آناوا با یه حرکت سریع بلند شدو روی مبل نشست.چشمهاش سرخ بودند.شروع کرد به گریه....می لرزید
خودشو گوشه ی مبل جمع کرده بود....شهروز آروم به سمتش رفت...دستشو به سمتش دراز کرد واناوا رو به
اغوش کشید.....فکر می کنم بهترین راه برای اروم کردن این دختر همین بود

 


 

 

چند لحظه ای به همون حالت باقی موندند که آناوا اروم شد اما هم چنان در اغوش پدرش بود.شهروز ارومادامه داد-بعدش چی شد؟آناوا با چهره ای متعجب کمی سکوت کردوگفت:یادم نمیادبعدهم خودشو از پدرش جدا کرد وهمون جا گوشه ی مبل نشست.شهروز با حالتی جدی به سمت سعیدبرگشت-حالا تو تعریف کن.....تو باغ چه خبر بوده؟سعید پوزخندی زدوگفت:شما چی فکر می کنید ایشون که همه چیزو گفتند دیگه حرفهای من به چهدردی می خوره؟شهروز هم چنان جدی نگاهش کردوگفت:من هیچ فکری نمی کنم.....فقط می خوام تو واسم تعریف کنی تامن بفهمم موضوع از چه قراره؟.....تو...ته باغ چیکار می کردی؟سعید مکثی کرد....چیزی شبیه پوزخند روی لبهاش ظاهر شد-اقا شماخودتون قبل از عید اجازه دادید من ته باغ درس بخونم.....مثل همیشه مشغول بودم که صدای پاشنیدم برگشتم دیدم خانم هستند...بلند شدم ایستادم وسلام کردم.....حرفه هنوز تموم نشده بود که ایشونشروع کرد به جیغ زدم ودادکشیدن.....بعدهم خواستند فرار کنند که پاشون گیر کرد وخوردند زمین مننزدیک رفتم که کمکشون کنم....اما تا بلند شدند شروع کردند به کتک زدن من بعدهم دوباره پا به فرارگذاشتند ......من می خواستم برگردم سرجام که یاد استخر تو حیاط افتادم ....فکر کردم خانوم حالشون خوبنیست ممکنه اتفاقی واسشون بیفته....فقط دنبالشون رفتم که بگم مواظب استخر باشند.....همین.....بعدهم کهکل راه ایشون هرچی از دهنشون در اومد به منو خانواده ام گفتند.....آقاجونمو مادرم هم که صدای ایشونوشنیدند اومدند دنبالمون همینشهروز همون طور نشسته بود تکیه شو از روی مبل جدا کرد ودستهاشو روی زانو هاش گذاشت وباجدیتگفت:حرفهاتو بهم اثبات کنسعید از جا بلند شد .صورتش به کبودی می زد.دستهاشو مشت کرده بود ودر حالی که به شدت سعی میکرد عصبانیت خودشو کنترل کنه ادامه دادنیازی به توضیح دادن من نبود شما خودتون قضاوتتونو کردید.....شهروز با خون سردی تمام گفت:اگه بی گناهی اثبات کن دلیل این همه عصبانیتت برای چیه؟-درسته من پسر یه سرایدارم اما این دلیل نمیشه شماهرچی خواستید بهم بگیدبه سمت در حرکت کرد اما نیمه راه ایستاد وبرگشت سمت شهروزبا ارامش اما ناراحتی تمام ادامه داد:آقا منبی چشمو رو نیستم....ادمی نیستم که نمک بخورم ونمکدون بشکنم....از همه مهم تر چشم ناپاک نیستم کهاگه بودم این مدتی که ساره خانمو می بردم دانشگاه وبرمی گردوندم باید خطایی ازم سر می زد....در ضمنشما خودت می دونی که کل خونه وحیاط مجهز به دوربینه می تونید برید نگاه کنید وببینید کی دروغمیگه.....درضمن آقا من عصبانی ام چون بعد از این همه مدت دختر شما باعث شد از پدرم به ناحق سیلیبخورم واز شما حرفهایی بشنوم که از ده تا سیلی هم بدتره.....با اجازه....حقیقتا دلم واسش سوخت .من مطمئن بودم که با صداقت تمام همه چیزو تعریف کرده.چند لحظه بعد مشرحیم ورباب خانم هم رفتند.شهروز کلافه وسر درگم بود انگاری خودش هم می دونست که سعید دروغ گونیست.با کلافه گی بلند شدو بالا رفت.کنار آناوا نشستم خیره شده بود به روبه روش.....-آناوا تو مطمونی که سعید اذیتت کرده؟نگاهی به من انداخت .اروم گفت:نمی دونم.....بعدهم خم شد سرگذاشت روی پای من وچشمهاشو بست.نیم ساعتی می شد که همونجا نشسته بودم آناوا خوابیده بود اروم سرشو از روی پام بلند کردم وروی یکی ازکوسنها گذاشتم.از جا بلند شدم شنل بافت نازکمو بر داشتم روی آناوا کشیدم و به سمت بالا رفتم.شهروز تو اتاقش نبود به اتاق کارش رفتم روی مبل نشسته بود.لپ تاپ جلوی روش بود وسرشو تو دستهاشگرفته بود.کنارش که نشستم تازه متوجه حضورم شد.-چیزی شده؟با کلافگی گفت:سعید راست میگفتنفس عمیقی کشیدمو گفتم:از اول می دونستم .....امکان نداشت کار اون باشهمی دونم...به خدا خودم هم می دونم....به خدا وقتی اون حرفها رو بهش زدم از مش رحیم خجالت میکشیدم اما....ساره چهره ی آناوا خیلی درمونده بود....انگاری ازم می خواست کمکش کنم.....خودش هم ازحرفهایی که زده مطمئن نبود اما .......زدن این حرفها شهروز عزیزمنو عذاب می داد.-خودتو اذیت نکن شهروز.....بالاخره این دختر بچه است ....اون فقط دلش می خواست حمایت بشه فقطهمین....-اره اما...وای بلندی گفت وادامه داد:حالا چه جوری از خجالت خانواده مش رحیم در بیام؟-بعد از ظهر بریم خونه شون.....دوتایی...برو با سعید صحبت کن ویکم از شرایط آناوا براش بگو....مطمئنمدرست میشهشهروز به سمتم برگشت وگفت:باید با پدرام در مورد آناوا صحبت کنم .....حالتهاش یه جوریهستن....مطمئنم که حرکاتش عادی نیستند-اره بهتره ازش ادرس یه مشاوره خوبو بگیری....باید کمکش کنیمنفس عمیقی کشید ودرحالی که به مبل تکیه می داد گفت:بعد این همه سال....این بچه وارد زندگی منشده....و من حتی نمی دونم کجای زندگیش قرار دارم.....تازه همراه با شهروز ازخونه ی مشدی رحیم برگشته بودیم.یکم برای شهروز سخت بود اما خودشو موظب بهعذر خواهی می دونست.هرچند اول که وارد شدیم سعید یکم گرفته بود وجوابی نمی داد اما وقتی شهروزباهاش صحبت کرد و یکم از شرایط آنا براش گفت کمی کوتاه اومد.به خونه که برگشتیم آناوا روی مبلهای هال دراز کشیده بود.با دیدنمون از جا بلند شد.به طرفم اومد-گشنمه.....میشه چیزی بخوریمتازه یادم افتاد که امروز حتی ناهار هم نخوردیم.شهروز روی مبلها نشست واز آناوا خواست که باهم صحبتکنندومن هم به اشپزخونه رفتم تا شام اماده کنم.نیم ساعت بعد غذا اماده بود که از شهروز وآناوا خواستم کهسر میز حاضر بشن.شام تو سکوت صرف شد.شهروز وبه دنبالش آناوا بعد از خوردن غذا از اشپزخونه بیرونرفتند من هم بعد از جمع کردن میز به طبقه ی بالا رفتم.شهروز تو اتاق خودش بود اول سری به آناوا زدمروی تخت دراز کشیده بود وبه سقف نگاه می کرد.-چیزی لازم نداری؟بدون این که نگاهم کنه کوتاه گفت:نه-شبت به خیر......اگه چیزی لازم داشتی من تو اتاقم هستم-باشه...خواستم برگردم که گفت:میشه چراغ راه رو روشن باشه؟لبخندی زدمو گفتم:البته......به سمت اتاق شهروز رفتم .در زدم ووارد شدم.شهروز کلافه بود خیلی کلافه.......-چرا این همه کلافه ای ؟به خاطر صبح؟؟؟؟از جا بلند شد وبه سمت پنجره رفت وپشت به من ایستاد.-نه.....من ...نمی دونم باید چیکار کنم.....بعد این همه سال....افتادم وسط یه عالمه مشکل ....یکم درمونده ام...-به خاطر آناوا؟؟؟نفس عمیقی کشیدوگفت:آناوا فقط یکیشه.....تو سکوت به شهروز چشم دوختم احساس کردم دلش می خواد تنها باشه.....اروم گفتم:من میرم تو اتاقخودم.....-اره بهتره بری تو اتاق خودت من یکم کلافه وبی خوابم.....ممکنه چراغ روشن اتاق اذیتت کنه.....از جوابش دلم گرفت.فکر کردم شهروز داره منو از سرش باز می کنه.بی حرف با یه عالمه دلگیری به سمتاتاق خودم رفتم.هوا ی اتاق به نظرم کمی گرم بود.به سمت پنجره رفتم وبازش کردم باد خنکی که بهصورتم می خورد باعث شد چشمهامو ببندم ونفس عمیقی بکشم .یه حس خوبس تو دلم سرازیر شد کهباعث شد از ته دل خدا رو شکرکنم .....به خاطر همه ی چیزهایی که حالا داشتم....از پنجره فاصله گرفتم .لباسهامو با یک دست تاپ وشلوارک نخی عوض کردم وروی تخت دراز کشیدم وسعیکردم چند صفحه از کتابی که دم دستم بود بخونم.چند صفحه ای بیشتر نخونده بودم که در اتاق به صدا دراومد وبه دنبالش شهروز وارد اتاق شد.لبخندی رو که از دیدن شهروز می رفت روی لبم ظاهر بشه به زورکنترل کردم ویه اخم کوچیک گوشه ی ابروم نشوندم.-هنوز نخوابیدی؟به سمت شهروز بر گشتم وکمی بی تفاوت جواب دادم:خوابم نمی اومد........تو اینجا چیکار می کنی؟متعجب نگاهم کردوگفت:اومدم بخوابم دیگه......یاد حرفش که افتادم با حرص گفتم:اهان .....فکر کردم گفتی می خوای تنها باشی؟چند لحظه سکوت کرد وبعد اروم نزدیک تخت شد.من هم سعی کردم بی تفاوت باشم وسرمو از روی کتابمبلند نکردم.نزدیکم که رسید خنده ی بلندی کرد که باعث شد سرمو بالا بگیرمو نگاهش کنم.باچشمهایخندونش نگاهم کرد .صورتشو نزدیک صورتم قرار داد وگفت:من گفتم بیای اینجا چون امشب حوصله یاتاقمو نداشتم.....بعدهم بدون که یه پسر خوب حتی در سخت ترین شرایط هم نمی تونه از زنش جداباشه......نگاهی به صورت خندان شهروز انداختم که ادامه داد:اومدم بهت سر بزنم ببینم خوابی یا نه.....یکم کار دارمانجامشون که بدم میام.....لبخندی زدم که شهروز به سمت در اتاق رفت.قبل از خارج شدن از اتاق با شیطنت نگاهی به من انداختوگفت:اگه تونستی نخواب تا بیام......زیر لب پر رویی نثارش کردم که شهروز بلند خندیدو با گفتن:شنیدم....از اتاق خارج شد.نیم ساعتی بود که تنها بودم.وهمه ی سعیم این بود که روی کتاب درسیم تمرکز کنم که در اتاق باز شدوشهروز باچهره ای خندان اما خسته درحالی که لباس عوض کرده بود وارد اتاق شد.-نخوابیدی؟-تو گفتی نخوابم تا بیای......لبخندی شیطانی روی لبش ظاهر شدوگفت:به به چه دختر خوبی .....پس منتظرم بودیخندیدمو گفتم:آره دیگه.....درحالی که به تخت نزدیک می شد گفت:اتفاقا منم خیلی وقته منتظرم.....نزدیک تخت که رسید به چهره ی خندانش نگاهی انداختم هرچند فکر کنم چهره ی خودم از خجالت سرخسرخ بود.چهره ی شهروز تو تاریک روشن اتاق زیباتر از همیشه به چشمم می اومد.شهروز داشت نزدیک ترمی شد که صدای در اتاق متوقفش کرد.نگاهی به من انداخت و به سمت در رفت .با باز شدن در اتاق آناوارودیدم.از دیدنش لبخندی روی لبم نشست.آناوا یک دست بلوز وشلوار عروسکی صورتی پوشیده بود ویهبالش هم توی دستش گرفته بود.نگاهی به چهره ی شهروز انداخت وگفت:میشه با ساره حرف بزنمشهروز با گفتن:البته...به سمت من برگشت ومنتظر نگاهم کرد.به سمت در اتاق رفتم .آناوا با دیدنم نگاهی به شهروز انداخت.شهروز ما رو تنها گذاشت وروی تخت دراز کشید.آناوا نگاهی به سمت شهروز انداخت و در حالی که معلومبود به سختی صحبت میکنه روبه من گفت:میشه .....راستش من امشب دوست ندارم تنها باشم.....اگه اشکالینداشته باشه ......نگاهی به سمت شهروز انداختم که به ما نگاه می کرد.به سمت آناوا گفتم:دوست داری امشب بیام تو اتاقتباهم باشیم؟بدون لحظه ای مکث گفت:نه....دوست ندارم تو اتاقم باشمنگاهی به شهروز انداخت وگفت:میشه ...اینجا پیش شما باشم؟به سمت شهروز برگشتم .از چهره اش معلوم بود مخالفتی نداره.-البته که میشه بیا تو.....دست آناوا رو گرفتم وباخودم به سمت تخت بردم.کنار تخت که رسیدم رو به شهروز گفتم:امشب مهمونداریمشهروز لبخندی زدوگفت:خیلی ام خوب......بینمون کمی سکوت برقرار شدکه دستهامو به هم کوبیدمو گفتم:حالا باید ببینیم کی وسط بخوابه.....شهروز وآناوا خندیدند وهر دو هم زمان به سمت من برگشتند وگفتند:تو....خندیدمو به سمت تخت رفتم روی تخت دراز کشیدمو از آناوا خواستم کنار من باشه.شب بین شوخی وخندهگذشت.شهروز مدام سربه سر آناوا می گذاشت واز تنگی جا گله می کرد.چند باری هم به شوخی بلند شدوبالش به دست روی زمین دراز کشید وما هر دفعه به زور برش می گردوندیم سرجاش.صبح که چشم باز کردم با دیدن چهره ی آناوا تمام اتفاقات دیشب یادم افتاد.شهروز نبود ومن یادم افتاد کهباید به دانشگاه برم.از جا بلند شدم وپایین رفتم.رباب خانم تو اشپزخونه مشغول بود.بادیدنم سلام کوتاهی بهمن داد ودوباره مشغول شد.شاید از دست من هم دلخور بود ومن نمی دونستم این وسط واقعا حق باکیه؟هرقدر فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید من امروز کلاس داشتم اما با اتفاقات دیروز نمی تونستم آناوا رو تنهابذارم بنابر این سعی کردم بی خیال کلاس امروز بشم وبا خیال راحت استراحت کنم.مشغوا خوردن صبحانهبودم که آناوا پایین اومد.وارد آشپزخونه که شد هم به من وهم به رباب خانم سلام کرد.رباب خانم خیلیسرد تر جوابشو داد.-سیمین زنگ زده بود....سر بلند کردم وبه آناوا چشم دوختم.-می خواست منو ببینه.....میاد دنبالم که باهم بریم بیرون....بامهربونی به دستمو روی دستش گذاشتمو گفتم:این که خیلی خوبه...کاری ازم بر میاد واست انجام بدم؟باچشمهای سردویخیش نگاهم کردوگفت:نه...فقط خواستم خبر داشته باشی.....مکثی کردمو گفتم:پس صبحونه بخورکه وقتی مادرت اومد سرحال باشی....پوزخندی زدوبی حرف مشغول شد.حالا که خیالم از نبودن آناوا راحت شده بودمی تونستم به کلاسهامبرسم.برای همین بالا رفتم ومشغول جمع کردن وسایلم شدم.داشتم لباس می پوشیدم که صدای در اتاقماومد وبه دنبالش آناوا وارد اتاق شد.-سیمین اومده دنبالم.....قراره امروز باهم باشیم.....شب برمی گردم...به چهره ی آناوا نگاه کردم حقیقتا زیبابود وته چهره اش یه معصومیت خاصی داشت که دوست داشتنیترش می کرد.البته نمی شد از غمی که توی چشمهاش لونه کرده بود صرف نظر کرد.لبخندی زدم وبهسمتش رفتم.کنارش که رسیدم دستهامو دور شونه هاش حلقه کردم .نفس عمیقی کشیدمو گفتم:ازته دلمامیدوارم بهت خوش بگذره..آناوا رو از خودم جدا کردم .درحالی که موهای روی پیشونیشو کنار می زدم گفتم:مراقب خودت باش.....آناوا خداحافظی کوتاهی کرد وبه سمت در رفت.-اگه دوست داشتی می تونی شب پیش مادرت بمونی......نگاهم کرد که خندهیدمو گفتم:این طوری نگاهم نکن ...فکر نکن داشتم بهت اجازه می دادم چون تو نیازیبه اجازه ی من نداری فقط یه پیشنهاد دوستانه بهت دادم.....همین....خوش باشنگاهم کرد.غم ته چشمهاش حالاپر رنگ تر بود که گفت:شب بر می گردم.....خداحافظبا رفتن آناوا من هم سریع آماده شدم وبعد از کسب اجازه از شهروز به سمت دانشگاه رفتم.امروز روز سخت وطاقت فرسایی بود.ساعت 0بعدازظهر بود ومن از صبح سر یکی از درسهای عملی آزمایشگاهمشغول بودم.استفاده از ماسک ودارو باعث شده بود وضعیت سینه ام کمی بهبود پیدا کنه اما هم چنانسرفه های گاه گاهم مانع انجام کارم می شد.به سختی کارمو تموم کردم.شهروز از صبح چند باری تماسگرفته بود ومن باالتماس راضیش کرده بودم که بمونم.تو بوفه ی دانشگاه نشسته بودم .مطمئنا یه لیوان شیر داغ می تونست حالمو بهتر کنه.مشغول بودم کهگوشیم به صدا در اومد.نگاهی به شماره انداختم برام ناشناس بود.-بله؟؟بفرماییدصدایی نازک ودل نشین جواب داد-سلام سارهلبخندی روی لبم نشست.صدا برام نااشنا بود اما از لهجه ی شیرینش میتونستم بفهمم کیه-سلام....خوبی؟-خوبم کجایی؟-دانشگاه.....تو کجایی؟خوش میگذرهمکثی کردوگفت:نه......خندیدمو گفتم:چرا نه؟؟؟-نمی دونم.....ادامه نداد ومن فهمیدم مایل به ادامه بحث نیست وسعی کردم مسیر صحبت کردنمونو تغییر بدم.-شماره ی منو از کجا پیدا کردی؟-از شهروز گرفتم........می خواستم ببینم خونه ای یانه؟-چطور کارم داشتی؟-اره....صبح دیدم اماده میشی بری بیرون.....می خواستم ببینم اگه خونه ای بیام خونه.....-الان کجایی؟می خوای تو برو خونه منم تا یک ساعت دیگه خودمو می رسونم....-نه.....دوست ندارم تو خونه تنها باشم....در ضمن شهروز می گفت تا شب کلاس داری....-کلاس که دارم اما اگه بخوای میام......-نه من فقط یکم حوصله ام سر رفته بود که زنگ زدم .....شب برمی گردم توهم برو به کلاست برس.....-ممنونم که زنگ زدی....مکثی کرد که گفتم:آناوا از بودن کنار مادرت لذت ببر....من حاضرم همه چیزمو بدم که بتونم فقط یک باردیگه مادرموببینم......خوش باشصدای نفسهای آناوا نشون می داد که هنوز پشت خطه......نفس عمیقی کشیدوگفت:تو هیچی نمیدونی......شب می بینمتآناوا قطع کرد.حتی اجازه نداد من خداحافظی کنم.باخستگی تمام بلند شدم وبه سمت کلاسم رفتم.نگاهی به ساعت انداختم که عدد7رو نشون می داد.کلاسم تموم شده بود.از دانشگاه خارج شدم .خسته یخسته بودم.کمردردی که از ظهر گریبان گیرم شده بود بی حوصله گی منو تشدید می کرد.می خواستم برمخونه اما یادم افتاد که باید جزوه ی امروزو از انتشاراتی سر خیابون تهیه کنم.با خستگی وکلافگی بهانتشاراتی رسیدم .انتشارات خیلی شلوغ بود حتی جا برای داخل رفتن هم نبود.به زور رفتم داخل وبعد ازاین که اسم استاد وجزوه رو گفتم,یکی از کسایی که اونجا کار می کرد ازم خواست بیرون منتظر باشم .دمدر ایستاده بودم وتکیه به دیوار داده بودم حقیقتا احساس می کردم کمرم در حال نصف شدنه وازطرفی همخس خس سینه ام حوصله ای برام نذاشته بود.گوشیم در حال زنگ خوردن بود واسم شهروز روی صفحهچشمک می زد.-سلام.....شدای شهروز سرحال وخوشحال به گوشم رسید-سلام ساره خانم.....احوال شما.....-خوبم ممنون....-دانشگاه خوش گذشت؟کمی بی حوصله جواب دادم :بد نبود.... می خوام راه بیفتم برم خونه.....شما کجایی؟مکثی کردوگفت:من......حدس بزن-نمی دونم.....خندیدوگفت:نمی خوای بیشتر فکر کنی؟بی حوصله جواب دادم:خسته ام ...بگو کجایی؟-بد اخلاق....می خوای بدونی من کجام؟مکثی کردولحظه ای بعد صدایی درست کنار گوشم شنیدم:من همین جاموقتی به پشت سر م برگشتم باچهره ی خندان شهروز مواجه شدم.-سلام اینجا چیکار می کنی؟-اومدم دنبالتدستش رو به سمتم دراز کردوگفت:اینجا چیکار می کنی؟کلافه وبی حوصله جواب دادم:جزوه می خوامهم زمان که دستمو تو دستش قرار دادم مکثی کردوپرسید:دستهات چرا این قدر یخه؟جوابی ندادم ودستمو از دستش بیرون کشیدم کمی روی پاهام بلند شدم وبه داخل انتشاراتی سرک کشیدم.-باتو بودم ساره؟به سمت شهروز که حالا کاملا جدی ایستاده بود برگشتم که دوباره پرسید:حالت خوبه؟چرا این قدر یخی؟عصبی سری تکون دادم وگفتم:نمی دونم.....شهروز که حالا کمی عصبی شده بود دوباره به حرف اومد:ببینمت؟چرا رنگت پریده؟خوبی؟عصبانی وبغض کرده به سمت شهروز برگشتم وگفتم:حوصله ندارم....کمرم درد میکنه...خسته ام....بعدهم به سمت انتشاراتی اشاره کردمو گفتم:اینا هم جزوه مو نمی دنشهروز با مهربونی به من نگاه کرد.دستشو بلند کردوگفت:بیا بریم....خسته ای فردا میاییم جزوه تومیگیریم.....با همون حالت گفتم:نمیشه.....هفته ی بعدامتحان دارم....نمی تونم دیگه بیامشهروز سویچو دستم دادوگفت:برو تو ماشین من واست میگیرم.....شونه ای بالا انداختمو گفتم:نمی خواد الان اماده میشه باهم بریمشهروز خنده ای کرد.سرشو کنار گوشم اوردوگفت:برو سرتق.....بشین تو ماشین تا بیامواقعا دیگه توانایی ایستادن نداشتم برای همین بعد از گفتن اسم استادم به سمت ماشین رفتم.با اصرار شهروز کمی شام خوردم وراهی اتاقم شدم.روی تخت دراز کشیده بودم و دل درد امانمو بریدهبود.صدای در اتاق بلند شدوبه دنبالش شهروز وارد اتاق شد.لبه ی تخت نشست پتویی که روی خودم کشیدهبودم رو کمی بلند کرد وکیسه ی اب گرمی که دستش بود رو روی شکمم گذاشت.-فکر کنم این حالتو بهتر کنه....خجالت زده سرموتوی سینه خم کردم.شهروز خندیدوگفت:خجالت نداره که دختر خوب.....درحالی که از جا بلند می شد ادامه داد:استراحت کن.....واست قرص میارم....با رفتن شهروز سعی کردم کمی بخوابم.چشمهامو بستم نمی دونم چقدر گذشت که صدای در بلند شد-بفرماییددر باز شد از دیدن آناوا پشت در لبخندی روی لبم اومد.سلام ارومی کرد ووارد شد-سلام کی اومدی؟لبه تخت نشستو گفت:می خواستم زودتر بیام اما سیمین اصرار کرد شام بیرون باشیم واسه همین دیرشد.....اومدم دیدم پایین نیستی شهروز گفت حالت خوب نیست....الان بهتری؟-بهترم....خوش گذشت؟-بدنبود......شهروز قرص داد واست بیارم-ممنون-نمی خوری؟خندیدمو گفتم:نه....حالم بهتره اگه بدتر شد می خورمآناوا دست بلند کرد وپاکتی بهم داد-این چیه؟-کارت دعوت ....آخر هفته عروسی داییمه شماهم دعوتید....شهروز گفت کارتو بدم به تودرحالی که تشکر می کردم نگاهی به کار انداختم که پشتش باخط خوشی نوشته شده بود"برای شهروزعزیزم به همراه همسر"-حساس نباش کار سیمینهنگاه از کارت گرفتم وبه صورت خسته ی آناوا نگاه کردم.-خسته ای؟-خیلی.....بودن جایی که با آدمهاش خیلی احساس خوبی نداشته باشی خسته ات می کنهکمی کنار کشیدموگفتم:می خوای بخوابی؟لبخندی زدو کنارم دراز کشید.دستمو دور شکمش حلقه کردمو پرسیدم:دوست داری واسم تعریف کنیامروز چیکار کردی؟اونقدر محکم وقاطع گفت نه که خنده ام گرفت وبه دنبالش ادامه داد:دوست دارم از چیزهای دیگه حرفبزنیم-مثلا؟؟؟-شهروز خیلی دوست داره.....-تو رو هم دوست داره...-چطوری باهم آشنا شدید؟-قصه اش طولانیه.....حوصله شو داری؟-حوصله قصه ندارم.....دوست دارم حرف بزنیممکثی کردم وپرسیدم:می خوای با سیمین برگردی؟-آره.....خوب یه جورایی مجبورم-چرا اینجا نمی مونی؟-کسی رو ندارم-شهروز.....-ولش کن....زندگی من اونجاست.....من یاد گرفتم چه جوری کنار بیام-یه سوال بپرسم...جوابی نداد که ادامه دادم:اون روز .....تو باغ.....واقعا سعید اذیتت کرد؟-سری سمتم چرخوند وگفت:نمی دونم-یعنی یادت نمیادکمی به سمتم برگشت.سرشو یه جورایی تو سینه ام قایم کردوگفت:من نمی دونم چی شد....اصلا چهره یپسره تو ذهنم نیست.....فقط گاهی که غریبه می بینم این طوری میشم چهره های زیادی میان طرفمودنبالم می کنند می خوان اذیتم کنندبااحتیاط پرسیدم:یعنی کابوس می بینی؟آناوا همون طور که چشمهاشو می بست گفت:بدترین کابوسهای زندگی آدمها از بدترین خاطراتشونسرچشمه می گیرندسکوت بینمو ن برقرار شدکه آروم دستمو به سمت موهاش بردم ونوازششون کردم.دلم واسش می سوخت.باید با پدرام وشهروز صحبت می کردم .حالتهای آناوا طبیعی نبودند.یه چیزی به شدت آزارش می داد.بی حوصله نگاه دوباره ای به کارت عروسی انداختم.شرکت کردن تو این عروسی رو دوست نداشتم اما انگاریمجبور به شرکت کرد بودم.امروز روز عروسی بود ومن هنوز کاری انجام نداده بودم.آناوا امروز صبح به اصرارسیمین رفته بود ومن خوشحال بودم که تمام دیروز به گشتن تو پاساژهای مختلف برای پیدا کردن لباسیبرای آناوا گذشت.خودش هم از لباسش راضی بود وخیلی دوستش داشت.صدای شهروز که دوباره بلند شدخنده روی لبهام نشست .امروز واقعا از صبح کلافه ام کرده بود.حتی نمی گذاشت چند لحظه ازش دور باشماز این همه پررویی شهروز خنده ام می گرفت-بله؟نگاهی به من انداخت .یک تای ابروشو بالا بردوبالبخندگفت:کجایی؟بیا یه دیقه بشین اینجا بذار کارمو انجامبدمخندیدمو گفتم:کارتو انجام بده بذار منم برم حاضر بشم کلی کار دارم.....خودکارشو روی میز انداخت وگفت:چه کاری مهم تر از رسیدگی به همسر داری؟نزدیکش رفتم مشتی حواله ی بازوش کردمو گفتم:همسر پررو....دو ساعت دیگه باید بریم منم هنوز هیچکاری نکردم....نه حموم رفتم ونه لباسهام آماده کردم....خندید از جا بلند شدوکنارم ایستاد.خم شدوکنار گوشم گفت:حموم خوبه موافقم.....چند لحظه شوکه نگاهش کردم که دوباره بلند خندید وبوسه ی کوتاهی روی گونه ام گذاشت وهمون طورکه بیرون می رفت گفت:برو ترسو کارت ندارم شوخی کردم....زیرلب پررویی نثار شهروز کردم وبه سمت اتاقم رفتمجلوی آینه ی قدی اتاق نگاهی به خودم انداختم.یه دست کت ودامن کوتاه دخترونه به همراه ساپورتیمشکی وضخیم پوشیده بودم.لباس کت قرمز رنگ یقه بازی داشت که زیرش تاپ مشکی کارشده وزیبا ییمی خورد.دامن لباس هم مشکی بود وکوتاهیش تا روی زانو می رسید.روسری ساتن قرمز رنگی سرم کردموکفشهای پاشنه ده سانتی قرمز رنگی رو هم با لباسهام ست کردم.در کل با آرایش صورت کمی که انجامداده بودم به نظر خودم خوب می رسیدم.مانتو به دست از اتاق خارج شدم وحین پایین رفتن از پله ها مانتوتنم کردم.شهروز با دیدنم لبخندی زد وبه سمتم اومد-بریم؟-بریممسیر خونه تا محل عروسی کوتاه بود.از ماشین پیاده شدیم .کنار شهروز ایستادم .لبخندی به صورتم پاشیدوگفت:خوشگل شدی....-ممنونهمراه شهروز به سمت داخل حرکت کردیم.از شدت استرس همه ی بدنم می لرزید زیر لب نام خدارو فقطصدا می کردم وارد که شدیم با چشمهام نگاهی به اطراف انداختم .همه مشغول رفت وآمد بودند ومراسمشروع شده بود عده ای مشغول رقص بودند .با صدای سلامی نگاهم برگشت سمت صدا واز دیدن آناوالبخندی زدم شهروز به گرمی جوابشو داد ومن هم همین طور که آناوا ادامه داد-مونا اینا خیلی وقته اومدن بیایین بریم پیششونتشکری کردیم وهمراه با آناوا به سمت جمعیت حرکت کردیم.از دیدن مونا وپدرام از ته قلب خوشحالشدم.شهروز ازم خواست تا برای تبریک به سمت جایگاه بریم.با شهروز همرا شدم.بعد از تبریک از آناواخواستم تا برای تعویض لباس کمکم کنه.همرا ه آناوا به سمت اتاق پرور حرکت کردم. از دیدن خودم توآیینه ی قدی اتاق لبخندی زدم وخوشحال بودم ازنوع انتخاب لباسم.از ایینه نگاهی به آناوا انداختم وگفتم:خوش می گذره؟شونه ای بالا انداخت وگفت:بد نیست.....اگه عروسی سامان نبود اصلا نمی اومدم-سامان داییته؟سری تکون دادوگفت:اره....معلومه که خیلی دوستش داری؟نه؟مکثی کردوگفت:دوستش دارم......وبعد با صدای آرومتری ادامه داد:همیشه باهام خوب بوده...اگه برادر سیمین نبود بیشتر دوستش داشتم......دستمو کشید گفت:بریم....شهروز منتظره....همراه هم به سالن برگشتیم.شهروز با دیدنم لبخندی زدوگفت:کجا بودی؟دیر کردی؟-با آناوا بودم.....ببخشید طول کشیداز دیدن نوع لباس پوشیدن مونا واز این که تنها خانم محجبه جمع نبودم خوشحال شدم.کنار شهروز جاگرفتم که هم زمان آناوا کنارم نشست .به چهره اش دقیق شدم.خیلی زیبا ودوست داشتنی بود.موهای لختومشکیشو به طرز زیبایی اراسته بود.ارایش چندانی نداشت اما یکی زیباترین های امشب بود.پدرام شروعکرده بود به تعریف دوران نامزدی خودش ومونا .اونقدر جالب تعریف می کرد که تمام مدت مشغول خندهبودیم.با صدای سلام کسی به عثب برگشتم.سیمین پشت سرمون بود.لباس فوق العاده ای به تن کرده بود.بدون این که اهمیتی به من بده بالبخند زیبایی که روی لب داشت مشغول صحبت باشهروز شد.سرمو پایینانداختم وبی هدف با چاقوی توی دستم مشغول بودم.باحس گرم شدن دستم وصدایی که می پرسید:خوبی؟سربلند کردم.شهروز بامهربانی نگاهم می کرد .سرچرخوند به سمت سیمین وباحالت جدی گفت:خوشحالشدم دیدمت....بهتره بری مهمونات منتظرت هستندسیمین پشت من بود ودیدن حالتش بعد از شنیدن حرف شهروز برام ممکن نبود.شهروز با صدای ارومیادامه داد:خوب نیست این قدر زود واکنش نشون بدی.....چیزی واسه حساس شدن وجود نداره......لبخندی زدم وگفتم:حساس نشدم....دوست نداشتم توصحبتتون دخالت کنم-دخالت نیست.....تو زنمی وماهیچ چیز پنهانی ازهم نداریم.....لبخندی به صورت مهربون شهروز زدم ومشغول صحبت با مونا شدم.آناوا تمام مدت در سکوت کنار مانشسته بودحوصله ام از این مهمونی مسخره سر رفته بود.پدرام ومونا به خاطر اینکه آرین همراهشون نبود زودتر رفتهبودند.شام خورده بودیم ومن فقط منظر بودم که هر چه زودتر برگردیم.کنار آناوا نشسته بودم وشهروز کمیدورتر مشغول صحبت با مردی بود.-آنا می خوام دستهامو بشورم.....کجا باید یرم؟آناوا از جا برخواست وهمراهیم کرد.از دستشویی که بیرون اومدم آناوا نبود.نگاهی به اطراف انداختم بازهمپیداش نکردم شونه ای بالا انداختم به راه خودم ادامه دادم.با احساس تشنگی کمی به سمت آشپزخونهراهمو کج کردم وازیکی کار کنان درخواست یه لیوان آب کردم.موقع برگشت صدایی توجهمو جلب کرد.صدااز بالکن آشپزخونه بود.کار کنان بیرون رفته بودندوهمه مشغول بودند.اروم به سمت بالکن حرکتکردم.صدای مردی می اومد .در کنارش صدایی شبیه خس خس می اومد انگار کسی به سختی نفس میکشید......-هی دختر...تو که این طوری نبودی؟مرد با صدا خندید وگفت:از من خجالت می کشی؟شایدم می ترسی؟نه؟........انگاری مرد در حال حرکت بود.تن صداش کمی پایین اومد وادامه داد:ما باهم اوقات خوشی داشتیم......یادتکه نرفته؟صدای نفس های بلندمی اومد وصدای بی جونی که گفت:جلو نیا.....وگرنه جیغ می کشمصدا.....صدایی شبیه آناوا بود.مرد بلند خندیدوگفت:جیغ بکش.....تو نمی تونی....جرات داری جیغ بکش....نمی تونی؟می دونی چرا؟....بعدهم اروم وشمرده شمرده گفت:چون کسی نمیاد سراغت حتی سیمین....اگرهم بیاد طرف منو می گیره نهتو....بهتره خفه شی وبذاری به کارم برسم.....مرد خنده ای جنون امیز کردوگفت:اگه اروم باشی باهم لذت می بریم.....اینجا چه خبر بود؟از چیزهایی که شنیدم نفسم گرفت.دستمو به سمت گلوم بردمو کمی ماساژ دادم.نه الانوقت تنگی نفس نبود....حسی بهم می گفت باید کمکش کنم.کمی خودمو به سمت کابینت کشیدم وکمیآب خوردمو نفس عمیقی کشیدم.به سمت بالکن حرکت کردم.صدای هق هق ضعیفی می اومد...وبه دنبالشصدای مرد که می گفت:بزرگ شدی.....خوشگل وخواستنی...درنگ نکردم در وبازکردمو بیرون رفتم.آناوا به دیوار چسبیده بود.اروم اشک می ریخ وچشمهاش بسته بودومردی که کاملا بهش چسبیده بود وسرش تو گودی گردن آناوا بود.....نفس عمیقی کشیدم وگفتم:اینجا چهخبره؟چشمهای آناوا باز شد ونگاهی دردمند به من انداخت.مرد تکان شدیدی خورد وبه سمت من برگشت.تمسخرآمیز نگاهم کرد وگفت:به شما مربوط نیست....تمام بدنم می لرزید وسعی می کردم نفس های کوتاه ومنظم بکشم.قدمی به سمت آناوا برداشتم .دستشوگرفتم و به سمت خودم کشیدمش....وهم زمان گفتم:-آناوا اینجا چیکار می کنی می دونی چند وقته دارم دنبالت می گردم؟بیا بریم....دست آناوا رو کشیدم که مرد گفت:آنا باتو جایی نمیاد....ولش کنبی توجه به راهم ادامه دادم که ادامه داد:آناوا اگه بری خیلی واست بد میشه.....آناوا ایستاد به سمتش برگشتم ومتعجب نگاهش کردم که باچشمهای غمگینش سرد نگاهم کرد وسرشوپایین انداخت واروم زمزمه کرد:برو ....چیزی نیست....به مرد که حالا با تمسخر نگاهم می کرد نگاهی انداختم وگفتم:آناوا....بیا بریم...از چی می ترسی؟من...من...آناوا کمی به سمت مرد حرکت کرد وگفت:من نمی ترسم...برو منم چند دیقه دیگه میام....بهت زده ایستاده بودم وبه آناوا نگاه می کردم من خودم شنیده بودم که مرد قصد اذیت کردنشو داشت.مکثی کردم.....نفسی تازه کردم .به سمت مرد برگشتم وتمام نفرتمو توی نگاهم ریختم وگفتم:من می دونمکه داشتی اذیتش می کردی....ولش کن بامن بیاد وگرنه باقی اتفاقات پای خودته...مرد پوزخندی زدوگفت:مثلا چه اتفاقی؟کمی جلو رفتم.زل زدم تو چشمهای مرد.بدون ترس...با انزجار گفتم:اگه بدون آناوا برم...خودت مسول باقیاتفاقات هستی.....مطمئنا شهروز اگه بفهمه قصد ازار دخترشو داشتی به همین سادگی اذت نمگذره....نظرتچیه؟هان؟چشم در چشو مرد دوخته بودم ونگاهش می کردم.مرد مکثی کرد....هیچی از چشمهاش خونده نمی شد.درسکوت به هم چشم دوخته بودیم که حرکتی کردوهم زمان پوزخندی روی لبش ظاهر شد....به سمت آناوگفت:من میریم عزیزم....مدت کمی به برگشتنمون نمونده ومن مطمئنا این مدتو تحمل می کنم.....بعد هم به سمت داخل رفت...نفسی رو که تو سینه ام حبس کرده بودم با رفتن مرد بیرون دادم ...ورویزمین نشستم....نفسهای عمیقی کشیدم....سر بلند کردم وبه آناوا نگاه کردم سرشو به دیوار تکیه داده بودوقطره های اشک بی صدا از روی گونه هاش سر می خورد پایین......تن خستمو به زور از روی زمین بلند کردم.دستمو دور شونه های آناوا حلقه کردم.وارد آشپزخونه که شدیملیوانی پر از آب کردمو دستش دادم.دوست نداشتم حرف بزنیم.کمی از آب خورد.آروم زمزمه کردم-می یای بریم تو سالن....به سختی از جا بلند شدوگفت:تو برو ...صورتم می شورم میام.....نگاهش کردمو گفتم:می خوای باهات بیام؟پ.زخندی زدوگفت:دیگه اتفاقی نمی افته....برو...میام....از آشپزخونه خارج شدمو به سمت محل نشستنمون حرکت کردم.شهروز سر میز نبود.باچشم نگاهی بهاطراف انداختم تا پیداش کنم اما نبود.سرمیز که رسیدم قبل از نشستن سرموبلند کردم ونگاهی به محلرقص انداختم.آهنگ ملایمی پخش می شد وزوجهای جوان در حال رقصیدم بودند.ازدیدن زوجهای جوانیکه دست در دست هم می رقصیدند ناخودآگاه لبخندی زدم .همین که می خواستم بششینم از دیدن چیزیکه روبه روم بود.تمام بدنم لرزید وخشک شدم.شهروز وسیمین وسط پیست در حال رقص بودند حتی نمیتونستم از چیزی که می دیدم چشم بردارم.اتفاقات تو آشپزخونه وحالا هم اینجا....من ظرفیتم تکمیل شدهبود.دهانم خشک خشک بودو از پشت پرده ی اشک شهروزو می دیدم.....حالم اصلا خوب نبود ومدادم بهخودم لعنت می فرستادم که چرا امروز اینجا هستیم...-می خواد حسادتتو تحریک کنهبا چشمهای اشکی به سمت صدا برگشتم.آناوا در حالی که می نشست دستمالی دستم دادوبا بی حالیگفت:سیمینو می گم....نگاه دوباره ای به چشمهام انداخت .با کلافه گی سری تکون دادوگفت:انقدر احمق نباش.....نگاه کن ....بهچهره ی شهروز نگاه کن....کاملا معلومه که به رقص بی میله....نمی دونم چی شده که الان تو این وضعیتهستند اما مطمئن باش شهروز گیر افتاده....نگاهی دوباره به سمتشون انداختم راست می گفت شهروز ایستاده بود دستهاش دوطرف بدنش اویزون بودندوسیمین دستهاشو دور گردن شهورز حلقه کرده بود-نسبت به شهروز خیلی حساسی....اما اگه احساساتی نمی شدی می فهمیدی که همین که سر میز رسیدیسیمین شهروزو از خواهرش جدا کرد ودستهاشو دور گردنش حلقه کرد....به آناوای خسته نگاه کردم.سرشو یک طرفی روی میز گذاشته بود ونگاهم می کرد-سیمین می خواد حسادتتو تحریک کنه....اهمیتی به این موضوع نده....نذار به مقصودش برسه...چشمهاشو بست که زمزمه کردم:کاش زودتر مهمونی تموم بشه وبریم...نگاه رنجیده ای به سمت شهروز انداختم....نبود....دوباره نگاه کردم سیمین تنها می رقصید ....شاید حق با اناوابوداما رنجیده بودم.دستی روی شونه ام احساس کردم......شهروز با لبخند مهربانش کنارم ایستاده بود....سرموبه حالت قهر برگردوندم وگفتم:کجا بودی؟بعد هم با کنایه اضافه کردم:خوش گذشت؟شهروز کمی به سمتم خم شد.کنار گوشم آروم فوت کردوگفت:حسود....زیر پوستم احساس خوش آیندی منتقل شد.لبخندی که می اومد روی لبم ظاهر بشه به زور فرو دادموگفتم:کی میریم؟شهروز خندیدوگفت:همین حالا.....خسته شدم اگه به خاطر سامان نبود زودتر از اینا می رفتیم.....برو لباسعوض کن بریم....از جا بلند شدم که دستمو کشید ...مستقیم نگاهم کرد با جدیت گفت:گیر افتادم....نمی خواستم باهاشبرقصم.....خودت که دیدی سریع کنار کشیدم....لبخند خسته ای زدمو گفتم: می دونم.....به سمت اتاق پرو رفتم.لباسهامو پوشیدم وپیش شهروز برگشتم.خیلی خوشحال بودم که می ریم.کنار شهروزرسیدم.دستمو گرفت وبه سمت جایگاه عروس وداماد رفتیم.تبریک گفتیم .هدیه ای که از قبل آماده کردهبودیم از کیفم خارج کردم ودست عروس دادم.از بقیه خداحافظی کردیم ومن خوشحال بودم واحساس میکردم مسیر تنفسم باز شده.حین خارج شدن نگاهی به اطراف انداختم تاآناوا رو ببینم وازش خداحافظی کنمولی پیداش نکردم.ته دلم براش خیلی نگران بودم .باید در مورد اتفاقا ت امروز مفصل با شهروز صحبت میکردم.کنار ماشین که رسیدیم از دیدن کسی که کنار ماشین به حالت مچاله نشسته بود تعجب کردم.شهروزقدمی به جلو برداشت.-تو اینجا چیکار می کنی؟هوا سرده....چرا لباس تنت نیستآناوا با همون لباسها ی مهمونی درحالی که کیف ومانتوشو بقل کرده بود کنار ماشین نشسته بود.نگاهغمگین وخسته شو بالا آوردوگفت:فکر نمی کردم دیر کنید....گفتم شاید دیر برسم وبدون من برید....کمی خجالت کشیدم در واقع ما یادمون رفته بود بهش بگیم اگه دوست داشت همراهمون بیاد....شهروز بهسمت آناوا خم شد ودستهاشو دور شونه اش حلقه کرد ودخترکو بالا کشد.درحالی که در عقب ماشینو بازمی کرد وبه آناوا در نشستن کمک می کرد گفت:ما فکر نمی کردیم بخوای باما برگردی.....گفتیم شاید دلتبخواد امشب اینجا باشی....حواسم بهت بود دیدم رفتی بالا...فکر کردم رفتی بالا بخوابی....آناوا نگاهی به شهروز انداخت.روی صندلی عقب ماشین نشست .شهروز درجلو رو باز کرد لبخند مهربونی بهمن زد وگفت:شماهم بفرمایید بانو....خندیدم .آناوا پشت ماشین دراز کشید وساعدشو روی چشمهاش گذاشت.دلم واقعا براش می سوخت.امروزروز سختی براش بود.باید فردا هم باخودش وهم با شهروز در مورد اتفاقات امشب مفصل حرف می زدم...................خسته وخواب آلود به سمت اتاق حرکت کردم.شهروز نمی دونم خواب بود یا بیدار.بعد از رسیدن هرکسیدنبال کارهای خودش رفته بود.من هم بعد از تعویض لباس ودوش سبکب که گرفته بودم حالا خواب آلودراهی اتاق شده بودم.جلوی در اتاق که رسیدم به سمت اتاقآناوا برگشتم.در باز بود.روی تخت نشسته بودوپاهاشو توی شکمش جمع کرده بود وخیره به دیوار روبه روش بود.صداش زدم که به سمتم برگشت.غموخستگی تو نگاهش موج می زد.غم نگاهش خیلی سنگین بود ....سنگین بود برای دختری 27ساله.....موهای نم دارش خبر از حموم رفتنش می داد.تاب شلوارکی عروسکی به تن داشت ومنتظر نگاهم می کرد-چرا نخوابیدی؟مستقیم وبدون حرف نگاهم کرد.-می خوای امشب پیش ما باشی؟بازهم بدون حرف نگاهم کرد.مکثی کردوبالش کوچیک وعروسکی شو به دست گرفت واز کنارم گذشت.به دراتاق که رسیدیم در زدم ووارد شدم.شهروز منتظر وبا لبخند نگاهم می کرد.-چرا دیر کردی؟بیا بگیر بخواب دارم از بی خوابی میمیرم.....چشمکی زد وادامه داد؟بد عادتم کردی رفت....ازخجالت سرخ شدم.آناوا پشت من بود وشهروز نمی دیدش.دست آناوا رو کشیدمو گفتم:امشب مهمونداریم.....آناوا باسری پایین کنارم ایستاد.شهروز خندیدوگفت:خوش اومده مهمونمون....بفرمایید جا واسه همه هستوخودشو کمی روی تخت جابه جا کرد.روی تخت دراز کشیدم وخودمو به سمت شهروز کشیدم.آناوا کنارمدراز کشید.گوشه ی پتوی بهاره ای که روم بود روی آناو کشیدم.آناوا به سمتم برگشت.مستقیم نگاهم کردوآروم گفت:واسم جادو می کنی؟لبخندی زدم.دستمو دور پهلوش حلقه کردم وشروع کردم به زمزمه آیه الکرسی.آناوا با شنیدن صدامچشمهاشو بست ومن هم با احساس دستی که دور کمرم حلقه شد وبوسه ی ریزی که زیر گلوم کاشته شدلبخندی زدم وخودمو به خواب سپردم.نگاه دوباره ای به ساعت دیواری سالن انداختم.22نیمه شب بود.دلشوره امانمو بریده بود شهروز هنوز نرسیدهبود.حالم خوب نبود.هرقدر باگوشی شهروز شهروز تماس می گرفتم فقط صدای اپراتور خبر از خاموش بودندستگاه مشترک مورد نظر می داد.تمام ذهنم پی این یک هفته می چرخید.هفته ای پر از دلشورهواسترس.درست یک هفته از عروسی برادر سیمین می گذشت ودرست از فردای عروسی اوضاع فرقکرد.شهروز عصبی وخسته بود هرشب دیر وقت به خونه برمی گشت.حرفی نمی زدواین بیشتر منو عصبیمی کرد.هنوز من وقت پیدا نکرده بودم تا ماجراهای روز عروسی رو با شهروز در میان بذارم اما در این موردبا روان شناسی که از اشناهای پدرام بود وقرار بود به مشکل آناوا رسیدگی کنه صحبت کرده بودم.آناوا مثلهمیشه بود.تلاش من برای این که با آناوا بیشتر در مورد مردی که تو مهمونی بود صحبت کنم بی نتیجهبود.آناوا هیچ تمایلی به این موضوع نداشت وحرفی نمی زد.سیمین هر روز یا تماس می گرفت ویا به دفترشهروز می رفت .شهروز حرفی در این مورد نمی زد وفقط به گفتن سیمین امروز اومده بود اکتفا میکرد.ارتباط شهروز وسیمین بیشتر شده بود.حتی یک بار سیمیمن اومد در خونه دنبال شهروز.هزار جور فکربه ذهنم می اومد.با خودم فکر می کردم شاید حق با سیمین هست.شاید من موجود اضافی این زندگیهستم .باخودم فکر می کردم آناوا حق داره کنار پدر ومادرش خوشبخت باشه.از این که فکر می کردم مانعاین خوشبختی من هستم وجودم پر از غذاب وجدان می شدبا صدای درب ورودی نفس عمیقی کشیدم ونگاهی دوباره به ساعت انداختم ساعت 2بامداد بود.کلافهوعصبی به سمت در رفتم .شهروز خسته وناراحت وارد شد اونقدر خسته بود که حتی متوجه من همنشد.عصبی وبغض کرده قدم از قدم برداشتم وبا صدایی لرزون گفتم"معلوم هست کجایی؟شهروز به سمتم برگشت.رنگ طوسی چشم هاش به سرخی می زد .خستگی از تمام چهره اش نمایانبود.باخستگی تمام گفت:تو چرا بیداری؟هنوز نخوابیدی؟درحالی که از یغض چونه ام می لرزید گفتم:جواب من این نبود.میگم کجا بودی؟هیچ به ساعت نگاهکردی؟نمی گی نگران میشم؟پوف خسته ای کردوگفت:اروم باش......چیزی نشده که.....شارژ تموم کردم....به سمت راه پله ها برگشت وگفت:خسته ام به خدا......من فکر نمی کردم بیدار باشی وگرنه خبر می دادم....خواست به سمت پله ها برگرده که گفتم:صبر کن-الان وقتش نیست به خدا ساره....قدم تند کردم.دوپله بالاتر از شهروز ایستادم.هنوز هم در برابرش کوتاه بودم.سر بلند کردم وبه چشم هایخسته اش چشم دوختم.از غم نگاهش دلم لرزید.اما کوتاه نیومدم.هم زمان با شروع به صحبت کردن بغضمسر باز کرد-پس وقتش کی هست,بهم بگو منم بدونم....فکر می کردی بیدار نباشم...تو مگه اصلا به من فکرهم میکنی؟...یه هفته است وضعیتمون همینه....دیر میای....اگه چیزی هست بگو منم بدونم.....اگه...اگه....نفسی کشیدم .با این که برام خیلی سخت بود .سر بلند کردم وباچشمهای اشکیم نگاهش کردم با بغض درحالی که چونه ام می لرزید زمزمه کردم: من حرفی ندارم.....اگه بخوای به ....به......سیمین ....برگردی....هم زمان با گفتن اخرین کلمه احساس سوزش شدیدی سمت راست صورتم احساس کردم.....ناباورانه به سربلند کردم .رنگ طوسی چشمهای شهروز پر از رگهای عصبانیت بود.....شهروز دست بلند کرد وشونه هامودردست گرفت وبا عصبانیت در حالی که از فشار دستهاش دور بازهام هر لحظه بیشتر می شد غرید-خفه شو ساره....می فهمی خفه شو.....تو زنمی...می دونی این حرف چه معنی میده؟می دونی یانه؟بعد هم با صدای بلند تر ادامه داد:نفهم تو زنمی.....من ولت نمی کنم....حتی اگه سیمین برگردهفهمیدی؟...در مورد جدایی این قدر راحت حرف نزن....فهمیدی؟شهروز خیلی عصبانی بود وکلمات اخرو با صدای بلند تری ادا می کرد.مکثی کرد وبا ضرب رهام کرد واز پلهها بالا رفت.روی پله ها نشستم وسعی کردم حق حقمو تو دستهای مشت شده ام خفه کنم.....با در موندگی از جام بلند شدم .نمی دونم چقدر گذشته بود اما با خستگی وبا شونه های افتاده به سمتاتاقم حرکت کردم.حتی نمی دونستم کجا باید بخوابم.از برخورد شهروز هم دلگیر بودم وهم خوشحال..ریههام به خاطر گریه سنگین شده بود .دلم استراحت وارامش می خواست.....دلم خواب بدون فکر میخواست.....دلم....دلم شهروز می خواست......کجا بود منبع ارامش من....به درب اتاقم رسیدم از فکر این که امشب باید تنها بخوابم بغضم گرفت.از شهروز دلگیر بودم وخجالت میکشیدم.نگاهی به سمت درب اتاق کار شهروز انداختم چراغ روشن اتاق ودرب نیمه باز از حضور شهروز تواتاق خبر می داد.نگاهی از بین در به داخل انداختم.شهروز روی مبل نشسته بود وسرشو به پشتی مبل تکیهداده بود وچشمهاشو بسته بود.بغضم دوباره سر باز کرد با دیدن مرد مهربون زندگیم که این قدر در موندگیتو چهره اش داشت.شهروز یکی از دستهاشو بلند کردوروی چشمهاش فشرد.....چشمهاشو از درد بیشتر بههم فشرد.کاش راهی برای آروم کردنش وجود داشت....به سمت پایین پله ها رفتم به آشپزخونه که رسیدم ازیخچال پاکت شیرو خارج کردم ....کمی از شیر گرم کردم ....لیوانی پر از شیر ولرم برداشتم وبالا رفتم ...بیاجازه وارد اتاق شدم شهروز چشم باز کرد وخیره نگاهم کرد.....چیزی نمی گفت اما نگاهش پر از دلخوریبود...اروم با صدایی که حالا بیش از پیش گرفته شده بود گفتم:ببخشید.....بخور...واست خوبه.....مکثی کردم.شهروز جواب نمی داد.بغض سنگین شده ام رو فرو دادم وباصدای آرومی گفتم:برو حموم...ابگرم بدنتو سبک می کنه....به سمت در برگشتم .حین خارج شدن صدای شهروز باعث شد باایستم-ساره....صدایی که خستگی ,دلخوری,وغم رو فریاد می زد.-اسپریتو استفاده کن.....صدات گرفته.....بدون این که برگردم زیر لب باشه ای گفتم که خودم هم به زور می شنیدم.به سمت اتاق خودم رفتم.لباسعوض کردم.صورتمو شستم تا اثار گریه کم رنگ تر بشه وبعد ازمدتها روی تختم به تنهایی درازکشیدم....بازهم دلم هوای گریه داشت.من تنهایی این اتاقو دوست ندارم.....دلم مرد مهربونم می خواد...نیم ساعتی گذشته بود که درب اتاق بازشد.از زیر چشم قامت مرد مهربونم دیده می شد.شهروز به سمتتخت اودمد.روی تخت دراز کشیدو زیر پتوی بهاره ی من خزید.من چشم بسته بودم......چند لحظه هیچحرکتی نمی کرد .....چند لحظه بعد صدای شهروز به گوشم رسید-گفته بودم که حتی در بد ترین شرایط هم جای خوابمون یکیه......این بار اشکالی نداره.....مکثی کرد .....بوسه ای روی گونه ام نشست وشهروز بالحن ارومی زمزمه کرد: ببخش....حق نداشتم بزنمت.....هرچند خیلی از دستت دلخور وعصبانی ام......بازهم مکث .....من تمام مدت چشم بسته بودم.....چند لحظه بعد نسیم خنکی که روی صورتم پیچید باعثشد چشم باز کنم.....صورت شهروز رو به روی صورتم بود......لبخند خسته اما مهربونی به لب داشت....ازدیدنش بازهم بغض کردم که باعث شد چونه ام بلرزه...شهروز خندیدوگفت:الهی ...گریه نداره که...دلت بغلمی خواد.....دستهاشو باز کرد وگفت:بیا دیگه.....بسه.....با تمام وجود به سمت شهروز رفتم.دست شهروز که مشغول نوازش موهام شد ناخودآگاه چشم بستم نفسعمیقی کشیدم که بوی شامپو بدن شهروز در مشامم پیچید ووجودم پر از ارامش شد.-شهروز.....-جان دلم؟-چرا شامپوت این قدر بوی خوبی میده؟خنده ی خسته ای کرد وگفت:اخه من به تو چی بگم؟این حرف چیه تو می زنی؟نمی گی از راه به درمیشم؟باچشمهای بسته لبخندی خسته زدم وگفتم:منحرف.....شهروز حلقه ی دستهاشو تنگتر کرد.نفس عمیقی کشیدوگفت:فردا سر کار نمی رم.....خسته ام ...خیلیخسته....بالحن ارومی ادامه داد:خسته گی من فقط با تو رفع میشه....مکثی کردوگفت:خیلی خسته ام فردا در مورد همه چیز مفصل حرف می زنیم....قول می دم...بوسه ای ریزی روی گیج گاهم زدوگفت:ساره؟-هوم؟با صدای ارومی گفت:بی تابتم ساره....خیلی .....فکر منم باش ساره......کاش بدونی دور بودن ازت واسم چقدرسخته.....این نزدیکی ودر عین حال دوری منو از پا در میاره.......سربلند کردم ونگاه صامتو دوختم به چشمهای خسته ی شهروز واروم زمزمه کردم:تو بگو چیکار کنم کهحالت خوب باشه......هر چی بخوای واست انجام می دم.....حالت چشمهای شهروز برگشت.....ناباورانه نگاهم کرد......از نگاه کردنش شرمم شد.لبخند خسته ای زدموچشمهام به نشانه ای موافقت با طنازی بستم......بوسه ی ریزی پشت پلکهام نشست وبه دنبالش صدای ارومشهروز به گوشم رسید-بخواب جوجو....حالت امروز خوب نیست.....منم خسته ام....دلم می خواد یه روز که هیچ فکری ذهنمومشغول نکرده واین قدر خسته نیستم باهات باشم......تو عشقی ومن می خوام باعشق باهم باشیم نه باخستگینفس عمیقی کشیدم وریه هام دوباره پر شد از بوی شهروز ...سرمو روی بازوی شهروز جا به جا کردم وباکمال میل خودمو به خواب پر از ارامش سپردم.....الان...تو این زمان هیچ چیز مهم نبود...مهم منبودم.....مهم شهروز بود...مهم ارامش سرازیر شده به وجودمون بود....چشم باز کردم وهم زمان بانفس عمیقی که کشیدم وجودم پر از عطر شهروز شد.لبخندی زدم وبه جایخالی شهروز چشم دوختم.انگاری زیادی خوابیده بودم.از جابلند شدم صدام هنوز کمی گرفته بود.پزشکمتاکید کرده بود که کمی ضعف اعصاب دارم وبا ید بیشتر از خودم مراقبت کنم.از پله ها به پایین سرازیر شدم.میز صبحانه برای یک نفر چیده شده بودنگاهی به ساعت دیواری که عدد22ونیم رو نشون می داد انداختم. مشغول خوردن صبحانه شدم.بعد از صبحانه میزوجمع کردم .صدای خندههایی بلنذ به گوشم می رسید.از پنجره اشپزخانه نگاهی به بیرون انداختم.آناوا سبد کوچکی به دست گرفتهبود وهمراه شهروز به سمت سختمان می امدند.معلوم بود که شهروز سربه سر آناوا می ذاره ودخترک با تماموجود می خندید.ئرب ورودی باز شد وبه دنبالش صدای سرخوش آناوا با لهجه ی شیرینش به گوشم رسید-سااااره جون....هنوز به آشپزخانه نرسیده بودند.قبل از اینکه جواب بدم صدای خندان شهروز به گوشم رسیدشاید خوابه؟.....فکرکنم هنوز بیدار نشده....آناوا با سرخوشی ادامه داد:چه زن تنبلی داری شهروز .....چرا اینقدر می خوابه....-آی......آی.....درمورد زن من این طوری حرف نزنا....شهروز صداشو پایین آورد وگفت:بین خودمون باشه ها .....ولی یکم زیادی می خوابه.....جلوی درب آشپزخانه ایستاده بودم وبالبخند نگاهشون می کردم.هنوز متوجه من نشده بودند.سرفه یکوتاهی کردم که شهروز با حالت خنده داری از جا پرید.مثل ادم های خطاکار دست وپاشو گم کردهبود.نزدیکم اومد وبا من ومن شروع به صحبت کرد-عزیزم....بیدار شدی؟.....فدات شم چرا این قدر زود...از حالت شهروز آناوا به خنده افتاده بود وبلند بلند می خندید.شهروز هم با دیدن آناوا بیشتر خودشو لوسمی کرد ومسخره بازی در می آورد.به حالت نمایشی اروم گوش شهروز وکشیدمو گفتم:من زیاد می خوابم....شهروز با حالت مسخره ای گفت:من غلط کنم همچین حرفی بزنم......آناوا نزدیکم امدوبالهجه ی شیرینش وباسرخوشی گفت:ساره جووون ولش کن ....ببین برات از تو باغ چیچیدم؟نگاهی به سبد کوچیک پراز گوجه سبزهای بزرگ کردم.از دیدن گوجه سبزها اب دهانمو فرو دادم وباچشمهای گرد شده گفتم :اینا رو از کجا اوردی؟خندیدوگفت:با شهروز از تو باغ چیدیدم......باخوشحالی سبد رو از دست آناوا گرفتم وبه آشپزخانه بردم.همرا با آناوا وشهروز مشغول خوردن گوجهسبزهای خوش مزه شدیم.آناوا امروز سرشار از خوش وسرحالی بود.حتی موقع خوردن ناهار هم دست ازشوخی باشهروز سر میز برنمی داشت.بعد از خوردن ناهار روی مبلهای سالن جلوی تلوزیون نشستهبودیم.من مشغول ورق زدن مجله ی دم دستم بودم وشهروز مشغول دیدن اخبار بود.آناوا روی مبل نشستهبود ومدادم خمیازه می کشید.این دخترک امروز عجیب سرحال بود .با سرخوشی بالا رفت ومن وشهروز تنهاتو سالن بودیم.نگاهی به شهروز انداختم انگاری حواسش به هیچ جا نبود.با بلند شدن صدای موبایل شهروززیر چشمی نگاهش کردم.شهروز با اخم به صفحه ی گوشی زل زده بود.شهروز زیر چشمی نگاهی به منانداخت وخودم رو مشغول نشون دادم.شهروز کلافه پوفی کرد واز جا بلند شد .به سمت حیاط رفت وهمزمان به گوشی جواب داد.کمی روی مبل نشستم از شهروز خبری نبود شونه ای بالا انداختم وبه سمت اتاقم رفتم.داروهای تازه تجویزشده ام رو مصرف کردم وروی تخت دراز کشیدم.صدای درب اتاق وبه دنبالش صدای قدمهای شهروز بهتخت نزدیک شد.به شهروز نگاهی انداختم.کنارم روی تخت نشست ,کمی خودمو عقب کشیدم که شهروزکنارم دراز کشید وساعد دستشو روی چشمهاش گذاشت.چند دقیقه ای به سکوت گذشت که شهروز شروعکرد به صحبت کردن:-تواز زندگیت راضی هستی؟باتعجب به سمت شهروز برگشتم ومنتظر نگاهش کردم.....ته دلم احساس دلشوره داشتم.....اب دهانمو فرودادم وگفتم:منظورت چیه؟شهروز به سمتم برگشت.نگاه دوخت به چشمهام وگفت:منظورم اینه که از اینکه اینجایی ......ازمن....از زندگیالانت راضی هستی؟-واسه چی میپرسی؟چی شده شهروز.....اتفاقی افتاده؟سرفه ی کوتاهی کردم که شهروز لبخندی زدوگفت:چیزی نشده عزیزم فقط می خوام بدونم راضی هستییانه؟مکثی کردم وجواب دادم:معلومه که راضی هستم....تو بهترین مردی هستی که هر زنی می تونه آرزوشوداشته باشه.....تو دیگه همه چیزم شدی.....شهروز نفس عمیقی کشیدوگفت:اگه یه روز بفهمی می تونی از اینجا بری چیکار می کنی؟بغض کردم وگفتم:شهروز چی داری می گی؟کجا برم؟......از جا بلند شدم ودستمو به سمت صورت شهروز بردم سرفه ی کوتاهی کردم وبا نگرانی نگاهی به صورتشانداختم:حالت خوبه؟خوبی؟......چیزیت شده؟......اگه خدای ناکرده چیزیت بشه من میمیرما....شهروز لبخند مهربونی زد دستمو کشید ومن مثل همیشه به سمتش پرواز کردم وزمزمه ی شهروز به گوشمرسید-قرار بود امروز حرف بزنیم .....در مورد همه چیز..پدرومادرم با عشق باهم ازدواج کردند.....پدرم عاشق مادرم نازخاتون بود.....اونقدر عاشق که همه به عنوانمجنون می شناختنش....زندگی خوب وارومی داشتند.....چند سال که گذشت مادرم متوجه شد که نمی تونهبچه دار بشه واسه همین پاشو کرد تو یه کفش که باید پدرم دوباره ازدواج کنه....پدرم هم زیر بار نرفت کهنرفت......همیشه می گفت ادم یه بار باید ازدواج کنه...اونم فقط باعشقش.....چند وقتی باهم در گیری داشتندتا این که مادرم قهر می کنه ومیره خونه ی پدرش....هنوز دو شب از رفتنش نگذشته بود که پدرم بی طاقتمیشه ومیره دنبالش.....مادرم هم گریه می کنه ومیگه یا باید قبول منه ورضایت بده واسه ازدواج دوم یامادرم ترکش میکنه.....پدرم هم با کلافگی قبول میکنه واز فرداش دنبال پیدا کردن یه همسر خوب واسهپدرم می افته.....بعد از مادرم زرین تاج دختر خاله ی پدرمو که هم جوون بوده وهم تازه شوهرشو از دستداده بود پیشنهاد می کنه......پدرم با زرین تاج که بهش تاج خانم می گفتیم ازدواج کرد......بعد از دوماه خبربار داریش به همه ی رسید.....پدرم سر از پا نمی شناخت ومادرم در عین این که دلش پر از غم بود ظاهشوشاد نشون می داد.....چند ماه بعد شایان به دنیا اومد و به دنبالش شهاب وبعدهم شیما......تاج خانم زن خیلیبود .....همیشه بامادرم در عین احترام رفتار می کرد وبعدش هم تا وقتی زنده بود من جز خوبی ازشندیدم.......درعین ناباوری همه مادرم 04سالش بود که باردار شد.....پدرم از خوشحالی سر از پا نمیشناخت.....همه می گفتند خوشحال بوده که قراره ثمره ی عشقشو ببینه......نه ماه تمام مادرمو تو ناز ونعمتنگه داشته بود تا من دنیا بیام.....منتها از بخت بد من هم زمان با دنیا اومدنم مادرم از دنیا رفت وپدرم از منمتنفر شد......تا بزرگ بشم وبفهمم تو دنیا چه خبره .....یه دایه داشتم ویه پدر بزرگ پیر.....اقا جونم هیچ چیزواسم کم نگذاشته بود .....اما پدرم ردم کرده بود....با ننه دایه واقا جونم باهم زندگی می کردیم.....هرچند وقتیه بار پدرم بااخم وتخم به اقا جون سری می زد واگه سخت گیری های اقا جون نبود حتی نگاهی هم به مننمی انداخت.....از بچگی اما تاج خانم بهم سر می زد من درست وحسابی نمی دونستم کیه فقط می دونستمدم عیدا ویا موقع مدرسه ها می اومد دنبالم وواسم همه چیز می خرید.....هر وقت می اومد پیشم باکلیخوراکی ومهربونی بهم سر می زد.....پدرم منو مقصر مرگ مادرم می دونست ......من براش حکم قاتل عشقشوداشتم......1سالم بود که اقا جون سخت مریض شد.....یه هفته بعدشهم مرد .....بعد از مرگ اقا جون اونقدرشوکه بودم که تا چند ماه فقط یه گوشه بی حرکت می موندمو به دیوارها نگاه می کردم....اقا جون واسمهمه چیز بود....سرپناه.....یاور...همه چی.....بعد از مراسم هفتم اقا جون همه رفتند....من موندم ودایه.....هردومون افسرده بودیم وناراحت.....تاچهلم اقاجون کسی بهم سر نزد اما بعد چهلمش...پدرم با اخم وتخم اومد دنبالم وسایلمو جمع کرد ومنو با خودشبرد.....تمام طول مسیر تا خونه از ترسم جیک نزدم ودلشوره داشتم واسه رویارویی واسه چیزی که نمیدونستم قراره واسم پیش بیاد....همین که از ماشین پیاده شدم همه ی ترسم فروریخت....تاج خانم ودوتا پسر.جوون که بزرگتر از خودم ودختری نووجون که بالبخند منتظر نگاهم می کردند.....نور به قبرش بباره تاجخانم که تا بود بین منو بچه هاش فرق نذاشت.....اما پدرم هم چنان از پذیرشم سر باز می زد.....شخصیتادمها تو نوجوونی وکودکیشون شکل می گیره ومن هم تو تمام این مدت ازترس پدرم ازهمه کناره میگرفتم تو هیچ کدوم از مهمونی ها حاضر نمی شدم....فقط سرگرم درس بودم وبس.....اونقدر اعتماد به نفسمپایین بود که حتی جرات روبه روشد با دیگرانو نداشتم.....27سالم بود که رفتار پدرم باهام عوض شد...بهممحبت می کرد....داشت همه ی اون چیزهایی که این همه سال ازم دریغ کرده بود جبران می کرد....ششماه بیشتر طول نکشید که پدرم مرد وبه دنبالش درست چهل روز بعد تاج خانم فوت کرد.....بعد این قضایازندگی واسم بی معنی شده بود وفقط تو سکوت زندگی می کردم.....برادرهام ازدواج کرده بودند وشیما همهمین طور.....درگیر مراسم تاج خانم بودیم که خبر رسید دختر عمو از فرنگ برگشته .....می گفتند واسممراسم خودشو رسونده.....من که تا به حال تو هیچ جمعی حاضر نبودم حالا مجبور به تحمل بودم والبتهبیشتر اوقات خودمو تو اتاقم حبس می کردم.....از پایین سروصدا می اومد وقتی پایین رفتم دیدم همه دوریه نفر جمع شدند ومشغول صحبت هستند....بی خیال رفتم سمت اشپزخونه......موقع ناهار بود کهدیدمش.....سیمینو.....خیلی زیبا بود .....یه دختر هم سن وسال خودم والبته به شدت اروپایی.....چهره اشبرای منی که تو عمرم ادم کم دیده بودم اونقدر تماشایی بود که حتی نمی تونستم نگاه ازش بگیرم....از اونبه بعد سیمین شد بت من.....همه ی ذهنم شد سیمین....فکرم شد سیمین .....عمو اینا مدام منو دعوت میکردند که باهاشون باشم.....اخه من تنها بودم وزیر بار زندگی کردن با برادرهام نمی رفتم.....سیمین میدونست بهش بی میل نیستم اما همیشه با اخم وتخم بامن رفتار می کرد.....سیمین دو سال از من بزرگتربود....اما تو عالم بچگی این چیزا واسم مهم نبود....می خواستم هرجور شده بهش برسم....نوزده سالم بود کهرفتار سیمین بامن تغییر کرد....مهربون تر شده بود.....خیلی مهربون....بهم محبت می کرد.....منم کم سنوسال بودم ویه جورایی کمبود محبت داشتم ...بنابراین روز به روز وابستگیم به سیمین بیشتر می شد.....یهروز تنها خونه بودم که سیمین سراغم اومد....گریه می کرد....می گفت با برادر یکی از دوستاش تو خیابونبوده که پدرش دیدتش.....اون موقع ها این چیزا رسم نبود......سیمین با این کار حکم قتل خودشو صادرکرده بود.....ازم کمک خواست...گفت دوستم داره.....گفت منتظره که من برم خواستگاریش.....رفتم سراغ عموسیمینو ازش خواستگاری کردم....عمو از خدا خواسته قبول کرد .....دوهفته بیشتر طول نکشید که بساطعروسی راه انداختیم.....فکر می کردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم.....از خوشحالی روی پام بندنبودم....شب که شدهمه رفتند من موندمو سیمین.....یه شب رویایی....من واقعا خودمو خوشبخت میدونستم....


 

 

برای خوندن همه قسمت های رمان بانوی کوچک کلیک کنید