
بدم
می رم بالا زود بر میگردم
یکی شون با بد اخلاقی گفت:نمیشه,لابد بازهم می خوای از زیر کار فرار کنی
گفتم :نه زود بر می گردم
- خانم خود شیرین فقط بلدی جلوی استاد خود ی نشون بدی؟
اون یکی گفت:ولش کن مریم بیا بریم سر کارمون الان استاد بیاد ببینه کارا نیمه کاره است بازهم عصبانی
میشه ها
اون یکی نگاهی بهم انداخت وگفت:می شنوی ,فکر می کنی کی هستی؟دو روزه اومدی اون وقت هر کاری
می خوای می کنی؟
نمی فهمیدم چی میگن,نفسم دیگه واقعا داشت بند می اومد.دستمو گرفتم به کابینت کنارم ووزنمو انداختم
روش,دختره با تحقیر نگاهم کرد.
نفس زنون گفتم:چی میگی؟مگه چیکار کردم؟
- نمی دونی چی میگم,مگه دیروز قرار نبود محیط کشتهارو بسازی وبری؟
تازه یادم افتاد.یاد حال دیروزم افتادم.راست می گفتند من باید محیط ها رو اماده می کردم اما حالم اونقدر
بد بود که یادم رفت
با بی حالی گفتم :شرمنده به خدا یادم رفت حالم اصلا خوب نبود
دختر باعصبانیت گفت:و گفت:تو که اینقدر سوسولی بی خود میای اینجا وکارماروهم به هم می ریزی, به
خاطر این کار توامروز سرپرست اینجا هرچی از دهنش در اومد بارمون کردورفت.
- واقعا....متاسفم....من ....میگم که مقصر..من بودم
- تاسف تو به درد ما نمی خوره
خواست چیزی بگه که دوستش دستشو کشیدوهمراه خودش بردتش.به سمت در حرکت کردم.اما نمی دونم
چرا همه چیز داشت تیره وتار میشد.دستمو انداختم دستگیره ی درو بگیرم که نمی شدانگار چند تا
دستگیره جلوم بود.کم کم هوای اطرافم تموم شدوافتادم روی زمین داشتم خفه میشدم.کمک میخواستم اما
می دونستم صدایی از هنجره ام خارج نمی شه.همه ی تلاشمو کردم اما چند لحظه بعد سیاهی مطلقی بود
که من توش گیر کرده بودم.
.... ..................................................
چشم که بازکردم وبه دیوار سفید رو به روم خیره شدم.چند لحظه طول کشید که همه چیز یادم بیاد.با بی
حالی دستمو بالا اوردم.دستم می سوخت سرمی که به دستم وصل بود باعث سوزش دستم بود.ماسک
اکسیژن روی صورتم بود.حالم خیلی خوب نبود.صدای در با عث شد به سمت در برگردم.در باز شد یک مرد
با روپوش سفید وبه دنبالش هم پرستاری باهم وارد شدند.دکترمرد مسنی بود که با دیدنم لبخندی زد
وگفت:به به خانم جوان بالاخره به هوش اومدید
بی حال تر از اونی بودم که جوابی بهش بدم فقط منتظر نگاهش کردم.که ادامه داد:
- راستش خیلی دوست داشتم بیدار بشی ببینم کی هستی که اینقدر هوا خواه داری که از دیروزدم به دیقه
سفارشتو میکنن.
بعد هم برگشت به سمت پرستار وگفت:دکترو خبرکن بیاد اینجا
پرستار گفت:به همراهانشون هم خبربدم
که دکتر در جوابش گفت:فعلا فقط دکترو خبر کن
پرستار رفت ودکتر ادامه داد:بدنت مقاومت خوبی داشته.خودمونیم از دیروز تا حالا همه مونو سر پانگه
داشتیا
منتظر نگاهش کردم که گفت:از دیروز بعد از ظهر که اوردنت اینجا بی هوش بودی شانس اوردی تو اون
بیمارستانی که بودی اقدامات اولیه ی خوبی برات انجام داده بودند,در ضمن خدا واقعا رحم کرد که زود به
دادت رسیده بودند
باشوخی ادامه داد:البته خدا به تو که رحم نکردتوکه چیزیت نمی شدخدا به منو اون دکتر پدرام بدبخت
رحم کرد که به هوش اومدی وگرنه که اون شهروز خان بیمارستانو رو سرهمه مون خراب میکرد
بعداز صدای تقه ای که به در خورد پدرام وارد اتاق شد.لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست.پدرام مثل
همیشه شاد وسر زنده سلامی کرد.دکتر مسن باگفتن:بفرمایید پدرام خان ایشونم صحیح وسالم تحویلتون
اتاقو ترک کرد.پدرام نزدیک اومد وروی صندلی کنار تخت نشست
بهتری؟
اروم جواب دادم:اره
صدای خیلی ارومی از هنجره ام خارج شد که حتی به زور به گوش خودم می رسید.
- خداروشکر
دستهاشو روی تخت به هم گره کردو بعد از چند لحظه سکوت گفت:این چه کاری بود ساره؟
با ناراحتی گفتم:من....
نذاشت ادامه بدم.لبخندی زدو گفت:من نمی خوام بهم توضیح بدی ,تازه به هوش اومدی بهتره کمتر صحبت
کنی,انرزیتو نگه دار واسه وقتی شهروز سراغت اومدفکر کنم یه توضیح درست وحسابی بهش بدهکاری
بازهم خواستم حرفی بزنم که اجازه ندادوگفت:ساره جان گوش کن شهروز هنوز نمی دونه به هوش
اومدی.من خواستم قبل ازشهروز کمی باهات حرف بزنم,می دونی ممکن بود چه بلایی سرت بیاد؟از دیروز تا
به حال هزار بار مردیمو زنده شدیم.باهزار تا نذرونیازودعا خدا برت گردوند.
ازروی صندلی بلند شدوخیلی جدی گفت:ساره شهروز خیلی رو تو حساسه ,اینقدر اذیتش نکن وبیشتر
مواظب خودت باش
بعدهم با شوخی ادامه داد:گاوت زاییده از دستت آتیشیه.شانس آوردی بیهوش بودی وگرنه یه کتک مفصل
نوش جان می کردی
بعدهم بلند خندیدو گفت:البته به جای شما من وپرسنل بیمارستان از دیروز تا به حال خیلی ازش خوردیما
به زور گفتم:چی؟؟؟؟
-همه چی ,هرچی دلت بخواد کتک,فحش,دری وری,خلاصه همه چیز
لبخندی زدموگفتم:کجاست؟
- تومحوطه از دیروز تا الان یک لحظه هم از پیشت جم نخورده.
بلند خندیدوگفت:بیچاره مون کرده به خدا,الان من به زور فرستادمش بیرون که بادی به کله اش
بخوره,خوب من دیگه میرم کاری داشتی صدام کن
لبخندی زد.از در که بیرون رفت دوباره سرشو داخل اتاق اوردوگفت:ساره مواظب خودت باش حالا که به
هوش اومدی بدون خیلی از دستت عصبانیه,اتیشیه اتیشی میاد سراغت
پدرام که رفت چشم دوختم به پنجره و به اسمون نگاه کردم.تو دنیای خودم غرق بودم که در اتاق باشتاب
بازشد.ترسیدم به سمت در برگشتم که چشمم خورد به شهروز.موهای سرش کاملا به هم ریخته
بود.باچشمهایی که سرخ سرخ بودنگاهشو بهم دوخته بود.لباسهای تنش هم کاملا چروک بودند.وقتی
دیدمش تازه یادم افتاد که چقدر دلتنگشم.
نگاهمو دوختم به نگاه سرتاسر تشویش شهروز.با یک حرکت دروبست واروم مثل ادمهای مسخ شده به سمت
تخت اومد.کنار تخت که رسیدخودشو پرت کرد روی صندلی کنارتخت.هنوز نگاهش به من بود که نفس
عمیقی کشید,زیر لب خداروشکری گفت وسرشو همونجا روی دستهاش که روی تخت به هم قلاب شده
بودند گذاشت.سرش همچنان روی تخت بود وحرفی نمی زد اما همچنان نفسهای عمیقی پی در پی
میکشید.
موهای مشکی اش نزدیک نردیک بودند با اینکه اون حالت همیشگیونداشتند ولی بازهم ضعف می کردم
برای حالت موهاش.
دستهام از خودم بی تاب تر وبی قرار تر بودند برای شهروز.ناخود اگاه دستمو بلند کردمواروم روی موهاش
گذاشتم.وجودم لبریز شد از ارامش.اروم موهای سرشو نوازش می کردم.احساسم میگفت ارامش سرریز شده
در وجود من رگه هایی هم داره که راه پیدا کرده به وجود شهروز.هنوز حرفی نمی زد.شاید این طوری خیلی
بهتر بود.بعد از چند دقیقه اروم سرشوبلند کرد.نگاهم از نزدیک افتاد به چشمهایی که پر بودند از دلخوری
وسرخ بودند از عصبانیت وخستگی.شروع کننده من بودم .لبخندی به زور گوشه ی لبم نشوندم.دستمو دراز
کردم روی دستش گذاشتمو گفتم:سلام
بادلخوری نگاهم کردوگفت:راه بهتری سراغ نداشتی که بهم بفهمونی حرفهام برات ارزش نداره؟
- من....به خداشهروز....
اجازه ی ادامه ی حرفو بهم نداد.گفت:مهم نیست...حالت چطوره؟
از حالتهاش معلوم بود به شدت دلخوره.جواب دادم:خوبم...من باید برات توضیح بدم که...
عصبی شدو باصدایی که حالا کمی بلند شده بود گفت:توضیح لازم نیست ...یعنی دیگه جای توضیحی باقی
نذاشتی...


 

برای خوندن همه قسمت های رمان بانوی کوچک کلیک کنید