کلافه دست کشیدم رويِ ابرويِ سمت راستم و گفتم :-نمیدونم !نگاه دزدیدم از نگاهِ کیمیا که ته ته اش سرزنش داشت . .. سرزنشِ من !سکوت که طولانی شد ، کلافه که شدم از چشم هاي کیمیا که دوخته شده بود به من ، آروم و با من و من پرسیدمسوالی رو که ذهن ام رو مشغول کرده بود :-به . . . به حسین گفتی که . . . که کیان نیست ؟

 


 

 

سرتکون داد. . . مظلومانه !با انگشت هاش بازي کرد و با بغض گفت :-آره . . خودش هم مثه اینکه می دونست کیان چند روزيِ شرکت نمیره . .سر بلند کرد و خیره به مردمک هايِ قهوه ایم شد و با صدایی که این بار از غصه می لرزید گفت :-می دونی چی گفت ؟چونه به معنیِ نه بالا انداختم ، چشم هاش ریسه بارونِ اشک شد و با صدایی خفه گفت :-گفت به درك . . به جهنم که نیست ! چطور . . چطور دلش اومد ؟و با قطره اشکی که ریخت رويِ گونه ي کیمیا هر دو به یاد آوردیم که دل نازکیم !کیمیا به هق هق افتاد . . و در شگفت اومدم از اینطور نگران بودنش ، مسئول بودنش ، محبت داشتنش به کیان . .خواهرانه! خالصِ خالص . . .بغض ام رو فرو خوردم و دستش رو گرفتم ، آروم گفتم :-تو حدس نمی زنی که کیان کجا رفته ؟دست کشید رويِ گونه اش ، نفسی عمیق گرفت و دقیق خیره شد به صورتم . . . انگار داشت روحم رو می دید . . کمیخودم رو جمع کردم ، آهسته تراز تُنِ صدام پرسید :-چرا دنبالش می گردي ؟یکّه خوردم !مات نگاهش کردم . . چه ربطی داشت سوال اش ؟انگار فهمید که دلیلِ سوالش رو نفهمیدم که گفت :-مگه تو از خونه ي کیان بیرون نزدي ؟ مگه آخرِ راه خودت و کیان رو جدایی ندیدي ؟ مگه نگفتی دوسش نداري ؟پس چرا دنبالشی ؟ پس چرا نگرانشی ؟لب گزیدم ، اخم کردم و بی توجه به صدايِ درون ام که معلوم نبود چی غر غر می کنه گفتم :-برايِ اینکه کیان به خونواده ام کمک کرد . .پوزخند زد ، موهاش رو باز کرد و دوباره با کلیپس بالايِ سرش بست و گفت :-چه قدر قانع کننده . ..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩٢پوفی کردم و طره اي از موهام رو که بی اجازه از زیرِ سنجاق سر خارج شده و راه پیدا کرده بود رويِ شقیقه ام رو فرستادمزیرِ شالِ نخی و گفتم :-ببین کیمیا ، شاید به نظرِ شما منطقی نیاد ولی به نظرِ خودم هست ! می فهمی ؟ من هر چی نباشه چند ماه باهاشزندگی کردم ، کم لطف نکرده در حقِ خانواده ام . . گربه کوره که نیستم ! درسته قبول نکردم کنارش بمونم ولی این بهاین معنی نیست که کیان اهمیتی نداره برام . . .چشم هاش رو تنگ کرد :-یعنی دوسش داري ؟کلافه گفتم :-چه ربطی داره کیمیا ؟ من میگم برام اهمیت داره . . تو میگی دوسش داري ؟سر تکون داد و دستی به لبش کشید :-وقتی برات اهمیت داره یعنی دوسش داري !این بار این من بودم که پوزخند می زدم ، به استدلالِ غیرمنطقی اش :-ولش کن کیمیا . . . اعصابِ بحث کردن ندارم . . یعنی انقدر صبح تا شب با خودم بحث می کنم که دیگه نیرویی برامنمیمونه . . .بلند شدم وکیف به دست گرفتم ، به پام بلند شد و گفت :-کجا ؟مانتوم رو مرتب کردم و گفتم:-میرم . . . اومده بودم یه سري بهت بزنم و اگه شده یه سوال از حسین بپرسم . . که تو گفت ...- چی رو از من بپرسی ؟هینی کشیدم و برگشتم عقب ، دست رويِ قلب گذاشتم و خیره شدم به حسین که تکیه زده بود به دیوار و خونسرد داشتنگاهم می کرد . . . چرا ترسیدم ازش ؟زبونم رو رويِ لبم کشیدم و نگاه از چشم هايِ سرخ اش گرفتم :-چیزِ خاصی نبود . . .من باید برم . . ببخشید مزا . .پرید بینِ حرفم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩٣-گفتم چی رو از من می خواستی بپرسی ؟پوفی کردم و دسته ي کیف ام رو محکم فشردم ، طفره رفتن فایده اي نداشت ، بنابراین با من و من گفتم :-می خواستم . . . می خواستم بدونم . .نفسِ کوتاهی بینِ حرف هام گرفتم و گفتم :-می خواستم بدونم خبري از . . از کیان نداري ؟!کمی خیره ام شد ، و بعد پوزخند زد ، تلخ و سرد گفت :-نه . . باید داشته باشم ؟آب دهن فرو بردم ، دست ام رو بیهوده تويِ هوا تکون دادم و گفتم:-به هر حال دوستشی !تکیه از دیوار برداشت و با لحنِ گزنده اي گفت :-من دوستی به اسمِ کیان ندارم . .کمی سر کج کردم و درمونده گفتم:-اما خبري ازش نیست . . چند روزه تلفنش خاموشِ !تند شد ، کمی صداش رو بلند کرد و گفت :-به درك اسف السافلین !متعجب نگاهش کردم . . . لحن اش درد نشوند به تن ام . . . چی شده بود که انقدر راحت از به درك رفتنِ کیان صحبتمی کرد ؟کیمیا هشداردهنده اسم اش رو صدا کرد ولی حسین از کوره در رفته بود . . .قدمی جلو گذاشت و عصبی گفت :-من چرا باید از کسی خبرداشته باشم که به خودش اجازه می ده پاش رو بذاره تو خونه ي من و رو زنم دست بلند کنه؟ من چرا باید از کسی خبرداشته باشم که حریمِ خونه ي من رو زیرِ پا می ذاره ؟ من چرا باید از کسی خبرداشته باشمکه خط قرمز من رو رد می کنه ؟ هان ؟اخم در هم کشیدم ، کمی عقب کشیدم . . .فقط کمی !دست ام مشت شد ، من هم عصبی شدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩۴-چرا نباید از کسی خبرداشته باشی که بهترین دوستت بوده ؟ چرا نباید از کسی خبرداشته باشی که برادرت بوده ؟ چرانباید از کیانمهر خبري داشته باشی که چند سال تو هوایی نفس کشیده که تو توش نفس کشیدي . . . هان ؟حواس ام نبود که جلو رفتم و روبروش ایستادم . . سر بلند کرده بودم و خیره به صورتش داد می زدم !من کِی این همه خشمگین شدم ؟کِی اینطور سرِ کسی فریاد کشیدم که همیشه قابلِ احترام بود برام ؟کیمیا بازوم رو گرفت و کمی منو به سمتِ عقب هدایت کرد و گفت:-آروم باش ترانه . . اون قصدي نداشت . . .حسین رو به کیمیا با تندي گفت :-به تو ربطی نداره . . دخالت نکن!کیمیا هم ابروهاش رو به هم نزدیک کرد و با چشم هایی تنگ شده گفت :-به من ربطی نداره ؟ مطمئنی ؟ خیلی هم ربط داره جناب . . .من رو کنار زد و روبرويِ همسرش ایستاد ، صدايِ اون هم بالا رفت :-به من ربطی نداره ؟ به منی که تو ، به عقیده ي خودت به خاطرِ اینکه رويِ من دست بلند کرده رفاقت و شراکتت روباهاش به هم زدي ؟صورتِ حسین سرخ شد و از بین دندون هايِ به هم قفل شده اش گفت :-کیمیا . . . رو اعصابِ من راه نرو ها . . .من الان دیوونه ام . . یه بلایی سرت میارما !کیمیا کم مونده بود فریاد بکشه :-می خواي چی کار کنی هان ؟ منو بزنی ؟ خب بیا بزن ! بزن . . .قدمی جلو گذاشت و سینه به سینه ي حسین ایستاد و با انگشتِ اشاره کوبید به سینه اش و گفت :-می خواي چی کار کنی ؟ بزنی تو گوش ام ؟چشم هاش رو تنگ کرد :-اصلا کیان رو من دست بلند کرد ، من باید ازش ناراحت باشم ، من باید ازش متنفر باشم تو چرا کاسه ي داغ تر از آششدي ؟حسین عربده زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩۵-چون زنِ منی !انقدر صداش بلند بود که من و کیمیا از جا بپریم ، حسین نفس نفس زنان به من خیره شد و گفت :- تویی که اومدي و منو مواخذه می کنی ، تو اگه کیان برات مهم بود چرا ترکش کردي ؟ هان ؟ چرا تنهاش گذاشتی ؟!فک کردي از هیچی خبر ندارم ، نه ؟چونه ام لرزید ، انقدر مشت ام رو فشرده بودم که انگار ناخن هام کفِ دستم فرو می رفت :-تو چرا ولش کردي ؟ مگه تو شرایط اش رو نمی دونستی ؟ مگه تو ادعا نداشتی که کیان رو از کفِ دستت بهتر میشناسی ؟ چی شد ؟ همه اش ادعا بود ؟ ادعا بود که با پیشنهادِ علیرضا زدي زیرِ همه چی ؟ آره ؟تويِ صورتم عربده زد :-تو چرا ولش کردي ؟ تو مگه شرایط اش رو نمی دونستی ؟ نکنه تو از هیچی خبر نداشتی ؟ اگه برات مهم بود ، اگهنگران اش بودي چرا بهش پشت کردي ؟ حالا من فقط شدم بدِ و تو شدي خوبِ ؟ چی شده حالا که رفته و خبري ازشنیست داري خودت رو به در و دیوار می کوبی ؟ نکنه دنبالِ ثروت اشی ؟ دوست داري بمیره و ارث برسه بهت ؟ البته ازاون احمق بعید نیست که همه چیز رو به اسمت زده باشه . . .کیمیا ناباورانه صداش زد .. . چشم هام سوخت . . . لب هايِ بی رنگ ام رو به زحمت تکیه دادم و گفتم :-من . . . من . . . تو . . تو چطور جرات می کنی ؟ من چی کار کردم که اینطوري فکر می کنی ؟پوزخند زد و دست کشید به پیشونیِ عرق کرده اش :-چطور ؟ می شه بگی واسه چی زن اش شدي ؟ صیغه اش شدي ؟ مگه واسه خاطر پول نبود ؟چشم هام خیس شد ، عقب عقب رفتم ، کیمیا با تته پته گفت :-ترانه . . . ترانه یه دقیقه وایستا . . تران . .پشت کردم ، بهش ، در رو به شدت باز کردم وبیرون دویدم . . .***راوي :کیمیا رو به شوهرش کرد . . .خشم تو وجودش موج می زد . . حسین چطور تونست اینطور ترانه رو با حرف هاش آزردهکنه ؟چطور تونست به روش بیاره ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩۶دندون هاش رو رويِ هم سابید و با چشم هایی به خون نشسته به شوهرش خیره شد ، اما حسین زودتر جنبید ، پشیمونبود . . اما پشیمونی چه سودي داشت ؟شرمنده بود ، بیش ازاندازه ! خودش می دونست زیاده روي کرده . . . :-کیمیا من . . . من . . . من معذرت میخوام . . من اصلا قصد نداشتم....کیمیا با لحنی پر از خشم گفت :-از من ؟ از من معذرت می خواي ؟ به نظرت باید از من معذرت بخواي ؟سري به تاسف تکون داد و ادامه داد :-دیگه نمی شناسمت حسین . . دیگه نمی شناسم . .قصد کرد که از کنارش بگذره ، حسین بازوش رو گرفت و به سمتِ خودش کشید ولی اون خودش رو عقب کشید و باخشم گفت :-ولم کن . . .اما حسین سرِ همسرش رو رويِ سینه گذاشت و آروم گفت :-هیش. . . آروم . . آروم . . ببخشید . .کیمیا بغض کرد ، تحملِ این رفتار حسین رو نداشت .. تحملِ عصبی بودنش رو نداشت . . .به سختی گفت :-چی کار داري می کنی حسین ؟ چی کار ؟ چطور دلت میاد بگی به درك ؟ هان ؟ چطور دلت اومد تو رويِ اون دختربگی که دنبالِ پولِ کیانِ ؟ مگه تو خبر نداشتی از شرایط اش . . هان ؟ چطور دلت میاد حسین ؟بوسه ي حسین رويِ سرِ کیمیا نشست ، خودش هم خسته شده بود . . خودش هم پشیمون بود . .از همون روزي که لج کرد و گفت باید شراکت اشون رو به هم بزنن . . ..می دونست کارش اشتباهِ ، می دونست زیادي داشت واکنش نشون می داد ولی . . .ولی امان از غرور و لجاجت . . . این مردِ همیشه منطقی ، زیادي غیرمنطقی شده بود !بهش برخورده بود که کیان ، بهترین رفیق اش پا تو خونه اش گذاشته و دست رويِ همسرش بلند کرده . . . . ولی میدونست خودش هم اشتباه کرده . . می دونست باید به کیان می گفت که علیرضا چه پیشنهادي بهش داده . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩٧آه کشید . . . آخرین باري که به کیان زنگ زد ، منتظر بود تا کیان باز هم بگه برگرد ولی . . . وقتی کیان گفت موافقِبرايِ انتقالِ سهم ، دنیاش تیره شد . . . چند لحظه اي سکوت کرد . . انتظارش رو نداشت . . هر لحظه منتظر بود تا کیانبگه دوباره کنارِ هم باشن ولی نگفت . . انگار اون رو هم خسته کرده بود . . .اشک هاي کیمیا که سینه اش رو خیس کرد ، متعجب سرش رو عقب کشید و گفت :-کیمی ؟ خانمم ؟کیمیا با بغض گفت :-حسین ، کیان الان کجاست ؟ به نظرت چی کار داره می کنه ؟ نگران اشم . .دست کشید رويِ گونه ي خیس اش و آروم گفت :-حالش خوبه . .کیمیا با هق هق گفت :-نیست . . نیست . . . کیان اینطوري نبود . . دیگران رو از خودش بی خبر نمی ذاشت . . داداشم اینطوري نبود . . برادرِمن انقدر بی فکر نبود . ..و حسین دلش لرزید با برادر گفتنِ کیمیا . . مگه غیرِ این بود ؟ مگه غیرِ این بود که کیان برادرِ اون دوتا بود . . مگه کیانهمیشه برادري نکرده بود ؟ همیشه کنارشون نبود . . .پس چی شد این برادري ؟ چی شد ؟چی شد که این همه روز رو ازش بی خبر مونده بود ؟مگه جون به جون هم بسته ، نفس به نفس هم بسته نبودن ؟مگه از دوتا برادرِ خونی ، خونی تر نبودن ؟کیمیا آهسته از آغوشش بیرون اومد ، حسین بی حواس پرسید :-کجا ؟ضعیف جواب گرفت :-میرم یه آبی به سر و صورتم بزنم !رفت و حسین رو تو درگیري گذاشت . . .گیج وسطِ سالن ایستاد . . . به سرعتِ نور همه چی داشت یادش می اومد . . سرسام آور بود !واقعا بیشتر از یک ماه بود که صدايِ کیان رو نشنیده بود ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩٨یه چیزي تو وجودش تکون خورد . . چی شد که دلش سیاه شد ؟مگه ادعاي رفاقت نداشت ؟ ادعاي برادري نداشت ؟پس چی شد ؟دهان اش باز موند از یادآوري حرف هایی که به کیان زد . . . چشم هاي ملتمس کیان...به چنگ کشید موهاش رو . . .کیانِ پونزده ساله تو آغوشش گریه می کرد . . . چند بار تو آغوشش از غم هاش گفت ؟کیانِ هفده ساله از ته دل می خندید . . . چند بار همپايِ خنده هاش شد ؟کیانِ بیست ساله تا صبح تو تب سوخت و دم نزد تا حسین بی خواب نشه . . . چند بار برايِ اون از خودش گذشت ؟تک تکِ روزهايِ با هم بودن رو مرور کرد و تازه فهمید یه چیزي کمِ !بدونِ کیان چیزي کم داشت !وچه قدر دیر این کمبود به یادش اومد . . کجا بود رفیق اش ؟غده اي گلوش رو گرفت . . صدايِ کیان تو ذهن اش اکو شد :-احوالِ داداش ؟یادِ لبخند هاش افتاد ، چشم هايِ همیشه غمگین اش . ..یادِ عشقی که به ترانه داشت . . . وقتی از ترانه حرف می زد چشم هاش چراغونی می شدن . .زانوهاش سست شد . . نشست رويِ زمین . .مات و مبهوت زل زد به روبروش . ..باورش نمی شد شاید !حقایق پتک وار کوبیده می شدن به سرش . . . می دونست چی کار کرده ولی این بار . . . یکی محکم تکون اش داد . .داشت یادش می اومد . .. یکی انگار صدايِ پر از خشم ترانه رو دوباره براش پخش کرد :-مگه تو شرایط اش رو نمی دونستی ؟مگه شرایط کیان رو نمی دونست ؟ مگه نمی دونست کیانمهر ، دوستِ همیشه تنهاش ، تحتِ فشار بود ؟ مگه نمیدونست کیانمهر کسی رو نداشت جز اون براي درد و دل ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩٩چی کار کرد ؟ چی کار کرد ؟سردرد هايِ کیان به یادش اومد . . . نکنه درد داشت و کسی نبود که آرومش کنه ؟یاد تنگیِ نفس اش افتاد . . . نکنه نفس اش بد قلقی کنه و راه پیدا نکنه برايِ بازدم ؟چشم هاش سوخت . . زیر لب گفت :-کیان ؟کیانمهر !کیانِ پر از مهر !چه قدر جايِ یه مردِ چشم طوسیِ همیشه مهربون خالی بود !چه قدر بچه گانه لجبازي کرد . . چه قدر بچه گانه کِش داد این جریان رو . .چرا وقتی کیان التماس می کرد برايِ بخشش خرِ لجاجت رو رها نکرد ؟خدایا ؛ کجايِ دنیا این همه سنگدلی و فراموشی رو جمع کرده بودي که به یک باره نازلش کردي سرِ این مرد که یادشبره کیان نه تنها رفیق ، بلکه برادرش بود ؟ که اینطور کیان رو درمونده از خودش نرونه ؟بغض اش شدید شد ، قطره اي چکید رويِ گونه اش ، مبهوت زمزمه کرد :-من چی کار کردم ؟ من باهات چی کار کردم کیان ؟ کجایی ؟یه تلنگر نیاز داشت تا دوباره مهر و محبتی که به کیان داشت به یادش بیاد . . . ولی چه قدر دیر بود . .کیانی نبود که بهش لبخند بزنه ، پشتش بایسته و بگه رفیق ! بگه داداش . . ! بگه بی خیال !کیان انگار نیست شده بود !صورتم خیس بود . . از گریه !صدام دیگه توانِ خارج شدن از گلوم رو نداشت . . چشم هام می سوخت . . از گریه !دست کشیدم رويِ صورتِ خندون اش تويِ عکس . .. چشم هاش برق می زد !کجا بود ؟ کیان کجا بود ؟به زحمت وبا سکسکه زمزمه کردم :-کُ . . .جا یی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٠دوباره اشک . . دوباره سوزش پلک !گریه هام دستِ خودم نبود ، حرف هاي حسین چشمه ي اشک ام رو فعال کرد !فوران می کردن قطره هايِ اشک از چشم هام !درِ اتاق قفل ، لامپِ اتاق خاموش ، تکیه زده به در ، عزا گرفته بودم !عکسِ بعدي که جلويِ چشمم اومد ، آه از نهادم برخاست ، با یه لبخندِ شیرین خیره بود به لنز و ترمه خندون دست حلقهکرده بود دورِ گردن اش .. .چرا ترمه این ملکه هاي عذاب من رو تامین کرد ؟ چرا ؟این مرد کجا بود ؟ کجا بود که حسین جرات می کرد تو نبودش شخصیت من رو زیر سوال ببره ؟یعنی اگه کیان هم بود به خودش اجازه می داد اینطور باهام صحبت کنه ؟دوباره صدايِ گریه ام می رفت که اوج بگیره که دست ام نشست رويِ لب هايِ بی رنگ ام . ..لب هایی که بارها مهر شده بود توسطِ کیان . .کیان ، کیان ، کیان ، کیان !پس چرا تموم نمی شد ؟چرا همه جا کیان بود ؟ چرا دست از سرم بر نمی داشت ؟ چرا حالا که از زندگی اش پام رو بیرون کشیده بودم ، پا پسنمی کشید از خاطراتم ؟تقه اي به در کوبیده شد که باعث شد از جا بپرم ، دوباره کسی به در کوبید و چند لحظه بعد صدايِ سام رو شنیدم :-ترانه ؟آب دهن فرو دادم .. اگه سام من رو با این حال می دید ، چه توضیحی داشتم براش ؟ چه توضیحی داشتم برايِ اینچشم هايِ خیس و پف کرده از اشک ؟دوباره به در کوبید و آهسته تر گفت :-خواهري ؟ باز نمی کنی ؟با صداي نتراشیده و نخراشیده گفتم :-نه !خندید . . . می شد فهمید خنده اش واقعی نیست ولی بازهم . . خندید ! :-زهرِ مار و نه ، باز کن ببینم . ..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠١دست هام مشت شد . . باز می کردم که چی ببینی برادر ؟ که چی ببینی ؟لبم رو گزیدم ، ضربه اش به در محکم تر شد :-ترانه ؟ باز کن اینو ! مامان اینا نگرانتن !بغض پیدا شد تويِ صدام :-نمیخوام . . .این بار انقدر محکم کوبید که یه گام عقب برم ، صداش عصبی شد :-ترانه بازش کن . . وگرنه به والله میشکنمش ! می دونی که کله ام خرابِ !چند لحظه اي منتظر موند و وقتی جوابی نگرفت ، لگدي به در کوبید . .چاره اي نبود . . باید باز میکردم . .گوشیِ موبایل ام رو تويِ دستِ چپ ام فشردم و با دستِ راست کلید رو چرخوندم . . در رو باز کردم و قدمی عقب رفتمو سرپایین انداختم . ..می تونستم پاهاش رو ببینم . . داخل شد و در رو بست . . .روبروم ایستاد و دست گذاشت زیرِ چونه ام . .سرم رو بالا آورد و خیره شد به چشم هام . .. ابروهاش بالا پرید . . متعجب ، با ترس ! زمزمه کرد :-چی کار کردي با خودت ؟چونه ام لرزید . . . سرم رو گرفت رويِ سینه اش . . بوسه زد به موهام و گفت :-چی شده تران ؟چنگ زدم به بازوش ، دست هاش حصار شدن دورم . . . این مرد برادرم بود . . برادرم !آروم دست کشید رويِ موهام و زمزمه کرد :- وقتی بارونِ چشم تو چشمِ منم تر می کنه ؛ میریزه رويِ گونه هات دردمُ بدتر می کنه . . . گریه هات حالم رو بد میکنه خواهري !گریه ام شدید تر شد . . . محکم تر بهش فشرده شدم . . .نشست رويِ زمین ومنم نشستم کنار دستش . . دست کشید رويِ خیسیِ گونه هام ، بوسه زد رويِ پلک هايِ سرخ شدهام . . آروم گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٢-چی شده خواهري ؟هق زدم :-هیچی !کمرنگ لبخند زد :-خالی بند ! اگه هیچی بود که اینطوري چشات اندازه گردو نمی شد !سکسکه کردم . . . آروم نوازش کرد گونه ام رو ، دستِ مشت شده ام رو بالا آوردم و کشیدم پايِ چشمم که . . . چشماش افتاد به گوشیِ تقریبا له شده تويِ دستم که اگه از جنسِ سخت نبود ، چیزي شبیه به پودر می شد !کِی انقدر فشار آوردم به گوشی که ناخن هام سفید شد و انگشت هام درد توشون لونه کرد ؟دست دراز کرد و تلفنِ همراه رو از بینِ پنجه هام بیرون کشید . . سام خیلی باهوش بود !ارتباطِ بینِ اتفاقات رو خوب درك می کرد و من آرزو می کردم کاش الان درك نکنه !خیره ي صفحه ي گوشیم شد . . اخم هاش آروم آروم هم آغوش هم شدن . .می تونستم تغییرِ رنگِ صورتش رو ببینم . . . چشم هاش رو بست و پلک هاش رو محکم به هم فشرد . . . دندون هاشبه هم چفت شده بودن و صداش خفه بود از پشت اشون :-واسه خاطرِ این ، داري خودت رو کور می کنی از گریه ؟جواب ندادم و لرزیدم از خشمِ صداش !گوشی رو محکم پرت کرد تويِ شکمم ، چشم باز کرد و خیره ام شد . . . و من از خدا مرگ خواستم که سرخیِ ناگهانیِچشم هاش رو نبینم !بازوم رو محکم گرفت و صورت به صورت ام نزدیک کرد :-نگو که گریه هات واسه خاطرِ این یاروئه !یارو ؟ اسم مناسبی نبود برايِ کیان . . ولی بود ! گریه هام به خاطرِ کیان بود !سر کج کرد و به دیوارِ کنارم نگاه کرد . . .نفسِ عمیقی کشید . . باز چشم بست و چند دقیقه اي سکوت کرد !سکوتش می ترسوندم !ثانیه ها مثلِ سال طول می کشیدن و پنج سال طول کشید تا سام لب باز کنه و . . . :-دوسش داري ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٣چشم هام . . .جا داشت بیشتر از این گشاد بشه ؟دهان ام . . .جا داشت بیشتر از این باز بشه ؟تن ام .. . جا داشت بیشتر از سرد و گرم بشه ؟پلک زدن یادم رفته بود انگاري ! اصلا پلک داشتم ؟دست ام رو گرفت و محکم فشرد و تکون ام داد :-دوسش داري ترانه ؟سعی کردم آبی رو که تويِ دهنِ خشکم نبود رو پایین بدم ، ولی انگار تو گلويِ خشک ترم گیر کرد ! به زحمت گفتم :-چی . . چی میگی سام ؟ اصلا . . اصلا متوجهی ؟پوزخند زد ، سرتا پام رو برانداز کرد و گفت :- من نفهم نیستم آجی ! چرا نگرانشی ؟ چرا هی از این و اون خبرش رو می گیري ؟ چرا هی مدام بهش زنگ می زنی؟ چرا . . .گوشی رو جلويِ صورتم تکون داد و گفت :-عکس هاش رو نگه داشتی و می بینی و گریه می کنی .. جز اینه که دلتنگشی ؟ جز اینه که . . . اینه . . . که . .عاشقشی ؟خواستم انکار کنم . . خواستم بگم نه ! خواستم بگم حرف هاي حسین داغون ام کرد که کفِ دست به معنی سکوتنشونم داد :-به من نگو .. به من جواب نده ! با خودت طی کن . . پیشِ خودت صادق باش. . به خودت جواب بده . . نیستی ؟ واقعاعاشقش نیستی ؟ نگو که به خاطرِ دِینِ ! هیچکس به خاطرِ دِین نگرانِ کسی نمی شه . .اونم اینطوري ! فک نکن واسهمن راحتِ گفتنِ این حرفا. . . . نه خواهرم . . نه ! رگِ غیرت ام داره پاره می شه ولی . . . ولی طاقت ندارم اینطور ببینمات !دست کشید زیرِ پلکِ راست ام که از دردش صورت جمع کردم . . غمگین لبخند زد :- که از بس اشک بریزي ، چشم هات درد بگیرن ! که تو خودت باشی . . که مثه جوجه يِ زیرِ بارون مونده هی یه گوشهتو خودت جمع بشی و بري تو فکر ! نه تنها من ، همه فهمیدن ! حتی اون ترمه ي سر به هوا هم فهمیده یه چیزیتهست . . نذار پايِ نگرانی . . یه نگرانیِ ساده . . ترانه خودت رو بشناس .. شخم بزن دلت رو ! نکنه یه وقت به خودتبیاي که دیره . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠۴پیشونی ام رو بوسید و زمزمه کرد :-سخته برام گفتنش . . اینکه بخوام بهت بگم فک کن به علاقه ات به مردِ دیگه . . . ولی باید بگم که پیشِ وجدانِخودم ، خدايِ خودم شرمنده نباشم . . ترانه من خیلی قبل تر از این می دونستم دوست داره . . خیلی !مبهوت نگاهش کردم ، آهی کشید و گفت :-اولین باري که منو برد دکتر سرم داد کشید و گفت دوسِت داره . . . منِ خر می دونستم ! می دونستم و سعی نکردمبرايِ دور کردنتون از هم که با عشقی که اون داشت بعید نبود که تو هم عاشقش بشی . . دوستش داشته باشی !خواستم حرفی بزنم باز که توپید بهم :-گوش کن و خفه شو ترانه . . . بذار حرفم رو بزنم . .. خوب گوش کن به من !انگشتش رو جلويِ صورتم به نشونه ي هشدار تکون داد :-با خودت صادق باش ! حرف بزن ، دلیل بیار و خودت رو قانع کن . . اگه دوسش داري که هیچ . . وگرنه ببینم باز بیمورد رفتی طرفِ اون و خاطراتش دمار از روزگارت در میارم . .پلک رويِ هم گذاشت . . تازه متوجه شدم نفس نفس می زد ! . . . دوباره نفس گرفت و گفت :-ولی به اینا خوب فک کن ! کیانمهر روحیه ي درست و حسابی نداره ! خانواده ي درست و حسابی نداره . . تقریبا تنهاستتو این دنیا ! رفتارش رو خودت بهتر از من دیدي . . . وبه این بیشتر از همه فکر کن که عقیمِ ! که هیچ وقت پدر نمیشه . . . ببین می تونی باهاش کنار بیاي ؟ با اینکه هیچ وقت بچه دار نشی؟ هیچ وقت بچه ي خودت رو تو بغل نگیري؟ ترانه . .چونه ام رو تو دست گرفت و چشم تو چشم شد باهام :-ببین واقعا دوسش داري ؟ ببین می تونی اینطوري دوسش داشته باشی ؟ ببین این مرد ، همونیِ که تو آرزوهات بود ؟من هیچی نمیخوام جز خوشبختی ات ! من نیازي به جوابِ تو ندارم . . این خودِ تویی که باید به خودت جواب بدي تا ازاین سردرگمی دربیاي . . با خودت که کنار اومدي اونوقت بشین و نگران شو ! اونوقت بگرد ببین این چند روزه کیانکجاست که خبري ازش نیست . . خب ؟لب باز کردم که چیزي بگم . . دفاع کنم از خودم ! ولی این بار هم نذاشت آوایی از دهانم خارج بشه . . انگشت گذاشترويِ لبم . . بی انصاف اصولِ دیکتاتوري رو پشتِ هم اجرا می کرد !بوسه زد رويِ پیشونی ام و گفت :-با خودت صادق باش !و رفت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠۵به همین راحتی . . .منو به رگبار بست و رفت ! نذاشت کلمه اي حرف بزنم و رفت !رفت و نفهمید چه آتیشی تو وجودم به پا کرد . .رفت و نفهمید که من رو به چه برزخی انداخت . . . !به دست هام خیره شده بودم و صدايِ سام تويِ سرم تکرار می شد !من کیانمهرِ مجد رو دوست داشتم ؟ جدي ترین شوخیِ سال بود !من ، ترانه گلپسند ، علاقه داشتم باشم به کیانمهرِ مجد ؟کسی که مردِ منفورِ زندگی ام بود ؟ کسی که شد مردِ مجهولِ زندگی ام ؟ کسی که شد مردِ تنهايِ زندگی ام و حالا . .. شده مردِ گمشده ي زندگی ام ؟من ، بهش علاقه داشته باشم ؟ دوست اش داشته باشم ؟کفِ دست هام رو به هم کشیدم و تن ام رو به جلو و عقب تاب می دادم . . .((من چی رو با خودم طی می کردم ؟ در موردِ چی با خودم صادق می بودم . . مگه من کیان رو دوست داشتم . . .چهره ي مظلوم اش جلويِ چشم ام ظاهر شد .. لبخند هاش . . .شیرین می خندید ، نه ؟))سرم رو تکون دادم ! نه! اصلا . . خنده هاش آزار دهنده بود . . نبود ! آزار دهنده نبود . . ولی بود !نه ! نبود !((می گفت دوستم داره . . بهم علاقه داره . . دروغ بود . . نه؟ دروغ بود . . نبود . . بود . . نبود ! دروغ بود . . .کیان دروغمی گفت به من علاقه داره . . نه . . راست می گفت ! ثابت کرد . . نکرد ؟ چرا . . ثابت کرد ! ))دست هايِ یخ زده ام رو گذاشتم رويِ گونه ام ، چشم بستم و هراسون زمزمه کردم :-اصن چرا دارم بهش فکر میکنم ؟ چرا بهش فکر می کنم ؟چرا ؟بلند شدم و گام برداشتم سمتِ تخت ام . . .اما پشیمون شدم . .قدمی عقب اومدم . .. (( چند ماه بود که تخت ام ، تختِکیانمهر بود ؟ چند ماه بود هم آغوش اش می شدم ؟))لب گزیدم . . سیلیِ آرومی به گوش ام زدم و غریدم :-خفه شو !نفسِ عمیقی گرفتم . . چشم هام رو بستم وسعی کردم خونسردي ام رو به دست بیارم . . دست هام رو مشت کردم و بازکردم . . چندین بار تکرارش کردم . . . زیر لب گفتم :-آروم . . آروم . . هی دختر آروم . . چیزي نگفت بهت که ! آروم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠۶((اما گفته بود . .سام کلی حرف زده بود . . کلی کلمه رو پشتِ هم ردیف کرده بود و گفته بود . .جرقه زده بود به خرمنِ خشکِ وجودم !ازم یه سوال پرسید . . دوست اش داري ؟ومن قاطعانه گفتم نه . . . ولی واقعا نه بود ؟آره .. . . واقعا نه بود . . . واقعا نه بود ؟ نه ! نبود !حالا ، با حرف هايِ سام حتی به موجودیت خودم هم شک داشتم ! به بود و نبود خودم . . .سام می گفت فکر کن و بگو عاشقی ؟ با وجودِ عقیم بودنش فکر کن و بگو عاشقی ؟ با وجودِ خونواده ي عجیب و غریباش فکر کن و بگو عاشقی ؟نبودم . . من عاشقش نبودم !پس چرا وقتی سردرد داشت ، انگشت هام پیشونیِ بلندش رو ماساژ می دادن ؟اینکه به خاطرِ علاقه نبود . . دلسوزي بود !پس چرا وقتی دلگیر بود ، وقتی ناراحت بود ، آغوشم رو بهش تقدیم می کردم . . . ؟چون بهش مدیون بودم . . .!چرا جلويِ نازي ازش دفاع می کردم ؟چون نمی تونستم ببینم بهش ظلم می کنن !چرا ؟چون ازم دفاع کرده بود . . .))پوفی کردم . . سرم شلوغ بود . . . مثلِ بازارِ شام که شتر با بارش گم می شد . .ذهنِ منم پر از فکر بود که همه با هممخلوط می شدن !لبه ي تخت نشستم . . . پیشونی ام رو به کفِ دستِ راستم تکیه زدم . .(((سام می گفت به عقیم بودنِ کیان فکر کن . . به چی فکر کنم ؟ برايِ چی ؟ مگه فکر کردن داشت ؟خب عقیم بود ! من که قرار نبود باهاش زندگی کنم !این همه مردِ عقیم . . . چطور زندگی می کنن ؟ چطور همسرانشون باهاشون کنار میان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٧گرفتنِ یه بچه از پرورشگاه کارِ سختی نیست ! هست ؟نیست .. . ))لب گزیدم و خودم رو از پشت رويِ تخت رها کردم . . چه دلیلی داره من به این موضوع فکر کنم . . من که قرار نیستهمسرش باشم . . هست ؟ نیست !دست ام رو فرو کردم تويِ موهام . . . ((موهام ؟ چند بار دستِ کیان نوازش شد تويِ موهام ؟ چه لذتی داشت آرامشِدست هاش . . .))خشم شدم بر علیه خودم ! اگر جا داشت ، اگر می تونستم جیغ می کشیدم . . . که چه لذتی داشت دست هايِ یک مردغریبه ؟!غریبه ؟ کیان غریبه بود ؟ چه غریبه اي ! آشنا بود . . عجیب آشنا بود ! خلق و خويِ من رو عجیب می شناخت !((می شناخت ؟ آره . . می شناخت ! می شناخت که می ساخت باهام . . عجب صبري داشت کیان . . ))به پهلو چرخیدم . . کلافه شده بودم . . فکر . . .فکر . . .فکر !داشتم دیوونه می شدم از نوع زنجیري !((کیان شخصیت خوبی نداشت ؟داشت . . چرا نداشت ؟ضعیف بود . . نبود ! کیان که ضعیف نبود . . فقط زندگیِ سختی داشت !))نمی تونستم ذهن ام رو کنترل کنم که مثلِ فرفره کار می کرد !ضعیف نالیدم :-لعنت به تو سام . . .لعنت به تو و این فکري که توي سرم انداختی. . .به دست ام نگاه کردم . . . حلقه ؟((چرا حلقه رو از دستم در نیاوردم ؟ چه دلیلی داشت هنوز تويِ انگشت ام باشه . .. ؟کیان کِی این حلقه رو تويِ انگشت ام کرد . . ؟ روزِ خواستگاريِ سام ؟چهره اش جلويِ چشمم اومد . .. غمگین بود !بهش گفتم نیاد ؟ چه قدر دلم سوخت ! ))پاهام رو تويِ شکمم جمع کردم و دستم رو به پیشونی ام کشیدم . . جایگاهِ بوسه هايِ کیان . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٨((چه قدر بوسه هاش امنیت داشت . . . مهر داشت . . محبت داشت . . . نداشت . . .! بوسه هاش از رويِ هوس بود . .کیان هوس باز بود . . یادته دست هاش رويِ تن ات کار میکردن ؟ نبود . . . !!کیان هوس باز نبود . . .کِی دست اش کج رفت ؟ بوسه هاش همه بويِ مهربونی می داد . . بويِ عشق ! ))عشق؟ چشم هام گرد شد . . کیان عاشق بود . . .عاشقِ من ! من چی ؟لبم رو جویدم . . کاش می شد خلاص شد از این فکر ها . . از جا جهیدم . . .طول و عرض اتاق رو طی کردم . . کاش بزرگ تر بود این اتاق . . داشتم خفه می شدم !((من عاشق اش بودم ؟ نه ! خب معلومه نه . . من عاشقِ این مرد نبودم . . همه ي کارهام از رويِ دلسوزي بود . . . همهي محبت هام ! درآغوش کشیدن ها ، لالایی خوندن ها ، ماساژ دادنِ پیشونیِ دردناك اش ، وکیل مدافع اش شدن دربرابرِ مادرش ، تلاش براي برگردوندنِ سیستم ها ، همراه بودن باهاش. . . . من دوستش نداشتم ! من عاشق اش نبودم. مگه من می تونستم عاشقِ یه مردِ عقیم بشم ؟ کیانمهر عقیم بود ! هیچ وقت پدر نمی شد . . من بی نهایت مادر بودنرو دوست داشتم . . اونوقت می تونستم به خاطرِ کیان از حسِ خوبِ مادري بگذرم ؟ امکان پذیر نبود گذشتن از حقِ خوبِبهشتی بودنی که خدا می گذاشت زیرِ پايِ مادران ! می تونستم عاشقِ مردي بشم که هیچ وقت نطفه ي یه بچه ، یهکودك ، یه نوزاد رو نمی تونست برايِ مادر بودنم به وجود بیاره؟خب چرا نمی شد ؟ چه عیبی داشت ؟ مگه فقط کسی که نُه ماه جنین حمل می کنه مادرِ ؟این همه زن ! این همه زن که کودکی رو به فرزندي قبول کردن . . . این همه فرزند که منتظرِ مادرن ! چی می شه مگه؟ مگه من نمی تونم یکی از این آدم ها باشم ؟ سختِ ! سختِ مادري کردن براي بچه ي فردِ دیگه اي در حالی که تومی تونی مادر باشی و مردت نمی تونه پدر باشه !کیانمهر عقیم بود . . عقیم بود ولی خیلی محسنات داشت ! صبور بود . . . مهربون بود . . با سخاوت بود ! کیانمهر فوقالعاده بخشنده بود . . خوش اخلاق !لبخندهايِ گرمی داشت .. دست هاش پر ازمحبت بودن . . انگار خداوند تو دونه دونه ي سرانگشت هاش مهر جاگذاريکرده بود برايِ بخشیدن . . . وقتی درد داشت ، با وجودِ درد و غم اش ، اشکم رو که می دید تلاش می کرد برايِ آرومکردن ام ! نگاه هايِ نقره اي رنگ اش دنیاي داشت !کیانمهر نگاه ات که می کرد ، جذب می شدي . . خیره ي نقره فام هاش !دو تا ماهِ کوچیک رويِ صورت اش !ماه گرفتگیِ گوشه ي ابروش نشونه ي خاصِ صورت اش بود . . صورتِ مظلوم اش رو مظلوم تر می کرد !کیانمهر مردِ خوبی بود . . هست ! کیانمهر با همه ي ضعف هاش پشتوانه بود !))م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠٩به خودم اومدم . .. چند دقیقه بود خیره ي دیوار بودم و به فکرِ کیان ؟بهت زده . . .مات !من داشتم به چی فکر می کردم ؟به کیان؟به دوست داشتن اش ؟من داشتم چی کار می کردم ؟(( من داشتم چی کار می کردم ؟ چند بار این جمله تکرار شد تو مواجه هاي من و کیان ؟ شبی که تو خونه ي پدريِ من، خواب زده شد و وحشت زده از خواب پرید .. مادرم رو به آغوش کشید . . من کنارش نشستم و نوازش کردم موهاشرو .. . اون شب اولین بار بود که پرسیدم من داشتم چی کار می کردم ؟ ))از خودم ترسیدم ! از خودم و افکارم . . .بغض کردم . . سام ، با من چی کار کردي ؟((من دوست اش داشتم ؟ کِی برايِ اولین بار دیدم اش؟ کِی رییسِ مباديِ آداب رو دیدم و به چشمم اومد اخلاق اش ؟کی ؟ اون روزها که هنوز زندگی ام درگیرِ طوفان نشده بود ، کیانمهر برام یه مردِ قابلِ احترام بود . . یه مردِ مهم و معتبر! چی شد که شد مردِ منفورِ زندگی ام ؟ وقتی که مجبور شدم برايِ پاس کردنِ چک هایی که فقط اسما به بابا تعلقداشت ، بهش رو بندازم و شدم زنِ صیغه ایش ! من ، ترانه شدم معشوقه ي کیان . . داد زد سرم . . نه ؟ داد زد ! گفتمعشوقه اش نیستم . . . گفت دوست ام داره . . چند بار بهم گفت نفس ؟ چندبار گفت عزیزِ دل ؟ چرا انقدر حرف هاشبه دل می نشست و به تن لرزه می انداخت ؟چند بار دستم رو بوسید ؟ چه قدر با محبت و با فروتنی ! کیانمهر .. . کیانمهر تو چی کار کردي با من ؟ ))هق هق کردم . . ریز ریز . . . آهسته آهسته !زانو زدم . . .((من نمی تونستم کیان رو دوست داشته باشم !به هزار ویک دلیل . .یک دلیل ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٠می خواست بهم تجاوز کنه ! تو خودت مقصر نبودي ؟ بودم ؟! نبودم . . هم بودم و نبودم ! ولی تجاوز کرد؟ چند بار جلويِخودش رو گرفت ؟ چند بار صورت اش سرخ شد ، نبض اش نزدیک بود رگ اش رو پاره کنه و تو رو تو آغوش اش فشردو گفت آروم باش ؟ چند بار . . .؟ تجاوز نکرد . . کرد ؟ نه !عقیم بودن ؟ هزار راه بود برايِ جبران اش !خانواده اش ؟ مگه قرار بود با این خونواده زندگی کنم ؟ خونواده اي که کیان رو طرد کردن . . از روزِ اولِ زندگی اش !اخلاق اش ؟ روحیه اش ؟ حساس بود ؟ حساس بود و دوست داشتنی . .دوست داشتنی ؟))چشم هام گرد شد . . گردِ گرد . . قلبم ؟ نمی زد . . می زد ! تند تند . . .!تن ام سرد شد . . . گرم شد . . .!خیره شدم به دست هام ! به انگشت هام . . .به جولانگاه نوازش هايِ کیان !من دوستش نداشتم . . نداشتم . . نداشتم . . داشتم !اعمالِ حیاتیِ بدنم قطع شد؟قطع شد که دیگه قلبم رو ، تپش هاش رو احساس نمی کردم ؟قطع شد که دیگه انگار نفس نمی کشیدم ؟((من کیان رو دوست داشتم ؟دوست داشتم ! من کیان رو دوست داشتم و نفهمیدم .. . !کیان همیشه بود تويِ قلبم . . گوشه اي نشسته بود و منتظر بود برايِ اظهارِ وجود !و وقتی رفت . . تازه یادم اومد مردي هم بوده که به چشمِ دلم اومده . . ولی چه چشمِ کوري !من دوستش داشتم که وقتی نازي با کلمات خنجر می زد به قلب اش ، می شدم مرهم و می نشستم رويِ زخم هاش !من دوستش داشتم که وقتی تا مرزِ سکته رفت ،من هم تا مرزِ مرگ رفتم و خودم نفهمیدم ! نفهمیدم که وقتی چشم بازکرد ، از ترسِ از دست رفتن اش اشک ریختم . . من از کیان متنفر نبودم . . دوستش داشتم . . من کیان رو دوست داشتم((!بهت زده زمزمه کردم :-نه . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١١امکان نداشت !من کیان رو دوست نداشتم .. . . داشتم !ولی . . در عینِ ناباوريِ خودم ، من کیان رو دوست داشتم !من ، به کیانمهرِ مجد علاقمند بودم !بغض ام با صدا شکست . . . نه ! من دوستش نداشتم . . داشتم . . .داشتم . . داشتم . .فریاد کشیدم:-خدا لعنت ات کنه . . لعنت ات کنه . . خدا لعنت ات کنه !دستِ خودم نبود رفتارم . . .من کِی به این مرد علاقمند شدم ؟ کی محبت هاش ریشه کرد تويِ دلم ؟ چه وقت دلم بندِدلش شد ؟من نمی خواستم دوست اش داشته باشم . . من نمی خواستم بهش علاقمند باشم ولی بودم !بودم که دلیل می تراشیدم برايِ ردِ بهانه هاي سام برايِ دوست نداشتنِ کیان !من نباید کیان رو دوست داشته باشم ، من قرار بود تقاصِ تک تکِ حرف هايِ سام رو ازش بگیرم . . نه اینکه عاشقشبشم ! نه اینکه خودِ سام که مخالف بود با پیوندِ موقتیِ من و کیان ، بهم بفهمونه من بهش علاقه دارم . . . نه !مشت کوبیدم رويِ زمین وضجه زدم :-نمیخوام !در با شدت باز شد . . چشم هايِ پر از اشک ام رو دوختم به قامتِ مردي که دنیام رو ویرون کرد . . .جیغ زدم :-ازت متنفرم ! متنفرم سام . . !هُل قدم جلو گذاشت ، زار زدم :-نمی خوام دوستش داشته باشم . . نمیخوام !دوید سمت ام ، دست هاش رو باز کرد که تو آغوش ام بگیره . . مادر متعجب نگاهم می کرد ، پدر نگران . . ترمه وکامیار وحشت زده . . ولی من ، نگاهم رو دوختم به سام . . .گلوم می سوخت از فریادهام . . دوباره مشت کوبیدم به زمینکه دست هام رو تويِ سینه اش جمع کرد و تن ام رو به خودش فشرد و با نگرانی گفت :-چیه ؟ چیه عزیزم ؟چیه خواهري؟از ته دل عربده کشیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٢-من نمیخوام کیان رو دوست داشته باشم !ولی . . . داشتم !من دوستش داشتم !پیشونی ام رو بوسید و آهسته گفت :-بخواب . . خب ؟چشم هايِ خسته ام رو به آرومی باز و بسته کردم . . ساعت ها طول کشید تا شاید در ظاهر آروم بشم ! درون ام غوغابود ولی ظاهرا ، به خاطرِ خانواده ام آروم گرفتم !ملحفه ي نازك رو به آهستگی تا زیرِ گلوم کشید ، زمزمه کرد :-برم ؟ خوبی ؟می دونستم ساعت از چهارِ صبح گذشته و برادرم ، با چشم هايِ سرخ اش باید صبحِ زود راهیِ محلِ کار بشه . . بنابراینبی رمق گفتم :-آره . . خوبم . .برو !با تردید نگاهم کرد ، لبخند زدم ، هر چند کمرنگ ، هر چند بی رمق ، هر چند بدونِ حسی واقعی !لبخندم رو که دید ، لب گزید ، دست به پیشونی کشید و آهسته زمزمه کرد :-لعنت به من .. نباید باهات حرف می زدم . . لعنت به من !دوباره خم شد و بوسه اي به پیشونی ام گذاشت و دست کشید رويِ موهام . . آروم گفت :-من گوشم به اتاقِ توئه . . . فقط صدام کن . . با سرمیام موش موشک !بغض کردم اما لبخند زدم . . . سالها می گذشت از زمانی که سام من رو موش موشک خطاب می کرد ! وقتی همسرِپسرخاله ي مادرم ، من رو عروسِ خودش خطاب می کرد و برادرم با نیشخندي به لب می گفت : این موش موشک روچه به عروس شدن . .رفت . . سام رفت و من موندم و ورطه اي از افکار و دردها !من نمیخواستم کیانمهر رو دوست داشته باشم . . دوست داشتنِ مردي که مردِ رویاهام نبود ، سخت تر از مردن بود . . ومن کیانمهر رو دوست نداشتم . . چه دروغِ بزرگی !***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٣چشم هام رو بسته بودم و تو سیاهیِ پشت پلک هام مردي رو تصور می کردم از گذشته اي نه چندان دور !مردي که حالا ، این لحظه ، این روز . . خبري ازش نبود !چند روز گذشته بود؟ یک هفته ؟زمانِ طولانی تري به نظر می رسید !حسین ، برگشته بود شرکت . . . !طیِ درخواستِ وکیلِ کیان ، به نیابت از اون. . . وکیلی که حتی از کیان خبرنداشت و طی یک سري دستورات از شخصیکه نامی ازش نمی برد ، براساسِ خواسته هاي کیان کار رو پیش می برد و قسم می خورد از کیان خبري نداره !فرض رو بر سلامتِ کیان گذاشته و حسین سعی می کرد خبري هر چند کوچک ازش بگیره . . ولی هیچ !با دستِ راستم حلقه ام رو لمس کردم و آروم چرخوندمش . ..من چی می خواستم . . چطور این همه مدت متوجه نشدم ؟ خواب بودم ؟ خوابِ مرگ هم این همه عمق نداشت . ..شاید . .شاید مشکلات زندگی. . . شاید این همه درگیري و اتفاق که پشتِ هم ردیف شد ولی . .این احساس برام خام بود ، نپخته بود . . دوستش نداشتم !و مدام با خودم تکرار می کردم من دوستش ندارم تا شاید این حس ، این کلمه اي که حک شده بود رويِ قلبم پاك بشه!سخت بود ، غیر قابلِ لمس بود ، عذاب آور بود این حسِ جدید ! حسی که نمی خواستم باورش کنم . .. !دستی رويِ شونه ام قرار گرفت ، چشم باز کردم و سرگردوندم . . مادر !شرمگین سرم رو پایین انداختم . . . همه فهمیده بودن . . .حتی پدرم و اخم هاش نشونه اي بود شاید از ناراضی بودنش!دست گذاشت زیرِ چونه ام و صورتم رو برابرِ صورتِ خودش قرار داد :-چشمات رو از من می دزدي ؟ از من ؟ از مامانت ؟لبخند زد و دست کشید به گونه ام :-من حتی اگه چشمات رو هم نبینم می فهمم چی تو سرت می گذره . . من به دنیات آوردم ، بزرگ ات کردم . .آب دهن فرو بردم و نگاه خیره به زمین گفتم :-بابا . . . بابا خوبه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١۴آهی کشید . . کوتاه ! :-خوبه . . فقط خب .. . یه کم . ..لب گزیدم :-فهمید ؟بازوم رو گرفت و به خودش نزدیک کرد :-چی رو ؟و خیره شد تويِ صورتم . . .چی رو فهمیده بود ؟ چیزي رو که حتی خودم هم قبولش نداشتم ؟بازوم رو کمی فشرد و گفت :-چی رو ترانه ؟ اینکه به کیان علاقه داري؟تنم لرزید .. خفیف ! داشتم ؟ واقعا به کیان علاقه داشتم ؟ مغزم هنوز از گنگیِ خشمِ شب بیرون نیومده بود . . .مونده بودتا به آماده باش برسه !صداش کمی خشن شد :-داري یا نه ؟تکون ام داد ، محکم !:-هان ؟ حرف بزن دختر !آب دهن فرو بردم ، کمی سر بلند کردم و به خودم جرات دادم تويِ چشم هاش نگاه بندازم :-نمیدونم !صدام انگار از ته حنجره که هیچ ، از ته چاه خارج شد !مردمک هاش نوسان داشت تويِ صورت ام ، می چرخید ! دنبالِ چی ؟ نمیدونم . . .شاید دنبالِ یه واقعیت !زمزمه کرد :-تردید داري ؟تردید ؟ نمیدونم . . اسم اش تردید بود ؟ حالتی که توش ، ذهنِ آدم کار نکنه ، نخواد یه واقعه رو باور کنه می ذارن تردید؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١۵کلافه نگاه اش رو دور تا دورِ اتاق چرخوند :-داري ترانه . . داري ! چرا خودت نمیخواي قبول کنی ؟بغض کردم . . دوست داشتن چی بود ؟ چی بود که قبول اش کنم ؟بی اراده لب باز کردم:-اصن چی هست ؟با چشم هایی گرد نگاهم کرد :-چی ؟دست اش رو گرفتم ، باز آب دهن رو پایین دادم از گلو تا بغض هم روانه اش بشه :-دوست داشتن . . چیه مامان ؟مامان گفتنم با بغض بود . . شدید !چشم هاش نم برداشت ، دست کشید رويِ ابروهام و زمزمه کرد :-دلت تنگشه ؟ نگرانشی ؟ اسم اش که میاد دلت تاپ تاپ می کنه ؟ محکم ؟ دوست داري همه اش نزدیک اش باشی؟دوست داري فقط توجه اش به تو باشه ؟ آره ؟ دوست داري براش بهترین باشی ؟ خستگی اش رو در کنی ؟ اینا میشهدوست داشتن . . دوست داشتن عجیب نیست ، غریب نیست ، زیادي گنده نیست . . ساده اس ، ولی عمیق !متحیر از حرف هایی که تا حالا از مادر نشنیده بودم ، به معنی اشون هم فکر کردم . . من نگرانِ کیان بودم ؟دلتنگش ؟دوست داشتم بهترین باشم تو نگاه اش ؟ دوست داشتم روحِ خسته اش رو آروم کنم ؟ قلبم . . .تاپ تاپ می کرد ؟وشاید جوابِ همه ي اینها آره بود . . ولی امان از ناباوري ، امان از عقلی که نمی خواست شوكِ وارده رو بپذیره ، حتیدویست و بیست ولت اش رو !دست هاش رو دو طرفِ صورتم گذاشت و آهسته نجوا کرد :-ببین منو مادر. . . دوسش داري .. از چشمات می خونم . . باور نمی کنی دوست داشتن ات رو ؟ قبول . .زودِ باورش !ولی دست بجنبون ! ممکنِ دیر بشه دخترکوچولويِ خودم . . عشق ، علاقه ، محبت همیشه همینطوريِ ! یه روز به خودتمیاي و میبینی که دلبسته شدي و باور نمیکنی . . شک نکن . . .کیان مردِ خوبیه . . برايِ دوست داشتن بهترین گزینهاس . . نگرانِ بابات هم نباش. . هیچی نمیخواد جزخوشبختی ات ، اگه تو با کیان خوشبخت میشی مطمئن باش سنگجلويِ پات نمیذاره چون خودش هم می دونه کیان از جونش می گذره برايِ تو . . وگرنه اجازه نمی داد چندین و چند ماتو خونه اش زندگی کنی . . .به عنوانِ همسر. . . اگر هم اخم هاش تو همِ واسه خاطرِ حالِ دیشب اتِ . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١۶مردمک به مردمک ام دوخت . . . تنم آهسته می لرزید از حرف هاش .. خوب نبودم . . واقعا خوب نبودم .. .دست کشید رويِ پلک هام و بعد ناگهان عقب کشید ، دستپاچه لبخندي زد و گفت:-اي واي. . . ببین یادم رفت ! کیمیا زنگ زد گفت مثه اینکه برادرِ کیان و بی بی اش دارن میان اینجا . . . خواستم بهتبگم من و بابات و ترمه و کامیار میریم بیرون تا راحت تر حرفاتون رو بزنین . . . شاید معذب باشن . . . سماور روشنِ ،فقط باید چایی دم کنی ، میوه رو چیدم تو یخچالِ ، شیرینی هم هست . . یادت نره پذیرایی کنی ها !خواستم بگم نرو . . بري من چطور قد راست کنم جلويِ برادرِ کپی شده ي مردي که حس می کنم بهش علاقه دارم .. ولی زبونم چسبید به سقفِ دهان ام . .با چشم هايِ خودم دیدم که خانواده ام رفتن و منو تنها گذاشتن با کسایی که مستقیما بويِ کیانمهر رو داشتن !سام کجا بود ؟ مگه قول نداد کنارم باشه ؟ چه وقتِ کار بود ؟ چه وقتِ بودن کنارِ نامزد بود ؟تا به خودم بیام ، تا متوجه بشم چی به چیه و کی به کیه ، تا بفهمم باید چی کار کنم ، تا حرف هاي مامان رو تحلیلکنم ، تا کمی به خودم و لرزشِ خفیفِ تن ام مسلط بشم زنگ زده شد ، و من شاید می دونستم چه کسایی پشتِ درایستادن !***با ریشه هاي شال بازي می کردم . . . کیمیا کنارم نشسته بود ، کیمیایی که به محضِ ورود زیرِ گوشم زمزمه کرد کهحسین ترجیح داد اگه قراره درباره ي کیان صحبت بشه ما هم باشیم و پوزخندي زدم ! پوزخند زدم به حسین که چطورناگهان کیان براش مهم شد ؟ کیانی که از خودش روندش ؟ کیانی که آرزوي به درك رفتن اش رو می کرد ؟بی بی با صدايِ گرفته اي گفت :-ترانه ؟ راستش رو بگو . . خبري نداري ازش ؟نگاه اش کردم . . . دیگه به نظرم اون پیرزنِ مهربون نبود ! بی بی دیگه اصلا به نظرم مهربون نمی رسید . .. حالِ بدِکیان جلويِ چشمم رژه می رفت !صدام رو صاف کردم ، چرا حس می کردم ازشون کینه دارم ؟ تلخ گفتم :-مهمِ ؟مردمک هايِ بی بی لرزید ، صداش هم :-معلومِ ! کیان بچه امِ !پوزخند زدم . . . خیلی عمیق :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٧-واقعا ؟ پس کی بود به کیان می گفت کاش مرده بودي ؟بی بی سرش رو پایین گرفت و شونه هاش لرزید ، میران سرزنشگر نگاهم می کرد ، دست اش رو دورِ بی بی حلقه کردو آهسته گفت:-هیش . . گریه نکن عزیزم . . گریه نکن . ..بی بی سر بلند کرد و با چشم هايِ خیس نگاه دوخت به نگاه ام :-من یه اشتباهی کردم . . یه چیزي گفتم . .به روم نیار که چطوري دلِ بچه ا م رو شکستم . . .مردي رو یادم می اومد که رويِ زمینِ خونه اش دراز کشیده بود و زار می زد . . .چون همین بی بی بهش گفته بود کاشزنده نمیموندي !تلخ تر شدم :-به روتون نیارم ؟ می دونین باهاش چی کار کردین ؟ می دونین وقتی اومد خونه چه حالی داشت ؟ چطور تونستی بیبی ؟ چطور تونستی ؟ این همه سال پشتش بودي که یهویی اینطوري تنهاش بذاري ؟هق هق کنان دستِ میران رو فشرد و گفت :-تو که نمی دونی من چه حالی داشتم . . دخترم . . نازي ام داشت از دست می رفت !بغض گلوم رو گرفت ، صدام خش پیدا کرد :-کیان هم اون شب داشت از دست می رفت . . . شماها با کاراتون کیان رو فراري دارین . ..حسین پوزخند زد ، دستی به موهاش کشید و گفت :-بعضی ها هم کاملا بی تقصیرن !تند و تیز نگاهش کردم ، ابرو بالا برد و سري تکون داد و گفت :-هان ؟ چیه ؟دست هام مشت شد :-منظور ؟خندید ، عصبی خندید :-منظور ؟ کاملا واضحِ ! مگه این تو نبود . . .کیمیا با هشدار صداش زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٨-حسین !اما حسین اخم در هم کشید و گفت :-چیه ؟ چرا بهش چیزي نگم ؟ همه رو مقصر می دونه الا خودش ؟ الا خانواده اش ؟ ببینم خانم ، کیان کم بهت محبتکرد ؟ کم برايِ خونواده ات خودش رو به آب و آتیش زد ؟ اونوقت چی ازت خواست ؟ چی ؟ چیزي جر محبت ؟ جز عشق؟ چی بهش دادي ؟ چی ؟ چی لعنتی ؟چشم هام می سوخت ، چطور می تونه من رو مقصر بدونه ؟ با صدایی که گرفته بود گفتم :- تقصیرِ من نبود . . . من گناهی نداشتم . . این تو و بی بی بودین که عذاب اش دادین . . یادتونه ؟ بی بی . .نگاه ام رو دادم به پیرزنی که با دست صورت اش رو خشک می کرد ولی چه فایده ؟ چشم هاش باز هم می بارید و اینباریدن کم بود برايِ شکستنِ دلِ مردي که انگار خدا نشونه اي از هر محبت اش رو تو وجودش به یادگار گذاشته بود . .. نفسِ لرزون ام رو بیرون دادم و با بغضی که هر لحظه شدت می گرفت ادامه دادن :-یادته بی بی ؟ چی بهش گفتی ؟ گفتی ذلیل مرده . . بهش گفتی برو . . گفتی برايِ همیشه برو . . .یادته بی بی ؟ یادته؟ گله کردي از اینکه چرا زنده مونده ؟ چرا به دنیا اومده ؟ یا تو . ..قدمی به جلو گذاشتم و به حسین خیره شدم . . به مردي که به کیان گفته بود لیاقت نداره ، دیگه نمی تونستم جلويِهق هق ام رو بگیرم :-تو خیلی لیاقت داري مثلا ؟ خیلی آدمی ؟ تو مثلا دوستش بودي ! برادرش . . . پس اش زدي . . وقتی کلی مشکلداشت و تو می دونستی زندگی اش عادي نیست پس اش زدي . . تو تقصیري نداشتی ؟ هان ؟شونه هام لرزید ، چشم هايِ خندونِ کیان لحظه اي از جلويِ چشم ام دور نمی شد ، صدام بالا رفت :-کیان به خاطرِ شماها رفت . .. شما باعث شدین . . . من کیان رو میخوام . ..زانوهام سست شد ، صدام می زد ، دست اش رو به سمت ام دراز کرده بود ، لبخند داشت . . لعنتی لبخند داشت و چالِگونه اش تو چشم بود . . . زار زدم و زیر لب گفتم :-من کیان ام رو می خوام !***دست هايِ لرزون ام رو حلقه کردم دورِ لیوان و گوش دادم به میران . . :-همه امون اشتباه کردیم . . تک تک امون . . من ، حسین ، ترانه ، بی بی . . . مظلوم بودن اش رو ، مهربون بودن اشرو ، خوب بودن اش رو ندیدیم . .. فقط عیب هاش رو دیدیم. . . با کوچکترین اشتباهی تنهاش گذاشتیم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩١٩نگاه اش رو چرخوند بینِ جمع و آرومتر گفت :-عاصی اش کردیم .. هیچ وقت ، تا آخرِ عمرم روزي رو که بی بی کیان رو اونطور بیرون کرد از یادم نمیره . . هر شبخوابِ چشم هاش رو می بینم که به بی بی خیره اس . . .دست کشید به چشم هاش و من خیره ي دست هاش موندم . . لعنتی شباهتِ عجیبی به دست هاي کیان داشت . .. ولیدست هاي کیان نبود . . . هیچ دستی ، دستِ پر مهرِ کیان نمی شد ! بی بی رنگ پریده هق زد و ناله کرد :-غلط کردم خدا . . غلط کردم .. .میران دست از جلويِ صورت برداشت و زبون رويِ لب کشید :- اون روز باید فکرش رو می کردي بی بی . . .تکیه زد به مبل و پوفی کشید . . آروم و با صدایی که می لرزید گفت :-همه امون عاصی اش کردیم . .. پس همدیگه رو مقصر ندونین . . به هم اتهام نزنین . . هیچی رو درست نمی کنه .همه به یه اندازه مقصریم و به هیچ وجه نمی تونیم جبران کنیم زخم هایی رو که بهش زدیم . . ولی . . ولی فکر میکنینکیان بود راضی می شد اینطور به خاطرِ اون تو رويِ هم در بیاین ؟ اونم سه تا از مهم ترین آدم هايِ زندگی اش. .نیم نگاهی به بی بی کرد و گفت :-مادربزرگ اش . .نگاه اش رو به حسین داد ، لبخندِ کجی زد :-برادرش. . .و به من خیره شد ، آه کشید و زیر لب گفت :-عشق اش !بغضِ لعنتی رهام نمی کرد . . چی از جونِ من می خواست این غده ي سنگی ؟ که داشت خفه ام می کرد ؟!من عشقِ کیان بودم ؟ بودم . . وکیان ؟چشم بستم و آهسته زمزمه کردم :-عشق ام . . .دست هام مشت شد ، هق زدم :-کیان رو پیدا کنین . . .تو رو خدا . ..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٠کیمیا شونه هام رو ماساژ داد و چرا شونه هاش می لرزید ؟ مگه این مرد کی بود که این همه آدم رو اینطور نگرانِ خودشکرده بود ؟ چی کار کرده بود که کیمیا ، کیمیایی که هیچ نسبتی باهاش نداشت جز همسرِ دوست اش به خاطرِ نبودشگریه می کرد ؟ تو چی کار کردي کیان با دلِ ما ؟ کجایی مرد ؟حسین سر پا ایستاد و گفت :-چی کار کنیم که پیداش کنیم ؟میران چشم بست ، لب گزید و گفت :-باید بگردیم دنبال اش . . رفتیم خونه اش ولی هیچی پیدا نکردیم .. هیچ نشونه اي که بفهمیم کجا رفته . . معلوم بودبا عجله رفته که اتاق اش نا مرتب بود . . ولی هیچ چیزي نبود که بشه فهمید مقصد اش کجاست . .کیمیا صداش رو صاف کرد وبا چشم هاي خیس و سرخ اش رو به میران گفت :-خب به پلیس خبر بدیم . . اونا زودتر می تونن پیداش کنن . . .میران بلند شد ، قدم زنان به سمتِ پنجره رفت وگفت :-نه . . پلیس نه ! بریم چی بگیم ؟ بگیم یه مردِ بیست و هفت – هشت ساله به میلِ خودش از خونه اش بیرون رفته ونمی خواد ما پیداش کنیم ؟ یا حتی به پلیس بگیم ، تا زمانی که پیداش کنن مطمئن باشین علیرضا می فهمه و وقتیعلیرضا بفهمه هم مطمئنا شرکا و شرکت هایی که کار می کنین باهاشون می فهمن ، و وقتی متوجه بشن رییسِ شرکتنیست به هل و ولا می افتن ، و اونوقتِ که ممکنِ شرکت ضرر کنه . حتی تو یه روز ممکنِ با سر بخوره زمین و ورشکستبشه. مگه کیان همه کار نکرد برايِ سرپا نگه داشتنِ شرکت ؟ پس باید راهِ دیگه اي پیدا کرد . . اینکه بریم تک تکِکلانتري ها و نیرويِ انتظامی ها رو بگردیم . . همینطور بیمارستان ها رو . . و هواپیمایی هر جایی که به ذهن امونمیرسه . .آب که نشده بره تو زمین !زبونم رو رويِ لبم کشیدم و موشکافانه خیره ي مردي شدم که پرده رو کنار زده بود و به حیاط چشم دوخته بود . . . بهسختی گفتم :-تو که باید خوشحال بشی کیان ورشکست بشه . . . چرا نمی خواي اینطور بشه ؟آهی کشید ، از ته دل ، آروم گفت :-چون برادرمِ ! همیشه بوده . . حالا وقتشِ من جبران کنم . ..برگشت و نگاه اش رو بینِ جمعیت چرخوند و رويِ بی بی توقف کرد که هنوز آروم می لرزید و گریه می کرد . . . چرااشک هاش دلم رو نرم نمی کرد ؟ شاید چون من اشک هايِ کیان رو دیده بودم ، مظلومانه ! بی پناه . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢١بی بی نگاه اش رو بالا آورد و به چشم هام خیره شد . . چونه اش لرزید ، چشم هاش پر از ندامت بود . . پر از پشیمونی. . . اما پشیمونی چه سود وقتی کیان نبود ؟میران راست می گفت . . من هم مقصر بودم ، من هم رنجوندمش . . . و من هم پشیمون بودم و اما . . برايِ من همپشیمونی سودي نداشت . . . . !***هزار و یک ؟هزار و دو ؟هزار و سه ؟چند هزارمین بار بود که با گوشی اش تماس می گرفتم و امید داشتم که یک بار بگه الو ؟انگار هر بار تنفس مصنوعی بود برام ، تا جون بگیرم و دوباره دستم کلیدِ تماس رو فشار بده . . اما چه احیايِ بیهوده اي. . . هیچ وقت فردِ پشتِ خط کیان نبود !چنگ زدم به موهام....چنگ زدم وتودلم زارزدم:-کجایی کیان؟نگران بازهم شماره اش روگرفتم.باز هم صدايِ نفرت انگیز زن پیچید تويِ گوشی .. . چندمین بار بود که داشت با پوزخند می گفت خاموش است و به منو نگرانی ام می خندید ؟دست ام رو مشت کردم ، نفس نفس می زدم . . داشتم دیوونه می شدم !زمزمه کردم:-دردخاموش است...کوفت خاموش است...گوشی ام رو روي تخت انداختم وجیغ زدم:-مرض خاموش است!دردِ بابام تو سرت که خاموش است...درباشتاب بازشد،پدرِ نگرانِ من،مادرِ همیشه نگرانِ من...بابغض نالیدم:-نیست بابا...کیان هیچ جانیست.....روبروم نشست ، دست کشید رويِ گونه ام و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٢-پیداش میشه . .چونه ام لرزید :-نمیاد . . .قهر کرده !لبخند زد ، غمگین ، دست اش رو دورِ شونه ام حلقه کرد و سرم رو به سینه اش چسبوند :-دوسش داري؟هق زدم . . .هق زدم . . هق زدم !دستم رو شده بود . . همه فهمیدن !همه ، فهمیدن رازِ تازه شکفته ي من رو !پس چه فایده داشت مخفی کردن ؟ انکار کردن ؟چنگ زدم به پیراهن اش و ناله زدم :-خیلی !پیشونی ام رو بوسید ، موهام رو بوسید و آروم گفت :-چی کار کرده با دلت بابا ؟ میاد . . قول میدم میاد . . .و من چه قدر دوست داشتم قولِ پدرم هم مثلِ قولِ کیان ، محکم باشه . . . !***بینِ خواب و بیداري بودم ، صورت ام رو تويِ گوديِ سرم رويِ بالش کشیدم و کمی جابه جا شدم . . .حس کردم دستی رويِ سرم کشیده شد . . .. به سختی لايِ پلک هام رو باز کردم ، آرنج خم کرده بود و سر بهش تکیهزده بود . . با لبخند نگاه ام می کرد . . .آروم گفت :-خانم گلِ من نمی خواد بیدار بشه ؟شوکه از دیدار ناگهانی نفس تويِ سینه حبس کردم . . کیانمهر ؟ خودش بود ؟خم شد و پیشونی ام رو بوسید و زمزمه کرد :-اینطوري نگام نکن خوردنی میشی !بهت زده صداش زدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٣-کیان ؟خندید ، بلند خندید و مهربون گفت :-جونِ دلِ کیان ؟بغض کردم :-کجا بودي ؟خیره ام شد و گفت :-یه جايِ دور !دست ام رو گذاشتم رويِ سینه اش ، رويِ قلب اش اما . . . نمی زد !قلب اش نمی زد . . هراسون سرگذاشتم رويِ سینه اش و بوسید موهام رو ولی هیچ تاپ و تاپی نداشت !وحشت زده سر عقب کشیدم و به چشم هايِ طوسی رنگ اش نگاه کردم ، لاله ي گوشم رو به بازي گرفت و آروم گفت:-قبول کن رفتم !پلک هام رو به شدت باز کردم وبه سقف خیره شدم . . عرق خیس کرده بود تن ام رو . .. تمامِ هوايِ تويِ ریه ام رو با یهآهِ پر از سوز بیرون دادم . .خواب بود .. خواب !شد نُه روز. . نُه روز که نبود و من با این خواب هاي بی سرو ته دست و پنجه نرم می کردم . . .دست کشیدم به پیشونی ام و تويِ تخت نشستم ، خوابِ بعد از ظهر هم بهم زَهر شد !بلند شدم و لباس ام رو تويِ تن مرتب کردم. . . در رو باز کردم و هنوز پام رو داخلِ سالن نگذاشته بودم که صدايِ پچپچی باعث شد اخم کنم . .. هر دو آشنا بودن . . سام و بابا . . .در نیمه بازِ اتاقِ روبرو بهم چشمک می زد . . . نزدیک شدم و گوش تیز کردم . . .-ترانه بفهمه غوغاست ! خیلی دنبال اش گشتن ولی الان . . . میران همین که شنید پس افتاده . .پدرم با صدایی که معلوم بود غمگینِ گفت :-از کجا معلوم خودش باشه ؟سام کلافه بود . . شاید هم عصبی و . . . ناراحت ! :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢۴-مشخصاتش بهش میخوره . . . حسین میگه خودش هم دل نداره بره سرد خونه . . . از ما . . .ذهن ام تند تند فعالیت کرد . . مثلِ فرفره . . تیکه هاي پازل رو کنارِ هم چید . . حسین ، میران ؟ سردخونه ؟ کسی کهبه دنبال اشن ؟تنم یخ زد ! مثلِ سردخونه . . . کیان ؟کی بود که دنبالش بودن ؟ کی بود که هم به حسین ربط پیدا می کرد و هم میران ؟ اصلا مگه چند تا میران و حسینمی شناختیم ؟ سرد خونه ؟پاهام سست شد . . زمین خوردم ! صداش به حدي بود که در چهارطاق باز بشه . .پدرم وحشت زده کنارم زانو زد ، قبل از اینکه لب باز کنه به چنگ کشیدم پیراهن اش رو :-کی سردخونه اس بابا ؟نگران دست اش رو دورم حلقه کرد و گفت :-سردخونه چیه بابا ؟ چی میگی ؟بغض گلوم رو گرفت . . یعنی الان تنِ کیانمهر تويِ اون اتاقک هاي فلزيِ سرد خوابیده ؟حتی فکرش هم نفس ام رو بند می آورد ، به سختی گفتم :-من شنیدم . . حرفاتون رو شنیدم . . . پس کیه که میران حالش خوش نیست ؟ بابا . . . کیان مرده ؟دستی لیوانِ آبی رو رويِ لبم گذاشت ، سام با تحکم گفت :-بخور اینو داري سکته می کنی .. .آبِ سرد رو نوشیدم . . ملتمس مچِ دستِ سام رو گرفتم :-تو رو خدا . . درسته ؟ راستِ؟ کیانِ ؟نگاه ازم دزدید . . . نگاه ام رو چرخوندم . . مادرم با چشم هايِ اشکی گوشه اي ایستاده بود ، کامیارِ پَکَر ترمه رو تو آغوشداشت . . ترمه اي که بغ کرده بود . . .پس راست بود !کیان مرده بود !صدايِ ضجه ام پیچید . . چه دیر فهمیدم . . خیلی دیر !بابا با صدایی که می لرزید سرم رو به سینه اش چسبوند :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢۵-هنوز که چیزي معلوم نیست دخترکم . .. هنوز که معلوم نیست !***مات و یخ زده خیره به دیوارِ روبروم بودم . . . کیانمهرِ مجد ، کسی که دوستش داشتم و بی نهایت دوست ام داشت ،مرده بود ؟یعنی الان تنِ ورزیده اش رو تويِ کاور پوشونده بودن و منتظر بودن تا کسی بشناسدش و بهش اتیکت بزنن ؟ اسم اشرو با یه تیکه کاغذ بهش بچسبونن و دیگه ناشناس نباشه ؟یعنی تمامِ این نُه روز کیان چشم به راه بود ؟ که تويِ مرگ اش هم تنها نباشه ؟لحظه به لحظه موجودِ نامشروعِ تويِ گلوم بزرگتر می شد . . . موجودي که نباید می بود ، موجودي که خلاف بود ،موجودي که پایه و اساسِ وجودش دروغ بود . . بغض !من چرا باید بغض داشته باشم ؟ اون که کیان نبود ، بود ؟ نه !چشم هام سوخت . . . حسین لرزون روبرويِ من رويِ زمین نشسته بود . . طاقت نیاورده بود تا بره و ببینه دوستی که روسرش آوار شد ، الان نیست شده ! نفس نمی کشه . ..بعد از دو روز گشتن رسیدن به یه جنازه ي ناشناس ، با مشخصاتِ کیان . . . میرانِ ناباور ، تنها با شنیدنِ این خبر ،افتِفشار پیدا کرد و حسین . .. تنها تونست به سام خبر بده . . .عجیب بود ؟ این همه مرد و هیچکدوم جرات نداشتن برن تا مرده اي رو ، شاید کیان رو از چشم انتظاري دربیارن ؟هق هق ام رو تويِ گلو خفه کردم . . . می خندید ، بلند بلند . . .. به هین کشیدن ام می خندید . . .قشنگ می خندید . .. نه ؟دست ام رو مشت کردم . .. رگ هايِ ظریفِ پشتِ دستم خودنمایی می کردن . . کیان دست هايِ قشنگی داشت . . نه؟ دست هايِ مردونه با موهاي تنک ، با رگ هاي برجسته . . دست هایی که هر نقطه اش ، سرانگشت به سرانگشت مثهنوكِ چند میلی متري سوزن ، محبت تزریق می کرد !لب ام رو گزیدم . . . طعمِ لب هاش شیرین بود . . نبود ؟ چه قدر نادون بودم که لذت نبردم از حضورش . . . از ذره ذرهي عشق اش که بوسه می شد رويِ لب هام . . .من قدر ناشناس بودم . . . غیرِ این بود ؟ نه . . . نبود !من مقصر بودم و شاید . .. مقصرِ اصلی. . اگه بی بی حرفی به کیان زد ، اگه حسین رفاقت اش رو با کیان به هم زد . .کیان آروم می گرفت با بودنِ من ، با عشقِ من و منِ کور شده از یاد بردم محبت به اون رو !دلم سنگ بود ؟شاید . . .!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢۶وتازه می فهمیدم چه زود دیر می شود !صدايِ قدم هايِ سنگینِ مردي اومد . . . چرا هر چه قدر اصرار کردم نذاشت من برم ؟ می ترسید غش کنم؟ ضعف کنم؟ نه . . نه غش می کردم ، نه ضعف ! شاید می مردم . . . می مردم از مردنِ کیان !قلبِ من ، با احساسِ نوشناخته اش طاقت نداشت ببینه چشم هايِ طوسیِ کیان با مژه هايِ مشکی رنگ اش برايِ همیشهبسته شده . . .سرم رو به زحمت چرخوندم به سمت اش . .. میران از جا بلند شده بود ، روبرويِ سام ایستاده بود . . سامی که مجبور شدجورِ همه رو بکشه . . . که مجبور شد بره و ببینه که مَردِ مُرده کیانِ ؟میران با صدایی لرزون پرسید :-بود ؟ کیان بود ؟سام حرفی نزد ، سست شده بود انگار و با خم شدنِ زانوهاش و سریدن اش پايِ دیوار انگار بنیادِ وجودِ من هم سست شد!یعنی واقعا کیان مرده بود ؟ مردِ تازه مردِ من شده ، مُرده بود ؟اشک راه گرفت رويِ گونه ام . . . حسین به سرش کوبید و ناله زد :-یا خدا . . .میران با زانو رويِ زمین اومد و صدايِ بلندِ کیان گفتن اش راهرو رو پُر کرد . .و بابا . . .پدرِ من ، پیشونی تکیه زد بهدیوار. . . شونه هاش لرزید ؟ نمی دونم . . شاید اشک هايِ تويِ چشمِ من بودن که به لرزش در می آوردن شونه هاشرو . .دوبارهِ نگاه کردم به سام . . .سکوت ات یعنی تمام ؟ یعنی پایان ؟ یعنی آخر ؟نگاه اش رو بینِ جمعیت چرخوند . . بی رمق لبخند زد ، زمزمه کرد :-نبود . .انقدر به شنیدنِ نبود نیازمند بودم که رويِ هوا ، بینِ اون همه سرو صدا و بدحالی رو هوا قاپیدم اش !نفس ام گیر کرد تويِ ریه هام . .. نبود ؟ یعنی کیان زنده اس ؟ یعنی زنده بود ؟ یعنی اون مردِ ناشناخته کیان نبود ؟میران شونه هاي سام رو گرفت و تکون اش داد ، زار می زد وفریاد می کشید :-لعنتی سکته ام دادي . . بود یا نبود ؟سام بازوهايِ میران رو گرفت ، انگار ضعف کرده بود :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٧-نبود . . نبود به خدا . .. شبیه اش بود . . ولی خودش نبود !حسین با صدايِ بلند گریه سر داد و سر رويِ زانو گذاشت . ..میران سر رويِ شونه ي سام گذاشت و بلند بلند گریه کرد . . .گریه هم داشت . . . کیان زنده بود و شاید فرصتی دوباره برايِ جبران . . . .***دست هايِ لرزونم رو جلو بردم ولی . . سخت بود برام !عینِ جون کندن . . . عین دست و پا زدن واسه یه اپسیلون هوا !چشم بستم و پیشونی تکیه زدم به در. . خونه ي کیان ، بی کیان !بالاخره باید باز می کردم . . .راهی نبود .. به امیدِ پیدا کردنِ نشونی از کیان پا گذاشته بودم تو این حیاط ، تو اینچهاردیواري ! هرچند میران به اینجا سرزده بود ولی دلم آروم نمی گرفت تا خودم هم سري نمی زدم . . .عقب کشیدم وبا دست هايِ سردم که عجیب بود تويِ این گرما ، کلید رو داخلِ قفل بردم و چرخوندم . . .همین که در باز شد حجمِ سکوت هوار شد رويِ سرم . . . خونه ي خالی و سرد . . یخِ یخِ !حسِ زندگی نداشت . . چراغ ها خاموش و گردو خاك به طورِ عجیبی همه جا نشسته بود . . .دلم گرفت . . حضورِ کیان رو تک تکِ گوشه هايِ خونه حس می کردم ولی با این وجود باز هم خونه روح نداشت . .بودنِ خودش چیزِ دیگه اي بود !در رو پشتِ سرم بستم و دستم رو رويِ کلید کشیدم . . . با اینکه تازه اولِ صبح بود ولی دوست داشتم کلِ خونه رو روشنکنم . . . شاید اینطوري رنگ برمی گشت بهش . . .کیان رويِ کاناپه دراز کشیده بود ، کیان خیره به تلویزیون بود ، کیان رويِ زمین نشسته بود و داشت به قراردادهايِشرکت رسیدگی می کرد ، کیان من رو تو آغوشش گرفته بود و بوسه بارون می کرد . . .دستِ راستم رو رويِ سرم گذاشتم . . پوفی کشیدم . . .امان از این هجومِ خاطرات که پاتک هاش داشت منو از پا در می آورد !جلوتر رفتم و وسطِ سالن ایستادم .. نگاه ام رو دور تا دورِ خونه چرخوندم .. می شد نشونی از کیان پیدا کرد ؟انگشت ام رو رويِ میز کشیدم . . . پرِ خاك بود . . رد موند روش. . .نگاه ام رو دور تا دورِ خونه چرخوندم . . باید از کجا شروع می کردم . . ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٨کیف ام رو رويِ مبل انداختم که خاك بلند شد . . عجیب بود . . این همه گرد و غبار فقط تويِ ده – یازده روز ؟مثلا تو سالن و آشپزخونه باید دنبالِ چی می گشتم ؟ چی بود که بتونه نشونی از کیان باشه ؟ هیچی . . .!ولی محضِ اطمینان چرخی زدم و حتی کنترلِ تلویزیون رو هم زیر و رو کردم . .!خنده دار بود اما وسواس پیدا کرده بودم که شاید تکه اي کاغذ ، یا حتی شماره اي زیرِ کنترل باشه !بی نتیجه کمر که راست کردم نگاه ام خیره شد به درِ اتاق ها . .. پوفی کردم . . عذاب بود . . عذاب !عذاب بود پا بذاري داخلِ اتاقی که دنیا دنیا باهاش از کیان خاطره داشتی و این برايِ من و احساسِ جوون ام مثه شکنجهبود . . حتی بدتر ! مثه مردن . . . !لبم رو به دندون گرفتم و قدم برداشتم سمتِ اتاقِ خواب و با هر قدم انگار یکی از نوكِ پام داشت با تمامِ قوا جونم روبیرون می کشید !یه وقتایی انقدر حالم بدهکه میپرسم از هر کسی حالتویه روزایی حس میکنم پشت منهمه شهر میگرده دنبال تودرِ اتاق رو پس زدم و با باز شدنش هجومِ خاطرات رو سرم آوار شد . . رويِ تخت ، همونجا بینِ بالش ها من بودم و کیان!آغوشِ خواستنی اي که اون روزها برام ناخواسته بود و چه قدر احمقانه ازش عذاب می کشیدم . . مردي که با محبتدست می کشید رويِ سرم و بوسه می زد !دقیقا جلويِ پنجره مردي ایستاده بود با دستی باند پیچی شده و من بودم که بوسه می زدم به دست اش . . .کلافه سر تکون دادم و نگاه ام رو چرخ دادم دورِ اتاق . . یه تعداد اوراق رويِ زمین و پوشه هایی که هر کدوم گوشه ايپخش شده بودن . . .وسط اشون نشستم و سرسري خطوط و نوشته ها رو جلويِ چشمم گذروندم . . .وزنِ تن ام رو رويِ دستِ راستی انداختم که کف اش رو تکیه زده بودم به زمین . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٢٩بیشتر دقت کردم . . . چند تا نامه ي تاریخ گذشته و بقیه همه مربوط به شرکت . . به امیدِ نشونی از وکیل و رابط حتی ،مجبور شدم تک به تک برگه ها رو به دست بگیرم و بخونم . ..شاید یک ساعتی طول کشید . . با اعصابی خراب و داغون از نوشته هايِ بی ربطی که خوندم ، و چشم هایی که میسوخت از خط به خط شدن و بند به بند جمله ها رو پشتِ سر گذاشتن ، بلند شدم . .راهیِ اتاق بعد شدم . . اتاقِ نوزاد . . نگاهی تند بهش انداختم و وقتی تمیز و بدون دستخوردگی دیدم اش فوري ازشدور شدم . . . اتاقِ نوزادِ کیانمهر . . . ! سخت بود ، نبود ؟ سخت بود به خاطرِ آوردنِ مردي که نیمه شب لباسِ نوزاد بهبغل گرفته بود و اشک می ریخت . . .قلبم تند تند می کوبید . . . خدایا ، کِی عذاب ات تموم میشه ؟ بگم غلط کردم راضی می شی؟خدا غلط کردم کیان رو آزار دادم ، غلط کردم دیر یادم اومد که چیزي به اسمِ عشق تويِ قلبمِ . . خدایا ، غلط کردن روقبول می کنی و منو خلاص می کنی از شرِ این پایه ي سختِ زندگی ؟مجرم منم که زندگی ات کنارِ من تباه شدعذابِ تو برايِ من شبیهِ یک گناه شدمنو ببخش ، مقصرمدوباره اشتباه شد !نگاهم کشیده شد به اتاقِ بعدي . . . لبخند زدم !بی دلیل . . .درش رو هل دادم و با دیدنِ وضعِ آشفته اش لبخند رويِ لبم خشک شد !آلبوم هایی که عکس هاش پخش و پلا بود . . لباس هایی که هر کدوم گوشه اي آواره بودن . . .کتابِ هايِ باز و بسته که گوشه و کنار افتاده بودن و گیتارِ کیان بینِ اون همه شلوغی . . .کنارشون زانو زدم و دست کشیدم به عکس ها ، به گیتار . .لباس ها . . لباس ها . . پیراهنِ کیان !چنگ زدم پیراهنِ طوسی رنگ رو و صورتم بی اراده حمله کرد به لباس . . .انگارِ بويِ خوش اش مونده بود روش !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٠عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپرهبغض کردم . . لب زدم :-دلم خودت رو می خواد !عجیب هوايِ بودنِ خودش رو ، آغوش اش رو کرده بودم . . . عجیب دلم خودش رو می خواست !مردِ چشم طوسیِ مو مشکیِ مهربونِ خودم رو !با ماه گرفتگیِ ابرو و زخمِ محوِ رويِ گونه اش . . .هواتُ کردم ؛ منِ حیرون تو این روزا هواتُ کردمآه کشیدم ونگاه ام رو رويِ عکسا چرخوندم . .کیانمهر ! بیشتر تنها و غمگین !سرم رو کج کردم و بیشتر به عکس ها دقت کردم ، هر عکس شاید نشونی از گذرِ عمر کیان بود . . !لبخند زدم به خنده ي پهن اش تو یکی از عکس ها ، دست دورِ گردنِ بی بی انداخته . . .تو هر عکس تغییر کرده بود ولی چیزي که ثابت بود ، غمِ چشم هاش و مظلومیتِ صورت اش بودنگاه ام چرخید و . . .ناگهان رويِ عکسی توقف کرد . . کیان و حسین کنارِ هم . . برداشتم و نزدیکِ صورت ام نگه داشتم . .چه قدر عکس برام آشنا بود . . زیادي آشنا بود . . اخمی نشست بینِ ابروهام . . تصویري جلويِ چشمم جون می گرفت ..عکس رو برگردونم . . بهترین برادرِ دنیا . . بهترین رفیقِ دنیا . .مات زده شدم . . ویلايِ کیان ، دستک !چند لحظه اي خیره موندم بهش. . . یعنی . .یعنی ممکن بود کیان . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣١هیجان زده از جا بلند شدم و هجوم بردم به سالن ، دستم به کیف ام رسیده بود که صدايِ زنگِ گوشی ام بلند شد . .شاید دلیلی نداشت . . شاید کیان ممکن بود هرجايِ دیگه اي باشه ولی یکی ، ته دلم داد می زد داري راه رو درست میري !بعضی اوقات باید اعتماد کرد به اون ته دلی ، نه ؟حسین بود . . حسینی که در به در دنبالِ رابطِ وکیل و کیان بود . . همین که تماس رو وصل کردم با هیجان فریاد کشید:-پیداش کردم !شوکه گفتم :-کی رو ؟کلمات رو سریع پشتِ هم ردیف می کرد ، نفس نفس می زد :-رابط رو . . رابط رو پیدا کردم ! خانمِ کریمی . . منشیِ شرکت !دهان ام باز موند و چشم هام گرد . . . کریمی ؟ خانمِ کریمی ؟ منشیِ کیان ؟ دخترِ سر به زیر و محجوبِ شرکت ؟حسین تند تند داشت توضیح می داد :-وقتی داشت با وکیل صحبت می کرد مچ اش رو گرفتم . . این روزا یه کم مشکوك می زد ولی حتی یه درصد هم فکرنمی کردم اون باشه . . داشت با وکیل صحبت می کرد وقتی اسمِ وکیلِ رو شنیدم گوش تیز کردم . . داشت دستوراتِکیان رو بهش می گفت ! وقتی دیدتم رنگ اش مثه گچ سفید شد . . گذاشتم اش تحتِ فشار. . . اول نمی خواست چیزيبگه ولی وقتی دست اش رو رو شده دید و جماعتی رو نگران ، بهم گفت که کیان رفته ویلايِ خودش ، خیلی وقت بودکه بهش سر نزده بود ، حتی منم یادم رفته بود ، رفته دس . . .ویلايِ خودش ؟ با خوشحالی بینِ حرف اش دویدم :-دستک ؟لحظه اي ساکت شد و بعد متعجب پرسید :-تو از کجا می دونی ؟همونطور که نگاه ام پشتِ عکس ، رويِ خطِ ریز که آدرسِ دقیق ویلا رو می داد می تابوندم ، براش توضیح دادم !عکس رو داخلِ کیف سُر دادم و با چنگی رويِ دوش ام مستقراش کردم . چشم ام رو دور تا دورِ خونه گردوندم . . .حسین یکسره داشت توضیح می داد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٢-مثه اینکه کیان قبل از رفتن بهش سپرده بوده و یه نیمچه وکالتی بهش داده بوده . . چه میدونم تو مایه هايِ همین .. مثه اینکه تلفنی باهاش . .در رو بستم و محکم و قاطع گفتم :-من میرم !حسین همونطور داشت ادامه می داد که . . . :-در تماس بو. . . . . . . . . کجا میري ؟در حیاط رو پشتِ سرم بستم و ریموتِ ماشینِ سام رو بیرون کشیدم . . . لبخند رويِ لبم نشسته بود :-میرم دنبالِ کیان ! میرم دستک !صدايِ فریادش بلند شد :-چی میگی دختر ؟ زده به سرت ؟ می دونی چه قدر راهِ ؟ تازه مگه تو بلدي ؟سوییچ رو چرخوندم و موتور ماشین رو روشن کردم ، حالا که نشونی ازش پیدا شده بود باید فرصت رو غنمیت می شمردم:-آره . . . بهت که گفتم ، پشتِ عکس نوشته بود . . کاري نداري ؟با حرص گفت :-دیوونه بازي درنیار. . من و میران تا یکی دو ساعت دیگه راه می افتیم . .چراغِ راهنما زدم و گفتم :-من به شما کاري ندارم ، دارم میرم دنبالِ شوهرم !و بعد با خداحافظ گفتن تماس رو قطع کردم . .دنده رو جا زدم ، آیت الکرسی خوندم و راه افتادم . .من داشتم می رفتم دنبالِ شوهرم ، کسی که دوستش داشتم . . دنبالِ مردِ زندگی ام ، مردِ دوست داشتنیِ زندگی ام !دارم میام پیشت ، جاده چه هموارههوا چه قدر بويِ عطر تو رو داره !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٣***برايِ بارِ چندم بود که زنگ رو می فشردم ؟نمی دونم . .. هوا رو به تاریکی می رفت ، خورشید به خون نشسته بود و من هنوز سعی می کردم جوابی بگیرم از درِبسته و آیفونِ بی پاسخ !دو به شک بودم . . اینکه منتظرِ میران و حسین بمونم که همراه با سامی که ، به خاطرِ من همراهشون شده بود ، تو راهبودن یا اینکه . . .دوباره از طرحِ گُلِ رويِ در نگاهی به داخل انداختم . . خودش بود ! ماشینِ خودش بود . . .به ماشینِ خودم که کنارِ دیوار بود نزدیک شدم . . آهسته . . یه نگاه به چپ . . یه نگاه به راست . .تو عصرِ یه روزِ تابستونی اکثرا کنارِ ساحل اوقات می گذروندن . . .دوباره یه نگاه به چپ کردم و منتظر موندم خانم هاي میانسالی که زنبیل به دست با هم گپ می زدن از تیر رس ام خارجبشن . ..وقتی پشتِ دیوار محو شدن بدون معطلی رويِ کاپوت رفتم و بعد رويِ سقف . . .من آدمِ معطل کردن نبودم . . .!آدمِ عمل بودم . . .خودم رو از دیوار بالا کشیدم و از سمتِ دیگه آویزون شدم . .فاصله ي زیادي نبود تا زمین ولی از ترسِ افتادنِ شدید چشم هام رو بستم و خودم رو رها کردم و . . . .رويِ بوته هايِ بلندِ و نرمِ شمشادهايِ جوون فرود اومدم با وجودِ این دردي به تن ام نشست ولی مهم نبود . . مهم دلمبود که انگار شده بود رختشور خونه !آب دهن فرو دادم و نگاه ام رو دور تا دورِ حیاطِ بزرگ چرخوندم . .عجیب استرس داشتم . . . !یه حسِ ترسِ ناشناخته تو دلم داشت جولون می داد و رو اعصاب ام یورتمه می رفت . .چشم دوختم به درِ ورودي و آروم قدم برداشتم .. عجیب بود !یعنی هیچ سرایداري نبود و حیاط انقدر مرتب بود ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣۴از جلو ماشین کیان رد شدم که . . .با دیدنِ فرو رفتگی کاپوت جلو و تركِ بزرگِ شیشه ي خم ماشین ، تن ام لرزید . .مات و مبهوت خیره ي ماشین شدم که از ریخت افتاده بود !همونطور که نگاهم گیر کرده بود به ماشین عقب عقب رفتم و به درِ ورودي چسبیدم . . .نفس ام حبس شده بود . . چهبلایی به سرِ این ماشین اومده بود ؟ راننده اش چی ؟چرخیدم و در رو باز کردم . . عجیب بود ! کیان بود ؟ اگه بود چرا جواب نمی داد . . نبود ؟ اگه نبود چرا در قفل نبود ؟پام رو که داخلِ سالن گذاشتم از سرديِ هوا به خودم لرزیدم . . بیرون این همه گرم و داخلِ خونه این همه سرد ؟چشم چرخوندم و با دیدنِ کولر و عدد شونزده پی به علت اش بردم . . ولی این سرما علت اش یک ساعت و دوساعتنبود !جلوتر رفتم و در رو پشتِ سرم بستم . . ترس بیشتر رخنه کرد تو وجودم . . هیچ صدایی نبود . . بی اراده دستم حلقه شددورِ گلدونِ کریستالی که نزدیک ام رويِ میزِ کناره بود . . .شاید برايِ محافظت . . ولی در برابرِ کی ؟ نمیدونم . . . فقط حسِ خطر بود ! یه حسِ عادي برايِ همه ي آدم ها در برابرِفضايِ ناشناخته . .آب دهن فرو بردم . . لباس هاي نم دار ، خیس وشنی گوشه گوشه ي سالن افتاده بود و من حداقل می تونستم تشخیصبدم که لباس هايِ کیان هستن . . .جلوتر رفتم . . در نیمه بازي بهم چشمک می زد . . زانوهام می لرزید ! انگار هفتاد سال از خدا عمر گرفته بودم و به پیريمبتلا شده بودم . .دست هايِ لرزون ام رو پیش بردم و درِ نیمه باز رو به عقب هل دادم . . .باز شدنِ در همانا ، صدايِ شکستنِ گلدون همانا و جیغِ من همانا !***لباس اش خیس از عرق بود . تمام تختش خیس بود . صورتش سرخِ سرخ!صداي نفس نفس زدنش می پیچید توگوشم . . .چشماش روباز نمی کرد . انگاربیهوش بود . . . تمامِ صدا زدن هام بی فایده بود . . کیان جواب نمی داد !دست کشیدم به پیشونی اش ، بگم دستم سوخت ؛ دروغِ ، ولی داغی اش دلم رو سوزوند.لبم لرزید . . . تقصیرِ من بود . . این حال اش . . این پریشونی و این تب تقصیرِ من بود . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣۵خم شدم و چشم بستم و آهسته گونه اش رو بوسیدم . . گونه ي داغ و تبدارش رو . . گونه ي سیاه شده از ریش اش رو. . . .دلم داشت می ترکید!غصه شده بود یه سنگ وهی به قلب کوچیکم فشارمی آورد . چه کنم؟چه کنم با این مرد ؟دست کشیدم به موهاي شقیقه ي خیسش . . . نگاهم خورد به موهاي سفید ، که تک وتوك توخرمن موهاي مشکی اشمی رقصیدن . ماتم برد !این سفیدي ها به چه جرات راه پیدا کردن تو شبِ قشنگِ موهاش و من . . من چرا هیچ وقت متوجه این سفیدي هايِبی حیا نشدم ؟ چرا متوجه نشدم که کیان از جوونی ، در حالِ پیر شدنِ ؟از حسرتِ جوونی کردن ، خوشی داشتن و زندگیِ آروم . . چه به روزت آوردم مردِ زندگیِ من ؟بلندشدم و با دستهاي لرزونم ، موبایلم رو که رويِ میز گذاشته بودم ؛ برداشتم ، رواسم سامیارقفل کردم .بعد از چند تا زنگ ، صداي نگران اش پیچید :- ترانه ؟ کجایی دختر ؟ رسیدي ؟نالیدم:-سامی . . . . سام ؟ . . . داداشی ؟متوحش جواب داد :-جانم ؟ جانم خواهري ؟ کجایی ؟ چی شده ؟بغض ام ، بغضی که بادیدنِ کیان تو اونِ حالِ نزار جا خوش کرده بود تويِ گلوم ، ترکید. به سختی گفتم :-سام . . کیان . . . کیانمهر حالش خوب نیست . . همه اش تقصیرِ منِ . . .کمی سکوت کرد . . متفکرانه انگار ! نمی دونم چی پیشِ خودش تصور کرد که صداي بلندش اومد:-کشتیش؟آره ؟ کشتیش؟عصبی ، صدايِ من هم بالا رفت :-تب داره . . . . داره میسوزه ! من دستم بهش نزدم !اگه بوسیدن دست زدن نباشه البته !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣۶پوفی کرد . . شاید از سرِ آسودگی و بعد گفت :- حسین میگه زیاد نمونده ما برسیم . . . صبر کن تا بیایم . . فقط سعی کن تب اش رو پایین بیاري . .نگاه ام رو به کیان دادم که سرش رو به چپ و راست می چرخوند و لب هاش تکون می خورد . . . دونه هايِ عرقمسابقه گذاشته بودن رويِ صورت اش !لب جویدم :-زنگ نزنم به اورژانس . . ؟دوباره عصبی شد ، برادرِ من هم انگار سیمِ اتصالی داشت ! :- گفتم داریم میایم . . می خواي زنگ بزنی بگی چی ؟ کی اش هستی ؟ بهت میگم داریم میایم !و من نپرسیدم چه ربطی داشت . . تماس رو قطع کرد و من لحظاتی گنگ موندم وسطِ اتاق و خیره به کیانمهر .. بهمردي که قلبم تازه فهمیده بود شاید به بهانه ي اون می تپه !با ناله ي خفه اي که کرد به خودم اومد . . .دست هام چرا مثلِ بید می لرزید ؟ لعنت به این لرزش !از اتاق به مقصدِ آشپزخونه بیرون زدم و با یه چشم چرخوندن پیداش کردم . . . تمامِ کابینت ها رو گشتم تا ظرفی پیداکنم . . شیرِ آب سرد رو باز کردم . با اون هوايِ گرم آب تويِ لوله ولرم بود و نیازي نبود به سرد و گرم کردن اش . . .به اتاق برگشتم و حوله اي رو که رويِ صندلی بود برداشتم . . . دست وپام رو گم کرده بودم . . کنارش زانو زدم . . .لاغرتر شده بود ! صورتِ همیشه تمیزش این بار زیرِ لایه اي از ریش پنهان بود ولی . . . باز هم مردِ من ، دوست داشتنیبود !چندروز بود منِ بی خبر ، ادعاي خبرداشتن ازجیک وپوك زندگیِ مردي رو می کردم که به نظرم ضعیف بود وحالا فهمیدهبودي زیادي قويِ ! ؟من اگه جاي کیانمهر بودم وخانواده ام بهم بی توجهی می کردن ، من اگه جايِ کیانمهر بودم و اگه پدر و مادرم اجازهنمی دادن بهشون بگم مامان و بابا ، اگه من جايِ کیانمهر بودم و پدر و مادرم جلوي چشمم به خواهرا و برادرام محبتمی کردن ومنو نادیده می گرفتن . . . . اگه من ، جايِ کیانمهرِ مهرندیده بودم ، و همه ي اینها رو می دیدم ، حتی وقتنمیکردم غصه بخورم ، سکته میکردم ! خلاص !حوله رو خیس کردم وکشیدم رو پیشونی اش ، سرش روبه چپ وراست تکون داد و سرفه اي کرد . . آروم کشیدم رويِگونه اش ، رويِ چونه اش . . رويِ گردن اش ! ولی فایده اي نداشت . . .بنابراین با تردید دست بردم سمت دکمه هاي پیراهنش ، راستی من چرا هیچ وقت کیان رو برهنه ندیدم ؟ حتی وقتی کهتا پايِ تجاوز هم رفت . . . کیان ، تو مراعاتِ من رو می کردي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٧دکمه ها رو یک به یک بازکردم و سعی میکردم چشمهام نیفته به تنِ کیان . . . .. تنی که عمري بود تو حسرت یه آغوشپرمحبت مونده بود.وازدیدن اون چیزي که پیش روم بود ، مات زده شدم . . . . .کبودي اي رويِ سینه اش خودنمایی می کرد که زرد شده بود اما بیشتر از اونردِ پايِ بخیه رويِ شکم اش بود . . . خدایا ، من چی می دونستم از کیان ؟ چی ؟بغض داشت خفه ام می کرد ، اشک هام دونه به دونه رويِ گونه ام غلط می خوردن و رويِ تنِ کیان می چکیدن . . .دست کشیدم رويِ محلِ ترمیمِ زخمِ کهنه . . . کیانِ من چند بار زخم و زیلی شده بود ؟ گونه اش ، دست اش ، شکماش . . .با دیدنِ دست اش که بی رمق ملحفه رو به چنگ کشید هق هقم سکوت خونه رو شکست و بی اراده سرگذاشتم رو سینهي برهنه اش.چنگ زدم به تن اش ، تنِ داغش . . . بوسه زدم رو جاي بخیه . . . اراده اي از خودم نداشتم . .دست خودم نبود...دست خودم نبود این دیوونه بازي ها.سرم رو سخت بلند کردم از رو تنه ي دردمندِ مَردَم ، حوله رو باز فرو بردم تو آب ، باچشمهاي خیسم تصویرش رو غسلدادم ، از امروز جورِ دیگه اي می دیدم اش . . مهربون تر ، صبور تر و مقاوم تر !جسمِ نرمِ خیسِ تويِ دستم رو کشیدم رو سینه اش ، روشکمش ، روپهلوهاش میذاشتم رو پیشونی اش ، دست به آبمیزدم و صورت خیسش رو با آب تمیز می کردم . . و لابلايِ خاطراتم روزي رو به یاد می آوردم که تب کرده بودم وکیان پايِ تخت ام نشست و نازم رو کشید . . محبت کرد بهم ، دستمالِ خیس گذاشت رويِ پیشونی ام . . زیاد دور نبود، همین چند ماه پیش !نمیدونم ، نمیدونم چند دقیقه حواس ام پیِ تب بري اش بود که صداي ضعیف اش باعث شد خیره بشم به لبهاي چاكخورده وخشک اش .خدایا با کدوم معجزه ات این مرد رو از جهنم تن اش کشیدي بیرون ؟ با کدوم معجزه ات بیدارش کردي ؟ دستشروگرفتم ، سعی می کرد انگشتش رو بکشه پشت دستم ، لبهاش به سختی تکون می خورد ، سرپیش بردم ، پلک هاشنیمه باز بودن و مردمک هايِ طوسیِ به خون نشسته اش خیره به من . . . . ناله می زد :-تر. . . ترا . . . .شناخت ؟ من رو شناخت ؟ تو اون حال من روشناخت یا توهم بود ؟ یا هذیون ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٨نمیتونست اسمم رو درست تلفظ کنه ، دست گذاشتم رو لب اش ، دست کشیدم رو گوشه ي چاك خورده ي لب اش ،برايِ اولین بار زبون به محبت باز کردم براش :- جانِ ترانه ؟پلکهاش لرزید ، سعی می کرد چشمهاش رو بیشتر باز کنه ، زمزمه کرد:- ب . . . بالاخره . .. او . . اوم . . .به سختی ، به زجرکش شدن ، تونست نوكِ زبون اش رو بکشه رو لب اش ، نفس داغ اش خورد توصورت ام ، به زحمتادامه داد:- اومدي ؟یکه خوردم ،دستش روکه هنوزتودستم بود فشردم ، پس شناخته بود ! انگار هذیونِ تب نبود :- آره عزیزم . . . اومدم . . اومدم دنبالِ تو !انگارچشم هاش می خندیدن ، تب داشت ، داغ بود ، ولی مطمئن بودم هزیون نمی گفت .شدید سرفه کرد ، حس می کردم چیزي تويِ گلوشِ ، به سختی لب زد:- دوس . . . دوسِت . . . . دا . . . . آ . . . رم . . .دلم لرزید ، دست کشیدم رويِ لب اش :-منم دوست دارم !اما چشمهاش بسته شد . . .یکّه خوردم . . تکون اش دادم . . دست ام رو زیرِ سرش بردم و سرش رو بالا آوردم و صداش زدم ولی هیچ !ازترس جیغ کشیدم ، چنگ زدم به سینه اش ، مشت زدم، دوطرفِ بازِ پیراهنش رو گرفتم و بلندش کردم که صداي بلندِسام که اسم ام رو می خوند باعث شد سربچرخونم سمتِ در . . . .***نگاه ام به مردي بود که رويِ تخت بود و ماسک اکسیژن رويِ صورت داشت . .دچار آنفولانزايِ شدید شده بود . . آنفولانزایی که بهش توجه نشده بود ، انقدر که باعث شده بود ریه اش عفونت کنه . ..تمامِ تن ام درد می کرد از دیدنِ درد اش . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣٩دستِ سام دورِ شونه ام حلقه شد :-بیا بریم یه هوایی بخور. .با صدايِ گرفته اي گفتم :-من هیچ جا نمیام !پنجه هاش شونه ام رو بیشتر فشرد :-اون الان متوجه اطراف اش نیست . . . تقریبا بیهوشِ !بغض ام شدید تر شد . . لعنت به این بغض !میران رويِ صندلی نشسته بود و پیشونی تکیه زده بود به کفِ دست و حسین راهرو رو متر می کرد . .سام شقیقه ام رو بوسید :-حال اش خوب میشه . . . یه کم طول می کشه ، سخته . . ولی خوب میشه .. !هق زدم :-همه اش تقصیرِ منِ !گریه ام شدید تر شد :-من به این حال و روز انداختم اش !چند لحظه بعد که صورت ام تويِ سینه ي سام پنهان شد ، صدايِ گریه ام کلِ سالن رو برداشت . .بی توجه به هشدارهايِ پرستار با تمامِ قوا گریه می کردم . . . مردِ من سخت بیمار شده بود و دلِ من سخت می تپیدبرايِ صورتِ گُر گرفته اش. . .***میران دستی به صورت اش کشید :-همونطور که این همه مدت علیرضا رو بی خبر نگه داشتم ، بازم می تونم . .حسین چشم هايِ خسته اش رو بست و گفت :-حالا چطور بی خبر نگه اش داشتی ؟ اون بابايِ تو که من دیدم از تعداد سوسکايِ خونه ي کیان هم خبرداره !میران بی رمق خندید و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴٠-به روشِ خودم . . یه کم سرش رو بیش از حد گرمِ کار کردم و یه خبرايِ دروغ هم براش فرستادم . . . فعلا درگیرِ پروژهي مشترك اش با مجتهديِ !حسین پوزخندي زد و گفت :-مجتهدي ! مردكِ دو رويِ رذل !میران بلند شد و گفت :-مجبورم برم ولی وقتی مرخص اش کردن بهم زنگ بزنین خودم رو میرسونم . ..حسین و سام هم به پاش بلند شدن . . دست دادن و برايِ بدرقه اش رفتن ولی من تنها به خداحافظیِ کوتاهِ کلامیبسنده کردم . . .انقدر ذهن ام درگیرِ مردِ تويِ بیمارستان بود که توانِ از هم جدا کردنِ لب هام رو هم نداشتم . . .چشم هام رو بستم و سرم رو به مبل تکیه زدم . . .هنوز می ترسیدم از روزهايِ آینده ، از ساعت هایی که معلوم نبود چه خوابی برام دیده بودن . . . می ترسیدم از روزگارکه نمی دونستم چه سرنوشتی برام رقم زده . . . !دستِ سام که نشست رويِ زانوم چشم باز کردم . . آروم پرسید :-خسته اي ؟فقط نگاه اش کردم . . بودن اش نعمت بود !دستی به سرم کشید و گفت :-برو بخواب . . .آهسته زمزمه کردم :-کیانمهر تنهاست !پوفی کرد و لب اش رو گزید . . کمی بعد آهسته گفت :-کسی نمی تونه پیش اش بمونه . . .بغ کردم . . .لبِ بالام رو جلو دادم و چونه ام لرزید :-تقصیرِ منِ ؟درمونده از سوالی که هزار بار ازش پرسیدم بودم من رو تو آغوش اش کشید و گفت :

 


 

 

برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید