دستمو بالا بردم و تو یک میلیمتری صورتش نگه داشتم…مردد بودم اشکاشو پاک کنم یانه…!نمیدونستم انگشت اشاره مو روی پوست سرخ و خیسش بکشم یانه…؟
انگار فهمید چون زودتراز من صورتشو پاک کرد و کمی عقب رفت…
نباید این کارو میکردم نباید…!الان دیانا درمورد من چه فکری میکنه؟!


 

 

دیانا:
داشتم ازدرون میسوختم…دستش که روی کمرم حرکت میکرد فلبم از تپش میایستاد!چرابامن این کارو میکرد…؟چرا منو وابسته ی خودش میکرد!؟
تکیه به دیوار روی زمین نشستم…جهنم که دلم درد میکرد!جهنم که کمرم تیر میکشید…!فعلا قلبم از همه چیز مهمتربود که تپشهاش نامنظم شده بود!
دستی به موهاش کشید چ کمی بافاصله از من نشست…
-دیانا ببخشید اگه زیاده روی کردم من…
آب بینیمو بالا کشیدم وگفتم:نه…مهم نیست آقا سامی!
پوزخندی زد و نگاهشو دوخت به موزاییک های کف اتاق…
همون موقع صدای شادی از پشت در شنیده شد…
-سامی نتونستی درو باز کنی؟!
سام از جا پرید و باعجله خودشو به در رسوند…من اما همون جا نشسته بودم
-نه شادی…هر سه رمز رو وارد کردیم اما در باز نشد آخرشم وصل شد به قفل مرکزی ساختمون وتا از بیرون باز نشه ما نمیتونیم بیایم بیرون!
صدای شادی قطع شد…چند دقیقه طول کشید تا گفت:باید برم سام…زود برمیگردم
سام پوزخندی زد وهیچی نگفت…به سمت من اومد آروم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:شما که رمز سوم رو وارد نکردین!
-انتظار نداشتی که راستشو بگم؟!
سرمو به نشونه ی نفی تکون دادم
-باید باکمک هم آژیر این دستگاه رو از کار بندازیم…بعد دروباز کنیم!میفهمی که چی میگم!
-بله میفهمم فقط میشه بگین جریان چیه؟!
کمی خودشو جلو کشید و لبشو به گوشهام نزدیک کرد…هرم گرم نفسهاش به گلوم میخورد و اذیتم میکرد…چشمامو بستم
-شادی و پدرش این قفل دیجیتال رو از دو طرف وصل کردن تا ببینن من تاچه حد میتونم نقشه هاشونو خراب کنم…شادی هم اومد بپرسه ببینه تونستم رمزرو پیدا کنم یانه!قصدش هرچی که بود کمک به ما نبود…باید هرچی زودتر از اینجا بریم بیرون معلوم نیست چه نقشه ای برامون کشیدن!
آب دهنمو باسرو صدا قورت دادم…

دستشو به سمت موهام دراز کرد…ناخودآگاه عقب رفتم …پوزخندی گوشه لبش نشست اما دستشو عقب نکشید وقتی دستش روی موهام قرار گرفت انگار برق ۲۲۰ولت بهم وصل کردن…لرز کردم!قلبم به تپش افتاد…داغ شدم…این چه بلایی بود که امروز سام داشت سر من می آورد؟!چرااین کارو میکرد؟!قصد داشت منو به مرز جنون برسونه؟!
کنترل کردن عواطفم خیلی سخت شده بود…به زور جلوی خودمو میگرفتم که دست از پا خطا نکنم…تو این موقعیت سام هم دست بردار نبود!این رفتارا چه معنی میداد…؟!ای کاش روژین اینجا بود و میدید که سامی داره بامن چی کار میکنه…اونوقت اظهار نظر میکرد که من خیالاتی شدم یا همه چیز اونطوریه که من فکرشو میکنم!
اگه بهم علاقه ای نداشت پس این نوازش ها و این نفس کشیدن های نامنظم چه معنی میداد…؟اگرم بهم علاقه داشت پس چرا هیچ حرفی نمیزد…؟چرا سکوت کرده بود…؟
دستش که از سرم فاصله گرفت نفسی رو که تو سینه ام حبس کرده بودم باشدت به بیرون فوت کردم…سنجاق سرم رو که بین دستاش دیدم باتعجب گفتم:بااین میخواید آژیر قفل رو قطع کنین؟!
سرشو به نشونه مثبت تکون داد وگفت:آره…اما این کارو قراره تو بکنی!
مات نگاهش کردم…من؟!
نگاهمو خوند…
-مگه دانشجوی سال سوم برق الکترونیک نیستی؟!از کار انداختن یه کیت ساده که برات کاری نداره…
ازکارانداختن یه کیت ساده سخت نبود اما نه تو این شرایط…نه بااین استرسی که من داشتم…نه بااین دلدردی که هرلحظه بیشتر میشد…
نگاه مردد منو که دید سنجاقو تودستم گذاشت و به سمت در رفت…هنوز نگاهش روی اجزای صورت من میچرخید…
-نمیخوای بیای؟!هرلحظه ممکنه بیان سراغمونو ببرنمون جایی که عرب نی انداخت!
راست میگفت…هرلحظه ممکن بود بیان سراغمون…اما…مگه سام چی کار کرده بود که قرار بود بلایی به سرش بیارن؟!اصلا شادی اینجا چیکار میکرد؟!…ذهنم پرشده بود از مجهولاتی که هیچ جوابی براشون پیدا نمیکردم و هرلحظه به تهداد این مجهولات اضافه میشد… به ناچار از جا بلند شدم…مدام نگاهم به زمین بود که یه وقت لکی از خودم به جا نذارم…
کنار سام که قرار گرفتم دوباره ضربان قلبم بالا رفت…واقعا حکمت این افزایش ضربان چی بود؟!
تمام انرژیمو جمع کردم تودستمام که لرزشش نامحسوس باشه اما بعید میدونم موفق شده باشم!
به کمک سام پوشش محافظتی قفل رو درآوردیم و به کیت الکترونیکیش رسیدیم…ساده تر از چیزی بود که فکرشو میکردم تنها باقطع کردن یه سیم خیلی نازک آژیر این قفل هم قطع میشد به سختی سیم رو قطع کردیم و رمزی سه رقمی با ترکیب اعداد۳و۵و۶ ساختیم و وارد دستگاه کردیم به احتمال ۲۵درصد ممکن بود این رمز درست باشه…چشمامو بستم واز ته دل اسم خدارو صدا زدم و همه چیزو به دست خودش سپردم…اون بود که سرنوشت همه رو تعیین میکرد… بادیدن صفحه ی سبز دیجیتالی لبخندی از ته دل زدم و باهیجان گفتم:وای رمز درست بود آقا سامی ما موفق شدیم
برای اولین بار لبخند دندون نمای سام رو دیدم…دلم براش ضعف رفت…چه قدر قشنگ لبخند میزد…ردیفی از دندونهای سفید وبراقش مشخص بود!
به سختی نگاهمو از صورتش گرفتم وگفتم:بریم؟!
نگاهی به در باز شده انداخت و گفت:اول باید ببینیم کسی پشت در نباشه!
درو نیمه باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت…راهرو بر خلاف اتاق روشن بود وقتی از همه چیز مطمن شد به من اشاره کرد که همراهش بیرون برم…باقدمهای لرزون پشت سرش به راه افتادم آروم وپراسترس از راهرویی رد شدیم و به فضای بازی رسیدیم…انگار یه انبار بزرگ و خالی بود!
مردد به سام که بادقت اطرافشو میپایید نگاه کردم…دلدردم هرلحظه بیشتر میشد و دیگه واقعا نمیتونستم راه برم…مدام حواسم به زمین بود که لکه ازم جانمونه…اه لعنت به من!آخه اینم شانسه که من دارم…؟!
-دیانا باید از اینجا تا اون ستون رو بدویم خب…با شمارش من شروع میکنیم
وای دویدن…؟!دیگه بدتر از اینم ممکن بود؟!من حتی توان قدم زدن روهم نداشتم چه برسه به دویدن…!دلم به حال خودم سوخت…اینکه نمیتونستم از مشکلم به سام حرفی بزنم واقعا ناراحت کننده بود!
-یک…دو…
قبل از اینکه شماره ی سه رو به زبون بیاره تند گفتم:من نمیتونم بدوم!
باچشمای گشاد نگاهم کرد…
-نمیتونی؟!چرا…؟دیانا الان وقت لوس بازی نیست…میفهمی؟!
از این طرز حرف زدنش حرصم میگرفت…ازاینکه منو لوس خطاب میکرد ناراحت میشدم…منی که همیشه تو تمام مراحل زندگیم تکیه گاهی بودم واسه خودم حالا لوس خطاب میشدم…!درست بود؟!واقعا انصاف بود؟!
اخمی روی پیشونیم نشست و با لحنی که سعی میکردم جدی باشه گفتم:من لوس نیستم…موقعیتمون هم کاملا درک میکنم اما…اما…یه مشکلی هست خب!
دست به کمر خیره شد به صورتم…
–چه مشکلی؟!میشه واضح حرف بزنی منم بفهمم؟!
واضح حرف میزدم؟!مگه میشد…؟!چه طور میتونستم به چشماش خیره بشم و خیلی راحت از مشکلم باهاش حرف بزنم…؟!بایه مرد غریبه…!واقعا چه طور ممکن بود!
سرمو پایین انداختم وگوشه ی مانتو مو چنگ زدم…اونقدر چلوندمش تا استرسم کمتر بشه اما فایده ای نداشت…حس میکردم زیر نگاه داغش در حال ذوب شدنم…وای خدایا منو نجات بده…!

سام:
همچنان منتظر نگاهش میکردم…چرا حرفی نمیزد؟!مگه چه مشکلی داشت که نمی تونست به زبون بیاره…!دستمو شونه وار بین موهام حرکت دادم و با کلافگی گفتم:وقت کمه دیانا…نمیخوای حرف بزنی؟!
همچنان سرش پایین بود…این رفتارشو درک نمیکردم..
نگاهمو از صورتش که تو یقه مانتوش فرو برده بود حرکت دادم و چندبار سرتاسری نگاهش کردم…بادیدن لکه ی قرمز رنگی که روی قسمت پایین مانتوی طوسی رنگش افتاده بود همه چیز دستم اومد…تازه فهمیدم که مشکل این دختر از کجا آب میخوره!واقعا به خاطر یه مسئله ی فیزیولوژیک اینقدر حرص میخورد و عذاب میکشید؟!این موضوع چندان هم مهم نبود…برای هر دختری پیش میومد ولی چرااینقدر دیانا ازبروز این مشکل جلوی من خجالت میکشید؟!پس رنگ پریدگی و ضعفش هم از این موضوع منشا میگرفت…؟این دختر چه طور تونسته بود بااین حال خرابش تا این ساعت بدون خوردن چیزی دووم بیاره!؟وای…این دختر عجب صبر وتحملی داشت!
دستمو به سمتش دراز کردم وگفتم:دستمو بگیر کمکت میکنم راحت تر حرکت کنی اگه نمیتونی میتونم بغلت کنم و…
تند بدون اینکه به صورتم نگاه کنه دستشو دور بازوم حلقه کرد…عمدا بازومو گرفت که پوست دستش دستمو لمس نکنه!
صورتش از شدت قرمزی به لبو بیشتر شباهت داشت و من تعجب میکردم چه طور باازدست دادن اینهمه خون هنوز هم خون به صورتش هجوم میاورد؟!
لبخندی رو لبام نشست…دیانا باتموم دخترایی که تابحال به عمرم دیده بودم فرق داشت!

کمکش کردم راحت تر حرکت کنه…میدونستم حالش خوب نیست و تاهمین حدهم اگه تونسته سرپابایسته خیلی فشاررو تحمل کرده..
دوتا بادیگارد تکیه به دیوار سمت چپ ماایستاده بودن و حرف میزدن…دعا دعا میکردم که متوجه حضور مانشن!ای کاش دیانا میتونست سریعتر حرکت کنه.
-آقا سامی مگه اتاق دوربین نداشت؟!پس اونا میتونن الان راحت بفهمن که ماداریم فرار میکنیم!
این دیانا هم خوب به همه چیز دقت میکرد…لبخند محوی زدم و آروم گفتم:حواسم بود مگه ندیدی روی دوربینی که گوشه ی دیوار بود یه تکیه کاغذ گذاشتم!
متعجب نگاهم کرد…وقتی چشماش گرد میشد درشت تر از حدواقعیش به نظر میرسید و خیلی بانمکش میکرد…سعی کردم نگاهش نکنم تا بیش از وسوسه نشم!
-کاغذ از کجا آوردین؟!
-کاغذ معمولی که نه…یه اسکناس گذاشتم جلوی لنز دوربین
چشم چرخوندم و وقتی بادیگاردهارو مشغول دیدم به دیانا گفتم که آماده بشه…نفس عمیقی کشیدم و تو یه حرکت دیانا رو ازرو زمین بلند کردم و باحالت دو ازاون منطقه گذشتم…پشت ستون که قرار گرفتم نفسی از سر آسودگی کشیدم…سخت ترین مرحله رو رد کرده بودیم و فقط گذشتن از اون در لعنتی مونده بود…!
دیانا هنوز توبغلم بود و من اصلا حواسم نبود…باتکونی که خورد تا متوجه حضورش شدم حلقه ی دستامو باز کردم و ازش فاصله گرفتم…تنم داغ بود و تپش قلبم نامنظم نمیفهمیدم چراحالم اینطور شده بود!شاید به خاطر هیجان عملیات بود که آدرنالین خونم بالا رفته بود و شاید هم…؟!نه…نه…قطعا مورد اول درسته!
بادرخروجی تنها چندمتر فاصله داشتیم آروم وشمرده قدم برمیداشتیم که صدای پاشنه های کفش آشنایی از پشت سر به گوشم رسید…
سرجام میخکوب شدم….اه لعنتی…لعنتی…لعنتی!
-به به…میبینم که خوب نقشه ی فرار کشیدین!
آروم و خونسرد به سمت شادی برگشتم وباحالت خاصی نگاهش کردم…اسلحه بدست مقابل من ایستاده بود و باچشمایی که برای دقت بیشتر ریزشون کرده بود نگاهم میکرد!
چندقدم جلو اومد واسلحه رو به قصد نشونه گیری بالا آورد…
-فکرمیکردم دوستم داری!باخودم خیال میکردم باتو میتونم یه عمری خوشبخت باشم…ذهنمو خیلی درگیر خودت کردی…بارفتارت…با اخلاقت…با جذابیت های خاص خودت دلمو عاشق کردی اما حالا…
پوزخندی زدم و گفتم:من هیچ وقت عاشقت نبودم…هیچ وقت هم دوست نداشتم…تازه برام نفرت انگیز هم بودی بیش از هر چیزی!چه طور میتونستم عاشق کسی که بشم که تا سرحد مرگ ازش متنفر بودم!؟هوم…؟
مات نگاهم میکردم…اسلحه توی دستش میلرزید و من نگران بودم یه وقت از سر حرص اون ماشه کشیده نشه…
-پس اون حرفا چی بود بهم میزدی؟!میگفتی ازم خوشت میاد…میتونیم باهم باشیم و…
وسط حرفش پریدم و باچشمای برزخی نگاهش کردم…کنترلمو از دست دادم و تقریبا با فریاد گفتم:هیچ وقت بهت نگفتم دوست دارم و عاشقتم بهت گفتم ازت خوشم میاد چون واقعا خوشم میومد منو به اهدافم نزدیکتر میکردی…احمق بودی و این برای من خوشایند بود…هیچ وقت ازت سواستفاده نکردم…حتی بهت دست هم نزدم!یادت که نرفته همیشه خودت پیش قدم میشدی…تازه خیلی جاها من کوتاه میومدم میدونی چرا؟!
مات نگاهم میکرد…انگار انتظار این حرفارو از من نداشت اما من اهمیتی به طرز نگاهش ندادم بلند تر از قبل فریاد زدم
-چون اونقدر آشغال بودی که حدخودتو نمیدونستی…اونقدر کثیف بودی که به هر روشی سعی داشتی خودتو به من نزدیک کنی!من هیچ وقت عاشقت نمیشدم…من هیچ وقت عاشق یه هیولای خوش ظاهر نمیشدم!
بغض کرده بود…چونش میلرزید !رفتارش برام قابل درک نبود…یعنی واقعا عاشقم شده بود یااینم یه نقشه ی دیگه بود؟!
-من برای اولین بار حس کردم یه آدم کنارمه…از رفتارات خوشم میومد…از اخلاقت لذت میبردم!بااینکه سرد بودی…خشک بودی…سرسخت ونفوذ ناپذیر بودی اما مرد بودی…!یه مرد واقعی…!مردی که تابحال دور و اطرافم مثل تورو ندیدم…مغرور بودی و من این غرور رو دوست داشتم!کمتر مردی مثل توپیدا میشد که اینقدر ساده و بی تفاوت از کنار من عبور کنه و به پیشنهادم جواب منفی بده!این رفتارت منو جذب میکرد…هرچه قدر که ازم فاصله میگرفتی بیشتر به سمتت متمایل میشدم…هرچی ازم دوری میکردی بیشتر دلم برات تنگ میشد…سام من واقعا دوست داشتم و دارم!باخودم میگفتم اگه سام منو بخواد حاضرم از همه چیز بگذرم و باهاش تا ته دنیا برم چون مرده! هیچ وقت عاشق نشده بودم اما کنار تو عشق رو تجربه کردم…سام باور کن راست میگم…وقتی فهمیدم تو هم مثل پدرمی ازت سرد شدم…دلم ازت گرفت چون یه تصورات دیگه ای ازت داشتم نمیخواستم زندگی من هم مثل مادرم سیاه بشه!میخواستم خوشبخت باشم فقط کنار تو اما تو رویاهامو خراب کردی…نابودم کردی!ازت بدم اومد فهمیدم توهم مثل بقیه ای!اما حالا…حالا دارم میفهمم که همه اینا نقشه بوده…حالا میفهمم که داشتی پدرمو بازی میدادی!سامی بگو که راسته بگو که همه اینا نقشه بوده…بگو!
متعجب به چشمای خیسش نگاه میکردم…این دختری که به خاطر من هق هق میکرد همون دختر سرکش و بی پروای قبله !؟این شادی که الان مقابلم ایستاده همون شادی دختر غلامه؟!پس چرااینقدر متفاوت…!اینقدر تناقض رفتاری رو چه طور باور کنم…؟
-بگو تو مثل پدرم نیستی!بگو…!
بااینکه از رفتارش خشکم زده بود اما بی اختیار لب باز کردم وگفتم:نیستم…
خندید…بلند خندید…چندقدم جلو اومد وگفت:حاضرم تا ابد کنارت باشم سام!اگه بخوای…هرجا که بری باهات میام!پابه پات…قدم به قدم…هرکاری که بخوای میکنم..هرجور که تو دوست داشته باشی رفتار میکنم…خوب میشم!آدم میشم…فقط اگه تو منو بخوای!
قدم دیگه ای جلو اومد…
بالحن اغواگری ادامه داد:دنیارو به پات میریزم سام…اگه منوبخوای قسم میخورم اونطوری بشم که دوست داری!فقط بگو یه کلام بگو منو میخوای…!
پوزخندی گوشه لبم نشست…این دختر واقعا باخودش چی فکر میکرد؟!واقعا فکرمیکرد انقدراحمقم که بخوام حتی یک ثانیه باهاش باشم…؟!
نگاه منتظرشو دوخته بود به چشمام!پوزخندم عمیق تر شد وگفتم:حتی اگه تنها دختر روی کره ی زمین هم بودی هیچ وقت تورو انتخاب نمیکردم!
اسلحه توی دستش به نوسان افتاد و فکش منقبض شد…
-حرف آخرت همینه…؟آره…؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم وگفتم:حرف اول وآخرمم همین بود منتهی تو زیاد شلوغش کرده بودی!
اخم غلیظی روی پیشونیش نشست…
-خیلی نامردی سام…خیلی بی معرفتی…!این بود جواب عشقی که به پات ریختم…؟!این بود جواب محبتام…؟!
بلند خندیدم…اونقدر بلند که انعکاس صدام تو فضای سوله میپیچید وواضح بگوش میرسید…
-من نامردم…؟!چی شد تا الان که تنها مرد زندگیت بودم چی شد یهو شدم نامرد؟!چون کثافت کاریهاتو نمیتونم تحمل کنم نامردم…؟!
-بااحساساتم بازی کردی…
بااخم غلیظی نگاهش کردم…گریه میکرد…برام مهم نبود…کاش خفه میشد صداش بدجوری رو اعصابم بود
با صدای بلندی رو بهش گفتم:من با احساساتت بازی کردم…؟چی کار کردم که به احساساتت لطمه خورد؟!حرفای عاشقونه بهت زدم یا یه شب رویایی واست ساختم؟!مجبورت کردم بهم علاقه مند بشی؟هوم…؟
با گریه داد زد:سامی چرا درکم نمیکنی…؟تو که میدونی عاشقتم چرا بامن چنین معامله ای کردی؟چرا…چرا…؟
تعادلشو از دست داد و روی زمین افتاد…چندتا بادیگار به طرفش خیز برداشتن اما با نگاه شادی سرجاشون ایستادن و قدمی جلوتر نرفتن…هق هق میکرد…به خاطر اشکایی که روی صورتش جاری شده بود یه حلقه ی سیاه از مایع ریمل دور چشماش نشسته بود.
زار میزد…اشک میریخت…دلم براش نمیسوخت…آره اینرو برای اونا به حق میدیدم…اینکه خردشون کنم…اینکه اونا رو تاپای نابودی بکشونم…لذت میبردم وقتی میدیدم اینطور جلوم زانو زده و شیون وزاری راه انداخته…سرشو بلند کرد و با گریه گفت:ازت نمیگذرم سام…کاری که باهام کردی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم…توی این مدت منو به بازی گرفتی…کاری کردی دوست داشته باشم ولی حالا که عاشقم کردی کشیدی کنارومیگی همش یه بازی بوده…خیلی نامردی سام…خیلی نامردی!
عصبانی شدم…نباید باچنین جسارتی زل میزد توچشمام و این حرفارو میزد…با دوقدم بلند خودمو بهش رسوندم و یقه ش رو چسبیدم وبلندش کردم…جیغ خفیفی کشید…زل زدم تو چشماش…تموم خشممو ریخته بودم تو چشمام…فکم منقبض شده بود!
تکونی بهش دادم و داد زدم :برای آخرین بار بهت میگم…توبرام مثل یه اسباب بازی بودی…اگه میدونستی نامردی چیه اینطور بامن حرف نمیزدی!…میزونی چیه؟!
بلند تر داد زدم:عاشق اینم که خورد شدنتونو ببینم…این روح و احساس به ظاهر لطیفتو به آتیش بکشم…عجز و التماستو ببینم…دوست دارم با چشمای اشکیت به چشمام زل بزنی و بگی سام غلط کردم هرکار بگی میکنم فقط ترکم نکن…
هلش دادم به پشت افتاد روزمین…ناله کرد…بی صدا هق هق میکرد…از صدای بلندم وحشت کرده بود…چندتا از بادیگاردا بین اومدن و نیومدن مونده بودن و متعجب به صحنه ی روبه رو نگاه میکردن…نگاهم که به دیانا افتاد بیشتر عصبانی شدم…پابه پای شادی اشک میریخت…به طرفش قدم برداشتم و خواستم چیزی بگم که باصدای غلام متوقف شدم!
-به چه جرأتی با دختر من اینطور رفتار میکنی؟!
به طرفش برگشتم…خیره شدم به اون چشمای سبزی که یه روز نابودم کرد…هم منو نابود کرد…هم تموم زندگیمو!
-به همون جرأتی که تو اون بلارو سرمن آوردی!به همون جرأتی که خواهر هرزه ات زندگی منو مادرمو خراب کرد…دقیقا باهمون جرأت و جسارت شما این کارو کردم…
چشماش برزخی شد و نگاهش تیز…قدمی به سمتم برداشت…
-باید زودتر از این حرفا میفهمیدم که کینه ی انتقام تو وجودت رخنه کرده…باید زودتر میفهمیدم و خودمو خونواده مو ازت دور میکردم!اما خب حالا هم دیر نشده…یادت که نرفته دست من اسیری هم تو و هم این خوشگل خانوم…میتونم چندجور زجرت بدم…اولیش اینکه جلوی چشمای تو یه شب رویایی بااین خانوم خوشگله بگذرونم و بعد بکشمت…یاهم اینکه…
بااین حرفش بیشتر عصبی شدم…
-تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی عوضی!
لبخند دندون نمایی زد و گفت:مطمئنی ؟!از من خیلی کارا برمیاد که تو هنوز ازش خبر نداری…!
-میدونم تو کثافت کاری رقیب نداری و آشغال تر از این حرفایی اما نمیذارم دیگه بلایی سرم بیاری!مثل کوه…محکم …سرسخت…جلوت وایستادم…قدم از قدم نمیتونی برداری!
اسلحه شو تو دستش چرخوند و به سمتم نشونه گرفت…
-باچی میخوای جلوم وایستی؟!بادستای خالی…؟تنهایی…؟
پوزخندش عمیق تر شد…خواست جلوتر بیاد که صدای آژیر پلیس از بیرون به گوش رسید…
هول سرجاش ایستاد…
-واسه من پلیس خبر میکنی؟!آره لعنتی…؟!میکشمت…میکشمت
-همین جوری جرمت سنگین هست چندکیلو شیشه و آدم ربایی مجازات سختی داره…کارو واسه خودت سخت تر نکن!
-حرف مفت نزن نباید بهت اطمینان میکردم نباید!
دیانارو که از ترس میلرزید پشتم فرستادم…
-صدا از بیرون کاملا واضح بود…
-شما توسط نیروی پلیس محاصره شدید…هرچه سریعتر مکان رو تخلیه کنید
بی توجه به حرف پلیس اسلحه رو سمت شقیقه ی من نشونه گرفت و با یه حرکت ماشه رو کشید…
سرمو پایین کشیدم وچشمامو بستم اما قبل از اینکه تیر به من اصابت کنه صدای جیغ شادی و فریاد غلام به گوشم رسید…نا مطمئن چشم باز کردم وبادیدن شادی که غرق خون کف سوله افتاده بود شوکه شدم

غلام ماتش برده بود…دیگه توجهی به اخطار پلیس که از بیرون شنیده میشد نمیکرد…زل زده بود به بدن نیمه جون دخترش که تو دریایی از خون قلت میزد…زانو زد…هنوز اسلحه تو دستش بود…دستشو دراز کرد و روی صورت شادی گذاشت…هیچی نمیگفت!انگار خواب بود…یه خواب عمیق…شادی لبخند تلخی زد و همون جور که خون از گوشه لبش جاری بود گفت:بابا…ناراحت نباش…!من فقط خواستم جون کسی رو که دوستش داشتمو نجات بدم!زندگی که من داشتم زندگی نبود…جهنم بود!حالا تموم شد….راحت شدم!ببخش اگه…
سرفه های شدیدش اجازه نداد بیشتر حرف بزنه همزمان فریاد غلام هم بلند شد:بچم مرد…چراهیچ کس کاری نمیکنه؟!
پوزخندی رو لبم نشست…چه قدر منتظر این لحظه بودم…!چه قدر انتظار داشتم غم واقعی رو تو چشمای سبز این مرد ببینم!چه قدر تلاش کردم…چه روزهایی رو به شب رسوندم تا برای عذاب کشیدنش نقشه بکشم و چه شب هایی رو به روز رسوندم تالحظه ی عذاب کشیدنشو تو ذهنم تجسم کنم…!انتظار تموم شده بود…حالا به هدفم رسیده بودم…تکه تکه شدن قلب این مرد رو حس میکردم باید از ته دل خوش حال میبودم ولی…چرا نبودم؟!چرا تو دلم اون حس آرامش موج نمیزد…؟خبری از اون حس لذت ابدی نبود…!انگار هنوز تو اون منجلاب بال بال میزدم…!
باضربه ای که به در خورد در سوله باز شد و ماموران یگان ویژه وارد شدن…بادیگاردا میدونستن که دیگه راه فراری نمونده…اینجا ته خده!آخر قصه س…!بدون هیچ دفاعی…بدون هیچ عکس العمل شگفت آوری خودشونو به دست پلیسا سپردن و به ثانیه نکشید فضای سوله پراز سربازایی شد که همیشه لحظه ی آخر میرسیدن…!

دو ماه بعد…!

دیانا:
آخرین کتابمو داخل کوله ام گذاشتم و زیپشو بستم…!همزمان گوشی موبایلم زنگ خورد…فقط دوتا بوق و بعد قطع شد…!میدونستم اینطور زنگ زدن فقط مخصوص سام بود…!لبخند پررنگی زدم و از جا بلند شدم…حوصله ی منتظر موندن رو نداشت!کوله رو روی دوشم انداختم و از کلاس خارج شدم…بی توجه به نگاه های خیره ی دانشجوی تازه وارد از سالن اصلی گذشتم و با عجله از دانشکده بیرون رفتم!
ماشین مشکی رنگش اونطرف خیابون پارک بود! بااحتیاط از خیابون رد شدم و کنار پنجره ایستادم…دونه های برف یکی پس از دیگری روی کاپوت داغ ماشین فرود میومدن و به محض استقرارشون آب میشدن
هوای سرد بیست و پنجمین روز اسفند ماه لرز عجیبی به اندامم انداخته بود…باهمون چهره ی جدی و اخم همیشگی سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود وچشماشو بسته بود…!اصلا متوجه حضور من نشد!دلم میخواست تاابد اونجا بایستم و کوه غرورمو تماشا کنم اما سرمای استخون سوز زمستون اجازه نمیداد…
با دوانگشتم ضربه ی آرومی به شیشه زدم…چشماشو باز کرد و بادیدن من یه تای ابروشو بالا انداخت…قفل مرکزی رو زد و من تند و باعجله دستمو روی دستگیره ی در گذاشتم اما اونقدر دستام یخ بسته بود که هیچ احساسی نداشت…نمیتونست دستگیره رو حرکت بدم…
خودش متوجه شد…به سمت در خم شد وبایه حرکت دروباز کرد…باباز شدن در موجی از هوای گرم صورت خشک و یخ زده مو نوازش کرد…سوار ماشین شدم و دروبستم…
دستامو جلوی بخاری گرفتم…گزگز کردن پوست دستمو حس کردم اما مهم نبود…این گرمای مطبوع لذت بخش بود!اونقدر تحت تاثیر این گرما قرار گرفته بودم که بدون اینکه سلام کنم گفتم:وای هوا خیلی سرده…داشتم یخ میبستم اون بیرون!
استارت زد و همونطور که نگاهش به روبه رو بود گفت:دستاتو اون طوری جلوی گرما نگیر…خوب نیست!دستای سرد رو هیچ وقت مستقیم جلوی گرما نمیگیرن استخونات یهو منبسط میشن و درد میگیرن خانوم مهندس…!
عمدا خانوم مهندس رو کشدار گفت تابیشتر لج منو دربیاره اما من از توجه بی حد و حصرش غرق در لذت بودم…
دستامو عقب کشیدم و روی زانوهام گذاشتم
-یکم دیر تر میومدی!کل دانشکده خالی شد آخرین نفری که اومد بیرون تو بودی!وایمیستادی کل چراغارو هم خاموش میکردی درو قفل میزدی بعد میومدی!
متوجه کنایه حرفش شدم اما اعتماد به نفسمو از دست ندادم…
-خب چی کار کنم نمیشد به استاد بگم که من باید برم…فقط یک ربع اضافه نگهمون داشت
شماتت بار نگاهم کرد…نگاهمو دزدیدم وگفتم:خب من که قبلا گفتم احتیاجی نیست شما بیاین دنبالم…!خودم میتونم بیام…ولی…
-آره تو همون قبلا هم جوابتو گرفتی!انتظار نداری که تو این تاریکی اجازه بدم تنها بیای ؟
-ساعت پنج عصره…!
-ولی تاریکه!
سکوت کردم…جوابی برای حرفای منطقیش نداشتم!
لبخند محوی زد وگفت:چی شد نامه تو گرفتی؟!
انگار تازه یاد چیز مهمی افتاده باشم باهیجان به سمتش برگشتم وگفتم:وای آره آقا سامی!اوایلش موافق نمیکردن…اما بعد استاد مجد تا فهمید شرکتی میخوام برای کار آموزی اونجا مشغول شم متعلق به شماست قبول کرد…تازه کلی هم بهتون سلام رسوند!باورتون نمیشه…خیلی خوش حالم!
سکوت کردم…واقعا اگه سام نبود من به کجا میرسیدم…؟اگه حمایت های سام نبود من الان کجای این سرزمین دنبال پناهگاه میگشتم…؟
– آره کاملا معلومه حس شاغل بودن بهت دست داده…پس از بعد از عید میشی کارمند من!کارمند کوچولو!
رشته ی افکارم پاره شد…دیگه از اینکه منو کوچولو خطاب میکرد ناراحت نمیشدم….میدونستم سام فقط سربه سر کسی میذاره که براش مهمه…!نه هر کسی…!ته دلم مالش رفت…
-دستتون درد نکنه آقا سامی اگه شما نبودین…
بی توجه به حرفم دستشو دراز کرد و طره ای از موهامو که از مقنعه بیرون زده بود کشید…
-برای هزارمین بار میگم تشکر لازم نیست…!دیاناخودت زحمت کشیدی!

نفس عمیقی کشیدم و عطر تلخشو به ریه هام فرستادم…چه قدر این عطر خوب بود…دیگه به وجودش عادت کرده بودم…
-خسته ای؟!
به نیم رخ مردونه و جذابش خیره شدم…
-نه…اونقدر خوش حالم که خستگیم اصلا به چشم نمیاد
کنارپلکش چین افتاد…
-ازاون دوست دیوونه ات چه خبر!؟
ابروهام خود به خود بالا رفت و به تدریج به هم نزدیک شد…
-منظورتون به روژینه؟
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد
با حرص بند کیفمو توی دستم فشار دادم وگفتم:چون به پیشنهاد دوستتون جواب منفی داده دیوونه اس؟!
لبخند زنان سرشو تکون داد…لبامو جمع کردم و اخمم غلیظ تر شد…!
-توقع ندارین که روژین آقا پدرامو ببخشه؟!شما هیچ میدونین پدرام خان چه بلایی سر روژین آوردن؟شما هیچ میدونین سر اون قضیه روژین چه قدر اشک ریخت…!چه قدر داغون شد…؟نمیدونین!نه شما هیچی نمیدونین…پسری که عاشقش بود وسط راه تنهاش گذاشت…رفت بایکی دیگه ازدواج کرد… روژین بدجور شکست آقا سامی!اصلا من اگه جای آقا پدرام بودم از صدفرسخی روژین هم رد نمیشدم…!
دستشو به نشونه تسلیم بالا برد وگفت:خیلی خب بابا!چرا قاطی میکنی؟!اصلا به من چه…!چی به من میرسه!
خندم گرفت…چه زود عصبی شده بودم و سر کسی که دوستش داشتم داد میزدم لبمو به دندون گرفتم و سرمو پایین انداختم…ماشین وارد کوچه شد…
-گاهی اوقات باید به طرف مقابلمون فرصت بدیم اجازه بدیم حرف بزنه…گاهی اوقات باید پابذاریم رو احساساتمون و منطقی رفتارکنیم مگه خودت همیشه این حرفو نمیزدی؟!
حرفی برای گفتن نداشتم…سام این روزها چه قدر متفاوت بود؟
ماشین روبه روی در بزرگ وسیاه رنگ خونه متوقف شد…نیم نگاهی به من انداخت و از داخل داشبورد ریموت رو درآورد…ماشین که داخل حیاط پارک شد از سکوت خونه تعجب کردم…روبه سام گفتم:چرا هیچ خبری نیست؟
همیشه آرمیتا باهیجان به استقبالم میومد وتا خود خونه حرف میزد…از اتفاقات روز مره میگفت…از مهدکودک…از دوستاش…اما حالا خیلی عجیب بود!
جلوتر از من به راه افتاد…قدم تند کردم و کنارش قرار گرفتم
-جواب سوال منو نمیدیدن؟!
ازگوشه ی چشمش نگاهم کرد وگفت:نه!
برای هزارمین بار حرصم گرفت…سلانه سلانه از پله های ورودی ساختمون بالا رفتم و جلوی در متوقف شدم…چرا کسی درو باز نمیکرد؟!
شونه ای بالا انداختم و خودم وارد شدم.تاریکی…تاریکی…تاریکی
خونه اونقدر تاریک بود که نمیتونستم جایی رو ببینم…چشمامو ریز کردم و کورمال کورمال دنبال کلید برق به راه افتادم…دستم که کلید برق رو لمس کرد محکم فشارش دادم…به محض روشن شدن چراغا صدای جیغ و دست بلندی منو از جا پروند…بادهانی باز به منظره ی مقابلم خیره شدم…
آرمیتا بایه تاپ و دامن قرمز رنگ چندتا بادکنک رنگی رو تو هوا تکون میداد و بالا وپایین میپرید!
روژین بالبخند گشاد و مضحکی کنار پدرام ایستاده بود وباهیجان دست میزد…
گیتی جون به ویلچر حاج صادق تکیه داده بود و بالبخند خاصی نگاهم میکرد…وای اینجا چه خبر بود؟؟؟
انگار زمان متوقف شده بود…دیگه هیچ صدایی به گوشم نمیرسید…فقط تصویر ها جلوی چشمام رژه میرفتن…حرکت لبهای روژین رو میدیدم اما نمیفهمیدم چی میگه؟!انگار حس شنواییمو ازدست داده بودم…تازه همه چیز برام روشن میشد…امروز بیست و پنج اسفندماه…بیست و دومین سالگرد عمرم بود…!چرا یادم رفته بود…!؟
سری کنار گوشم قرار گرفت…نفسای داغی گردنمو نوازش کرد…بدنم سوخت و آتیش گرفت…قلبم به تپش افتاد…صدایی توی گوشم پیچید…
-تولدت مبارک فرشته کوچولو!
مات شدم….هنگ کردم…تو باورم نمیگنجید…هوا کم بود…اکسیژن کم بود…نفس کشیدن سخت بود…
ذهنم خالی شده بود از هر چیزی!انگار توخلابودم…بی حرکت…بین زمین و آسمون معلق…برای من جشن تولد گرفته بودن؟!
اشک تو چشمام حلقه زد…دیدم تار شد…لعنت به این قطره ها که وقت و بی وقت توی چشمام پر وخالی میشدن!
هاله ای از یه تصویر آشنا جلوی چشمام شکل گرفت و دستی دور مچم حلقه شد…
-خاله دینی بیا ببین برات کیک خریدیم بیا دیگه!
لبخند محوی زدم و همراه آرمیتا به وسط سالن کشیده شدم…خونه پربود از بادکنک و کاغذهای رنگی…بعد از هجده سال این اولین سالگرد تولدم بود…خیلی خوش حال بودم خیلی!
گیتی جون به سمتم اومد و دستاشو دو طرف صورتم گذاشت…کمی خودشو جلو کشید و پیشونیمو بوسید…
-تولدت مبارک عزیز دلم…ایشالا صدسال زنده باشی…تو به هممون زندگی دوباره بخشیدی!
گونه هام گلگون شد…سرمو زیر انداختم…واقعا از حرفش خجالت میکشیدم…
-اگه تو نبودی الان ماها کنار هم نبودیم…تو به تک تکمون کمک کردی!
قطره اشکی روکه از گوشه ی چشمم چکید رو سریع پاک کردم…نمیخواستم بااشکام این لحظه های قشنگ رو خراب کنم…
روژین با صدای بلندی گفت:نمیخوای لباس عوض کنی؟!
لبخندی زدم و به سمت پله ها حرکت کردم…صدای قدمهاشو از پشت سرم شنیدم
-هی کجا میری؟!وایستا منم بیام…!

روی تخت نشستم…هنوزهم باورم نمیشد این جشن برای من باشه…!شوک بزرگی بهم وارد شده بود
روژین تند تند لباسای داخل کمد رو زیر ورو میکرد و زیر لب حرف میزد…آخر سر طاقت نیاورد…
-دریغ از ذره ای شعور تو کله ی پوک تو…!
مات به صورتش نگاه کردم…
-میگم تو بافسیل نسبت نداری؟!
-هان…؟!
-فسیل…سنگواره!بابا نمیدونی چیه؟!انواع باقی مانده آثار گیاهی وجانوری…نظیر جسم حیوانات و …
کلافه گفتم:چرا چرت و پرت میگی روژین؟!حالت خوبه…؟تب نداری؟
-خوبم…ولی انگار تو خوب نیستی…خب داشتم میگفتم فسیل ها سالیان سال عمر میکنن!مثلا هزار سال…
-روژین منظورت چیه؟!
-میگم تو چند سالته؟!
-خب اینطور که پیداست امشب بیست و دوسالم میشه!
کمی متفکرانه نگام کرد وگفت:گمون نکنم…به خیال من یه صد صدو بیست سالت باشه!
با کوسن روی تخت روی سرش کوبیدم وگفتم:روژین خل شدی؟!
سرشو گرفت و ناله کنان گفت:آخه دختر این لباسا چیه که تو داری؟!همش مشکی…قهوه ای…سرمه ای…طوسی تیره…!اصلا میدونی رنگ روشن به چی میگن؟!
تازه متوجه منظورش شدم…
-جدی دلت نمیگیره از اینهمه رنگ بندی!الان میخوای چی بپوشی!!؟
یه نگاه به لباسا کردم وگفتم:همون مانتو…
نذاشت حرفم تموم شه…دستمو گرفت و به سمت کمد کشید
-آخه کی جشن تولدش مانتو میپوشه که تو دومیش باشی!
دستشو لابه لای لباسا گردوند و بعداز یه جستجوی حسابی یه پیراهن مشکی بیرون آورد…یه نگاه کلی بهش انداخت وگفت:بااینکه رنگش تیره اس!ولی خب این بدک نیست!
اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست وگفتم:روژین خیلی احمقی !آخه من جلوی سام و حاج صادق اینو بپوشم؟!
لبخند شیطانی زد وگغت:اون سام که عینهو مرتاض های هندی میمونه!باور کن لختم جلوش بگردی اصلا تحریک نمیشه…اما این حاج صادق…!بدک نیستا!میخوای روش فکر کنی؟
ضربه ی محکمی به بازوش کوبیدم و لبمو گزیدم تا صدای خندم بلند نشه…
-خیلی خب بابا…حالا یه چیزی از روش میپوشی!من یه کت کوتاه سفید دیدم…اون خوبه!
کمی فکر کردم…پیراهن مشکی ساده ی ماکسی آستین حلقه ای…اگه یه کت از روش میپوشیدم بد نمیشد!
به ناچارلباسو از روژین گرفتم وگفتم:برو بیرون بذار بپوشم ببینم تو تنم چه طوره؟!
تک خنده ای کرد وگفت:حالا بپوش همین جوری!این هیکل خوشگلتو ببینم جیگر!
ضربه ای دیگه به بازوش کوبیدم…بی حرف از اتاق رفت بیرون…
لباسو تنم کردم اما لعنتی زیپش از پشت بسته میشد و هرچی تلاش میکردم نمیتونستم ببندمش!موهامو روی شونم ریختم و دستمو عقب بردم اما نتو نستم ببندمش…کلافه شده بودم…آروم روژین رو صدا زدم…خبری نشد…!
چندلحظه بعد در اتاق باز شد…بدون اینکه نگاهی به پشت بندازم گفتم: قربون دستت بیا این زیپو ببند دستم نمیرسه!
-صداش در نیومد…تعجب کردم!روژین همیشه اونقدر حرف میزد که آدمو کلافه میکرد حالا رفت و آمدش اینقدر آروم و بی سرو صدا جای تعجب داشت…
-روژین ماتت برده؟!بهت میگم بیا این زیپو ببند…دیر شد!اصلا به نظرم این لباسه خیلی تنگه!فک کن که یه درصد اینو جلوی سام بپوشم…آب میشم از خجالت که!لعنتی خیلی بازه…
-نه خیلی هم باز نیست…از نظر من که موردی نداره!
باشنیدن صدای سام از پشت سرم جیغ خفیفی کشیدم و به عقب برگشتم…به در تکیه داده بود و مستقیم نگاهم میکرد!نگاهش جدی بود و روی پیشونیش چین افتاده بود!سام اینجا چی کار میکرد؟
تند از جا پریدم و مانتومو از روی تخت برداشتم و جلوم گرفتم…
-آقا سامی بهتر نبود اول در میزدید؟
دستاشو روی سینه اش تنظیم کرد وگفت:من که اینجا کاری نداشتم…تو صدام زدی!تازه قربون صدقه ام هم میرفتی !دلم نیومد کمکت نکنم!
لعنت به من…لعنت به روژین…لعنت به این شانس!
قدمی به سمتم برداشت…
-حالا پشت کن زیپتو بلندم!
وای خدای من این بشر چرا تازگیا اینقدر پررو شده بود؟!واقعا شرم نمیکرد این حرفارو میزد؟!
از خجالت سرخ شدم و سرمو پایین انداختم…با صدای خفه ای گفتم:نه خودم میبندم…شما بفرمایید
-نه تو خودت که نمیتونی!الان گفتی دستت بهش نمیرسه!تازه دیر هم شده!
بااینکه از خجالت داشتم میمردم گفتم:نه یه خاکی تو سرم میریزم شما بفرمایید بیرون
باصدایی که رگه هایی از خنده توش مشخص بود گفت:من جام راحته!تو هم راحت باش…!
دیگه واقعا داشتم حرص میخوردم…نمیتونستم جوابشو بدم و اونم از فرصت استفاده میکرد…حضورشو که کنارم حس کردم سرمو بلند کردم و ناخواسته نگاهمو دوختم به صورتش…لبخند پهنی زینت صورتش بود و چشماش برق میزد!چرا چشماش اینقدر ستاره داشت…؟
-میدونی بعد از دوماه این اولین باری بود که اینقدر سرخ شدی!قبلا هم بهت گفته بودم که وقتی صورتت قرمز میشه خیلی بانمک میشی!
حس میکردم دارم آتیش میگیرم…قطرات عرق رو روی تیره ی پشت کمرم حس میکردم…چرا ازم فاصله نمیگرفت…؟چرا اینقدر نزدیک میشد؟مگه نمیدونست من خیلی کم جنبه ام؟
لبمو گزیدم و نگاهمو دوختم به زمین…
-دیانا پس چرا نمی…
صدای روژین قطع شد…انگار اونم از حضور بی موقع سام تو اتاقم شوکه شده بود…
سام کمی ازم فاصله گرفت و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه با قدمهای بلند ومحکم از اتاق رفت بیرون و من سست و بی حرکت کف اتاق افتادم

سام:
برای هزارمین بار عرض حیاط رو طی کردم…دیگه سرایدار خونه هم اونقدر همراه بامن گردنشو این طرف و اونطرف چرخونده بود تا سراز کار من دربیاره خسته شده بود و بی تفاوت روی صندلی تواتاقک کوچیکش نشسته بود…!
چرامعادلات ذهنیم به هم خورده بود؟!همه چیز برام گنگ و بی مفهوم بود…!نمیتونستم روی یه موضوع متفکر بشم…گیج و منگ بودم…انگار “ازنهایت درد به بی حسی رسیده ام.”
“چیزی دارد تمام میشود…
چیزی دارد آغاز میشود…
ترک عادتهای کهنه…
وخوگرفتن به عادت های نو…
این احساس چنان آشناست گویی هزار بار زندگیش کرده ام…
میدانم و نمیدانم چیست؟!”
جدی چرا اینطور شد؟!از کی…؟از چه موقع…؟این عادت نو از کی شروع به شکل گرفتن کرد که من نفهمیدم…!اگه میفهمیدم شاید میتونستم جلوشو بگیرم…!ولی از دستم در رفت…!نتونستم…!
دونه های برف یکی یکی روی صورتم فرود میومدن ولی ذهنم اونقدر درگیر بود که حوصله ی کنار زدن این برفا رو ازروی صورتم نداشتم…
مدام چهره ی دیانا توی ذهنم نقاشی میشد…چیزی فراتر از دیدنش میخواستم…یه چیزی فراتر از این نزدیکی میخواستم!نزدیکی که اسمش فقط کنار هم بودنه…!نه چیزی بیشتر…
دلم نزدیکی میخواست…نزدیکی هایی از نوع خواستن…از نوع دوست داشتن و دوست داشته شدن…عشق و فقط عشق…!این چه بلایی بود که سرم اومده بود؟!
نگاهمو دوختم به آسمون بی ستاره ی بالای سرم…آسمونی که حالا دیگه سیاه نبود…رنگ سرخش روی تموم سیاهی ها خط کشیده بود!یه ضربدر بزرگ روی همه ی بدی ها…زشتی ها…کثیفی ها!
بعداز گذشت این دوماه سخت امشب اولین شبی بود که آسمون دیگه سیاه به نظر نمیرسید
نفس عمیقی کشیدم…سرما به وجودم نفوذ کرد ولی نلرزیدم هنوزم مثل قبل محکم بودم…سرسخت و قوی…ولی از درون متزلزل…تزلزلی که فقط خودم حسش میکردم…خودم درکش میکردم…خودم میفهمیدمش!
خدایا بازم تو بردی…!هنوزم من بازنده ام…تواینبازی تو برنده شدی…منو شکست دادی…!بهت گفته بودم از دست این دختر کاری بر نمیاد…بهت گفته بودم بی عرضه تر از این حرفاست که بتونه راهی به دلم باز کنه…گفته بودم ازاین دختر زرنگ تراشم نتونستن رومن تاثیر بذارن…گفته بودم ساده است…مظلومه…بی کس و کاره…بی زبونه… پاک و بی آلایشه…ولی حالا…حالا…اینجا که من ایستادم…حرفمو ازت پس میگیرم خدا!این دختر باتموم سادگیش…باتموم مظلومیتش شده تموم زندگیم…تموم فکر وذکرم…تموم خیالم!
تو بردی…بازم مثل همیشه تونستی راه پیروزی رو پیدا کنی…
زانوهام سست شد وروی زمین قرار گرفت…
صدای اذان توی گوشم پیچید…ساعت چندبود؟!پنج صبح شده بود؟
الله اکبر…الله اکبر…الله اکبر…الله اکبر…
همیشه صدای اذان به خونه ی ماهم میرسید؟!پس چرا من هیچ وقت صداشو نمیشنیدم؟!
اشهدان لا اله الا الله…
یه چیزی به گلوم فشار میاورد…سخت بود…سفت بود…محکم بود!
سعی کردم قورتش بدم اما لعنتی به گلوم چسبیده بود و از جاش تکون نمیخورد…
پشت پلکام میسوخت…؟!این چه حالی بود که من داشتم…؟
این روزها به نحو عجیبی مکدرم
بگذار تا به عطر تو ایمان بیاورم
این باور مچاله مرا پیر می کند
اینکه به چشم های تو راهی نمی برم
تا یک گره به بقچه ی احساس باقی است
از جاده ی خیال تو بگذار بگذرم
تاریکی زمخت مرا زیرو رو نکن
روشن ترین ستاره ی شبهای باورم
ترجیح می دهم که بمیرم فقط همین
بر من مباد باور یک عشق دیگرم
تا مغز استخوانم از این حرفها پر است
ای عشق من چگونه گریبان نمی درم
گفتی که می رسیم بهم طبق سرنوشت
چیزی نمانده بود که پر دربیاورم
شوری کبوترانه مرا در خودش گرفت
رفتم حرم صدا زدم ای صاحب حرم
حالا که مثل ماهی خوشبخت کوچکی
در موج خیز چشم قشنگت شناورم
کاری بکن که پنجره ها بازتر شود
شاید به چشم های تو ایمان بیاورم ….

چت شده پسر؟!
به طرف صدای حاج صادق برگشتم…تو ایوون روی ویلچرش نشسته بود و بالبخند نگاهم میکرد…!سرمو پایین انداختم:چیز مهمی نیست…!
-اتفاقا خیلی هم مهمه که تورو اینجوری کلافه کرده!بدجور دلتو برده آره؟!
مات نگاهش کردم…نمیخواستم به عمق کلماتش فکرکنم…اماچه طور فهمیده بود؟!
لبخندش عمق پیدا کرد…
-نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم!از حال روزت پیداست بدجور خاطر خواهش شدی!
دستی به موهام کشیدم و قدمی به سمتش برداشتم…روی اولین پله نشستم و سرمو به نرده های پشت سرم تکیه دادم…چرا دست از این موضوع برنمیداشت؟!به اندازه کافی کلافه بودم…گنجایش بیش از این رو نداشتم
-چرانخوابیدین؟دیر وقته…؟
-کجا دیر وقته پسر؟!همه منتظر توهستن…!مثلا امشب جشن تولد داریما!
جشن تولد…؟جشن تولد…؟مگه تموم نشده بود؟!الان ساعت از پنج صبحم گذشته بود…!گیج پرسیدم:الان ساعت چنده؟!
نوچ نوچی کرد وگفت:ببین کارت به کجا کشیده که حساب ساعتم ازدستت در رفته!هنوز دو ساعت نیست که اومدین!ساعت نزدیکای هشته شبه…!پاشو بیا تو آرمیتامنتظره کیکه!اگه یه ذره دیر تر برسی فک کنم باانگشت سوراخ سوراخش میکنه…
ساعت هشت شبه؟!مگه ممکن بود؟من الان صدای اذان رو شنیدم…اذان صبح بود…نبود؟
-ولی الان صدای اذان میومد…!
ابروهاش کمی به هم نزدیک شد…
-مجنون شدی؟!تو این حوالی اصلا مسجد نیست گل پسر…!تو صدای اذانوازکجا شنیدی؟!
شنیده بودم…؟آره صدای اذانو واضح تر از هرچیزی شنیده بودم…!چه طور ممکن بود…؟!من خیالاتی نبودم…!نبودم…
-نمیدونم چه طور؟!ولی صداشو شنیدم…نزدیکتر از هرچیزی…انگار تو گوشم زمزمه میشد
-اثرات خستگی زیاده…باید یکم استراحت کنی…!منم اگه جای تو بودم اینطور میشدم…حسابی شرمنده ام همه کارا افتاده گردن تو…دست تنهایی…سخته
وسط حرفش پریدم:نه اصلا…من عادت دارم به بی خوابی…به خستگی!ولی این صدا بار ها و بارها تکرار شده…اولین بار نیسته خیال میکنم خیالاتی شدم!
-وقتشه دلتو آب و جارو کنی پسر!بس نیست این کینه ی ده ساله؟!اون خدابی خبراهم که به سزای عملشون رسیدن…چرا بی خیالشون نمیشی؟چرا به خودت…به مادرت…به اون دختر بیچاره رحم نمیکنی؟
پلکامو روهم گذاشتم…
-میخوام ولی نمیشه…!
-چرا نمیشه؟!اگه بخوای میشه…!میدونی مادرت چند وقته منتظر تو بری ازش معذرت خواهی کنی؟!میدونی چندوقته داره حسرت میخوره تورو تو آغوش بگیره؟!ده سال بس نبود…؟از این پیله ی ده ساله بیا بیرون…پیله تو پاره کن و بیا بیرون
چشمام میسوخت…سینه م به خس خس افتاده بود…
-زندگی سخت شده…ادامه دادن سخت شده…طاقتم کم شده!
-خب چرا بهش حرفی نمیزنی؟!
-سخته از خودم…از احساساتم…از حس درونیم باهاش حرف بزنم!اصلا نمیدونم جوابش چیه؟!میترسم منو پس بزنه…!میترسم منو نخواد…!طاقت شکست دوباره رو ندارم…اصلا ازخودمم مطمن نیستم…شک دارم به خودم…به احساسم!
-تیری تو تاریکیه!یامیخوره به هدف یامیره تو اوت…شکستی توش نیست…دختر خوبیه…ازاین مدل آدمها کم پیدا میشه ازدستش نده…
-میخوامش…همین حالا…الان…!زود زود میخوامش دیگه نمیتونم منتظر باشم
بلند خندید…اونقدر بلند که سرایدار کلافه سرشو از پنجره ی اتاقکش کرد بیرون تا ببینه چه خبره….بریده بریده گفت…
-از آن نترس که های و هوی دارد…از آن بترس که سربه توی دارد!پسر چه قدر آتیشت تنده…هنوز هیچی نشده زدی تو خط خواستن؟!هنوز جواب نگرفتی یادت که نرفته!
سرمو محکم به نرده های پشت سرم کوبیدم…مثل پسر بچه ها ی پنج ساله رفتاد میکردم اون موقع که دلش یه اسباب بازی میخواد و کسی براش نمیخره…دلم میخواست…!دلم دیانا رو میخواست…حال خودمو درک نمیکردم…!
-پاشو بریم تو…یکی بزن رودلت که بی موقع چیزی نخواد!میخوای به گیتی بگم باهاش حرف بزنه؟
مامان…حرف میزد؟حاضربود برای پسری که بهش دروغ گفته پاپیش بذاره…؟!
-فکرمیکنم بدونه دلت پیش این دختر گل گیره!
تندگفتم:از کجا میدونه؟
-مادرا چیزی نمیپرسن همه چیزو خودشون میدونن!حس مادریه دیگه!بگم بهش حرف بزنه…؟
-نه لازم نیست…فعلا نه!
باابروهای بالا رفته نگاهم کرد…
-حالت خوبه پسر؟یه بار میگی میخوایش زود زود!بعد میگی فعلا نه؟!تکلیفت باخودت معلومه؟!
آهی کشیدم وگفتم:نه!
-توزندگی به استقبال همه چیز رفتیم اما اونقدر مراقب پشتمون بودیم که دیر رسیدیم!حواست باشه دیر نشه…مرغ از قفس بپره پریده ها!
از جا بلند شدم و از پله ها بالا رفتم…روبه روی در که ایستادم رو به حاج صادق گفتم:بینمون میمونه نه؟!
-خیالت تخت…حرفای مردونه همونجا که زده میشه همونجا هم چال میشه!
لبخند تلخی زدم و وارد خونه شدم…همزمان موجی از هوای گرم به صورتم خورد و صدای موسیقی پرهیجانی تو گوشام پیچید!

چشم چرخوندم بی اختیار دنبال دیانا میگشتم…کنار آرمیتا پیداش کردم…آروم وبی صدا حرف میزدن و میخندیدن!لباسی رو که بالا تنش دیده بودم نپوشیده بود…یه بافت طوسی رنگ تا زانو همراه شلوار جین تنش کرده بود!موهای طلایی رنگش زیر شالش پنهون بود…سنگینی نگاهمو که حس کرد سرشو به طرفم چرخوند…نگاهش که به نگاهم گره خورد گونه هاش سرخ شد و سرشو زیر انداخت…لبخند محوی زدم…من این سرخ شدنهارو به چی تعبیر کنم؟!
روی اولین مبل نشستم…مامان نیم نگاهی به من انداخت اما بدون اینکه حرفی باهام بزنه به سمت دیانا رفت وچیزی کنارگوشش گفت…سرمو پایین انداختم…!باید با مامان حرف میزدم…؟باید ازش معذرت خواهی میکردم…؟ولی چه طور…؟
دستی روی شونم نشست…به طرفش برگشتم…پدرام بود!حالت نگاهش خیلی خاص بود…!
-امروز رفتی ملاقات؟!
چشماشو تو کاسه چرخوند…
-سام میخوای یه امروز در مورد کار حرف نزنیم؟!بابا یه جشن تولدو زهرمارمون نکن دیگه!
جدی…مثل همیشه…اخمی کردم وگفتم:طفره نرو!بهت میگم رفتی ملاقات یانه؟!
لبخند کش اومده شو جمع کرد و صاف نشست…
-آره رفتم…وضعیتش مثل قبله…تغییری نکرده…البته دکتر میگفت به خاطر شوک بزرگی که بهش وارد شده انفارکتوس میوکارد روی داده چون از قبل سابقه ی بیماری قلبی داشته سلولهای قسمتی از میوکارد قلبش برای همیشه از کار افتادن و احتمال بهبودی ندارن!
پرحرص مشتی روی زانوم زدم…
-لعنتی!چرااون اتفاق افتاد؟!
-حرص نخور به درک…
تیز نگاهش کردم…
-تو مثل اینکه حالیت نیست مسئولیت این مأموریت به عهده ی من و تو بوده!اگه حالش خوب نشه جواب اون بالایی هاروچی میدی؟
-ماتمام تلاشمونوکردیم…اگه اتفاقی افتاده دست ما نبوده خواست خدابوده!
-همین؟!
کلافه نگاهشو ازم گرفت وگفت:آره همین و بس!
-عمو سام نمیای کیکو ببریم؟!خاله دیانا میخواد شمعارو فوت کنه!
نگاهمو از پدرام گرفتم و به صورت تپلی آرمیتا دوختم…سعی کردم لبخند بزنم…از جابلند شدم و گفتم:بریم پرنسس کوچولو!
باذوق دستمو گرفت وگفت:پرنسس نه!سیندرلا…!
تک خنده ای کردم وسرمو به طرفین تکون دادم باهاش هم قدم شدم و به ته سالن رفتیم…دیانا باخنده به روژین نگاه میکرد و روژین هم باهیجان یه چیزی رو براش تعریف میکرد…نگاهش که به من افتاد لبشو گزید با چشم و ابروبه روژین اشاره کرد که دیگه ادامه نده اما انگار روژین دوهزاریش کج تر از این حرفا بود…بی توجه به دیانا ادامه میداد…پشتش که قرار گرفتم فقط یه جمله ی کوتاه شنیدم…
-چرا ابرو میندازی بالا بالا؟!مرتاضو دیدی؟!آخه مرتاضم دیدن داره…؟
باتک سرفه ی من هینی کشید و به عقب برگشت نگاهش که به من افتاد با تته پته گفت:اوا…س…سلام آقا سامی…چیزه…میدونید…ما داشتیم درمورد یکی از بچه های دانشگاه حرف میزدیم…مرتاضه!یعنی نه از اون مرتاضاها!نه یه مدل مرتاض دیگه…چه جوری بگم آهان…اسمش مرتضی ست…
انگشتاشو بااسترس میچلوند و بانگرانی نگاهم میکرد…از قیافه ی ترسیده اش خندم گرفت…اما به زور جلوی خودمو گرفتم حتم دارم موضوع بحثشون درمورد من بود اما ارتباط مرتاض باخودمو نمیفهمیدم…بااخم گفتم:بسه…مهم نیست!
بعد نگاهی به دیانا انداختم وگفتم:نمیخوای شمعارو فوت کنی؟!
هول گفت:چرا…چرا!
سرشو که جلوآورد حاج صادق باخنده گفت:هول نکن دختر اول آرزو کن!
لبخندی زد و زیر لب چندتا جمله رو زمزمه کرد که اصلا متوجه نشم…یعنی تلاشی هم برای دونستنش نکردم چون ارتباطی به من نداشت…هرآرزویی که داشت خصوصی بود و به من مربوط نمیشد
چشماشو بست و بایه فوت محکم کل شمعارو فوت کرد…
چشماشو که باز کرد برای چندثانیه خیره شد تو چشمام…چشمای خیسش اونقدر براق بود که یه لحظه کم مونده بود اختیار از دست بدم…این چشما چه بلایی سر من آورده بودن؟!کمی فکرکردم…اگه برای چند ثانیه فقط چند ثانیه درآغوش میگرفتمش چه عکس العملی نشون میداد؟!
دستی به موهام کشیدم و نگاهمو ازش گرفتم…باقدمهای بلند ولی محکم به طرف پله ها حرکت کردم و تند باعجله بالا رفتم…دیگه نمیتونستم به سادگی وجودشو نادیده بگیرم…نمیتونستم کنارش باشم و بی تفاوت باهاش رفتار کنم…نمیتونستم احساساتمو پنهون کنم…!نمیتونستم…موندن من بیش از اندازه جایز نبود!
دیانا:
نمیدونم برای بار چندم بود که گیتی جون رو از ته دل بغل میکردم…بوس محکمی روی گونه اش نشوندم و بعد کمی ازش فاصله گرفتم…
-واقعا ممنونم…نمیدونم چه طور ازتون تشکرکنم!جشن تولد فوق العاده ای بود!
دستمو نوازش کرد ومهربون گفت:الهی قربونت برم مادر!تو برای ما خیلی باارزشی…لیاقتت بیشتراز این حرفاست…یه جشن تولد ساده که این حرفارو نداره!
روژین از پشت سرم گفت:لوسش نکنین گیتی جون الان فکر میکنه چه خبره!همچین تحفه ای هم نیست…!
گیتی ضربه ای به بازوی روژین زد وگفت:بلا…حالا حسودی نکن!توهم خیلی گلی
روژین لبخند دندون نمایی زد…
-نه دیگه قبول نیست…منم ازاون بغل محکما میخوام…
گیتی سرشو به طرفین تکون داد و روژینو درآغوش کشید…نمیدونم چی در گوشش گفت که روژین کمی خجالت کشید و زود از بغل گیتی اومد بیرون…
با صدای حاج صادق گیتی از ما فاصله گرفت و من فرصت کردم از زیر زبون روژین حرف بکشم…
-چی بهت گفت که این جوری شدی؟
دستمو گرفت و به سمت مبل کشید…همین که نشستیم گفت:الهی این پدرام ذلیل بشه که آبرو واسم نذاشته قصه ی عشق مادوتا رو حتی خواجه حافظ شیرازی هم میدونه!
خندیدم…خیلی بامزه حرص میخورد…
-پسره ی احمق…معلوم نیست چی به گیتی جون گفته که به من میگه دل این پسرو نشکن!انگار من چی کارش کردم…خودش یادش رفته چه بلایی سرم آورد!
دستمو دور شونه ش حلقه کردم و چونمو روی بازوش گذاشتم…
-بی خیال گذشته…این پدرامم پسر بدی نیست!نمیخوای یکم بهش فرصت بدی؟!
بااخم نگاهم کرد…
-فرصت بدم که چی بشه؟!نمیخوام دوباره…
وسط حرفش پریدم…
-چیزی قرار نیست دوباره تکرار بشه!اجازه بده حرف بزنه…حتما حرف برای گفتن زیاد داره…دلم براش میسوزه ببین چه مظلوم نگاهت میکنه؟!
چشماشو دوخت به چشمام…
-تو میگی چی کار کنم؟!باکسی که یه روزی بهم گفت فراموشم کن بهم گفت دوستم نداره…بهم گفت همه حرفاش دروغ بوده بشینم از چی حرف بزنم؟!اصلا چه حرفی برای گفتن داره؟
-نمیدونم ولی ته دلم حس میکنم یه اتفاقاتی افتاده که پدرام مجبور شده ترکت کنه!اگه اینطور نبود الان بعد اینهمه وقت سراغتو نمیگرفت!
-نمیتونم الان تصمیم بگیرم…باید فکر کنم…
-باشه فکرکن امافقط به خودت فکر نکن!سعی کن کینه های قدیمی رو کنار بذاری!
نگاهی به ساعتم انداختم…
-پروازت دیر نشه؟!
-نه دیگه الان میرم!ای کاش به مامان وبابا قول نداده بودم که میرم پیششون!دوست داشتم کل تعطیلات رو باهم خوش بگذرونیم ولی حیف…
-دیوونه!من آرزومه پدرمادر داشتم میرفتم دیدنشون اونوقت تو!خیلی ناشکری!
از جا بلند شد…منم بلند شدم…مانتوشو از روی دسته مبل برداشت و تنش کرد…نگاه پدرام روی روژین ثابت بود اما روژین توجهی نمیکرد…فکری به سرم زد باصدای نسبتا بلندی گفتم:
-آقا پدرام تشریف میارین لطفا؟!
پدرام باشنیدن صدای من متعجب از جا بلند شد و با چند قدم بلند خودشو به ما رسوند…روژین باابروهای بالا رفته خیره نگاهم میکردانگارازقصد من باخبر شده بود!
-بله دیانا خانوم؟
لبخندی زدم وگفتم:میشه روژین رو تا فرودگاه مهرآباد برسونین!؟
چشماش برقی زد….نگاهشو دوخت به روژینی که بادهان باز منو نگاه میکرد…چشمکی بهش زدم وگفتم:
-چی شد قبول نمیکنین؟!
باتته پته گفت:چ…چرا!چرا!البته باکمال میل
روژین اخمی کرد و کیفشو روی دوشش انداخت…
-لازم نیست خودم میتونم برم چلاق که نیستم!ماشینم دارم
لبمو به دندون گرفتم…
-بذار ماشین همین جا بمونه!تازه پول پارکینگ هم نمیدی…آقا پدرام میرسوننت
پاشو زمین کوبید…
-نمیشه
باد پدرام خالی شد…مأیوسانه به رفتار روژین نگاه میکرد…دلم براش میسوخت
روژینو به سمت در هل دادم وگفتم:حرف نباشه…روژین جان عجله کن تا دیر نشده
سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت:به خدا لهت میکنم دیانا!واسه من نقشه میکشی!؟یه بلایی سر تو واون مرتاض هندی بیارم که اون سرش ناپیدا اصلا الان داد میزنم میگم دیانا عاشقت شده
رنگم پرید هول گفتم:روژین جون من این کارو نکنی!آبروم میره…!
-چه طور ت منو حرص میدی اونوقت من تورو حرص ندم؟!
-من میخوام شما دوتا…
-لازم نکرده
پدرام از کنارمون رد شد و سوییچ به دست گفت:من بیرون منتظرم
روژین بدون اینکه نگاهی به پدرام بندازه روبه من گفتم:بگم؟!
ملنمس نگاهش کردم…
-حیف که ازاین پسر مغرور همچین خوشم نمیاد!میدونم اگه بفهمه تو دوستش داری دور برمیداره وفکرمیکنه چه خبره…برو دعا به جون من کن!
بوسی روی گونه اش نشوندم
-قربونت برم…حالا برو پدرامو معطل نکن!
اخمی کرد و برای خداحافظی سمت گیتی جون و حاج صادق رفت…
نگاهم روی آرمیتا ثابت موند…چه با شور و هیجان با پدرش حرف میزد…خداروشکر که اینقدر سرحال بود…هیچ وقت صحنه ای روکه بعد ازمدتها پدرشو دید فراموش نمیکنم…ذوقشو هیچ وقت ازیاد نمیبرم!خداروشکر…صداش زدم…
-عزیزم آرمیتا جون نمیخوای بخوابی خاله؟!دیر وقته ها!
حاج صادق مستقیم نگاهم کرد و گفت:خاله دیانا راست میگه!بروبخواب عزیزم
آرمیتا خودشو تو آغوش حاج صادق فرو کرد وگفت:من میخوام امشب با بابام بخوابم
لبخندی زدم و چندقدم به سمتش برداشتم…
-نمیشه هرکس باید تواتاق خودش بخوابه!دیگه تو ماشالا واسه خودت خانومی شدی…
-سیندرلا…عمو سامی بهم گفت سیندرلا
حاج صادق بلند خندید و من دست آرمیتا رو گرفتم:بیا سیندرلای من بیا بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم!
باناراحتی باهام هم قدم شد و باهم از پله ها بالا رفتیم…!
نیمه های شب بود که از خواب پریدم…کنار آرمیتا خوابم برده بود…پتورو روی آرمیتا مرتب کردم و از اتاقش خارج شدم…آروم و شمرده خودمو به اتاقم رسوندم…!
نگاهی به ساعت کنار تختم انداختم و چادر نماز سفید رنگمو ازروی چوب لباسی برداشتم…وضو گرفتم و به نماز ایستادم…این روزها بیشتر از همیشه به خدا نیاز داشتم…به محبتش…به مهربونیاش…به عشق بی پایانش نیاز داشتم…نیاز داشتم که منو تایید کنه!بهم سرکوفت نزنه…سرزنشم نکنه!بهم امیدواری بده…بهم زندگی بده…!کابوسهای وحشتناکی روکه تو این دوماه دچارش شده بودم ازم دور کنه…کابوسهایی از جنس ترس…از جنس وحشت…از جنس دلهره!بعداز مرگ شادی این کابوسها دست بردار نبودن و تقریبا هرشب سراغم میومدن…تلخ بود!نمیتونستم از دستشون فرار کنم…نمیتونستم…
باالله اکبر به رکوع رفتم…صدای دراتاقم حواسمو پرت کرد…صدای قدمهایی که بهم نزدیک میشد تمرکزمو بهم ریخت…قدمهایی محکم…بلند…پرغرور!
من این قدمهارو میشناختم…
الله اکبر به سجده رفتم…سرمو که بلند کردم چشمم به جانمازی افتاد که بافاصله ی کمی از من روی زمین پهن شده بود!درست کنار جانماز من…!

صدای گیرا ومحکمش توی فضای اتاقم طنین انداز شد…باورکردنی نبود…!سام…نماز…؟!
رکعت دوم رو با سرعت بیشتری خوندم و ازروزمین بلند شدم…همونطور که نگاهم به سام بود عقب عقب رفتم و روی تخت نشستم!
خیره شدم به صورت جذاب و مردونه ش…چه طور میشد عاشق این مرد نشد؟!
یاد دوماه قبل افتادم…
-شادی مرد…!؟
خیره به چشمام فقط نگاهم کرد…قطرات اشک روی صورتمو پاک کردمو خودمو جلو کشیدم
-واقعامرد؟!به همین سادگی…؟!بایه گلوله؟!
-آره مرد!
روی زمین زانو زدم…سرم به دوران افتاده بود…
-خیلی نامردی…خیلی خودخواهی!اون دوست داشت…به خاطر تو خودشو انداخت جلوی گلوله…واسه حفاظت از جون تو مرد!تو باعث مرگش شدی…
ته گلوم میسوخت…بااینکه معلوم نبود چندروزه غذا نخوردم امااحساس تهوع میکردم..یه لحظه هایی تو زندگی هست که حالتی شبیه به تهوع داری…یه تهوع مدام درحالی که چیزی هم بالا نمیاری…یکی انگار دلت رو چنگ میزنه!روی صندلی های بیمارستان نشستم و سرمو تو دستام گرفتم
لب پایینیشو به دندون گرفت و با صدای خفه ای گفت:به اندازه کافی داغونم…داغون ترم نکن!
پوزخندی زدم و با صدایی که بی اراده بلند شده بود گفتم:تویه آدم خودخواهی!یکی که به خاطر رسیدن به منافع خودش از جون آدما مایه میذاره…از این آدما بدم میاد…!بدم میاد!
بی اختیار جملاتی به زبونم میومد که دلم نمیخواست زده بشه…نمیخواستم اون حرفا رو بزنم اما حال اون روزم روهم نمیتونستم درک کنم…نمیتونستم خودمو کنترل کنم…بی هواازکوره در رفته بودم..شادی واقعا بی گناه بود؟!
باخشم زل زد تو چشمام …فک منقبض شده شو حرکت داد وگفت:حرف حق میزنی اما باید یاد بگیری هر حقیقتی رو تو صورت طرف مقابل تف نکنی…روح و روان آدما از هر حقیقتی عزیز تره…تو اولین کسی نیستی که ازم متنفره…!مادرمم ازم من بدش میاد…ولی یه چیزی رو نمیدونید که اگه میدونستید شاید حقو به منم میدادید…به منی که هیچ وقت به حقم نرسیدم

دیانا:
از تو کیفم شیر پاک کن رو در آوردم و سایه ی کمرنگی روکه آرایشگر کنار چشمم کشیده بود رو پاک کردم هیچ خوشم نمیومد مثل یه سری از دخترا که تازه ازدواج میکنن و از خود بیخود میشن ظاهر بشم…همیشه دوست داشتم همون سادگیم رو حفظ کنم!
سام چنددقیقه قبل از ماشین پیاده شده بود و با تلفن همراهش حرف میزد…!نمیدونستم این طرف کیه که اینقدر بهش زنگ میزنه و سام بعد از شنیدن صداش اینقدر عصبی میشه و اخم میکنه…!جرأت نداشتم ازش بپرسم…دلم نمیخواست روز اول عقدمون بحثی پیش بیاد…به خاطر همین روی تموم کنجکاویهام سرپوش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم…لرزی به اندامم افتاد…نفس عمیقی کشیدم و چند قدم به سمت سام برداشتم بادیدن من اخمش غلیظ تر شد و باحالتی کاملا عصبی گوشی رو قطع کرد.
سعی کردم ظاهرمو حفظ کنم…لبخندی تصنعی زدم کنار من قدم برداشت…بی حرف نگاهش به رو به رو بود…این موقع از سال پارک خیلی خلوت بود و هنوز سوز سرما استخون سوز…!
اشاره ای به کت اسپرتش که روی ساعدش انداخته بود کردم وگفتم:سردت میشه…بپوش!
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:نه…خوشم نمیاد تو پارک کت تنم باشه!
چشممو تو کاسه چرخوندم و گفتم:اولاکه کتت اسپرته…دوماسلامتیت مهم تره یا بهم خوردن کلاست؟!
نیم نگاهی به صورتم انداخت و گفت:تو باید دکتر میشدی!
گیج نگاهش کردم…لبخندی زد وادامه داد:آخه همش پند و اندرز میدی!نکات ایمنی رو یادآوری میکنی…بهت بیشتر میاد دکتر باشی تا مهندس برق الکترونیک
ابرویی بالا انداختم وگفتم:چون برام مهمی این حرفو میزنم اگه دلخور میشی مشکلی نیست ازاین به بعد حرفی نمیزنم…
عمیق نگاهم کرد…نگاهش اونقدر نافذ بود که تا ته وجودم نفوذ کرد…!کمی خودشو به سمتم متمایل کرد و دستمو گرفت…دستش گرم بود…خیلی گرم…
-چرااینقدر سردی؟!دستات یخ کردن…!
-من همیشه همین طورم…دستام همیشه سردن…!
متعجب نگاهم کرد…از چند ماه پیش سوالی مثل خوره به جونم افتاده بود و حتم داشتم اگه نپرسم از شدت فوضولی دق میکنم…باتردید گفتم:یه چیزی بگم؟!
لبخندش عمق پیدا کرد…
-شما صدتا چیز بگو خاله دینی!
کمی تعلل به خرج دادم اما در آخر پرسیدم:حاج صادق که اینقدر وضع مالیش خوبه چرااون زمانی که شما به پول احتیاج داشتین کمکتون نکرد…؟!
از سوال بی موقعم تعجب کرد…چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد لب باز کرد…
-چرا میپرسی؟!
-خیلی کنجکاو شدم…
آهی کشید وگفت:این کارخونه و زندگی مرفه صادق رو که میبینی برای پدر بزرگم بوده که سهم الارث مادری منم به حساب میاد…زمانی که مادرم میخواست با پدرم ازدواج کنه پدربزرگم رضایت نمیداد…نمیدونم چرا ولی از پدرم خوشش نمیومد به دلش نمینشست!ولی مادرم عاشق پدرم بود…نمیتونست ازش دل بکنه پدربزرگمم به شرطی با ازدواجشون موافقت کرد که مادرم از ارثیه ش دست بکشه و خانواده رو ترک کنه…!گذشتن از خانواده ش براش خیلی سخت بوده اما عشقش به پدرم اونقدر زیاد بود که مال دنیا براش بی ارزش بشه و قید همه کسو بزنه اما خب پدرم بی لیاقت تر از این حرفا بود و به خاطر یه زن کم سن و سال و صدالبته زیبا مارو به امون خدارو رها کرد ورفت…اون وقتی که ما تنها شدیم پدربزرگم فوت کرده بود و صادق برای ادامه تحصیل رفته بود ایتالیا…نتونستیم پیداش کنیم…اونم انگار وقتی برمیگرده خیلی دنبال ما میگرده اما خب چون ما ازاون شهررفته بودیم نمیتونه پیدامون کنه و این میشه که چندسالی ازهم بی خبر میمونیم…!
بغضمو فرو دادم و باحالتی غمگین گفتم:گیتی جون خیلی ماه و دوست داشتنیه!واقعا پدرت چه طور راضی شدکه به خاطر یه زن دیگه گیتی جونو ترک کنه؟!
پوزخندی زد و گفت:اون زن یه جادوگر به تمام معنی بود!درست مثل برادرش…تو نمیشناسیش…
استفهامی گفتم:برادرش…؟!
-آره…اون زن خواهر غلام بود…پدر شادی
مات نگاهش کردم…اینهمه روابط نزدیک نمیتونست تصادفی باشه…
دستمو فشرد وگفت:وقتی تو زندان غلام رو دیدم نفهمیدم که برادر اون زنه اما اون خوب منو میشناخت…به خاطر همین اذیتم میکرد…میخواست زجر کشم کنه…!نمیدونستم چه کینه ای از من و مادرم به دل داشت اما هرچی که بود اونقدر قوی بود که منو تا مرز جونون پیش ببره…غصه خوردن مادرم عذابم میداد…ذره ذره خرد شدنش احساساتمو جریحه دار میکرد…بعدشم که مرگ سابینا کمرمو شکست…افتادنم تو زندان و وقایع بعداز اون هم بیشتر روی زخمم نمک میپاشید گرفتن انتقام از غلام پیش پا افتاده ترین کار ممکن بود که ذهنم میرسید و نفوذ توی خانواده ش و به بازی گرفتن احساسات دخترش اولین و بزرگترین هدف زندگیم بود…!دلم میخواست بفهمه که بازی با احساسات یه زن چه قدر تلخه و مادرم بعد از پاشیده شدن زندگیش چه عذابی کشیده…دوست داشتم دخترشم طعم تلخ ترک شدن رو بچشه…!قطعا با عذاب کشیدن دخترش اون بیشتر غصه میخورد…همینم شد…بامرگ دخترش سکته قلبی کرد و الان روبه موته اما دل من آروم نگرفت…بااینکه انتقاممو ازش گرفتم اماآرامشمو پیدانکردم…آرامشم جایی بود که اصلا فکرشم نمیکردم…آرامشم تو بودی و من در به در دنبالش میگشتم…
تمام احساسات بدی رو که از حرفای سام بهم القا شده بود با جمله ی آخرش فراموش کردم و دلم گرم شد…!کار سام اصلا درست نبود…انتقام گرفتن کار ما آدما نیست…خود خدا میدونه و بنده هاش!کاره ای نیستیم اماگاهی وقتا اگه یه لحظه خدارو فراموش کنیم دست به کارهایی میزنیم که بعدها جبرانش خیلی سخت میشه…
از کنار پشمک فروشی رد شدیم…نگاهم روی پشمک های صورتی رنگی که دور سیخ چوبی پیچیده میشد ثابت موند…از فشاری که سام به دستم وارد کرد فهمیدم که متوجه شده…راهو به سمت پشمک فروشی کج کرد و گفت:برای دخترم پشمک بخرم؟!
خجولانه سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم…تابه حال امتحانش نکرده بودم و هوس چشیدن طعمش تا ته دلم حس میشد…
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که سام با یه پشمک توی دستش کنارم ایستاد…بااشتیاق پشمک رو گرفتم وگفتم:پس خودت چی…؟!
-فکر کن یک درصد من تو خیابون چیزی بخورم…!اصلا امکان نداره
-چرا؟!چی میشه مگه…؟!
-خوشم نمیاد…اونم چی پشمک…!به نظرت به مردی به سن و سال من میاد تو پارک پشمک بخورم…؟!
بیست و نه سال سن زیادی نبود….اما حرفش به نظرم درست میومد…تابه حال مردی رو ندیده بودم که تو پارک یا خیابون پشمک بخوره…لحظه ای سام رو با اون جذبه و ابهت پشمک به دست تصور کردم…لبخند پهنی روی لبم نشست…کاملا مضحک میشد!به یکباره حرفمو پس گرفتم…
تکه از پشمک کندم اما قبل از اینکه خودم بخورم به سمت دهان سام گرفتم…ابروهاش خود به خود بالا رفت و گفت:زشته…!چه کاریه که میکنی الان ملت میبینن ضایع س
گاهی اوقات فراموش میکردم سام همون مرد مغرور و پرجذبه ی منه…!
آروم زمزمه کردم:کسی حواسش به مانیست…بخور دیگه!اگه نخوری از گلوم پایین نمیره
چندثانیه به چشمام خیره شد…از نگاهش خجالت کشیدم و سرخ شدم اما ناگهان انگشتای دستمو توی دهنش حس کردم…از برخورد زبونش با دستم دمای بدنم بالا رفت و طی یه عمل سیستماتیک دستمو زود بیرون کشیدم…از حرکتم تعجب کرد اما چندثانیه بعد تعجبش به خنده ای بلند و صدا دار تبدیل شد…
سعی کردم به صورتش نگاه نکنم…سام پرجذبه و جدی گاهی اوقات اونقدر شیطون میشد که حس میکردم با یه پسر بچه ی هجده ساله طرفم…به یکی از نیمکت های کنار پارک اشاره کرد وگفت:بشینیم…!؟
بی حرف قبول کردم و نشستم…با فاصله ی کمی از من نشست…هردو دستشو پشت صندلی قرار داد و تکیه داد…همونطور که نگاهش به آسمون سیاه و پرستاره ی شب بود گفت:تو نظرت نسبت به من چیه…؟!
کمی جاخوردم نگاهمو به فک مستطیلی ش دوختم وگفتم:فکرنمیکنی برای پرسیدن نظرمن کمی دیر باشه؟!این سوالو باید قبل از عقد میپرسیدی…!
کنار پلکش چین خورد اما لبهاش برای لبخند کش نیومد…
-وقتی قبول کردی بامن ازدواج کنی یعنی نظرت نسبت به من منفی نبوده…میخوام از زبون خودت بشنوم چون اصلا دیر نیست
آب دهانمو قورت دادم و دسته ی کیفمو فشردم…با تعلل خاصی گفتم:خب به نظر من تویه آدم محکمی…یه آدم سرسخت که همیشه روی پای خودش ایستاده…سختی کشیده ولی جانزده همیشه خواسته با زندگی بجنگه تا غرور و شخصیتشو حفظ کنه…برای خواسته هاش مبارزه میکنه و بدستشون میاره…
کمی مکث کردم که باعث شد سرشو برگردونه و به صورتم خیره بشه…نگاهمو دزدیدم و ادامه دادم:ویه چیز مهمی هم که درموردت وجود داره و هر کسی نمیتونه متوجهش بشه اینه که تو برخلاف ظاهرت و اونچه که نشون میدی جدی و خشک نیستی پراز احساسی فقط نمیخوای احساساتت رو بروز بدی…!
لبخند محوی مهمون لبهاش شد…دستشو دراز کرد و دست چپمو تو دستش گرفت همونطور که با حلقه م بازی میکرد گفت:از احساساتت بگو…نسبت به من چه حسی داری!؟
سعی کردم خونسرد باشم…اونهمه نزدیکی برای من کمی زیاد از حد بود…برای منی که بیش از اندازه خجالتی بودم و نمیتونستم حرف دلمو به زبون بیارم واقعا تو مضیقه قرار گرفتن بود…!
انگشت اشاره ش رو نوازش وار روی دستم به حرکت در میاورد و باهر حرکتش پوست دستم مور مور میشد و قلبم میلرزید…
-خجالت میکشی؟
سکوت کردم…امیدوار بودم سکوتم رو به علامت رضایت برداشت کنه…تک خنده ش باعث شد نفس راحتی بکشم خوشبختانه فهمیده بود…
-چرا خجالت میکشی…؟تو الان زن منی…از هر کسی بهم نزدیک تری…پس باید خجالتت رو کنار بذاری چون هنوز چیزهای زیادی هست که باید باهم تجربه ش کنیم…چیزهایی که اگه بخوای بخاطر هرکدومشون لحظه ای خجالت بکشی تا ابد مثل لبو سرخ میمونی…
حس کردم کل خون بدنم به صورتم هجوم آورد…کاملا میفهمیدم منظورش از این حرفا چیه و این خجالتمو بیشتر میکرد…احساس شرم کردن از این دست مسائل تنها مختص به من نبود فکر میکنم هر دختری هنگام مواجهه شدن بااین قضایا به اندازه ی من خجالت میکشید وسرخ میشد…
فشارآرومی به دستم وارد کرد وگفت:چی شد پس؟!باز که سرخ شدی…؟!چندبار بگم برای من سرخ و سفید نکن یهو دیدی اینجا کار دستت دادم آبرومون جلوهمه رفتا!حالا از من گفتن بود…
لحن شوخش باعث شد بخندم…
-خب حالا بگو نظرت چیه…!؟
آروم زمزمه کردم:حسی که به تو دارم یه حس فوق العاده س…
وقتی داشتم حرف میزدم حواسم نبود که این جمله قسمتی از آهنگ محمد علیزاده س ولی سام خیلی زود فهمید و دنباله ی حرفمو گرفت و با لحن آهنگ واری گفت:من عاشق کسی شدم که خیلی صاف و ساده س!
لبخند زدم…صداش وقتی که میخوند عالی میشد…طوری که هر کسی رو ندیده به خودش جذب میکرد…ادامه داد:
احساسی که به تو دارم به هیچ کسی نداشتم…من این حال دلو عاشق شدن گذاشتم…
سرمو پایین انداختم و به دستهای گره شدمون نگاه کردم…این زمزمه ها چه قدر برای من دلنشین بود…
صداشو از فاصله ی نزدیک تری شنیدم…
-خب خانومی داشتی میگفتی…!
لبامو بازبون تر کردم وگفتم:من گفتم نوبت خودته!
ضربه ای به بینی م زد وگفت:خیلی شیطون شدیا!باید بیشتر حواسم بهت باشه…
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:یادمه یه روزی شنیدم عاشق شدی اون طرف احیانا من نبودم؟!
اخم ساختگی کردم و ضربه ای به بازوش زدم…
-خیلی خود شیفته ای…!
خندید و اینبار بالحن با مزه ای گفت:من بودم دیگه…این تن بمیره راست میگم…؟!
سکوت کردم…از سکوتم استفاده کرد وگفت:آمارت زود به دستم رسید خانوم…مأمور مخفی من بهم رسوند که داشتی با روژین درمورد من حرف میزدی!اول باور نکردم درست فهمیده باشه امااونشبی که ازت خواستگاری کردم برق نگاهت بهم ثابت کرد که مأمور مخفی من همچین بی عرضه هم نبوده…!
لبمو گزیدم وگفتم:کی بود ؟
دستاشو به علامت تسلیم بالا برد وگفت:اوه اوه اگه بگم کیه که میری طرفو سیاه وکبود میکنی!عمرا…
از حرص لبهامو بهم فشار دادم وگفتم:من این طور آدمیم…؟!
چشماشو باریک کرد و شیطنت وار گفت:کم نه!
با حرص مشت دیگه ای حواله ی بازوش کردم…به جای اعتراض بلند خندید وگفت:اینم یه نمونه ش!اگه میدونستم دست بزن داری هیچ وقت نمیگرفتمت اینطور پیش بریم تو هرروز با کمربند به جونم میافتی…
لحن مظلومانه ش باعث شد بخندم…
-حالا کی بود…؟!
ابروهاشو بالا انداخت وگفت:کی میتونست باشه…؟!جز آرمیتا کی عاشق فوضولی کردنه…؟!
آرمیتا؟!مار تو آستینم پرورش میدادم؟!منو به چه کسی فروخته بود…؟به وقتش باید درسی حسابی بهش میدادم تا اینقدر تو مسائلی که بهش مربوط نمیشد دخالت نکنه!
-حالا بی خیال چیزی نشده که…!
حرفی نزدم اماتوی دلم به خودم و روژین فحش دادم که اینقدر سهل انکارانه مقابل آرمیتا حرف زدیم…
نفس عمیقی کشید وگفت:تو برام با همه فرق داری…یه جورایی خاص و متفاوت…!خجالت کشیدن ها و شرمت رو دوست دارم حس خوبی بهم میده چو ن تاحالا با هر دختری که رو دررو شدم اونقدر بی پروا و گستاخ بوده که این رفتار های تو برام تازگی داره…
با حرفهایی که میزد هر لحظه بیشتر از پیش غرق لذت میشدم و انگار روی ابرها پرواز میکردم…
مستقیم به صورتم نگاه کرد و گفت:نمیخوام تو زندگی جدیدم یه تجربه ی تلخ داشته باشیم…نمیخوام مثل پدر و مادرم از هم بیزار بشیم میخوام خوشبخت باشیم…خیلی خوشبخت
با این حرفش لرزی به اندامم افتاد اگه نمیتونستم اونو خوشبخت کنم…!اگه نمیتونستم احتیاجات و نیاز هاشو برطرف کنم…!اگه براش تکراری میشدم…!از من بیزار میشد؟!مثل پدرش منو ترک میکرد؟!منکه چیزی از زندگی زناشویی نمیدونستم…!مادری نداشتم که بهم درس زندگی بده…پدری هم نداشتم که تجربیاتشو در اختیارم بذاره و از تلخی و شیرینی روزگار برام بگه…همه چیزو خودم تجربه کردم چه درست چه غلط خودم فهمیده بودم خودم استدلال کرده بودم خودم نتیجه گیری کرده بودم حالا اون هارو چه طور میخواستم روی زندگی واقعی پیاده کنم؟!اگه اشتباه بود چی…؟!
به سیاهی چشمهاش خیره شدم…رنگ نگاهش جدی بود دیگه از اون شوخی های چند دقیقه قبل خبری نبود…
-چی شد؟!
آروم وپر بغض زمزمه کردم:من هیچی بلد نیستم…میترسم
لبخند محوی زد وگفت:دوستم داری؟!
-دارم اما…
انگشت اشاره شو روی لبهام گذاشت و باعث شد سکوت کنم…
-پس بی خیال تلخی ها شو!ما خوشبخت میشیم میدونم….همین که وجودتو کنارم داشته باشم یعنی خوشبختی!دیگه چی میخوام از زندگی…؟!
سام اینقدر عاقل و مهربون بود و من نمیدونستم…؟!هر لحظه بیشتر از قبل عاشقش میشدم…سام برای من مثل کتابی بود که با ورق زدن هر صفحه ش چیزهای بیشتری ازش میفهمیدم وبیشتر جذبش میشدم
لبخندی زدم و با آرامش نگاهش کردم کل نگرانی هام با همون یک جمله ی سام از بین رفته بود و حالا دلم پراز حس آرامش بود…
سام:
باقدمهای بلند و محکم وارد کارخونه شدم…تمام کارمندا باشنیدن صدای قدمهام از جا بلند شدن وخیره نگاهم کردن صدای سلام کردنشون توی گوشم پیچیده بود و عصبیم میکرد…فقط سری تکون دادم و جلوی در اتاقم ایستادم رو به منشی گفتم:به بختیاری بگو بیاد اتاقم پرونده های شرکت ایران کالا رو هم باخودش بیاره
زیر لبی چشمی گفت و سرجاش نشست
وارد اتاقم شدم و مستقیم پشت میز نشستم…!به پشتی صندلی تکیه دادم و دستمو روی دلم گذاشتم…!هنوزم حالت تهوع داشتم اگه اصرار های دیانا نبود هرگز سوار اون ترن هوایی مسخره نمیشدم!خودش از بلندی میترسید و تمام طول مسیر چشماش بسته بود نمیدونم چه اصراری داشت که سواربشه…
گوشی موبایلمو از جیبم در آوردم و مقابل صورتم گرفتم…با دیدن عکس روی صفحه لبخند محوی زدم…عکسی که دیشب باهم گرفته بودیم…روبه روی رنجر…دیانا بااون پشمک ها برای خودش سیبیل درست کرده بود و با حالت بامزه ای کنارم ایستاده بود و دستای من دور گردنش حلقه شده بود…!انگشت اشاره مو روی صورتش کشیدم و گوشی رو روی میز گذاشتم…!بااینکه فقط چندساعت بود که ازش جداشده بودم اما احساس دلتنگی میکردم.
به ساعت نگاه کردم تا یک ساعت دیگه میرسید از امروز قرار بود کنار من دوره ی کار آموزیشو شروع کنه…
تلفن روی میزم زنگ خورد…دکمه ی اتصال رو زدم و منتظر شدم…صدای منشی تو گوشی پیچید:قربان یه خانومی اومدن شمارو ببینن!
به این زودی قرار نبود بیاد!کمی تعجب کردم اما گفتم:بفرستش داخل…
-ولی قربان…
-گفتم بگو بیاد تو!
چشمی گفت و قطع کرد چند لحظه بعددر اتاقم بدون اینکه ضربه ای بهش وارد بشه باز شد…بادیدن طناز اخمی بین ابروهام نشست…دیانا نبود!این دختر اینجا چی کار میکرد…؟!
جدی و پرخشم گفتم:اینجا چه غلطی میکنی؟!
لبخند دندون نمایی زد و نگین روی دندونش مشخص شد درو پشت سرش بست…چند قدم جلو اومد و گفت:قبلا مودب تر بودی…باهام قشنگ تر حرف میزدی!قربون صدقه م میرفتی…!
پوزخندی زدم وگفتم:اون موقع نمیدونستم با چه هفت خطی طرفم تازه شناختمت…
لبخندش رو لبهاش ماسید اما خونسردی خودشو حفظ کرد…چند قدم دیگه بهم نزدیک شد…
-اوضاع عوض شده سام…من از پدرام طلاق گرفتم
نمایش جالبی بود…میتونست چند لحظه سرگرمم کنه!به گمونم نمیدونست که پدرام خیلی چیزهارو برام تعریف کرده…
دستمو تکیه گاه چونم کردم وگفتم:جدی؟!
از حرفم ذوق زده شد و کنارم ایستاد…دستشو به سمت روسریش برد و بازش کرد…موهای قهوه ای رنگش بایه حرکت روی شونه هاش یخت…لبخند اغواگری زد و با عشوه گفت:به خاطر تو طلاق گرفتم…نمیتونستم نادیده ت بگیرم…
به زور جلوی خودمو گرفتم که نزنم زیر خنده…همونطور منتظر بهش خیره شدم…
-هنوزم بادیدن چشمات نفسم بند میاد…!
جدی گفتم:چرا با پدرام ازدواج کردی؟!
دستشو به سمت دکمه های مانتوش برد و گفت:میخواستم بهت کمک کنم ازش پول خواستم برای آزادیت اما اون نارفیق جلوم شرط گذاشت…گفت به شرطی بهت پول میدم که با من ازدواج کنی!منم چاره ای نداشتم آزادی تو برام از هر چیزی مهم تر بود قبول کردم اما اون نامردی کرد و بعد از اینکه منو بدست آورد پولی بهم نداد…
سعی کرد قیافه ش مظلوم باشه و من دلم کمی به حالش بسوزه…اما دیگه از دلسوزی خبری نبود…میشناختمش دیگه محال بود گول ظاهرشو بخورم…
تند تند دکمه های مانتوشو باز کرد و من متعجب بهش نگاه کردم…!چشمکی زد و گفت:میتونیم از نو شروع کنیم…!حالا همه چیز فرق کرده نه من یه دختر بچه ی احساساتیم و نه تو یه پسر بچه!حالا هردومون بزرگ شدیم و راحت تر میتونیم برای ازدواج تصمیم بگیریم…
پوزخندی زدم و دست چپمو بالا بردم و حلقه مو نشونش دادم وگفتم:محض اطلاعت باید بگم من زن دارم یکم دیر رسیدی طناز خانوم
آب دهنشو قورت داد و گفت:مهم نیست که تو زن داری!مهم اینه که هنوزم دوستم داری
وای…وای…وای این دختر واقعا باخودش چه فکری میکرد؟!واقعا فکرمیکرد من دوستش دارم؟
پوزخندی زدم وگفتم:هیچ وقت دوست نداشتم…اون علاقه ای هم که فکر میکردم بهت دارم همش ازروی سادگی و حماقت بود…
کمی عقب رفت و مقابل چشمای ناباور من مانتوشو از تنش درآورد…
تاپ قرمز رنگش وسوسه انگیز بود اما نه برای من…نگاهمو ازش گرفتم و به صفحه ی موبایلم که مدام خاموش و روشن میشد خیره نگاه کردم…دیانا زنگ میزد
اخم غلیظی کردم وگفتم:این مسخره بازیا چیه در میاری طناز…برو از اتاق من بیرون…!من زن دارم…به حد مرگم دوستش دارم…بااین کارا نمیتونی منو فریب بدی!!
صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش تو فضا پیچید…به من نزدیکتر میشد…دیگه نمیتونستم تحملش کنم …الان دیگه وقت نقش بازی کردن نبود
از جابلند شدم و درست مقابلش ایستادم…چشمای سیاه و پراز آرایششو دوخت به چشمام وگفت:لازم نیست طلاقش بدی اما منم یه گوشه از دلت جا بده…صیغه م کن…!من حرفی ندارم
از حرفش عصبی شدم و ضربه ای به کتفش زدم…چند قدم به عقب پرت شد و با چشمهایی گشاد نگاهم کرد…با خشم فریاد کشیدم وگفتم:آشغال باخودت چی فکر کردی!یه تار موی گندیده ی زن من میارزه به صدتاهرزه مثل تو…!رفتی عشق و صفا تو کردی حال یاد من افتادی؟!اون ده سالی که من به خاطر تو تو زندان داشتم جون میکندم کجا بودی…؟!حالا که مال و منال دارم پیدات شده؟!حالا که به نون و نوایی رسیدم عشق و عاشقی یادت افتاده؟!
توجهی نداشتم که اینجا کارخونه س و ممکنه کارمندا صدامو بشنون اونقدر عصبانی بودم که به هیچ چیز توجهی نداشتم فقط میخواستم طناز رو از این اتاق بیرون بندازم…با دوقدم بلند خودمو بهش رسوندم و انگشتامو دور گردنش حلقه کردم و به دیوار چسبوندمش وگفتم:من مثل پدرام نیستم که گول تورو بخورم دیگه اونقدرازاین زندگی درس گرفتم که راحت بفهمم تو اون کله ات چی میگذره…
با حیرت و ترس به چشمام نگاه کرد فشار دستمو بیشتر کردم و فریاد زدم:همین الان گورتو از اینجا گم میکنی و میری!دیگه هیچ وقتم پیدات نمیشه…نه دور و ور من نه دور وور پدرام!
صورتش قرمزشده بود و برای بلعیدن ذره ای اکسیژن بال بال میزد پوزخندی زدم وگفتم:همه چیزو میدونم…حتی نقشه ت واسه گول زدن پدرامو!پس به نفعته که دیگه اینطرفا پیدات نشه…چون ایندفعه سرو کارت با پلیسه!
فشار دیگه ای بهش وارد کردم و بعد دستمو عقب کشیدم…روی زمین افتاد و به جلو خم شد…تند تند نفس میکشید و به سینه اش ضربه میزد!
مانتوشو ازروی کاناپه برداشتم و به طرفش پرت کردم…روی زمین افتاد…
-پاشو برو بیرون…
آروم زمزمه کرد:میتونیم باهم…
بلندتر از قبل داد زدم:خفه شو…!
به زحمت از جاش بلند شد و مانتوشو تنش کرد بدون اینکه نگاهم کنه از اتاق بیرون رفت و من روی صندلی ولو شدم…سرم بدجور درد میکرد…
موبایلمو برداشتم و شماره ی دیانا رو گرفتم اولین بوق که خورد جواب داد…
-سلام سامی!
باوجود سردردم لبخندی زدم وگفتم:سلام عزیز دلم…خوبی؟!
کمی مکث کرد و با صدایی که رگه هایی از خنده توش مشخص بود گفت:خوبم داشتم حاضر میشدم بیام کارخونه…تو خوبی؟!
بادست آزادم سرمو گرفتم وگفتم:بد نیستم…ببین دیانا احتیاجی نیست بیای!
باعجله گفت:چرا؟!پشیمون شدی…؟
-نه ولی الان اوضاع کارخونه خوب نیست…خودمم دارم میام خونه
صداش کمی نگران شد…
-برای چی؟!مشکلی پیش اومده…؟!
-مشکل که آره ولی مهم نیست…جایی نرو میام خونه
-نه جایی نمیرم منتظرتم
همون لحظه تقه ای به در خورد و بختیاری وارد شد…در جواب سلامش سرمو تکون دادم وگفتم:میبینمت…فعلا خداحافظ
-خداحافظ
گوشی رو قطع کردم وداخل جیب شلوارم گذاشتم بختیاری پرونده به دست مقابلم ایستاد و بالبخند گفت:مبارکا باشه آقا…!به سلامتی ایشالا…تبریک میگم
شقیقه مو فشار دادم وگفتم:ممنون…
روی صندلی نشست…
-خیلی خوش حالم که بالاخره سروسامون گرفتین…چه کسی بهتر از دیانا خانوم…!
حرفی نزدم…هنوزم خوشم نمیومد کسی تو زندگی خصوصیم سرک بکشه حالا اون طرف هرکسی میخواست باشه…!
اخم کمرنگی روی پیشونیم نقش بست…
-پرونده هارو آوردی؟!
متوجه موقعیتش شد و لبخندشو جمع و جور کرد…
-بله قربان
کتمو ازروی جالباسی برداشتم وگفتم:خوبه میبرمش خونه مطالعه میکنم
-چرا قربان مگه نمیمونین؟!قرار بود امروز بریم انبار…
-میدونم ولی الان نمیشه…!ایشالا یه روز دیگه…حواست به همه چی باشه
-چشم قربان خیالتون راحت
پرونده رو از دستش گرفتم و از اتاق زدم بیرون…منشی از جابلند شد و باحالت خاصی نگاهم کرد میدونستم که قطعا حرفای منو طناز روشنیده!اهمیتی ندادم و بی حرف از کارخونه زدم بیرون….باعجله پشت رول نشستم و مستقیم به سمت خونه حرکت کردم…چندباری چشمام سیاه رفت و کم مونده بود تصادف کنم ذهنم خیلی مغشوش شده بود و الان فقط به آرامش احتیاج داشتم…
وارد حیاط شدم و به محض توقف ماشین بدون اینکه درهارو قفل کنم پیاده شدم و پله هارو دوتا یکی بالا رفتم…دررو آروم باز کردم یکی از خدمه ها جلو اومد و خواست کتمو بگیره آروم پرسیدم:دیانا کجاست؟!
ازصدای آرومم تعجب کرد ولی آرومتر از من گفت:تو اتاق شما لباساتونو مرتب میکنن!هرچی مااصرار کردیم که خودمون انجام میدیم قبول نکردن…
سرمو تکون دادم و قدم دیگه ای به جلو برداشتم…یاد چیزی افتادم دوباره برگشتم…
-بقیه کجان؟!
-آقا امروز فیزیو تراپی داشتن با گیتی خانوم رفتن آخه خداروشکر دیگه میتونن راه برن امروز چند قدمی حرکت کردن…!آرمیتا جان هم رفتن کلاس ژیمناستیک
آهانی گفتم و از پله ها بالارفتم…آروم و آهسته درو باز کردم…پشت به من روی زمین نشسته بود و لباسهامو بااشتیاق تامیکرد و داخل کشو میذاشت…لبخندی زدم و پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم…
زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد…گوشهامو تیز کردم اما چیزی نفهمیدم…جلوتر رفتم…یکی از تیشرت هامو برداشت و بو کشید…!
غرق لذت شدم…دیگه نتو نستم طاقت بیارم جلو رفتم و از پشت بغلش کردم…صاف نشست…
سرمو لابه لای موهاش فرو بردم وزمزمه کردم:خسته نباشی
نفس عمیقی کشید قلبش مثل گنجشک میزد…
-سلامت باشی
گردنشو بوسیدم…
چرخید و دستاشو روی سینه م گذاشت
-چشمات چه قدر قرمز شده…!حالت خوبه؟
-نه
نگاهش رنگ نگرانی گرفت…
-برات قرص آرام بخش بیارم؟!میخوای بخوابی…؟!
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم…خوب بود که ازم توضیح نمیخواست…هیچ خوشم نمیومد بهش دروغ بگم
دستامو جلو بردم و موهای طلایی رنگشو تو دستم گرفتم…
-الان برات لباس میارم…یکم بخوابی بهتر میشی
محکمتر نگهش داشتم…
-نرو
لبخندی زد وگفت:باشه
گونشو بوسیدم…نگاهشو دزدید…به اندام باریک و چهره ی دوست داشتنیش نگاه کردم….چشمای آبی رنگش آبی تر از هر وقت دیگه ای بود…
صورتشو با هردودستم قاب گرفتم وگفتم:تو راضی همین جا با مامانم و صادق زندگی کنیم!؟
لبخندش کل صورتشو پوشوند…
-البته…من الان یه خانواده دارم چرا باید تنها زندگی کنیم؟!کنارشون بودن آرزوی منه
این دختر چرااینقدر مهربون بود…؟!چرا مثل بقیه ی تازه عروسهااستقلال نمیخواست…؟!دوری از خانواده ی شوهر نمیخواست؟چرا از من هیچ توقعی نداشت…؟!مامان راست میگفت دیانا منت سرم گذاشته بود و زنم شده بود
خم شدم و پیشونیشو بوسیدم…
-مرسی
چشماشو ریز کرد وگفت:برای چی؟!
لبخند زدم
-برای همه چیز…برای تموم اتفاقای خوبی که برام به وجود آوردی…برای لبخند هایی که روی لبهام نشوندی…مرسی که منو با خودم آشتی دادی…
خودشو جلو کشید و برای اولین بار بوسه ای روی گونه م کاشت…
-ای کاش زودتر پیدات میکردم…تو یه تیکه جواهری
موهامو نوازش کرد…
-مرسی که سردی هامو تحمل کردی…کج خلقی هامو به رخم نکشیدی…مرسی که تو این یک هفته هیچی نگفتی وگذاشتی باخودم کنار بیام…همیشه بودی و کمکم کردی…بودی و حرفامو شنیدی…مرسی که تنهام نذاشتی حتی وقتی که همه تنهام گذاشته بودن…
قطره های اشک توی چشماش حلقه زدن…
-این چه حرفیه سام…!تو همه کس منی مگه من میتونم همه کسمو تنها بذارم؟
-میتونی منو به خاطر این رفتارای تلخم ببخشی؟!به خاطر گناه هایی که کردم؟میتونی بامن زندگی کنی…؟با کسی که یه زمانی تنها کاری که از دستش برمیومده شکستن دل آدما بوده…؟!میتونی…؟
قطره های اشک روی صورتش جاری شدن…با انگشت شستم پاکشون کردم…چه قدر راحت میتونست اشک بریزه…!چرا من به این سادگی نمیتونستم بغضمو بشکنم؟
-ببخشم؟چرا عزیزم…؟تو که گناهی نداشتی…زندگی باهات بد کرده بودتو تاوان اشتباهات بقیه رو میدادی…هیچ چیزی تقصیر تو نبود…!تو با خدا آشتی کردی…دل مادرتو بدست آوردی…از چی میترسی؟!تو گناهی نداشتی قسمت این بود…اون اتفاقات تلخی که تو زندگیت افتاد اگه سر کس دیگه ای هم میومد همین کارو میکرد…من میفهممت…درکت میکنم
-حالا گریه ت واسه چیه قربونت برم؟!
لبخند خجولی زد….
-عادت کردم من حتی وقتی میخندم هم اشک تو چشمام جمع میشه…باورم نمیشه بهت رسیدم
-منم باورم نمیشه تورو دارم
خندید…
-مگه من چیم؟!تو میتونستی با بهتر از من ازدواج کنی
-تو فرشته ای بهتر از تو پیدا نمیشه
ادامه دادم…
-میخوای بریم خرید عروسی؟!همه کارامون مونده ها…!
-هرچی تو بگی قبوله
-نه امروز من در اختیار جنابعالیم…!هرکاری که بخوای میکنم…فقط بخواه…لب تر کن
-آخر هفته بله برون پدرام و روژینه…بریم لباس بخریم
لبخندم عمق پیدا کرد…
-بالاخره این دوستت رضایت داد…؟بابا پدرام داشت دق میکرد
-حقش بود…باید ادب میشد
-حالا ادب شد…؟!
-چه جورم…!هنوز هیچی نشده جونش واسه روژین در میره…
دیانارو بیشتر به خودم چسبوندم…
-منم جونم واست در میره…
لپهاش گل انداخت…شیطنتم گل کرد…
-اصلا نفسم به نفس خانومم بستس!عاشقشم…
ریز خندید و سرشو به سینه م فرو کرد…عطر موهاشو به ریه هام فرستادم…دلم براش ضعف رفت چه قدر قشنگ بود که شیطنت نگاه من سرخ و سفیدش میکرد واین شرم قشنگش منو هرلحظه عاشق تر…

تو اون کوه بلندی که سرتا پا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره

تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام

به چشم من
به چشم من تو اون کوهی
پر غروری بی نیازی با شکوهی
طعم بارون بوی دریا رنگ کوهی
تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاده اما بی صدایی

تو مثل قله های مه گرفته
منم اون ابر دلتنگ زمستون
دلم می خواد بذارم سر رو شونت
ببارم نم نم دلگیر بارون

تو اون کوه بلندی که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره

تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام


 

 

برای خواندن همه قسمت های رمان کوه غرور کلیک کنید