کوه غرور قسمت آخر و 8
به چشم من
به چشم من تو اون کوهی
پر غروری بی نیازی با شکوهی
طعم بارون بوی دریا رنگ کوهی
تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاده اما بی صدایی
تو مثل قله های مه گرفته
منم اون ابر دلتنگ زمستون
دلم می خواد بذارم سر رو شونت
ببارم نم نم دلگیر بارون
تو اون کوه بلندی که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام
باشنیدن صدای بسته شدن در اتاقم از جا پریدم…رشته ی افکارم پاره شده بود….چه قدر سفربه گذشته ها تلخه!گذشته ام درد میکنه…!جانمازمو ازروی زمین جمع کردم…دلم میخواست باهاش حرف بزنم…دلم میخواست حرفای گذشتمو پس بگیرم…من پشیمون بودم…!شالمو روی سرم انداختم…پتوی روی تختمو برداشتم و ازاتاقم بیرون رفتم…میدونستم همیشه تو هوای گرگ ومیش تو حیاط قدم میزنه…اما امروز بابقیه ی روزها فرق داشت…سام امروز کنار من…نماز خونده بود!مگه میشه کسی نماز بخونه و با خدا قهر کنه؟!وارد حیاط شدم…هواتاریک تر از چیزی بود که فکرشو میکردم…ازپله های پوشیده از برف و لیز به آرومی پایین اومدم…لرز به اندامم افتاد…صدای خش خش قدمهام روی زمین پوشیده از برف فضارو پرکرده بودروی صندلی های کنار استخر نشسته بود.نزدیکش ایستادم و پتو رو روی شونه هاش انداختم…-هوا سرده…سرما میخورید!نمیخواین بیاین تو؟!بی توجه به سوالم با صدای خش داری گفت:یه زمانی فکرمیکردم باهر ضربه ی مشتم میتونم هر سنگی رو بشکنم اما یه روز روبه روی یه صخره قرار میگیری ومیبینی که نمیتونی راهشو تغییر بدی!لبمو به دندون گرفتم صدای بغض دارش قلبمو تکه تکه میکرد…-زندگی مثل چرخه ایه خداجاشو با عزیز ترین کساش عوض میکنه بعد همون بازی رو تکرارمیکنه هرچیزی که یک بار اتفاق بیافته بازم اتفاق میافته اگه یکبار از چیزی فرار کنی همیشه پاتو تو همون جاپا میذاری وفرار میکنی هردفعه که پاتو میذاری جاپای قبلی بزگترمیشه هرچه قدر که اتفاقات رو پشت سر بذاری باز جلوچشمات سبز میشه حتی اگه نتونی گذشته رو عوض کنی میتونی پیش خودت نگهش داری…کنارش روی صندلی خیس از برف نشستم…سرشو به طرفم برگردوند باورم نمیشد چشماش خیس بود!مرد مغرور من گریه کرده بود…؟مگه ممکن بود…؟-من آدم نامردیم…؟من پست و بد جنسم…؟بغضی روکه گلومو چنگ میزد فرو بردم و باصدای آرومی گفتم:حالا که دارین به این موضوع فکرمیکنین یعنی نامرد نیستین!یعنی بی وجدان و بد نیستین…!یه چیزی ته وجودتون هست که نمیتونین ازش فرار کنین هرچه قدرم تلاش کنیدنمیتونیداونو از بین ببرید…-میخوام آشتی کنم…با خدا…با مامان…با زندگی…با خودم…باهمه چی!میخوام آشتی کنم…!میخوام یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم…بدون استرس…بدون نگرانی…بدون هیجان!آروم و ساکت…ولی سخته!چه قدر سام این روزهارو بیشتر از قبل دوست داشتم…!-وقتی باخدا به این سادگی آشتی کردین یعنی آشتی کردن با بقیه اصلا سخت نیست…-من نمیخواستم شادی بمیره…دوست داشتم غلام زجر بکشه اما دوست نداشتم شادی این وسط بمیره!حس میکردم با عذاب کشیدن غلام روحم شاد میشه…ازاین سیاهی میام بیرون اما اشتباه میکردم…ازاین سیاهی بیرون نیومدم بدتر ازقبل توش فرو رفتم…روحم آروم نگرفت…حالا یه عذاب وجدان هم بهم اضافه شد…باکنجکاوی پرسیدم:مگه پدر شادی باهاتون چیکار کرده بود که اینقدر ازش متنفر بودین؟!پوزخندی رولباش نشست…-غلام منو نابود…نه نابود چیه!؟یه چیزی فراتر از نابودی!زندگیمو به آتیش کشید…همه چیمو ازم گرفت…قلبمو پاره پاره کرد!احساساتمو سرکوب کرد…من داغون شدم…شاید یه روزی برات تعریف کردم چه بلایی سرم آورده اما بهت قول نمیدماز حرفاش چیزی نمیفهمیدم…مگه چه بلایی سرش اومده بود که اینقدر از غلام متنفر بود؟!گیج نگاهش کردم…نگاهش از روی صورتم سرخورد و روی بولوز نازکم نشست…-چرابااین لباسااومدی بیرون؟!گنگ به پیراهنم نگاه کردم…چه قدر تند بحث رو عوض کرده بود؟!-براتون پتو آوردم…عجله داشتم فراموش کردم…-بروتو تا سرما نخوردی!لبخند محوی زدم…برای من نگران بود؟!ازجابلند شدم اما قبل از اینکه قدمی بردارم سنگینی پتو روی شونه های نحیفم حس کردم…به صورتش نگاه کردم…-سردتون میشه!اشاره ای به بازوهای عضلانیش کرد وگفت:به من میاد سردم بشه؟!لبخندم پهن تر شد…حتی نسبت به سرماهم بی تفاوت بود و غرورشو ازدست نمیداد!-آخه…؟!-مهم نیست دیانا…اصلا من مهم نیستم…برو تو تا سرمانخوردی!اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست…-اتفاقا خیلی هم مهمه!باشیطنت یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:جدی؟!برات مهمم؟!نگاهمو ازش گرفتم و همونطور که پتو روی صندلی میذاشتم گفتم:اگه مهم نبودین تا اینجا نمیومدم…!قدمی روی برف های یخ زده برداشتم…صداش بالحن خاصی به گوشم رسید…-پس اگه برات مهمم باهام ازدواج کن!یه لحظه حس کردم گوشام اشتباهی شنیدن…!حس کردم شاید اثرات تلقینه…اما صداش بار دیگه سکوت رو شکست…-باهام ازدواج کن دیانا!حس کردم قلبم از حرکت ایستاد…همزمان سست شدن زانوهامم حس کردم…درست میشنیدم؟!خوابم یابیدار…؟ به سمتش برگشتم…اونقدر شوکه بودم که نمیتونستم حرف بزنم…لبخند محوی رو لباش نشست…قدمی به سمتم برداشت…زل زد تو چشمام…-باهام ازدواج کن باشه؟!به همین سادگی…؟!به همین آسونی…؟!خدایا دارم چی میشنوم؟!سام الان از من خواستگاری کرد…؟!یعنی اینکه خواستگاری نبود…تقاضا هم نبود…خواهش هم نبود…دستور بود!حتی تقاضای ازدواجشم دستوری بود!اصلا خواهش و تمنا تو کار این بشر نبود…!پتورو روی صندلی رها کردم…سوز سرمای زمستون امونمو بریده بود…بدترازاون تارهای موهام بود که مدام توی صورتم میریخت…بدترازاون قلبم بود که باضربانهای تند و بی وقفه اش حالمو بدتر میکرد…بدتر ازاون گلوم بود که با بغضی بی دلیل راه نفسم رو بسته بود…بدترازاون چشمم بود که مدام پروخالی میشد و هرلحظه امکان داشت چشمه ی اشکم بجوشه…بدترازاون گوشم بود که مدام جمله ی سام رو تکرار میکرد…توی ذهنم میپیچید…!بدترازاون دستام بود که صاف و بی حرکت کنار بدنم افتاده بود و هیچ حسی نداشت…بی حس بی حس بود…بدترازاون احساسم بود که احساس درد داشت…احساسم درد میکرد…!دردی مبهم…دردی از شادی…!دردی از خوش حالی…دردی از شوق…!قدم دیگه ای به سمتم برداشت…میخواستم فرار کنم…دلم میخواست ازاونجا برم…دلم تنهایی میخواست…کمی سکوت میخواست و کمی فکر…عادت به اتفاقات یهویی نداشتم…عادت نداشتم خواسته هام سریعتر از چیزی که فکرشو میکنم برآورده بشن…باید کمی خودمو برای باور این چند جمله آماده میکردم!پاهام توان رفتن نداشت و اون باهر قدم بهم نزدیک ونزدیکتر میشد…حالا درست تو چند سانتی متر من ایستاده بودچرا میخواستم فرار کنم؟!مگه منتظر این موقعیت نبودم…؟!مگه شش ماه تموم انتظار شنیدن این جمله رو اززبونش نمیکشیدم…؟!پس حالا چرا اینطور رفتار میکردم…؟-نمیخوای چیزی بگی…؟ناراحتت کردم…؟!واقعا فکرمیکرد ناراحت شدم؟سام من…مرد مغرور من…فکرمیکرد به خاطر ابراز احساساتش من ناراحت شدم؟منی که خودموبه آب و آتیش میزدم تا لحظه ای به چشمش بیام…تالحظه ای ذهنشو مشغول کنم حالا فکرمیکرد باپیشنهادداشتنش برای همیشه ناراحت شدم؟!داغی قطره ی اشکی گونه ی سردمو نوازش کرد…پلک زدم تا تصویرش تار و کدر نشه…تامثل همیشه واضح ببینمش…دستی به موهای یکدست مشکی و لختش کشید…کلافه شده بود!چرازبونم نمیچرخید تا ازاینهمه کلافگی خارجش کنم…؟!-من معذرت میخوام…شاید نباید این حرفو میزدم!اصلا فراموشش کن…فکر کن اصلا حرفی نشنیدی!باشه…؟!فراموش کنم…؟چه طور این لحظات رویایی رو فراموش کنم…چه طور اون جمله ی فراموش نشدنی رو فراموش کنم؟!خواست از کنارم رد بشه…میخواست حرفشو پس بگیره…؟!نه…!آروم باصدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم:نرو…سرجاش ایستاد…به سمتم برگشت…لبخندی روی لبای رنگ پریده ام نشوندم وگفتم:به همین زودی پاپس میکشی؟!مات نگاهم کرد…-یعنی اگه الان جواب من منفی باشه میری و پشت سرتو هم نگاه نمیکنی؟!چشماش از شدت تعجب گرد شد…صورتش بی حالت بود!اما رد اخمی روی پیشونیش هنوزم مشخص بود-آدم جازدن نیستم…وقتی حرفی رو میزنم یعنی تا تهش هستم…یعنی اگه دنیاهم جلوم قد علم کنه بی خیال نمیشم اما اگه طرف مقابلم بخواد چون…آدم زور کردنم نیستم…اهل تحمیل کردن خودم به کسی نیستم…اگه نخوای اجباری نیست!نفس عمیقی کشیدم…راست میگفت…!اهل پاپس کشیدن نبود!لبخند دندون نمایی زدم…لبهام از سرمای سرد زمستون ترک خورد اما مهم نبود…مهم سام بود!-قبولم میکنی؟!-باتمام وجود…!سیاهی چشماش برقی زد…برقی که هیچ وقت ندیده بودم!اونهم لبخند پهنی زد…لبخندی از جنس شادی!خوابم یابیدارم…؟!-اگه چندثانیه دیگه اینجا وایستی بهت قول نمیدم به اعتقاداتم واعتقاداتت پایبند باشم…سرخ شدم…هنوزهم تو این سرما خونی بود که تو رگهام جریان پیدا کنه!دستشو بالا آورد و چتری های طلایی رنگمو کنار زد…-باز واسه من سرخ و سفید کردی شیطون؟!میخورمتا…!لبمو به دندون گرفتم…سرشو جلوتر آورد…نفسای داغش توی این سرما پوستمو نوازش میکرد…حس شیرینی بود!دوست داشتم عقب نشینی کنم اما دست خودم نبود…نمیتونستم ازش فاصله بگیرم!-چرابهم این پیشنهادو دادی؟!-تو چرا قبول کردی؟!هل شدم…-من…؟خب…من…خب!من دلایل خاص خودمو دارم!لبخندش عمیق تر شد…-منم دقیقا به خاطر همون دلایل این حرفو زدم…-آخه یهویی!نمیدونم به نظرم…-خیلی وقت بود که میخواستم حرف بزنم امانمیتونستم باخودم کنار بیام الانم اصلا قصد گفتنشو نداشتم…ازدهنم پرید!باشیطنت گفتم:یعنی الان پشیمونی؟!نفس عمیقی کشید وگفت:هیچ وقت مثل حالا مصمم نبودم!خواستم چیزی بگم که همزمان چراغ اتاق گیتی جون و اتاقک سرایدار خونه روشن شد..ترسیدم…تند وباعجله گفتم:وای بیدار شدن!از ته دل خندید…باصدا…بلند!-چرامیترسی؟!-زشته الان مارو میبینن!-خب ببینن…!البته فکرکنم اونا خیال کردن دزدی چیزی اومده!واقعا این پسر شرم نمیکرد…!!؟چه طور اینقدر تغییر کرده بود…؟اینقدر شیطون…؟-من خیلی خجالت میکشم!دوباره خندید…چه قدر خنده هاشو دوست داشتم…چرا اینهمه وقت این خنده هارو از من پنهون کرده بود؟!-نوک دماغت قرمز شده…بدو بریم تو تا سرما نخوردی!باهاش هم قدم شدم!چه طور این پیشنهادو داد؟!ازروی علاقه بود…؟ باافتادن نورآفتاب تو اتاقم چشمامو بهم فشار دادم و به پهلو خوابیدم…پتورو تا چونه بالا کشیده بودم و به چندثانیه زمان احتیاج داشتم تا به اتفاقات دور واطرافم مسلط بشم…بایادآوردی اتفاقات دیشب مثل فشنگ از جا پریدم و روی تخت نشستم…یه لحظه باخودم حس کردم نکنه همه چیز خواب بود؟!نکنه همش رویا پردازی و خیال بافی های دخترونه ی خودم بوده…؟نکنه…!چشمم که به جانمازروی زمین افتاد لبخند پهنی زدم…نه خواب نبوده…عین واقعیت…خود خود واقعیت بوده…!پتورو کنار زدم و کف پاهامو روی پارکت های سرد اتاقم گذاشتم…نمیدونم چرا توقع داشتم صبح بانوازش های سام ازخواب بیدار بشم…!توقع اضافی بود دیگه…حتی تو رویاهم ممکن نبود سام همچین کاری کنه!من چه قدر زود جوگیر شده بودم که بایه پیشنهاد ازدواج به یه همچین چیزهایی فکرمیکردم…!سام بود دیگه…سرد و مغرور…!چه توقعی داشتم…؟!بعدازاینکه صورتمو شستم لباس مناسبی پوشیدم و شالمو روی سرم انداختم…ازاتاق که خارج شدم صدای شکستن چیزی توجهمو جلب کرد…باعجله به پله ها نزدیک شدم…بادیدن آرمیتا که با هردو دستش گوشهاشو چسبیده بود و اشک میریخت قدمهامو تند تر کردم…دستامو دورش حلقه کردم و بامهربونی گفتم:چی شده عزیز دلم…؟!بادیدن من خودشو بیشتر تو آغوشم فرو کرد و آروم گفت:عمو سامی قاطی کرده…ابروهام خود به خودبالا رفت…-چی شده مگه؟!-نمیدونم خاله دینی با عمه گیتی دعواکرد…کمی از آرمیتا فاصله گرفتم وگفتم:عزیز دلم تو چرا ترسیدی؟!مگه عمو سامی رو نمیشناسی؟!زودی عصبانی میشه…اینجا واینستا برو تو اتاقت بازی کن تا منم برات صبحونه بیارم!-آخه…چشم غره ای بهش رفتم که سرشو پایین انداخت بدون هیچ مخالفتی به سمت اتاقش رفت…باقدمهای لرزون از پله ها پایین رفتم…صدای بلند گیتی حتی از این فاصله هم به گوش میرسید…مگه چی شده بود؟!وارد سالن که شدم گیتی جون نگاهی به من انداخت و لبخند زورکی زد اما سام حتی سرشو بلند نکرد…چیزی تو وجودم فرروریخت!نکنه همه چیز رو فراموش کرده باشه؟آب دهنمو قورت دادم و به گیتی جون گفتم:اتفاقی افتاده؟نگاهشو دوخت به چشمام و گفت:خیره عزیز دلم…منتهی این پسر زیادی شلوغش کرده!گیج به سام نگاه کردم که از جا بلند شد و بی هیچ حرفی سالنو ترک کرد…دست گیتی که روی کمرم قرار گرفت به خودم اومدم…-امروز زنگ زدم روستا به زهرا تا یه وقت نگرانم نشه!آخه یهویی اومدیم اینجا و خب اون بنده خداهم از چیزی خبر نداشت یکم که حرف زدیم گفت دل پسرش پیش تو گیر کرده!انگار بدجوری خاطرخواهت شده…گفت میخوایم بیام خواستگاری!اینوکه به سام گفتم اینطور قاطی کرد…نمیدونم چش شده این پسر!کم کم شوکی که بهم وارد شده بود به یه حس شیرین تبدیل شد ته دلم از حس تعصب و غیرت سام ضعف رفت…!من براش مهم بودم…!روی اولین صندلی نشستم…گیتی متعجب به من ولبخندم نگاه میکرد…حتما باخودش خیال میکرد که من بی صبرانه منتظر تقاضای خواستگاری علیرضا بودم…!علیرضا…چه زود دل باخته بود!مگه من چی داشتم که از من خوشش اومده بود…؟!چهره اش مقابلم تجسم شد…خوشگل بود…خوشتیپ بود…پزشک بود!ولی من…!چیز خاصی نداشتم…!حرفاش تو گوشم زمزمه شد…آبجی…خواهر…آبجی!اونکه منو خواهر خودش میدونست چه طور از من میخواست باهاش ازدواج کنم…؟!به خاطر همین از کلمه ی آبجی و خواهر بدم میومد چون همیشه پشت این کلمه معنی های زیادی مخفی شده بود…!منو خواهر خودش میدونست…هه!خیره شدم به لیوان آب پرتقالی که جلوی صورتم قرار گرفت…-بخور عزیزم!رنگت چرا پریده؟!لیوان رو از دست گیتی گرفتم و خیره شدم به صورت مهربونش…!چرااین زن اینقدر دوست داشتنی بود…؟!شوهرش چه طور حاضر شده بود این جواهر رو بایه نفر دیگه عوض کنه…؟!مگه چی کم داشت این زن مهربون؟-نظرت چیه عزیزم؟بگم بیان…؟!بیان؟!بیان خواستگاری…؟!بیاد خواستگاری خواهرش…؟!-گیتی جون من…خب…من…-خجالت نکش عزیزم…تو هم مثل دخترمی!هرحرفی تو دلت هست بهم بگو..!لبخندی زدم…-من نمیخوام بیان خواستگاری!-چرا ؟!من فکرمیکردم خوش حال میشی…!-بحث این حرفا نیست اما من علاقه ای بهشون ندارملبخند رو لباش پررنگ تر شد به طرف تلفن رفت وگفت:پس زودتر بهشون بگم تا راه نیافتادن…ولی زهرا خیلی دلخور میشه!آخه بعد از چندسال تو اولین دختری بودی که به دل علیرضا نشستی!حرفی نزدم….لیوان آب پرتقال رو تا نصفه سر کشیدم و به آشپزخونه رفتم باید برای آرمیتا صبحانه میبردم…تو درگاه آشپزخونه که قرار گرفتم خاطره ی شیرینی برام زنده شد…-من باید برم آقا سامی!دیگه اینجا هیچ کس به من احتیاجی نداره…!آرمیتا الان پدرشو داره…عصبی دستی به موهاش کشید وگفت:نه…آرمیتا این چند وقته خیلی بهت وابسته شده…نمیشه بری…نباشی خیلی غصه میخوره!-باهاش صحبت میکنم…اصلا مدام میام بهش سر میزنم که دلتنگ نشه…ولی نمیتونم دیگه اینجا بمونمدستشو تو جیب شلوارش فرو برد…چشمای سیاهش عصبی تر از قبل بود…خیره شد تو چشمام وگفت:تو مشکلت یه چیز دیگه س!آره…؟!از من بدت میاد آره…!دلم ازش شکسته بود…دلخور بودم…ناراحت بودم اما…ازش بدم نمیومد!من هنوزم دوستش داشتم مگه میشد ازش بدم بیاد؟!من فقط به خاطر مرگ شادی ناراحت بودم…هنوز لحظه ی جون دادنش جلوی چشمام رژه میرفت…-هزار بار گفتم مرگ شادی تقصیر من نبود…اون خودش پرید جلوی تیر گلوله…خودش!میفهمی…؟!بغضمو فرو دادم وگفتم:اما اون دوستتون داشت…پوزخندی زد…-دوستم داشت وبا صد نفر دیگه رابطه داشت…؟!دوستم داشت و اون شب تو اون مهمونی بااون وضعیت میرقصید…؟!آره دوستم داشت…؟!تو به این میگی دوست داشتن…؟ساکت شدم…منطقی بود…؟!نبود…؟-اون فقط از خودش بریده بود…از زندگیش…از پدرش از مادرش از همه چیز!خسته شده بود فقط میخواست آزاد شه…خودکشی کرد اما نه به دست خودش باتیری که پدرش به سمت من شلیک کرد…!خودشو جلوی تیر انداخت تا جون منو نجات بده تاتو زندگیش یه کار مفید کرده باشه…تا شاید بااین کار بتونه یه ثواب واسه خودش داشته باشه…همین!مرگ شادی تقصیر من نبوداگه بهونه ات اینه که از من بدت میاد و به خاطر من میخوای بری…یکم عاقلانه فکر کن و تصمیم بگیر!آرمیتا بی تو نمیتونه ادامه بده… -خانوم چیزی میخواین؟!با صدای نعیمه رشته ی افکارم پاره شد…از گذشته جدا شدم و به حال پیوستم…-صبحونه ی آرمیتا رو حاضر میکنی؟!میخواد تو اتاقش بخوره…لبخندی به لب آورد و سرشو به نشونه مثبت تکون داد… سام:-قربان بعد از چهار ماه کارخونه امروز به مرحله ی سود دهی رسید…بالاخره از رکود خارج شدیم!بدون اینکه تغییری تو حالت صورتم بدم گفتم:خوبه…مثل اینکه تلاشمون بی فایده نبودبختیاری همونطور که لبخند مضحکی روی لباش جا خوش کرده بود صندلی مقابل میز منو بیرون کشید و نشست…پرونده ای که دستش بود رو روی میز گذاشت وگفت:قربان اینم لیست کارکنان کارخونه با مقدار حقوق و مزایایی که میگیرن!پرونده رو باز کردم قبل از اینکه نگاهی اجمالی بهش بندازم پرسیدم:-تعداد خانوارها مشخصه؟!منظورم به اینه که هرکدوم چندتا بچه دارن یا مجردن یا متاهل؟-بله قربان همه چیزو یاد داشت کردم عنایت بفرمایید!روی صفحه ی اول دقیق شدم…همه چیز مرتب و با ترتیب نوشته شده بود!هیچ ایرادی نداشت…پرونده رو به طرفش گرفتم و گفتم:خوبه…طبق این پرونده براساس تعداد خانوار حقوق رو تقسیم میکنی!میخوام تو سال جدید افزایش حقوق داشته باشیم به ازای هر عضو خانوار پنجاه هزار تومن اضافه حقوق!بختیاری کمی مات نگاهم کرد بعد باتعجب گفت:آخه قربان اگه بخوایم اینطور سرمایه ی کارخونه رو خرج کنیم که نمیشه!ورشکست میشیمتیز نگاهش کردم…چرا تو کارهایی که بهش مربوط نمیشد دخالت میکرد…-مثل اینکه وظیفه ات رو فراموش کردی!کارتو فقط اطاعت کردنه نه دخالت تو کار من…خودم خوب میدونم دارم چی کار میکنمسرشو پایین انداخت واز جا بلند شد…ادامه دادم:-از سود سالانه استفاده کن…اینطوری نه ما ورشکست میشیم نه ضرری میکنیم…بااین چندرغاز سود هم وضع کارخونه تغییر آنچنانی نمیکنه اما همین چندرغاز پول میتونه زندگی خیلی از این کارگرارو درست کنه!تو این گرونی بااین مقدار حقوق سخته زندگی…بختیاری نمیدونست من صبح چی دیده بودم و چی شنیده بودم که این تصمیم رو گرفتم…اونقدر ناراحت شده بودم که حتی این تصمیم هم نمیتونست آرومم کنه!بختیاری که از حرف زدن من متعجب شده بود تنها به تکون دادن سر اکتفا کرد و بعد از کسب اجازه از اتاقم خارج شداز جابلند شدم و کتمو از روی جالباسی برداشتم نگاهی به ساعتم انداختم درست وقتش بود…ازاتاق خارج شدم و بدون هیچ توضیحی به منشی به سمت در خروجی حرکت کردم که صداشوازپشت شنیدم:-قربان از صبح یه خانومی تماس گرفتن کارتون داشتن چون شما جلسه داشتین وصل نکردم هرچی پرسیدم اسمشون چیه چیزی نگفتن…!گفتن فردا میان کارخونه شما فردا هستین؟!بدون اینکه نگاهی به پشتم بندازم گفتم:نمیدونم اگه خواستم بیام شب به بختیاری میگم-بله قرباناز ساختمون کارخونه خارج شدم و سریع خودمو به ماشین رسوندم…آسمون از دیشب میبارید و حتی لحظه ای هم به خودش استراحت نمیداد…سوار ماشین شدم و به سمت مقصدم حرکت کردمطولی نکشید که رسیدم…پدرام گفته بود که نمیتونه بیاد…باید خودم تنهایی باهاش حرف میزدم…البته اگه چیزی میفهمید!پله های بیمارستان رو دوتا یکی طی کردم و به بخش مربوطه رسیدم…بادیدن چندتا سربازی که کنار در اتاقی ایستاده بودن فهمیدم که اتاق غلام اونجاست…خودمو به اونجا رسوندم یکی از سربازا در حال چرت زدن بود و اون یکی هم با موبایلش بازی میکرد…!واقعا نمیدونم اینا رو چه طور برای مراقبت از غلام درنظر گرفته بودن…اخم غلیظی کردم وبا جدیت خاص خودم گفتم:اینجا چه غلطی میکنین؟!هردو باشنیدن صدای من مثل سیخ از جا بلند شدن منو میشناختن…میدونستن اگه عصبانی بشم به هیچ کدومشون رحم نمیکنم…یکیشون با تته پته گفت:س…سلام قربان!بدون اینکه جواب سلامشوبدم گفتم:اینجا کشیک میدین یا اومدین تفریح ؟!هردو سرشونو پایین انداختن یکیشون آروم گفت:قربان ببخشید اما دست خودمون نیست…دوشبانه روزه که چشم روهم نذاشتیم خب ماهم آدمیم…نذاشتم ادامه بده گفتم:مگه تعویض نداشتین؟-نه…این بیچاره ها هم تقصیری نداشتن مشکل از اون سرپرست احمقشون بود که نمیدونست یه سربازم احتیاج به استراحت داره…درسته وظیفشه خدمت کنه اما گاهی اوقات هم باید بهشون فرجه داد برای انرژی گرفتن!ما آدما رباط نیستیم…برای اینکه دور برندارن چیزی نگفتم اما تو دلم حقو به این بیچاره ها دادم!-میشه رفت تو؟!-باید با دکترش حرف بزنین!فکرنکنم اجازه بدن-کجاست؟!نگاهی به ته سالن انداخت وگفت:اوناهاش داره میاد…نگاهم دوختم به دکتر جوونی که بهمون نزدیک میشد…باهمون اخم و همون تحکم گفتم:میتونم بیمارو ببینم؟!دکتر لبخندی زد وگفت:نه…حالش مساعد نیست اما اگه…اه زیاد حرف میزد…حرف خوب هم نمیزد با خشم گفتم:باید ببینمش همین حالا!من از کار وزندگیم زدم اومدم اینجا نمیتونم دست خالی برگردم…مثل اینکه فراموش کردین بیمارتون یه محکوم به اعدامه!دکتر انگار از لحن جدی من جا خوردلبخند رولباش ماسید…-بیمار من هرکسی که باشه شما حق ندارین آرامششو بهم بزنین!هرکی که هستین باشین…بیمار منم هرکی که میخواد باشه…من به زندگی مردم کاری ندارم فقط وظیفه مو انجام میدم-منم دارم وظیفمو انجام میدم پس باید ببینمشنگاهی به دوتا سرباز کنار در انداخت و بعد به صورتم خیره شد…-فقط ده دقیقه!نه یک ثانیه بیشتر…نه یک ثانیه کمترپوزخندی به حرفش زدم و دستمو روی دستگیره درگذاشتم وبه پایین فشار دادم…قدمی به داخل اتاق گذاشتم…غلام زیر دستگاه های الکتریکی زیادی مخفی شده بود!قدمی دیگه برداشتم…سینه اش هنوز بالا وپایین میرفت به صورت رنگ پریده ش نگاه کردم…خبری ازاون چشمای سبز رنگ نبود…زیر پلکای بسته و سنگینش مخفی شده بود…جلوتر رفتم و حالا درست مقابلش ایستادم…-سلام جناب غلام شمس…احوالات شریف؟خوبین ایشالا…؟نمیتونست حرف بزنه…انگار بیهوش بود…فقط روی مانیتور کناریش خطوط زیگزاگ مانندی رو میدیدم که مدام بالا وپایبن میشد…دوباره گفتم:چی شد پس؟!چرا نمیتونی حرف بزنی…؟!تادوماه پیش که خیلی قلدر بازی درمیاوردی!هیچ کس جرأت نداشت رو حرفت حرف بزنه…خوب واسه خودت جولون میدادی…آدم میکشتی…حکم صادر میکردی!بادیگارد داشتی…پولت از پارو بالا میرفت…چی شد پس؟!کجان اون بادیگاردای گردن کلفتت تامنو ازاینجا بیرون کنن…هان؟!کجان؟عصبی تر شدم…روی صورتش خم شدم و اینبار با صدای بلند تری گفتم:یادت که نرفته چه بلایی سرم آوردی؟!میخوای دوباره تعریف کنم…؟!میخوای کثافت کاریاتوبه رخت بکشم تا بیشتر باخودت آشنا شی؟!تابیشتر بفهمی چه عوضی هستی…؟باحرص نفسای داغمو تو صورتش فوت کردم و کمی ازش فاصله گرفتم…دستامو تو جیب شلوارم فرو کردم و نگاهمو دوختم به دیوار سبز رنگ روبه روم…-بچه بودم…چیزی ازاین دنیای کثیف حالیم نبود…زود اعتماد میکردم…زود میبخشیدم…زود دل میبستم…خیال میکردم همه مثل خودم باهام روراستن…فکرمیکردم همه مثل خودم پاکن و دروغ و دغل تو کارشون نیست!نمیدونستم تو این دنیابااین وسعت زیاد آدمای نامردی هم مثل تو وجود دارن که به راحتی آب خوردن آدم میکشن و راحت تر ازاون از زیر بارش شونه خالی میکنن!که به یه پسر بچه هم رحم نمیکنن و وجودشو آلوده میکنن…که یه سری جوون بی عقل رو دور خودشون جمع میکنن و باحرفای صدمن یه غاز مخشونو شست وشو میدن…که ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز.ی بد نیست…که ما آدما حق داریم به هرکسی که دوست داریم علاقه مند شیم و باهاش ع.ش.ق.ب.ا.ز.ی کنیم…که قانون هایی که صادر کردن همه غلط و چرت و پرتن…آره؟!یادته اونشب خودت تو اون مهمونی این حرفا رو میزدی؟!یادته همون شب چند نفرو آلوده به گناه کردی…!؟چند نفرو تو کثافت کاریای خودت شریک کردی…؟نگاهمو از دیوار گرفتم و دوباره به صورت بی حالتش دوختم…اونقدر عصبی بودم که رگ پیشونیم ورم کرده بود و از درون داشتم آتیش میگرفتم…میسوختم ولی باید حرفامو میزدم…این حرفا عقده شده بود و راه نفسمو بسته بود اگه امروز همین حالا این عقده رو باز نمیکردم وجودم آروم نمیگرفت…راحت نمیشدم!باید حرف میزدم باید خودمو از شر این کینه ی ده ساله خلاص میکردم…نفس تازه گرفتم وگفتم:یادت میاد تو زندان به خاطر منافع خودت چند نفرو معتاد کردی؟!واسه اینکه مواد هایی رو که رو دستت باد کردن به این و اون بفروشی از من استفاده میکردی؟…شده بودم ساقی تو…مواد های درجه چهار تورو بین زندانیاپخش میکردم…!یادته به خاطر این کار چندتا شلاق خوردم…؟!اثراتش هست هنوز…ردش روی کمرم مونده!مجبورم میکردی به حرفت گوش کنم…عذاب میکشیدم از این کار متنفر بودم اما مجبورم میکردی…تهدیدم میکردی یادته میگفتی اگه له حرفام گوش نکنی دوباره وجودتو آلوده میکنم…؟یادته…؟تمام صحنه های ده سال گذشته جلوی چشمام رژه میرفتن و بیشتر عصبیم میکردن…ده سال کم نبود…ده سال زجر کشیدن کم نبود!با انگشت اشاره م روی سینه اش کوبیدم وگفتم:چی شد حالا؟!چرا نمیتونی از خودت دفاع کنی…؟کم آوردی…؟دلت واسه دخترت که جوون مرگ شد داره میسوزه!!؟بذار بسوزه…بذار آتیش بگیره…همونطور که تو دل هزار تا پدرو آتیش زدی…!ببین درد داره!؟میبینی غم بچه چه قدر سخته؟حالا بفهم که وقتی دخترای مردمو از خونشون فراری میدادی و بهشون تعدی میکردی پدراشون چه عذابی میکشیدن!منصفانه اس نه؟!میبینی دنیا چه قدر کثیفه…هرکاری کنی چوبشو میخوری غلام!دنیا دار مکافاته…بی اختیار صدام بالا تر رفته بود…-عوضی…چرا لال مونی گرفتی؟!پاشو جواب منو بده…!پاشو حرف بزن…میخوام چشمای سبزتو ببینم که ملتمس نگاهم میکنن!میخوام یه بارم تورو در حال التماس ببینم…خطوط روی مانیتور به شکلهای عجیبی تبدیل شده بودن و بدن غلام روی تخت میلرزید…پلکاشو بهم فشار میداد و سینه اش با شدت بیشتری بالا وپایین میشد….صدای یکی از دستگاه ها هم بلند شده بود و مدام زنگ میزد…بی حرکت مقابلش ایستاده بودم و به تقلاش برای زنده موندن نگاه میکردم…در اتاق با شدت باز شد و همون دکتر جوون و چندتا پرستار وارد شدن…دکتر باخشم تو چشمام نگاه کرد وگفت:چی کارش کردی؟!بی تفاوت گفتم:کار خاصی نکردم…یکم براش قصه تعریف کردم…تقصیر من چیه که بیمارتون جنبه ی داستان شنیدن نداره؟با اخم نگاهشو از من گرفت و به سمت غلام دوید یکی از پرستارا به سمتم اومد و بالحن جدی گفت:آقای محترم تشریف ببرید بیرون…بیمار توشرایط خوبی نیست!نگاهی به غلام انداختم و تصویرشو برای همیشه تو ذهنم ثبت کردم…باقدمهای بلند ومحکم از اتاق بیرون رفتم نفس عمیقی کشیدم…انگار میخواستم کل اکسیژن اتمسفر رو وارد ریه هام کنم!اکسیژن کم بود…هوا کم بود…نفس کشیدن سخت بود!پس این 21درصد اکسیژن جو کجا فرار کرده بود؟!ماشینو جلوی بیمارستان رها کردم و گوشه ی خیابون قدم برداشتم…قدمهام مثل همیشه محکم و بلند نبود…بااینکه باری سنگین ازروی دوشم برداشته شده بود اماهنوزم چیزی روی دلم سنگینی میکرد…چراراحت نمیشدم؟!دونه های سفید برف یکی یکی روی تن خسته ی من فرود میومدن و قدم برداشتن رو برای ادامه ی راه دشوار میکردن… دیانا:-دیانا جان یه لحظه میای اینجا؟!کتاب قصه ی آرمیتا رو روی میزگذاشتم و از جابلند شدم…متعجب به چهره های خندون حاج صادق و گیتی جون نگاه کردم وگفتم:اتفاقی افتاده؟!هردو بهم نگاه کردن و بعد گیتی جون لبخند معناداری تحویلم داد وگفت:اتفاق که تو این مدت زیاد افتاده اما این یکی با همه شون ف ق دارهنگرانی به دلم افتاد…!طاقت اتفاق تازه ای رو نداشتم…تازه زندگی روی روال عادی افتاده بود…روبه روشون روی مبل تک نفره ای نشستم و منتظر نگاهشون کردم…گیتی جون دستاشو تو هم گره کرد وخیره به چشمام گفت:اولین بار که دیدمت حس بدی نسبت بهت پیدا کردم…نمیشناختمت اما حضورت با یه پسر وبچه ی غریبه تو خونه ی یه غریبه برام اصلا خوشایند نبود…حس میکردم شاید…شاید….ببخشید که اینو میگم اما فکر کردم شاید دختر فراری باشی و سام گول تورو خورده باشه!ازت خوشم نمیومد…دلم نمیخواست لحظه ای تحملت کنم اما وقتی یه مدت گذشت وقتی بااخلای و رفتارت آشنا شدم…وقتی روح پاکتو شناختم فهمیدم اشتباه میکردم…ببخش که نسبت بهت بد فکر میکردمانگشتای دستمو که به خاطر استرس فشار داده بودم به حال خودشون رها کردم وسرمو پایین انداختم باصدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفتم:مهم نیست گیتی جون!همه درمورد یه دختر که پدر و مادرشو از دست داده همین طورفکرمیکنه!شما اولین نفر نیستین-واقعا متاسفم عزیزم…نمیخواستم…-گفتم که مهم نیست خودتونو ناراحت نکنین-ده سال پیش همون روزی که سام از تهران به من زنگ زد وگفت که بورس شده و میخواد بره خارج از کشور بهش شک کردم…آخه اینهمه یهویی یکم غیر عادی بود…شک داشتم اما سرپوش میذاشتم روی شکم تا اینکه از اداره ی آگاهی اومدن روستا…همون روز در جریان همه چیز قرار گرفتم…فهمیدم سام یه جوون رو زیر گرفته و افتاده زندان…همونجا به معنای واقعی شکستم…طاقت هرچیزی رو داشتم اما دروغ شنیدن از پاره ی تنمو نمیتونستم تحمل کنم!همون جا بود که مهر خاموشی زدم به دهنمو ازاون به بعد باهیچ کس حرف نزدم…حس میکردم همه ی آدما بد شدن…همه نامرد و دروغ گو شدن!اون از شوهرم…اون از اطرافیانم و اینم از پسرم…!اما وقتی تو رو با اینهمه مهربونیات شناختم فهمیدم هنوزم آدمای خوب تو این جامعه پیدا میشن…تو منو از پیله ای که دورم تنیده بودم آزاد کردی…اینبار حاج صادق وسط حرفش پرید وگفت:فقط گیتی رو نه!تو حتی سام روهم عوض کردی…!مات نگاهشون کردم…یعنی واقعا من اینهمه کار کرده بودم و خبر نداشتم؟!حاج صادق لبخندی زد وگفت:بدجوری خاطر خواهت شده…دیشب به من میگفت دیگه بیش از این نمیتونم صبر کنم…نفسم بند اومد و حس کردم گر گرفتم…شک ندارم صورتم مثل لبو سرخ شده بود!این چه حرفایی بود که میزدن؟!گیتی جون از جا بلند شد و به سمت من اومد دستشو دورم حلقه کرد وکنار گوشم گفت:عروسم میشی عزیز دلم؟!هو میخواستم…هوا کم بود!چشمام چرا تار میدید؟!قلبم چرا اینقدر تند تند به قفسه سینه ام می کوبید…؟سرمو بیشتر تو یقه ام فرو کردم …گیتی جون بوسه ای روی سرم نشوند وگفت:این سکوت نشونه ی رضایته؟!لال مونی گرفتم…انگار زبونم تو دهنم نمیچرخید تا حرف بزنم…از من خواستگاری کردن؟!…از من…؟!گیتی جون کل کشید و حاج صادق با لبخند گفت:مبارک باشه ایشالاومن زیر اون همه گرما آب شدم…هنوزم فکر میکردم تو رویایی شیرین دارم پرواز میکنم…!منی که سام رو یه آرزوی محال برای خودم میدیدم حالا میتونستم تا ابد اونو کنار خودم داشته باشم…!سام…واقعا حرفای حاج صادق درست بود…؟!سام به من علاقه مند شده بود…؟پس حرف اون شبش ازروی علاقه بود…؟!به چهره ی خودم توی آینه دست کشیدم و لبخند محوی روی لبام نشست.باورم نمیشد.اونقدر این روزها باسرعت سپری شده بودن که هنوز گیج بودم…درک درستی از اطرافیانم نداشتم…همراه سام و گیتی جون به بهشت زهرا رفتیم…گل خریدیم از همون دست فروشایی که یه روزی منو همکار خودشون میدونستن… سر قبر پدر و مادرم نشستیم…من اشک ریختم و اونا حرف زدن…من یاد گذشته های تلخم افتادم و اونا حرف زدن…من سوختم واونا حرف زدن…من یاد وحشت هجده سال پیشم افتادم…یاد فریادم…یاد کمک خواستنام…یاد خون قرمزی که روی دیوار های سفید اتاق پاشیده شد…من مردم و زنده شدم و اونا حرف زدن…منو از پدرم خواستگاری کردن…از پدری که توی ذهنم فقط یه تصویر ازش داشتم…یه تصویر که شده بود کابوس شبهام…یه تصویر که از ذهنم پاک نمیشد…!گیتی جون خیلی خوش حال بود و مدام خدارو شکر میکرد…لبخند ازروی لبهای حاج صادق محو نمیشد…شادی تو چشمهای هردوشون دیده میشد…گیتی میگفت آرزوش بود یه عروسی مثل من نصیبش بشه…حاج صادق میگفت هرگز عروسی مثل دیانا نمیتونستیم پیدا کنیم…آرمیتااز خوش حالی در حال پرواز بود…هرشب کنارمن میخوابید و برای روزهای باهم بودن نقشه میکشید…ومن…تنها فکرمیکردم خوابم یابیدارم؟ازصیغه محرمیت و عقد موقت متنفر بودم دلم میخواست اگه قراره زن کسی بشم عقد دایم باشه اسمم بره تو شناسنامه ش تا نسبت بهم احساس مسولیت داشته باشه و نتونه بهم خیانت کنه…نتونه به سادگی منو از صحنه ی زندگیش بندازه بیرون!نمیخواستم بازیچه ی دست کسی بشم…هیچ کس مخالف نبود…به نظرم احترام میذاشتن و حق انتخابو به خودم داده بودن…از این لحاظ عالی بود فقط اینکه کارها یکم عجله ای شده بود و بهم گره خورده بود چون سام دوست داشت زودتر بهم محرم شیم وراحت تر باشیمتو خرید حلقه حضور نداشتم دلم میخواست که باشم ولی امتحانات اجازه نمیداد…اونقدر کارها باسرعت پیش میرفت که دیگه همدیگه رو نمیدیدیم…گیتی جون مدام بیرون میرفت و هربار که برمیگشت خونه تو دستش یه تیکه لباس برای من میخرید…میگفت زن باید به خودش برسه…نباید بذاره تکراری بشه…باید همیشه جلوی شوهرش عالی به نظر بیاد تا شوهرش لحظه از زنش زده نشه…نه تنها از لحاظ ظاهر گیتی جون میگفت باطنت هم باید اونقدر خوب و مهربون باقی بمونه که همیشه مردت مرهم درداشو تو وجودتو پیدا کنه میگفت مبادا خستگی های روزمره تو رو سر شوهرت آوار کنی!میگفت همیشه سعی کن به زندگیت آرامش و گرمی ببخشی…سام شبها تا دیر وقت کارخونه بود و من فقط بیدار میموندم تا صدای کشیده شدن لاستیکشو روی آسفالت کوچه بشنوم و از اومدنش باخبر بشم بعد میخوابیدم.آخر سال بود و کارهای کارخونه حسابی بهم گره خورده بود سام هم دست تنها بود و خب اداره کردن یه کارخونه به اون عظمت خیلی براش سخت بودمخصوصا اینکه با چندتا شرکت دیگه هم قرار داد بسته بودن و تعداد تقاضاهاشون تقریبادوبرابرشده بو…یه حس خاصی داشتم…انگار سام برام عوض شده بود…انگار سام اون مردی نبود که تاچند وقت پیش باهم کوه میرفتیم و درد ودل میکردیم…ازش خجالت میکشیدم…!نمیتونستم به چشمای سیاهش خیره بشم و حرف برنم…تو این مدت مدام ازش فرار میکردم ،نمیدونم به خاطر مشغله ی کاری بود یا چیز دیگه که سام کم حرف شده بوداخم کمرنگش دوباره زینت صورتش شده بود و من از اینهمه جدیت میترسیدم…!تو خودش بود…تماسهای مشکوک و بد موقع داشت…تا چشمش به صفحه ی گوشیش میافتاد اخم میکرد و گوشی ر و خاموش …نگران بودم دلم نمیخواست سامو ازدست بدم…گاهی باخودم میگفتم نکنه اجبار بوده؟!اما به محض اینکه بوی عطر تلخش تو مشامم میپیچید…صدای گیرا ومردونه اش توی خونه طنین انداز میشد…نگاههای یواشکیشو میدیدم…دلم میلرزید و روی تمام افکار منفی ذهنم خط قرمز میکشیدم!این چند روز بغض داشتم…بغضی که نه میشد فرو داد و نه میشد شکستش…تمام طول روز گوش به فرمان بودم و به حرف بقیه گوش میکردم…اما تا فرصت پیدا میکردم با خودم فکرمیکردم من که چیزی از زندگی بلد نیستم؟!خونه داری چیه؟!چه طور باید وقتی باسام تنها شدم رفتارکنم…؟شوهر داری چه جوریه…؟!همه ی عروسها مثل من قبل از ازدواج اینقدر گیج و سردر گمن؟!این روزها و این شبهارو دوست نداشتم…این قرار گرفتن لبه ی تیغ رو دوست نداشتم…این سردرگمی و گیجی رو دوست نداشتم…دلم میخواست هرچه زودتر این روزها تموم بشن و مرحله ی جدیدی از زندگیم شروع بشه…صدای قدمهایی روی پله های کنار اتاقم منو از این افکار بیهوده بیرون کشید…از جا بلند شدم و نگاهی به ساعت دیواری اتاقم انداختم…دوازده شب بود!نیم ساعت پیش دیدم که گیتی جون به حیاط رفت و با سامی که تازه از راه رسیده بود گرم صحبت شد…از پشت پنجره هرچی نگاه کردم چیزی متوجه نشدم.آروم آروم قدم برداشتم و از اتاقم بیرون رفتم تو تاریکی مطلق چشمهای براق گیتی برام آشنا بود!بانگرانی خودمو بهش رسوندم وگفتم:گیتی جون؟!نگاهشو از من دزدید و با دستمالی گوشه ی چشمش رو پاک کرد…بیشتر نگران شدم…چرا گریه میکرد…؟!جلوتر رفتم…-گیتی جون…!!؟سرشو بلند کرد و گفت:چرا نخوابیدی عزیز دلم…؟!یک ساعت پیش که رفتی تو اتاقت خیال کردم خوابت برده…؟!صدای خش دارش مثلی چاقوی تیزی روی قلبم خط میکشید…!-چی شده گیتی جون…؟چرا گریه میکنین؟!واسه سام اتفاقی افتاده…؟!لبخند کم جونی زد وگفت:نه گلم خوبم برو بخوابمصرانه پرسیدم:خواهش میکنم چی شده؟!توروخدا بگو گیتی جون!چندثانیه به چشمام خیره شد وبعد گفت:سام امشب ازم معذرت خواهی کرد…دستامو بوسید و ازم خواست ببخشمش…بهم گفت بچه ی بدی بوده…ناخلف بوده…دروغ گفته اما نمیخواسته دل من مادر نگرانش بشه…میگفت نمی خواستم بااین پات که دردش امونتو بریده از این کلانتری به اون کلانتری بری…میگفت نمیخواستم به دست و پای شاکی بیوفتی و برام عفو بگیری!میگفت اگه دروغ گفتم فقط به خاطر خودت بوده…میگفت تموم این ده سال به فکرم بوده و یه لحظه هم منو فراموش نکرده!میگفت عذاب وجدان داشته ولی الان خلاص شده میگفت الان سبک شده وبعد از مدتها یه نفس راحت کشیده!مگه این بغض گلوگیر اجازه ی حرف زدن میداد؟!دستشو روی گونه ام گذاشت وادامه داد:-به سام گفتم بخشیدمت اما به یه شرط…به شرطی که دل دیانا رو نشکنی!بهش گفتم دیانا مثل من مظلومه…صبوره…دلش پاکه…غم دیده…به اندازه ی خودش سختی کشیده واشک ریخته…اگه بخوای اشکشو در بیاری شیرمو حلالت نمیکنم بهش گفتم مبادا طعنه ی بی کس بودنشو به رخش بکشی…بهش گفتم مبادا دست روش بلند کنی…گفتم اگه دست روش بلند کنی خودم جفت دستاتو قلم میکنم…بهش گفتم مبادا سرش داد بزنی که اگه این کارو بکنی خودم حنجره تو پاره میکنم.صورتمو بین هردو دستش گرفت…قطره های اشک پوست سفیدشو خیس کرده بودن…-نگران نباش دخترم…تو تک دختر منی!جای سابینارو برام پرکردی…بهش گفتم اگه دل دیانا رو بشکنی یعنی دل خواهرتو شکستی!گفتم عزیز دلم گفتم…بهش گفتم درسته که دیانا هیچ کسو نداره اما من جای مارش سینه سپر کردم پشتش وایستم…محکم…مثل یه شیرزن ازش حمایت میکنم…نمیذارم حسرت بی مادری روی دلش بمونه…خودم میشم مادرش…خودم میشم پدرش…خودم میشم خانواده اش…بهش گفتم به علی قسم اگه اذیتش کنی باهات هفت پشت غریبه میشم و دیگه سراغتم نمیگیرمهق هق هردومون سکوت خونه رو شکست…-بهش گفتم دخترم نجیبه…خانومه…تو روی مرد غریبه که نگاه میکنه هزار بار رنگ عوض میکنه…بهش گفتم دخترم درس خونده…کار کرده سختی زیاد کشیده…گفتم داره منت سرت میذاره زنت میشه مبادا قدرشو ندونی!گفتم یه وقت نشی مثل بابات…گفتم یه وقت مثل پدرت نامرد نشی زنو بچه تو از خونت بیرون کنی واسه خاطر یه زن دیگه!گفتم الان که داری زن میگیری حواستو جمع کن!از این بعد نگاهت نباید هرز بچرخه…نباید چشمت دنبال ناموس کس دیگه ای باشه!گفتم اگه بلایی رو که پدرت سر من آورد سر دیانا بیاری نفرینت میکنم…!گفتم دیانا باهزار تا امید و آرزو داره پاشو میذاره تو زندگیت…!امید و آرزوهاشو تباه نکن..!گفتم زنا حساسن…نیاز دارن که شوهرشون مدام قربون صدقه اشون بره…گفتم زنا دوست دارن شوهرشون بهشون توجه کنه…گفتم مبادا سرت جای دیگه گرم بشه به دیانا کم محلی کنی!اون اشک منو پاک میکرد من اشک اونو…-الانم به تو میگم عزیز دلم…مدیونی اگه اذیتت کرد نیای به من بگی!بگو تا خودم با همین دستام گوشاشو بپیچونم…مثل شیر پشت سرتم مبادا از ترس بی کس بودن حرف نزنی و بذاری اذیتت کنه!از این به بعد من مادرتم و تا آخر عمرم مادرت میمونم…دلت گرفت بیا پیش خودم…سرتو بذار رو سینه ام تا دلت میخواد اشک بریز…مرهم اشکات میشم قربونت برمگیتی میلرزید…هق میزد…اشک میریخت…محکم بغلش کردم…با صدای لرزونم گفتم:من میترسمسرمو به سینه اش چسبوند و آروم گفت:مادر به فدات من پیشتم از هیچی نترس من همیشه پیشتمزیر لب زمزمه کردم:من نه جهیزیه دارم نه یه پدر ومادر که منو دست شما بسپرن…گیتی جون…گریه امونم نداد بازم هق زدم…بالحن ملایمی گفت:از قدیم گفتن بهترین جهیزیه ی عروس لبهای بوسیده نشده ی اونه…همین که هستی همین که پاکی برای ما از هر چیزی باارزش ترهخودمو بیشتر تو آغوشش فرو کردم و بعد از مدتهاطعم مادر دار بودن رو چشیدم دستم رو روی دستایی که روی چشمام قرار گرفته بود گذاشتم و بعد از لمسش گفتم:روژین خودتی؟!حرفی نزد…شکم به یقین تبدیل شد با هیجان به سمتش برگشتم و دستاشو از دور چشمم باز کردم به آغوشش خزیدم…بلند خندید وگفت:وای…عروسم اینقدر لوس؟!دختر تو الان سام گیر بیاری چی کار میکنی؟!لبمو گزیدم و بی توجه به حرفش گفتم:خیلی خوش حالم که اومدی…!باورم نمیشه…دستشو نوازش گونه روی کمرم کشید و با صدایی که رگه هایی از بغض داشت گفت:مگه میشه برای مراسم عقد بهترین دوستم نیام؟!دیانا خل شدی…؟!تو از همه به من نزدیک تری…!محکمتر بغلش کردم…چه قدر خوبه که روژین هست…!تمام استرسهام به یکباره فروکش کرد…از آغوشش جدا شدم…نگاهی اجمالی به صورتم انداخت وگفت:زود باش باید بریم آرایشگاه…!کمی تعلل کردم وگفتم:لازم نیست…فکرنمیکنم سام خوشش بیاد!مگه یادت نیست اونشب مهمونی خودش رژ لبمو پاک کرد…؟!گفت ساده قشنگ ترم!اخمی بین ابروهای خوش حالتش نشست وگفت:خوبه خوبه آدم که نباید اینقدر شوهر ذلیل باشه…!اگه از الان افسارتو بدی دستش زود سوارت میشه!لبمو گزیدم وگفتم:دستت درد نکنه دیگه به من میگی…دستشو روی لبم گذاشت و بالبخند مضحکی گفت:ببخش جون دیانا!الان وقت عذر خواهی و این حرفا نیست باید بریم آرایشگاه دیره…-گفتم که نمیام-خفه…اون مرتاض اگه قیافه تو با آرایش ببینه شاید یه حرکت هایی بزنه…اصلا شاید تا این موقع مرتاض مونده به خاطر صورت بی روح تو بوده!متعجب نگاهش کردم…چشمکی زد وگفت:وای فک کن به اون لبات یه رژ قرمز هم بزنی…عجیب خوردنی میشی ها!با خنده ضربه ای به بازوش زدم و دیوونه ای نثارش کردم به ناچار قبول کردم همراهش به آرایشگاه برم اما ازش قول گرفتم که ساده آرایشم کنن…!بعد از چهار ساعت علافی تو آرایشگاه بالاخره آرایش منم تموم شد…تو آینه نگاهی به خودم انداختم…خوشگل شده بودم…چشمای آبی و بی روحم به خاطر سایه ی دودی که اطرافش کشیده شده بود جذاب تر به نظر میرسید…درکل ساده بود اما همین آرایش ساده و کمرنگ هم چهره ی منو به کل تغییر داده بود…روژین صورتشو بهم نزدیک کرد و همونطور که نگاهش به آینه بود گفت:چه قدر خوشگل شدی تو!سینمو چنگ زدم…از پشت دستشو دور گردنم حلقه کرد وکنار گوشم گفت:باور کن امشب یه کاری دست خودت و اون مرتاض هندی میدی!خندیدم…اما چشمای روژین خیس شد…-خیلی خوش حالم دیانا…لبخند رو لبام ماسید…-باورم نمیشد یه روز به سام برسی…!برات خوش حالم عزیزم…ایشالا خوشبخت بشیخوشبخت بشم…؟!میشدم…؟!آره…دعای خیر خیلی ها پشا سرم بود…مگه میشد خوشبخت نشم!؟از جا بلند شدم…تعادل نداشتم سرم گیج میرفت…بازوی روژین رو چنگ زدم!-چته؟چرا اینقدر هول کردی…؟!-یکم استرس دارمخندید وگفت:استرس واسه چی؟!استرس اصلی مال شب عروسیه که خاک برسرت میشه…الان که فقط میری یه بله میگی و تمام!چپ چپ نگاهش کردم…روژین آدم نمیشد…!-چیه؟!حرف حق تلخه؟!آخه قحطی آدم بود که رفتی این مرتاض اعصاب داغونو انتخاب کردی؟!ماشالا دکل و هرکول هم که هست…دیانا فاتحه ت خونده اس!خدابیامرزدتکیفمو از روی میز برداشتم وگفتم:شعور نداری؟!…حیف که سرم گیج میره و بااین کفشای پاشنه بلند نمیتونم راه برم وگرنه از وسط دوشیه ات میکردم-واقعا که…مثل این عجوزه های قدیمی فقط ایراد میگیری!اصلا تقصیر منه که دارم با واقعیت ها آشنات میکنم ای کاش نمیگفتم اونوقت همون شب عروسی غافلگیر میشدی همونجا سکته رو میزدیسری به نشونه ی تاسف تکون دادم و پالتومو تنم کردم…روژین بار دیگه رژ لبشو تجدید کرد و سمت یکی از آرایشگرها رفت…نفس عمیقی کشیدم و به سمت در آرایشگاه رفتم…همون لحظه برام اس ام اس اومد…سام بود…با هیجان بازش کردم فقط یه کلمه نوشته بود بیا پایین!نه حرف عاشقونه ای نه جمله ی قشنگی…هیچی!گوشی رو باحرص تو کیفم انداختم و بدون اینکه منتظر روژین بمونم از آرایشگاه خارج شدم…با زحمت از پله ها پایین رفتم…اگه مجبور نبودم هیچ وقت این کفشهای پاشنه بلند رو پام نمیکردم…لعنت به تو روژین که همیشه مایه دردسری…!تو ماشین منتظر من نشسته بود…حتی مثل بقیه ی عروس دومادا از ماشین پیاده هم نشده بود…کمی که نزدیکتر شدم…انتظار داشتم اون بیاد و درو برای من باز کنه اما واقعا انتظاری بیجا بود چون حتی از جاش هم تکون نخورد…عصبی درو باز کردم و بی هیچ حرفی نشستم…تو دلم به خودم نهیب زدم:آروم باش دختر…سام دیگه…چه توقعی داری…؟!نفسمو پر حرص فرستادم بیرون…استارت زد و راه افتاد…کمی که حرکت کردیم گفت:روسریتو بکش جلو…کل موهات بیرونه!باتعجب دستمو به سمت روسریم دراز کردم و کمی جلو کشیدم…نگاهش هنوز به جلو بود…شک ندارم که اصلا منو ندیده بود-همه چیو آوردی…؟!آروم زمزمه کردم…-همه چی یعنی چی؟!-حلقه…شناسنامه…!-آره برداشتمهمونطور که فلاشر میزد سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد و دیگه حرف نزد…کل مکالمه ی ما تا محضر فقط همین چند کلمه بودموقع جاری شدن خطبه ی عقد…تمام وجودم میلرزید…به گیتی جون نگاه کردم لبخند پراز آرامشی روی لبهاش داشت…حاج صادق آرمیتارو تو بغلش گرفته بود و مهربون نگاهمون میکرد…روژین و پدرام هم درست مقابل ما ایستاده بودن و هر جفتشون خوش حال وبی هیچ دغدغه ای میخندیدن!-عروس خانوم وکیلم؟!چه زود تموم شده بود این خطبه…!مگه نمیگفتن طولانیه!؟چه زود تموم شده بود…؟!نگاهی به صورت سام انداختم…از نیم رخ بی حالتش هیچی رو نمیشد فهمید…نه به شیطنتهای چندروز پیشش و نه به سکوت و بی تفاوتی حالش…!نفس عمیقی کشیدم و لحظه ای چهره ی پدر و مادرم رو توی ذهنم تصور کردم و آروم گفتم:بله…!صدای هلهله و جیغ سکوت محض رو شکست…لبخندی زدم و قرآن توی دستمو روی میز جلوم گذاشتم…سام هم زیر لب بله ی کوتاهی گفت!روژین از فاصله ی دور با چشم و ابرو به من اشاره میکرد…نمیفهمیدم چی میگه…از ادا و اطوارش خندم گرفت…لب باز کردم چیزی بگم که بین حصار بازوان سام قفل شدم…نفسم بند اومد…کسی کل کشید…کل اعضای بدنم بی حس شد…صدای سوت و جیغ روژین به گوشم رسید…دستاشو روی کمرم نوازش وار به حرکت در می آورد ونفس های داغش روی پوست گردنم مینشست….دمای بدنم بالا رفته بود!لبهاش که روی گونه م قرار گرفت…انگار مهرهایی از آهن داغ به پوست صورتم چسبوندن…!باورم نمیشد سام مغرور…سام خشک….سام سرد…منو بوسیده بود؟!حتم دارم صورتم از شدت شرم سرخ شده بود…آغوشش گرم بود!درست مثل همون شبی که منو از حموم بیرون آورد…آرامش بخش بود!صدای آرمیتا رو از نزدیکی شنیدم و حلقه ی دستهای سام شل شد….-عمو منم بغل میخوام… از آغوش سام جدا شدم…هوا برگشت…اکسیژن وارد ریه هام شد…سرموپایین انداختم و گوشه ی لباسمو تو چنگ گرفتم.اونقدر خجالت میکشیدم که جرأت نداشتم سرمو بلند کنم…حس میکردم همه ی نگاه ها روی منه…تاب این همه توجه رو نداشتم!آرمیتا دستشو دور گردن سام انداخت و خودشو تو آغوشش فرو کرد!لبخند محوی زدم و از جا بلند شدم…!بالاخره بعد از دادن کلی امضا از محضر خارج شدیم…سام اونقدر کلافه بود که اگه فرصت پیدا میکرد یه بلایی سر محضر دار میاورد!از کلافگی هاش خندم میگرفت…حالت نگاهش و برخورداش با کلافگی و بی حوصلگی واقعا خنده دار بود…!تو راه برگشت روژین تو ماشین پدرام بود از اینهمه نزدیکی شون غرق تعجب و صد البته لذت میشدم…شک نداشتم نقشه هام جواب داده بود و بین این دونفر اتفاقاتی افتاده بود…نزدیک کوچه که شدیم سام به جای پیچیدن پاشو روی پدال گاز گذاشت و با آخرین سرعت مستقیم رفت…متعجب گفتم:کجا میری؟!بدون اینکه نگاهی به من بندازه با لحن همیشگیش گفت:جاهای خوب خوب…!گیج نگاهش کردم…-یعنی چی…؟همه رفتن خونه به خاطر ما…!نگران میشن…روژین به خاطر من از شهرستان اومده…کجا میریم؟!نیم نگاهی به من انداخت و جدی تر از قبل گفت:کسی نگران نمیشه مامان میدونه!بعدشم اگه میخوای پیش روژین باشی واسه چی با من ازدواج کردی…؟انقدر برات مهمه…؟!پیش اون بودنو از بودن کنار من ترجیح میدی؟لبمو گزیدم و ترجیح دادم دیگه حرف نزنم…حرف زدن من کارو بیشتر خراب میکرد…!دستشو سمت ضبط برد وآهنگ گذاشت…این اتفاقی نیست که من تو این شلوغی دیدمت فهمیدمت تا دیدمت تا دیدمت فهمیدمت این اتفاقی نیست که من می بینمت بازم تو رو انگار تو تقدیر منی دیگه نمی بازم تو رو زیر بارون با توام تو خیابون با توام تو دلم برف اومده من تو زمستون با توام حرفی از رفتن نزن نه نمیشه من تو خیالم با توام تا خوبه حالم با توام فنجون قهوه ام خالیه اما تو فالم با توام خواهشی دیگه ندارم این آخریشه این اتفاقی نیست هنوز نگاه تو شکل منه احساس من مثه تو احساس تو مثه من این اتفاقی نیست ببین عطرت هنوزم با منه احساس این لحظه من بدتر از عاشق بودنه زیر بارون با توام تو خیابون با توام تو دلم برف اومده من تو زمستون با توام حرفی از رفتن نزن نه نمیشه من تو خیالم با توام تا خوبه حالم با توام فنجون قهوه ام خالیه اما تو فالم با توام خواهشی دیگه ندارم این آخریشه ازشهرخارج شد…هیچ حرفی نمیزد و این بیشتر منو نگران میکرد…اونقدر پوست لبمو جویده بودم که کم مونده بود خون بیاد…از بی خیالیش حرصم میگرفت…سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم…همون لحظه صداشو شنیدم:-نخواب رسیدیم…بی توجه به حرفش روی صندلی جابه جا شدم و دستامو زیر سرم گذاشتم…چشمام همچنان بسته بود…ماشین متوقف شد…صداشو از فاصله ی نزدیک تری شنیدم:-لوس نکن خودتو…پاشوتصمیم گرفتم در برابر اینهمه حرص دادنش کمی هم من اذیتش کنم…چی میشد مگه؟!نفسای داغش به پوست صورتم میخورد و این نشون میداد خیلی نزدیکه…قلبم تند تند به سینه میکوبید و کف دستام عرق کرده بود اما موقعیتمو تغییر ندادم…-چرا دریا رو از من دریغ میکنی خانومی…؟!باز کن اون آبی چشماتو…نفسم تو سینه حبس شده بود…این طور مهربون شدنشو دوست داشتم…دلم میخواست حرفاش باز هم ادامه داشته باشه…-دیانا خانوم…خانوم بازرگان…همسر جناب سام بازرگان…با همسرتون درست دوساعت بعد از عقد قهر کردین؟!آخه انصافه…؟لبخندمو خوردم و میلم روبرای باز کردن چشمام سرکوب کردم…صدای در ماشینو به گوشم رسید…نه خیر!این مرد مغرور حاضر نبود یکم کوتاه بیاد و از من خواهش کنه…!نا امیدانه تصمیم گرفتم چشمامو باز کنم و پیاده بشم که در سمت من با شدت باز شد و دستی دور کمرم حلقه شد و منو از ماشین بیرون کشید…جیغ خفیفی کشیدم و به صورت سام که تو چند سانتی صورتم قرار داشت نگاه کردم…-چیکار میکنی؟!بذارم زمین…تک خنده ای کرد و گفت:نه دیگه…باید قبلش تصمیم میگرفتی…لبمو گزیدم و خواستم از چنگالش فرار کنم اما منو محکم تر فشار دادوبه سمت ویلایی که روبه رومون بود حرکت کرد…-چه قدر وول میخوری؟!شک نکن بهتر از این جا…جا گیرت نمیاد!گیج گفتم:کجا؟!ابرویی بالا انداخت و باحالت خاصی گفت:بغل من…!از حرف صریح و نگاه شیطونتش خجالت کشیدم و یه لحظه حرفای روژین یادم افتاد…سرمو پایین انداختم نکنه میخواست…؟!وای از فکرشم حالت تهوع بهم دست میداد…!چیزهایی که روژین برای من تعریف کرده بود واقعا وحشتناک بود!خدا لعنتت کنه روژین…!با آرامش کلید رو از جیبش در آورد و درو باز کرد…تازه متوجه ویلای روبه روم شدم…واقعا قشنگ بود…یه ساختمون لوکس و مبله…خیلی بزرگ نبود اما شیک ومدرن بود!اینجا کجا بود؟!-بدنگذره یه وقت…؟!متوجه کنایه ش شدم و گفتم:من که میخوام بیام پایین تو نمیذاری…!بلند خندید و منو روی زمین گذاشت…دستشو دراز کرد و شالمو از روی سرم برداشت…قطرات عرق سرد رو روی تیره ی کمرم حس کردم…قدمی جلو اومد و مستقیم به چشمام نگاه کرد…-تاکی میخوای خجالت بکشی…؟مثلا الان زنمی…!لبمو از تو گزیدم…و نگاهمو ازش گرفتم…خواستم حواسشو پرت کنم به خاطر همین بهش پشت کردم و چند قدم به جلو برداشتم وگفتم:جای قشنگیه…مال خودته…؟!من…نذاشت حرفم تموم شه…از پشت بغلم کرد و گونه شو به گونم چسبوند…نفسم بند رفت و جای انگشتاش روی کمرم سوخت…-از چی فرار میکنی وقتی ته تهش باید تو بغلم باشی؟!آب دهنمو با سرو صدا قورت دادم…-این چندروز چرا از نگاه کردن به من فرار میکردی…؟!اینقدر غیر قابل تحمل بودم…؟!آروم زمزمه کردم:نه اما تو خودت تا آخر شب تو کارخونه میموندی و اصلا تحویلم نمیگرفتی…من فکر میکردم شاید اجبار بوده…شاید منو…منو نمیخواستی!نفس عمیقی کشیدم…گفتن این حرف برام خیلی سخت بود اما گفتمتند منو به سمت خودش برگردوند وجدی تو چشمام خیره شد…-دیانا…؟!جدی میگی…؟!یعنی تو واقعا باخودت اینطوری فکرمیکردی…؟!قطره اشکی از گوشه چشمام سر خورد و روی گونه م افتاد…اون یه هفته واقعا برام تلخ گذشته بود…فکر کردن بهش هم حالمو خراب میکرد…پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و بالحن ملایمی گفت:نریز اون مرواریدارو…!چه قدر خوب بود که از لاک خشک ومغرورش خارج شده بود…سام بامن خوب بود…!مهربونیاشو دوست داشتم!انگشت اشاره شو روی صورتم کشید و گفت:واقعا فکر میکردی مجبور شدم؟!سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم…لبخند محوی زد و با یه حرکت لباشو روی لبام گذاشت و تند بی وقفه منو بوسید…نفسم توسینه حبس شده بود…از حرکت ناگهانیش شوکه شده بودم حس میکردم تعادلمو از دست دادم و هرلحظه ممکنه پخش زمین بشم…اون منو میبوسید و من شوک زده فقط به حرکتش فکرمیکردم…بوسه اش طولانی بود…نرم بود…بااینکه خیلی خجالت میکشیدم امابرای اولین تجربه فوق العاده بود!لباشو که از روی لبام برداشت مهربونتر از قبل گفت:حالا چی بازم فکر میکنی مجبورم؟!-حس میکردم لبام نبض گرفتن…!نگاهمو ازش گرفتم و فقط سرمو به نشونه ی نفی تکون دادم…دستهامومحکم کشید و به آغوشش پرت شدم…برای جلوگیری از فرارم دستهاشو دورم پیچید وزیر گوشم گفت:اونوقت فکرمیکردی کی منو مجبور کرده؟!…مگه کسی هم هست که بتونه منو مجبور به کاری کنه…؟!ازنزدیکی پیش اومده بیشتر احساس خجالت کردم…تو خودم جمع شدم وباصدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم:-خب من اینطور فکرکردم…آخه خیلی یهویی ازم خواستی باهم ازدواج کنیم…بعدشم که اصلا فرصت نشد باهم حرف بزنیم خب حق دارم اینطور فکر کنم دیگه…!آروم وشمرده شمرده گفت:نه خیر…هیچ وقت حق نداری زود قضاوت کنی…هروقت چیزی اذیتت کرد بهم بگو…بگو تا برات توضیح بدم…!تا باهم حلش کنیمتوضیح…؟!سام و توضیح…؟!مگه ممکن بود…؟!سرمو روی سینه ش جابه جا کردم و به نیم رخ جذابش خیره شدم…کنار پلکش چین خوردوحلقه ی دستاشو تنگ تر کرد…-خیالم راحت شد که همه چی تموم شد…خسته شده بودمریز خندیدم وباصدایی که شرم توش موج میزدگفتم:مگه چیکار کردی که خسته شدی…؟!دستشو نوازش وارد روی کمرم حرکت داد ومهربون تر ازقبل گفت:همون بله گرفتن از یک عدد دیاناخانوم خوشگل وخواستنی کلی کار بود…!به من گفت خوشگل…؟!به من گفت خواستنی…؟!سام…!؟باورم نمیشد…هجوم خون رو توی تک تک اعضای صورتم حس کردم-حرف زدن برای من تو دنیا از هرکاری سخت تره…یعنی سخت نبود…سخت شد…میدونی دیانا گاهی وقتا آدم دلش میخواد بایکی دوکلمه حرف بزنه ولی خب اگه یکی نباشه اون دوکلمه ی اونو بشنوه میدونی چی میشه؟باخودش میگه من چرا باید دنبال یکی باشم تا باهاش دوکلمه حرف بزنم…؟!اصلا خودم میتونم باخودم بیشتر از دوکلمه حرف بزنم وحرفای خودمو بهتر بفهمم…کسی که به اینجا برسه نه میگرده نه میخوابه…!من به اینجا رسیدم…ته خط…بغضی گلومو چنگ زد…فرو دادم و نفس عمیقی کشیدم…الان وقت باریدن نبود…-حرف زدن باتو اونم از احساساتم سخت بود…احساساتی که ده سال سعی کردم سرکوبش کنم…ده سال سعی کردم ذهنمو ازش دور نگه دارم…سخت بود یهویی تغییر موضع دادن…سخت بود با خودم کنار اومدن…خجالتو کنار گذاشتم و دستمو که کنار بدنم بی حرکت افتاده بود بالا آوردم و روی گونه ش گذاشتم…چشماشو بست و سرشو به سمت دستم کج کرد…زمزمه کردم:-ولی بامن حرف زدی…از خودت گفتی…از گذشته ت…از خانواده ت…از همه چی!بامن حرف زدی…من بودم تا اون دوکلمه حرفای تورو بشنوم…بودم تا گوش بدم به حرفای دلت و هستم تا سنگ صبوری باشم برای تموم دردات…برای تموم غصه هات…تا باهام حرف بزنی…نریزی تو خودت…بوسه ای روی کف دستم نشوند وگفت:دیانا…دختر تو میخوای منو دیوونه کنی؟!…بااینکه کنارمی اما بازم دلم برات تنگ میشه…چی شد که شدی تموم زندگیم…؟!هرلحظه که تورو میبینم حس میکنم بهترین لحظه های عمرمو میگذرونم…دلم میخواد لحظه لحظه های بودن باتورو توی ذهنم ثبت کنم…چون یه حس تلخ و مبهم بهم میگه شاید عمر این لحظات کوتاه باشه…میخوام این حسو پس بزنم ولی نمیشه…نمیتونم…صورتمو تو دستاش گرفت…درحالی که تو چشمام زل زده بود وباصدایی که تپش های قلبموبالاتراز حدمعمول میبرد گفت:من خوش بخت ترین مرد روی زمینم،نه…؟تو زندگی رو به من برگردوندیوآرومتراز قبل درحالی که جوشش اشک رو توی چشمام حس میکردم ادامه داد:چه طور شد که اومدی وسط زندگیم…؟!تو رویایی یا حقیقت…؟آدمی یا فرشته…؟!باور کنم که وجود داری؟!قطره ای اشک روی گونم نشست…پلک زدم…نگاهم خیس بود…با بغض نگاهش کردم.صورتشو با دستام قاب گرفتم نگاهمو مملو از عشق کردم و تو چشمای سیاهش دوختم…سرشو رو صورتم خم کرد…بهم نزدیک و نزدیکتر شد تاجایی که مرزی بین لبامون باقی نموند…چشمامو بستم…گرمایی از اون لب ها به همه ی وجودم تزریق کرد که دمای بدنم رفت روی هزار…دستهاشو روی بازوهام حرکت داد…نفسهای هردومون ملتهب بود و نگاه هردومون تب دار…منو سام کنارهم !باقلبهایی که برای هم و به عشق هم میتپید…باتنی گرگرفته ازگرما…ازحرارت خواستن…از التهاب عشق…عشقی پاک و لطیف که ذره ذره به وجود هردومون تزریق شده بود…عشقی که هیچ کدوم به زبون نیاورده بودیم ولی بادلامون تونستیم ثابتش کنیم…!روی دستهاش بلندم کرد و روی کاناپه نشست…هنوز تو آغوشش بودم…از خیره شدن تو چشمهاش واهمه داشتم…این حس شرم اجازه نمیداد لب باز کنم و باتمام وجودم بهش بگم دوستش دارم…بهش بگم عاشقشم…بهش بگم میخوام تا ابدکنارش باشم…نفسهای داغش به گردنم میخورد…کنار گوشم زمزمه کرد:هیچ وقت تنهام نذار…!بیشتر تو آغوشش خزیدم و نجواگونه گفتم:مگه نگفتی همیشه جام اینجاست…؟!لبخندی زد و بوسه ای روی گودی گردنم نشوند…-البته…منم لبخند زدم…لبخندی دندون نما و ازته دل…دلی که از شوق بودن سام به هیجان افتاده بود…! سام:نفس عمیقی کشیدم…بعداز ده سال بالاخره به آرامش رسیده بودم و حالا منبع آرامشمو تو آغوشم داشتم…هیچ وقت فکرنمیکردم این موجود بانمک و فسقلی بتونه آرامش ازدست رفتمو بهم برگردونه!صدای زنگ موبایلم تو فضا پیچید…دیانا بدون اینکه به چشمام نگاه کنه کمی تو آغوشم جابه جا شد و خواست ازم فاصله بگیره…حلقه ی دستامو تنگ تر کردم و اجازه ندادم ازم جداشه…خم شدم و گوشی رو ازروی میز برداشتم بی توجه به شماره ی ناشناس دکمه ی اتصال رو زدم و گوشی رو به گوشم چسبوندم…هیچ وقت دوست نداشتم اولین کسی باشم که گکالمه ای رو شروع میکنه بنابراین کمی صبر کردم بالاخره صدای آشنایی تو گوشی پیچید:-سلام سامیکمی مکث کردم صدا آشناتر از چیزی بوده که تصورشو میکردم…نمیخواستم اون چیزی باشه که فکرشو میکردم…خشک تر از همیشه گفتم:شما…؟!تک خنده ای سرداد وگفت:به این زودی فراموشم کردی…!!؟مگه نمیگفتی صدام خاصه…؟!خودت میگفتی صدات همیشه تو گوشم زنگ میزنهلعنتی…لعنتی…لعنتی…!نگاهی به صورت کنجکاو دیانا انداختم و گفتم:ده ساله که این صدارو نمیشناسمسکوت کرد اما سکوتش چندثانیه بیشتر طول نکشید-ولی من هنوزم همه چیز یادمه…دلم برات تنگ شده سامی…!پوزخندی زدم وچیزی نگفتم…از سکوتم سو استفاده کردوگفت:-باید ببینمت…هرچی زودترباکلافگی گفتم:علاقه ای ندارم…-ولی من دارم…خواهش میکنم سامی حرفای مهمی دارم که باید بهت بگم…ابروهام بهم نزدیکتر شد…چرانمیتونستم یک روزرو بی دغدغه سپری کنم…؟!-دلم نمیخواد دیگه صداتو بشنوم…نه صداتو نه قیافتو…خوب گوشاتو باز کن به نفعت نیست دیگه سراغم بیای چون ایندفعه اینقدر ملاحظه نمیکنم…کاری میکنم که جنازتم پشیمون بشه…!-ولی من…توجهی به حرفای صدمن یه غازش نکردم و گوشی رو قطع وخاموش کردم…باحرص روی میز انداختم و به پشتی مبل تکیه دادم…دیانا ازم جدا شد وبافاصله نشست…تلاشی برای نگه داشتنش نکردم…اعصابم دوباره بهم ریخته بود!صداشو آرومتر از همیشه شنیدم:اتفاقی افتاده…؟!تند گفتم:نه…چیز مهمی نیستحرفی نزد اما ناراحت شد…به وضوح حس کردم که دلش گرفت…اینو نمیخواستم!دلم نمیخواست ازم برنجه…اه لعنت به من…!دستمو دور شونه هاش حلقه کردم و به سمت خودم کشیدمش زیر لب گفتم:قهرکردی؟!لبخند محوی زد…-من اهل قهر کردن نیستم…میدونستم لوس نیست…سرچیزای الکی و پیش افتاده قهر نمیکنه…لج نمیکنه!چه قدر خوب بود که اینقدر خوب بود…!شونه هاشو بیشتر فشردم وگفتم:خب حالا که این دیانا خانوم ما اهل قهر کردن نیست بگه ببینم دلش میخواد کجا ببرمش…؟!مات نگاهم کرد…انگار انتظار همچین رفتاری رو از من نداشت…حق داشت…سام رو همیشه خشک و جدی دیده بود…این حرفها از من بعید بود!نگاهمو به روبه رو دوختم وگفتم:بریم رستوروان شام بخوریم…؟!باهیجان گفت:من یه پیشنهاد بهتر دارم…!یه تای ابروم خود به خود بالا پرید و منتظر نگاهش کردم-بریم شهربازی…!چشمام از شدت تعجب گرد شد…بلند گفتم:شهربازی؟؟؟؟باشیطنت سرشو تکون داد و گفت:آره یه بار با روژین رفتم خیلی خوش گذشت…میریم خونه آرمیتا رو هم برمیداریم باهم میبریمانگشت شستمو گوشه ی لبم کشیدم وگفتم:آرمیتا نه…!امشب قراره دوتایی خوش بگذرونیم…بی سرخر!لبشو به دندون گرفت وگفت:این چه حرفیه؟!آرمیتا هم تنهاست خب…!وسوسه شدم و لپای سرخشو کشیدم…سرشو پایین انداخت…از خجالتش بیشتر لذت بردم…-آخه عزیز دلم تو چرا اینقدر مهربونی…؟!آرمیتا رو هم به وقتش میبریم اما امشب نه…!باشه؟کمی به صورتم نگاه کرد میدونستم خجالت میکشه اما چند ثانیه به چشمام خیره شد انگار میخواست درستی حرفامو از چشمام بفهمه…چشمامو باز وبسته کردم…لبخندی زد و گفت:باشه ولی یادت باشه قول دادی…!حلقه ی دستامو ازدور گردنش باز کردم وگفتم:مرده و قولش…از جا بلند شدم…دیانا هم بلند شد…شالشو از روی کاناپه برداشت و روی سرش مرتب کرد…دلم موهای طلاییشو میخواست…خم شدم و سوییچ و موبایلمو از روی میز برداشتم و به سمت در رفتم…امیدوار بودم این تفریح بتونه ذهن آشفتمو روبه راه کنه…!بالخند به سمتم اومد و همقدم بامن از ویلا خارج شد…دوست داشتم بیشتر اینجا بمونیم…نقشه های زیادی داشتم اما تلفن بی موقع طناز تمام نقشه هامو خراب کرده بود…بااین اعصاب خرابم نمیتونستم اینجا باشم…!سوار ماشین شدم و بلافاصله استارت زدم…دیانا کمربندشو بست و پرسید:این ویلا برای خودته…؟!سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم وگفتم:آره…خوشت اومده؟!باهیجان نگاهی به درختای تازه شکوفه زده ی کنار جاده انداخت وگفت:خیلی قشنگه…معلومه تو فصل تابستون و اواخر بهار خیلی خوشگل میشه…فلاشر زدم و به دور برگردون که رسیدم کمی سرعتمو کم کردم…-اگه خیلی خوشت اومده همین جا زندگی کنیممکث کرد…انگار فکرمیکرداشتباهی شنیده….لبخندی زدم وگفتم:جدی میگم…اگه اینجا رو دوست داری میتونیم همین جا بمونیم اما فقط تابستونا…چون خارج از شهره واز دانشگاهت دوره!دستاشو باهیجان بهم کوبید وگفت:خیلی خوبه…!وای مرسی…چه زود دلخوریشو فراموش کرده بود…میشد این دختر رو دوست نداشت…؟!؟-تا تابستون یه عروسی میگیریم و همین جا زندگی میکنیم-حتما باید عروسی بگیریم؟!اخم کردم وگفتم:پس چی…؟!بااینکه زیاد از شلوغی و این جور مهمونی ها خوشم نمیاد اما خب دلم میخواد دیانا خانوممو تو لباس سفید,عروسی ببینم…!قطعا دیگه اونشب نمیتونم مثل حالا صبور باشم و از دور تماشات کنم…لبشو گزید و بعد از کمی مکث گفت:آخه مهموناتون نمیگن این دختره بی کس و کاره وهیچ فامیلی نداره…؟!زشت نیست براتون…؟ابروهام بهم نزدیکتر شد و باحالتی جدی گفتم:مهمونامون غلط کردن…به کسی چه ربطی داره ؟!مهم وجود خودته…!همین که باشی انگار دنیارو دارملبخند تلخی زد…دوست نداشتم یاد گذشته بیافته…دستمو دراز کردم و ضبط رو روشن کردم…دیانا:از تو کیفم شیر پاک کن رو در آوردم و سایه ی کمرنگی روکه آرایشگر کنار چشمم کشیده بود رو پاک کردم هیچ خوشم نمیومد مثل یه سری از دخترا که تازه ازدواج میکنن و از خود بیخود میشن ظاهر بشم…همیشه دوست داشتم همون سادگیم رو حفظ کنم!سام چنددقیقه قبل از ماشین پیاده شده بود و با تلفن همراهش حرف میزد…!نمیدونستم این طرف کیه که اینقدر بهش زنگ میزنه و سام بعد از شنیدن صداش اینقدر عصبی میشه و اخم میکنه…!جرأت نداشتم ازش بپرسم…دلم نمیخواست روز اول عقدمون بحثی پیش بیاد…به خاطر همین روی تموم کنجکاویهام سرپوش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم…لرزی به اندامم افتاد…نفس عمیقی کشیدم و چند قدم به سمت سام برداشتم بادیدن من اخمش غلیظ تر شد و باحالتی کاملا عصبی گوشی رو قطع کرد.سعی کردم ظاهرمو حفظ کنم…لبخندی تصنعی زدم کنار من قدم برداشت…بی حرف نگاهش به رو به رو بود…این موقع از سال پارک خیلی خلوت بود و هنوز سوز سرما استخون سوز…!اشاره ای به کت اسپرتش که روی ساعدش انداخته بود کردم وگفتم:سردت میشه…بپوش!بدون اینکه نگاهم کنه گفت:نه…خوشم نمیاد تو پارک کت تنم باشه!چشممو تو کاسه چرخوندم و گفتم:اولاکه کتت اسپرته…دوماسلامتیت مهم تره یا بهم خوردن کلاست؟!نیم نگاهی به صورتم انداخت و گفت:تو باید دکتر میشدی!گیج نگاهش کردم…لبخندی زد وادامه داد:آخه همش پند و اندرز میدی!نکات ایمنی رو یادآوری میکنی…بهت بیشتر میاد دکتر باشی تا مهندس برق الکترونیکابرویی بالا انداختم وگفتم:چون برام مهمی این حرفو میزنم اگه دلخور میشی مشکلی نیست ازاین به بعد حرفی نمیزنم…عمیق نگاهم کرد…نگاهش اونقدر نافذ بود که تا ته وجودم نفوذ کرد…!کمی خودشو به سمتم متمایل کرد و دستمو گرفت…دستش گرم بود…خیلی گرم…-چرااینقدر سردی؟!دستات یخ کردن…!-من همیشه همین طورم…دستام همیشه سردن…!متعجب نگاهم کرد…از چند ماه پیش سوالی مثل خوره به جونم افتاده بود و حتم داشتم اگه نپرسم از شدت فوضولی دق میکنم…باتردید گفتم:یه چیزی بگم؟!لبخندش عمق پیدا کرد…-شما صدتا چیز بگو خاله دینی!کمی تعلل به خرج دادم اما در آخر پرسیدم:حاج صادق که اینقدر وضع مالیش خوبه چرااون زمانی که شما به پول احتیاج داشتین کمکتون نکرد…؟!از سوال بی موقعم تعجب کرد…چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد لب باز کرد…-چرا میپرسی؟!-خیلی کنجکاو شدم…آهی کشید وگفت:این کارخونه و زندگی مرفه صادق رو که میبینی برای پدر بزرگم بوده که سهم الارث مادری منم به حساب میاد…زمانی که مادرم میخواست با پدرم ازدواج کنه پدربزرگم رضایت نمیداد…نمیدونم چرا ولی از پدرم خوشش نمیومد به دلش نمینشست!ولی مادرم عاشق پدرم بود…نمیتونست ازش دل بکنه پدربزرگمم به شرطی با ازدواجشون موافقت کرد که مادرم از ارثیه ش دست بکشه و خانواده رو ترک کنه…!گذشتن از خانواده ش براش خیلی سخت بوده اما عشقش به پدرم اونقدر زیاد بود که مال دنیا براش بی ارزش بشه و قید همه کسو بزنه اما خب پدرم بی لیاقت تر از این حرفا بود و به خاطر یه زن کم سن و سال و صدالبته زیبا مارو به امون خدارو رها کرد ورفت…اون وقتی که ما تنها شدیم پدربزرگم فوت کرده بود و صادق برای ادامه تحصیل رفته بود ایتالیا…نتونستیم پیداش کنیم…اونم انگار وقتی برمیگرده خیلی دنبال ما میگرده اما خب چون ما ازاون شهررفته بودیم نمیتونه پیدامون کنه و این میشه که چندسالی ازهم بی خبر میمونیم…!بغضمو فرو دادم و باحالتی غمگین گفتم:گیتی جون خیلی ماه و دوست داشتنیه!واقعا پدرت چه طور راضی شدکه به خاطر یه زن دیگه گیتی جونو ترک کنه؟!پوزخندی زد و گفت:اون زن یه جادوگر به تمام معنی بود!درست مثل برادرش…تو نمیشناسیش…استفهامی گفتم:برادرش…؟!-آره…اون زن خواهر غلام بود…پدر شادیمات نگاهش کردم…اینهمه روابط نزدیک نمیتونست تصادفی باشه…دستمو فشرد وگفت:وقتی تو زندان غلام رو دیدم نفهمیدم که برادر اون زنه اما اون خوب منو میشناخت…به خاطر همین اذیتم میکرد…میخواست زجر کشم کنه…!نمیدونستم چه کینه ای از من و مادرم به دل داشت اما هرچی که بود اونقدر قوی بود که منو تا مرز جونون پیش ببره…غصه خوردن مادرم عذابم میداد…ذره ذره خرد شدنش احساساتمو جریحه دار میکرد…بعدشم که مرگ سابینا کمرمو شکست…افتادنم تو زندان و وقایع بعداز اون هم بیشتر روی زخمم نمک میپاشید گرفتن انتقام از غلام پیش پا افتاده ترین کار ممکن بود که ذهنم میرسید و نفوذ توی خانواده ش و به بازی گرفتن احساسات دخترش اولین و بزرگترین هدف زندگیم بود…!دلم میخواست بفهمه که بازی با احساسات یه زن چه قدر تلخه و مادرم بعد از پاشیده شدن زندگیش چه عذابی کشیده…دوست داشتم دخترشم طعم تلخ ترک شدن رو بچشه…!قطعا با عذاب کشیدن دخترش اون بیشتر غصه میخورد…همینم شد…بامرگ دخترش سکته قلبی کرد و الان روبه موته اما دل من آروم نگرفت…بااینکه انتقاممو ازش گرفتم اماآرامشمو پیدانکردم…آرامشم جایی بود که اصلا فکرشم نمیکردم…آرامشم تو بودی و من در به در دنبالش میگشتم…تمام احساسات بدی رو که از حرفای سام بهم القا شده بود با جمله ی آخرش فراموش کردم و دلم گرم شد…!کار سام اصلا درست نبود…انتقام گرفتن کار ما آدما نیست…خود خدا میدونه و بنده هاش!کاره ای نیستیم اماگاهی وقتا اگه یه لحظه خدارو فراموش کنیم دست به کارهایی میزنیم که بعدها جبرانش خیلی سخت میشه…از کنار پشمک فروشی رد شدیم…نگاهم روی پشمک های صورتی رنگی که دور سیخ چوبی پیچیده میشد ثابت موند…از فشاری که سام به دستم وارد کرد فهمیدم که متوجه شده…راهو به سمت پشمک فروشی کج کرد و گفت:برای دخترم پشمک بخرم؟!خجولانه سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم…تابه حال امتحانش نکرده بودم و هوس چشیدن طعمش تا ته دلم حس میشد…چند ثانیه بیشتر طول نکشید که سام با یه پشمک توی دستش کنارم ایستاد…بااشتیاق پشمک رو گرفتم وگفتم:پس خودت چی…؟!-فکر کن یک درصد من تو خیابون چیزی بخورم…!اصلا امکان نداره-چرا؟!چی میشه مگه…؟!-خوشم نمیاد…اونم چی پشمک…!به نظرت به مردی به سن و سال من میاد تو پارک پشمک بخورم…؟!بیست و نه سال سن زیادی نبود….اما حرفش به نظرم درست میومد…تابه حال مردی رو ندیده بودم که تو پارک یا خیابون پشمک بخوره…لحظه ای سام رو با اون جذبه و ابهت پشمک به دست تصور کردم…لبخند پهنی روی لبم نشست…کاملا مضحک میشد!به یکباره حرفمو پس گرفتم…تکه از پشمک کندم اما قبل از اینکه خودم بخورم به سمت دهان سام گرفتم…ابروهاش خود به خود بالا رفت و گفت:زشته…!چه کاریه که میکنی الان ملت میبینن ضایع سگاهی اوقات فراموش میکردم سام همون مرد مغرور و پرجذبه ی منه…!آروم زمزمه کردم:کسی حواسش به مانیست…بخور دیگه!اگه نخوری از گلوم پایین نمیرهچندثانیه به چشمام خیره شد…از نگاهش خجالت کشیدم و سرخ شدم اما ناگهان انگشتای دستمو توی دهنش حس کردم…از برخورد زبونش با دستم دمای بدنم بالا رفت و طی یه عمل سیستماتیک دستمو زود بیرون کشیدم…از حرکتم تعجب کرد اما چندثانیه بعد تعجبش به خنده ای بلند و صدا دار تبدیل شد…سعی کردم به صورتش نگاه نکنم…سام پرجذبه و جدی گاهی اوقات اونقدر شیطون میشد که حس میکردم با یه پسر بچه ی هجده ساله طرفم…به یکی از نیمکت های کنار پارک اشاره کرد وگفت:بشینیم…!؟بی حرف قبول کردم و نشستم…با فاصله ی کمی از من نشست…هردو دستشو پشت صندلی قرار داد و تکیه داد…همونطور که نگاهش به آسمون سیاه و پرستاره ی شب بود گفت:تو نظرت نسبت به من چیه…؟!کمی جاخوردم نگاهمو به فک مستطیلی ش دوختم وگفتم:فکرنمیکنی برای پرسیدن نظرمن کمی دیر باشه؟!این سوالو باید قبل از عقد میپرسیدی…!کنار پلکش چین خورد اما لبهاش برای لبخند کش نیومد…-وقتی قبول کردی بامن ازدواج کنی یعنی نظرت نسبت به من منفی نبوده…میخوام از زبون خودت بشنوم چون اصلا دیر نیستآب دهانمو قورت دادم و دسته ی کیفمو فشردم…با تعلل خاصی گفتم:خب به نظر من تویه آدم محکمی…یه آدم سرسخت که همیشه روی پای خودش ایستاده…سختی کشیده ولی جانزده همیشه خواسته با زندگی بجنگه تا غرور و شخصیتشو حفظ کنه…برای خواسته هاش مبارزه میکنه و بدستشون میاره…کمی مکث کردم که باعث شد سرشو برگردونه و به صورتم خیره بشه…نگاهمو دزدیدم و ادامه دادم:ویه چیز مهمی هم که درموردت وجود داره و هر کسی نمیتونه متوجهش بشه اینه که تو برخلاف ظاهرت و اونچه که نشون میدی جدی و خشک نیستی پراز احساسی فقط نمیخوای احساساتت رو بروز بدی…!لبخند محوی مهمون لبهاش شد…دستشو دراز کرد و دست چپمو تو دستش گرفت همونطور که با حلقه م بازی میکرد گفت:از احساساتت بگو…نسبت به من چه حسی داری!؟سعی کردم خونسرد باشم…اونهمه نزدیکی برای من کمی زیاد از حد بود…برای منی که بیش از اندازه خجالتی بودم و نمیتونستم حرف دلمو به زبون بیارم واقعا تو مضیقه قرار گرفتن بود…!انگشت اشاره ش رو نوازش وار روی دستم به حرکت در میاورد و باهر حرکتش پوست دستم مور مور میشد و قلبم میلرزید…-خجالت میکشی؟سکوت کردم…امیدوار بودم سکوتم رو به علامت رضایت برداشت کنه…تک خنده ش باعث شد نفس راحتی بکشم خوشبختانه فهمیده بود…-چرا خجالت میکشی…؟تو الان زن منی…از هر کسی بهم نزدیک تری…پس باید خجالتت رو کنار بذاری چون هنوز چیزهای زیادی هست که باید باهم تجربه ش کنیم…چیزهایی که اگه بخوای بخاطر هرکدومشون لحظه ای خجالت بکشی تا ابد مثل لبو سرخ میمونی…حس کردم کل خون بدنم به صورتم هجوم آورد…کاملا میفهمیدم منظورش از این حرفا چیه و این خجالتمو بیشتر میکرد…احساس شرم کردن از این دست مسائل تنها مختص به من نبود فکر میکنم هر دختری هنگام مواجهه شدن بااین قضایا به اندازه ی من خجالت میکشید وسرخ میشد…فشارآرومی به دستم وارد کرد وگفت:چی شد پس؟!باز که سرخ شدی…؟!چندبار بگم برای من سرخ و سفید نکن یهو دیدی اینجا کار دستت دادم آبرومون جلوهمه رفتا!حالا از من گفتن بود…لحن شوخش باعث شد بخندم…-خب حالا بگو نظرت چیه…!؟آروم زمزمه کردم:حسی که به تو دارم یه حس فوق العاده س…وقتی داشتم حرف میزدم حواسم نبود که این جمله قسمتی از آهنگ محمد علیزاده س ولی سام خیلی زود فهمید و دنباله ی حرفمو گرفت و با لحن آهنگ واری گفت:من عاشق کسی شدم که خیلی صاف و ساده س!لبخند زدم…صداش وقتی که میخوند عالی میشد…طوری که هر کسی رو ندیده به خودش جذب میکرد…ادامه داد:احساسی که به تو دارم به هیچ کسی نداشتم…من این حال دلو عاشق شدن گذاشتم…سرمو پایین انداختم و به دستهای گره شدمون نگاه کردم…این زمزمه ها چه قدر برای من دلنشین بود…صداشو از فاصله ی نزدیک تری شنیدم…-خب خانومی داشتی میگفتی…!لبامو بازبون تر کردم وگفتم:من گفتم نوبت خودته!ضربه ای به بینی م زد وگفت:خیلی شیطون شدیا!باید بیشتر حواسم بهت باشه…کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:یادمه یه روزی شنیدم عاشق شدی اون طرف احیانا من نبودم؟!اخم ساختگی کردم و ضربه ای به بازوش زدم…-خیلی خود شیفته ای…!خندید و اینبار بالحن با مزه ای گفت:من بودم دیگه…این تن بمیره راست میگم…؟!سکوت کردم…از سکوتم استفاده کرد وگفت:آمارت زود به دستم رسید خانوم…مأمور مخفی من بهم رسوند که داشتی با روژین درمورد من حرف میزدی!اول باور نکردم درست فهمیده باشه امااونشبی که ازت خواستگاری کردم برق نگاهت بهم ثابت کرد که مأمور مخفی من همچین بی عرضه هم نبوده…!لبمو گزیدم وگفتم:کی بود ؟دستاشو به علامت تسلیم بالا برد وگفت:اوه اوه اگه بگم کیه که میری طرفو سیاه وکبود میکنی!عمرا…از حرص لبهامو بهم فشار دادم وگفتم:من این طور آدمیم…؟!چشماشو باریک کرد و شیطنت وار گفت:کم نه!با حرص مشت دیگه ای حواله ی بازوش کردم…به جای اعتراض بلند خندید وگفت:اینم یه نمونه ش!اگه میدونستم دست بزن داری هیچ وقت نمیگرفتمت اینطور پیش بریم تو هرروز با کمربند به جونم میافتی…لحن مظلومانه ش باعث شد بخندم…-حالا کی بود…؟!ابروهاشو بالا انداخت وگفت:کی میتونست باشه…؟!جز آرمیتا کی عاشق فوضولی کردنه…؟!آرمیتا؟!مار تو آستینم پرورش میدادم؟!منو به چه کسی فروخته بود…؟به وقتش باید درسی حسابی بهش میدادم تا اینقدر تو مسائلی که بهش مربوط نمیشد دخالت نکنه!-حالا بی خیال چیزی نشده که…!حرفی نزدم اماتوی دلم به خودم و روژین فحش دادم که اینقدر سهل انکارانه مقابل آرمیتا حرف زدیم…نفس عمیقی کشید وگفت:تو برام با همه فرق داری…یه جورایی خاص و متفاوت…!خجالت کشیدن ها و شرمت رو دوست دارم حس خوبی بهم میده چو ن تاحالا با هر دختری که رو دررو شدم اونقدر بی پروا و گستاخ بوده که این رفتار های تو برام تازگی داره…با حرفهایی که میزد هر لحظه بیشتر از پیش غرق لذت میشدم و انگار روی ابرها پرواز میکردم…مستقیم به صورتم نگاه کرد و گفت:نمیخوام تو زندگی جدیدم یه تجربه ی تلخ داشته باشیم…نمیخوام مثل پدر و مادرم از هم بیزار بشیم میخوام خوشبخت باشیم…خیلی خوشبختبا این حرفش لرزی به اندامم افتاد اگه نمیتونستم اونو خوشبخت کنم…!اگه نمیتونستم احتیاجات و نیاز هاشو برطرف کنم…!اگه براش تکراری میشدم…!از من بیزار میشد؟!مثل پدرش منو ترک میکرد؟!منکه چیزی از زندگی زناشویی نمیدونستم…!مادری نداشتم که بهم درس زندگی بده…پدری هم نداشتم که تجربیاتشو در اختیارم بذاره و از تلخی و شیرینی روزگار برام بگه…همه چیزو خودم تجربه کردم چه درست چه غلط خودم فهمیده بودم خودم استدلال کرده بودم خودم نتیجه گیری کرده بودم حالا اون هارو چه طور میخواستم روی زندگی واقعی پیاده کنم؟!اگه اشتباه بود چی…؟!به سیاهی چشمهاش خیره شدم…رنگ نگاهش جدی بود دیگه از اون شوخی های چند دقیقه قبل خبری نبود…-چی شد؟!آروم وپر بغض زمزمه کردم:من هیچی بلد نیستم…میترسملبخند محوی زد وگفت:دوستم داری؟!-دارم اما…انگشت اشاره شو روی لبهام گذاشت و باعث شد سکوت کنم…-پس بی خیال تلخی ها شو!ما خوشبخت میشیم میدونم….همین که وجودتو کنارم داشته باشم یعنی خوشبختی!دیگه چی میخوام از زندگی…؟!سام اینقدر عاقل و مهربون بود و من نمیدونستم…؟!هر لحظه بیشتر از قبل عاشقش میشدم…سام برای من مثل کتابی بود که با ورق زدن هر صفحه ش چیزهای بیشتری ازش میفهمیدم وبیشتر جذبش میشدملبخندی زدم و با آرامش نگاهش کردم کل نگرانی هام با همون یک جمله ی سام از بین رفته بود و حالا دلم پراز حس آرامش بود…سام:باقدمهای بلند و محکم وارد کارخونه شدم…تمام کارمندا باشنیدن صدای قدمهام از جا بلند شدن وخیره نگاهم کردن صدای سلام کردنشون توی گوشم پیچیده بود و عصبیم میکرد…فقط سری تکون دادم و جلوی در اتاقم ایستادم رو به منشی گفتم:به بختیاری بگو بیاد اتاقم پرونده های شرکت ایران کالا رو هم باخودش بیارهزیر لبی چشمی گفت و سرجاش نشستوارد اتاقم شدم و مستقیم پشت میز نشستم…!به پشتی صندلی تکیه دادم و دستمو روی دلم گذاشتم…!هنوزم حالت تهوع داشتم اگه اصرار های دیانا نبود هرگز سوار اون ترن هوایی مسخره نمیشدم!خودش از بلندی میترسید و تمام طول مسیر چشماش بسته بود نمیدونم چه اصراری داشت که سواربشه…گوشی موبایلمو از جیبم در آوردم و مقابل صورتم گرفتم…با دیدن عکس روی صفحه لبخند محوی زدم…عکسی که دیشب باهم گرفته بودیم…روبه روی رنجر…دیانا بااون پشمک ها برای خودش سیبیل درست کرده بود و با حالت بامزه ای کنارم ایستاده بود و دستای من دور گردنش حلقه شده بود…!انگشت اشاره مو روی صورتش کشیدم و گوشی رو روی میز گذاشتم…!بااینکه فقط چندساعت بود که ازش جداشده بودم اما احساس دلتنگی میکردم.به ساعت نگاه کردم تا یک ساعت دیگه میرسید از امروز قرار بود کنار من دوره ی کار آموزیشو شروع کنه…تلفن روی میزم زنگ خورد…دکمه ی اتصال رو زدم و منتظر شدم…صدای منشی تو گوشی پیچید:قربان یه خانومی اومدن شمارو ببینن!به این زودی قرار نبود بیاد!کمی تعجب کردم اما گفتم:بفرستش داخل…-ولی قربان…-گفتم بگو بیاد تو!چشمی گفت و قطع کرد چند لحظه بعددر اتاقم بدون اینکه ضربه ای بهش وارد بشه باز شد…بادیدن طناز اخمی بین ابروهام نشست…دیانا نبود!این دختر اینجا چی کار میکرد…؟!جدی و پرخشم گفتم:اینجا چه غلطی میکنی؟!لبخند دندون نمایی زد و نگین روی دندونش مشخص شد درو پشت سرش بست…چند قدم جلو اومد و گفت:قبلا مودب تر بودی…باهام قشنگ تر حرف میزدی!قربون صدقه م میرفتی…!پوزخندی زدم وگفتم:اون موقع نمیدونستم با چه هفت خطی طرفم تازه شناختمت…لبخندش رو لبهاش ماسید اما خونسردی خودشو حفظ کرد…چند قدم دیگه بهم نزدیک شد…-اوضاع عوض شده سام…من از پدرام طلاق گرفتمنمایش جالبی بود…میتونست چند لحظه سرگرمم کنه!به گمونم نمیدونست که پدرام خیلی چیزهارو برام تعریف کرده…دستمو تکیه گاه چونم کردم وگفتم:جدی؟!از حرفم ذوق زده شد و کنارم ایستاد…دستشو به سمت روسریش برد و بازش کرد…موهای قهوه ای رنگش بایه حرکت روی شونه هاش یخت…لبخند اغواگری زد و با عشوه گفت:به خاطر تو طلاق گرفتم…نمیتونستم نادیده ت بگیرم…به زور جلوی خودمو گرفتم که نزنم زیر خنده…همونطور منتظر بهش خیره شدم…-هنوزم بادیدن چشمات نفسم بند میاد…!جدی گفتم:چرا با پدرام ازدواج کردی؟!دستشو به سمت دکمه های مانتوش برد و گفت:میخواستم بهت کمک کنم ازش پول خواستم برای آزادیت اما اون نارفیق جلوم شرط گذاشت…گفت به شرطی بهت پول میدم که با من ازدواج کنی!منم چاره ای نداشتم آزادی تو برام از هر چیزی مهم تر بود قبول کردم اما اون نامردی کرد و بعد از اینکه منو بدست آورد پولی بهم نداد…سعی کرد قیافه ش مظلوم باشه و من دلم کمی به حالش بسوزه…اما دیگه از دلسوزی خبری نبود…میشناختمش دیگه محال بود گول ظاهرشو بخورم…تند تند دکمه های مانتوشو باز کرد و من متعجب بهش نگاه کردم…!چشمکی زد و گفت:میتونیم از نو شروع کنیم…!حالا همه چیز فرق کرده نه من یه دختر بچه ی احساساتیم و نه تو یه پسر بچه!حالا هردومون بزرگ شدیم و راحت تر میتونیم برای ازدواج تصمیم بگیریم…پوزخندی زدم و دست چپمو بالا بردم و حلقه مو نشونش دادم وگفتم:محض اطلاعت باید بگم من زن دارم یکم دیر رسیدی طناز خانومآب دهنشو قورت داد و گفت:مهم نیست که تو زن داری!مهم اینه که هنوزم دوستم داریوای…وای…وای این دختر واقعا باخودش چه فکری میکرد؟!واقعا فکرمیکرد من دوستش دارم؟پوزخندی زدم وگفتم:هیچ وقت دوست نداشتم…اون علاقه ای هم که فکر میکردم بهت دارم همش ازروی سادگی و حماقت بود…کمی عقب رفت و مقابل چشمای ناباور من مانتوشو از تنش درآورد…تاپ قرمز رنگش وسوسه انگیز بود اما نه برای من…نگاهمو ازش گرفتم و به صفحه ی موبایلم که مدام خاموش و روشن میشد خیره نگاه کردم…دیانا زنگ میزداخم غلیظی کردم وگفتم:این مسخره بازیا چیه در میاری طناز…برو از اتاق من بیرون…!من زن دارم…به حد مرگم دوستش دارم…بااین کارا نمیتونی منو فریب بدی!!صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش تو فضا پیچید…به من نزدیکتر میشد…دیگه نمیتونستم تحملش کنم …الان دیگه وقت نقش بازی کردن نبوداز جابلند شدم و درست مقابلش ایستادم…چشمای سیاه و پراز آرایششو دوخت به چشمام وگفت:لازم نیست طلاقش بدی اما منم یه گوشه از دلت جا بده…صیغه م کن…!من حرفی ندارماز حرفش عصبی شدم و ضربه ای به کتفش زدم…چند قدم به عقب پرت شد و با چشمهایی گشاد نگاهم کرد…با خشم فریاد کشیدم وگفتم:آشغال باخودت چی فکر کردی!یه تار موی گندیده ی زن من میارزه به صدتاهرزه مثل تو…!رفتی عشق و صفا تو کردی حال یاد من افتادی؟!اون ده سالی که من به خاطر تو تو زندان داشتم جون میکندم کجا بودی…؟!حالا که مال و منال دارم پیدات شده؟!حالا که به نون و نوایی رسیدم عشق و عاشقی یادت افتاده؟!توجهی نداشتم که اینجا کارخونه س و ممکنه کارمندا صدامو بشنون اونقدر عصبانی بودم که به هیچ چیز توجهی نداشتم فقط میخواستم طناز رو از این اتاق بیرون بندازم…با دوقدم بلند خودمو بهش رسوندم و انگشتامو دور گردنش حلقه کردم و به دیوار چسبوندمش وگفتم:من مثل پدرام نیستم که گول تورو بخورم دیگه اونقدرازاین زندگی درس گرفتم که راحت بفهمم تو اون کله ات چی میگذره…با حیرت و ترس به چشمام نگاه کرد فشار دستمو بیشتر کردم و فریاد زدم:همین الان گورتو از اینجا گم میکنی و میری!دیگه هیچ وقتم پیدات نمیشه…نه دور و ور من نه دور وور پدرام!صورتش قرمزشده بود و برای بلعیدن ذره ای اکسیژن بال بال میزد پوزخندی زدم وگفتم:همه چیزو میدونم…حتی نقشه ت واسه گول زدن پدرامو!پس به نفعته که دیگه اینطرفا پیدات نشه…چون ایندفعه سرو کارت با پلیسه!فشار دیگه ای بهش وارد کردم و بعد دستمو عقب کشیدم…روی زمین افتاد و به جلو خم شد…تند تند نفس میکشید و به سینه اش ضربه میزد!مانتوشو ازروی کاناپه برداشتم و به طرفش پرت کردم…روی زمین افتاد…-پاشو برو بیرون…آروم زمزمه کرد:میتونیم باهم…بلندتر از قبل داد زدم:خفه شو…!به زحمت از جاش بلند شد و مانتوشو تنش کرد بدون اینکه نگاهم کنه از اتاق بیرون رفت و من روی صندلی ولو شدم…سرم بدجور درد میکرد…موبایلمو برداشتم و شماره ی دیانا رو گرفتم اولین بوق که خورد جواب داد…-سلام سامی!باوجود سردردم لبخندی زدم وگفتم:سلام عزیز دلم…خوبی؟!کمی مکث کرد و با صدایی که رگه هایی از خنده توش مشخص بود گفت:خوبم داشتم حاضر میشدم بیام کارخونه…تو خوبی؟!بادست آزادم سرمو گرفتم وگفتم:بد نیستم…ببین دیانا احتیاجی نیست بیای!باعجله گفت:چرا؟!پشیمون شدی…؟-نه ولی الان اوضاع کارخونه خوب نیست…خودمم دارم میام خونهصداش کمی نگران شد…-برای چی؟!مشکلی پیش اومده…؟!-مشکل که آره ولی مهم نیست…جایی نرو میام خونه-نه جایی نمیرم منتظرتمهمون لحظه تقه ای به در خورد و بختیاری وارد شد…در جواب سلامش سرمو تکون دادم وگفتم:میبینمت…فعلا خداحافظ-خداحافظگوشی رو قطع کردم وداخل جیب شلوارم گذاشتم بختیاری پرونده به دست مقابلم ایستاد و بالبخند گفت:مبارکا باشه آقا…!به سلامتی ایشالا…تبریک میگمشقیقه مو فشار دادم وگفتم:ممنون…روی صندلی نشست…-خیلی خوش حالم که بالاخره سروسامون گرفتین…چه کسی بهتر از دیانا خانوم…!حرفی نزدم…هنوزم خوشم نمیومد کسی تو زندگی خصوصیم سرک بکشه حالا اون طرف هرکسی میخواست باشه…!اخم کمرنگی روی پیشونیم نقش بست…-پرونده هارو آوردی؟!متوجه موقعیتش شد و لبخندشو جمع و جور کرد…-بله قربانکتمو ازروی جالباسی برداشتم وگفتم:خوبه میبرمش خونه مطالعه میکنم-چرا قربان مگه نمیمونین؟!قرار بود امروز بریم انبار…-میدونم ولی الان نمیشه…!ایشالا یه روز دیگه…حواست به همه چی باشه-چشم قربان خیالتون راحتپرونده رو از دستش گرفتم و از اتاق زدم بیرون…منشی از جابلند شد و باحالت خاصی نگاهم کرد میدونستم که قطعا حرفای منو طناز روشنیده!اهمیتی ندادم و بی حرف از کارخونه زدم بیرون….باعجله پشت رول نشستم و مستقیم به سمت خونه حرکت کردم…چندباری چشمام سیاه رفت و کم مونده بود تصادف کنم ذهنم خیلی مغشوش شده بود و الان فقط به آرامش احتیاج داشتم…وارد حیاط شدم و به محض توقف ماشین بدون اینکه درهارو قفل کنم پیاده شدم و پله هارو دوتا یکی بالا رفتم…دررو آروم باز کردم یکی از خدمه ها جلو اومد و خواست کتمو بگیره آروم پرسیدم:دیانا کجاست؟!ازصدای آرومم تعجب کرد ولی آرومتر از من گفت:تو اتاق شما لباساتونو مرتب میکنن!هرچی مااصرار کردیم که خودمون انجام میدیم قبول نکردن…سرمو تکون دادم و قدم دیگه ای به جلو برداشتم…یاد چیزی افتادم دوباره برگشتم…-بقیه کجان؟!-آقا امروز فیزیو تراپی داشتن با گیتی خانوم رفتن آخه خداروشکر دیگه میتونن راه برن امروز چند قدمی حرکت کردن…!آرمیتا جان هم رفتن کلاس ژیمناستیکآهانی گفتم و از پله ها بالارفتم…آروم و آهسته درو باز کردم…پشت به من روی زمین نشسته بود و لباسهامو بااشتیاق تامیکرد و داخل کشو میذاشت…لبخندی زدم و پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم…زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد…گوشهامو تیز کردم اما چیزی نفهمیدم…جلوتر رفتم…یکی از تیشرت هامو برداشت و بو کشید…!غرق لذت شدم…دیگه نتو نستم طاقت بیارم جلو رفتم و از پشت بغلش کردم…صاف نشست…سرمو لابه لای موهاش فرو بردم وزمزمه کردم:خسته نباشینفس عمیقی کشید قلبش مثل گنجشک میزد…-سلامت باشیگردنشو بوسیدم…چرخید و دستاشو روی سینه م گذاشت-چشمات چه قدر قرمز شده…!حالت خوبه؟-نهنگاهش رنگ نگرانی گرفت…-برات قرص آرام بخش بیارم؟!میخوای بخوابی…؟!سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم…خوب بود که ازم توضیح نمیخواست…هیچ خوشم نمیومد بهش دروغ بگمدستامو جلو بردم و موهای طلایی رنگشو تو دستم گرفتم…-الان برات لباس میارم…یکم بخوابی بهتر میشیمحکمتر نگهش داشتم…-نرولبخندی زد وگفت:باشهگونشو بوسیدم…نگاهشو دزدید…به اندام باریک و چهره ی دوست داشتنیش نگاه کردم….چشمای آبی رنگش آبی تر از هر وقت دیگه ای بود…صورتشو با هردودستم قاب گرفتم وگفتم:تو راضی همین جا با مامانم و صادق زندگی کنیم!؟لبخندش کل صورتشو پوشوند…-البته…من الان یه خانواده دارم چرا باید تنها زندگی کنیم؟!کنارشون بودن آرزوی منهاین دختر چرااینقدر مهربون بود…؟!چرا مثل بقیه ی تازه عروسهااستقلال نمیخواست…؟!دوری از خانواده ی شوهر نمیخواست؟چرا از من هیچ توقعی نداشت…؟!مامان راست میگفت دیانا منت سرم گذاشته بود و زنم شده بودخم شدم و پیشونیشو بوسیدم…-مرسیچشماشو ریز کرد وگفت:برای چی؟!لبخند زدم-برای همه چیز…برای تموم اتفاقای خوبی که برام به وجود آوردی…برای لبخند هایی که روی لبهام نشوندی…مرسی که منو با خودم آشتی دادی…خودشو جلو کشید و برای اولین بار بوسه ای روی گونه م کاشت…-ای کاش زودتر پیدات میکردم…تو یه تیکه جواهریموهامو نوازش کرد…-مرسی که سردی هامو تحمل کردی…کج خلقی هامو به رخم نکشیدی…مرسی که تو این یک هفته هیچی نگفتی وگذاشتی باخودم کنار بیام…همیشه بودی و کمکم کردی…بودی و حرفامو شنیدی…مرسی که تنهام نذاشتی حتی وقتی که همه تنهام گذاشته بودن…قطره های اشک توی چشماش حلقه زدن…-این چه حرفیه سام…!تو همه کس منی مگه من میتونم همه کسمو تنها بذارم؟-میتونی منو به خاطر این رفتارای تلخم ببخشی؟!به خاطر گناه هایی که کردم؟میتونی بامن زندگی کنی…؟با کسی که یه زمانی تنها کاری که از دستش برمیومده شکستن دل آدما بوده…؟!میتونی…؟قطره های اشک روی صورتش جاری شدن…با انگشت شستم پاکشون کردم…چه قدر راحت میتونست اشک بریزه…!چرا من به این سادگی نمیتونستم بغضمو بشکنم؟-ببخشم؟چرا عزیزم…؟تو که گناهی نداشتی…زندگی باهات بد کرده بودتو تاوان اشتباهات بقیه رو میدادی…هیچ چیزی تقصیر تو نبود…!تو با خدا آشتی کردی…دل مادرتو بدست آوردی…از چی میترسی؟!تو گناهی نداشتی قسمت این بود…اون اتفاقات تلخی که تو زندگیت افتاد اگه سر کس دیگه ای هم میومد همین کارو میکرد…من میفهممت…درکت میکنم-حالا گریه ت واسه چیه قربونت برم؟!لبخند خجولی زد….-عادت کردم من حتی وقتی میخندم هم اشک تو چشمام جمع میشه…باورم نمیشه بهت رسیدم-منم باورم نمیشه تورو دارمخندید…-مگه من چیم؟!تو میتونستی با بهتر از من ازدواج کنی-تو فرشته ای بهتر از تو پیدا نمیشهادامه دادم…-میخوای بریم خرید عروسی؟!همه کارامون مونده ها…!-هرچی تو بگی قبوله-نه امروز من در اختیار جنابعالیم…!هرکاری که بخوای میکنم…فقط بخواه…لب تر کن-آخر هفته بله برون پدرام و روژینه…بریم لباس بخریملبخندم عمق پیدا کرد…-بالاخره این دوستت رضایت داد…؟بابا پدرام داشت دق میکرد-حقش بود…باید ادب میشد-حالا ادب شد…؟!-چه جورم…!هنوز هیچی نشده جونش واسه روژین در میره…دیانارو بیشتر به خودم چسبوندم…-منم جونم واست در میره…لپهاش گل انداخت…شیطنتم گل کرد…-اصلا نفسم به نفس خانومم بستس!عاشقشم…ریز خندید و سرشو به سینه م فرو کرد…عطر موهاشو به ریه هام فرستادم…دلم براش ضعف رفت چه قدر قشنگ بود که شیطنت نگاه من سرخ و سفیدش میکرد واین شرم قشنگش منو هرلحظه عاشق تر…
برای خواندن همه قسمت های رمان کوه غرور کلیک کنید