.قراره همه چیز اروم پیش بره قراره تنش کمی داشته باشیم ودر ضمن قول میدم که همه تون عاشق شخصیتها مخصوصا شهروز بشید......پایانشم خوشه(خودم دیروز خوندمش

 


 

 

بازم نگاه خسته مومیدوزم به دورتادورباغ.بایه نفس عمیق حجم زیادی از هوای سرد اواخرپاییزو وارد ریه ام
میکنم.من عاشق این باغ شده بودم.روی تاب نشسته بودم که درب اتوماتیک عمارت بازشدوماشین مشکی
رنگ بزرگی وارد حیا ط شد .من این ماشینو خوب میشناختم.به راننده نگاه کردم سعید بود پسر مشهدی
رحیم ورباب خانم که حالا بعداز سربازی شده بود راننده ی اقا.نگاه متعجبموبه ماشین دوختم سابقه نداشته
اقا بدون خبر واسه ناهاربیادخونه حالا لابد خبری شده بود که اقا واسه ناهار اومده.ماشین جلوتراومد و
نزدیک من ایستادودرماشین بازشدواول ازهمه کفشهای مشکی واکس زده اش روبیرون گذاشت بعدپیاده
شدمثل همیشه تیپش عالی بود باکت وشلوار اب نفتی براقی که پوشیده بود واقعاجذاب شده بود.سرموبالا
اوردمو چشم دوختم به موهای مشکی براقش که فقط کمی اطراف شقیقه هاش سفید شده بود نگاهمو اوردم
پایین ترو دوختم توچشماش وغرق چشمای مهربونش شدم صورت جذابش که هنوز تومرز04سالگی می
تونست خاطرخواه های زیادی رو دنبال خودش بکشه ومن دختر 22ساله ای بودم که هنوزهم نمی دونستم
چه تقدیری منو به اینجا کشونده.غرق شدم توچشماش ویادم رفت سلام کنم دلم هوای گذشته رو داشت
نگاه مهربونش دلمو لرزوند باصدای سلام سعید یه دفه به خودم اومدم ونگاه ازش گرفتم من داشتم چه
غلطی میکردم اروم مثل همیشه باسرسلام دادم واون بایه لبخندمهربون اومد سمتم مثل همیشه فاصله
رورعایت کرد وگفت:سلام عزیزم هواسرده, بیرون چیکار میکنی ؟بریم تو
جوابشوندادم,حتی جواب سلام رحیم روهم ندادم,راه عمارتودرپیش گرفتم وقتی واردخونه شدم موجی
ازهوای گرم خونه که به صورتم خورد باعث شدبه خودم بلرزموتازه بفهمم که بیرون چقدر سرده.بی توجه به
رباب خانم که ازم میپرسید :خانم ناهار حاضره اقاهم اومدن غذارو بکشم؟
راه اتاقمو پیش گرفتم چرا این زن هنوزبعداز0ماه نمیفهمید که من خوموخانم این خونه نمی دونم,چرا
بااینکه میدونست جوابشونمیدم بازم سوال پیچم میکرد؟
برگشتمونگاهمودوختم به رباب وگفتم: به اقابگومن ناهارنمی خورم کسی مزاحمم نشه.....
رفتم تواتاقموخودموبه تخت رسوندم روی تخت نشستم ونگاهمودوختم به عکس روی پاتختی من ومامانم
باباوسامان.یه خانواده ی دوست داشتنی ویه زندگی دوست داشتنی چی شدکه به اینجا رسیدیم نمی دونم ...
بازم یادسامان باعث شد که چشمام پرازاشک بشه دلم گریه میخواست اما دوست نداشتم گریه کنم
نفسموتوی سینه حبس کردموسعی کردم باقورت دادن اب دهنم بغضمو فروبدم امانشد نفسم گرفت بازم
باعث شدکه این دردلعنتی دوباره سراغم بیاد نفسم که گرفت دست انداختم که اسپریموازروی پاتختی
بردارم که ازدستم لیز خوردو افتادزمین.داشتم خفه میشد بایدخودموبه درمیرسوندم وکمک میخواستم
امانمی شد, نمی تونستم ,چشمم جایی رونمی دیدازروی تخت که بلندشدم دوقدم به سمت در رفتم امایه
دفعه چشمام سیاهی رفت افتادم زمینو دیگه هیچی نفهمیدم.................
بازم خواب اون روزا رومیدیدم صدای جیغ مامان می اومد اطرافم پربود ازصدا چهره ی سامانو میدیدم,نگاه
بغض دارمامان جلوی چشمم بودواطرافم پرشده بود ازصدا دوست داشتم بخوابم حسرت یه خواب شیرین به
دلم مونده مونده بود.همش احساس گرما داشتم صدامی اومد یکی داشت اسمموصدامیزد مامان داشت جیغ
میکشید بابا روی زمین افتاده بودوصورت سامان غرق خون بود......
- ساره, ساره, عزیزم ,
یکی داشت منوصدامیزد .باسوزش دستم ازخواب پریدم .تمام بدنم عرق کرده بودنگاهمودوختم به قطرات
سرمی که وارد رگهام میشد.تواتاق خودم بودم.بازم اون صدای مهربون اومد
-بیدارشدی عزیزم,خواب بدمیدیدی,ناخوداگاه چشماموبستم که نبینمش باچشم بسته اخم کردم چونه ام
لرزیدواشک ناخوداگاه ازگوشه ی چشمم سرازیرشد دستی که روموهام نشست باعث شد چشماموبازکنم واون
نگاه مهربونوخیره به خودم ببینم صدای مهربون بالبخندمهربونی که گوشه ی لبش بوداروم اشکموپاک
کردوگفت
- چی شده عزیزم چی باعث شده بازم چشمای قشنگت ببارن؟
- می خوام بخوابم اماصداها نمی زارن...
نشست کنارم روی تخت وتکیه دادبه بالای تخت بعد اروم اروم موهامونوازش کرد ودستمو ت
وگفت:
-اروم بخواب که من اینجام نباید از چیزی بترسی مطمئن باش دیگه صدایی نمیاد
می دونست نوازش موهام بهم ارامش میده اروم اروم موهاموناز میکردوتمام وجودم پرشدازار
هم گذاشتم وسعی کردم بخوابم حتی به صدای دلم هم که میگفت باید از این مرد متنفرباش
فقط ارامش میخواستم چشم بستموخوابیدم خوابیدمو رفتم به گذشته ها .مثل اینکه قرارنبو
ازسرمن برداره...............
برگشتم به گذشته............
راه دانشگاه تاخونه خیلی کم بوداماهمین راه کم هم واسه من که خیلی تنبل
باراومده بودم سخت وطاقت فرسابود.تازه ازاتوبوس پیاده شده بودم هواخیلی گرم
بودتیرماه بودواوخرامتحانات. امتحانموخوب داده بودم واسه همیت گرما کمتر
کلافه ام میکرد.وقتی رسیدم سرکوچه مون از سرکوچه که چشمم افتادبه
درحیاطمون یه ذوقی تودلم نشست که نگو,همیشه همین طوری بودمن عاشق
خونه مون بود خونه ی بزرگی نبود اماتادلت بخوادصفاداشت .عاشق حیاط
خونمون بودم مامانم همیشه میگفت دخترتوکی میخوای دست ازسراین خونه
برداری ؟امامرغ من یه پا داشت همیشه ازکلاسای دانشگاه میزدم که زودتر به
خونه برسم.خونه بهم ارامش میداد توخونه مامان بودبابابود ازهمه مهم ترسامان
بود .یه خانواده ی دوست داشتنی کوچولو.مامانوباباسنشون زیادبود.دیرازدواج
کرده بودن و اوایل ازدواج حدود22سالی بچه دارنشدن بعدشم که
بانذرونیازخدامنوسامانوبهش ون داده بود من 22سالم بودودانشجوی بودم سامانم
که21سالش بودو دانشجوی مهندسی برق.باباعاشق درس خوندن بود دوست
داشت ما به بهترین جاهابرسیم ماهم واسش کم نذاشتیم خوندیموخوندیم اول من
بعدم سامان شدیم دانشجو.......
به درحیاط که رسیدم کلید انداختمووارد شدم همین که در هالوبازکردم موجی
ازهوای خنک کولر پوستمونوازش کرد.سروصدای مامان ازاشپزخونه می
اومد.ازدم در بلند سلام دادم
مامان ازاشپزخونه به استقبالم اومدومثل همیشه باروی خوش حالموپرسید
-خوبی دخترم خسته نباشی
-مرسی مامان خیلی گشنه ام ناهار حاضره؟
-اره مادرتاتودست وصورتتوبشوری باباتوسامانم میرسن باهم ناهار میخوریم
-باشه مامان
رفتم تواتاقمولباساموبایه تیشرتوشلوارخونگی عوض کردم
ووضوگرفتمونمازخوندم نمازم که تموم شد باباایناهم ازراه رسیدن
-سلام بابا
-سلام عزیز بابا خوبی
-مرسی
سامانم مثل همیشه منومسخره میکردوبهم میگفت لوس.حرصمودراورده بود وقتی
اومد ازکنارم رد بشه یه زیرپایی انداختم واسش که اگه زود نجنبیده بود باکله
خورده بود به گوشه ی مبل.باحرص از جاش بلند شد وافتاد دنبالم صدای جیغم
هوابود که دیدم بابا وضو گرفته واز دسشویی اومد بیرون دویدم پشتش سنگر
گرفتم که سامان بهم رسید خواست بگیرتم
-باباجوووون توروخدا نذارمنوبگیره
-جرات داری بیا بیرون
ازپشت بابازبونموواسش دراوردم که حرصش بیشتر دراومدو خواست بایه پرش
موهامو بکشه که باصدای بلند بابا به خودمون اومدیم بابا روبه سامان گفت
-پسرباباتوپسری ولش کن این بچه رو
-بچه ,این بچه است این که دوبرابر من سن داره
-ولش کن بابا این دختره به خاطرمن بس کنین این بل بشورو
همیشه همین طوربودبابا طرف منو میگرفت وسامانوحرصی میکرد.من
بزرگتربودم اماسامان بودکه همیشه بزرگتراز سنش رفتار میکرد واسه همین خیلی
وقتا دیگران فکرمیکردن سامان بزرگتره عوضش من به قول مامانم تصمیم به
بزرگ شدن نداشتم .من عاشق سامان بود بزرگترین تفریحم توزندگی اذیت کردن
سامان بوداوایل بچه ترکه بودیم اونم منواذیت میکرد امااین اخریا یه بار که از
دستم کفری بود بابا یواشکی کشیدتش کناروبهش گفت پسر بابا تواگه بخوای پابه
پای خواهرت اذیتش کنی معلومه که زورت بهش میرسه امابدون اون دختره تو
پسری یکم مراعاتشوکن .خواهرت که به جزتوکسی رو نداری باید باتوشوخی کنه
دیگه.
ازاون به بعداذیتای سامان کمتر شده بودامامن نه...... شاید روزی دوسه بار
قهرمیکردیمو اشتی .وقتی اشتی بودیم خونه رو روی سرمون میذاشتیم جوری
که مامان سرمون دادمیکشید که بس کنین جون به سرم کردین ......چه روزای
خوشی داشتیم که قدرشو نمی دونستیم
امروز قراربود عمواینا شام بیان خونه ی ما من سه تا عموداشتم که هرسه تاشونو
میپرستیدم
خانواده هامون خیلی صمیمی بودن به خاطر کارمشترکی که باپدرم داشتن هفته ای
یکی دوبار دورهم جمع میشدیم واین قدربهمون خوش میگذشت که حد نداشت .یاد
ندارم حتی یکی از عموهام تنها مسافرت برن همیشه باهم بودن ومطیع بابام که
بزرگترشون بود.روحرف باباحرف نمیزدن.
من سه تا عمو داشتم عموعلی که از همه کوچکتر بودودوتادختر داشت
بنفشه21ساله ونیلا1ساله عمومهدی که از عموعلی بزرگتربود دوتا دختر داشت
مریم ومینا که هردوتا شون ازدواج کرده بودن و یه پسرم داشت پویا که هم سن
سامان ما بود ودانشجوی عمران واما عمویاورکه ازبابا کوچکتر بودو از بقیه
بزرگتر یه دختر داشت فتانه که ازدواج کرده بود ویه پسر7ساله داشت و پسرش
ماهان که04سالش بودو تازه نامزد کرده بود.ماهان و نامزدش خیلی دوست
داشتنی بودند.من عاشق ماهان بودم خیلی هوای منوداشت البته هوای باباروهم
خیلی داشت همیشه واسه من مثل یه حامی ویه برادر یزرگتربودهرچی میگفت نه
نمیگفتم....
عموهام وپدرم یه کارمشترک داشتن اونم اداره ی یه سری فروشگاه زنجیره ای بود که
سرمایه ی اولیشو از ارث اقاجون جورکرده بودن ویه جورایی توی بازار واسه
خودشون اسم درکرده بودن از اقاجون فقط یه عمارت توی شمیران مونده بود که در
حال حاضر عمو علی توش زندگی میکرد قرار بود وقتی عموعلی تونست واسه خودش
یه خونه بخره تکلیف خونه ی اقاجون هم روشن بشه.خلاصه اون شبم مثل شبای دیگه
گذشتو باکلی بگووبخندمهموناروراهی کردیم که برن منم یکم کمک مامان کردمورفتم
خوابیدم که صبح برم دانشگاه....
صبح باصدای الارم گوشی ازخواب پریدم,گوشی روکه نگاه کردم دیدم بببببله....صدای الارم نبوده دوستم
نیلوفرداشته بهم زنگ میزده یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ای وای بازم خواب موندم.گوشی تودستم لرزید
واسم نیلوفرروصفحه نقش بست سعی کردم صداموصاف کنم جواب دادم :
-بله؟؟؟
-سلام کجایی؟
-توراهم ترافیکه تانیم ساعت دیگه میرسم
-باشه بدو منم همون حدودا میرسم
گوشی روقطع کردم چندلحظه بعدواسم یه پیام اومد دیدم نیلوفره"چه خیابون خلوتی وچه ترافیک خلوت
تری من که میدونم خواب موندی زود خودتو برسون"خاک عالم ابروم رفت به دوخودموبه دسشویی رسوندم
صورتموشستمومثل جت حاضرشدم یه شلوار جین روشن با یه مانتوی سفیدکوتاه پوشیدم کتونی های
صورتی رنگموهم پام کردموودویدم توحیاط پشت درحیاط چادرموسرم کردموبه دوخودموبه خیایون رسوندم
شانس بدم هم هیچ ماشینی رد نمیشد بابدبختی یه ماشین پیداکردم
-اقادربست
توماشین بودم ونیلوهی باهام تماس میگرفت امروز قراربود بریم کلاس فوق العاده هماتولوژی بعدهم بیفتیم
دنبال کارهای انتقالی نیلو.توخیابون چشمم خوردبه یه دختره که چادرشو به حالت خیلی بدی سر کرده بود
نصف بیشترموهاش بیرون بود اماچادرسر کرده بود یه دفه یادخودم افتادم اول دبیرستان بودم که پاموکردم
تویه کفش که مامان من چادر میخوام مامان میگفت دختر توبچه ای اما مرغم یه پاداشت باپادرمیونی
باباوسامان, مامان واسم چادر دوخت. روزاولی که چادرمو سرکردم یه ذوقی تودلم نشست که نگو فکرمیکردم
خیلی بزرگ شدم .چندروز بعد موقعی که میخواستم ازمدرسه برگردم چندتاراز موهامو به حه صورت حالت
دار اززیر مقنعه گذاشتم بیرونوچادرمو سرکردم دم درمون که رسیدم همزمان بابا هم رسید نمی دونم چرا
خیلی خجالت کشیدم بابا یه نگاه بهم انداخت اروم سلام دادم
-سلام دخترباباخسته نباشی بیاتو
رفتیم تو داشتم ازخجالت اب میشدم خواستم برم سمت اتاقم که بابا صدام کرد اشاره کرد پیشش بشینم –
دختربابا اینکه چادربپوشی انتخاب خودت بوده ,حتی من ومادرتم اولش مخالف بودیم خودت پافشاری
کردی .چادرقداست داره چادرپوشیدن اداب داره اگه انتخابش میکنی باید باادابش سرت کنی که دیگرانم
شخصیتتو زیر سوال نبرن اما اگه نمی خوای ونمی تونی درش بیار این طوری درست نیست
اون روز رو حرفای باباخیلی فکرکردم حرفاش به دلم نشست واین طوری شدم چادری
-خانم رسیدیم
-ممنون
بدو ازماشین پریدم بیرونو رفتم تودانشگاه وقتی رسیدم نیلوسر کلاس نشسته بود شانس اوردم
استادرهنماتاخیر داشت وگرنه عمرا اگه سرکلاس راهم میداد
نیلوباهام سرسنگین بود
-نیلوجون عشقم ببخشیددیر شد دیگه
-زهرمارعشقم
-به خدادیشب مهمون داشتیم حالا اخم نکن خودم همه ی کاراتو درست میکم باشه اصلابیا یه بوس بده
ازدلت دربیارم
خم شدم که بوسش کنم که گفت :خیلی خوب بابا خرشدم با اومدن استاد ساکت شدیم استاد درس دادو
رفع اشکال کرد بعد ازتموم شدن کلاس رفتیم دنبال کارای انتقالی نیلو موقع برگشت توراهرو نیلوکوبیدبه
پهلوم
-ای چی شده
-عشقتون داره میاد
برگشتم دیدم مجید احمدی هم کلاسیمون داره میاد تامارو دید خواست راهشوکج کنه که دید نمیشه اروم
مثل همیشه سرشو انداخت پایین ازکنارمون رد شدو رفت
احمدی هم کلاسیمون بود یه پسر هم سن وسال خودمون که خیلی سربه زیر بود یه بچه مثبت به تمام
معنا .همیشه سرش پایین بود خیلی هم درس خون بود موهاشوهمیشه به یه طرف شونه میکرد
بادختراصحبت نمیکرد اگرهم کاری پیش می اومد سرشو می انداخت پایین وباسربه زیری
جوابشونومیداداینقدرسربه زیربودکه بدبخت شده بود سوژه خنده ی ما.
من بااینکه یه دخترچادری بودم اماخیلی مذهبی نبودم نه که نباشم عقایدخاص خودموداشتم بااینکه22سالم
بود امارفتارولباس پوشیدنم منومثل یه دختر21یا21ساله نشون میداد.بس که شیطون بودمو شیطنت داشتم,
دوستام از دستم عاصی بودند.حجاب داشتنودوست داشتم بهم ارامش میداد,باپسرای هم کلاسیم شوخی
نداشتم ,حدخودم نگه میداشتم که اوناهم حدخودشونوبدونن عقیده داشتم به پسرجماعت نباید رو
داد.بااینکه به نظرخودم یه قیافه ی معمولی داشتم اما دوستام میگفتن بانمکم وقیافه ام به دل میشینه
.دوستام همه ازدستم عاصی بودن ,عشقم رفتن به دانشگاه فقط واسه اذیت کردن بچه هابود.عاشق تیپ زدن
بودم خیلی به لباس پوشیدنم اهمیت میدادم حالا نه که خیلی لباس داشته باشم نه....همیشه دوست داشتم
تودانشگاه مرتب باشم .موقع رفتن به دانشگاه کم ارایش میکردم سرسنگین بودمو دوست نداشتم خیلی جلب
توجه کنم فقط با دوستام شوخی داشتم اونم خیلی زیاد.
خلاصه بعدازاینکه ازنیلوخدافظی کردم راه افتادم سمت خونه توراه یاد احمدی افتادم دلم واسش می سوخت
یاد ماه پیش افتادم که موقع برگشت به خونه یکی صدام کرد ,برگشتم دیدم احمدیه این بامن چیکار داشت
اینکه احمدی جلوی یه دختروبگیره بعید بود والا گفتم بفرمایید
با هزار بارمن ومن کردنو عرق ریختن سرشوانداخت پایینو گفت:
-خانم صبوری راستش میخواستم بگم اگه ازنظرشما امکان داشته باشه خدمتتون برسیم واسه امرخیر.اگه
میشه خانوادتونو درجریان بذارین که یکم دوتاخانواده باهم رفت وامد داشته باشن واسه اشنایی بیشتر.میشه
شماره ی منزلتونو داشته باشم که بدم به مادرم واسه هماهنگی های لازم.
اون حرف میزدومن داشتم به عکس العمل نیلوبعدازشنیدن این خبر فکر میکردم .حرفش که تموم شد
گفتم:ببخشید اقای احمدی اما من وشما به دردهم نمی خوریم منم قصدازدواج ندارم .
-چرا من که خیلی ازشماخوشم اومده تازه باادامه تحصیل هم مخالف نیستم
خنده ام گرفت وگفتم چه ربطی داره من اصلا بااصل قضیه مشکل دارم بااجازه


 

 

برای خوندن همه قسمت های رمان بانوی کوچک کلیک کنید