کوه غرور قسمت 4
این طوری کسی منو نمیشناسه…حتی خود شادی هم اصلا متوجه حضور من نمیشه اصلا به ذهنشم خطور نمیکنه که منم اونجا حضور دارم…به خیال خودش خیلی زرنگه که منو دعوت نکرده!هه…نمیدونه که سامی ختم روزگاره و چیزی نیست که ازش مخفی بمونه!
قسمت چهارم
دیانا:
درکمدمو باز کردم…نگاهی به لباساانداختم…چشمم به تنها پیراهن مجلسی داخل کمدافتاد…بیمعطلی ازکمد درش آوردم و مقابل صورتم گرفتم…یه پیراهن ساده ی صورتی کمرنگ…که بلندیش تا مچ پام بود و دنباله اش رو زمین کشیده میشد…آستیناش متناسب بود وتاآرنجمو میپوشوند!
برام جای تعجب داشت که یه همچین لباسی تو این کمدچی کارمیکنه؟
شایدم برای زن حاج صادق بود…نمیدونم!کفش پاشنه بلند سفید رنگی رو هم که داخل کمدبود به همراه لباسم پوشیدم…ازتو آینه نگاهی به خودم انداختم دوخت لباس اونقدر قشنگ بود که باریکی کمرمو به قشنگی نشون میداد…یکمی معذب بودم ولی خب چاره ی دیگه ای نداشتم به جزاین لباس،لباس دیگه ای پیدا نکردم…
موبایلم زنگ خورد…نگاهم روی صفحه اش که خاموش و روشن میشد ثابت موند…روژین بود!
به سمت پنجره رفتم و به حیاط نگاهی انداختم،خوشبختانه ماشین سامی نبود و این به این معنابود که هنوز خونه نیومده…نفس راحتی کشیدم و مانتومو تنم کردم…شالمو ازروی تخت برداشتم و روی سرم مرتب کردم…باقدمهای آروم به سمت دراتاقم حرکت کردم…عادت نداشتم باکفش پاشنه دار راه برم…مدام پام پیچ میخورد و تعادلمو از دست میدادم…راه رفتنم مثل فلجا شده بود…هرکس منو بااین ریخت و قیافه میدید از خنده روده بر میشد…
نگاهی به راهرو انداختم…خوشبختانه هیچ کدوم از خدمه تو این قسمت نبودن…پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتم و خودمو به حیاط رسوندم!ازاین به بعد کار سختی نبود…باعجله از خونه زدم بیرون!
۲۰۶آلبالویی روژین ازدور خودنمایی میکرد…بادیدن من ماشینو روشن کرد و جلوتر اومد…هول خودمو رو صندلی جلویی جای دادم و نفس عمیقی کشیدم…بخیر گذشت!
صدای شاد وشنگول روژین توفضای ماشین پیچید:سلام خوشگل خانوم…چه طوری؟
نیم نگاهی به قیافه اش انداختم وگفتم:سلام.بدنیستم…فقط تااینجا برسم نصف گوشت تنم آب شد!
تک خنده ای کرد و همونطور که فرمونو تو دستاش نگه داشته بود گفت:تو مگه گوشتم داری؟!همش چهارتا استخونی یه روکش!
ضربه ای به بازوش زدم وگفتم:اینطوری قشنگ تره…نکنه میخواستی مثل تو هرکول باشم؟
جیغ بنفشی کشید وگفت:من هرکولم؟!هیکلم مثل مانکناس…
-اوهو…اعتماد به سقفت منو کشته!پس اون چندلا چربی چیه دور کمرت؟!
لبخندمحوی زد وگفت:اونارو گذاشتم محض احتیاط…آخه از قدیم گفتن زن باید خوشگل باشه…سفید وکمی چاق!
لبخندی زدم و سرمو ازروی تاسف تکون دادم!خونشون تو بالاترین نقطه ی شهر بود و نیم ساعتی طول کشید تاتواین ترافیک تهران برسیم…روژین ماشینو تو کوچه پارک کرد…دستمو روی دستگیره در گذاشتم تا بازش کنم که گفت:نه…وایستا کارت دارم
به طرفش برگشتم…رژلب صورتی رنگش دستش بود همونطور که دستشو به صورتم نزدیک میکرد گفت:بابا یه چیزی بمال به اون صورتت دخی!شبیه میتا شدی!
مخالفتی نکردم خودمم میدونستم چهره ام چه قدر بی روحه!
نگاهی از سر رضایت بهم انداخت وگفت:اگه وقت بود یه آرایش خفن رو صورتت میشوندم…ولی حیف!
لبخندی زدم وگفتم:ازدست تو!بدو دیر شد!
از ماشین پیاده شدم ولی تازه یاد چیز مهمی افتادم سرمو از توپنجره ماشین داخل بردم وگفتم:روژین من که ماسک ندارم چه غلطی بکنم؟!
-نگران نباش من دوتا گرفتم!
نه خیر انگار فکر همه چیزو کرده بود!تا روژین بیاد عطرمو از تو کیفم درآوردم و به مچ دستام و گردنم مالیدم!
نگاهم به در بزرگ و سلطنتی خونشون افتاد…آهی کشیدم و چندقدمی جلوتر رفتم!خب مسلم بود سام شادی رو انتخاب میکنه…وضع مالی شادی خیلی خوب بود و این یه پوءن مثبت براش حساب میشد!
روژین نگاهی به صورتم انداخت وزنگو فشرد…چندثانیه بعد صدای نخراشیده ی مردی به گوش رسید:بله؟!
روژین که هول کرده بود به تته پته افتاد:چیزه…آهان…سلام…او مم
-چی کارداری خانوم؟
نفس عمیقی کشید…چشمامو باز وبسته کردم تا آروم بشه…انگار اثر کرد چون گفت:برای جشن اومدیم!
مرده بی معطلی گفت:شماره رمز!؟
وای گاومون زایید!ماکه شماره رمز نداشتیم؟!الان لو میریم!دستامو تو هم قلاب کردم و با تردید به روژین خیره شدم ولی اون بی خیال تر از همیشه گفت:۳۲۶۰۰
درباصدای تیکی باز شد و من مات و مبهوت به روژین خندون نگاه کردم…
-چیه؟!منو دست کم گرفتی؟شماره رو از رو کارت سونیا دیدم!
لبام به خنده باز شد وگفتم:ایول…تو دست پوآرو رو از پشت بستی!
دستشو روی سینه اش گذاشت و به جلوخم شد:چاکرشوما!
به جلو هلش دادم و وارد حیاط بزرگ خونه اش شدیم!
ازجلوی درب ورودی حیاط تاخودساختمون مشعل های بزرگی چیده شده بود صدای بلندموزیک کل فضاروگرفته بود،باقدمهای آروم وپراسترس خودمونو بهساختمون رسوندیم…همون لحظه درساختمون باز شد و دوتامرد قوی هیکل و بلندقد جلومون ظاهرشدن…به واقع میتونم بگم هربازوشون به اندازه ی سرمن بودوتیشرت چسبناکی که پوشیده بودن این واقعیتو به معرض دید میگذاشت…نیم نگاهی به چهره شون انداختم…اونقدر کریه وزشت بودن که سریع نگاهمو ازشون گرفتم و به زمین دوختم یکیشون باصدای ضمختی گفت:خیلی خوش اومدید…بفرمایید داخل
اون لحظه اونقدر ترسیده بودم که ضربان قلبم رفته بود روی هزار…
نگاهی به روژین انداختم رنگ اونم پریده بود…کمی به سمتم متمایل شد و دستمو گرفت…دست هردومون سرد بود…آب دهنشو قورت داد وگفت:ممنون
بعد تند و باعجله به سمت ساختمون حرکت کرد ومنو دنبال خودش کشید…کم مونده بود بخورم زمین باهزار زحمت تعادل خودمو حفظ کردم،نقابمونو روی صورتمون تنظیم کردیم و روژین درسالنو باز کرد و همزمان وارد شدیم…به محض ورودمون تمام نگاهها به سمتمون چرخید وبرای چندثانیه ای رومون ثابت موند…باحرکت روژین به سمت رختکن به خودم اومدم و دنبالش حرکت کردم…مانتوهامونو در آوردیم ودوباره به سالن برگشتیم…روژین صورتشو به گوشم نزدیک کرد وگفت:ببین دیانا میگم به نظرت اینجا یه جوری نیست؟!
نگاهمو بین جمعیت چرخوندم…هرکس یه شکل خاصی بود…
-چرا…خیلی عجیبه
تکیه به دیوار ایستادیم…صدای موسیقی راک هرلحظه بلند و بلند ترمیشد جوری که شیشه های بلند سالن به لرزش دراومده بودن…کل سالن بانوارهای نازک و رنگارنگی مثل رنگین کمان تزیین شده بود…مبلمان های سلطنتی!میزهای بزرگ و بلند طلایی که روشون پربود از انواع و اقسام شراب و نوشیدنی…
نگاهم به پیست رقص کشیده بود…چندتادختر به بدنهای نیمه عریان به طرزچندشناکی باهم میرقصیدن…درواقع رقص نبود…یه سری حرکتهای عجیب و غریب بود که تابه حال مثلشو جایی ندیده بود!
روژین به من نزدیکترشد وگفت:وای خاک برسرم اینا چرااین مدلین؟!چراچیزی تنشون نیست؟
-نمیدونم روژین…خدابکشتت!ببین منو چه خراب شده ای آوردی؟!معلوم نیست کدوم جهنمیه؟!یه وقت بلایی سرمون نیارن؟
-من چه میدونستم این شکلیه!؟وای من میترسم…
پرحرص نگاهمو ازش گرفتم و دوباره بهاون چندتادختر خیره شدم…بالا و پایین میپریدن و موهای بلندشونو توهواتکون میدادن…توحالت عادی نبودن کاملا مشخص بود که مست کردن…چندتا دختر دیگه به جمعشون پیوستن…سیستم این یکی دخترا کاملا متفاوت بود…موهای کوتاه پسرونه شون اولین چیزی بود که برام جلب توجه میکرد هرکدومشون سه تا گوشواره سیاه به شکل اسکلت ازهرگوششون آویزون کرده و چندتا حلقه ی فلزی به لب و بینیشون چسبونده بودن!
یه دختر باموهای کوتاه شرابی به سمتم اومد…اولش فکرکردم بامن کاری نداره اما انگار اشتباه میکردم…کنارم ایستاد و دستشو دور کمرم حلقه کرد متعجب بهش خیره شدم و سعی کردم خودمو کمی عقب بکشم اما حلقه ی دستشو محکم تر کرد بالحن تندی گفتم:چی کار میکنی خانوم؟!
قهقهه ای زد زیر گوشم گفت:جووووووون خیلی نانازی عسیسم!
ابروهام ازشدت تعجب بالا پرید…لحن کشدارش لرزه به اندامم مینداخت…دستمو روی سینه اش گذاشتم و کمی به عقب هلش دادم وگفتم:برو عقب…اشتباه گرفتی!
باز قهقهه ای زد وگفت:نه قربونت برم…اتفاقادرست درست گرفتم!شک ندارم پارتنر خوبی برام میشی!از هیکلت پیداست!
تپش قلبم تند تر شد…یاامام زمون پارتنر؟!یعنی….یعنی منظورش؟!وای…چرا زودتر نفهمیدم اینا همشون ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز.ن؟!خدایا خودت کمکم کن!
سرمو کمی کج کردم تا ببینم چرا روژین حرکتی نمیکنه تا منو ازدست این دختر کنه نجات بده…اما نبود!قلبم به یکباره فرو ریخت.
یعنی کجابود؟!نکنه بلایی سرش آوردن؟!الان من یکه و تنها بین اینهمه گرگ چی کار کنم؟!
نفسای داغ و گرم دختره به صورتم میخورد و حالمو بد میکرد…یعنی اون لحظه دوست داشتم بمیرم چون علاوه بر نفسای داغش دست هرزش هم روی بدنم حرکت میکرد…
-چه چشمای خوشگلی هم داری جیگر…من همیشه عاشق چشمای آبی بودم!
چشمام پراز اشک شده بود کل قدرتمو جمع کردم وگفتم:من ازاوناش نیستم….دست از سرم بردار
قیافه اش درهم رفت
-پس اینجا چی کار میکنی؟!مگه نمیدونی این مجلس مخصوص ه.م.ج.ن.س.ب.ا.زاس؟!
آب دهنمو باسروصدا قورت دادم وگفتم:نه…نمیدونستم…ت…تا زه فهمیدم
-اشکالی نداره…خودم یادت میدم کوچولو!
وای مثل اینکه این دختر دست از سرم برنمیداشت…باتمام زوری که داشتم به عقب هولش دادم…کمی تکون خورد و ازم فاصله گرفت…ازفرصت استفاده کردم و به سمت ته سالن حرکت کردم اما چون کفش پاشنه بلند پام بود نمیتونستم خوب بدوم…لحظه ای مکث کردم تا کفشمو ازپام دربیارم اما همون لحظه دختره رسید و بازومومحکم تو چنگش گرفت!
-قصد داشتم ولت کنم…اما خودت نمیذاری…هرچی از دستم فرار کنی حریص تر میشم عسیسم!
اشکام دونه دونه از چشمام فرومیریخت و روی گونه ام میافتاد باصدای لرزونی گفتم:آشغال عوضی…برو گمشو…برو یکی لنگه ی خودتو پیدا کن!
پوزخندی رو لباش نشست و بازومو محکم فشار داد
-ببین دختر جون…زیادی حرف نزن حوصله ندارم…قول میدم پارتنر خوبی برات باشم
از حرفاش عقم میگرفت…همونطور که سعی میکردم خودمو از دستش خلاص کنم گفتم:تو یه آدم کثیفی…یه عوضی به تمام معنا…ولم کن…
-چرااینقدر حرص میخوری گلم…حالا تا آخرشب وقت زیاده…بیا فعلا از مهمونی لذت ببر
دستمو محکم گرفت و به سمت پیست رقص کشید…بااینکه دختر لاغری بود اما زور بازوی خوبی داشت…نمیتونستم ازدستش فرار کنم…ای کاش روژین الان اینجا بود…حداقل کمکم میکرد…یعنی کجا گذاشته رفته؟!
نگاهمو تو جمعیت چرخوندم…هرلحظه تعداد مهمونا بیشتر وبیشتر میشد…روژینو پیدا نمیکردم…از دست خودم حرصم گرفته بود…اینکه نمیتونستم ازدست یه دختر فرار کنم عذابم میداد!این ترسی که کل وجودمو گرفته بود و نمیذاشت کل قدرتمو تویه نقطه متمرکزکنم عذابم میداد!این تپش قلب…این لرزش دست…این استرس وترس…همه وهمه عذابم میداد…
مجبور به تبعیت شده بود…حداقل تا زمانی که موقعیت فرار رو پیدا میکردم باید ازش تبعیت میکردم تا راحت تر از چنگش خلاص بشم…
منو به سمت پیست رقص کشید…بوی گندالکل فضارو پرکرده بود…نمیتونستم نفس بکشم…زیرلب اسم خدارو صدا زدم و بین جمعیت غرق شدم…
چراغا خاموش شده بود و چیز زیادی دیده نمیشد…فقط اون دخترو روبه روم میدیدم که لبخندمزخرفی گوشه لبش بود و باریتم تندآهنگ خودشو تکون میداد…دستاش دور کمرم حلقه شده بود و منو همراه خودش به حرکت درمیاورد…دوست داشتم هرلحظه ازاون فضا فرار کنم اما نمیشد…فعلا تو دست این دختر اسیر بود!
به درخواست چندنفر دی جی آهنگو تغییر داد و موزیک ملایمی تو سالن پخش شد…آهنگ جدید گوگوش بود…چندوقته پیش شنیده بودم…روژین میگفت برای ه.م.ج.ن.س.گ.ر.اها خونده و پخشش تو این مجلس گواه این ادعا بود!
فضا هرلحظه تاریک وتاریک تر میشد وترس من بیشتر…اینکه نتونم ازاینجا نجات پیدا کنم…جمعیت تو پیست رقص بیشتر وبیشتر میشد جوری که باهر حرکتم به یه نفر برخورد میکردم منو از خودش فاصله داد و باعث شد یک دور دور خودم بچرخم…دستم ازش رها شد وتو بغل یه نفر دیگه افتادم…دستای قوی و مردونه ای دور کمرم حلقه شد و منو به سمت خودش کشید…
نفسم تو سینه حبس شد…نگاهم رو ازروی دستای حلقه شده دور کمرم بالا کشیدم وبه چشمای آشنایی که کل وجودمو به آتیش میکشید خیره شدم…سامی؟!اینجا چی کارمیکرد؟
سرشو کمی جلو آورد و بالحن عصبی تقریبا کنار گوشم فریادکشید:اینجا چه غلطی میکنی دختره ی احمق؟!
باشنیدن صداش…حتی باعصبانیت…حتی باخشم…حتی سرد وجدی…انگار آرامش به وجودم تزریق کردن…لبخندمحوی رولبام نشست چیزی نگفتم فقط خیره به چشمای سیاهش نگاه کردم که ادامه داد:میخندی؟!میدونی اگه من اینجا نبودم چه بلایی سرت میومد!!؟اینجا چه غلطی میکنی هان؟!دیانا جواب بده!
باصدای آرومی گفتم:منو ازاین جهنم ببر بیرون…خواهش میکنم!
پوزخندی زد وگفت:اگه میخوای بری بیرون واسه چی اومدی؟
-من نمیدونستم اینجا همچین جاییه!باورکن راست میگم…
دندوناشو بهم فشار داد و باخشم بیشتر گفت:وای دیانا وای…یعنی الان دوست دارم خفت کنم!میدونی کجا پا گذاشتی؟میدونی اینجا چه جهنمیه؟
-آره تازه فهمیدم ازجهنم بدتره!
-خیال میکردم بادخترای دیگه فرق داری…فکرمیکردم عاقل تر ازاین حرفایی…اما اشتباه میکردم توهم یکی مثل بقیه…چه فرقی داری؟
قلبم فرو ریخت…سرم به دوران افتاد…هرحرفی که ازدهنش خارج میشد پتکی میشد و روی سرم فرود میومد…ای کاش پامو اینجا نمیذاشتم…ای کاش!
چشماش از پشت اون نقاب مشکی که به صورتش زده بود…پرجذبه تر و خشمگین تر بود…رگه های خون به وضوح تو چشماش دیده میشد ومن بااینکه از نگاهش میترسیدم…بااینکه باحرفاش خرد شدن قلبمو حس میکردم…بااینکه میدونستم دیگه امیدی برای حضور تو قلبش ندارم اما…دلم واسه هرلحظه داشتنش پرمیکشید…واسه هر نگاهش بال بال میزد…واسه هر توجهش خودشو به آب و آتیش میکشید…
صدای موسیقی تو گوشم میپیچید…
از این بیراهۀ تردید … از این بن بست میترسم
من از حسی که بین ما … هنوز هم هست میترسم
ته این راه روشن نیست … منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق … نه می تونی نه می تونم
نه می تونیم برگردیم … نه رد شیم ازتو این بن بست
منم میدونم این احساس … نباید باشه اما هست
نگاهش به من نبود…با چشمای تیزش اطرافو از نظر میگذروند…هنوز دستاش حصاری بود که از من محافظت میکرد…باریتم آهنگ تکون میخورد ومنو مجبور به حرکت میکرد…اولین باری بود که به یه مرد اینقدر نزدیک بودم که صدای تپش قلبشو حس میکردم…داغ شده بودم و قطره های عرق سرد رو روی کمرم حس میکردم…
بالحن ملتمسی گفتم:
-میشه منو از اینجا ببری؟!
جدی وخشک بدون اینکه نگاهی به من بندازه گفت:من الان کاردارم…باید تا پایان مهمونی صبر کنی…
لحن صداش سردشده بود…سردترازهمیشه…اونقدر سردکه سرماش به وجودمنم القا میشد!ازاینکه به من توجهی نداشت حرصم گرفت کمی خودمو عقب کشیدم همونطور که نگاهش به جلو بود گفت:این قدر تکون نخور…وایستا سرجات
-میشه منو ول کنی؟!دارم اذیت میشم…
پوزخندی گوشه لبش نشست وگفت:ولت کنم تا گیر یکی بدتر از اون دختره بیافتی؟شک نکن ایندفعه تابلایی سرت نیارن و استفاده شونو ازت نبرن دست از سرت برنمیدارن…
باشنیدن این حرفش بدنم مور مور شد…خودمو جمع کردم وچشمای خیسمو دوختم به فک مستطیلی ومنقبض شده ازخشمش وگفتم:من حالم خوب نیست…دیگه نمیتونم اینجا بایستم!سرم گیج میره
بالاخره نگاهشو از جمعیت اطرافش گرفت و به صورت من دوخت،چندثانیه ای توچشمام خیره موند…انگار میخواست از صحت حرفم اطمینان پیدا کنه…بعداز مکثی کوتاه بی توجه به حرفی که زدم گفت:اینجا چی کارمیکنی دیانا؟!نکنه توهم یکی مثل اینایی؟
خیلی بهم برخورد…جوری با طعنه حرف میزدکه انگار منو حین ارتکاب جرم دستگیر کرده…اخمی کردم ولی نقاب روی صورتم اجازه نمیداد سامی این اخم بزرگ رو ببینه…بالحنی مثل خودش گفتم:انگار خودت هم تو این محفل حضورداری!درسته منم شمارو یکی ازاونا خطاب کنم!؟
فشار دستاش دور کمرم زیاد شد!انگار میخواست عقده ی حرفای منو که رو دلش سنگینی میکرد روی کمر من خالی کنه…ازدردش لبمو به دندون گرفتم که انگار متوجه شد فشار دستش کم شد وگفت:من واسه انجام کار مهمی اینجام اونوقت توچی؟!
-منم مجبورشدم بیام…
-چرا مجبور؟
-روژین اصرار کرد…منم میدونستم تو شرایط روحی خوبی نیست به خاطر دیدن دوباره پدرام واسه همین قبول کردم بریم مهمونی تا روحیه اش عوض بشه…
-پس حاضرشدی به خاطر رفیقت،رییستو بپیچونی؟!چراازمن اجازه نگرفتی؟
هول شدم…نمیدونستم چی بهش بگم شک نداشتم هرحرفی میزدم یه جوابی براش داشت کمی مکث کردم وگفتم:میدونستم اجازه نمیدی!
-معلومه اجازه نمیدادم…اگه ازمن پرسیده بودی نمیذاشتم بیای اینجا و تواین کثافت گیر بیافتی!
راست میگفت…سامی همیشه راست میگفت…حرفاش همیشه درست ومنطقی بود…همیشه بهترین راهو انتخاب میکرد
-خودمم میدونم اشتباه کردم…
باز زل زد تو چشمام اما من نگاهمو دزدیدم…تاب این نگاه سوزاننده رو نداشتم میترسیدم هرلحظه اختیارمو ازدست بدم و کاری کنم که دیگه نشه جبرانش کرد…دستشو از دور کمرم برداشت وبازومو گرفت…بایه حرکت چندنفری رو کنار زد و منو دنبال خودش از پیست رقص بیرون برد…نفس عمیقی کشیدم وبه راه افتادم چندقدمی جلوتر رفت بعدانگار تازه یاد چیز مهمی افتاد سرجاش ایستاد وبه طرف من برگشت وگفت:گفتی دوستت هم باهات اومده بود؟!؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که ادامه داد:پس کجاست؟
-نمیدونم غیبش زده…هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم
باحرص وتقریبا صدای بلندی گفت:از دست شما دوتا!حالا من چی کار کنم؟
سرمو زیر انداختم و چیزی نگفتم…باکشیده شدن دستم به راه افتادم…باقدمهای بلند ومحکم راه میرفت و من بااین کفشای پاشنه بلند نمیتونستم مثل آدم دنبالش حرکت کنم…مدام پام پیچ میخورد و میلنگیدم…دلم میخواست همونجا اون کفشای لعنتی رو از پام دربیارم اما نمیشد…کنار راهرویی ایستاد…نگاهی به اطرافش انداخت وقتی اطمینان پیدا کرد کسی اونجا نیست منو هول داد داخل راهرو و خودش پشت دیوار قایم شد…چندباری پنهانی ازپشت دیوار به جمعیت روبه روش خیره شد…کنجکاو شده بودم بفهمم به چی نگاه میکنه کمی خودمو جلو کشیدم و چشم دوختم به روبه رو…یکدفعه بادیدن چیز عجیبی هینی کشیدم و یه قدم به عقب برداشتم…دستمو روی دهنم گذاشتم وگفتم:اون…اون…
سامی تازه متوجه من شد نگاه پرازتعجبی بهم انداخت وگفت:چی شده؟
بادستم به جلو اشاره کردم وگفتم:اون دختر شادی نیست؟
سامی رد نگاهمو دنبال کرد و به دختری که بابدن نیمه عریان وسط جمعیت به طرز خیلی زشتی میرقصید وحرکتهای عجیبی از خودش درمیاورد خیره شد…نگاهش به جلوبود و روی صحبتش به من :تو ازکجا میدونی اون شادیه؟!چه جوری از رو نقاب شناختیش؟
آب دهنمو قورت دادم وگفتم:شادی یه خالکوبی به شکل دوتا قلب تو هم روی مچ دست راستش داره اولین بار اتفاقی تو سلف دانشگاه دیدم…الان هم اون دختر روی مچ دست راستش همون خالکوبی رو داره درضمن لاک روی ناخناش همونیه که امروز تو دانشگاه زده بود…هنوزم شک دارین؟
دستاش مشت شد و روی دیوار بالا سر من فرود اومد…اونقدر ترسیدم که تو خودم مچاله شدم زیرلب حرفی زد که اصلا متوجه معنیش نشدم:کثافت به دختر خودش هم رحم نمیکنه…
نفهمیدم…گنگ نگاهش کردم دستی به موهاش کشید و یقه ی پیراهنشو تو دستش گرفت….به لباش نزدیک کرد و گفت:پدرام اونجایی؟!
متعجب از جا پریدم….نگاهی به اطراف انداختم تا پدرامو پیدا کنم اما این دور و بر نبود باشنیدن صداش چشمام از تعجب گرد شد
-آره…چی شد؟
لبشو بازبون ترکرد و گفت:ببین همون دختره روژین هم اینجاست گم شده…بگرد دنبالش
صدای فریاد بلند پدرام تو گوشم پیچید….خداروشکر از جمعیت دور بودیم و کسی صدارو نمیشنید:وای…
بعد سام یقه ی پیراهنشو مرتب کرد،گفتم:این تماس چه مدلی بود؟
به یقه پیراهنش اشاره کرد وگفت:اینجا یه بی سیم خیلی ریز نصب شده…
-اینهمه تجهیزات برای چیه؟!
-دیگه قرارنیست فضولی کنی…برای امروز بسه!
لبامو جمع کردم وچیزی نگفتم یهو موزیک قطع شد و بعد صدای دی جی بلند شد وگفت:و مهمون افتخاری امشب تشریف میارن!
باابروهای بالا رفته به در ورودی که تازه باز شده بود خیره شدم…اول دوتا پسر جوون بابالاتنه ی ب.ر.ه.ن.ه. و بعد مرد تقریبا مسنی همراه دوتا دخترکه لباسای کوتاه قرمز رنگی تنشون بود وارد شد…
نگاهم هنوز به رو به رو بود…بادیدن صحنه ی بدی زود چشمامو بستم و دستمو جلوی صورتم گرفتم و باصدایی که عجزتوش فریاد میزد گفتم:خواهش میکنم منو ازاینجا ببر!خواهش میکنم…
چیزی نگفت محو تماشای صحنه ی روبه روش بود…از بی خیالیش حرصم گرفت بلندتر ازقبل گفتم:منو ازاینجا ببر…میشنوی؟
نیم نگاهی به من انداخت وگفت:بمون وخوب نگاه کن…ببین اگه من اینجا نبودم چه بلایی سرت میومد…بروقربون چشمای آبیت شو…اگه اونارو نداشتی اصلا نمیشناختمت
سرمو زیر انداختم وگفتم:من اشتباه کردم…من غلط کردم…اصلا هرچی تومیگی!فقط منو ازاین جهنم ببر بیرون…التماست میکنم
-اول باید دوستتو پیدا کنیم بعد…نمیشه که همین جوری بریم اونو اینجا تنها بذاریم!
آهی کشیدم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم…نگاهش از چشمام سرخورد و رولبام ثابت موند…چندثانیه ای مکث کرد و بعددستشو جلو آورد…ترسیدم…چشمامو ریز کردم و خودمو عقب کشیدم…دستش روهوا خشک شد نفسشو با حرص فوت کرد بیرون وزیر لب حرفی زد که اصلا نفهمیدم دستشو تو جیب کتش برد و دستمال سفید رنگی بیرون کشید…دوباره دستشو آورد تو یک میلیمتری لبم!نگاه بهت زده وترسیده ی منو که دید پوفی کرد وگفت:نترس اسلام به خطر نمیافته…تماس پوستی نداریم!
مات نگاهش کردم که دستمالو روی لبم گذاشت و آروم وباطمانینه رژ لبمو پاک کرد…بادقت دستمالو رو لبم حرکت میداد…خیلی خجالت میکشیدم…اصلا انتظار یه همچین کاریهویی رو ازش نداشتم
بالاخره دستمالو از رو لبم برداشت وبدون اینکه نگاهی بهم بندازه گفت:هرچه قدر ساده باشی قشنگ تری!قیافه ات بدون آرایش خیلی معصومه…سعی کن خودت باشی نه اون کسی که بقیه ازت انتظار دارن…
خجالتزده لبمو به دندون گرفتم وچیزی نگفتم…حرفاش خیلی به دلم نشست…باز اون حس شیرین ته دلم رسوب کرد و قلبمو به تپش واداشت!
دستمال رژ لبی رو تا کرد و تو جیب شلوارش گذاشت بعد باهمون صدای جدی وگیراش گفت:دنبالم بیا…
چندقدمی ازم فاصله گرفت که تازه به خودم اومدم ودنبالش راه افتادم…بازم مثل همیشه ازم جلو میزد و هرکاری میکردم نمیتونستم بهش برسم…هرقدمش سه برابر قدم من بود…
انتهای راهرو چندتادر بود…سام دستشو روی اولین در گذاشت و بایه حرکت بازش کرد…درست مقابل درایستاده بودم بادیدن صحنه ی زننده ی مقابلم حالم بهم خورد و دستمو جلوی دهنم گرفتم و به جلو خم شدم…صدای عصبی سامو شنیدم:تو چرا اون تورو نگاه میکنی؟!…اه…همش باید حواسم بهت باشه؟!
ناراحت شدم…حس یه آدم اضافی رو داشتم که باری شده بود روی دوش این واون!اخمی کردم و صاف ایستادم وگفتم:من ازکجا بدونم اون تو چه خبره؟!از کجا میدونستم که نباید نگاکنم؟!چراهمش سرم داد میزنی؟چرا عقده هاتو سرمن خالی میکنی؟…اشتباه کردم درست…حق با توست اونم درست…ولی اینهمه بدرفتاری و خشونت اصلا عادلانه نیست!
چیزی نگفت…پشتشو بهم کرد و چندقدمی جلو رفت همزمان با حرکتش یه چیزایی به گوشه های دیوار میچسبوند…میترسیدم بپرسم اونا چیه!دوست نداشتم سر این موضوع هم کلی بهم گیر بده…در بعدی رو باز کرد ایندفعه نگاهی نکردم…پشت بهش ایستادم…صدای جیغ همراه باآه و ناله به گوشم میرسید…دلم میخواست برگردم ببینم چه خبره اماازطرفی هم دوست نداشتم باز صحنه ی چندشناکی ببینم و دلم و روده ام بهم بخوره!
باشنیدت صدای بسته شدن در به سامی نگاهی انداختم…دستشو روی پیشونیش گذاشته بود و سرشو به طرفین تکون میداد…در سومی رو که باز کرد با صدای خفه ای گفت:بیا اینجا…
چندقدم جلو رفتم وگفتم:ببینم تو چه خبره؟!
نمیدونم چرا حس کردم از سوالم خندش گرفت…چشماش میخندید اما لباش بهم چسبیده بود و حرکتی نمیکرد.سرشو به نشونه مثبت تکون داد…نگاهی به داخل انداختم راهروی دیگه ای بود…ابرویی بالا انداختم وگفتم:این خونه چه قدر پیچ در پیچه…آدم گم میشه خب!
-اینا راههای فراره…این راهرو رو که رد کنی میرسی به یه کمد بزرگ…درشو که باز کنی پشتش یه محوطه ی بازه…من ماشینو اونجا پار کردم…خودتو برسون به ماشین
غمگین نگاهش کردم وگفتم:تنها برم؟
-آره…
-یعنی شما نمیای!؟من تنهایی میترسم…اینجا خیلی مخوفه!
-نترس…من از اینجا حواسم هست که کسی وارد راهرو نشه!هروقت دوستتو پیدا کنم میام پیشت
سرمو پایین انداختم و باصدای آرومی گفتم:بلایی سرت نیاد؟!
-نخیر…بادمجون بم آفت نداره…من نصف عمرمو بااین آدما گذروندم
لبمو به دندون گرفتم و چیزی نگفتم…یه قدم به جلو برداشتم و وارد راهرو شدم نیم نگاهی به سام انداختم…چشماشو یک بار باز و بسته کرد تا خیالم از بابتش راحت باشه اما راحت نمیشد….این دلی که واسه هر لحظه خواستنش پرمیکشید آروم نمیگرفت
نگاهمو ازش گرفتم…کفشای پاشنه بلندمو از پام درآوردم وباآخرین سرعتی که میتونستم داشته باشم شروع به دویدن کردم…راهروی طولانی و پیچ در پیچی بود…هرآن حس میکردم یکی دنبالم میکنه و منو میگیره…نفس نفس میزدم…ته گلوم خشک شده بود…قطره های عرق دونه دونه از روی پیشونیم سرمیخورد و روی نقابم میافتاد…بادیدن کمد بزرگ قهوه ای رنگی ته راهرو خیالم راحت شد…خودمو به کمد رسوندم و لحظه ای ایستادم…دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم!به خاطر بیماری آسمم عادت نداشتم زیاد بدوم چون زود نفسم میگرفت…چندباری دم وبازدم کردم تاحالم بهتر شد…دستمو روی دستگیره ی کمد گذاشتم و بازش کردم…صدای جیر جیرش بلند شد…نفسمو تو سینه حبس کردم…صداش اونقدر بلند بود که میترسیدم کسی اون اطراف بشنوه وبیاد سراغم!تند وباعجله لباسای داخل کمدرو کنار زدم اما…اینجا که محوطه ی بیرون نبود؟!تخته ی پشت کمد بود…
امیدم به ناامیدی تبدیل شد…آهی کشیدم وباحرص پامو به زمین کوبیدم!یعنی چی؟مگه سامی نگفت پشت کمد محوطه ی آزاده پس کو!؟اه…لعنت به این شانس…
دوباره نگاهی به تخته ی پشت کمد انداختم…بامشت چندتا ضربه بهش کوبیدم اما هیچ تاثیری نداشت…از حرصم به بدنه ی کمد تکیه دادم و چشمامو بستم…آخه دختر نونت کم بود؟!آبت کم بود؟مهمونی رفتنت چی بود این وسط؟الان تو خونه راحت نشسته بودی به کارات میرسیدی!!هیچ کدوم ازاین استرسهاروهم تحمل نمیکردی!
یاد روژین افتادم…آخه کجا گذاشت رفت یهویی؟!چرامنو تنها گذاشت؟!نکنه بلایی سرش اومده باشه؟!…وای نه…خدانکنه!
چشمامو باز کردم بادیدن دکمه ی قرمز رنگ ریزی که مقابل صورتم قرار داشت ابروهام بالا پرید…کمی خودمو جلو کشیدم وبانوک انگشتام دکمه رو لمس کردم…شاید راه نجاتم همین بود!؟زیرلب بسم ال…گفتم و دکمه رو فشار دادم…به محض این که اینکارو کردم صدای گوش خراشی بلند شد و تخته ی ته کمد کنار رفت…چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم…یعنی ممکن بود!؟باورکنم که خواب نیست؟!
یه قدم به جلو برداشتم…یه باغ بزرگ پراز درختای بلند و تنومند که به خاطر فصل زمستون تمام برگاشون ریخته بودن و شاخه های لختشون براثر وزش باد تکون میخوردن…سوز سردی تووجودم پیچید…پیراهنم خیلی نازک بود و دربرابر این سرما اصلا ازم محافظت نمیکرد…لرز کردم!دستامو بهم قلاب کردم و روی سینه ام گذاشتم…شالمو روی سرم محکم کردم و قدم اولو به باغ افسانه ای گذاشتم…خیلی ترسناک بود…مخصوصااینکه هوا خیلی تاریک بود و صدای جیرجیرکاتو قضای باغ میپیچید…
آب دهنموباسروصدا قورت دادم وقدم دیگه ای برداشتم…چون کفش پام نبود خرده برگها وشاخه های ریزروی زمین اذیتم میکرد اما مهم نبود…فعلا مهم ترین چیز فرار ازاین جهنم بود…قدمهامو تندتر کردم…شاخه های بلند درختارو کنار میزدم و ازبینشون عبور میکردم…نمیدونستم از کدوم جهت باید حرکت کنم…شرق…غرب…شمال…نمیدون م!اصلا نمیدونستم الان به سمت کدوم جهت حرکت میکنم؟!فقط باعجله قدم برمیداشتم و زیر لب ذکر میگفتم…هرچیزی که به ذهنم میرسید…هرچی که بلد بود…واسه خودم تکرار میکردم تا نترسم…تا حواسم پرت بشه واین مسیر لعنتی زودتر تموم شه…
باشنیدن صدای پارس سگ سرجام ایستادم…الان واقعا تو این موقعیت و شرایط فقط وفقط همینو کم داشتم…سگ؟
به عقب برگشتم بادیدن سگ دوبرمنی که باسرعت هرچه تمام تر به سمت من میدوید وحشت کردم…به معنای واقعی ترسیدم…لال شده بودم حتی نفس کشیدن هم یادم رفته بود فقط تونستم نگاهمو از سگ بگیرم وبدوم…بدوم…بدوم…
صدای پارسش هرلحظه نزدیکتر میشد ووحشت من هرلحظه بیشتر…بادیدن بی ام دبلیوی سام که ته باغ پارک شده بود انگار جون دوباره گرفتم…بی توجه به درد شدیدپاهام به سرعتم افزودم و خودمو به ماشین رسوندم…درش باز بود!خودمو روی صندلی جلو جا دادم و دروبستم…سریع قفل دروزدم و نفسی از سر راحتی کشیدم
اوف…تپش قلبم اونقدر شدید بود که هرلحظه حس میکردم الان سینه مو میشکافه ومیزنه بیرون…به صندلی ماشین تکیه دادم وچشمامو بستم اما طولی نکشید چون باضربه ی محکمی که به ماشین خورد چشمامو بازکردم…همون سگه روی دوپاش ایستاده بود و زبونشو به شیشه ی ماشین میکشید…بادیدن دندوناش وحشت کردم وجیغی از ته دل کشیدم…
زبونشو روی شیشه میکشید و پارس میکرد…ازترس به خودم میلرزیدم…چرا سام نمیومد؟دوساعتی گذشته بود…سوزسرما بیشترازقبل به بدنم نفوذ میکرد…دستامو جلوی دهنم گرفتم و ها کردم اما هیچ تاثیری نداشت…حتی نفسهامم سرد شده بود!
ضرباتی که سگه به ماشین میزد تندترومحکم تر شده بود…ماشین تکون میخورد ومن بیشترازپیش تو خودم فرو میرفتم و ازخداکمک میخواستم!
پس چرا سامی نمیومد؟!
یه ضربه ی محکم و کاری از سگه کافی بود تا شیشه ی ترک خورده ی ماشین بشکنه…باشنیدن صدای خرد شدن شیشه جیغ بلند دیگه ای کشیدم و سرمو بین دستام گرفتم…
حتم داشتم دیگه ایندفعه کلکم کنده اس…بدون شک این سگ منو تکه تکه میکرد…ازتصورش هم اشک تو چشمام پر میشد!
تقلا میکرد خودشو یه جوری وارد ماشین کنه که صدای شلیک گلوله فضارو پرکرد…مات به پنجره نگاه کردم که سگه همونطور که دستاش به شیشه چسبیده بود سر خورد و روی زمین افتاد
مرد؟!
گیج ومنگ بودم که باشنیدن صدای آشنایی به خودم اومدم…دقیق تو تاریکی نگاه کردم!بادیدن پدرام که روژین رو تو بغلش گرفته بود تعجبم بیشتر شد!
-بیا در عقبو باز کن!
زود از ماشین پیاده شدم و درعقبو باز کردم پدرام روژینو روی صندلی خوابوند…نگاهم روی مچ راست خونیش که با یه کروات بسته شده بود تا از خون ریزی جلوگیری کنه ثابت موند!
-چه بلایی سرش اومده؟
باعجله به سمت صندلی راننده رفت و نشست…منم روی صندلی نشستم و درو بستم
-مگه نمیبینی؟خودکشی کرده…اونم بایه تیکه موزایک!
-چرا؟
-الان وقت توضیح ندارم بعدا میگم!فعلا باید بریم!
-ولی من باید بدونم…روژین ازهرکسی به من نزدیکتره!
نیم نگاهی به روژین انداخت وگفت:برده بودنش زیر زمین…اتفاقی سراز اونجا درآوردم…دوتا پسر و دوتا دختر دوره اش کرده بودن و میخواستن بلایی سرش بیارن که…
ادامه نداد…میدونستم حرف زدن ازاینجور مسایل در مقابل من براش سخته به خاطر همین گفتم:خب؟
نگاهشو از روژین گرفت و به رو به رو دوخت:برای اینکه آلوده شدن خودشو نبینه بایه تیکه موزایک شکسته که روی زمین افتاده بود رگشو میزنه…من دیر رسیدم!وقتی رسیدم که پسرا ودخترا داشتن فرار میکردن!فقط تونستم بدن نیمه جونشو بردارم و خودمو به ماشین برسونم…الانم اگه دیر کنیم معلوم نیست چه بلایی سرش میاد!
الهی بمیرم برای روژین…ای کاش میتونستم کمکش کنم…ای کاش!
استارت زد…
-شما سویچو از کجا آوردین؟
نیم نگاهی به من انداخت وگفت:از سام گرفتم…
همین که ماشین حرکت کرد گفتم:پس سامی چی میشه؟اون هنوز نیومده!
-خودش یه جوری برمیگرده!
-نه….توروخدا تنهاش نذارین!وایستیم تا برگرده
کامل به سمتم چرخید وگفت:اگه بخوایم وایستیم تا سامی برگرده که روژین مرده!سام کارشو بلده…نگران نباش!
بااینکه از سرما به خودم میلرزیدمدست به سینه به صندلی ماشین تکیه دادم و چیزی نگفتم…نتونستم حرف دلمو به زبون بیارم…نتونستم بگم من بدون اون جایی نمیرم…نتونستم بگم جونم به جونش بسته اس…نتونستم بگم…
ذهنم پرکشید به مهمونی امشب…به آدماش…به اتفاقاتی که افتاد…به چیزهایی که دیدم!
هرانسانی هزارویک نقاب داره…وزیر هرکدوم ازاونا دوچهره!
ولی معلوم نمیشه کی ازکدوم چهره استفاده میکنه…واقعا عجیبه!
باتوقف ماشین چشمامو باز کردم…بادیدن خونه آهی کشیدم وگفتم:منم همراهتون میام
پدرام اشاره ای به لباسام کرد وگفت:لابد بااین وضع؟
-خب میرم زود عوضشون میکنم
جدی گفت:نه…اصلا نمیشه!تاالانم خیلی دیرمون شده!
به عقب برگشتم…نگاهی به روژین باچشمای بسته انداختم وگفتم:توروخدا مراقبش باشین…
-نترس بیشترازتو نگرانشم!
نیم نگاهی به چهره اش انداختم و بالحنی سرد گفتم:ولی خیلی اذیتش کردین!
درماشینو باز کردم وبدون اینکه منتظر جوابش باشم ازماشین پیاده شدم و دروبستم!
باتک زنگی که زدم نگهبان درخونه رو باز کرد…دوست نداشتم منو بااین وضعیت ببینه به خاطر همین به تک سلامی اکتفا کردم وباعجله خودمو به ساختمون رسوندم تودلم هزار بار خداروشکرکردم که هوا تاریک بود وکسی منو تواین وضعیت واضح ندید!
به اتاقم که رسیدم…نگاهم روی ساعت ثابت موند…ساعت دونیمه شب!چه قدر زود گذشته بود…انتظارداشتم الان فوق فوقش یازده ونیم باشه…پوف…منم چه فکرایی میکنما!
لباسامو عوض کردم وروی تخت نشستم…خوابم نمیبرد…نگرانش بودم…نگران بودم
نگران دوری دستهامون
وبی قراری فاصله ها…
نگران بارونهای اومده ونیومده…
مرور کردن شب وروز
نگران تنهاشدن دوباره…
نگران کم شدن آبی های آسمون
نگران حرفهای ناگفته ی چشمام…
وغبار گرفتن کوچه های خاطره…
نگران سرد شدن نفسهامون…
کمرنگ شدن اشتیاق دیدارمون
نگران بوم های خالی دیوارا…
نگران یخ زدن قلبهامون…
نگران بودم
نگران…
روی تخت دراز کشیدم و به سفیدی وصافی سقف خیره شدم…واقعا اینهمه سفیدی و صافی وجودداشت؟!وجود داشتن آدمایی که وجودشون به اندازه ی سقف اتاقم صاف و سفید باشه؟!بدون هیچ لکی؟!بدون هیچ آلودگی وناپاکی؟!صاف صاف…پاک پاک…
نه وجودنداشت…آدمه همیشه سفید…همیشه پاک…بدون هیچ عیب و ایراد…یه قهرمان به تمام معنا…وجود نداشت!بالاخره هرآدمی تو زندگیش یه بار خطا میکرد…یه بار اشتباه میکرد…یه بار تصمیم غلط میگرفت…یه بار از تموم قانونمندی های دنیا سرپیچی میکرد…هیچ کس سفید نبود…سفید مطلق وجود نداشت…آدم خوب خوب پیدا نمیشد…اماوجودداشتن آدمایی که به معنای واقعی سیاه مطلق بودن…ضمیر باطنشون پراز کثیفی وسیاهی بود…چرا سفید مطلق وجودنداشت ولی سیاهی مطلق دور واطرافمون زیاد بود؟
آدما از ازل سفید مطلق یا سیاه محض نبودن…شرایط زندگی باعث شده که رنگی بشن…یکی میشه مثل همین قماش شادی سیاه سیاه…کثیف وپرازآلودگی!یکی هم میشه مثل شخصیت قهرمان تو قصه ها سفید مطلق…آره اینجورآدما فقط تو قصه ها پیدا میشن وگرنه تو دنیای واقعی هیچ کس سفید محض نیست!
یکی خاکستریه روشنه یکی تیره…اما هیچ کس سفید نیست!شرایط باعث میشه آدما رنگ عوض کنن!یکی راه درست رو پیش میگیره یکی غلط!یه عده هم مثل من تو دوراهی درست و غلط گیر میکنن واصلا نمیدونن کدوم درسته کدوم غلط!آیا واقعا مهربونی کردن کار درستیه!؟کمک کردن کار خوبیه؟!عشق و دوست داشتن غلطه یا درست؟هوم…؟
روی تخت غلطی زدم و به پهلو قرار گرفتم…این بحث من تمومی نداشت…باشنیدن صدای الله واکبر اذان از جام بلند شدم!هنوز نیومده بود و من نگرانش بودم…
چادر سفید گل دارمو روی سرم مرتب کردم وبه نماز ایستادم…
رکعت دوم بودم که دراتاقم باز شد…سعی میکردم حواسم به نمازم باشه ولی نمیشد…رفتم رکوع بوی عطر تلخ و آشنایی توی مشامم پیچید…رفتم سجده،صدای قدمهای محکمی روی پارکت اتاقم به گوش رسید…انگار قرار نبود این نمازرو درست وحسابی بخونم…زود از سجده بلند شدم…مهرمو بوسیدم و وسرمو بلند کردم…
-همیشه نماز میخونی؟!
مات نگاهش کردم…درست روبه روم ایستاده بود با صورتی آشفته و موهایی پریشون!کرواتش شل وکج شده بود وچشماش قرمز قرمز بود
همونطور که صورتشو از نظر میگذروندم گفتم:سلام…چرا اینقدر دیر برگشتین؟!
یه تای ابروش بالا پرید وگفت:انگار تو مهمونی باهام صمیمی تر بودی!یادمه منو تو خطاب میکردی!
لبمو به دندون گرفتم و سرمو پایین انداختم میدونم تو مهمونی از ترسم احترام یادم رفته بود و سام برام تو شده بود!
روی تختم نشست وگفت:نگفتی از کی نماز میخونی؟!
-چندسالی میشه…
دستی به چادرم کشیدم وادامه دادم:شماهم نگفتین چرااینقدر دیر برگشتین!
-کارابهم گره خورد نتونستم زودتراز این بیام…
باتردید نگاهش کردم نمیدونستم اینهمه کنجکاوی تو زندگی خصوصیش درسته یانه…ازطرفی هم میترسیدم باواکنش بدی ازطرف خودش روبه رو شم اما دلو به دریا زدم و سوالی روکه مثل خوره به جونم افتاده بود پرسیدم:شما تواون مهمونی…
نذاشت ادامه حرفمو بزنم دست راستشو به نشونه ی سکوت بالا آورد وگفت:نمیتونم بگم چرا وبه چه دلیل اونجا بودم فقط بهت میگم من مثل اونا نیستم…
خواستم حرفی بزنم که باز پیش قدم شد:لطفا ادامه نده…نمیخوام بهش فکرکنم!
حرفی نزدم…درکش میکردم اون مهمونی اونقدر وحشتناک بود که حتی فکرکردن درموردش هم لرزه به اندامم مینداخت…حتما برای سام هم همین طور بود!
جانمازمو تا کردم و همونطور که از رو زمین بلند میشدم چادرمو روی سرم مرتب کردم که گفت:خیلی خوبه که رابطه ات با خدا اینقدر قویه!
ابروهام خود به خودبالا پرید وگفتم:یعنی چی؟
باحالت خاصی نگاهم کرد…
-من خیلی وقته خداروفراموش کردم…
مات به صورتش خیره شدم…لبخند تلخی زد ونگاهشو به پنجره دوخت…یه قدم به سمتش برداشتم وگفتم:توروخدااین حرفو نزنین خدا قهرش میگیره…اون همیشه هست!همیشه پیشمونه…هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیذاره…
-ولی منو تنهاگذاشت…تو اوج نیاز تنها گذاشت…حرفمو نشنید!فریادمو نشنیده گرفت…عجزمو نادیده گرفت!اون کنارم نبود!
لبمو به دندون گرفتم و کنارش روتخت نشستم…نگاهمو دوختم به صورتش وگفتم:شما ازکجا میدونین خداتنهاتون گذاشته؟ازکجامعلوم اتفاقای بدترازاین قرارنبود سرتون بیاد؟
نیم نگاهی به من انداخت وپوزخندی زد:دیگه بدترازاینم وجود داره؟
گوشه چادرمو تو دستمو گرفتم و مچاله اش کردم…لباموبازبون ترکردم وگفتم:دستتو بذار روی قلبت…چشماتو آروم ببند…آروم آروم…خداروبه بزرگی خودش صدابزن…به عظمت خودش…
چشمام بسته بود و حرکات سامی رو نمیدیدم…فقط آروم وشمرده حرف میزدم
-ازته قلبت صدا بزن…بذار تک تک سلولهای بدنت یک صدا اسم خدارو تکرار کنن…اونوقت خداروحس میکنی که داره صدات میزنه!
حالا دلت لرزید؟!
حالا باورکردی خداتو دل خودته؟حالا فقط کافیه باخودت یه سبد تمنا ببری…تابایه سبد پراز رحمت برگردی!اوت هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیذاره…امید هیچ کدوم ازبنده هاشو ناامید نمیکنه!اون همیشه مراقبمونه…گاهی ازدور…گاهی هم نزدیک نزدیک!اونقدر نزدیک که میتونی حسش کنی…مثل حالا…مثل الان!
صدای بسته شدن در باعث شد چشمامو باز کنم…اونقدر درو محکم کوبید که قلبم لرزید…مات به در بسته شده ی اتاقم خیره شدم
دستمو برای تاکسی بالا بردم…امروز میخواستم ولخرجی کنم…برای اولین بار بود که از تاکسی استفاده میکردم اونم چون دیرم شده بود وگرنه من به این چیزا عادت نداشتم…همون خط مترو و ایستگاه اتوبوس کارمو راه مینداخت.
روصندلی عقب نشستم،به کاغذ مچاله شده ی توی دستم نگاهی انداختم و آدرسو به راننده دادم…سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و مشغول تماشای خیابون شدم…صدای آهنگ قدیمی جواد یساری تو ماشین میپیچید و راننده با چه ذوق وشوقی گوش میکرد و سرشو به طرفین تکون میداد و زیر لب آهنگ رو تکرار میکرد…
سپیده دم اومد ووقت رفتن …حرفی نداریم مابرای گفتن
حرفی که بوده بین ما تموم شد…اینجا برام نیست دیگه جای موندم
لبخند محوی زدم…انگار اصلا حواسش نبود که من پشت سرش نشستم،مشخص بود غمی تو زندگیش نداره که اینقدر سرخوشه…درد پام خیلی اذیتم میکرد اگه مجبور نبودم ازجام تکون نمیخوردم و تاشب روی تخت دراز میکشیدم تا زخمهای کف پام خوب بشه!صبح با بتادین ضدعفونیش کرده بودم وبابانداژ بسته بودمش…اما خب ذره ای ازدردش کم نشده بود!
باشنیدن صدای راننده که گفت رسیدیم…نگاهمو از خیابون شلوغ گرفتم و به کیف پولم دوختم…با حسرت نگاهی به ده هزاری های تا نخورده ای که تازه بابت حقوقم گرفته بودم نگاهی انداختم وبادستای لرزون تقدیم راننده کردم…حیف ای کاش زودتر بیدار میشدم و بااتوبوس میومدم…تشکری از راننده کردم و ازماشین پیاده شدم!
نگاهم روی تابلوی کوچه ثابت موند…لنگ لنگون خودمو به خونه ی قدیمی که ته کوچه قرار داشت رسوندم!نگاهی به کاغذ توی دستم انداختم و بعدازاینکه اطمینان پیدا کردم درست اومدم دستمو روی زنگ گذاشتم…نفس عمیقی کشیدم و یه لحظه حرفایی که میخواستم به زبون بیارمو مرور کردم…زیر لب بسم ال…گفتم و زنگوفشار دادم!
صدای پیرزنی به گوشم رسید باصدای تقریبا بلندی گفتم:میشه بیاین دم در؟
پیرزنی فربه با صورت چروکیده و قدی کوتاه دروباز کرد…نگاه متعجبشو ازنوک کفشم تا چشمام بالا آورد وبالحن سردی گفت:باکی کارداری؟
سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم…لبخند کم جونی زدم وگفتم:مادرجون میتونم بیام داخل باهاتون حرف بزنم؟
ابروهاش خودبه خود بالارفت و تعجبش بیشتر…
-که چی بشه؟اصلا تو کی هستی؟
-من باخانوم اکبری کاردارم…خانوم فاطمه ی اکبری!
مستقیم زل زد تو چشمام وگفت:خودمم…منتهی تورو نمیشناسم!
-بله درسته…حق دارین!منم تابه حال ازنزدیک زیارتتون نکرده بودم اما اگه اجازه بدین باهم آشنا میشیم!
کمی تعلل کرد و بعد انگار دلش راضی شد!ازجلوی در کنار رفت و من وارد شدم!خونه ی کوچولویی بود!یه حیاط فسقلی بایه حوض کوچولو وسطش که دورتادورش باگلدونهای گل یخ زینت شده بود!
تو ایوون نشستم…اونم اصراری نکرد که داخل برم!روبه روم نشست…دستامو بهم قلاب کردم که گفت:بامن چی کارداری دختر جون!؟
لبامو با زبونم تر کردم وگغتم:راستش باید راجع به موضوع مهمی باهاتون حرف بزنم…
-میشنوم!
-نه…تنها شنیدن کافی نیست!خواهش میکنم گوش کنید به حرفام!
پیرزنه که انگار چیزی از حرفام نفهمیده بود دستی به زانوش کشید وگفت:خیلی خب بگو…
-من…من…
سخت بود برام حرف زدن…سخت بود واژه هارو کنار هم گذاشتن وبرای یه مادر داغ دیده حرف زدن!سخت بود!انگار لبام بهم دوخته شده بود و ذهنم یاریم نمیکرد تموم حرفایی رو که بیش از صدبار باخودم مرور کرده بودمو به زبون بیارم!
نفس عمیقی کشیدم ونگاهمو به گلهای قالیچه ی کف ایوون دوختم وگفتم:من میخواستم درمورد صادق گلرو باهاتون حرف بزنم!قاتل پسرتون…
سرمو بلند کردم تا عکس العملشو ببینم…دستاش مشت شد و روی زمین قرار گرفت…اخماش تو هم رفت و باصدای لرزونی گفت:برو از خونه ی من بیرون…بروبیرون!
-میرم…فقط قبل از رفتنم خواهش میکنم به حرفام گوش کنید.
-نمیخوام…نمیخوام حرفاتو گوش کنم برو بیرون!اصلا چه حرفی داری بامن بزنی!اون مرتیکه ی عوضی چه جوری جرات کرده کسی بفرسته واسه رضایت گرفتن هان؟!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:کسی منو نفرستاده من خودم باپاهای خودم به اراده واختیار خودم اومدم…اومدم از یه مادر غم دیده…از یه مادر درد کشیده تقاضای ببخشش کنم…حاج خانوم تورو خدا حاج صادقو ببخشین!نذارید اعدامش کنن…توروخدا!
باصدای نسبتا بلندی گفت:چرا نباید بذارم اعدامش کنن هان؟!چرا؟!چون پسرمو کشته…چون داغ گذاشته رو دلم…چون نون آور خونمو ازم گرفته…چون بی کس وکارم کرده؟!به خاطر این همه بلاکه سرم آورده نباید بذارم اعدام شه؟!
-میدونم حاج خانوم…میدونم سخته…میدونم تلخه…ولی اونم پشیمونه از کارش…هرروز عذاب میکشه…اون تاوان کارشو داده…شما بزرگی کن ببخش!
پوزخندی زد وگفت:اینهمه بزرگی کردم چی شد؟!تهش خدا جوونمو ازم گرفت…ایندفعه نمیخوام بزرگی کنم…میخوام کوچیک باشم ببینم چی میشه!
آهی کشیدم وگفتم:دخترش شش سالشه…بچه اس!چندساله که پدرشو ندیده…بهونه میگیره…هیچ کسو نداره!نه مادر بالا سرشه…نه پدر…نه هیچ فامیل دیگه ای!تک وتنهاست…اگه پدرشو…تنهاکسشو ازش بگیرین..دق میکنه!به خداوندی خدا دق میکنه!
دستی به روسریش کشید وگفت:چرا؟اونوقت که اون مرتیکه پسرمو از من گرفت به فکراین نبود که من دق میکنم؟حالا چرا من باید به فکر یکی دیگه باشم؟
قطره اشکی از چشمام روی صورتم ریخت…کمی جلوتر رفتم وبالحنی که التماس توش موج میزد گفتم:کسی که هرشب توزندان باخیال اینکه فردا اعدامش میکنن میخوابه…تاوانشوداده!کسی که بی کسی دخترش دردی شده روی دردای دلش تاوانشو داده…ازش بگذر…براش مادری کن!التماست میکنم ببخش!
ازجاش بلند شد و گفت:من یه مادرم…یه مادر که تو جوونی شوهرشو از دست داد وبا کنیزی کردن تو خونه ی این واون تک پسرشو بزرگ کرد حالا چه توقعی داری از خون پاره ی تنم بگذرم هان؟
-بامرگ اون چیزی عوض نمیشه…پسرتون برنمیگرده!
-دلم که خنک میشه!
-شما به خاطر دل خودتون حاضرین دل یه دختر بچه ی شش ساله رو خون کنین!؟
نفسشو باحرص فرستاد بیرون وگفت:من نمیبخشم…هرگز!الانم برو بیرون حوصله ندارم!
اشکامو بادستم پاک کردم وازجام بلند شدم…روبه روش ایستادم و گفتم:تاآخر عمرکنیزیتو نو میکنم…میشم دخترت…میشم عصای دستت…فقط ازخون اون مرد بگذر…گناهشو ببخش!
چیزی نگفت…یه قدم جلوتر رفتم وگفتم:اگه نبخشیش سرنوشت اون بچه هم میشه مثل من…بی کس وکار…روزگارش پرمیشه ازغم ودرد…دیگه به هیچ چیزی نمیتونه بخنده!خاطرات گذشته عذابش میده…عشق ودوست داشتنو ازیاد میبره…چون تجربه نداشته…چون بلد نبوده…منم پدرمو اعدام کردن…ازروی کینه ازروی انتقام سرنوشت منم خراب کردن!نه روحشون آروم شد نه دخترشون زنده شد فقط وفقط من بدبخت شدم…من سرگردون کوچه وخیابون شدم!من مجبور شدم سرچهار راه گل بفروشم!من مجبور شدم غصه هامو تو دلم بریزم…فقط بایه تصمیم عجولانه…زندگیم ازاین رو به اون رو شد!تو روبه علی قسم بایه تصمیم عجولانه زندگی این بچه رو خراب نکن…این بارم بزرگی کن شاید نتیجه ی متفاوتی بگیری!
کیفمو محکم تو دستم فشردم و به طرف در حرکت کردم…دستمو روی دستگیره درگذاشتم اما قبل از اینکه دروباز کنم وبرم بیرون به سمتش برگشتم وتردیدوکنار گذاشتم وگفتم:پسرشما بایه زن شوهر دار رابطه داشته…اگه حاج صادق مردونگی نمیکرد وبه پلیس خب میداد که زنشو بایه مرد غریبه تو بدترین وضعیت غافلگیر کرده شک نکن اگه سرپسرت به خاطر هلی که حاج صادق بهش داد به دیوار نمیخورد بر اثر ضربات سنگ متلاشی میشد!
دروباز کردم وبدون اینکه منتظر عکس العملش باشم ازخونه زدم بیرون…دیگه درد پاهامو حس نمیکردم…درد دلم بیشتر اذیتم میکرد…اشکامو باپشت دستم پاک کردم و سرخیابون که رسیدم برای یه تاکسی دست تکون دادم و سوارشدم!
سام:
باصدای مکرر زنگ موبایلم چشمامو باز کردم…بدون اینکه به شماره نگاهی بندازم دکمه ی اتصالو زدم وگوشی رو به گوشم چسبوندم…باصدای خش داری گفتم:بله؟
پدرام بالحن شوخی گفت:به به…ساعت خواب جناب سرگرد!
-مزه نریز پدرام…چی شده کله سحر زنگ زدی؟
-وا؟کله سحر کدومه پسر؟پاشو خودتو جمع کن ببینم!ساعت یک ظهره…چه قدر میخوابی!
سرمو چرخوندم…همین که نگاهم به ساعت افتاد…دستموروی پیشونیم گذاشتم وگفت:وای…من چه قدر خوابیدم!
-بله داداش…مگه قرار نبود امروز بری شمال؟
-چرا چرا…
-خب پاشو برو به کارات برس دیگه…راستی!
-دیگه چیه؟
-میگم مانتو های دخترارو از رختکن مهمونی برداشتی؟
-آره…
-وای…خیالم راحت شد…نگران بودم سوتی دستشون بدیم!
-حال اون دختره چه طوره؟
-روژین؟!بهتره…تازه بهوش اومده ولی من هنوز نرفتم ببینمش!
-باشه…اگه کاری پیش اومد خبرم کن…فعلا تا شب تهرانم!
-حتما…فعلا خداحافظ
بدون اینکه جوابشو بدم گوشی رو قطع کردم!عادتم بود و به این راحتی ها نمیتونستم ترکش کنم…پتو روکنار زدم وازروی تخت بلند شدم!کش وقوسی به بدنم دادم و مستقیم رفتم حموم…
*********
لباسامو تنم کردم و بعداز اینکه دستی به موهای خیسم کشیدم از اتاق خارج شدم…صدای آرمیتا و دیانا مثل همیشه کل راهرورو گرفته بود!به سمت اتاق آرمیتا حرکت کردم و دستمو روی دستگیره در گذاشتم اماقبل از اینکه بخوام حرکتی کنم در باز شد!
دیانا با دیدن من یه قدم عقب پرید وهول گفت:سلام…
-سلام…چه خبرتونه؟!
شرمزده نگاهی به من انداخت وگفت:ببخشید…تقصیر من بود
آرمیتااز لای در بیرون اومد وروبه من باخنده گفت:سلام عمو جونم…تقصیر خاله دینی نبود که…کاری که من کرده بودم خنده دار بود!
ابروهام بالا پرید و بالحن متعجبی گفتم:مگه چی کار کردی!؟
باعشوه دستی به کمرش زد وگفت:عمو سامی میدونستی آقای بختیاری به جز نعیمه خانوم یه زن دیگه هم داره؟!
چشمام از تعجب گرد شد…این بچه این چیزا رو از کجا میدونست؟دستمو شونه وار به موهام کشیدم وگفتم:آرمیتا جان…زندگی مردم چه ربطی به ماداره؟
ریز خندید وگفت:میدونم عموجون!به خاطر همین رفتم به کسی گفتم که بهش مربوط میشد!
-کی؟
-نعیمه خانوم دیگه!
نگاهی به دیانا انداختم…لباشو بهم چسبونده بود تا نخنده…گفتم:بچه مگه تو فضولی؟اگه زندگیشون خراب بشه چه جوری خودتومیبخشی؟
ابرویی بالا انداخت وگفت:عمومگه من مثل شماوخاله دیانام که پدرآدمو درمیارین تا ببخشیم؟سه سوت خودمو میبخشم…تازه به خودم جایزه هم میدم
ازاینهمه حاضرجوابی این بچه کم آورده بودم…نمیدونستم چی بگم!؟دیانا هم دیگه بی صدا میخندیدوسرشو به طرفین تکون میداد
لبمو بازبون تر کردم وگفتم:بچه جون اصلا تو ازکجا میدونی بختیاری یه زن دیگه داره؟
-امروز آقا بختیاری رو دیدم دوتا شلوار پوشیده بود…ازپاچه ی شلوارش فهمیدم چون دوتا بود…میگن هرکی شلوارش دوتا بشه یعنی دوتا زن داره…
دیانا محکم به صورتش زد وگفت:آرمیتا این حرفا همش الکیه…تو چه جوری باور کردی؟
تو خودش فرو رفت و روبه من گفت:اتفاقا خودمم شک کرده بودم…
لبخندی زدم…دیگه واقعا نمیتونستم خودمو جلوی شیطنتهای این بچه جدی نشون بدم…کنارش زانو زدم و دستای کوچولوشو تو دستم گرفتم وگفتم:کارت خیلی اشتباه بود…الان میری ازشون عذرخواهی میکنی!
-عمو…آخه…
-همین که گفتم…اگه عذر خواهی نکنی نمیبرمت شمال!
باهیجان گفت:شمال؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم وگفتم:بله شمال…
-خاله دینی هم میاد؟
-آره…
پرید بالا وگفت:آخ جون…آخ جون شمال!یوهو!
سرپاایستادم و روبه دیانا گفتم:حاضری؟
هول گفت:آره…راستش نه!یعنی خب نمیدونستم به این زودی میریم!
-خب برو وسایلتو جمع کن!
-چندروز میمونیم؟
-چندروز نه…تو بگو چند ماه!
آه ازنهادش بلند شد…دستشو جلوی دهنش گرفت وگفت:نه…
-آره…کارای دانشگاهتم سپردم یکی از آشناهام راست وریست میکنه
-ممنون
یه قدم به عقب برداشتم وگفتم:امشب راه میافتیم…سعی کن عجله کنی!
منتظر جوابش نشدم…از پله ها پایین رفتم وخودمو به سالن رسوندم!
دیانا:
سرمو به شیشه ی سرد ماشین چسبوندم…حس خاصی داشتم،این کنارهم بودن باهمیشه متفاوت بود…سام الان فقط بامن چندسانت فاصله داشت و این فاصله زیاد نمیشد نه حالاونه تا چندساعت دیگه!
قراربود تواین چندساعت هوایی رو تنفس کنه که منم توش نفس میکشیدم…حس فوق العاده ای بود!
لبخندمحوم پررنگ تر شد…سردی شیشه وگرمای تنم حس تضاد جالبی رو روی پوستم ایجاد میکردن…
بی اختیار نگاهم کشیده شد سمت سام…مثل همیشه جدی و پرابهت…یه دستش روی فرمون ماشین بود و دست دیگه اش لب پنجره قرار داشت…حالت نگاهش متفکر ولی درعین حال پرجذبه بود…اخم کمرنگی که روی پیشونیش افتاده بود ادعای منو ثابت میکرد!
بی حرف روی صندلیم جابه جا شدم…نمیدونم چرا هرچه قدرکه این حس نزدیکی رو دوست داشتم اما…میترسیدم…حس میکردم به همین زودی این نزدیکی جاشوبه یه دوری طولانی مدت میده…نمیدونم!
به عقب برگشتم،آرمیتاروی صندلی پشت دراز کشیده وخوابش برده بود!ژاکتمو ازتنم درآوردم و روی آرمیتا انداختم…کمی تکون خورد ولی بیدار نشد!
به پشتی صندلی تکیه دادم…همونطور که نگاهش به روبه رو بود گفت:ساکت شدی؟!
نگاهمو به نیم رخ مردانه اش دوختم و لبخنددوباره زینت صورتم شد یه تیکه از شعر مهدی اخوان ثالث توی ذهنم پیچید…”توچه دانی که پس هر نگه ساده ی من…چه جنونی،چه نیازی،چه غمی ست!.”
-نه واقعا انگار چیزی شده!چرا حرف نمیزنی؟!دارم بهت مشکوک میشم!
-چیزخاصی نیست
-پس هست ولی خاص نیست!
بود…خیلی خاص ومهم بود اما…نمیتونستم به زبون بیارم…نمیتونستم حرفی بزنم…
نیم نگاهی به صورتم انداخت و دوباره نگاهشو به جلو دوخت وبالحن همیشه محکمش گفت:امروز…وکیل…
تعلل میکرد!نمیدونستم دلیل اینهمه تردیدش چیه؟!برای همین آروم گفتم:اتفاقی افتاده؟
سرشو به نشونه مثبت تکون داد وگفت:تو نمیخوای چیزی رو به من توضیح بدی؟!
ابروهام خودبه خود بالا رفت…گنگ نگاهش کردم!
-من؟
جدی وکمی عصبی گفت:آره تو…جدیداخیلی توضیح به من بدهکاری!دیانا یه سری از کارات واقعا اذیتم میکنه؟!
من؟!چی کار کرده بودم که اینقدر سامی رو اذیت میکرد؟!
-من کاری نکردم…چیو باید توضیح بدم؟
پوزخندی زد وگفت:بهتره خودت حرف بزنی تا من…اونطوری ممکنه ذره ای عصبانیتم فروکش کنه!
هنوز نمیدونستم از چی حرف میزنه…شونه ای بالا انداختم و نگاهمو به روبه رو دوختم
-میدونم که رفتی سراغ مادرمقتول…
قلبم فروریخت…سام میدونست؟!چه جوری؟از کجا؟پس دلیل عصبانیتش همینه؟!من…اه…لعنتی!
زبونمو روی لب پایینم کشیدم وگفتم:کلافگی دیانا ناراحتم میکنه…اینکه گاه وبیگاه سراغ پدرشو میگیره و دلش میخواد ببینتش عذابم میده!دلم براش میسوزه برای معصومیتش دلم میسوزه!نمیخوام سرنوشتش مثل من بشه…نمیخوام بخاطر هیچ وپوچ پدرشو ازدست بده…
بین حرفم پرید و گفت:این قضیه به تو مربوط نمیشه!چرا تو هرماجرایی دخالت میکنی؟
-من دخالت نمیکنم…
-پس این کار اسمش چیه؟!میشه توضیح بدی منم بفهمم؟
چیزی نگفتم…
-سرخود پامیشی میری خونه ی کسی که هیچ شناختی ازش نداری…التماس میکنی؟!به دست وپای طرف میافتی که از خون پسرش بگذره؟!چرا دیانا؟!چرا؟این کاراتو درک نمیکنم!نمیفهمم حاج صادق چه ربطی به تو داره…هرچه قدرم آرمیتا برات عزیز باشه اما اینکه از غرور خودت به خاطر یه نفر که هیچ وقت ندیدیش بگذری برام جای تعجب داره!
-نمیدونم شما چه طور فکرمیکنید اما این اخلاق و رفتار بخشی از خصوصیت منه…نمیتونم نسبت به اطرافیانم بی تفاوت باشم
-این اصلا خوب نیست
-ولی من این احساسو دوست دارم…اینکه بتونم حتی شده برای یک ثانیه طرف مقابلمو خوش حال کنم خیلی برام لذت بخشه!
-تو عجیبی!
مات نگاهش کردم…دنده رو عوض کرد وگفت:عجیبی…تابه حال هیچ دختری رو مثل تو ندیده بودم!احساساتی وآروم…تاحدودی منطقی وگاهی اوقات سبکسر وشیطون…نمیدونم این همه تضادچه جوری تو وجود تو کنار هم جمع شده و موجودی خارق العاده به وجود آورده…
لحظه ای به گوش خودم شک کردم…به من گفت”خارق العاده؟”به من؟!
یعنی سام درمورد من اینطوری فکرمیکنه؟!لب پایینمو به دندون گرفتم و نگاهمو به دستام دوختم…بدنم تو آتیش میسوخت…
-امروز عصر مادر مقتول زنگ زده بود به وکیل حاج صادق…گفته بود تو رفتی و براش مزاحمت ایجاد کردی!میخواست ازت شکایت کنه…به زور راضی شده که این کارو نکنه…حالا چه توجیهی داری!؟بازم دلت میخواد به این واون کمک کنی؟!
من؟!من اذیتش نکردم!!من بهش توهین نکردم…من ناراحتش نکردم…من مزاحمت ایجادنکردم!فقط وفقط خواستم کمی بادید باز تصمیم بگیره همین…آهی کشیدم وگفتم:من هیچ مزاحمتی ایجادنکردم…گفتگومون حتی به نیم ساعت هم نکشید!
نیم نگاهی به چهره ی بهت زده ام انداخت وگفت:آدما همین جورین!از کاه کوه میسازن و اتفاقات دور واطرافشونو طوری شرح میدن که به نفع خودشون تموم شه!بهت گفته بودم حرف زدن بااون زن بی فایده اس!اون به هیچ وجه ارتصمیمش برنمیگرده!
ازآینه نگاهی به آرمیتا انداختم وگفتم:یواش تر…ممکنه بشنوه!دلم نمیخواد بااین حرفا ناراحت بشه!
-بالاخره که میفهمه!دیر یازود حاج صادقو اعدام میکنن…اونوقت باید باهمه چیز کنار بیاد!
دستمو به صورتم کشیدم…چرا به این قسمت ماجرافکرنکرده بودم؟!جدی جدی اگه حاج صادق اعدام میشد من باروحیه ی داغون آرمیتا چی کار میکردم؟!
چشمام از اشک پرشد و دیدم تار…اما به اشکام اجازه ی ریزش ندادم…گوشه ی مانتومو تو مشتم گرفتم وتا میتونستم فشارش دادم…این طوری احساس بهتری داشتم!آروم تر میشدم.
-نمیخواید بهم توضیح بدید دلیل این نقل مکان یهویی چیه؟
لب پایینشو به دندون گرفت و همونطور که نگاهش به روبه رو بود گفت:تا شب مهمونی اطمینان نداشتم که دورکردنتون از خودم خیلی لازم باشه اما اون شب وقتی دیدم تواون مهمونی حضور داری به یقین رسیدم که حتما باید از اینجا فاصله بگیرید!
-چرا؟!
-چون نمیخوام آسیبی ببینید!
کلافه گفتم:این حرفو بارهاشنیدم اما نمیفهمم واقعا دلیلش چیه؟!چرا باید خطری منو آرمیتا رو تهدید کنه؟!
نیم نگاهی به چهره ی جدیش انداختم و ادامه دادم:شما دارید چی کار میکنید؟
یه تای ابروشو بالا انداخت و نگاهم کرد…لحظه ای سکوت کرد وبعد گفت:لازم نیست تو بدونی من دارم چی کار میکنم…من به تو حساب پس نمیدم!
ناراحت شدم…لحن حرف زدنش اصلا خوب نبود ویه جورایی احساس کردم محترمانه گفت به تو ربطی نداره…کوتاه نیومدم وگفتم:مربوط به شادی میشه؟
نفسشو باصدا فوت کرد بیرون وگفت:آره…
-چون فکرمیکنه ممکنه ازطرف من خطری تهدیدش کنه؟!
-ازچه لحاظ؟
وافعا نمیدونست منظور من چیه؟!یا خودشو به ندونستن میزد؟
-به خاطر احساسی که به شما داره و…
-نه…دلیل دور کردن شما ازخودم این نیست ولی تو این طور فکرکن!
-نمیشه!چراباید خودمو گول بزنم
-چون لازمه…
فایده نداشت…حرف زدن با سام هیچ فایده ای نداشت…نمیشداز زیر زبونش حرف کشید!چیزی به ذهنم رسید…بی هوا به زبون آوردم
-آقا سامی شما مشکلی ندارین که شادی رو بین اون آدما دیدین؟!
خیلی جدی وخشک گفت:انتظار داشتم زودتراین سوالو بپرسی!
مات نگاهش کردم که ادامه داد:شادی هم لنگه ی پدرشه…اونم ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز.ه. ولی نمیدونم قصدش از بامن بودن چیه؟
بهت زده گفتم:یعنی چی؟!حرفاتونو نمیفهمم!شادی هم با شماست و هم بایه دخ…
-هی هی هی…مواظب باش چی میگی!شادی هیچ وقت بامن نبوده
لبخند تلخی رو لبام نشست!هیچ وقت؟پس اون شب تو خونه چیکارمیکرد؟چرامیخواست بمونه؟چرادستت دور کمرش بود؟چرا صدای قهقهه تون تا اتاق منم میومد چرا؟
تموم این سوالات فقط توذهن خودم مطرح شد…جرأت نداشتم به زبون بیارم فقط گفتم:اون شمارو دوست داره!؟
بی تفاوت لباشوجمع کرد وگفت:نمیدونم،شاید!یعنی به احتمال ۹۰درصداینطور فکرمیکنم
-شما چی؟!بااینهمه چیز که ازش دیدین دوستش دارین؟!یعنی براتون مهم نیست که شادی یه…
نتونستم بیشتر ادامه بدم…ازآوردن اون کلمه به زبونم چندشم میشد…فقط امیدوار بودم خودش متوجه منظورم شده باشه…
نگاهی به ساعت ماشین انداخت وگفت:برای تو چه فرقی داره که من شادی رو دوست داشته باشم یانه؟
چی میگفتم؟واقعا چه جوابی باید بهش میدادم؟باید بهش میگفتم که دوستش دارم؟باید میگفتم که احساس قلبی اون برام از نفس کشیدنم مهمتره؟باید بهش میگفتم؟
نغسمو توسینه حبس کردم ونگاهمو از پنجره به جاده ی تاریکی که توش قرار داشتیم دوختم.
انگار فهمیدکه دیگه قصد ادامه دادن ندارم چون سکوت کرد وحرفی نزد…نفسی از سر آسودگی کشیدم و سرمو روی صندلی تنظیم کردم و طولی نکشید که پلکام سنگین شد و روی هم افتاد…
باتکون های بدی که ماشین خورد چشمامو باز کردم…بلافاصله نور مستقیم خورشید تو چشمام افتاد…دوباره چشمامو بستم و دستمو دراز کردم و آفتاب گیر ماشینو پایین کشیدم…یواش لای پلکامو باز کردم حس بهتری داشتم.
-نترس…این جاده کلا چاله چوله زیاد داره!
به سمتش برگشتم و زیر لب سلام کردم…
جوابی نداد…نمیدونم شایدم من نشنیدم…نمیدونم!نگاهم روی نیم رخ جذابش ثابت موند…فک مستطیلی شکلش بیشتر از همیشه به چشمم میومد!دلم میخواست دستمو دراز میکردم و لمسش میکردم اما…پوف!
-اینجا کجاست؟
یه روستا تو استان گیلان…نزدیک رشت!
لبخندی رو لبام نشست…رشت…شمال…دریا!همیشه آرزوداشتم دریاروببینم و لمسش کنم…ازتو آینه نگاهی به آرمیتا انداختم،همچنان خواب بود.لبخندم عمق پیدا کرد…امروز چرااینقدر حس خوبی داشتم؟دلم میخواست فقط بخندم…بی دلیل…دوست داشتم با سام حرف بزنم دوست داشتم حرف بزنه…اما چرا ساکت بود؟حس میکردم آشفته به نظر میرسه…اخماش بیشتر ازهمیشه توهم بود وفرمونوباانگشتاش محکم گرفته بود و فشار میداد…شاید خستگی سفر بود…شایدهم…نمیدونم!
ازپنجره به بیرون نگاهی انداختم…سبزی شمال زیباتر ازحدتصورم بود…شیشه رو کمی پایین کشیدم…بوی نم دریا رو استشمام کردم…نفس عمیقی کشیدم…هوای دم صبح سوز داشت…زود شیشه روبالا کشیدم تاآرمیتا سرما نخوره روبه سام گفتم:شمااینجا به دنیااومدین؟
-نه
همین؟اطلاعاتی بیشتر از “نه”میخواستم…
-کی میرسیم؟
-چیزی نمونده…
چرااینطوری حرف میزد؟!خشک…جدی…سرد…تک کلمه ای!انگار حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزو نداشت…درست برخلاف من!
وارد روستایی شد…اهالی کم وبیش در رفت و آمدبودن…لباسهای محلی رنگارنگ حس قشنگی بهم منتقل میکرد…دوست داشتم یکی ازاین لباسارو امتحان کنم…دامن های رنگارنگ چین دار…وای عالی بود!باتک بوقی از بین اهالی رد میشد و همه باتعجب نگاهمون میکردن…انگار دیدن ماشین سام…اینجا…تو این روستا…عجیب به نظر میرسید!
سام بی توجه به نگاههای خیره شان روبه روی خونه ای ایستاد…ازبیرون کاملا مشخص نبود اما یک طبقه به نظر میرسید…ماشینو روبه روی درب بزرگش پارک کرد وپیاده شد…دستشو روی زنگ قرار داد وفشرد اما کسی دروباز نکرد…نه اون لحظه ونه نیم ساعت بعدش!
بدنم کوفته شده بود…مدت زیادی بودتو ماشین نشسته بودم…سام هم به کاپوت ماشین تکیه داده ومنتظر بود کسی دروباز کنه!
درماشینو باز کردم وپیاده شدم…آخیش!کش وقوسی به بدنم دادم و چندقدم به سمت سام برداشتم وباصدای نسبتا آرومی گفتم:کسی خونه نیست؟!
به سمتم برگشت…لحظه ای به چشمام نگاه کرد وگفت:نمیدونم…باز نمیکنه!یانیست ویا…
ابرویی بالا انداختم و باکمی فاصله ازسام به کاپوت ماشین تکیه دادم…چنددقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای زنی از فاصله ی نزدیک بالهجه ی غلیظ شمالی به گوشم رسید!همراه سام به طرف صدا برگشتیم…زن میانسال فربه ای باصورت مهربون ویه سبد تخم مرغ رسمی روبه رومون ایستاده بود…لبخندی به لب آورد…زود سلام کردم
لبخندش عمیق ترشد وگفت:سلام خانوم جان…باکی کاردارین؟
به سام نگاهی انداختم…من حتی اسم مادرشم نمیدونستم…نفسشو باحرص فوت کرد بیرون وروبه زن گفت:گیتی خانوم اینجا زندگی میکنه؟
سبد تخم مرغ هاروتودستش جابه جاکرد وباهمون لهجه ی شیرینش گفت:بله…اینجا زندگی میکنه…شما باهاش کاردارین؟
سام پوزخندی زد وگفت:بله
کمی جلوتر اومد…بادقت به صورت سام خیره شد…جزبهجزصورتشو از نظر گذروند…باتردیدگفت:سام تویی؟
نگاه سامی رنگی از تعجب گرفت وسرشو به علامت مثبت تکون داد…زن بلند خندید وبا هیجان گفت:وای…الهی شکر…بالاخره پیدات شد پسر!؟کجا بودی مادرت اینقدر نگرانت بود؟
سام دستی به موهاش کشید وگفت:به جا نمیارم!
-بایدم نشناسی پسر…ده ساله که ندیدمت…منم زهراخانوم…همسایه دیوار به دیوارتون!
ابروهای سام بالا پریدولی چیزی نگفت…انتظار داشتم خوشحال بشه ولی تغییری تو رفتارش ندیدم!جمله ای تو ذهنم یادآوری شد”سام دیگه!انتظاربیشتری نمیشه ازش داشت”…لبخندم رنگ گرفت…زهراخانوم به سمتم اومد وگفت:تو زنشی؟!
جاخوردم…چی؟زن!؟زنه سام؟لبخندم محوشد…ای کاش بودم…ای کاش بودم
خواستم چیزی بگم که سام زودتر ازمن گفت:نه…زهراخانوم مامانم نیست؟
زهراخانوم به طرف در رفت وگفت:ده ساله که درو روبه هیچ کس باز نمیکنه…منم خودم کلید دارم…بیاید اینجا!
به سمت در حرکت کردیم…ازجیب کناری لباسش یه دسته کلید درآورد ودرو باز کرد…روبه من که جلوتر از سامی ایستاده بودم گفت:برو تو دخترم…برو…
نگاهی به سام انداختم وگفتم:آرمیتا تو ماشینه…
به عقب برگشتم و به سمت ماشین رفتم…آرمیتا هنوز هم خواب بود
درعقب رو باز کردم و با صدای ملایمی گفتم:عزیز دلم…آرمیتا جونم…نمیخوای بیدار بشی؟گل قشنگم صبح شده ها!
به عقب کشیده شدم مات به آستین مانتوم که تو دست سامی قرارداشت خیره شدم وگفتم:چی شده؟
-منو نگاه کن!
لحظه ای به چشمای سیاهش نگاه کردم اما تاب نیاوردم…زود نگاهمو دزدیدم پوفی کرد وگفت:ببین دیانا نمیخوام مادرم بدونه آرمیتا کیه و پدر ومادرش چه کارن!؟حتی مادرم نباید بدونه اسم پدر آرمیتا چیه…هیچی نگو
اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست وگفتم:چرا؟
دستشو تو جیب شلوارش کرد وگفت:همین که گفتم سوال نپرس…
عصبی شدم…چرا هرچیزی که دوست داشت به من تحمیل میکرد وهیچ توضیحی نمیداد؟یه قدم جلوتر رفتم وخجالت رو کنار گذاشتم…به چشماش خیره شدم وباصدایی که خیلی سعی میکردم لرزشی نداشته باشه گفتم:چرا فقط دستور میدید؟من توضیح میخوام
متعجب نگاهم کرد وگفت:نمیتونم…این یکی رو اصلا نمیتونم
بهش پشت کردم وگفتم:پس منم نمیتونم همچین کاری کنم
-مسخره بازی درنیار دیانا…اعصابم به اندازه کافی خرد هست…نمیتونم بگم…الان نمیتونم بگم
سکوت کردم
-دیانا خواهش میکنم…این آخرین خواهش منه!لطفابه حرفم گوش کن!
لعنت به من لعنت به من و احساسم…چیزی نگفتم و به سمت آرمیتا چرخیدم هنوزخواب بود!دستی به صورت سفیدش کشیدم وگفتم:خوشگل خانوم بیدار شو کلی کارداریم
چشمای عسلی رنگشو باز کرد و چندلحظه گنگ نگام کرداما طولی نکشید که متوجه موقعیتش شد و تند از جاش بلند شد…دستاشو دور گردنم حلقه کرد وصبح بخیر گفت…جوابشو دادم وکمکش کردم از ماشین پیاده بشه!
به صورت سام نگاه نکردم و همراه آرمیتا دست تودست هم به سمت خونه حرکت کردیم…زهراخانوم وارد شده بود و صدای سلام واحوال پرسیش به گوش میرسید!نفس عمیقی کشیدم و اولین قدم رو به حیاط باصفای خونشون گذاشتم…تنم میلرزید…نمیدونستم مادر سام چه برخودی بامن میکنه!میترسیدم…دستای آرمیتا رو محکم تر از قبل فشردم و قدم دیگه ای برداشتم…حیاط نسبتابزرگی بود…بایه حوض متوسط وسطش…
زیبا بود!درختای نارنج کل حیاطو پرکرده بود واین حس خوبی به من میداد…نگاهم روی زن میانسال و لاغر اندامی که با صورت رنگ پریده کمی دورتر ایستاده بود و منو نگاه میکرد…سعی کردم آروم باشم!لبخند مصنوعی رو لبم نشوندم جلوتر رفتم…سلام کردم ولی جوابی نداد…حتی حالت نگاهش هم تغییر نکرد…حس کردم نشنید برای همین دوباره تکرار کردم ولی اینبار سردتر از دفعه ی قبل نگاهم کرد و چیزی نگفت…تعجب کردم…بیش از اینکه ناراحت بشم تعجب کردم
“
باابروهای بالا رفته نگاهمو ازمادرسام گرفتم و به خودش که چندقدم دورتراز من ایستاده بود دوختم…سست وبی حرکت ایستاده بود و به مادرش نگاه میکرد از چهره ی بی حالتش چیزی نمیشد فهمید…هرلحظه تعجبم بیشتر میشد مگه نه اینکه این مادر وپسر ده ساله که همو ندیدن؟چراهیچ حرکتی واسه درآغوش کشیدن هم نمیکنن؟چراهیچ حرفی نمیزنن؟
دستم توسط آرمیتا کشیده شد…سرمو به طرفش خم کردم…باچشمای پف کرده به صورتم نگاه کرد و درگوشم گفت:خاله این خانومه کیه؟
لبخندمحوی زدم وآروم گفتم:این خانوم مامانه عمو سامیه!
لبخندش پررنگ شد و دستمو رها کرد…قبل ازاینکه جلوشو بگیرم به سمت مادرسام دوید و محکم کمرشو بغل کرد…مات به صحنه ی مقابلم خیره شدم…آرمیتا حرف میزد و خودشو به مادر سام میچسبوند ولی اون صاف و بی حرکت ایستاده بود وحتی نیم نگاهی هم به آرمیتا نمینداخت…هنوز نگاهش به سام بود!آرمیتا چنددقیقه بعد دست از تقلا برداشت و با لب ولوچه ای آویزون سمت من اومد…دیدم که چشماش پرازاشک شده وآماده ی باریدنه…دلم کباب شد…انتظار این برخورد رو نداشتم حس میکردم صمیمی تر ازاین حرفا باشه…ناخودآگاه اخمی غلیظ روی پیشونیم نشست،سرمو پایین انداختم وبانوک کفشم ضربه ای به سنگ ریزه های کف حیاط زدم صدای زهراخانوم تو گوشم پیچید:
-اوا…چرااینجا وایستادید؟بفرمایید داخل تو حیاط خوبیت نداره…سام پسرم برو تو…مادرت هم الان میاد
بی حرکت سرجام ایستادم…صدای قدمهای سام رو میشنیدم که هرلحظه به مادرش نزدیکتر میشد…سرمو بلند کردم درست روبه روی هم…چشم تو چشم ایستاده بودن…هیچ کدوم حرفی نمیزدن!ازاین وضع کلافه شده بودم دلم نمیخواست دیگه اونجا باشم…بالاخره سام سکوتو شکست:سلام مامان…
سکوت….
-مامان چرا هیچی نمیگی؟
سکوت…
-یه حرفی بزن…یه چیزی بگو میخوام صداتو بشنوم…مامان!
سکوت…
زهرا خانوم یه قدم به سمت سام برداشت وآروم گفت:پسرم مادرت الان ده ساله که باهیچ کس حرف نزده…
ده ساله؟!چه طور ممکنه؟نگاهم روی صورت مادرسام ثابت موند…صورتش ظریف بود و پراز چین وچروک…سن زیادی نداشت اما زمونه عجیب پیرش کرده بود…چشمای نافذ و سیاهش تو صورتش خودنمایی میکرد و موهای یک دست سفیدش اونوازسنش بیشترنشون میداد…
دستای سام مشت شد وضربه ای به ران پاش زد!عصبی قدمی به عقب برداشت وگفت:نمیخوای باهام حرف بزنی نه؟توهم قهری بامن؟توهم دلت ازم گرفته؟به جای دعات نفرینت پشت سرم بود که وضعم شد این؟آره مامان گیتی؟آره…؟
گیتی حرفی نمیزد…همونجور مات به دادزدنای سام گوش میکرد
-مامان به اندازه کافی داغونم…داغون ترم نکن…
آرمیتا از ترس پشت سر من قایم شده بود…لرزش دستاشو حس میکردم!این بچه چه گناهی داشت که باید دعواهای خانوادگی سام و مادرشو گوش میکرد؟سرمو کمی کج کردم و روبه آرمیتا گفتم:بریم این اطرافو ببینیم؟
لبخند زد و سرشو به نشونه مثبت تکون داد…به طرف در قدم برداشتم…سام باهمون صدای عصبی و پرخشمش سرم فریاد زد:کجا؟
باغیظ نگاهش کردم وگفتم:میریم این اطراف دور بزنیم…
نگاهشو ازم گرفت و به زمین دوخت…چیزی نگفت منم از فرصت استفاده کردم واز در خونه خارج شدیم…بوی دود هیزم با نم دریا درهم آمیخته بود…نفس عمیقی کشیدم…حس فوق العاده ای بود!
-خاله دینی چرا مامان عموسامی غمگین بود؟
نگاهی به صورت آرمیتا انداختم وگفتم:چون چندسالی میشه که پسرشو ندیده…واسه همین غصه میخوره!
-پس چرا عمو سامی روبغل نکرد؟یعنی مامان وبابای منم اگه منو ببینن باهام اینجوری رفتار میکنن؟
لبخند تلخی زدم وخم شدم لپشو بوسیدم…
-نه عزیزم…اونا اگه توروببینن میپرن بغلت میکنن!
بلند خندید وگفت:خاله دینی بریم لب دریا؟
نگاهی به اطراف انداختم وبادیدن مسیری که به ساحل ختم میشد گفتم:بریم عزیز دلم
بادیدن دریا شگفت زده شدم…خیلی زیبا بود…کفشامو در آوردم و همراه آرمیتا چندقدمی داخل آب شدیم آب خیلی سرد بود بیش از اون نمیتونستیم جلو بریم…امواج دریا به پام میخورد و بعداز عقب نشینی موجودات ریزی روی پاهام به حرکت درمیومدن…ازاون موجودات ریز چندشم میشد ودریا باهر موجش اونارو ازروی پاهام میشست وباخودش میبرد…لبخند پهنی روی لبم نشسته بود!آرمیتا هم باذوق و شوق بازی میکرد و بلند بلند میخندید…ازاینکه اون خوشحال بود منم خوش حال بودم!
روی ماسه های خیس ساحل نشستم و زانوهامو بغل گرفتم…به دریای بی انتها خیره شدم وبه فکرفرو رفتم…حس کردم چیزی کنارم تکون خورد سرمو برگردوندم بادیدن سام که بافاصله ی خیلی کمی از من نشسته بود هینی کشیدم و دستمو روی قلبم گذاشتم…بدون اینکه نگاهشو از آبی دریا بگیره گفت:باهام حرف نمیزنه…یعنی باهیچ کس حرف نمیزنه
چندثانیه زمان برد تا بفهمم منظورش مادرشه…لبخند کمرنگی زدم وگفتم:تواین ده سال حتما خیلی اذیت شده حق داره اگه باهاتون سردی کنه…
پوزخندی زد وگفت:همه حق دارن الا من؟من این وسط چه گناهی دارم؟این وسط کی حقو به من میده؟
به نیم رخ جذابش خیره شدم وگفتم:یه مادر هرچه قدرم نسبت به بچش کم محلی کنه حق داره…ده ساله که شمارو ندیده…ده ساله چشم انتظارتون بوده…ده ساله که آرزوی شنیدن صداتونو داشته…حالاحق داره بهتون کم محلی کنه حق داره!
-الان که کنارشم…نمیخواد اون ده سال ازدست رفته رو جبران کنه!؟
لبخندی زدم…هیچ فکرنمیکردم سام نسبت به مادرش اینقدر احساسات عمیقی داشته باشه…اصلا فکرنمیکردم سام احساس داشته باشه!لبمو بازبون تر کردم وگفتم:درست میشه…فقط یه کوچولو زمان میبره!
-دیگه طاقت ندارم…ده سال کم نبود!
شالمو روی سرم مرتب کردم وگفتم:قول میدم تا یک ماه آینده همه چیز درست میشه!
پوزخندی زد وگفت:فک کردی همه چیز به همین سادگیه؟!
-من بهتون قول میدم…گیتی جون تایه ماه دیگه ازاین رو به اون رو میشه!
-چه جوری؟
-نگران نباشین من درستش میکنم…
چشمام غم داشت…دوست نداشتم هیچ وقت غمگین ببینمش من همون سام مغرور و جدی خودمو میخواستم بامحبت های زیر پوستی و یواشکی…
نگاهی به آرمیتا انداختم بافاصله ی کمی از ما شن بازی میکرد…بایه ذوقی قلعه درست میکرد که بی اختیار لبخند پهنی رو لبام نشست
-چه طور اینقدر آرومی؟
به سمتش برگشتم…ابروهام خودبه خود بالا رفت وگفتم:من؟شماازکجا میدونید که من آرومم؟
-میشه بامن رسمی نباشی…هیچ خوشم نمیاد!
دستامو بهم قلاب کردم وگفتم:خب…خب نمیتونم
-چرا؟مگه چی میشه…بهم بگو سام…مثل بقیه!
سام…سام…دلم میخواست…دوست داشتم تاابد اسمشو صدابزنم ولی…
-نمیشه!
کلافه دستی به موهاش کشید وگفت:اینقدر خجالتی نباش…بهم بگو سام!مگه چه قدر باهم اختلاف سنی داریم که اینقدر پراحترام باهام حرف میزنی؟
نفسمو باصدا فوت کردم بیرون…چشمامو بستم و زیر لب گفتم:سام…
-آفرین حالا شد!خب حالا بگو ببینم چه طور اینقدر آرامش داری؟
-هرکسی دغدغه های خودشو داره…من شاید ظاهرم آروم باشه اما ازباطن مشکلات خودمو دارم!
-مادی؟
-بیشتر روحی واحساسی!
-میدونم که عاشقی ولی…حواستو جمع کن به هرکس به سادگی دل نبند!
قلبم فرو ریخت…بغض راه گلومو بست!باصدای آرومی گفتم:دست خودم نیست
-خیلی دوستش داری؟
قطره اشکی از چشمام چکید و روی گونه ام افتاد…بادست راستم پاکش کردم وگفتم:بیشتر از خیلی!
لبخند محوی زد وگفت:تودلتو خالی نمیکنم ولی بالاخره یاد میگیری ازیه دوست دارم ساده واسه دلت خیالات رنگارنگ نبافی…که رابطه یعنی بازی و اگه بازی نکنی میبازی…که داستان های عاشقانه ازیه جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خودشون میگیرن…که سر هر چهار راه تعهد یه هوس شیرین چشمک میزنه…یادمیگیری که خودتو دریغ کنی تاهمیشه عزیز بمونی…که آدم جماعت چه خواسته های سیری ناپذیری داره وچه حیله هایی واسه بدست آوردن…که باید صورت مسله ای پرابهام باشی نه یه جواب کوتاه و ساده…میفهمی که وقتی باد میاد باید کلاهتو سفت بچسبی نه بازوی بغل دستیتو!که ته همه ی گپ زدنهای دوستانه تنهایی…واین لحظه ایه که میفهمی همه چیزو بدون چون وچرا پذیرفتی،بالبخندی که دیگه خودتم معنیشو نمیدونی!
آهی کشیدم وگفتم:همه ی اینارو میدونم اما…وقت عمل که میرسه…دلم کم میاره و همه چیز یادش میره!
-میشناسم طرفو؟
هول گفتم:نه نه!یعنی آره…نه!
متعجب نگاهی به اجزای صورتم انداخت وگفت:چرا هرل میکنی دختر؟مگه چی شد؟نترس بهش نمیگم عاشقشی…حالا بگو کیه!هم دانشگاهیته؟
-نه
یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت:پس کیه؟اگه هم دانشگاهیت نیست پس…
-خاله دینی من گرسنمه!
تو دلم هزار بار خدارو شکر کردم که آرمیتا به دادم رسید!باعجله از جام بلند شدم و روبه سام گفتم:اینجا مغازه هست؟
از جاش بلند شد و دستی به شلوارش کشید وگفت:بریم خونه…به زهرا خانوم میگم یه چیزی درست کنه!خودمم گرسنمه!
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم وبع راه افتادم هنوز یه قدم برنداشته بودم که گفت:زهراخانوم نه…دیانا کتلت درست میکنی!؟
متعجب گفتم:من؟
-آره…
شونه ای بالاانداختم وگفتم :باشه…
لبخند محوی رو لبام نشست و به راه رفتنم ادامه دادم…یعنی دستپخت منو دوست داشت که این پیشنهادوداد؟ته دلم مالش رفت و حس شیرینی تمام وجودمو فراگرفت!
سام کلید انداخت و درو باز کرد…آرمیتا باهیجان پرید تو تا خود ساختمون دوید!
سام دستاشو تو جیب شلوارش کرده بود و محکم قدم برمیداشت اماکاملا مشخص بود ذهنش درگیره…دلم میخواست خوش حالش کنم اما نمیدونستم چه جوری؟!
بادیدن زهراخانوم لبخند زدم حس خوبی بهم میداد یه جور مهربونی خاصی داشت که آدمو به سمت خودش میکشید
کنارم ایستاد و روبه سام گفت:پسرم مادرت سردرد داشت خوابیده…خودم براتون غذادرست میکنم ومیارم بیدارش نکن بذار یکم باخودش خلوت کنه!
سام همونطور که سرش پایین بود نفسشو باحرص فوت کرد بیرون وبی توجه به زهرا خانوم و حرفش وارد ویلا شد اما من بامهربونی دستمو روی شونه ی زهراخانوم گذاشتم وگفتم:من خودم یه چیزی درست میکنم بخوریم…شمازحمت نکشید!
-نه خانوم جان شما چرا!؟تازه از سفر رسیدین خسته این…برای خودمون که غذا درست میکنم عوض سه پیمانه برنج شش پیمانه میریزم…چه فرقی داره
اخم ساختگی کردم وگفتم:نه…خودم درست میکنم
یکم توچشمام نگاه کرد وگفت:خیلی خب…ولی عصر یه سری بهتون میزنم وشام رو خودم میارم
باشه ای گفتم و به سمت ویلا حرکت کردم…ازایوون گذشتم و درتوری ساختمون رو بازکردم و داخل شدم…خونه ی متوسطی بود نه خیلی بزرگ ونه خیلی کوچیک…آدم بیشتر احساس راحتی میکرد.چشمم به یه دسته سیر افتاد که بایه نظم خاصی ازگوشه ی دیوار آویزون شده بودن ناخودآگاه لبخند زدم…خیلی جالب بود!
-ساکتو آوردم…تو اتاق روبه روییه!خواستی لباستو عوض کن
به سمتش برگشتم وگفتم:ممنون…راستی شما تاکی هستین؟
-احتمالا فرداصبح حرکت میکنم
نفسم تو سینه حبس شد…فردا؟یعنی فقط تا فردا مهلت دارم سام رو از نزدیک ببینم؟اه….لعنتی!
*******************
مایه کتلت رو درست میکردم که سام وارد آشپزخونه شد…صندلی کنار میزو کنار کشید و نشست…به من خیره شده بود…معذبم میکرد نمیتونستم کارمو درست انجام بدم…نفس عمیقی کشیدم وگفتم:چیزی شده؟
-نه…
اه…از این جواب های تک کلمه ای متنفر بودم…ماهی تابه رو روی گاز گذاشتم وکمی روغن ریختم…کتلت هارو دونه دونه داخل ماهی تابه انداختم…صدای جلز وولزش بلند شده بودکمی عقب تر رفتم تا روغن به صورتم نپاشه از پشت سر صداشو شنیدم
-بذار من سرخشون کنم
باابروهایی بالا رفته به سمتش برگشتم باورکردنی نبود!سام؟سام مغرور…؟میخواست به من کمک کنه؟
از جاش بلند شد و همونطور که جلو میومد دستشو به سمتم دراز کرد…خودمو عقب کشیدم…پوزخندی گوشه لبش نشست وگفت:نترس!میخوام قاشقو ازت بگیرم
لبموبه دندون گرفتم و سرمو پایین انداختم…ضایع شده بودم حسابی…قاشقو از دستم گرفت وکنار گاز ایستاد.سرمو بلند کردم وگفتم:حالا که میخواید کمک کنین به جای سرخ کردن کتلت ها بیاین سالاد درست کنین!
یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت:زرنگی؟
لبخندی رو لبم نشست وگفتم:دارم پیشنهاد های بهتری بهتون میدم
لبخندی زد وگفت:پیشنهادهای بهترتو نگه دار واسه خودت…
سرمو به چپ وراست تکون دادم و گوجه هارو زیر آب شستم…پشت میز نشستم و مشغول خرد کردنشون شدم اما تمام حواسم پی سام بود.. بادقت کتلت هارو سرخ میکرد و هرچنددقیقه یکبار برشون میگردوند…حتی یکبار دیدم تکه ای از یکی از کتلتها کند و یواشکی داخل دهانش گذاشت…ریز خندیدم!همچین شیطنتهایی از شخصیت مغرور و جدی سام به دور بود…ازپشت چهارشونه تر و قوی هیکل تر دیده میشد…قدش اونقدر بلند بود که گاهی اوقات میترسیدم سرش با لامپ بالای سرش برخورد کنه…سوزشی رو روی دستم احساس کردم اما نگاهمو از سام نگرفتم…تی شرت سرمه ای جذبش تمام عضلات بدنشو به نمایش گذاشته بود و برام جای تعجب داشت که باوجود این ده سال زندان چه طور اندامشو انقدر خوب وورزیده نگه داشته…بی هوا پرسیدم:شما ورزش میکنید؟
بدون اینکه به سمتم برگرده ونگاهم کنه گفت:آره کیک بوکسینگ…
ابروهام خودبه خود بالا رفت…کیک بوکسینگ؟سام…؟چه طور من هیچ وقت موقع تمرین ندیدمش؟
-واقعا؟
دیدم دست راستش مشت شد وروی رون پاش قرار گرفت…باصدای آرومی گفت:آره…زندان که بودم هرشب مسابقه میذاشتن و سرمن شرط بندی میکردن!خواست خودم نبود ولی مجبور میشدم به خواست میل اونا رفتار کنم…اوایل بیشتر کتک میخوردم دوبار دندم شکست و یه بارم گردنم اما کم کم یاد گرفتم که چه طور باید از خودم مراقبت کنم…باحرفه ای ها مسابقه میدادم و شکست دادنشون هیلی سخت بود ولی چون مجبور بودم تمام تلاشمو میکردم تا شکستشون بدم
-چرا مجبور بودین؟
-یه چیزایی هست که تو ازش چیزی نمیدونی…سوال هم نپرس چون نمیگم!فقط بدون برای محافظت ازخودم مجبور بودم به حرفاشون گوش کنم ودم نزنم
-اونا کی بودن؟
نیم نگاهی به من انداخت وگفت:نمیخوام بیشتر ادامه بدم
فهمیدم ناراحت شده ولی من قصدم این نبودآروم گفتم:معذرت میخوام نمیخواستم فوضولی کنم!
نگاهش روی دستم ثابت موند و صورتش جمع شد وگفت:دستت داره خون میاد حواست کجاست دختر؟
متعجب به انگشت بریده ام نگاهی انداختم و تازه دردشو حس کردم
برای خواندن همه قسمت های رمان کوه غرور کلیک کنید
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 0:40 توسط ادمین
|