همونطور که اشک میریخت بریده بریده گفت:اون بی ناموسا حتی…حتی …به قبر زنا هم رحم نمیکردن!خدایا اینه انصافت؟!اینه آبرو داری و حفظ ناموست که یه مرد غریبه تن عریان یه زن رو…نتونست ادامه بده…درک میکردم چه قدر اذیت شده…من که با شنیدنش اینقدر بهم ریخته بودم اینا بادیدنش قطعا اوضاعی خیلی بدتر از من داشتن! 

 

 


 

 

باپخش شدن صدای نویز تو فضای سالن توجهمون به اسپیکرا جلب شد…هدفون رو تو گوشم گذاشتم و به پشتی صندلی تکیه دادم…بالاخره ارتباط وصل شد ومن چه قدر منتظر این لحظه بودم…شادی و غلام هردو توی فضای باغ روی صندلی های کنار استخرنشسته بودن و چندتا بادیگارد هم اطرافشون بود…چشم دوختم به مانیتور که بالاخره صدای غلام تو هدفون پخش شد:ازت دلخورم
-چرا بابایی؟!
غلام روبه یکی از بادیگارداگفت:بهش بگو…
بادیگارده چندقدم جلو اومد وگفت:اسمش سامه…سام بازرگان!ده سال حبس بوده الانم یه پلیس زده و تحت تعقیبه
غلام دستشو به نشونه سکوت بالا برد و بادیگارد یه قدم عقب رفت اینبار خود غلام ادامه داد:همه جا حرفشه حتی تو روزنامه ها…نگوکه نمیدونستی!
-میدونستم
غلام به پشتی صندلی تکیه داد وگفت:پس یا معشوقته یارفیقت
-رفیقمه…
:بار اول بهت گفتم کار ما رفاقت برنمیداره نگفتم؟
-چرا بابا گفتین!
:گفتم مرام و معرفت مال گود زورخونه اس
شادی تند گفت:تضمینش میکنم
:بهش سلام برسون بگو ساکشو بندازه رو کولش و از همون راهی که اومده برگرده…این بار اگه دست پلیس بیافته پای توام گیره توام یعنی من و همه ی تشکیلاتم…میبینی شادی عین آب خوردن داری سر هممونو به باد میدی…درستش اینه به بچه ها بگم ببرنش توی بیابون و پودرش کنن
شادی هینی کشید وباعجز گفت:باباجونم باورکن سام پسر خیلی خوبیه!اصلا دروغ و دغل تو کارش نیست…من بهش پیشنهاد دادم باشما همکاری کنه وگرنه اون اصلا نمیدونست شمااهل این کاراباشین
:اون منو میشناسه
-بله هزار بار این حرفو زدین ولی اگه ببینتتون میشناسه…وقتی من ازتون باهاش حرف زدم که نه اسمتونو گفتم و نه چهرتونو نشون دادم…باور کنین هیچ نقشه ای نداره!هیچ خطری هم نداره…
غلام بعداز مکثی کوتاه گفت:نمیخوام ازم برنجی چون بدجور لازمت دارم پس فقط همین یه بار پای رفاقتت وایمیستم…همین یه بار…فردا بیارش پاتوق ببینمش اگه بی خطربه نظر رسیدمشکلشو حل میکنم راهیش میکنم ترکیه
شادی با ذوق گفت:جبران میکنم
:حتما این کارو بکن…بلکه دلخوریم رفع شه
نفس عمیقی کشیدم و هدفونو از گوشم در آوردم…لبخند محوی رو لبام نقش بست…داشتم به هدفم نزدیک میشدم فقط چندقدم مونده بود که البته کار سختی نبود سخت ترین راه جلب اعتماد غلام بود که اونم انگار داشت حل میشد…همون لحظه صدای زنگ اس ام اس موبایلم بلند شد بدون فوت وقت اس ام اس رو باز کردم یه آدرس نوشته بود و ساعت قرار رو یاد آوری کرده بود
تو دلم پوزخند زدم وگفتم:به کمک گردنبندی که امروز بهت هدیه دادم تمام حرفاتونو شنیدم…هه!
بهترین دزد ها موقع تو رفتن نه،موقع بیرون اومدن گندمیزنن…چون اونقدر واسه تو رفتن برنامه ریزی میکنن که برگشتنو یادشون میره!
اما من همه ی جوانب کارو در نظر میگیرم هم تو رفتن رو برنامه ریزی میکنم هم بیرون اومدنو!چون نمیخوام شکست بخورم…نمیخوام تسلیم بشم…نمیخوام زانو بزنم نه نمیخوام!من باید پیروز بشم باید غلام رو شکست بدم تا روحم آروم بگیره تابعداز ده سال آرامش وجودمو پرکنه واجازه نفس کشیدن بهم بده…خیلی چیزا تو دنیا به صورت ترتیبی نیستن خوبی منجر به خوبی و بدی منجر به بدی نمیشه مردمی که دزدی میکنم دستگیر نمیشن…اونایی که به راحتی آب خوردن آدم میکشن راست راست تو خیابون راه میرن و زندگی مرفهی دارن…بعضی ها دروغ میگن وکلاه برداری میکنن ودر آخر تو انتخابات رای میارن…حالا برای اینکه زنده بمونی بایدظاهرت رو بازشتی درونت مطابق کنی
دیانا:
دلم تنگ بود…اونقدر تنگ که فقط بادیدن سام آروم میشد…روی شن های ساحل نشسته بودم و به غروب خورشید نگاه میکردم…اونقدر این صحنه ها غم انگیز بود که قطره های اشک دیدمو تار میکرد واجازه نمیداد اطرافمو اونطور که هست…واضح…ببینم!
یه دوست داشتن هایی هست که از دوره و در سکوت…که دلت براش از دور ضعف میره…که وقتی حواسش نیست چشماتو ببندی و تو دلت دعاش کنی و یه بوسه تو هوا براش بفرستی…که وقتی بی هوا نگاهش با نگاهت یکی میشه انگار کسی به یک باره نفس کشیدن رو ممنوع میکنه… یه دوست داشتن هایی هست که یکدفعه و بی مقدمه پابه دلت میذاره وجا خوش میکنه واز دست تو کاری برنمیاد جزاز دور دوست داشتن!!!
یه دوست داشتن هایی هست…ساکته…آرومه…خوبه ولی کمه!یه چیزی مثل دوست داشتن های من!
این روزا “بی”تو دنیای من غوغا میکنه…بی کس،بی مار،بی زار،بی دار،بی یار،بی دل،بی صدا،بی جان،بی نوا،بی حس،بی عقل،بی خبر،بی نشان،بی بال،بی کلام،بی جواب،بی هوا،بی هدف،بی همزبان،بی تو بی تو بی تو…
قطره اشکی از لای پلکم لجوجانه خارج شد و راه رو برای بقیه ی قطره ها باز کرد.
..”مگه اشک چه قدر وزن داره…که باجاری شدنش اینقدر سبک میشیم!”
باپشت دستم صورتمو پاک کردم تا کسی نفهمه چه قدر داغونم تا بازم مثل همیشه و هروقت دیگه تظاهر کنم به خوب بودن…به آروم بودن…به شاد بودن…
حس کردم موبایلم تو جیبم لرزید…اهمیت ندادم باخودم گفتم حتما اس ام اس تبلیغاتیه اما با تکرار شدن لرزش ها دستمو تو جیب شلوار جینم فرو بردم و موبایلمو تودستم گرفتم…شماره ناشناس بود…معمولا به شماره هایی که نمیشناختم جواب نمیدادم اما اینبار گفتم شاید سام باشه…دکمه اتصال رو زدم و گوشی رو به گوشم چسبوندم منتظر شدم اون اول حرف بزنه…صدای نفس کشیدنهای منظم یه نفر از پشت خط به گوشم میرسید…آشنا بود!خودش بود…سام!لبخند پهنی مهمون صورتم شد باشنیدن الو گفتنش نفس عمیقی کشیدم تا لرزش واشتیاق صدامو پنهون کنم وبعداز مکثی کوتاه سلام کردم
-چه عجب دختر دیگه میخواستم قطع کنما!
:ببخشید آقا سامی آخه فکرنمیکردم شما پشت خط باشین
صداش رنگی از خنده گرفت:باز که رفتی تو خط رسمی!
لبمو به دندون گرفتم وگفتم:خب یادم میره!
-اشکال نداره اصلا هرجور راحتی!چه کاریه هی من بهت اصرار میکنم راحت باش خودت نمیخوای…
-ببخشید ولی اصلا دست خودم نیست باشما که حرف میزنم اصلا همه چی فراموشم میشه
کمی مکث کرد و من تازه فهمیدم چه حرفی زدم…از حرص بشکونی از رون پام گرفتم وتودلم هزار بار خودمو لعنت فرستادم
-آرمیتا و مامانم خوبن؟
:بله…
-خودت چی؟خوبی؟
هجوم خون رو توی صورتم حس کردم این اولین باری بود که مستقیم حالمو میپرسید…تودلم کیلو کیلو قندآب میکردن…آرومتر ازقبل جواب دادم:بدنیستم البته…
سکوت کردم جز دلتنگی و تحمل غم دوری مشکل دیگه ای نداشتم ادامه دادم:خوبم…شما چه طورین؟پاتون بهترشد؟
-آره بهترم…ولی یه موضوعی هست که شاید خوب نباشه وحال خوبتو خراب کنه
قلبم شروع کرد تندتند تپیدم…دست آزادمو روی سینه ام گذاشتم و گفتم:چی شده آقا سامی؟
جدی والبته باکمی ناراحتی گفت:حاج صادق فردا اعدام میشه
هینی کشیدم وگوشی از دستم افتاد…لرزش دستم اونقدر محسوس بود که به وضوح حسش میکردم…اعدام….اعدام…اعدا م…؟!
صدای الو الو گفتنش از پشت خط شنیده میشد گوشی رو ازروی شنها برداشتم و دوباره به گوشم چسبوندم باصدایی لرزون گفتم:چرا اینقدر زود؟
-خیلی هم زود نیست…دوساله که منتظر حکم اعدامن…امروز از زندان به من زنگ زدن و این خبرو دادن…خودش نمیدونه ولی دلش میخواست دخترش والبته خواهرشو از نزدیک ببینه!
:آرمیتا؟!انتظار ندارین که بیارمش اونجا صحنه ی اعدام شدن پدرشو ببینه؟!
-نه نه…به هیچ وجه مسولین زندان خودشون ترتیب یه ملاقات رو میدن…برای آخرین بار!فقط اگه میتونین زود تربیاین
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:آرمیتا هم خیلی دلتنگ پدرشه…لحظه ای نیست که ازش حرف نزنه…چه طور میخواد این مصیبتو قبول کنه؟!آرمیتا نابود میشه…وای!
-میدونم ولی…چاره چیه باید کنار بیاد!
:راحت حرف میزنین!از یه دختر بچه ی شش ساله چه توقعی دارین؟!
-توقع زیادیه…میدونم ولی وقتی چاره ای نیست نمیشه کاری کرد…اگه نمیخوای آرمیتا رو بیاری اشکالی نداره اما حاج صادق باید خواهرشو ببینه!
خواهر…؟خواهر حاج صادق چه ربطی به من داشت…؟اصلا اگه حاج صادق خواهر داشت چرا دخترشو دست یه غریبه سپرده بود؟
-:خب به خواهرش زنگ بزنین تا بیاد حاج صادقو ببینه!
-منم همین کارو کردم…میتونی مامانمو حاضر کنی؟
بهت زده گفتم:گیتی جونو؟!اصلا حرفاتونو نمیفهمم!
کمی مکث کرد وگفت:حاج صادق داییه منه!برادر مادرم!
یه لحظه حس کردم اشتباه شنیدم برای همین دوباره تکرار کردم:برادر گیتی جون!؟
-آره…
باورم نمیشد!حاج صادق برادر گیتی جون بود؟یعنی آرمیتا عمه داشت…پسر عمه داشت…وای!حالا معنی حرفای سامی رو میفهمیدم اونوقتی که بهم گفت اسم پدر آرمیتا رو جلوی مادرم نبر…حالا میفهمم قصدش چی بوده!ولی چرااینهمه از هم دور بودن!؟چه طور گیتی نمیدونست آرمیتا بچه ی برادرشه؟باذهنی پراز سوال مبهم وگنگ پرسیدم:چه طور گیتی جونو برسونم تهران؟
-خودت میتونی بیاریش یا من بیام؟
:اگه من بخوام بیارمشون مجبور میشم آرمیتا رو هم بیارم اونوقت…
-اشکال نداره…یه جوری خودتونو برسونین!فردا ساعت ده صبح اعدام میشه!باید یه زمانی برسین که دیر نشده باشه
آهی کشیدم وگفتم:باگیتی جون چه طور حرف بزنم وقتی وضعیت روحی مناسبی ندارن؟
-نمیدونم دیانا…واقعا نمیدونم!اینو دیگه خودت حلش کن!حالا شب بهت زنگ میزنم…هرچه زودتر حرکت کنین…
باعجز گفتم:آقا سامی…
-من باید برم فعلا خداحافظ
بدون اینکه منتظر جواب من باشه قطع کرد…قطع کرد و منو باانبوهی از مشکلات تنها گذاشت…چه طور میخواستم با آرمیتا و گیتی حرف بزنم؟!چه طور آماده شون کنم…؟وای خدایا کمکم کن

چندلحظه بهت زده به کنج دیوار خیره شد…پلک هم نمیزد…نفس هم نمیکشید…حتی دیگه دستهاشم نمیلرزید…نگرانش بودم!دلم نمیخواست بااین شوکی که بهش وارد شده بلایی سرش بیاد…دستای سردشو توی دستام گرفتم و آروم زمزمه کردم:گیتی جون…گیتی خانوم؟!حالت خوبه؟…گیتی جون؟
هیچی نمیگفت…هنوزم نگاهش روی اون نقطه ی گنگ کنج دیوار بود…دلهره ام هرلحظه بیشتر میشد!چراهیچ حرکتی از خودش نشون نمیداد؟؟انتظار هر رفتاری رو داشتم جز این سکوت آزار دهنده اش!جزاین نگاه غم انگیزوماتم زده اش!ای کاش نمیگفتم…ای کاش هیچ حرفی نمیزدم….گیتی الان تو شرایطی نبود که بتونه اعدام شدن برادرشو بپذیره…ای کاش نمیگفتم!ای کاش لال میشدم وحرفی نمیزدم…لعنت به من!
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم وزمزمه کردم:الهی من قربونت برم چرا همه چیو میریزی تو خودت!یه حرفی بزن سبک شی…یه چیزی بگو خالی شی…فریاد بزن…جیغ بکش…اصلا بیا منو بزن ولی سکوت نکن!نریز تو خودت…جون من گیتی خانوم!تورو خدا
نگاه بی رمقشو دوخت تو چشمام…چندثانیه خیره نگاهم کرد.اونقدر رنگ نگاهش غم انگیز بود که ناخودآگاه اشک توی چشمام حلقه زد و دیدم تار شد…
چشماشو یه بار بست و باز کرد!دستاشو از زیر دستم بیرون کشید و روی گونه ام گذاشت…ناخودآگاه کمی عقب رفتم اما همچنان دستش روی گونم بود…بالاخره لبای بهم چسبیده شو باز کرد و باصدایی که به زور شنیده میشد گفت:صادق…؟صادق از ایتالیا برگشته…؟صادق ازدواج کرده…؟صادق بچه دار شده…؟آرمیتا دختر صادقه…؟دختر واقعیش…؟آره دیانا؟!آره…؟
اونقدر شوکه بودم که نمیتونستم حرف بزنم…نمیدونستم الان از حرف زدن گیتی خوش حال باشم یا از غم برادرش ناراحت…بی اختیار قطره های اشک راه خودشونو پیدا کردن و ازگوشه چشمم خارج شدن!لبخند پهنی روی لبم بود واشک مثل سیلی خروشان از چشمام جاری میشد…فقط تونستم سرمو به نشونه مثبت تکون بدم!
اینبار جدی تر از قبل گفت:صادق برگشته…پاره ی تنم برگشته…عزیز دلم برگشته!زن گرفته…بچه دار شده و حالا…آدم کشته!داره اعدام میشه…اعدام میشه…میمیره…من نمیبینمش…میمیرم!
لبخند از رو لبام محو شده بود…دلم میسوخت برای این خواهر…برای این خواهری که ده سال بی خبر از برادرش بودوحالا خبر اعدامشو میشنید!
باچرخوندن مردمکش هزار قطره اشک باهم چکید…بایه حرکت از جابلند شد…
-باید برم…باید برم داداشمو از دل شیر بکشم بیرون…باید نجاتش بدم!نمیذارم بمیره…باچنگ ودندون حفظش میکنم…به پای طرف میافتم…التماسش میکنم!میگم من یه مادرم که ده ساله پسرشو ندیده…میگم یه خواهرم که ده سال از برادرش دور بوده…داد میزنم میگم من یه زنم که شوهرش ولش کرده ورفته سراغ یکی دیگه!میگم من یه بدبختم…میگم من داغونم!…اون حتما میبخشه…وقتی ببینه من اینهمه بدبختم دلش میسوزه و میبخشه…آره میبخشه…دل سنگم واسه بدبختیای من میسوزه!دل اون که سخت ترازسنگ نیست!
ازم فاصله گرفت…چشمای بهت زده ام بدرقه راهش بود!هول دور اتاق حرکت میکرد و باخودش حرف میزد…اشک میریخت و حرف میزد…انگار میخواست عقده های این ده سال سکوتو خالی کنه!
-کنیزیشو میکنم…نوکریشو میکنم!اصلا هرکاری بخواد میکنم ولی نمیذارم تن برادر ۳۶سالم بره زیر خاک…
سرجاش ایستاد…نگاه خیسشو دوخت تو چشمام وگفت:میبینی دیانا…صادق فقط ۳۶سالشه!
خندید وتکرار کرد۳۶…فقط ۳۶…بلند تر خندید!خنده هایی کاملا تلخ و عصبی…خنده هایی از سر درد…از سر غم!
-وقتی بابام مرد صادق بغلم کرد گفت هیچ وقت منو تنها نمیذاره…گفت همیشه مراقبمه…گفت نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره…گفت کنارم میمونه اما حالا داره چی کار میکنه؟!داره میره و منو تنها میذاره…؟این بود رسمش صادق؟!این بود؟
جلو رفتم ومیون گریه هام گفتم:بسه گیتی جون…بسه!آروم باشین…
توجهی نکرد…
-چرا گریه میکنی دیانا؟!هان؟
همزمان اشکاشو پاک کرد…
-ببین من آرومم…فقط باید برم…باید برم داداشمو نجات بدم!اگه من نباشم اون میمیره!اون منتظر منه…چشم به راهه…باید برم
:میریم گیتی جون…باهم میریم…
چادرشو از روی جالباشی برداشت وسرش کرد…روبه گفت:بیا دیگه…بدو من عجله دارم نباید وقتمو هدر بدم
لبخند تلخی زدم وبه سمت اتاق دویدم!
نگاهی به ساعت مچیم انداختم ۹:۴۵ بود…اه لعنت به ترافیک تهران…کیپ تاکیپ ماشین بود و این اتوبوس لعنتی از جاش جم نمیخورد…فقط یک ربع وقت داشتیم…وای!برای بار هزارم شماره سام رو گرفتم اما بازم مثل هزارمین بار فقط این جمله تو گوشی پخش شد”دستگاه مشترک مورد نظر دردسترس نمیباشد”
-خاله حوصلم سر رفت!
نگاهی به صورت آشفته ی آرمیتا انداختم…یه لحظه قلبم از حرکت ایستاد…این دختر نمیدونست که تا چنددقیقه دیگه پدرش ازاین دنیا میره…نمیدونست تا چنددقیقه دیگه تنها میشه…نمیدونست تاچنددقیقه دیگه خودش باری میشه روی دوش خودش…نمیدونست چنددقیقه دیگه تکیه گاهی واسه خودش…فقط تا چنددقیقه دیگه!سنش عوض نمیشد…اما بزرگ میشد…نه از لحاظ جسمی…ازلحاظ روحی و عاطفی!
دستاشو محکم تر تو دستم فشردم…امروز زیباتر از همیشه به نظر میرسید چرا؟!چرا امروز آرمیتا ازنظر من به فرشته ها بیشتر شبیه بود!؟
:میرسیم عزیزم…
-اصلا داریم کجا میریم؟!
چی میگفتم بهش…؟واقعا چه جوابی داشتم به این بچه بدم…؟بهش میگفتم داریم میریم اعدام شدن پدرتو تماشا کنیم؟!
نگاهمو دوختم به چشمای خمار وعسلی رنگش…
-میریم پارک عزیزم…
لبخند زد…اما صدای فریاد زنی اجازه ندادمحواون لبخند زیبا بشم…سرمو برگردوندم و نگاهی به گیتی انداختم…با فریاد به شیشه در اتوبوس میکوبید واز راننده میخواست درو باز کنه…مردم هم متعجب به گیتی و رفتارش نگاه میکردن و پچ پچ هاشون به راه بود…وقتی از چیزی خبر نداشتن چه طور میتونستن به راحتی قضاوت کنن وحکم صادر کنن!
ازجام بلند شدم وقدمی به سمت گیتی برداشتم همزمان باحرکت من درهای اتوبوس هم باز شد و راننده بلند بلند حرفی زد که اهمیتی ندادم…گیتی مثل مرغی که از قفس آزاد شده از اتوبوس خارج شد و شروع به دویدن کرد اسمشو صدا زدم اما توجهی نکرد…میدونستم اوضاع روحیش اصلا خوب نیست و الان برای یه لحظه دیدن برادرش پرمیکشید…دست آرمیتارو محکمتر گرفتم و دنبال گیتی حرکت کردم…از لابه لای ماشینا ردمیشدیم…اینجا چرا اینقدر ترافیک بود؟!
کم کم زمزمه هایی به گوشم میرسید…زمزمه هایی آشنا!زمزمه هایی که به تنم لرزه مینداخت…زمزمه هایی دردناک وغم انگیز…
حس میکردم دنیا باتموم عظمتش دور سرم میچرخه…
-خاله پار ک…
چشمم به پارک مقابلم افتاد…دست آرمیتا رو کشیدم و به سمت پارک دویدم…کنار زمین بازی ایستادم و روبه آرمیتا گفتم:عزیزم تو یکم تاب بازی کن تا من برم خاله گیتی رو پیدا کنم باشه؟!
مردد نگاهم کرد…
_خاله تنهایی وایستم؟!
:به خدا زیاد طول نمیکشه…
موبایلمو به طرفش گرفتم…
:بیا این گوشی رو بگیر …من تندتند بهت زنگ میزنم!به حرف هیچ کسم گوش نکن…یه کوچولو تاب سواری کن تا من بیام
چشمی گفت و به سمت وسایل بازی دوید…عرق روی پیشونیمو پاک کردم و قدمی به جلو برداشتم…جمعیت دور میدون هرلحظه بیشتر میشد وپاهای من برای قدم برداشتن سست تر…
ساعت ۹:۵۵ دقیقه…
جمعیتو کنار میزدم و جلو میرفتم…این مردم چرااز کاروزندگیشون زده بودن اینجا به تماشا ایستاده بودن!؟مگه جون دادن یه آدم…یه انسان…از جنس خودمون…از جنس اشتباهات خودمون…ازجنس پوست وگوشت و استخون خودمون …دیدن داشت؟چه طور میتونستن اینقدر بی تفاوت به مرگ کسی نگاه کنن…؟
ساعت ۹:۵۶دقیقه…
صدای فریاد های زنی آشنا تو گوشم زنگ میزد…میدیدمش چه با عجز به دست و پای مادر مقتول افتاده بود و تقاضای بخشش میکرد…میدیدم چادرش روی خاک کشیده میشد ولی اهمیتی نمیداد و فقط اشک میریخت…میدیدم زجه میزد و التماس میکرد…
میدیدم واشک میریختم…میدیدم و هق میزدم…واسه بی انصافی دنیا و آدماش….واسه بدبختی دنیا وآدماش…
ماشین سفید رنگی از بین جمعیت عبور کرد و کمی جلوتر از من ایستاد…دیدم دسته ای پلیس جلوی ماشین صف کشیدن و مرد جوونی رو که دستبند به دستش بودبیرون آوردن…پس حاج صادق این بود؟!چه قدر جوون به نظر میرسید…فکرمیکردم باید سن وسال تر از این باشه…اما نبود…چه قدر آروم وسربهزیر قدم برمیداشت و به وسط گود قدم میگذاشت…
ساعت ۹:۵۷دقیقه…
زمزمه ها برای لحظه ای قطع شد…حتی صدای التماسهای زن آشنا هم دیگه به گوش نمیرسید…همه ی نگاه هاروی صورت مردی ثابت بود که قرار بود تا چندلحظه دیگه این دنیارو ترک کنه…
ساعت۹:۵۸دقیقه…
زن آشنا،گیتی…ازروی زمین بلند شد…با قدمهایی سست کنار برادر جوونش ایستاد و خیره به چشمهاش نگاه کرد…دست راستشو بلند کرد وروی گونه ی برادرش گذاشت…نرم…آروم…نوازش گونه حرکت داد..لبخند همراه قطره های اشکی که همچون دونه های مروارید دونه دونه روی صورتش فرود میومدن زینت چهره اش بود…اینبار حلقه ی اشک رو توی چشمهای مرد زندانی…صادق گلرو میدیدم!چه باعشق ومحبت بهم خیره شده بودن این خواهر وبرادر …حرفی زده نمیشد اما انگار هرنگاهشون گویای هزاران حرف بود!
ساعت ۹:۵۹دقیقه…
سربازی جلو اومد و دستشو روی شونه ی حاج صادق گذاشت و به سمت چوبه ی دار راهنمایی کرد…بدون اینکه نگاه از خواهرش برداره به سمت چوبه دار حرکت میکرد وگیتی با اشکهاش آب پشت سر برادرش میریخت واونو بدرقه میکرد…
جلوتر رفتم…گیتی روی زمین نشست و حتی چندتا پلیس اطرافش هم نتونستن این خواهر رو از اون منطقه دور کنن!
پاهای صادق روی سکو قرار گرفت ودیدم که طناب دار چه سخاوتمندانه گردنشو به آغوش کشید…
ساعت ۱۰:۰۰…
صدای سرباز بلندترازقبل به گوشم میرسید…
:بر اساس قانون مجازات اسلامی وطبق ماده ی…
اشک علاوه بر اینکه دیدمو تار کرده بود قدرت شنواییمو هم ازم گرفته بود!خدایا…خدایا…خدایا…خو دت کمکش کن!خدایا…به بزرگیت قسم…به وحدانیتت قسم…به رحمانت قسم…به رحیمت قسم…دل این خواهر وبرادرو بیش از این نشکن خدایا….معجزه تو نشونم بده!ای خدا
حاج صادق چشمانش رو بسته بود وزیر لب زمزمه میکرد…حتم داشتم اشهد…میخوند!
دیدم سکو کنار رفت و پاهای حاج صادق بین زمین و آسمون معلق موند…فریاد یا حسین مردم رو شنیدم و دیدن حاج صادق چه طور جون میداد و تکون میخورد و در این بین فقط یک صدا بلند تر از همه به گوشم رسید….

-بخشیدم…بخشیدم…
پیشونیمو به شیشه ی سرد آی سی یو چسبونده بودم وبه بالا وپایین شدن قفسه ی سینه ی حاج صادق نگاه میکردم…خدارو شکر که هنوز این سینه بالا وپایین میشد و اکسیژن وارد ریه های این مرد میشد وهنوز این قلب برای زندگی دوباره میتپید…خدارو شکر!
باخارج شدن پزشک از بخش آی سی یو به طرفش رفتم…بادیدن من لبخندی زد وگفت:هنوز که اینجا ایستادید خانوم؟بفرمایید استراحت کنید…بیمارتون به این زودی ها به هوش نمیاد!
نفس عمیقی کشیدم و شال روی سرمو مرتب کردم…
:حالشون چه طوره؟!
قیافه اش حالت جدی به خود گرفت…
-به نخاعش آسیب وارد شده…آسیب به نخاع به علت فشار وارد شده از مهره هاست در اثر این آسیب نخاعش ورم کرده و دچار خون مردگی شده البته خیلی شانس آورد که فیبر های عصبی نخاع پاره نشده چون دیگه امکان پیوند خوردنش خیلی کم بود ومیشد گفت که اصلا بهبود پیدا نمیکرد اما خب این التهاب و خون مردگی قابل درمانه! ضربه ای که به گردنش وارد شده باعث شده کنترل حس اندامهای فوقانی وتنه واندامهای تحتانی رو از دست بده اما خب وقتی التهاب و خون مردگی برطرف بشه این علایم هم از بین میره جای نگرانی نیست…ایشالا به زودی حالشون خوب میشه!
لبخند کم جونی تحویلش دادم و تشکر کردم همون لحظه صدای آشنایی کنار گوشم شنیدم…تند به عقب برگشتم
سام بافاصله ی خیلی کمی ازمن ایستاده بود ومستقیم به چشمام نگاه میکرد…اخم غلیظی هم روی پیشونیش بود…چرااینقدر عصبی بود؟
آب دهنمو باسروصدا قورت دادم وگفتم:س…سلام!
فکش منقبض شد و من تازه متوجه ته ریشی شدم که هیچ وقت روی صورتش دیده نمیشد اما حالا…
-این بود امانت داریت؟!این بود قولی که به من دادی؟
هاج و واج به صورتش خیره شدم…از چی حرف میزد؟!
-اگه من نمیرسیدم میدونی چه بلایی سر آرمیتا میومد؟
آرمیتا…؟!آرمیتا…؟وای خدای من به کل فراموش کردم!الان پنج ساعتی میشد که ازش خبر نداشتم…یه لحظه حس کردم کل اعضای بدنم از کار افتاد هیچ حسی تو وجودم نداشتم…هرلحظه امکان داشت ازحال برم وروی زمین بیافتم…چرا فراموش کردم؟!چراآرمیتارو تنها گذاشتم؟انگار متوجه حال بد من شد چون قدمی جلو گذاشت وگفت:چت شد یهو؟چرارنگت پرید؟!حالش خوبه…بردمش خونه!
اعمال حیاتیم دوباره به کار افتاد…خدارو شکر…بازهم خداروشکر!نفسی از سر آسودگی کشیدم وباصدای آرومی گفتم:معذرت میخوام…من واقعا فراموش کردم…اونقدر درگیر گیتی جون و حاج صادق شدم که آرمیتا رو ازیاد بردم
دستی به موهاش کشید وگفت:وقتی به من زنگ زد شانسی جواب دادم…اونقدر گریه میکرد که نمیفهمیدم چی میگه!به زحمت پیداش کردم…لطفا دیگه از این سهلنکاری ها نکن دیانا!
شرمزده سرمو پایین انداختم…
:من واقعا عذر میخوام…دیگه تکرار نمیشه
-مامان کجاست؟
:بیهوش شدن…شوک بزرگی بهشون واردشده بود و ازحال رفتن الان هم بهشون سرم وصل کردن فکرمیکنم بهوش اومدن…
خسته به نظر میرسید…خسته تر از همیشه…چشمای سیاه و گیراش دیگه نقطه نورانی نداشت…چرااینقدر خسته بود؟!
:حالتون خوبه آقا سامی؟
دستشو داخل جیب شلوار جینش فرو برد وآروم گفت:نمیدونم…واقعا الان نمیدونم حال خوب یعنی چی!؟
کیفمو روی شونه ام جابه جا کردم و به صورتش خیره شدم…
:خیلی خسته به نظر میرسید…
-آره به اندازه ی یک عمر خسته ام
:خب چرااستراحت نمیکنید؟
-وقت ندارم…فردا یه قرار مهم دارم
اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست…
:کار همیشه هست بهتره یکم استراحت کنید!این جوری از پادر میاین…
پوزخندی زد وگفت:ای کاش هرچه زودتراین اتفاق بیافته
لبمو گزیدم:این چه حرفیه؟چرااینقدرناامید؟
-آدم واسه ادامه زندگی انگیزه میخواد…چیزی که من ندارم…فقط یه کار نیمه تموم دارم که باتموم شدن اون همه چیز تموم میشه
به چشماش خیره شدم وگفتم:انگیزه برای ادامه دادن پیدا میشه…فقط کافیه نسبت به اطرافیانتون دقیق باشین
اینو گفتم و از مقابل چشمای متعجبش گذشتم و روی صندلی های کنار دیوار نشستم!
*************************
سام:
-کیلو چند؟
پوزخندی زدم…انگار میوه فروشی بود…هه…انگشتامو بالا بردم و عدد سه رو نشون دادم وبالحنی محکم گفتم:سرجمع سه میلیارد…
بدون اینکه حالتشو تغییر بده یا رنگ نگاهش عوض بشه گفت:۲۰۰میلیون تخفیف بده
یه تای ابرومو بالا انداختم…
:چرا؟
-چون یه پلیس زدی…
:روش فکرمیکنم بهتون خبر میدم
پوزخندی گوشه لبش نشست…
-اینجا به جز من کسی حق فکرکردن نداره تااینجا که بیای یعنی معامله جوش خورده فسخ هم نداریم ازاینجا که بری بیرون یعنی معامله تموم شده حق دبه نداری
فقط نگاهش کردم هنوزم چشمای سبز رنگش همونقدر کثیف بود!غلام حتی ذره ای عوض نشده بود
دستاشو دوطرف مبل تک نفره ی سلطنتی قرار داد وادامه داد:تو زندون بچه تر از این حرفا به نظر میرسیدی!عوض شدی…فکرنمیکردم جربزه ی این کارارو داشته باشی!
بدون اینکه تلاشی تو مخفی کردن اخم روی پیشونیم کنم گفتم:یادتون نرفته که…ساخته و پرداخته ی دست خودتونم…ازهمون زندون یاد گرفتم چطور مواد جابه جا کنم!
تک خنده ای کرد وگفت:جالبه…فکرمیکردم ازروی اجبار اون کارارو انجام میدی!
:ازروی اجبار بود ولی کم کم شد ازروی عادت!مثل حالا…
تک تک لحظات اون ده سال جلوی چشمام رژه میرفت تموم اون لحظاتی که منو مجبور میکرد بین زندونی ها مواد پخش کنم…
تهدیداشو یادمه…فریادامو یادمه…خنده هاشو یادمه…التماسامو یادمه!همه چیز یادمه!
-فردا صبح شادی وسیامک میارنتون بار انداز جنسو چک میکنم به دلار پرداخت میکنم بعد میدمت دست بچه ها بفرستنت آنکارا دفعه ی بعد تهرون ببینمت پودرت میکنم!
از جا بلند شدم…نگاهی سرتاسری بهش انداختم وگفتم:رو همه ی حرفاتون فکرمیکنم تا ۹شب بهتون خبر میدم
سرشو به نشونه مثبت تکون داد و من به سمت در خروجی حرکت کردم اما لحظه ی آخرمکالمه اش باشادی رو شنیدم
شادی:نمیدونم چرااین طور شدی بابا!
غلام:اگه جوردیگه ای حرف میزد انقدر ازش خوشم نمیومد…اون همیشه خاص بوده! اززور گیری خوشم نمیاد کثیف کاریه بذار تا ۹شب فکرکنه ولی مطمن شوجوابش مثبته که زنده بمونه دیگه هم رفیق بازی نکن!
دیانا:
خوشحال از دیدن دوباره روژین دستاشو تو دستام گرفتم وگفتم:
-همیشه رفتارش بامن متفاوت تر ازبقیه اس…درسته گاهی اوقات خشنه اما بخدا بامن مهربونه…روژین باورت میشه جلوی من میخنده؟! تازه اون دفعه ای که رفتیم کوه واسه من آلوچه خرید…چندباری منو رسوند دانشگاه…از گذشته هاش برام گفت…از سختی هایی که کشیده از غصه هایی که خورده!باورت میشه روژین سام سرسخت و مغرور بامن درد ودل کرد!
دستای روژین رو فشردم وباهیجان ادامه دادم:
-انگار یواش یواش دارم به چشمش میام…دارم دیده میشم…بهم گفت از سادگیم خوشش میاد…اونشب تو مهمونی خودش رژ لبمو پاک کرد وگفت هرچه قدر ساده تر باشی قشنگ تری…حتما یه چیزی هست نه؟!حتما براش بی اهمیت نیستم وگرنه این رفتاراش چه دلیلی داره؟چه دلیلی داره اینقدر بهم محبت کنه؟اینقدر بهم توجه کنه؟اینقدر هوامو داشته باشه؟ اگه از من خوشش نمیومد چه لزومی داشت اینقدر از حضور من تو اون مهمونی عصبانی باشه؟!باهرکی حرف میزنه یه لحظه اخماشو باز نمیکنه…همه در عین احترام ازش میترسن اما سام بامن اینطور نیست…بامن خوبه…حتما یه چیزی هست…مگه نه؟
باالتماس نگاهش کردم…دلم میخواست حرفامو تایید کنه…دوست داشتم روژین هم همون طوری که من فکر میکنم فکرکنه…دوست داشتم اونم بگه یه چیزی هست…هست ومن اشتباه نمیکنم!
چشماشو گرد کرد وگفت:زده به سرت دیانا؟دختر تو با سام زمین تا آسمون فرق میکنی!تو آرومی باشیطنت های زیر پوستی اما اون سرسخت و مغروره…تو فقیری و اون اونقدر پولداره که میتونه ده تای منو تو رو بخره و بفروشه!
تمام شور و شوقم خوابید…روژین ضد حال…!دستشو پس زدم و با دلخوری گفتم:
-این چیزا که مهم نیست…سام هم آدمی نیست که ارزش آدمارو با پولسون بسنجه…من حاضرم تو هر شرایطی با سام کنار بیام حتی اگه سرد وخشک باشه!فقط اگه منو بخواد…
آهی کشید وگفت:تو رسما خل شدی!همه حرفت شده سام…فکرت شده سام…زندگیت شده سام…هرحرکت اونوبه دلخواه خودت تفسیر میکنی و به حساب عشق میذاری…ولی اون پسر هیجده ساله نیست دیانا…مثل ما رویایی فکرنمیکنه!خودت میگی توزندگیش سختی زیاد کشیده پس اونقدر تو زندگیش دغدغه داره که عشق توش گمه!اون الان عقلش به احساسش غلبه داره…مگه نمیبینی چه قدر باشادی جوره…چه قدر باهم خوبن!!قطعا اونو انتخاب میکنه چون شرایط مالیش عالیه و تو هر موقعیتی میتونه سامو ساپورت کنه!دیانا دیگه دوره ی این حرفا گذشته الان ملت واسه عشق تره هم خرد نمیکنن همه فکر وذکر مردم پوله پول…!
یه لحظه یاد حرف چند ساعت قبلش افتادم بهم گفت واسه ادامه زندگی انگیزه نداره…یعنی دوستم نداره؟!
لعنت به تو روژین…لعنت!زمزمه کردم:
– خفه شو روژین!فقط آیه یأس میخونی!فقط انرژی منفی میدی…! سام باهمه ی مردم فرق داره…تازه من میدونم که اون به شادی هیچ احساسی نداره…اینهمه مرد پولدارهست که بادختر فقیر ازدواج کرده…منو سام هم یکی از اونا!مگه چه اشکالی داره…؟
بازومو گرفت و مستقیم به چشمهام خیره شد…نگاهش برخلاف همیشه جدی بود…
-ببینمت دیانا؟تو واقعا به ازدواج باسام فکرمیکنی؟!واقعا به این رسیدن امید داری؟
متعجب نگاهش کردم…فکر میکردم؟خب معلومه که فکرمیکردم…تموم فکر وذکرم سام بود!همیشه خودمو کنار سام میدیدم واونو مرد زندگیم تصور میکردم…آره من به ازدواج باسام فکرمیکردم وبهش امید داشتم…امید داشتم که خودمو تولباس سفیدبه عنوان زن زندگی سام ببینم…مگه غیر از این به چی میشد فکرکرد؟مگه هردختری به ازدواج باکسی که دوستش داره فکرنمیکنه؟
نیشگونی از پهلوم گرفت وگفت:چی شد؟چرا جوابمو نمیدی؟ماتت برده…؟
رنجیده به قهوه ای خوشرنگ چشمهاش نگاه کردم وگفتم:تو خودت مگه تو دانشگاه بهم قول ندادی کمکم میکنی به سام برسم ؟حالا این حرفای مأیوس کننده چیه؟
کلافه دستی به مقنعه اش کشید…
-ببین دیانا من فکرمیکردم ازاین دوست داشتن های ساده اس!ازاینا که منم روزی هزار بار بهش دچار میشم…فکرکردم زود یادت میره نمیدونستم تبدیل میشه به عشق…نمیدونستم این طوری ذهنتو درگیر میکنه!مگه اولش بهت نگفتم بی خیال عشق یه طرفه شو؟چرا به حرفم گوش نکردی!؟
سرمو پایین انداختم وگفتم:یه بارم گفتم دست خودم نبود…مگه خودت نمیگفتی مخشو بزن؟
-خنگ خدا من گفتم مخ اونو بزن نه اینکه بزن مخ خودتو نابود کن!اصلا اشتباه کردم…ببخشید…غلط کردم!بخدا همش شوخی بود!
نفسشو باحرص فوت کرد بیرون ….
-دیانا فکر سامی رو از اون مخت بکش بیرون…شما بهم نمیرسین…بابا اینهمه کیس مناسب دور وورت هست!همین پسره اشکان تو دانشگاه چه قدر خاطرتو میخواد!؟همش دنبالت موس موس میکنه!همینو بچسب سامو بی خیال شو…من ازش میترسم…بابا مرموزه…ترسناکه!چه طور میخوای باهاش زندگی کنی؟!هوم؟
پلکام میسوخت…بغض گلومو فشار میداد اما مقاومت میکردم تا نبارم تا مثل همیشه جلوی بقیه ضعیف جلوه نکنم…
ادامه داد:
-اصلا بهش فکرنکن…واسه چی یه ترم از درست عقب افتادی!؟به خاطر کی این تصمیمو گرفتی؟اصلا به این فکرکردی که حالا که پدر این بچه داره برمیگرده دیگه جایی واسه تو تواین خونه نیست؟دیگه بهت احتیاج ندارن و تو باید بری؟به فکر خودت نیستی دیانا نیستی…؟هیچ فکرکردی از اینجا بری میخوای کجا بمونی؟باکدوم پول؟باکدوم کار؟هوم…؟
دنیاروی سرم آوار شد برای هزارمین بارشکستم…حاج صادق برمیگشت ومن باید از اینجا میرفتم…باید میرفتم…!چراتاحالا به این موضوع فکرنکرده بودم؟
دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو روی شونم گذاشت…
-دیانا جونم… عزیز دلم دلگیر نشودیگه!ب بخشید اگه لحنم تند بود
بغضمو فرودادم وبه سختی گفتم: نه مهم نیست… ناراحت نیستم
-پس چرااخمات توهمه؟!
لبخند تصنعی به لب آوردم…بالحن مهربونی گفت:عزیز دلم من اگه حرفی میزنم اگه چیزی میگم بخدافقط به خاطر خودته…نمیخوام ضربه بخوری… نمیخوام اذیت شی!فقط دوست دارم یکم بهتر تصمیم گیری کنی! همین…!چیزی روهم بهت تحمیل نمیکنم احساسات شخصی تو به خودت مربوطه دخالت نمیکنم اما نمیخوام…
وسط حرفش پریدم…
-میدونم روژین…
-کم کم باید به فکریه کارآموزی باشی… من یه هفته ایه تویه شرکت کارمیکنم که کیت های الکتریکی واین چیزا درست میکنه میخوای بارییسمون صحبت کنم توهم بیای کارآموزی؟فقط یه نامه از دانشگاه میخواد و…
-نه روژین فعلا تکلیفم معلوم نیست! هروقت سرم خلوت شد بهت میگم
-آخه…
-روژین بی خیال دیگه!میگم کارام ردیف شد بهت میگم
-باشه هرطور راحتی ولی ازروی احساسات تصمیم نگیر!
حلقه ی دستاش باز شد و کمی ازم فاصله گرفت…
-دیگه کم کم هواتاریک میشه! برم تااین نگهبان خوابگاه دهنموآسفالت نکرده…
ازجاش بلند شد وکیفشو برداشت…چشمکی به من زد دستشو به نشونه خداحافظی تکون داد و از اتاقم بیرون رفت…
روی تخت دراز کشیدم حرفای روژین مثل سوز به مغزاستخونام نفوذ کرده بود وتیر میکشید…اینروزا نیاز بیشتری دارم به دوست داشتن… به دیده شدن…به اینکه من باشم ومحبت تو…من باشم وحمایت تو…من باشم وآغوش گرم وآرامش بخش تو…من باشم و شونه ای برای اشکهام ولی نیستی و هیچکس جای این نبودنت راپرنکرد ونخواهدکرد نیستی ودلم برات تنگ شده!
***************

باوحشت چشمامو باز کردم وجیغ خفیفی کشیدم…قلبم اونقدر محکم به سینه میکوبید که هرآن حس میکردم ممکنه ازقفسه سینه ام بزنه بیرون! kفس عمیقی کشیدم بلافاصله در اتاقم باز شد وگیتی وارد شد…نگاهش که به صورت من افتاد باحالت نگرانی خودشو بهم رسوند وکنارم روی تخت نشست…
-دیانا چی شده؟!خواب دیدی؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم! فشار بغضم اونقدر زیاد بود که نمیتونستم حرف بزنم چون ممکن بود اشک از چشمام جاری بشه
دستشو دور گردنم انداخت و منو به سمت خودش کشید سرم روی شونش قرار گرفت بادستش آروم کمرمو نوازش کرد وگفت:خواب بوده… نترس!همش خواب بوده… آروم باش گلم…
چه قدر خوب بود که گیتی کنارم بود…چه قدر خوب بود که حرف میزد و اینطور مادرانه نوازشم میکرد…آغوش نرمش پراز آرامش بود!
چنددقیقه ای همونطور تو آغوشش موندم اما کمی که بهتر شدم ازش فاصله گرفتم وپرسیدم:گیتی جون شما ازتعبیر خواب چیزی میدونین؟
لبخندی زد وگفت:یه چیزایی!چی دیدی؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:خواب دیدم یهو کل دندونام ریخت و روی زمین افتاد…زمین پراز خاک و گل بود…از دندونام خون میریخت! وای گیتی جون خیلی بد بود!
ابروهاش کمی بهم نزدیک شد و نگاهشو ازم گرفت…باکنجکاوی گفتم:چی شد؟! معنی بدی داره؟
بازم سکوت کرد…
-گیتی جون توروخدا بگین یعنی چی؟
-خیر دخترم بخواب… اینا همش خرافاته!هرخوابی که تعبیر نمیشه!
دستشو محکم تو دستم گرفتم…
-خواهش میکنم بگین!
-شنیدم میگن یعنی سختی وناراحتی!
قطره اشکی از گوشه چشمام چکید… سختی وناراحتی کم بود…این یکی هم اضافه شد!آخه خدا حکمتتو شکر…
باپشت دستم اشکاموپاک کردم وپرسیدم: گیتی جون ساعت چنده؟
-نزدیکای هفت صبح…چه طور؟
-بایدآرمیتا رو ببرم مهد…
یاد چیزی افتادم…
-راستی حال حاج صادق چه طوره؟
-بهتره…البته هنوز حرف نزده اما دکترا میگفتن درحال بهبوده!چه میدونم! خدارو شکر همین که ازمرگ نجات پیدا کرد خیلیه!
لبخندی زدم و ازروی تخت بلند شدم…
-آقا سامی نیومدن؟
-نه!
-شما باهاشون حرف زدین؟
اخمی کرد وگفت:نه! سام فعلا باید تنبیه بشه!کم منو اذیت نکرده…
متعجب گفتم:چرا؟
-ولش کن!مهم نیست…. پاشو بیا صبحونه بخور بعد برین!
بعداز خروج گیتی از اتاقم مانتو شلوار تنم کردم وازاتاق رفتم بیرون!دلشوره عجیبی وجودمو گرفته بودمخصوصا از وقتی که فهمیده بودم تعبیر خوابم خوب نیست! البته خیلی اعتقاد نداشتم اما بازم حس خوبی ازاین خواب نمیگرفتم و این دلشوره تشدیدش میکرد.
صدای خنده های بلند آرمیتا تو خونه پیچیده بود!خداروشکر که هنوزم میتونست بلند و از ته دل بخنده…چه قدر دلم برای این خونه تنگ شده بود!خونه ای که شاهد خیلی اتفاقات بود…شاهد خنده هام…شاهد اشکهام!شاهد شوخیام…شاهد همه چیز!
صدای زنگ در رشته ی افکارمو پاره کرد…یاد پیامک روژین افتادم که گفته بود جزوه شو اینجا جا گذاشته ومیاد که ببره!
باعجله از پله ها پایین رفتم و خودمو به حیاط رسوندم…نگهبان نزدیک در بود ومیخواست باز کنه که بلند فریاد زدم:من باز میکنم!
به طرفم برگشت و شونه بالا انداخت…دوباره وارد اتاقکش شد
کنار در ایستادم و نفسی تازه کردم…دستمو روی زنجیر در گذاشتم و به سمت خودم کشیدم بادیدن پسر جوونی پشت در تعجب کردم!لبخندی زدوگفت:سلام خانوم بادیانا رفیعی کار داشتم تشریف دارن؟
ابروهام خود به خود بالا رفت وگفتم:بله خودم هستم
لبخندش پهن تر شد…
-براتون یه نامه آوردم میشه بیاید این دفترروامضا کنین؟
نگاهی به دور و اطرافش انداختم خبری از موتور یا وسیله ی نقلیه اش نبود!انگار متوجه شد چون تند گفت:موتور رو کمی اینور تر گذاشتم اگه لطف کنین و تشریف بیارین بیرون ممنون میشم
از در بیرون رفتم و مقابلش ایستادم هوای گرگ ومیش صبح زمستون کمی ترسناک بود!خودکارشو مقابلم گرفت اما قبل از اینکه دستم به خودکار برسه دستی دور گردنم حلقه شد و دستمال سفیدی روی بینیم قرار گرفت…چشمام از شدت تعجب گرد شد ومغزم شروع به فعالیت کرد خواستم با دستام خودمو نجات بدم که اون پسره دستامو گرفت و لبخند کریهی نشونم داد اونقدر دستمال محکم جلوی دهنم قرار گرفته بود که نمیتونستم فریاد بزنم…کاملا گیج ومنگ دستشون گیر افتاده بودم!دونفر بودن ومن بااین جثه ی ظریفم نمیتونستم کاری از پیش ببرم!کم کم پلکام سنگین شد وفبل از اینکه چیزی بفهمم روی هم افتاد و ازهوش رفتم

سام:
امروز روز اجرای نقشه بود…امروز روز شکست غلام بود…امروز روز پایان یافتن کثافت کاریاش بود!امروز من پیروز میشدم!بعداز ده سال عذاب کشیدن امروز پیروز میشدم!
دستی به کت وشلوار خوش دوخت مشکی رنگم کشیدم!امروز بیشتر ازهمیشه به دلم مینشست!
-خوشتیپی پسر!کشتی مارو!
به طرف پدرام برگشتم درست پشت سرم ایستاده بود و لبخند میزد…به حرفش پوزخند زدم و نگاهمو دوختم تو چشمام…رنگ نگاهش کمی عوض شد باحالت نگرانی گفت:میخوای منم همراهت بیام؟
جدی…محکم…پرغرور گفتم:نه خودم میدونم باید چی کار کنم…تو از دور حواست به کارا باشه…!
لبخند کل صورتشو پوشوند…
-حواسم هست!
ضربه ای به شونش زدم و قدمی به جلو برداشتم…!
-خدا به همراهت!سپردمت دست اوستا کریم…
هه…خدا؟!خیلی وقته فراموشش کردم…!
قدمامو تند کردم و از ساختمون نیمه کاره زدم بیرون…بااحتیاط پیچ کوچه رو دور زدم وسر خیابون اصلی ایستادم…قرار بود شادی و سیامک(نوچه مخصوص غلام) بیان سراغم تا بریم بار انداز…باید جنسارو تحویل میدادیم…امروز روز معامله بود!معامله ای که قطعا به سود من تموم میشد…چندثانیه بیشتر نگذشته بود که صدای بوق ماشین شادی توجهمو جلب کرد…ابرویی بالا انداختم وبه سمت ماشین رفتم…در جلو رو باز کردم ونشستم…طبق معمول شادی پیش قدم شد و سلام کرد…بدون اینکه تغییری تو حالتم بدم جوابشو دادم و کمربندمو بستم…نگاهم به جلو بود ولی تمام حواسم به شادی…سیامک هم عقب نشسته بود وحرفی نمیزد…
بعد از اینکه از شهر خارج شد نزدیک یه سوله که بیشتر شبیه کارخونه های متروکه بود نگه داشت…بادیدن بادیگاردا اونم بااون تعداد زیاد کمی جاخوردم…انتظار اینهمه محافظه کاریشو ندارم اما خب…ما آمادگی هر چیزی رو داشتیم!
-عزیزم پیاده شو…بقیه رو باید پیاده بریم
-باشه
پیاده شدم…درست مقابل در سوله دوتا بادیگارد جلو اومدن و شروع کردن به گشتن من…اسلحه ای روکه پشتم گذاشته بودم برداشتن و اجازه ورود دادن…هه!واقعا فکرمیکردن فقط همین یه اسلحه رو همراهم دارم؟…اون فقط یه نقشه بود که بهم شک نکنن…!
به داخل هدایتم کردن…بادقت همه جا رو تو یه لحظه از نظر گذروندم…تاریک بود…چندتا جعبه مقوایی بزرگ رویه هم و در انتها یه یه پرژکتور کوچک که نور رو مستقیم به وسط سالن می تابوند و زیر اون نور غلام روی صندلی تک نفره ای نشسته بود و ریز بینانه نگاهم میکرد!چشمای سبز رنگش حتی از این فاصله هم برق میزد…چند قدم به جلو برداشتم صدای قدمهای بلند ومحکمم توی فضا طنین انداز بود و حس خوبی روبه من میبخشید!
حسی که قدرتمو به رخ اطرافیان میکشید…
تو فاصله ی چندقدمیش ایستادم…لبخندی معنا دار زد وگفت:خوش اومدی سام…
تنها به تکون دادن سر اکتفا کردم…فکرمیکنم کافی بود…غلام لیاقت بیش از این رو نداشت!
خودشو نباخت…به اخلاق همیشه سرد من عادت کرده بود…!شادی کمی جلو رفت و کنار پدرش ایستاد توجهی نکردم و باصدای رسا ومحکمی گفتم:پولا حاضره؟
-آره…پولای من همیشه حاضره اما توچی؟جنساروآوردی!؟
پوزخندی زدم وگفتم:قطعا ده کیلو شیشه رو نمیتونم همراه خودم ایطرف اونطرف بکشم…جاشون امنه!وقتی نمونه کارو چک کردی ومن پولمو تحویل گرفتم میگم کجا جاسازیشون کردم!
بلند خندید وگفت:باشه…ولی راستشو بگو ایهمه زبلی رو از کجا یاد گرفتی!تو زندان که پخمه تر از این حرفا به نظر میومدی؟
زندان…زندان…زندان…!اون من دیگه من نبودم…سام عوض شده بود!چرا نمیخواست بفهمه؟
اخم کمرنگی بین ابروهام نشوندم وبی توجه به حرفش گفتم:دلم میخواد پولا نقد باشه…حوصله ی چک بازی ندارم!
-حوصله اش روهم داشتی من این کارو نمیکردم چون وقتشو ندارم…در ضمن فردا صبح زود میفرستمت آنکارا دلم نمیخواد دیگه تو ایران دیده بشی…میفهمی که…؟
پوزخندی زدم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم
پوزخندی رو لباش نقش بست و کمی خودشو جلو کشید مستقیم با نگاه سبزش خیره شد تو چشمام وگفت:البته بعدازاینکه حسابمو باتو بچه صاف کردم!
متعجب نگاهش کردم از چی حرف میزد…؟
-نمیفهمم منظورتونو؟
چشمکی زد وگفت:چرا اتفاقا خوب میفهمی چی میگم!
بعد به شادی اشاره کرد چند قدمی جلو تر بره…!
نگاهم روی شادی ثابت شد با کفشای پاشنه بلندش به سمت پدرش قدم برمیداشت و تق تق کفشاش فضای سالن رو پرکرده بود!
دستشو دور گردنش برد و گردنبندی رو که من بهش هدیه دادم باز کرد و به دست غلام داد…این کار چه معنی میداد؟میخوان چی کار کنن؟
غلام گردنبند رو تو هوا مثل پاندول ساعت تکون داد وگفت:حالا کارت به جایی رسیده که واسه من دوربین جاسازی میکنی؟
فهمید…؟
بانوک کفشم ضربه ای به سنگریزه هایی که کف سوله ریخته شده بود زدم…
-لازم بود…
-چرااونوقت؟این کارت یه بی احترامی بزرگ به من وتشکیلاتمه…!
-من تک و تنها و شما باصدتا بادیگارد و محافظ به قول خودتون یه تشکیلات عظیم و هزارجور برو بیا!به نظرتون بی انصافی نبود که اگه از اتفاقات دور و اطرافم باخبر نمیشدم؟!
-نه از زندگی خصوصی من!سام تو یه جورایی واسه من مجهولی…پرابهام و پراز شک!بهت مشکوکم پسر مشکوک…
خونسردیمو حفظ کردم…نباید اعتماد به نفسمو از دست میدادم…نباید میباختم اونم به کسی که بیش از هرچیزی ازش متنفر بودم!
-شک یه معمای ذهنیه…!معمایی همراه با یک احساس منفی درباره ی حقیقت ،باور یا تصور درباره ی کسی که تو هاله ای از مه فرو رفته…!معمایی که اگه حل نشه استرس های شدیدی به وجود میاره!
موشکافانه نگاهم کرد…
-به نظرت عجیب نیست پسری که تو زندان به اندازه ی موهای سرش از من متنفر بود حالا بیاد بامن بشینه پای میز مذاکره؟تازه مذاکره بابت چی؟بابت فروش ده کیلو شیشه؟پسری که واسه جابه جا کردن ۲۰گرم کوکایین بین زندانی ها صدبار کتک میخورد وعذاب میکشید حالا چه طور خودش یه قاچاقچی حرفه ای شده؟هوم…؟
دستی به موهام کشیدم و گفتم:اون پسری که اونقدر عذاب کشید تویه شب زیر شکنجه های شما مرد…
باانگشت اشاره به قفسه سینه ام ضربه زدم…
-اینی که الان جلوتون ایستاده دیگه اون پسر ده سال قبل نیست!عوض شده…!این من دیگه من سابق نیست…
-باور نمیکنم!من وتشکیلاتم یه روز دو روز نیست که اومدیم رو کار چهل ساله که کارمون همینه…!دیگه ازدور میفهمم طرفم چندمرده حلاجه به توهم داشتم اطمینان میکردم اما بااین گردنبند زدی وهمه چیو خراب کردی!دیگه ذره ای بهت اطمینان ندارم و خودت میدونی تا به کسی اطمینان نداشته باشم باهاش کار نمیکنم…تو میمونی اینجا و تا وقتی که شک من برطرف نشده از معامله خبری نیست…
طلبکارانه دستی به کمر زدم وگفتم:این تو قرارمون نبود…
گردنبند رو یک بار دیگه جلوی چشمای من تکون داد و گفت:اینم تو قرارمون نبود…سزای قانون شکنی قانون شکنیه…
لعنت به تو غلام…لعنت!
از جا بلند شدم ویک قدم به سمت من برداشت…
-دعاکن شکم بی مورد باشه وگرنه…
اشاره ای به چندتا بادیگارد پشت سرش کرد وگفت:وگرنه میسپورمت دست همینا تا…پودرت کنن!
چیزی نگفتم…فقط خیره به چشماش نگاه کردم تا فکر نکنه ازش میترسم…نمیترسیدم !من سام بازرگان تو این دنیا از هیچ کس نمیترسیدم…!
تک خنده ای کرد…ازاون خنده هایی که منو تا مرز انزجار میکشوند وعصبیم میکرد…
-درضمن یه سورپرایز کوچولو واست داریم…شک ندارم از دیدنش حسابی خوش حال میشی!این کارو کردم تا یه وقت فکرنکنی هیچ چیزی واسه ازدست دادن نداری!پاش بیافته همه داشته هاتو ازت میگیرم تانابود شی!فقط برو ودعا کن که شکم برطرف شه…
از چی حرف میزد…؟چرا این قسمت از نقشه رو متوجه نمیشدم؟!چرااین جای نقشه شو نمیتونستم حدس بزنم…!؟اه لعنتی…!
اشاره ای به بادیگارداش کرد…چندقدمی جلو اومدن اما قبل ازاینکه دستشون بهم بخوره باصدای بلند ومحکمی گفتم:دستتون به من بخوره کاری میکنم که از زنده بودن پشیمون شین…فقط بگین کجا باید برم…؟خودم پا دارم قدرت بیناییم هم هنوز از دست ندادم
دستشون نرسیده به من تو هوا خشک شد نگاهی به غلام انداختن ووقتی رضایت اونو گرفتن به انتهای سوله اشاره کردن…قبل از رفتن روبه غلام گفتم:فقط تا فردا…بیش از این وقت ندارم
جدی نگاهم کرد وسرشو به نشونه مثبت تکون داد…
پشت سر بادیگاردا به راه افتادم…هنوزم قدمهلی محکمم تو فضای سوله طنین انداز بود و هنوز میتونستم باور کن قدرت تو چنگ منه!
از راهروی باریکی گذشتیم و به یه در آهنی رسیدیم…اینجا چرااینقدر مخوف بود…؟
یکی از بادیگاردا چشم منو گرفت و اون یکی رمز سه رقمی به دستگاه دیجیتالی که به در نصب بود وارد کرد ودر باز شد…چشمام بسته بود و لی بقیه ی حواسم قوی تر ازهمیشه فعالیت میکردن…صدای ضربه هاشو میشنیدم وخوب درک میکردم که این رمز ورود سه رقم بیشترنیست چون صدای ضربه فقط سه بار تکرار شد…
دستاشو ازجلوی چشمام برداشت و منو به داخل هدایت کرد بدون اینکه نیم نگاهی به پشت سرم بندازم وارد شدم و در بسته شد…فضای اتاق تاریک تر از چیزی بود که میشد تصور کرد درست مثل سلول های انفرادی که توشون گیر میافتادم…چشمای من به تاریکی عادت داشت…نگاهی به دور اتاق انداختم دیوارهای سیمانی و کف موزایک…حتی یه تیکه موکت هم نبود که بشه روش نشست!این رسم مهمون نوازی نبود…هه!
قدمی به جلو بوداشتم هیچ پنجره ای به بیرون نداشت حتی از هواکش هم خبری نبود
قدمی دیگه برداشتم هنوزم نگاهم اطراف رو میپایید!بین اونهمه تاریکی طلایی آشنایی برق میزد و توجهمو جلب میکرد…ناخودآگاه اخمام درهم رفت و انگشتای دستم مشت شد…زیر لب غریدم:لعنتی …!
بادوقدم بلند خودموبهش رسوندم و کنارش زانو زدم…دیانا؟اینجا چی کار میکرد؟نکنه سورپرایز غلام همین بود…؟

دیانا:
احساس درد شدیدی که تو ناحیه ی زیر دلم پیچید باعث شد چشمامو بازکنم…اونقدر دردش شدید بود که دلم میخواست جیغ بکشم…اما قبل از اینکه بخوام جیغ بزنم توجهم به اطرافم جلب شد…اینجا کجا بود؟من اینجا چی کار میکردم…؟نگاهم روی دیوار های سیمانی وترک خورده ثابت موند…یه بوی خاصی هم زیر بینی حس میکردم…یه بویی مثل بوی ترشیدگی!یه بوی خاص و نامطبوع…!قیافه ام خود به خود مچاله شد…وای این بوی چی بود…؟دستمو جلوی بینیم گرفتم و سعی کردم با دهن نفس بکشم بلکه این بوی تهوع آور رو حس نکنم…کم کم یادم میومد چه بلایی سرم اومده…کم کم جرقه هایی تو ذهنم زده میشد…منو دزدیده بودن اما چرا؟!منکه نه پدر مادر پولداری داشتم که بخوان به خاطر تلکه کردنشون منو بدزدن ونه آدم مهمی بودم که بخوام دزدیده بشم…پس چرا…؟
ترس بدی وجودمو چنگ میزد…خواب دیشبم تعبیر شد…اتفاقات بد پشت سر اتفاقات بد…نکنه بلایی سرم بیارن؟!وای نکنه…!؟توی دلم خالی شد.تنها دارایی یه دختر فقیر آبروش بود خدایا آبرومو ازم نگیرن؟!وای…!از ترس به خودم میلرزیدم و درد زیر دلم هرلحظه بیشتر وشدید تر میشد…
باصدای تک سرفه ای وحشت زده هینی کشیدم وبه عقب برگشتم بادیدن سام چشمام از شدت تعجب گرد شد وخواستم دوباره جیغ بزنم که دستشو جلوی بینیش گرفت وگفت:ساکت دیانا!
واقعی بود…؟یعنی من خواب نبودم…؟
بهت زده پرسیدم:من خوابم…؟درسته نه؟
لبخندمحوی رو لباش نشست وگفت:نه الان بیداری
-پس…
سرشو به دیوار پشت سرش تکیه داد وهمونطور که نگاهشو به روبه رو دوخته بود گفت:نمیفهمم چرا تورو بازی دادن…!هرچی فکرمیکنم دلیلی برای این کارشون پیدا نمیکنم!
-شما میشناسینشون؟
سرشو به نشونه مثبت تکون داد وگفت:آره…بهتراز خودشون میشناسمشون
-خب کین؟
اشاره ای به اطاف اتاق کرد و آروم زمزمه کرد:ممکنه اینجا دوربین کار گذاشته باشن…نمیتونم چیزی بگم
به دیوار پشت سرم تکیه دادم و همزمان درد وحشتناک زیردلم بیشتر شد…نفس عمیقی کشیدم وگفتم:من میخوام بدونم چرا اینجام!اصلا چندوقته اینجا گیر افتادم؟الان شبه یاروز؟نمیفهمم چه خبره!
-اینا برای اینکه منو بازی بدن تورو گرفتن…نترس نمیذارم بلایی سرت بیاد
-پس گروگانیم!
پوزخندی زد وگفت:یه همچین چیزی…!
نگاهشو از روبه رو گرفت و به صورت من دوخت…نگاه خیره وموشکافانه اش باعث شد سرمو بندازم پایین…اما نگاهش اونقدر سنگین بود که حتی بدون دیدنش هم سنگینیشو حس میکردم…حالا که سام رو کنارم میدیدم کمی حس امنیت داشتم…دیگه از اون ترس چند لحظه پیش خبری نبود!
-موهای خوش رنگی داری…رنگش طبیعیه؟!
مات نگاهش کردم…موهام؟!
ناخودآگاه دستام به طرف سرم کشیده شد…وای!روسریم کجا بود؟!ازشدت خجالت سرخ شدم…بازم آبروریزی جلوی سام…بهتر از این نمیشد!خدایا دیگه خودت شاهدی این سام دارو ندار منو دیده اگه منو نگیره نمیشه که!…
-نگفتی طبیعیه ؟
وای واقعا از اذیت کردن من چه لذتی میبرد که انقدر تکرار میکرد…یعنی فکر میکرد من اینقدر پولداروبی غم بودم که برم موهامو بلوند کنم؟!
-بله موهای خودمه!
-میدونستی وقتی سرخ میشی خیلی بانمک میشی؟!
جانم؟!مثل اینکه فضای تاریک اتاق رو احساسات سام هم تاثیر گذاشته بود…بچه شیطنتش گل کرده!تو این تاریکی صورت سرخ منو از کجا میدید؟!عجب چشمای تیزی داره…!درجوابش فقط سکوت کردم چی میتونستم بگم به این بشر؟!
زیر چشمی نگاهش کردم لبخندش هرلحظه پهن تر میشد…
-حالا نمی خواد دوباره سرخ و سفید بشی…!
لبموگزیدم…
-هیچ وقت موهاتو رنگ نکن…هیچ وقت هم کوتاهشون نکن…این جوری خیلی قشنگن!
واقعا حس میکردم قلبم تو دهنمه…این حرفا چی بود که به من میزد؟!چرااین حرفارو به من کم جنبه میزد؟!چرا کاری میکرد که هر لحظه بیشتر عاشقش بشم؟
ضربه ای که به در خورد باعث شد نگاهم به سمت در فلزی انتهای اتاق کشیده بشه…باصدای تیکی باز شد و مرد قدبلندی وارد شد…هیکلش اونقدر درشت بود که منو یاد گوریل مینداخت…تو اون تاریکی چیز واضحی از چهره اش نمیدیدم…باصدای گوش خراشی گفت:خوشگل خانوم پاشو باید بریم!
لرز به جونم افتاد کجا بریم؟!بااین…؟
سام از جا بلند شد و درست مقابل آقا غوله ایستاد…سام هم کم قد بلند نبود…درست هم قد اون بود فقط هیکلش کمی لاغرتر از اون بود!
-چی کارش داری عوضی؟!
آقا غوله بلند خندید وگفت:تو چی کار داری؟!آقا میخواد ببینتش!
-آقا غلط کرده باتو…!میری به غلام میگی این مسخره بازیارو تموم کنه!اگه میخواد دیانا روببینه باید منم باشم…
آقا غوله دستشو روی سینه ی سام گذاشت و خواست به عقب هولش بده اما سام ناغافل مشتی به صورتش زد که از شدت درد مچاله شد و از سام فاصله گرفت…خون که از بینیش جاری شد تند چشمامو بستم…از خون چندشم میشد و دیدن دوباره اش باعث میشد خاطرات وحشتناکی برام زنده بشن…

چشمام بسته بود اما صدای گوش خراش اون مردک عوضی رو میشنیدم:برو کنار تا کار دست خودم و خودت ندادم
سام:یک بارم گفتم دستت به این دختر بخوره قلمشون میکنم هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی!…برو به غلام بگو دست از این مسخره بازیا برداره…!
صدای شخص سومی هم به گوش میرسید:بیخیال شو شهرام شر به پا نکن بیا بریم به آقا بگیم خودش ادبش میکنه!
آروم لای پلکامو باز کردم بادیدن اون مرد که به سمت در میرفت نفس راحتی کشیدم و سرمو به دیوار تکیه دادم…خداروشکر که سام اینجا بود!اگه کنارم نبود الان منو باخودشون میبردن ومعلوم نبود چه بلایی سرم میومد…!سام چندقدم جلو اومد تکیه به دیوار روی زمین نشست…زیر لب گفتم:مرسی آقا سامی
لبخند محوی روی لباش نشست
…-چرا تشکر میکنی؟!تو بخاطر من اینجا گیر افتادی…من این بلارو سرت آوردم…همش تقصیر منه که تو الان اینجایی و هرلحظه تن و بدنت میلرزه!پس تشکر لازم نیست
لبخند کمرنگی زدم…هرحرفی که میزد به دلم مینشست…درد زیر دلم بیشتر شده بود و حالا کمرم هم تیر میکشید…!امروز چندم بود…!؟وای نکنه عادت شده باشم؟!وای تو این شرایط…؟
-آقا سامی امروز چندمه؟
-پونزدهم…
وای…!آخه خدا…!الهی قربونت برم گشتی گشتی به این دزدا گفتی درست روزی که این دختر عادت میشه بیاین بدزدینش؟!هوم…؟حالا من جلوی سام چی کار کنم؟ای خدا…زانو هامو بغل گرفتم و نگاهمو به روبه رو دوختم…اونقدر اعصابم خرد بودکه دیگه هیچ چیز تو اون لحظه برام اهمیتی نداشت…دیگه مهم نبود که الان بدون روسری جلوی سام نشستم…برام مهم نبود که الان تو این لحظه در نظر سام زیبا جلوه کنم…برام مهم نبود الان سام عاشق من بشه یانه! فقط این مهم بود چه طور این گند به وجود اومده رو جبران کنم؟!چه طور جلوی این آبرو ریزی رو بگیرم…؟

سام:

تا حالا صدبار نقشه رو از اول تا آخر مرور کردم…هیچ اشکالی نداشت…هیچ ایرادی نداشت…هیچ جای کار نمی لنگید!پس چرا غلام ددانا رو وارد ماجرا کرده بود…؟نگران نبودم که اینجا گیر افتادم چون هنوز مهره ی اصلی تو مشت من بود…غلام هرچه قدرم تلاش میکرد نمیتونست اون مهره رو از تو چنگ من بیرون بکشه…اون مهره تمام شانس من بود…شانس من برای پیروزی…!این دختر بیچاره گناهی نداشت که وارد این بازی کثیف شد…این دختر به اندازه کافی عذاب کشیده بود دیگه نباید بیش از این زجر میکشید…!اه لعنتی…!چرا وارد بازی شد؟
زمزمه هاش به گوشم میرسید…انگار زیر لب ذکر میگفت:
“یاءیتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی فی جنتی…”
“”ارجعی الی ربک…”
“ارجعی الی ربک…”
صداش توی ذهنم منعکس میشد و بازتابش تیری میشد که توی قلبم فرود میومد…خدا…بازگشت…خدا…با زگشت…خشنود…خداپسند
هردو دستمو روی گوشهام گذاشتم و باصدای تقریبا بلندی گفتم:دیانا تمومش کنمتعجب به سمت من برگشت وبارنگ پریدگی گفت:ببخشید چیو تموم کنم؟
“ارجعی الی ربک راضیه مرضیه…”
صداهنوز تو گوشم زنگ میزد.
..-همین ذکر گفتنتو.
..-آقا سامی به خدا من ذکر نمیگفتم!اصلا حرفی نزدم…!باورکنین فقط داشتم فکر میکردم همین…!
زمزمه نمیکرد؟ذکر نمیگفت؟ولی من مطمئنم صدای خودش بود…!صدای خود دیانا بود که این آیه رو مدام زمزمه میکرد.
!-دروغ نگو دیانا…من میدونم خودت بودی!
کمی خودشو جلو کشید و بالحن پر عجزی گفت:من هیچ وقت دروغ نمیگم…هیچ وقت!باورکنین من هیچی نگفتم…!
بازگشت!خدا…توبه…خشنود.خدا پسند..بهشت من.وارد شو…بنده ی من…بازگشت
چشمامو محکم بستم و با پشت سرم چند ضربه به دیوار کوبیدم…صدا قطع نمیشد…انعکاسش هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد و حال من هر لحظه خراب و خرابتر…پس این صدا از کجا میومد…؟شک نداشتم که صدای دیانا بود…!ولی وقتی حتی لباش هم از هم تکون نمیخوردن پس چه طور این صداها اینقدر واضح به گوشم میرسید…!؟خدایا این چه بازیه که شروع کردی…؟ چرا میخوای عذابم بدی…؟مگه ده سال پیش باهم قرار نذاشتیم که دیگه کاری به کار هم دیگه نداشته باشیم…!؟خدا…!صدامو میشنوی..؟!منو میبینی…؟من سام بازرگان…ده سال پیش باتو عهد کردم که عوض بشم…که سخت بشم…که تلخ بشم…!آره همون موقع که صدات کردم ولی جوابمو ندادی…!درست همون لحظه که از ته دل صدات زدم ولی خودتو به نشنیدن زدی…!همون موقع که ازت کمک خواستم و تو دست رد به سینه ام زدی…!یادته…دارم از همون شب بارونی حرف میزنم…همون شبی که تصمیم گرفتم هم خودمو فراموش کنم وهم تورو…همون شبی که تصمیم گرفتم قلبمو مثل یه تیکه آهن سخت کنم…مثل یه تیکه سنگ نفوذ ناپذیر کنم…همون شب که باهات عهد کردم تغییر کنم و کردم…عوض شدم…سام بازرگان دیگه اون پسر ده سال پیش نیست!دیگه نه قلبی براش مونده نه احساسی…!تو دیگه چرا داری بازیم میدی…!؟یه چیزی تو گلوم سنگینی میکرد… یه چیزی مثل یه کوه…راه نفسمو بسته بود وهر لحظه بزرگ و بزرگ تر میشد…!پشت پلکام میسوخت وآتیش میگرفت!…لعنت به کوه…لعنت به کوه!خدا…بازگشت…خشنود…خدا پسند…بهشت من…توبه…خدا…بنده ی من…خدا…!دستمو روی گوشم محکم تر فشار میدادم تا نشنوم…تا این صدا رو نشنوم!آره میخواستم خودمو بزنم به نشنیدن…میخواستم خودمو بزنم به ناشنوایی!نمیخواستم این قلب مرده دوباره زنده بشه…نمیخواستم عهدمو بشکنم…نمیخواستم!

توبه اثر می کند
هر چه که هستی بیا
گر چه که پستی بیا
توبه شکستی بیا
یار نظر می کند
نیمه شبان خلوت است
مظهر هر رأفتاست
عاشق شوریده را
یار نظر می کند
ای شده غرق گناه
خواب گران تا به کی
چاره درد تو رادیده تر می کند…
هر چه که هستی بیا
گر چه که پستی بیا
بنده ی شرم گونه را
یار نظر می کند
توبه اثر می کند
دیانا:
نیم نگاهی به سام انداختم دستاشو روی گوشهاش گذاشته بود و فشار میداد…اخماش بیشتر از همیشه توهم بود و رگ روی پیشونیش متورم شده بود…مشخص بود از یه چیزی رنج میبره اما از چی بود خدامیدونست…!بااینکه از عکس العملش میترسیدم کمی خودمو جلو کشیدم وگفتم:حالتون خوبه؟
نگاهشو به چشمام دوخت وگفت:نه!
نگرانی به جونم افتاد…
-چرا ؟!چی اذیتتون میکنه؟
بی توجه به حرفم گفت:توهم میشنوی؟
مات نگاهش کردم…
-چیو؟
دستشو از روی گوشهاش برداشت و به اطراف اشاره کرد…
-همین صدای شعرو…همین صدای ذکر…
ابروهام خود به خود بالا رفت…صدا؟!من اینجا جز صدای سکوت هیچ صدای دیگه ای نمیشنیدم!از چی حرف میزد…؟
-آقا سامی من صدایی نمیشنوم
اخمش غلیظ تر شد…
-چرا!یکم دقت کن…صدا خیلی واضحه…
وا توهم زده بود…؟چرامن هیچ صدایی نمیشنیدم..؟شاید شنوایی من مشکل داشت…!
-آقا سامی فکرمیکنم کمی خسته شدین…خیالات برتون داشته!اینجا که صدایی شنیده نمیشه
-داری میگی دیوونه شدم؟آره…؟
هول گفتم:نه بخدا!فقط من صدایی نمیشنوم
بایه حرکت از جا بلند شد…چرخی تو اتاق زد…همزمان با راه رفتنش حرف هم میزد
-به من میگه برگرد…دیانا خدابه من میگه برگرد…
بلند زد زیر خنده…خنده ای از ته دل…بلند…عمیق…ازهمون خنده هایی که میگفتن ازگریه غم انگیز تره!میترسیدم از حال بدش از حرفایی نامفهومی که به زبون میاورد…از حرکت های عصبی که میکرد میترسیدم…!
به سختی از جا بلند شدم…زیر دلم هنوز هم تیر میکشید اما مهم نبود…مهم نبود حالم بده…مهم نبود تو این چهار دیواری گروگانم…مهم نبود الان شبه یاروز…مهم نبود…مهم نبود!الان فقط سام برای من مهم بود!حتی مهم نبود که دوستم نداره…من که دوستش داشتم…من که عاشقش بودم!
-دیانا خدا چرابامن این کارو میکنه!؟چرا داره میزنه زیر قولش؟!هوم…؟قرار بود بهم کاری نداشته باشیم…پس چرااینطوری میکنه؟!
لبمو به دندون گرفتم و کمی جلو رفتم…
-آقا سامی خدامیخواد باهاتون آشتی کنه!خدا بااون عظمتش پیش قدم شده چرا نمیخواین این کینه ی ده ساله روکنار بذارین؟!
-نمیخوام…اون منو دوباره فراموش میکنه…دوباره منو تنهام میذاره و میره…وقتی باتمام وجودم بهش امیدوار میشم یهو وسط بازی تنهام میذاره…منو میذاره به حال خودم و میره!نمیخوام دوباره بهش امید ببندم که یهو فراموشم کنه!نمیخوام دوباره بشکنم دیانا!نمیخوام…!
صدای خش دارش به قلبم چنگ میزد اونقدر با عجز اون حرفارو به زبون میاورد که دل سنگ هم به حالش نرم میشد…چه برسه به دل کم طاقت و نازک من!
-اونکه منو فراموش کرد…وسط کلی مشکلات تنهام گذاشت و رفت…فراموشم کرد پس چرا نمیذاره منم فراموشش کنم؟!چراهی منو یاد خودش میندازه…؟چراهرجا میرم هست…چرابااینکه تنهام گذاشته نمیتونم وجودشو انکار کنم؟
جمله ای تو ذهنم پررنگ میشه”درکرانه ی بی نهایت آسمان دوچیز مدهوشم میکند:آبی آسمانی که میبینم و میدانم که نیست وخدایی که نمیبینم و میدانم که هست”
باعجز سرشو به دیوار پشت سرش چسبوند…موهای همیشه مرتبش به طرز آشفته ای روی پیشونیش ریخته بود و قطرات ریز عرق روی پوست شفاف صورتش برق میزد…
-همیشه باخودم میگفتم تنها نیستم…میگفتم اگه مقابل یه صخره هم قرار بگیرم میتونم بامشتم خردش کنم چون خدا بامنه…خدا پشتمه…خدا همراهمه…خیلی تلخه که همه ی امیدتو به کسی ببندی و وسط راه تنهات بذاره…اون موقع میمونی حیرون و سرگردون میون هزار تا عوضی…تنها…بی هیچ پشت و پناهی…وقتی همه پشت و پناهتو ازدست دادی!…حالا نه راه پس داری نه راه پیش…نه میتونی بری و نه میتونی برگردی!تموم امیدت ناامید میشه…کمرت میشکنه!دیگه مغزت کار نمیکنه!دیگه نمیتونی به هیچ کس اطمینان کنی…دلت میشکنه…خرد میشه…روحیت نابود میشه…همه چیزتواز دست میدی!دیانا سخته…!تواون شرایط قرار گرفتن سخته…!
قطره اشکی از چشمام چکید…لعنت به من و این اشکهای سرزده که همیشه بدون اینکه اجازه بگیرن روی گونه هام جاری میشن…قدمی به سمتش برداشتم…
-خداهیچ وقت تنهاتون نذاشت…شاید صداتون زد و شما نشنیدید…مثل حالا که داره صداتون میزنه و دستتونو گذاشتین روگوشاتون و نمیخواین بشنوین…روهرپله که بایستین خدایه پله از شما بالا تره…نه به خاطر اینکه خداست…به خاطر اینکه دستتونو بگیره!
قدرتش جمع شد توی مشتش و ضربه ای شد که به دل دیوار فرود اومد…اونقدر محکم کوبید که باخودم گفتم کل استخونای دستش خرد شد اما انگار دردی حس نکرد چون دستاشو دوباره بالا آورد تا تن دیوارو دوباره زخمی کنه اما قبل از اینکه مشتش رو دیوار فرود بیاد باقدم بلندی خودمو بهش رسوندم وبادستای سرد و لرزونم مشتشو تو هواگرفتم…مات خیره شد تو چشمام…خیره شدم تو چشماش…حل شدم تو نگاهش…ذوب شدم زیراونهمه گرما…اما نگاهمو ازش نگرفتم…برای اینکه دیدم تارنشه قطره هایی روکه تو چشمام جمع میشد تند تند روی گونه هام میریختم وفقط به چشمای سیاهی که تو چندسانتی چشمام قرار داشت نگاه میکردم!چه قدر آرزو داشتم یه روز بی هیچ خجالتی زل بزنم به این چشمها و غمی روکه توشون پنهون شده رو کنار بزنم…
آروم زمزمه کرد:گلوم سنگینه!
لبمو گزیدم…سیب گلوش متورم شده بود…
-میدونی چندساله مثل تو اشک نریختم…؟
فقط نگاهش کردم….انگار حرف زبونمو از نگاهم میخوند…
-ده ساله…ده ساله به این اشکا اجازه ی فروریختن ندادم…!ده ساله ریختم تو خودم ونذاشتم ضعفمو حس کنم همیشه خواستم سرسخت جلوه کنم…قوی…مغرور…اما حالا خیلی احساس ضعف میکنم دیانا…الان حس میکنم ضعیف ترین آدم روی زمینم
-دستش آروم آروم پایین اومدوروی شونه های من قرار گرفت و تویک لحظه منو تو آغوشش کشید…خشن…محکم…سرسخت…اون قدر محکم فشارم میداد که حس میکردم استخونام دارن له میشن اما این حس خوب بود…تواون لحظه حواسم نبود توآغوش یه مرد نامحرمم حواسم نبود سام برای من غریبه اس!اون لحظه فقط حس میکردم تو آغوش مرد زندگیم…تنها عشق زندگیم فرو رفتم…!حس شیرینی بود…

انگار تویه خلسه فرو رفته بودم…یه خلسه ی ناب ودوست داشتنی…خلسه ای که نمیتونستم ازش خارج بشم…دلم میخواست تاابد تو اون آغوش گرم بمونم…باورم کردنی نبود!اینکه تو یه لحظه سام منو تو آغوشش کشید باور کردنی نبود…سام مغرور وخشک…حالا پراز احساس بود…احساساتی که تاعمق وجودم میتونستم حسشون کنم…
باشنیدن صدای ضربه هایی که به در وارد میشد حلقه ی دستای سام باز شد و از من فاصله گرفت…هجوم خون رو روی گونه هام حس کردم…قطعا سرخ تر از همیشه شده بودم…حالا انقدر از سام خجالت میکشیدم که نمیتونستم به صورتش نگاه کنم…سرمو پایین انداخته بودم و باانگشتای دستم بازی میکردم…مستقیم به صورتم نگاه میکرد و من داشتم زیر اونهمه گرما ذوب میشدم…چرانگاهشو ازم نمیگرفت…؟!
-سامی…؟اونجایی؟!
باشنیدن صدای شادی هردومون ازجا پریدیم و به سمت در حرکت کردیم…سام سرشو به در نزدیک کرد وگفت:آره اینجام…چراازپشت در حرف میزنی؟!چرا نمیای تو…؟
-نمیتونم…رمز دروبلد نیستم…الانم اومدم یه چیز مهمی بهت بگم و برم
ابروهای سام خودبه خود بالا رفت…
-بگو
-اتفاقی شنیدم که بابا به یکی از بادیگارداگفت حتی اگه تونقشه ای هم براش نکشیده باشی میکشتت!بهش گفت تا چند ساعت دیگه دخلتو بیاره
قلبم از تپش ایستاد…سام…؟واقعا قرار بود تا چند ساعت دیگه بلایی سر سام بیارن؟!وای خدای من…!
تکیه به دیواری که درست پشت سرم قرار داشت روی زمین سر خوردم و زانوهامو تو بغلم گرفتم…خدایا بلایی سر سام نیاد…!اگه حتی یه تار مو هم از سر سام کم بشه من دق میکنم…!
-یعنی چی شادی؟!اینکه تو قرارمون نبود
-نمیدونم چرااین طوری شد!انگار بابا میخواد پول تورو بپیچونه و از شرط خلاص شه…سام من نمیخوام بلایی سرت بیاد!من دوست دارم و نمیخوام از دستت بدم برای نجاتت هم هر کاری میکنم اگه میتونستی از این اتاق بیای بیرون فراریت میدادم اما حیف که تو این چهار دیواری گیر افتادی!
دوستش داشت…؟شادی سامو دوست داشت…؟چه بی پروا حرف میزد…چه راحت از عشقش میگفت!سام چی…؟سام هم شادی رو دوست داشت…؟شادی که باهزار نفر تو دانشکده رابطه داشت…شادی که از انجام هرکار زشت و زننده ای ابایی نداشت رو دوست داشت…؟یعنی سام عاشق این مدل آدمهایی بود؟
-شاید تونستم بیام بیرون…یه راهی پیدا میکنم
-خیلی خوبه من یک ساعت دیگه برمیگردم اگه تونستی بیای بیرون که راه فرار رو نشونت میدم وگرنه…معلوم نیست چی پیش میاد
پوزخندی گوشه لب سام نشست…
-باشه
صدای قدمهای شادی رو که شنیدم نفس عمیقی کشیدم…انگار قرارنبودسایه ی سیاه این دختر وخانواده اش ازسرمون کم بشه…اه!
-دیانا چرا رنگت پریده…؟
نتونستم چیزی بگم انگار به زبونم قفل زده بودن
-باتوام…؟چت شده…؟
-چ…چیزی نیست…خوبم
-اینطور به نظر نمیرسه…سردته…؟
سردم بود؟!…آره هوا سرد بود!ولی رنگ پریدگی من از سرما نبود!
-بله
کتشو درآورد و به سمت من گرفت…چندثانیه نگاهمو بین کت سام و صورتش ردو بدل کردم…باورم نمیشد که سام همچین کاری کنه!باور کردنی نبود…!
-نه آقا سامی خودتون سردتون میشه
کتو روی دست من انداخت و گفت:بگیر بپوش من سردم نیست…درضمن رو زمین هم نشین بیشتر سردت میشه
راست میگفت…موزایک سرد درد دلمو بیشتر میکرد…کت رو تنم کردم و آروم وآهسته از روی زمین بلند شدم همش نگران بودم زمین کثیف نشده باشه و آبروم جلوی سام نره…
-دنبال چیزی میگردی؟
تند سرمو بلند کردم ونگاهمو از موزایک ها گرفتم و پای راستمو روی قطره ی خونی که کف اتاق ریخته بود گذاشتم…
-نه…!
ابرویی بالا انداخت و به سمت دستگاه دیجیتالی که روی در نصب بود رفت چند ثانیه بی حرکت نگاهش کرد…
-تو نمیدونی رمز این دستگاه چندبود؟!وقتی آوردنت…
-بی هوش بود!
نفسشو باحرص فوت کرد بیرون
-یعنی قراره ما بمیریم؟
بالبخند نگاهم کرد
-بچه شدی؟!مگه میذارم اونا بلایی سر منو تو بیارن؟!هوم…؟
شونه ای بالا انداختم وگفتم:ولی من میترسم…ازاین آدما هرکاری برمیاد
-انگار هنوز منو نشناختی؟من صدتا مثل غلام رو تشنه میبرم لب رودخونه و تشنه برمیگردونم…
نگاهشو دوخت روی زمین وگفت:باید یه خرده گردوخاک یاخود خاک یاچه میدونم یه چیزی که مثل آرد پودری باشه پیدا کنیم!
متعجب نگاهش کردم…پوفی کرد و به سمت گوشه ی اتاق رفت…گردوخاک میخواست چی کار این بشر…؟باز چه چیزی تواون مغزش جرقه زده بود؟!
نیم ساعتی گذشت ولی سام همچنان دور و اطراف اتاق رو میکاوید…و دریغ از یه ذره خاک!
وسط اتاق ایستادو دستشو شونه وار بین موهاش کشید…
-خاک پیدا نکردید!؟
-نه…ولی…
انگار بازهم چیزی توی ذهنش جرقه زد…دستشو به سمت کمربندش برد و بایه حرکت بازش کرد…مات به صحنه ی مقابلم نگاه میکردم…سام میخواست چی کار کنه؟
سگک کمربندرو تو دستش گرفت و به جون دیوار افتاد…محکم ددوار رو میتراشید وپودرهای سیمان روی زمین میریخت…چندلحظه بعد بادستش پودرهای سیمان رو جمع کرد و به سمت قفل دیجیتالی حرکت کرد…چند قدم جلو رفتم…میخواستم بدونم میخواد چی کار کنه!خیلی کنجکاو بودم!
نفسشو تو سینه حبس کرد و بایه حرکت روی پودرهای روی دستش فوت کرد…پودرها روی دکمه های دیجیتالی ریختن و لبخندی روی لبای سام نشست
-آقا سامی چرا این کاروکردین؟!
نیم نگاهی به صورت من انداخت وگفت:وقتی باانگشت روی این دکمه ها ضربه میزنن ناخودآگاه کمی از چربی پوستشون روی این دکمه ها باقی میمونه وقتی کمی خاک یایه چیز پودری روشون بریزی به چربی ها میچسبن و دکمه هایی که مورد استفاده قرار گرفتن مشخص میشن درست این طوری!
باچشمایی گرد شده به دکمه ها نگاه کردم اعداد ۳و۵و۶ برجسته تر از اعداد دیگه جلوه میکردن
-بااین سه تا عدد یه عدد سه رقمی بگو!
-من؟
-آره
-۵۳۶

سام:
بادیدن کلمه ی ERROR روی صفحه ی دستگاه دیجیتال اعصابم بهم ریخت…این دومین باری بود که رمز وارد شده غلط ازآب در میومد فقط یک بار دیگه فرصت داشتیم تا رمز وارد کنیم اگه این بار هم رمز غلط میشد در دیگه از این سمت باز نمیشد!
نفس عمیقی کشیدم و تو ذهنم یک بار دیگه رمزهارو مرور کردم…۵۳۶-۶۳۵ واین بار۶۵۳…شاید بااین رمز در باز میشد…
-آقا سامی به نظرتون عجیب نیست که در از این سمت هم قفل داره؟منظورم اینه که هم از پشت وهم جلو عاقلانه نیست…!این مدل قفل هارو فقط از پشت در نصب میکنن!
باابروهای بالا رفته به صورت رنگ پریده ی دیانا خیره شدم…راست میگفت…چرابه این نکته ی مهم توجه نکرده بودم!؟
-درسته دیانا…خب ادامه بده!
کمی تعلل کرد وگفت:به نظرم اینجا همه چیز یه جورایی مشکوکه!این اتاق…این در وقفلش…ورفتار شادی!
به نظر خودمم مشکوک بود اما دوست داشتم یه نفر دیگه هم حرفمو تایید کنه که کرد!از در فاصله گرفتم وقدمی به سمت دیانا برداشتم…پازل بهم ریخته بود…پازلی روکه به سختی سرهم کرده بودم حالا به کلی بهم ریخته بود…باید دوباره یه گوشه مینشستم و از اول سرهم میکردمش!
نگاهی به انگشترم کردم…انگشتری که روز اول سرهنگ به دستم داد تاتو مواقع اضطراری ازش استفاده کنم…الان موقعیت اضطراری بود؟!…نبود…؟بود…؟
انگشتر رو از دستم در آوردم ونگاهی اجمالی بهش انداختم…وقتش بود؟!
نگاهی به دیانا انداختم خیره به انگشتر توی دستم نگاه میکرد…انگار میتونست حدس بزنه چه نقشه ای تو سرمه…باچشم اشاره کردم کمی جلوتر بیاد…باتردید جلو اومد فقط چندسانت بامن فاصله داشت…فقط چندسانت…آرومی طوری که فقط اون صدامو بشنوه گفتم:این انگشتر میتونه مارو بابیرون مرتبط کنه!
فقط نگاهم کرد…انگار منتظر بود ادامه بدم
-باید طوری ازش استفاده کنم که کسی متوجه نشه…منظورمو که میفهمی!اگه همین طوری ازش استفاده کنم نقشه لو میره و اونا بادوربین هایی که گوشه وکنار این اتاق نصب کردن میتونن مارو ببینن!
سرشو به نشونه مثبت تکون داد وگفت؛خب چه طور میخواین این کارو بکنین؟!اینجا که هیچ جای مخفی نداره!
لبخند مرموزی رو لبم نشست…
-من یه نقشه دارم
-خب چیه؟
به آبی چشمهاش خیره شدم…وباتردید گفتم:شاید تو خوشت نیاد ولی آخرین راه نجاتمونه!
-من موافقم…مهم نیست که چی باشه…فقط دلم میخواد هرچی زودتر ازاینجا نجات پیدا کنم
لبخندم پررنگ تر شد میدونستم این دختر ساده تر از این حرفاست که معنی حرفمو به طور کامل فهمیده باشه…
-خیلی خب حالا که موافقی بیا تو بغلم!
چندلحظه گیج ومنگ به چشمام نگاه کرد…انگار داشت تو ذهنش حرفی رو که زدم تجزیه و تحلیل میکرد وهرلحظه چشماش گردتراز لحظه ی قبل میشد…در آخر اخمی کرد وبالحن تندی گفت:ببخشید آقا سامی ولی شما درمورد من چه فکری کردین؟!اینکه یه دختر بی کس و کارم و شما هرکاری که دلتون خواست میتونین بامن بکنین؟
انتظار همچین برخورد تندی رو ازش نداشتم…
-من قصد سواستفاده ندارم دیانا…فکرمیکردم که تاحالا بعداز اینهمه مدت فهمیده باشی همچین آدمی نیستم…اگه میخواستم ازت سواستفاده کنم همون شبی که تو حموم اتاقم پیدات کردم…
ادامه ندادم…عمدا!دلم نمیخواست چنددقیقه هم به خاطر این موضوع سرخ وسفید بشه!
چندلحظه سکوت کرد وبعد گفت:من نمیتونم قبول کنم…این کار هرچی که باشه گناهه!شما نامحرمین نه…اصلا نمیشه!
-دیانا ماکه قرار نیست کاری کنیم…فقط چند دقیقه تو تو بغلم میشینی و تظاهر میکنیم به اینکه باهم…آره!بعد من تو اون گیر و دار با پدرام یه تماس برقرار میکنم و باهاش حرف میزنم…همین!دیانا خواهش میکنم این آخرین راهه!
-من نمیتونم آقا سامی!
اه…کلافه شدم…ازحرصم گفتم:نترس به اون کسی که دوستش داری خیانت نمیکنی!
مات نگاهم کرد…اخمم غلیظ تر شد…
-چرا درک نمیکنی که بحث مرگ و زندگیه!؟اصلا گناهش پای من…دیانا خواهش میکنم!
سرشو پایین انداخت…چندلحظه مکث کرد وبعد گفت:باشه…اما فقط چنددقیقه!
پوف…
-خیلی خب
به پام اشاره کردم وگفتم:بیا بغلم بشین دیانا
-نمیتونم آقا سامی تورو خدا این یه مورد رو بی خیال شین!
کلافه دستی به موهام کشیدم وگفتم:باشه
نفسشو فوت کرد بیرون…دست راستمو بالا بردم و طره ای از موهای طلایی رنگشو که روی صورتش ریخته بود کنار زدم…چشماش بسته بود و نگاهم نمیکرد…خجالتی تر از اون چیزی بود که تصورشو میکردم…لبخندی رو لبام نشست!واقعا دخترایی امثال دیانا نایاب شده بودن…
تاحالا اینقدر از نزدیک نگاهش نکرده بودم…خیلی زیبابود…برای منی که هیچ دختری زیبا به نظر نمیرسید…دیانا فوق العاده بود…چون هم صورت زیبایی داشت و هم سیرت زیبا!البته شاید اخلاق و رفتار بی نظیرش باعث شده بود که چهره اش در نظر من اینقدر دلنشین جلوه کنه…نمیدونم!
مژه های بلندش روی گونه هاش خودنمایی میکرد و سرخی شرمی که گونه هاشو پوشونده بود حس شیرینی رو بهم القا میکرد…لبای سرخ و باریکشو به دندون گرفته بود و ازشدت خجالت محکم گاز میگرفت…واقعا انقدر نزدیک من بودن براش ناراحت کننده بود که تااین حدبه خودش فشار میاورد؟!
یه لحظه از خودم متنفرشدم…من میخواستم چی کار کنم؟!اینکارم بی رحمانه بود…؟بود یا نبود؟!من نامرد بودم؟بودم یا نبودم؟پست چه طور …؟بودم یانبودم…؟
خودمو عقب کشیدم…نمیخواستم دیانا رو به کاری مجبور کنم…ازکثیف کاری متنفر بودم!
-دیانا اگه راضی نیستی بی خیالش میشیم!
آروم لای پلک چپشو باز کرد و نگاهی به صورت من انداخت
-من که مخالفتی نکردم!
-نمیخوام چیزی روبهت زور کنم…اگه نمیخوای…!
چشماشو بست وزمزمه کرد:من راضیم!
لبخند محوی زدم…چرااینقدر این دختر خاص بود!پاک بود…ناز بود…!
دوباره جلوتر رفتم…همزمان دکمه ی ریزی روکه روی انگشتر قرارداشت فشردم…جفت دستامو روی شونه های دیانا قرار دادم و کمی به عقب هولش دادم…انقدر سبک بود که بایه حرکت من چند قدم عقب رفت و به دیوار چسبید…موقعیت مناسبی بود!الان هرکس از پشت دوربین مارو میدید اصلا نمیتونست حدس بزنه که من مشغول چه کاری هستم…صورتمو جلو بردم…جلو…جلو…کنار گوشش مکث کردم…سرمو تو موهای طلایی رنگش فرو بردم و نفس عمیقی کشیدم…بوش فوق العاده بود…!یه لحظه یادم رفت که قرار بود چی کار کنم وبه خاطر این سهلانکاری هزاربار خودمو به فحش کشیدم…نباید از اعتماد دیانا سواستفاده میکردم…نباید!
دستامو دور شونه اش حلقه کردم و از پشت انگشترو به لبام نزدیک….سرم لابه لای موهاش بود و حرکت لبام مشخص نمیشد…
صدای نفسهای نامنظم دیانا به گوشم میرسید…نفسهای خودمم نامنظم شده بود!نمیفهمیدم این چه حالیه که دچارش شدم!؟
لبمو به انگشتر چسبوندم و آروم زمزمه کردم:الو مرکز…؟!
بلافاصله صدای پدرام تو گوشم پیچید:مرکز…مرکز…به گوشم؟!

پدرام ماتو مخمصه گیر کردیم
-کجایی سام؟!میدونی چه قدر سعی کردیم باهات تماس داشته باشیم…ردیابامون از کار افتاده!انگاراون منطقه ای که توقرارداری ردیاب آنتن نمیده!
نفسمو پرحرص فوت کردم بیرون وگفتم:پس چه غلطی میکنین؟!مگه نگفتین این ردیابا تو هر شرایطی هم آنتن میدن؟!
-گفتم لعنتی گفتم!چه میدونم اون غلام چه تشکیلاتی واسه خودش راه انداخته
چونه مو روی شونه ی دیانا قرار دادم و دستامو کمی نوازش گونه روی کمرش کشیدم تا اینقدر ثابت وبی حرکت نباشیم!
حس کردم که نفسش تو سینه حبس شد…انقباض عضلاتشو حس کردم اما…
-پدرام من نمیدونم شمااون بیرون چه گندی زدین!فقط میگم که غلام دیانارو هم گروگان گرفته!ماالان گیر افتادیم…اول خواستم باشادی از شرش خلاص شم اما انگار نمیشه!اونم دستش با پدرش تویه کاسه اس!
-وای…دیانا رو؟!عجب خرابکاری شد…!
-گندو شما زدین…!پدرام من کاری ندارم مسولیت حفاظتی این ماموریت به عهده ی توبود!خودم جهنم…دیانا این وسط چه گناهی کرده که باید پاسوز من بشه؟!
-میدونم سام آروم باش الان شما کجایین؟!
-اونطرف تر از کرج…نزدیکای قزوین…یه خاکی بزرگ هست که وسطش یه سوله اس!میتونی پیداش کنی!!؟
-آره…
-پدرام در یه قفل دیجیتالی دوطرفه داره تو ازاین قفلا چیزی سرت میشه؟!
کمی مکث کرد وگفت:بهش دست زدی؟!
-آره ولی رمزش هنوز پیدا نشده…!
-ببین سام دست نزن اون همش یه نقشه اس…اگه در باز بشه صدای آژیر کل ساختمون رو برمیداره!اینا میخوان هوش توروبسنجن!دست نزن باشه؟
اوه…چه خوب شد آخرین رمز رو وارد نکردم…وای!
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:خیلی خب!فقط زودبیاین…
بوی خوش عطر موهاش تو بینیم پیچید وحالمو دگرگون کرد… نمیتونستم بیشتراز این تواین شرایط سپری کنم…
-توهم در دسترس باش!
انگشتر رو از لبم فاصله دادم و حلقه ی دستامو شل کردم…کمی از دیانا فاصله گرفتم و به صورتش نگاه کردم…غرق اشک بود!چرا گریه میکرد؟انقدر آغوش من زجر آور بود؟!
آروم گفتم:من معذرت میخوام دیانا…گریه نکن!
دریای طوفانی چشماشو دوخت به صورتم…زل زد تو چشمام اما هیچی نگفت…این چشما داشتن چه بلایی سر من میاوردن؟!چرا نمیتونستم در برابراین اشکا مقاومت کنم…؟!
نگاهمو ازش گرفتم و به زمین خیره شدم…اگه چند ثانیه بیشتر به اون دریا نگاه میکردم معلوم نبود چی پیش میومد!من چرا نمیتونستم مثل قبل خود دار باشم؟!خدایا بااین کارا میخوای چیو بهم ثابت کنی؟!میخوای ثابت کنی من ضعیفم…؟میخوای ثابت کنی جلوی این دخترکم میارم؟!همینو میخوای…؟
دستمو بالا بردم و تو یک میلیمتری صورتش نگه داشتم…مردد بودم اشکاشو پاک کنم یانه…!نمیدونستم انگشت اشاره مو روی پوست سرخ و خیسش بکشم یانه…؟
انگار فهمید چون زودتراز من صورتشو پاک کرد و کمی عقب رفت…
نباید این کارو میکردم نباید…!الان دیانا درمورد من چه فکری میکنه؟!


 

برای خواندن همه قسمت های رمان کوه غرور کلیک کنید